«و من دوام آوردهام؛
بیآنکه کسی بفهمد چه آشوب و دردی را تحمل کردهام.»
بیآنکه کسی بفهمد چه آشوب و دردی را تحمل کردهام.»
هرگز به سمت کسی که دیگری را به بودن با تو ترجیح داده، برنگرد؛
این کار را با خودت نکن.
این کار را با خودت نکن.
چیزی نبود که با گریه و فریاد رفع شود؛
قلبِ من بود، احساسات من بود، تمام خواستهی من بود، عشق و علاقهی من بود که از دستش دادم.
قلبِ من بود، احساسات من بود، تمام خواستهی من بود، عشق و علاقهی من بود که از دستش دادم.
کاش میشد جایی از تاریخ،
دوباره اتفاقی تو را ببینم،
و با گلویی که دلتنگی خفهاش کرده،
از تو آرام بپرسم:
حالا همهچیز بدون من خوب است؟
دوباره اتفاقی تو را ببینم،
و با گلویی که دلتنگی خفهاش کرده،
از تو آرام بپرسم:
حالا همهچیز بدون من خوب است؟
دلم برای تو تنگ است،
و این را نمیتوانم بگویم؛
مثل بادی که از پشتِ پنجرهات میگذرد،
یا درختهایی که خاموشاند.
سرنوشتِ عشق، گاهی سکوت است…
و این را نمیتوانم بگویم؛
مثل بادی که از پشتِ پنجرهات میگذرد،
یا درختهایی که خاموشاند.
سرنوشتِ عشق، گاهی سکوت است…
و من ایکاش میتوانستم
این دلِ خسته و غمگین را، دور از چشمِ همگان،
انگار که برای من نیست، کنارِ خیابانی رها کنم.
این دلِ خسته و غمگین را، دور از چشمِ همگان،
انگار که برای من نیست، کنارِ خیابانی رها کنم.
گاهی فکر میکنم؛
نه به تو، نه حتی به رفتنت یا نیامدنت،
به اینکه چقدر راحت
«مرا از دست دادی.»
نه به تو، نه حتی به رفتنت یا نیامدنت،
به اینکه چقدر راحت
«مرا از دست دادی.»
بهت نگفتم عزیزم،
اما از شبی که فهمیدم بهم خیانت کردی،
با اینکه بخشیدمت و باهات ادامه دادم،
دیگه اون آدمِ سابق نشدم.
از همون شب انگار روانم درد میکنه.
وقتی میگی دوستم داری،
این میاد توی فکرم که تنها کسی نیستم
که اینو از زبونت میشنوه؛
و حقیقت اینه که دیگه هیچکدوم از جملههای عاشقانهت
برام مفهومِ سابق رو نداره.
آره، من بخشیدمت؛
اما دیگه هیچوقت نتونستم بهت اعتماد کنم.
عقل و منطقم میگه همون موقع باید ترکت میکردم؛
نه فقط چون بهم خیانت کردی،
بلکه چون بارها بهت گفته بودم چقدر سختی کشیدم
و التماست کرده بودم روحمو نکشی.
با وجود همهی اینها،
دلم نتونست بیخیالت بشه
با این امید که شاید روزی واقعاً بفهمی باهام چی کار کردی
و بتونی جبران کنی.
آره، من بخشیدمت؛
اما هیچوقت خودمو بابتِ بخشیدنت نمیبخشم.
اما از شبی که فهمیدم بهم خیانت کردی،
با اینکه بخشیدمت و باهات ادامه دادم،
دیگه اون آدمِ سابق نشدم.
از همون شب انگار روانم درد میکنه.
وقتی میگی دوستم داری،
این میاد توی فکرم که تنها کسی نیستم
که اینو از زبونت میشنوه؛
و حقیقت اینه که دیگه هیچکدوم از جملههای عاشقانهت
برام مفهومِ سابق رو نداره.
آره، من بخشیدمت؛
اما دیگه هیچوقت نتونستم بهت اعتماد کنم.
عقل و منطقم میگه همون موقع باید ترکت میکردم؛
نه فقط چون بهم خیانت کردی،
بلکه چون بارها بهت گفته بودم چقدر سختی کشیدم
و التماست کرده بودم روحمو نکشی.
با وجود همهی اینها،
دلم نتونست بیخیالت بشه
با این امید که شاید روزی واقعاً بفهمی باهام چی کار کردی
و بتونی جبران کنی.
آره، من بخشیدمت؛
اما هیچوقت خودمو بابتِ بخشیدنت نمیبخشم.
از تو گذشتم عزیز من؛
دیگر نه روانی مانده که برایت صرف کنم،
نه قلبی که دوستت بدارم،
و نه حتی اشکی که برایت بریزم.
پس از آن همه تلاش برای نگهداشتنِ چیزی که متعلق به من نبود،
بسیار فرسوده و خسته شدم.
پس…
بدرود، ای عزیزِ مدتهای طولانیام.
دیگر نه روانی مانده که برایت صرف کنم،
نه قلبی که دوستت بدارم،
و نه حتی اشکی که برایت بریزم.
پس از آن همه تلاش برای نگهداشتنِ چیزی که متعلق به من نبود،
بسیار فرسوده و خسته شدم.
پس…
بدرود، ای عزیزِ مدتهای طولانیام.
دست بردار مهربون؛
از دوست داشتنِ کسی که دوستت نداره،
از بخشیدنِ کسی که از اشتباهش پشیمون نیست،
از ادامه دادن با آدمایی که قدرتو نمیدونن،
از امیدوار بودن به آدمایی که مدام ناامیدت میکنن.
دست بردار؛
از خسته کردنِ روح و جسمت برای نگه داشتنِ چیزایی که متعلق به تو نیستن.
از دوست داشتنِ کسی که دوستت نداره،
از بخشیدنِ کسی که از اشتباهش پشیمون نیست،
از ادامه دادن با آدمایی که قدرتو نمیدونن،
از امیدوار بودن به آدمایی که مدام ناامیدت میکنن.
دست بردار؛
از خسته کردنِ روح و جسمت برای نگه داشتنِ چیزایی که متعلق به تو نیستن.