«و بیش از این، منتظر ماندن صلاح نیست؛
تو نخواهی آمد…
بدرود ای عزیزِ سالهایِ طولانیام… بدرود.»
تو نخواهی آمد…
بدرود ای عزیزِ سالهایِ طولانیام… بدرود.»
آنکه رفتنیست، به هیچ قیمتی نمیماند. نمیتوانی به چهارمیخش بکشی؛ بگذار برود. اصرار نکن… پیش از آنکه غرورت را به باد بدهی، رهایش کن.
میروی، اما…
خوب میدانم پشیمان میشوی؛
بعدها، من با تویِ پشیمان، حرفها دارم.
خوب میدانم پشیمان میشوی؛
بعدها، من با تویِ پشیمان، حرفها دارم.
و من پذیرفتهام که گاهی ما برای بعضی آدمها فقط پناهگاهی هستیم؛
تا وقتی خانهای امن پیدا کنند… و بروند.
تا وقتی خانهای امن پیدا کنند… و بروند.
«مرا ببخش که آرزوهای زیبا و بزرگم را در تو تصور کردم؛
تو به اندازهی آنها نبودی…»
تو به اندازهی آنها نبودی…»
چه توانسوز و غمانگیز است، آنگاه که انسان نسبت به کسی که دوستش دارد، کینه پیدا میکند.
به کسانی که شب در آرامش میخوابند حسادت میکنم.
برای من، شب نبردی با خاطراتم است.
برای من، شب نبردی با خاطراتم است.