Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
سهراب می‌گوید:
"روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد"

روح من هم همینطور، سهراب.
روح من هم کم سال است و همه این‌ها.
روح من کم سال است، اما انگار متعلق به بچه‌ایست در دهه‌ها و دوره‌ای که خودت در آن زندگی می‌کرده‌ای یا قبل‌تر؛ وقتی سرعت زندگی کمتر بود، وقتی آدم‌ها برای گذران اوقات فراغتشان، در دل طبیعت می‌رفتند و زیر سایه درخت چرت می‌زدند.

روح من شهرنشین نیست، سهراب.
روح من باید در جوار طبیعت روزگار می‌گذراند.
روح من دوست دارد جایی خارج از شهر، خارج از هیاهو، لابه‌لای درخت‌ها بنشیند و مانند خودت به طبیعت "نگاه" کند؛
مثلا مسیر مورچه‌ها را دنبال کند، ببیند که چطور برای حمل دانه‌ای تقلا می‌کنند، به زنبور نگاه کند که چطور شیره گل را می‌گیرد، به خطوط روی تنه درخت نگاه کند و دست بکشد، گلبرگ‌های گل را لمس و نوازش کند، بشمارد که صدای چند پرنده را همزمان می‌شنود؟ بشمارد که در منظره روبرویش، چند رنگ می‌بیند؟
روح من دوست دارد روی چمن دراز بکشد، به آسمان خیره شود و گذر ابرها را دنبال کند، و اگر شب بود، ستاره‌ها را بشمارد.
روح من گویی روح یک بچه است که دوست دارد طبیعت را کشف کند، از درخت بالا برود، پای برهنه‌اش را داخل خنکی آب رود ببرد و زیر باران بدود.

به گمانم روح تو تا زمانی که از این دنیا پر کشید، همچنان کم سال بود، نه سهراب؟
فکر می‌کنی روح من چطور می‌شود؟ فکر می‌کنی روزگار موفق شود که تا زمان رفتنم خطوطی چند بر آن بیاندازد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
4👏1
Drops of Jupiter
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭) بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا…
در راستای این یادداشت☝🏻، بیاید باقی مزایای داستان خوندن رو مرور کنیم:

۱. وقتی ما داستانی رو می‌خونیم، خودمون رو جای شخصیت‌هاش و در همون موقعیت‌ها تصور می‌کنیم و تقریبا تجربه‌اشون می‌کنیم. این باعث میشه اگه در زندگی واقعی به موقعیت‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و دوراهی‌های مشابهی بر خوردیم، دقیقا بار اولمون نباشه و راحت‌تر باهاش کنار بیایم و بهتر بدونیم که الان چه کار باید بکنیم. چون قبلا یه چیزی شبیه بهش رو تقریبا تجربه کردیم.

۲. داستان خوندن باعث افزایش توانایی همدلی میشه، باعث میشه بهتر متوجه بشیم که افراد در موقعیت‌های مختلف دارن چه احساسات و شرایطی رو تجربه می‌کنن چون در کتاب افکار و احساسات شخصیت‌ها توسط نویسنده بیان میشه.

۳. کمکی که به نگارش، نویسندگی و البته صحیح‌نویسی (املا و ویراستاری) و گسترش دایره لغات می‌کنه رو نمیشه نادیده گرفت.

۴. ارتقای تفکر تحلیلگرایانه. همونطور که در اون یادداشت بالا گفته بودم، رمان خوندن باعث میشه یک مسئله رو از جنبه‌های مختلفی درنظر بگیری و تحلیل کنی، صرفا نظر خودت رو حق و درست ندونی، دیگران رو قضاوت نکنی، دید و تجربه دیگران رو هم در نظر بگیری، بصورت مطلق‌گرایانه فکر نکنی و همیشه یه احتمال خطایی برای خودت درنظر بگیری. مخصوصا داستان‌هایی که از زبان چند شخصیت و از چند دیدگاه نوشته شدن، خیلی از این لحاظ موثرن همچنین وقتی شخصیت‌ها در دوراهی اخلاقی قرار می‌گیرن.

۵. طبق پژوهش‌های انجام شده، داستان خوندن باعث کاهش اضطراب و علائم افسردگی و افزایش سطح سلامت روان میشه، همچنین به خواب بهتر کمک می‌کنه.

۶. در خلال داستان میشه مسائلی مثل تاریخ، مهارت‌های زندگی، مخصوصا مفاهیم روانشناسی و... رو یاد گرفت و وقتی چیزی در خلال تمثیل و داستان و بصورت غیرمستقیم آموخته بشه، تاثیر عمیق‌تری میذاره.
خود من جنگ داخلی آمریکا و فرهنگ برده‌داری رو از "بر باد رفته"، فرهنگ دوره‌های مختلف اروپا رو از داستان‌های کلاسیک، وضعیت اردوگاه‌های نازی رو از "مرگ کسب و کار من است"، پذیرش رنج رو از "جنگجوی عشق"، خشونت خانگی رو از "ما تمامش می‌کنیم" و "دروغ‌های کوچک بزرگ"، روش‌های تربیتی جمعی رو از "داستان پداگوژیکی" و اینکه هر اتفاقی دلیلی داره رو از "پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید" یاد گرفتم.

پی‌نوشت: اگر نکته‌ای بوده که شما از یک داستان (رمان/فیلم/سریال) یاد گرفتید، خوشحال میشم باهامون به اشتراک بذارید😍
یا داخل کامنت‌ها یا از طریق لینک ناشناس
(ناشناس‌ها رو هم خودم داخل کامنت‌ها میذارم)

#Dropsof_psychology 🧠
3👍1🎉1
ما حق داریم بخاطر اتفاق اذیت‌کننده‌ای که برامون میوفته، ناراحت، عصبی یا خشمگین بشیم.
اما اگر این ناراحتی بیش از حدِ طبیعی ادامه پیدا کنه، این یک پیامه. این یعنی ناراحتی ما دیگه در واقع از اون اتفاق خاص نیست، بلکه به خیلی وقت پیش، به گذشته، برمی‌گرده.

اگه چند ماه پیش، چند سال پیش، حتی چند هفته پیش، در شرایطی قرار گرفتم که شرم زیادی رو تجربه کردم، و هنوزم وقتی یادش میوفتم باز شرم زیادی رو احساس می‌کنم یا حتی دلم می‌خواد به اون اتفاق فکر نکنم، این یعنی شرم من بیشتر از اینکه مربوط به اون اتفاق باشه، در واقع مربوط به گذشته‌های من میشه (حالا جای شرم هر احساس ناخوشایند دیگه‌ای بذارید؛ ناراحتی، خشم، اضطراب، ترس).
یعنی یه مسئله حل نشده در گذشته من هست، یه پرونده باز که باید بهش رسیدگی کنم، تکلیفم رو باهاش روشن کنم و ببندمش، یعنی یه سری هیجانات سرکوب شده از گذشته در من باقی مونده که باید ابراز بشن و تا وقتی ابراز و حل نشن، تا ابد همینطور اذیت می‌کنن.

