Forwarded from ㅤ𝓈 𝗑𝖾𝗋𝗈ㅤ
ㅤ𝓈 𝗑𝖾𝗋𝗈ㅤ
ㅤ 🌟 гьи #𝖻𝖾𝗋𝗇𝖺 ,, 👙 𝟩𝟫𝟨𝟫 𝖺𝗆𝖻𝖾𝗋 !?
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 .
هوا تاریک بود و توی آن جنگل، تنها صدایی که به گوش میرسید، خرد شدنِ برگهای خشک و هیزمهای ترد زیر پاهایش بود. نمیدانست چند ساعت یا چند فرسنگ را در تنهایی قدم زده؛ اما حالا که به خودش آمده بود، درست در انتهای جنگل، چشمش به سایهٔ کجِ صلیبِ کلیسایی افتاد که در سیاهی میدرخشید. پوزخندِ تلخی زد و زیر لب زمزمه کرد:
— مسیح... اگر میخواستی کنارت بیام، چرا تا این حد پیش رفتی و اینهمه زهرِ تنهایی به خوردم دادی؟
حتی نمیدانست چرا یکباره از آنجا سر در آورده است. ناگهان وزشِ تند و سردِ باد شدیدی میان درختان پیچید و صدای شکستنِ شاخهها اوج گرفت. با شتاب به پشت سرش نگاه کرد؛ هیچکس آنجا نبود. نبضِ ترس در رگهایش جهید، اما باز لبخندِ تلخی زد و خواست خودش را آرام کند:
— توهمی شدی مرد... به خودت بیا.
اما صدایی عمیق و یخزده از میان تاریکی شنیده شد:
— سلام الفیروس... من برگشتم.
اکتبر 𝟣𝟫𝟫𝟫 .
با چشمانی که ترس را فریاد میزدند برگشت. روی شاخهی درختی کهنه، همان چیزی نشسته بود که سالها خواب را از چشمانش دزدیده و شبهایش را به سیاهی کشانده بود. سایهای سنگین که خیره به او نگاه میکرد.
— بوی ترست، خستگیِ چندینسالهام رو در میکنه الفیروس.
با عجز و لکنتی ناشی از رعب، لب زد:
— چرا... چرا اینجایی؟
— اومدم تا بفهمونم بیهوده اینهمه وقت ازم فرار کردی.
— من فرار نکردم!
— کردی... تمام این سالها فکر میکردی داری از من فرار میکنی، اما تو فقط داشتی توی دالانهای تاریکِ ذهن خودت میدویدی تا صدای خرد شدنِ خودت رو نشنوی.
سایه مـرگ قدمی به جلو برداشت. و سرما مثل سوزن توی تنِ مرد فرو رفت. سایهِ ادامه داد:
— نگاه کن الفیروس... به تمام این سالها نگاه کن. چقدر دستوپا زدی تا زنده به نظر بیای؟ چند بار شبا با دستای خودت گلوی افکارت رو فشردی تا فقط بقیه فکر کنن روبهراهی؟ تو راه نرفتی، تو فقط فرار کردی؛ از خودت، از خاطراتت، از دردی که مثل موخوره روحِت رو خورده.
زانوهایش لرزید. پشتش را به تنهٔ زبرِ درختی تکیه داد و روی برگهای نمزده سر خورد و نشست. نگاهش ماتِ زمین شد. دیگر رمقی برای ایستادن نداشت.
دستش با لرزش شدید رفت سمت جیبش. سیگاری درآورد. کبریت چند بار خاموش شد تا بالاخره شعله کشید. آتشِ کوچک کبریت، لرزشِ پرههای دماغ و اشکِ گرمی را که روی گونهٔ یخزدهاش غلتیده بود، روشن کرد. عمیق از سیگار کام گرفت، دود را ثانیههایی در ریههای خستهاش حبس کرد و بیرون فرستاد.
به سایه که حالا سایهافکن بر سرش شده بود نگاه کرد. لحنِ صدایش از ترس، به یک «بیحسیِ مفرط» تغییر کرده بود:
— میدونی عجیبش کجاست؟... من سالها خوابِ این لحظه رو میدیدم و با وحشت از خواب میپریدم. همیشه فکر میکردم دیدنت تبهگنترین کابوسِ دنیاست... اما چرا الان... چرا دقیقاً همین حالا که روبهرومی، فقط حس میکنم یه بارِ چند تنی از روی دوشم برداشته شده؟
سایه با صدایی که مثل کشیده شدنِ سنگ روی سنگ بود، پاسخ داد:
— چون کابوس، خودِ فرار بود الفیروس؛ نه رسیدن. من هیچچیز جدیدی بهت ندادم؛ من فقط اومدم تا دست از جنگیدن با افکارت برداری. رنج، حاصلِ دست و پا زدنِ خودت بود. تو انقدر به زخمات چسبیدی که فکر کردی اونا هویتِ تو هستن.
کام دیگری گرفت و دودش را سپرد به مه.
— من فقط میخواستم آروم بشه... این صدای توی سرم فقط یک دقیقه قطع بشه...
— و هیچکس صدای کسی رو که توی سکوتِ خودش داره خفه میشه نمیشنوه، نه؟
سایه خم شد، طوری که تاریکیِ چهرهاش درست در یکقدمیش قرار گرفت:
— تو از این جنگل و تاریکیش نمیترسیدی الفیروس... تو از این میترسیدی که سکوتِ اینجا انقدر زیاد باشه که بالاخره صدای واقعی خودت رو بشنوی. صدای همون تیکههایی از وجودت که سالها پیش دفنشون کردی و تظاهر کردی هیچوقت وجود نداشتن.
تهسیگارِ سوزان را در مشت فشرد. گرمای آتش را حس کرد اما حتی پلک هم نزد؛ دردی که درونش بود، هر سوزشِ بیرونی را بیمعنا میکرد. با صدایی که گویی از انتهای چاهی عمیق بیرون میآمد، زمزمه کرد:
— صدای من خیلی وقته که خفه شده... من خیلی وقته که مردم.
— نه... تو نمرده بودی. تو فقط چشاتو بستی و تظاهر کردی به مردن، چون تحملِ ادامه دادنِ این حجم از تنهایی رو نداشتی. و حالا... به تهش رسیدی. درست همونجایی که دیگه هیچ دروغی برای گفتن به خودت نداری.
تحمل تلخی حرفاش برای قلب او زیادی بود دستش را روی قلبش گذاشت ته سیگارش کنار پاهایش افتاد و در سکوت به سایه ایی جلویش با چشمان خالی از هر حسی نگاه کرد؛ سایه مرگی که روی او رخنه کرده بود سایه دستِ سردش را روی شانش گذاشت و سکوت را شکست.
— حالا چشمات رو ببند الفیروس... وقتشه که بالاخره تسلیم بشی.
Telegram
attach 📎
Forwarded from ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 .
Forwarded from سین کنین wony ∿: palace
ིུ t sweet 7 ℅ cake 챠 forpok : delicious 🍥 ` sunlight wxw.
Forwarded from سین کنین wony ∿: palace
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖼𝗋ı𝗆𝗌𝗈𝗇 𝗆𝗈𝗈𝖽
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM