میروی، اما…
خوب میدانم پشیمان میشوی؛
بعدها، من با تویِ پشیمان، حرفها دارم.
خوب میدانم پشیمان میشوی؛
بعدها، من با تویِ پشیمان، حرفها دارم.
و من پذیرفتهام که گاهی ما برای بعضی آدمها فقط پناهگاهی هستیم؛
تا وقتی خانهای امن پیدا کنند… و بروند.
تا وقتی خانهای امن پیدا کنند… و بروند.
«مرا ببخش که آرزوهای زیبا و بزرگم را در تو تصور کردم؛
تو به اندازهی آنها نبودی…»
تو به اندازهی آنها نبودی…»
چه توانسوز و غمانگیز است، آنگاه که انسان نسبت به کسی که دوستش دارد، کینه پیدا میکند.
به کسانی که شب در آرامش میخوابند حسادت میکنم.
برای من، شب نبردی با خاطراتم است.
برای من، شب نبردی با خاطراتم است.
اما عزیزِ من،
در گلایه کردن، میلی به آشتی پنهان است.
اما وقتی دیگر نمیرنجم، معنایش این نیست که قوی شدهام؛
معنایش این است که چیزی به پایان رسیده…
در گلایه کردن، میلی به آشتی پنهان است.
اما وقتی دیگر نمیرنجم، معنایش این نیست که قوی شدهام؛
معنایش این است که چیزی به پایان رسیده…
در آخرین نامهاش به او نوشت:
اگر بارِ دلتنگیهایم شانههایم را خم هم کند، باز هم به سوی تو برنمیگردم.
اگر بارِ دلتنگیهایم شانههایم را خم هم کند، باز هم به سوی تو برنمیگردم.