همین مسئله برای زمان‌هایی که واکنش بیش از اندازه نشون میدیم هم صادقه. مثلا وقتی سر یک حرف کوچیک کسی، واکنش شدیدی نشون میدیم مثلا شروع می‌کنیم داد و بیداد کردن. اصطلاحا انگار دکمه‌امون زده شده.
اینم برمی‌گرده به مسائل و هیجانات سرکوب شده گذشته. باید دید که ما از اون حرف اون شخص در واقع چه برداشتی داشتیم؟ معمولا برداشت ما یه پیام منفیه که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.
مثلا شاید کسی حتی به شوخی بهمون بگه "بده من بابا تو بلد نیستی" و ما قاطی کنیم و شروع کنیم دعوا کردن، چون چیزی که ما واقعا شنیدیم این بوده: "تو نمی‌تونی"، "تو ضعیفی"، "تو ناکافی هستی"، "تو بی‌عرضه‌ای" که این‌ها پیام‌هایی بوده‌ان که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.

در کل زمان‌هایی که واکنش ما و میزان هیجانی که تجربه می‌کنیم متناسب با موقعیت و اتفاقی که افتاده نیست، این یک پیامه که عزیزم، یه مسئله حل نشده داری، برو حلش کن‌.


پی‌نوشت: چطور حلشون کنیم؟ با مراجعه به درمانگر در موارد حاد، استفاده از برخی تکنیک‌ها برای موارد سبک‌تر (یا بازم مراجعه به درمانگر برای موارد سبک‌تر).
چه تکنیک‌هایی؟ مثلا نوشتن یا نامه‌نویسی و صندلی خالی یا حتی رویارویی. اگر خواستید توضیحشون میدم تو کامنت‌ها.

#Dropsof_psychology 🧠
8👏1
آدم‌ها نیاز دارن که دیده بشن.
آدم‌ها نیاز دارن که توجه دریافت کنن.
تا این حد که اگه میزان توجه‌های مثبت و اصطلاحا نوازش‌های کلامی و فیزیکی که فردی دریافت می‌کنه کم باشه، فرد حتی به توجه منفی هم راضی میشه؛ اینجوری که فقط توجه باشه، هرچی که می‌خواد باشه.
ما انقدر خواستار توجه هستیم که توجه منفی رو به بی‌توجهی کامل ترجیح میدیم.

بخاطر همینه کسانی که توجه مثبت دریافت نکردن و نمی‌کنن، به رابطه‌های سمی و خشونت‌آمیز راضی‌ان و ازشون خارج نمیشن؛ چون توجه منفی به بی‌توجهی ترجیح داده میشه.
بخاطر همینه که روش تنبیهی بی‌توجهی کردن، قهر کردن، طوری رفتار کردن که انگار طرف مقابل وجود نداره، بدتر از دعوا کردنه. شاید در ظاهر مسالمت‌آمیزتر باشه ولی آسیب‌های روانیش بیشتره؛ چه این رفتار با بچه‌ها باشه، چه با بزرگ‌ها مثلا همسر.
بخاطر همینه که می‌گن یه رابطه وقتی مرده‌ست که طرفین با هم ارتباطی ندارن، با هم صحبت نمی‌کنن، نارضایتی‌هاشون رو از هم پنهان می‌کنن، نه وقتی که رابطه‌شون متعارضه.

آسیب بی‌توجهی انقدر زیاد و عمیقه که بچه‌هایی که تحت شرایط بی‌توجهی بزرگ شده‌ان و مراقبت و محبت دریافت نکردن، بیشتر مستعد اختلالات روانی هستن تا بچه‌هایی که تحت شرایط خشونت (توجه منفی) بزرگ شده‌ان.

پس چیکار کنیم؟
سعی کنیم همیشه به هر بهانه‌ای حتی کوچیک، حتی ساده، به عزیزانمون توجه مثبت بدیم. مخصوصا به بچه‌ها، مخصوصا همسران به هم و اگه معلمید، حتما به دانش‌آموزا.
چرا؟
برای اینکه از بی‌توجهی به جایی نرسن که به توجه منفی راضی بشن.
اگه افراد ببینن توجه مثبت دریافت نمی‌کنن، شروع می‌کنن به جلب توجه منفی. مثلا بچه شروع می‌کنه به بدرفتاری کردن، فحش دادن، چون دقیقا می‌دونه کار بدیه و می‌دونه که حداقل از این طریق توجه والدینش یا معلمش جلب میشه و حتی شده دعواش کنن یا بزننش هم راضیه.
یا مثلا می‌دونید دیگه، اگه دخترا از پدر و مادرشون (مخصوصا پدر) توجه مثبت کافی دریافت نکنن، احتمالش زیاده که شیفته اولین پسری بشن که این توجهات رو بهشون نشون میده، همین مسئله برای همسران و بحث خیانت هم صادقه.

توجه مثبت دادن می‌تونه خیلی ساده باشه؛ مثلا چقدر خوب خودت کفشت رو پوشیدی، چقدر این لباس بهت میاد، چه میوه‌های خوبی خریدی، یا حتی می‌تونه فقط در چهره نشون داده بشه؛ خوش‌رو بودن خودش یه توجه مثبته، سلام گرم کردن، اینکه نشون بدی از دیدنش خوشحالی.
کلا باید این حس رو به عزیزانمون بدیم که تو هستی، من می‌بینمت و وجودت برام مهمه.
شما اگه به بچه‌ای که از همه جا رونده‌ست، مکررا توجه مثبت بدید، می‌تونید مسیر زندگیش رو تغییر بدید‌.
توجه مثبت دادن خیلی راحته؛ از همدیگه دریغش نکنیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍65👏4
استاد می‌گفت زندگی مشترک یعنی حتی در غم‌هامون هم مشترکیم.
یعنی نه تنها بطور کلی پنهان‌کاری نداریم، بلکه حتی ناراحتی‌ها و نارضایتی‌هامون رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم. یعنی مسائل و مشکلات زندگی رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم و حتی بهانه‌هایی مثل "نمی‌خوام ناراحتش کنم، نمی‌خوام نگران بشه، نمی‌خوام اذیت بشه" هم پذیرفته نیست.

خیلی وقت‌ها ما از رفتار و صحبت‌های فرد مقابل یک برداشت خاص داریم و براش تو ذهنمون فرضیه‌سازی می‌کنیم، اگه راجع به این فرضیه‌ها و برداشتمون با طرف صحبت نکنیم تا درست یا غلط بودنشون رو متوجه بشیم، خود به خود فرضیه‌هامون رو تایید می‌کنیم؛ یعنی فکر می‌کنیم برداشت ما، خود واقعیت بوده.
درحالیکه بسیاری از مواقع اگر درمورد این فرض‌ها و افکار و مشکلات با خود فرد صحبت کنیم، می‌بینیم که چقدر برداشت اشتباهی داشتیم و چقدر تو فکر طرف مقابلمون داستان یه طور دیگه بوده و اصلا اون قصد و غرضی که ما فکر می‌کردیم پشتش نبوده. یا حتی اگر بوده هم، صحبت کردن راجع بهش حل کردن چالش رو خیلی راحت‌تر می‌کنه.

دارم کتابی می‌خونم که زوج داستان اگه افکار و ناراحتی‌ها و مسائلشون رو از هم پنهان نمی‌کردن، رابطه‌شون که خیلی قوی شروعش کرده بودن، خیلی بهتر پیش می‌رفت و کمتر به بن‌بست می‌خورد.

اینکه افکار و احساساتمون رو تو خودمون بریزیم و راجع بهشون صحبت نکنیم حالا چه چون سختمونه یا چه بخوایم با این کار از تعارض یا از نگران و ناراحت شدن طرف مقابل پیشگیری کنیم، و کلا اجتناب کردن به هر مدل رابطه‌ای صدمه می‌زنه، مخصوصا به رابطه زوجی.
حتی اشک‌ها و گریه‌ها رو نباید از هم پنهان کرد، همینطور ترس‌هامون، نگرانی‌هامون، ناراحتی‌هامون، حتی اگه دلیلش طرف مقابل نباشه و صرفا مشکلات زندگی باشه.
زندگی مشترک یعنی تو همه چی شریکیم، در شادی و در غم، در راحتی و در سختی، در آسودگی و در نگرانی.

یه جمله از کتاب نوشته بود:
"اشتباهی که ما کردیم این بود: از یه جایی به بعد، راجع به چیزایی که نباید راجع بهشون سکوت کرد، سکوت کردیم و دیگه درموردشون صحبت نکردیم."

پی‌نوشت: این کتاب خیلی خوب به بالا و پایین‌های ازدواج، حتی اگه خیلی رمانتیک شروع شده باشه، می‌پردازه و چالش‌هایی که "نازایی" می‌تونه در رابطه زوج‌ها بوجود بیاره و اینکه این افراد چه احساساتی رو تجربه می‌کنن رو خیلی خوب به تصویر کشیده.

[اشک‌هایی که در سکوت جاری شدند - کالین هوور]
(اسم دیگه کتاب: همه خوبی‌هایت)

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
14👏1
یه صحنه‌هایی از بچگیم تو ذهنم هست، از مهمونیای بزرگ، اون مهمونیایی که کل فامیل یه جا جمع میشن.
صحنه‌ایه که موقع شام یا بعدش که تموم شده، همه دور یه میز بزرگ نشستن، کلی سر و صدا هست، همه با هم حرف می‌زنن، می‌خندن، خاطره تعریف می‌کنن. تو این صحنه‌ها من عقب نشستم و نگاهشون می‌کنم.
داشتم به این فکر می‌کردم این صحنه‌ها چقدر دلچسب بودن و اون لحظه نمی‌دونستم و چقدر برام عادی بود. داشتم فکر می‌کردم که نسل ما و بچه‌های ما چقدر کمتر همچین صحنه‌ها و جمع‌هایی رو تجربه می‌کنن. ماها جمعیتمون کم شده، هم از لحاظ خانواده‌های کم جمعیت‌تر و هم از لحاظ مهاجرت بیشتر. نمی‌دونم این جمعیت کمتر خوبه یا بده، فقط می‌دونم این صحنه‌های شلوغ، صدای خنده‌ها و همهمه‌ها داره به مرور هی کمتر می‌شه. تازه ما همون موقعش هم فامیل پرجمعیتی محسوب نمی‌شدیم.

گاهی فکر می‌کنم بچه‌ها و نوه‌های ما به چه چیز زمان ما قراره حسرت بخورن؟
هرچی فکر می‌کنم خودم نمی‌تونم الان چیز حسرت‌انگیزی پیدا کنم ولی قطعا در آینده می‌فهمیم که یه چیزایی بوده. مثل چیزایی که تو بچگیمون داشتیم و الان حسرتش رو می‌خوریم اما همون زمان متوجهش نبودیم. مطمئنا کسایی هم که تو خونه‌های قدیمی با حیاط و حوض بزرگ زندگی می‌کردن، کسایی که فامیل‌های پر جمعیت و صمیمی داشتن، کسایی که نزدیک به طبیعت زندگی می‌کردن، کسایی که نامه دریافت می‌کردن و... هم متوجه نبودن در چه شرایط دلچسب و حسرت‌برانگیزی برای آیندگان دارن زندگی می‌کنن.

یاد فیلم Midnight in Paris میوفتم. انگار هیچکس از دوره و زمونه خودش راضی نیست و همه حسرت یه دوره خاص در گذشته رو می‌خورن. اما واقعی که بهش نگاه کنی، می‌بینی آدم‌های همون زمان‌ها هم مشکلات خاص خودشون رو داشتن و از نظر خودشون در دوره طلایی و خاصی زندگی نمی‌کردن.
انصافا هم ما الان نسبت به گذشتگان امکانات بیشتری در دسترس داریم، اما نمیدونم این دسترسی بیشتر کیفیت زندگی‌هامون رو واقعا بیشتر کرده یا کمتر؟ صمیمت‌ روابطمون رو چی؟

واقعا اگه یادم بمونه و اگه اصلا امکانش برام بود، یه روز از نوه‌ام می‌پرسم که فکر می‌کنی چه چیز دوره کودکی و جوونی من حسرت‌برانگیزه؟ چه چیز خوبی داشته که الان دیگه وجود نداره یا کمرنگ شده؟

پی‌نوشت: باید همین الان به داشته‌هامون (مادی و معنوی) توجه کنیم و قدرشون رو بدونیم، چون مطمئنا یه روز حسرتشون رو می‌خوریم.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
6🕊1
پارسال همین روزا وقتی ترم یک ارشد رو در رشته‌ای جدید، رشته موردعلاقه‌ام، شروع می‌کردم، پر از هیجان بودم و شادی که تا یکی دو ماه هم با همون شدت ادامه داشت.
امروز هم هیجان دارم و شادی اما علاوه بر اون، یه‌کم غم.
غم از اینکه این ترم آخره که کلاس داریم و با همکلاسی‌هام سر یه کلاس می‌شینم، از اساتیدم سر کلاس درس یاد می‌گیرم، از شیب منتهی به دانشکده بالا میرم، دوستام رو دو روز در هفته می‌بینم و کلی چیز خوب دیگه که یک سال و نیم خیلی کمه براشون🥲

بخاطر همین این ترم می‌خوام تا جای ممکن از همه فرصت‌ها استفاده کنم، سوراخ سنبه‌های دانشگاه که تاحالا نرفتم رو کشف کنم، لحظات بیشتری رو ثبت کنم، سوالات بیشتری بپرسم.
می‌دونم مثل دو ترم گذشته خیلی سختی خواهد داشت، خیلی تحت فشار قرار خواهم گرفت، خیلی با دوستام دور هم غر خواهیم زد، خیلی پروپوزال و پایان‌نامه رو پس خواهم زد، بازم میلیمتری بین کلاس‌ها استراحت خواهیم کرد، اما همه‌اش رو دوست دارم و به جون می‌خرم و می‌دونم دلم برای تک‌تک لحظاتش تنگ خواهد شد🥲
پس تا هست، استفاده کنیم؛ سلام بر ترم سه😌✨️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍76😢2
رسوم خانوادگی خیلی در گرم کردن و تحکیم روابط خانوادگی موثرن.
منظورم فقط اون آداب و رسوم فرهنگی نیست.
منظورم آداب و رسوم کوچولو و خاص هر خانواده‌ست، هم برای رابطه زوج هم برای کل خانواده و رابطه با فرزندان خیلی خوبه و همچنین خیلی خیلی خاطرات گرم و خوبی در ذهن باقی می‌ذاره.

ببینید، مثلا فرض کنید بچه‌های شما بزرگ شدن و دارن برای بچه‌های خودشون تعریف می‌کنن که مامان در روز فلان عید همیشه کیک درست می‌کرد، یا آخر هفته‌های زمستون‌ها شیرکاکائو داغ درست می‌کرد، همه می‌رفتیم زیر پتو، شیرکاکائو می‌خوردیم و کارتون نگاه می‌کردیم، یا هر پنجشنبه قرمه‌سبزی داشتیم و بعد از ناهار همه بازی فکری می‌کردیم، یا هر فلان روز با بابا می‌رفتم پارک، هر آخر هفته می‌رفتیم خونه مامان‌بزرگ و...

می‌بینید؟ می‌تونن خیلی ساده باشن، اما خیلی حس و حال گرم و صمیمی و عمیقی دارن، نه؟

همچنین رسومی باید فقط بین زوج هم ساخته شده باشه، مثلا هر آخر هفته با هم فیلم می‌بینیم، حتما در طول روز یک بار همراه هم چای می‌خوریم و صحبت می‌کنیم، شب‌ها قبل از خواب با هم صحبت می‌کنیم/با هم کتاب می‌خونیم، ماهی یک بار رستوران/سینما میریم، ماهی یک بار به هم نامه می‌نویسیم و...

بخاطر همین خیلی مهمه که اولا رسوم فرهنگی کلی رو حفظ کنیم (مثل شب یلدا چون اونا هم می‌تونن جزو این رسوم صمیمانه باشن) و دوما اینکه علاوه بر اون‌ها، رسوم مخصوص خانواده خودمون بسازیم و بهشون اضافه کنیم؛ اصلا هم لازم نیست خیلی کار خاص و بزرگی باشن. همین تکرار شوندگی و حس گرماشه که مهمه🥰

مثلا بعضی از رسوم خانوادگی ما که من یادم مونده اینه که بچه که بودم هر جمعه می‌رفتیم دیدن پدربزرگم و پدربزرگ همیشه یه روزنامه همشهری دوچرخه برای من و برادرم روی میزش آماده گذاشته بود.
هر جمعه مامان برای صبحانه شیرکاکائو درست می‌کرد و فیتیله تماشا می‌کردیم.
هر شب قبل از خواب می‌رفتم خونه مامان‌بزرگ (طبقه پایینمون) و باهاش پازل درست می‌کردم.
به همین سادگی🥲

نکته ۱: خیلی بهتره اگه هر دو عضو از اعضای خانواده هم با هم رسوم خاص داشته باشن. یعنی علاوه بر رسومی که کل خانواده توش دخیلن، خود والدین با هم، فرزندان با پدر جدا و با مادر هم جدا و حتی خود بچه‌ها هم باهم جدا برنامه‌هایی داشته باشن. این خیلی به تحکیم رابطه هر دو عضو از اعضای خانواده کمک می‌کنه و کلی خاطرات دوست‌داشتنی با هم می‌سازن.

نکته ۲: اگر در طول سال مناسباتی هست که براتون مهمه و می‌خواید که برای بچه‌ها هم ارزشمند باشه و باهاش ارتباط بگیرن، حتما در اون روزها فعالیت خاصی انجام بدید و تبدیل به رسم بکنیدش.

#Dropsof_psychology 🧠
👍83
《در ستایش معمولی بودن》

من قبلا هم فکر می‌کردم که معمولی‌ام ولی خیلی حس خوبی نسبت بهش نداشتم؛ بنظرم کافی نبود.
اما یه دوستی یه زمانی بهم گفت تو اصلا هم معمولی نیستی و خودت هم اینو یه روز می‌فهمی.
من هنوز دارم سعی می‌کنم بفهممش.
الان نمی‌دونم بالاخره معمولی هستم یا نه، ولی مهم هم نیست، بهرحال در عمل فرقی نداره. معمولی یا غیرمعمولی، دارم سعی می‌کنم زندگیم رو پیش ببرم.
مهم اینه که با معمولی بودن کنار اومدم و الان دوستش دارم و اگه در نهایت فهمیدم که همیشه معمولی بودم، مشکلی باهاش ندارم.

معمولی بودن مگه چه اشکالی داره؟
لازم نیست حتما سرآمد یا عجیب و خاص یا تو چشم باشیم، بنظر من همین که "کافی" باشیم هم کافیه :))
ما معمولی‌ایم و قدرت خارق‌العاده‌ای برای رویارویی با دنیا نداریم، ما قرار نیست دنیا رو نجات بدیم، همین که از پس زندگی‌های خودمون بر بیایم کافیه، ما اگه رنجی بهمون برسه، چاره‌ای جز پذیرشش و همراهی باهاش نداریم، وگرنه زیر بارش خم می‌شیم. ما آدم‌های معمولی، گاهی کم میاریم و احتیاج به مکث و استراحت داریم.

ما آدم‌های معمولی سعی می‌کنیم هر روزمون رو به سر برسونیم و شاید این بین سعی کنیم دستی هم از کسی بگیریم یا اگه لازم داشتیم دست خودمون رو دراز می‌کنیم تا کسی بگیره.
ما معمولی هستیم؛ وقتی غمگینیم بارون نمی‌گیره، وقتی شادیم آدمای توی خیابون شروع نمی‌کنن باهامون رقصیدن، چهره‌هامون شاید اونقدری زیبا و خیره‌کننده نباشه که سرها به سمتمون برگرده.
ما شاید بهترین‌های یک حوزه نباشیم، اما سعی می‌کنیم در حد خودمون تغییر ایجاد کنیم و اطرافمون رو، تا اونجایی که دستمون می‌رسه، به جای بهتری تبدیل کنیم.

اما در نهایت فکر می‌کنم اکثر ما آدم‌ها از دید خودمون معمولی هستیم، اما در نگاه کسایی که دوستمون دارن، یا کسایی که تحسینمون می‌کنن، غیرمعمولی و خاص بنظر میایم؛ انگار اون‌ها هستن که منحصربه‌فرد بودن ما رو می‌بینن، نه خودمون. منم احتمالا هیچوقت متوجه غیرمعمولی بودنی که دوستم بهم گفته بود، نشم.
من حدس می‌زنم که حتی اکثر خاص‌ترین، غیرمعمولی‌ترین، بهترین و خفن‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسیم هم، ته دلشون، خودشون رو معمولی می‌دونن، ما که دیگه جای خود 🤷🏻‍♀️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👏2👍1
فکر کنم دیروز یک دوست کوچولو پیدا کردم :))
یک دوست وروجک ۷ ساله که در دقایق ابتدایی کلاس وقتی چشم از او برداشتم و لحظه بعد دیدم که از طاقچه پنجره که شاید یک و نیم برابر قدش بود، نه تنها بالا رفته، بلکه فاتحانه آن بالا ایستاده است و مشت‌ها را بالا برده، غافلگیرم کرد (قطعا به بهانه باز کردن پنجره رفته بود، اما نفهمیدم که اصلا چطور رفت آن بالا؟!)
و از آن لحظه به بعد، بوم؛ کلاس ترکید.
به جد عرض می‌کنم، در همان حینی که وروجک آن بالا بود، دیدم که دیگرانی هم دست به کار شده‌اند و دارند از باقی طاقچه‌ها بالا می‌روند! احساس کردم دارم به یک ارتش کوچک و فرمانده‌اش نگاه می‌کنم.

وروجک شاید یکی از بچه‌های ریزنقش کلاس باشد اما وقتی می‌گفت "با من بخونید"، همه با او دست می‌زدند و می‌خواندند "ما همه ترکیم و بربری می‌خوریم" (علی‌رغم اینکه ترک هم نیستند) و اگر وروجک می‌گفت "بچه‌ها نخونید"، بچه‌ها دیگر نمی‌خواندند.
وروجک، قلدر محله‌ایست برای خودش؛ کافیست یکی از بچه‌ها ذره‌ای خاطر همایونی را مکدر کند تا کتکی نوش جان کند با ضمیمه یک همچین جمله‌ای که "رو اعصاب من نرو بچه پررو" یا "مگه خانم نمیگه بشین؟!"

پس از آنکه وروجک را با ترفندهایی خاص سر جایش می‌نشانم، جلوی نیمکتش زانو می‌زنم تا هم‌قدش شوم و همینطور که نقاشی می‌کشد به او می‌گویم: اگر کسی ما را عصبانی کند، بنظرت چه کار دیگری جز کتک زدنش می‌توانیم انجام دهیم؟
وروجک می‌گوید: هیچی، فقط باید زدش، اینا خیلی پررو ان.
احساس می‌کنم وروجک از وقتی که در گذشته، دورادور می‌دیدمش تا حالا که رو در رویش قرار گرفته‌ام، در پس تقریبا تمام رفتارهایش می‌گوید "مرا ببین، مرا ببین".
می‌گویم: من قبلا تو را در برنامه‌های مدرسه دیده‌ام.
توجه وروجک جلب می‌شود.
نگاهی نسبتا طولانی به من می‌اندازد و می‌گوید: چه کار می‌کردم؟
- دیدم که برای عزاداری‌ها نوحه می‌خواندی.
حین نقاشی لبخند ریزی می‌زند که نشان از افتخار دارد.
- دیگر چه کار می‌کردم؟
- اوه، شنیدم که خاطره‌ای تعریف کردی از کشتی گرفتنت.
نظر وروجک کاملا جلب شده است و برای لحظاتی گویا با ناباوری مستقیما نگاهم می‌کند.
- تعریف می‌کردی که با بچه فامیلتان کشتی می‌گرفتی و می‌توانستی او را ببری اما چون از تو کوچک‌تر بود، گذاشتی که او ببرد.
بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گوید: آرههه اون کار من عین پوریای ولی بود!
می‌خندم و می‌گویم: آره عین پوریای ولی بود، حالا بگو ببینم به‌نظرت پوریای ولی، در کلاس دوستانش را کتک می‌زند؟
سر بورش را (که خیلی با خودم مبارزه کردم تا انگشتانم را داخلش نبرم) روی نقاشی خم می‌کند و با همان لبخند ریزش می‌گوید: نه.
بهش می‌گویم: من این را در تو می‌بینم؛ دوست داری بهم قول بدهی که تلاشت را بکنی تا در کلاس هم مثل پوریای ولی رفتار کنی؟
لبخندش بزرگ‌تر می‌شود و سرش را تکان می‌دهد. سپس انگشت خیلی کوچکش را در انگشت کوچکم گره زد و به این ترتیب فکر کنم اولین قول انگشتی عمرم را در آستانه ۲۵ سالگی با پسرک ۷ ساله به ثبت رساندم.

مطمئنم که وروجک بارها و بارها در مسیر عمل به قولش منحرف خواهد شد، همانطور که همین دیروز هم پس از دو تلاش ارزشمند برای کتک نزدن پشت سری‌اش، ظرفیت پوریای‌ولی‌گونه‌اش پر شد، افتخار خوشحالی سومی بهم نداد و به تنظیمات کارخانه بازگشت. هر چه نباشد، او فقط قول داد که "تلاش"اش را بکند و همین برای من مهم است؛ نه اینکه به یک باره زیر و رو شود.
و نیز مطمئنم که لازم خواهد بود تا بارها و بارها این عهد را با او تمدید کنم، اما ته دلم اطمینان دارم که این پهلوان ریزه، روزی از این توانایی رهبری‌اش، به نحو درستش استفاده خواهد کرد.

پی‌نوشت: وقتی به کسی قول انگشتی می‌دهی، یعنی قبلش با او دوست شده‌ای دیگر، نشده‌ای؟ :))

#از_بچه‌ها 👦🏻
12👍1
آن شب، دلم گرفته بود.
بالاخره روزی را گذرانده بودم که مدتها حسرتش را داشتم.
روزی بدون دغدغه و مسئولیت خاصی.
کتاب خوانده بودم، ۳ قسمت از ۳ سریال مختلف دیده بودم، بُردگِیم بازی کرده بودم.
اما از عصر به بعد دلم گرفته بود.
نمی‌خواستم باز هم سریال ببینم.
یک دفعه دوای درد زمان‌های دلتنگی و گرفتگی‌ام به خاطرم آمد.
سهراب، سهراب عزیز!

"هنوز در سفرم" را باز کردم و خواندم:
"به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد، روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم."
و لطافت قلمش روحم را نوازش داد.

خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من ونگوگ را دوست داشته،
خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من حسرت پرواز داشته.
پس بی‌جهت نبوده است که همیشه نزدیکی خاصی با روح سهراب احساس می‌کردم؛ انگار که روحمان کم و بیش از یک جنس باشد.

خواندن سهراب مثل نشستن در دل طبیعت و لمس نسیم بهاری است.
سهراب را خواندم و حالم خوب شد؛ مثل همیشه ♡

زادروزت مبارک سهراب؛ اگر بودی، امروز ۹۶ ساله می‌شدی.

[هنوز در سفرم - سهراب سپهری]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9👍2
اگر می‌خوایم فرزندمون (کودک و نوجوان) تحت تاثیر منفی افراد خارج از خانواده اعم از فامیل، دوستان، بچه‌های مدرسه، غریبه تو خیابون، فلان سلبریتی و... قرار نگیره، چیکار باید بکنیم؟

محدودش کنیم؟ نه.
ارتباطش رو با اطرافیان قطع کنیم؟ نه.
نذاریمش مهدکودک؟ نه.
در همه کارها و روابطش سرکشی کنیم؟ نه.
تهدیدش کنیم؟ نه.

فقط یک کار لازمه انجام بدیم:
ارتباطمون رو باهاش قوی کنیم.

وقتی ارتباط درون خانوادگی محکم و قوی باشه، وقتی اعضا حامی و با هم صمیمی باشن، وقتی فرزند، والدینش رو امن بدونه، تاثیر شما روی فرزند خیلی بیشتر از تاثیر افراد خارج از خانواده خواهد بود.

در این صورت فرزندتون به حرف شما بیشتر بها خواهد داد تا به حرف دوستش یا هرکس دیگری.
فرزندتون فلان رفتار ناسالم مثلا عموش رو تقلید نخواهد کرد، بلکه از رفتار شما تقلید خواهد کرد.
فرزندتون تحت تاثیر جو غالب محیط (مثلا جامعه، مدرسه و...) قرار نخواهد گرفت.
یا حتی اگرم قرار بگیره، اگر باهاش صحبت کنید و هدایتش کنید خیلی راحت‌تر می‌پذیره تا بچه‌ای که نسبت به خانواده و والدینش گارد داره.

پس چی شد؟
روابط درون خانوادگی رو با فرزندتون تقویت کنید؛ یعنی رابطه پدر-فرزند، مادر-فرزند و حتی فرزندان با همدیگه.
یک مهارت کلیدی که باعث تقویت رابطه مخصوصا رابطه با نوجوان میشه چیه؟ همدلی و گوش دادن.
حتما این دوتا مهارت رو یاد بگیرید (بله، یادگرفتنی‌ان، ذاتی نیستن؛ پس اگر بلد نیستید، نگران نباشید، برید یاد بگیرید).

#Dropsof_psychology 🧠
👍134
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه.
چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟

به گفته خودش:
"ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد غیرقابل کنترل، چه دلیلی برای ترس داشتیم؟"
چی میشه که این دنیایی که توش ترس و از دست دادن‌ ها و درد کشیدن های فراوان هست رو ترجیح میده؟

همونطور که وجودنگرها میگن، وجود مرگ باعث میشه ما قدر داشته‌هامون رو بدونیم. مرگ می‌تونه صرفا تموم شدن باشه، می‌تونه از دست دادن باشه. وقتی به این آگاهی برسی که یک روز پاهات به خوبی الان راه نخواهند رفت، قدرشون رو بیشتر خواهی دونست و از راه رفتنت لذت خواهی برد. وقتی به این آگاه باشی که غذای خوشمزه‌ای که جلوته به زودی تموم خواهد شد، از خوردنش لذت بیشتری می‌بری.
اگه اون غذا دائمی بود، اگه ما موجوداتی بی‌نیاز بودیم، اگه همه چیز همیشه برامون فراهم بود، اگه هیچوقت از دست دادن و تموم شدن رو نمی‌چشیدیم، آیا زندگی خیلی کسل‌کننده نمی‌شد؟ آیا همه چیز برامون عادی نمی‌شد؟

سهراب هم وقتی که می‌گه:
"مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان"،
منظورش همینه. به محض شروع کردن به خوردن انگور، می‌دونیم که قراره تموم بشه یا اینکه قراره ازش سیر بشیم. انگار که هر لذتی، با مرگ همراهه:
"و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است"

درد کشیدن چی؟ اون چرا باید باشه؟
تایلر تو یکی از آهنگ‌هاش می‌گه:
"گاهی باید درد بکشی تا بفهمی که زنده‌ای و روح داری"
یا بازم سهراب که می‌گه:
"گاه زخمی که به پا داشته‌ام، زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است"

خلاصه که "و نترسیم از مرگ"، عزیزان؛ و نترسیم از مرگ.
چیزی که وجودنگرها هم می‌خوان بهمون بگن، همینه. این نترسیدن و پذیرش مرگ و فانی بودنه که ما رو به این مرحله در بینش می‌رسونه:

اینکه هرگز دوباره باز نمی‌گردد،
این است آنچه زندگی را چنین شیرین می‌کند
- امیلی دیکنسون

[انسان‌ها - مت هیگ]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
👍2
Drops of Jupiter
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه. چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟ به گفته خودش: "ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد…
"او انسان بود. می‌دانست شوهرش یک روز می‌میرد؛ با این حال، هنوز جسارت می‌کرد دوستش داشته باشد. این چیز شگفت‌انگیزی بود."
[انسان‌ها - مت هیگ]

بله دوستان، دوست داشتن جسارت لازم داره چون هرچقدر چیزی/کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، موقع از دست دادنش درد بیشتری می‌کشی.
و وقتی دلت برای چیزی/کسی که قبلا داشتیش خیلی تنگ میشه، یعنی خیلی دوستش داشتی.
انگار که ما با "دوست داشتن"، همزمان دردش رو هم به جون می‌خریم و این عملی شجاعانه‌ست.

به همین خاطر، همه شماهایی که جرئت می‌کنید چیزها و اشخاصی رو دوست داشته باشید، بنظرم باعث افتخار و قابل احترامید ✨️

#Dropsof_books 📚
9👍2🕊2
من یه ذهنیت مخربی نسبت به خودم دارم و اون اینه که "ظرفیت تحمل تو برای سختی‌ها پایینه"
هی به خودم میگم که تو تاب و توان کافی نداری، در برابر سختی‌ها زود کم میاری، یه ذره بهت از چند جهت فشار بیاد، احساس سختی می‌کنی.
درصورتیکه اولا احساس فشار کردن در چنین شرایطی کاملا طبیعیه و دوما من بارها از پس شرایط سخت بر اومدم و این شرایطی هم که ازش میگم احتمالا در واقع "یه ذره" فشار نیست و بیشتره اما اون سرزنشگر درون من اینطور بهم القا می‌کنه که "یه ذره"ست و خودتو لوس نکن.

اما من چیکار می‌کنم؟ خودم رو با بقیه مقایسه می‌کنم و میگم ببین فلانی شرایطش از تو خیلی سخت‌تره، تو در همین شرایط خودتم می‌خوای کم بیاری؟!
درحالیکه کی واقعا می‌تونه بگه که شرایط من سخت‌تره یا فلانی؟ و اصلا چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که من بهرحال در شرایط فعلی احساس سختی و فشار می‌کنم، به بقیه چیکار دارم؟
اما اون خود ایده‌آل‌گرای درونم انگار می‌خواد بهم القا کنه که نه! نباید احساس سختی کنی! باید مقاوم باشی! به اینا میگی سختی؟! اینا که چیزی نیست!
و حدس می‌زنم حتی اگه در سخت‌ترین شرایط ممکن هم قرار بگیرم این صدائه بازم می‌خواد بگه "این که چیزی نیست!"

خلاصه این صدائه، ذهنیت مخربه، خودِ سرزنشگره، ایده‌آل‌طلبه تو ذهنم مثل کسیه که با چماق وایساده بالا سرم و انگار مهم نیست من در چه شرایطی هستم و چقدر واقعا اوضاع خرابه، بهرحال منتظر بهانه‌ست که بزنه تو سرم و بگه "دیدی گفتم ظرفیتت پایینه!"
خب زهرمار 😐

قبلا اینجا راجع به همین دوست ناعزیز درونم گفته بودم.

اما در نهایت که بنظرم لیاقت یک بغل از طرف خودم رو دارم، و اینکه به خودم بگم صدای واقعی درون تو اون یاروی مسخره بی‌منطق نیست؛ صدای واقعیت منم که دارم بهت میگم که تلاش‌هات رو می‌بینم و ازت قدردانم که این مدت انقدر رشد داشتی و تو هم مثل هر کس دیگه‌ای حق داری احساس سختی کنی و این مایه شرمساری نیست🫂

نکته جالب اینجاست که همین پریروز خیلی اتفاقی یه کتاب گرفتم با موضوع خودشفقتی؛ زیبا نیست؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
👏7👍32
Drops of Jupiter
Photo
این هفته به مناسبت هفته سلامت روان، هرروز داخل دانشگاه از طرف مرکز مشاوره دانشگاه غرفه داشتیم و منم تو اون غرفه‌ها مسئولیت داشتم. غرفه‌ها پر از فعالیت و بازی‌های مختلف بود که دانشجوها رو درگیر می‌کرد.

دیدن این پویایی و ارتباط گرفتن دانشجوها باهامون، ارتباط گرفتن با دانشجوهای دانشکده‌های دیگه که در حالت عادی نمی‌بینمشون، اینکه براشون توضیح می‌دادم که باید چی‌کار کنن و با ذوق انجامش می‌دادن، خندیدناشون موقع بازی کردن، صدای پسری که تو ماروپله انسانی داد می‌زد "حاجیی سه ترم مشروط شدمم" (از گزینه‌های بازی بود😂)، اینکه بچه‌ها اول خودشون میومدن تجربه می‌کردن و بار دوم می‌رفتن دوستاشونو می‌آوردن و خودشون براشون توضیح می‌دادن که چه خبره و چیکار کنن تا جایزه بگیرن،
همه اینا بهم انرژی می‌داد. یعنی اگر مثل بازی‌های کامپیوتری یه استوانه انرژی بالای سرم بود، می‌شد دید که ذره ذره داره پر میشه.

و اون طرف محوطه، روبرومون، که غرفه‌های تربیت‌بدنی گذاشته بودن و دانشجوها تو زمان استراحتشون جمع می‌شدن و دارت، فوتبال‌دستی، فوتبال، والیبال و فریزبی بازی می‌کردن خیلی خیلی این یک هفته فضای بانشاط و پویایی تو دانشگاه درست کرده بود و من برای اولین بار احساس کردم این یه فضای دانشجویی کامل و ایده‌آله و هی می‌گفتم کاش این امکانات و شرایط همیشه برقرار بود؛ من حاضر بودم فقط بشینم نگاهشون کنم🥹

من تو غرفه از دانشجوها می‌خواستم که تجربه و حس و حال روزای اول دانشجوییشون رو بنویسن
و از پسر ترکی که نوشته بود روزای اول، فهمیدن صحبت‌ها سر کلاس سختش بوده چون نمی‌دونسته تدریس به زبان فارسی انجام میشه :))
دختر افغانستانی که نوشته بود به خودم قول دادم زمانی به کشورم برمی‌‌گردم که تبدیل به یه آدم موفق شده باشم
آقای دانشجوی عراقی که از مهمون‌نوازی ایرانی‌ها تشکر کرده بود
دخترایی که روز اول اشتباهی رفته بودن سلف پسرا و دستشویی کارکنان :))
پسری که از فضای دانشکده خودش که خارج از پردیس مرکزی بود، ناراحت بود
نو ورودی‌هایی که می‌گفتن امروز روز اولمه! و من ذوق می‌کردم و بهشون تبریک می‌گفتم
تا کسایی که تجربه روزهای اولشون حس تنهایی و دلتنگی برای خونه بود و حتی اونایی که تجربه روزهای اولشون کلاس‌های مجازی بود،
داستان همه‌شون رو شنیدم و خوندم و به گیره‌های رنگی وصل کردم.

می‌خوام بگم که من چند وقتیه که در کمال تعجب فهمیدم واقعا ارتباط برقرار کردن با آدما رو دوست دارم و ازش انرژی می‌گیرم و اگر منو بشناسید، متوجه می‌شید شنیدن این حرف از من چقدر عجیبه😅
در عین حال به این فکر می‌کنم که چقدر بده که ممکنه تا آخر عمرم بعضی ابعاد شخصیتم رو کشف نکنم یا ممکنه کاری وجود داشته باشه که بهش علاقمندم اما ازش خبر ندارم چون هیچوقت تجربه‌اش نکردم.
پس چی‌کار می‌کنم؟ سعی می‌کنم تا حد امکان خودم رو در معرض تجربه قرار بدم✨️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👏1
چند وقت پیش یه نفر ازم پرسید که چرا آمار طلاق نسبت به قبل انقدر بالا رفته؟
گفتم بیام جوابم رو اینجا هم بگم.
خلاصه چیزایی که من این مدت از اساتید و کلاس‌هام فهمیدم، بعلاوه نظر خودم، ایناست:

در دسترس‌تر شدن طلاق:
بعلت رواج حق طلاق، طلاق گرفتن راحت‌تر شده. تا وقتی حق طلاق فقط دست آقایون بود، خیلی‌ها بخاطر مهریه هم که شده طلاق نمی‌دادن. اما الان خانم‌هایی که حق طلاق دارن راحت‌تر برای طلاق اقدام می‌کنن.

رواج فرهنگ فردگرایی:
بنظر می‌رسه که این روزا افراد بیشتر بدنبال منافع شخصی هستن تا منافع جمع و خانواده. محتوای فضای مجازی هم مدتیه خیلی روی اینکه "نفر اول زندگی خودت باش"، "هرکی بهت چپ نگاه کرد رو حذف کن" و همچین چیزایی تمرکز کرده. نتیجه این محتوا و فرهنگ فردگرایی میشه اینکه تا تقی به توقی خورد ما بریم جدا بشیم، دیگه نمی‌تونم باهاش زندگی کنم. مورد قبلی (در دسترس‌تر شدن طلاق) هم این مسئله رو تشدید می‌کنه.
درحالیکه مسائل خیلی از افرادی که طلاق می‌گیرن واقعا حاد نیست و با مشاوره به راحتی قابل حله، اما بنظر خودشون قابل حل نمیاد (ارجاع به سریال در انتهای شب).

پایین اومدن انطباق‌پذیری:
در نتیجه رواج همون فردگرایی که گفتیم، افراد بیشتر خودمحورانه عمل می‌کنن و کمتر تمایل به سازگاری و تلاش برای ساختن زندگی دارن. درصورتیکه چیزی که رابطه رو حفظ می‌کنه، یکی "حمایت" زوج از همدیگه هستش و یکی "مکملیّت" زوج.
حمایت یعنی من در کنار تو هستم، نه در مقابل تو؛ ما با هم در مقابل یک مشکلیم.
مکملیت یعنی من بخاطر رابطه‌مون (نه بخاطر تو، بلکه بخاطر رابطه‌مون که نفع خودم هم درش هست) حاضرم بدون اینکه احساس شکست کنم، گاهی کارهایی رو انجام بدم که برام سخته. و این حالت رو باید هر دو نفر داشته باشن، اگه یک نفره که همیشه داره خودش رو وفق میده، این مکملیت نیست.

رواج روابط پیش از ازدواج و عشق قبل از ازدواج:
در روابط پیش از ازدواج انتظارات افراد از همدیگه و نقش‌ها خیلی با بعد از ازدواج متفاوته. بخاطر همینه که خیلی از افراد پیش از ازدواج سال‌ها با هم خوبن ولی تا ازدواج می‌کنن همه چی خراب میشه.
تا قبل از ازدواج خانواده‌ها با هم و دو طرف با خانواده همدیگه قاطی نشدن، اگر هم شده باشن، انتظارات خیلی سبک‌تر و متفاوته.
مثلا شما تصور کنید انتظار مادر پسر از عروس خانواده چقدر متفاوته تا از دوست‌دختر پسرش؟ همین یک مثال رو بگیرید تا آخر.
در روابط پیش از ازدواج افراد اول عواطف و هیجان نسبت به هم شکل میدن بعد خانواده‌های همدیگه رو می‌شناسن (تازه دارم خوبش رو میگم و نمیگم خیلیا حتی قبل از شناخت همدیگه عاشق میشن، شناخت خانواده که هیچی). وقتی احساسات شکل گرفته باشه، ما دیگه ایرادات طرف مقابل یا ایرادات خانواده‌اش رو نمی‌بینیم، اگرم ببینیم، توجیه می‌کنیم، چشم‌پوشی می‌کنیم یا خیلی رویاگونه میگیم بعد از ازدواج درست میشه درحالیکه اکثر مواقع نمیشه.
درمورد اشکال ازدواج از روی احساس و عشق قبلا اینجا گفته بودم.

زنجیره طلاق:
زیاد شدن طلاق خودش باعث میشه که بازم بیشتر بشه. به این صورت که در خانواده‌ها و اقوامی که سابقه طلاق وجود داره، طلاق گرفتن برای بقیه افراد هم راحت‌تر میشه. یه جورایی انگار قبحش می‌ریزه، انگار راهش باز میشه.
یعنی کسی که قبلا اصلا طلاق در خانواده‌اش نبوده، بیشتر از طلاق می‌ترسه، بیشتر یه همچین فکری (درست یا غلط) تو ذهنش هست که "وای نه ما تاحالا طلاق نداشتیم، حالا من طلاق بگیرم؟".

توجه:
من نمیگم کلا بدون علاقه ازدواج کنید
من نمیگم همه افراد جامعه این ویژگی‌ها رو دارن
من نمیگم که گفته‌هام صد در صدی هستن
و من نمیگم که اصلا و ابدا نباید طلاق گرفت؛ اما ما طلاق رو آخرینِ آخرین گزینه می‌دونیم؛ مثل جدا کردن دستگاه از بیمار.

#Dropsof_psychology 🧠
7👍3🕊1
خب من بالاخره Inside out 2 رو دیدم و نتونستم بدون نوشتن ازش بگذرم.

حقیقتا این دو قسمت انیمیشن رو میشه بعنوان کلاس درس استفاده کرد هم برای کودک هم بزرگسال.
ما وقتی با بچه‌ها شناخت و تنظیم هیجانات رو کار می‌کنیم، بهشون میگیم که هیچ احساس خوب و بد یا مثبت و منفی وجود نداره. احساسات همه لازم و ضروری هستن و همه‌شون به موقعش به ما کمک می‌کنن. احساسات فقط خوشایند و ناخوشایند هستن، یعنی مثلا ممکنه ما حالت ناراحتی رو دوست نداشته باشیم اما این به این معنی نیست که غم، احساس "بدی" باشه.

همونطور که داخل انیمیشن هم مشخص شد، حتی اضطراب هم احساس بدی نیست و وجودش سر جای خودش لازمه، اما هیچکدوم از احساسات نباید همیشه غالب باشن. اگه شادی همیشه غالب باشه یه جور به مشکل و عدم واقع‌بینی می‌خوریم، اگه اضطراب غالب باشه یه جور و اگه غم غالب باشه یه جور و...

چیز دیگه‌ای که تو قسمت دوم خیلی ازش خوشم اومد، نمایش "خودپنداره" بود!
خودپنداره همون تعریف ما از خودمونه و نشان‌دهنده اینه که ما خودمون رو چطور می‌بینیم و همینه که نوع گفتگوهای درونی ما با خودمون رو مشخص می‌کنه؛ اینکه ما چه عباراتی رو خطاب به خودمون تکرار می‌کنیم؟ مثلا "من کافی نیستم"، "من کوچیکم" و "من ضعیفم" یا "من ارزشمندم"، "من می‌تونم" و "من دوست‌داشتنی هستم" یا حتی ترکیبی از این‌ها؟

تو انیمیشن خیلی قشنگ نشون داد که به محض ورود رایلی به سن بلوغ و نوجوانی، چقدر گفتگوهای درونیش متفاوت شد، چقدر خودپنداره‌اش آسیب‌پذیرتر شد، چقدر اضطراب نقش پررنگی بازی کرد و دچار بحران هویت شد.
اینکه نشون می‌داد یک خودپنداره واقع‌بینانه در اصل ترکیبی از باورهای مثبت و منفی فرد نسبت به خودشه و همه این خوبی‌ها و بدی‌ها با هم هستن که فرد رو می‌سازن، خیلی زیبا بود😍

نکته دیگه‌ای که قسمت دوم میگه اینه که خاطرات هم مثل احساسات، چه خوشایند و چه ناخوشایند، وجودشون مهم و ضروریه، اگه هرچی خاطره بد و شکست رو بخوایم فراموش کنیم و بدیم ته ذهنمون، شاید آدم خوشحال‌تری باشیم، ولی خودِ خودمون نیستیم.

اینکه شخصیت‌های احساسات خودشون هم احساسات مختلفی رو تجربه می‌کردن، مثلا شادی هم عصبانی شد و خشم هم لطافت نشون داد، نماد این بود که هیچکس نمیتونه همیشه با یه احساس پیش بره. حتی خود شادی هم نمی‌تونه همیشه شاد باشه، پس این چه انتظاریه که ما از خودمون داریم؟!

و آخر داستان به چیزی اشاره کرد که من در جلسات مشاوره خودم یاد گرفتم: اینکه اضطراب مفید چیه، اضطراب غیر مفید چیه و چجوری باهاش برخورد کنیم.
منظورم صحنه‌های آخره که اضطراب دوباره داشت از کنترل خارج می‌شد ولی شادی نشوندش روی یه صندلی راحتی و یه لیوان چای داد دستش😅 بهش گفت ما این فلان اتفاق در آینده که تو براش نگرانی رو نمی‌تونیم کنترل کنیم، ولی به جاش میشه رو چیزی که می‌تونیم کنترل کنیم تمرکز کنیم؛ مثلا امتحان فردا.
این نشون میده که اضطراب مفید کمکمون می‌کنه تا برای شرایط پیش رو آماده بشیم و یه ذره اضطراب برای اینکه بی‌خیال نباشیم لازمه اما اضطراب نباید کل زندگی ما رو در بر بگیره.

و لازمه بگم صحنه‌هایی که پیش‌بینی‌کردن‌های اضطرابی، نشخوار فکری و پنیک‌اتک رو به تصویر می‌کشیدن چقدر خوب بودن؟ آه، خیلی خوب بودن 🫠

Movie: [Inside Out 2]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
11👏2