Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
شاید با خوندن متن قبلی فکر کرده باشید پیاده‌روی صبحانه تو پارک کار هرروزمه

ولی امروز اولین بار بود این کارو می‌کردم و از وقتی هم که برگشتم خوابم میاد🤣

#اینستاگرام_لایف
👏2
یک سال پیش که موقع خداحافظی مامانبزرگ رو بغل کردم، یک لحظه از ذهنم گذشت که "فکر کنم این آخرین باری باشه که مامانبزرگ رو بغل می‌کنی."
نمیدونم چرا، با اینکه مریض هم نبود.

و همین شد.
آخرین بار بود.
یک سال گذشت.


هال خونه مامانبزرگ یه آینه بزرگ داشت.
بچه که بودم چند دقیقه وایمیستادم جلوش و تصور می‌کردم صبای اون طرف آینه یه صبای دیگه‌ست و دنیای اون طرف آینه یه دنیای دیگه‌ست که اون بخش‌هاییش که تو آینه مشخص نیست، با دنیای ما فرق می‌کنه.

آخرین عکسی که تو خونه مامانبزرگ از خودم گرفتم، تو اون آینه بود، بعدا دیدم اون آخرین عکسم از مامانبزرگ هم بوده، از گوشه آینه پیداست که جای همیشگیش نشسته و با لبخند منو نگاه می‌کنه.

نمیدونم، شاید تو دنیای اون طرف آینه مامانبزرگ هنوز باشه و داره به من اصرار می‌کنه که میوه بخورم و میگه "گیلاس درشتا رو برای تو جدا کردم."

گرچه، نمیدونم اون آینه الان کجاست و داره دنیای اون طرف آینه کدوم بچه رو بهش نشون میده.

خلاصه،
دلم تنگ شده، همین.
#Dropsof_me
10💔1
Forwarded from Melika Fakhraei 🤍 (Melika Fakhraei)
خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته‌ای هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.

#استیو_تولتز


@melikafakhraei
دوم دبیرستان، کلاس هندسه.
معلم منو از کلاس بیرون کرد، چون نتونستم مسئله رو حل کنم.
البته بیرون کردن بچه‌ها تقریبا کار هر جلسه‌اش بود؛ اما اون جلسه فقط من بیرون شدم.

هیچ اصرار و تلاشی برای نرفتن نکردم
و حالت چهره‌ام بی‌حس بود و عادی.
یا حداقل سعی می‌کردم اینطور باشه.

اما از درون حرص می‌خوردم، احساس شرم شدید و خشم داشتم و بغض.
تحقیر شده بودم.
فکر می‌کردم در مسیر تخته تا نیمکت (برای برداشتن وسایلم) و در ادامه از نیمکت تا بیرون کلاس، نگاه بچه‌ها رو منه و با خودشون فکر می‌کنن "حتی صبا هم از کلاس بیرون شد"، انگار که از من انتظار نداشته باشن.

سعی می‌کردم چشمم به هیچکدوم از بچه‌ها نیوفته و با همون حالت عادی از کلاس بیرون رفتم.
می‌خواستم بیخیال بنظر بیام انگار که بخوام به معلمه بگم "دردم نگرفت" یا "نتونستی بهم آسیب بزنی".
اما دردم گرفته بود.

هرچقدر از کلاس دورتر می‌شدم، نفس‌هام سنگین‌تر می‌شد و بغضم شدیدتر، اما همه تلاشمو می‌کردم که جلوی شکسته شدنش رو بگیرم.
چیه این تلاش‌‌های بیخود؟
گریه نکنم که چی؟

فکر می‌کردم نشونه قوی بودنه.
چون قبلا اینجوری تشویق شده بودم.
اما، اما...
غافل از اینکه نشونه اصالت نداشتنه؛ یعنی صداقت نداشتن، واقعی نبودن.
و منی که دروغ نگفتن همیشه خیلی برام مهم بوده، خیلی وقت‌ها اینجوری دروغ گفتم: با نشون ندادن احساس واقعیم.


تا دفتر مشاور رفتم و بغضه همچنان نشکسته بود.
اومدم که بهش بگم چی شده، شکست.
انگار که به کلام در اومدنش باعث شد خیلی واقعی‌تر بشه و انگار که وزن کلمات "بیرون شدم" خیلی سنگین بود.

مشاور گفت: ای بابا، دیواری کوتاه‌تر از تو پیدا نکرد؟
اشکم میومد، اما با خنده و لبخند!
ولی لبخند چرا؟
اگه ناراحتی، ناراحت باش! چرا سعی می‌کنی با لبخند تعدیلش کنی؟

و تند تند با خنده اشکامو پاک می‌کردم انگار که هنوزم بخوام بگم "برام مهم نیست"، اما معلومه که برات مهم بوده عزیز من؛ وگرنه این همه تناقض چرا؟
دلم می‌خواست همونجا خودمو رها کنم و گریه کنم تا خالی بشم؛ اما خوردمش (و احتمالا اون گریه‌ای که قورت دادم رفت و یه جای بدنم رو از درون زخمی کرد).
یعنی در واقع دروغ گفتم.
ولی چرا؟

چرا گریه و بروز آسیب‌پذیری باید نشونه ضعف باشه؟
این چه باوریه که تو مخ ما رفته؟
حداقل امید دارم که ماها بذاریم بچه‌هامون گریه کنن.


در نهایت بعد از اینکه چند دقیقه تو راهرو رو زمین نشستم و در کمال خونسردی ظاهری تمرین حل کردم، معلمه منو برگردوند سر کلاس
اون موقع شاید احساس پیروزمندانه‌ای داشتم از اینکه نذاشتم اشکم رو ببینه
اما اگه الان دوباره اتفاق مشابهی برام بیوفته، ترجیح واقعیم اینه که اشک بریزم و بذارم طرف ببینه، ترجیح میدم صداقت داشته باشم و اصیل باشم.
هرچند، نمیدونم در عمل چقدر محقق بشه.
اما همین تغییر نگرش هم خودش پیشرفتیه.

پی‌نوشت:
این تنبیه‌های مدل قرن پیش، تو دهه ۹۰ شمسی چی می‌گفت؟!

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
5👍1😢1
وقتی داشتم این تجربه بالاییم ☝️🏻 رو می‌نوشتم، یادم اومد که همون سال:

یک امتحان میانترم رو رد شدم (همون امتحانی که بخاطرش هندسه نخوندم که منجر به تجربه بالا شد)

یک بار دیگه بخاطر ندونستن جواب یک سوال توسط یک معلم دیگه از کلاس بیرون شدم (این بار دسته جمعی بود🤦🏻‍♀)

یک بار جریمه شدم که ۵ بار از روی یک فصل کتاب زیست بنویسم و شکل‌هاش رو هم بکشم (روز تولدم هم بود)

یک بار از اول کلاس راهم ندادن داخل

بهترین معلمی که تا اون موقع داشتم مجبور شد همون اوایل سال بره که عمیقا بخاطرش ناراحت شدم و یک معلمی که نقطه مقابلش بود جاش اومد که باعث شد من حتی درس موردعلاقم رو هم سر کلاس گوش ندم

عجب سال مزخرفی!

اون سال تحصیلی همه این تجارب تلخ که همشون برام اولین و آخرین بار بودن رو داشت و در طول سال هم حقیقتا فشار روم بود. حتی سال پیش‌دانشگاهیم به سختی دوم دبیرستان نبود.

اما بیاید یک روی دیگه از همون سال رو هم ببینیم:

یه روز دوربین بردم مدرسه و با بچه‌ها کلی عکس بامزه گرفتیم

چند روز با دوستام بعد تعطیلی موندیم مدرسه تا برای مسابقه گلایدر بسازیم که خیلی خوش می‌گذشت

یک کلاس رو با دوست صمیمیم پیچوندیم و اون زمان رو کامل تو کتابخونه، بین قفسه‌ها، به حرف زدن گذروندیم بدون اینکه کسی بو ببره🤭

با مدرسه رفتیم شیراز که بهترین سفر عمرم بوده تاحالا

سر کلاس‌های ریاضی گروهی می‌نشستیم و من حقیقتا خیلی با گروهم می‌خندیدم😆

می‌بینید؟
اون سال در کنار اون تجارب بد، همه این تجارب خوب رو هم داشت
شاید یک نفر بیشتر به تجارب منفیش اهمیت بده و بگه سال بدی بوده
و یک نفر دیگه به تجارب مثبتش بیشتر اهمیت بده و بگه سال خوبی بوده

من اما میگم اون سال دقیقا شبیه زندگی بود
خوشی‌ها و غم‌هاش خیلی در هم تنیده بودن،
و باید بلد می‌بودی که وقتی خوشی‌هاش میان، بگیریشون
چون می‌دونستی که کمی بعد دوباره با یک فشار منفی روبرو میشی و اگه از انرژی این اتفاق مثبت فعلی استفاده نکنی، ممکنه کم بیاری

زندگی هم انگار همینه،
انگار که در کل داریم تو یه مسیر سخت پیش میریم، اما وسطاش هر از گاهی یه سری ایستگاه وجود داره که شارژمون می‌کنن، هرکدوم به میزان متفاوت، و خیلی هم وقت نداریم تو اون ایستگاه‌ها بمونیم اما به نفعمونه که تا جایی که میشه ازشون استفاده کنیم

فقط مهمه که این ایستگاه‌ها رو رد نکنیم و سرعتمون هم اونقدر زیاد نباشه یا سرمون پایین نباشه که اصلا ایستگاه‌ها رو نبینیم

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍3
اون مسائلی هست که میای راجع بهشون حرف بزنی، صدات می‌گیره و یهو حرفت قطع میشه؟
یه چیزی از قفسه سینه‌ات می‌جوشه میاد بالا و یه گره میشه تو گلوت؟
ضربان قلبت میره بالا،
بغض می‌کنی،
اشک به چشمات میاد،
و فکر می‌کنی اگه یک کلمه دیگه ادامه بدی، اشک‌هات جاری میشن؟

اونا.
سعی نکن ازشون فرار کنی
همونا جای زخماتن؛ لمسشون که می‌کنی دردت می‌گیره
دقیقا همون مسائل دلیل آسیب‌هاتن
دقیقا همینان که باید روشون کار کنی
همینان که نشون میدن یه باری، یه زخمی رو از گذشته داری حمل می‌کنی

برای ترمیمش، اگه به کلام در آوردنشون سختته، می‌تونی با نوشتن شروع کنی
بنویسش و بذار تو تنهاییت اون جوششه بزنه بالا، بغض بشه، و بشکنه و جاری بشه

اگه زمین نذاری این بارها رو، تا تهش رو دوشت می‌مونن و بهت فشار میارن،
یا زخمه هی سر باز می‌کنه
و فکر نکن که می‌گذره خودش خوب میشه، چون نمیشه

باید ببینیشون و بشینی بهشون رسیدگی کنی، مثل باز کردن یک کلاف در هم پیچیده
خودش که مرتب نمیشه، میشه؟

رها کن این بار رو
سبک کن خودتو

#Dropsof_psychology 🧠
❤‍🔥5😢1
اون لحظه‌ای که کسی داره راجع به موضوع موردعلاقش حرف میزنه و اشتیاقش یا passion خودشو نشون میده،

اون لحظه دوست دارم بشینم فقط آدمه رو با لبخند نگاه کنم
اصلا مهم نیست چی می‌گه، اون حالتش و شوقی که داره از چشماش می‌ریزه بیرون رو دوست دارم نگاه کنم :))
انگار بین صحبتاش چند لحظه از این دنیا خارج میشه و دیگه اینجا نیست و من مخاطبش رو نمی‌بینه🤭

یه نفر موقع حرف زدن از درس مورد علاقش اینجوری میشه،
یه نفر موقع صحبت از فیلم/کتاب مورد علاقش،
یه نفر موقع صحبت از آدم مورد علاقش،
موقع صحبت از کار موردعلاقش
و...

یعنی ممکنه یه نفر با اشتیاق راجع به مثلا کامپیوتر یا ماشین با من صحبت کنه،
من زیاد نمی‌فهمم چی می‌گه اما موقع حرف زدنش داره تو ذهنم می‌گذره که "ای خدا نگاش کن، مشخصه که این passionشه :))"
و از بامزگی ذوق و شوقش لبخند به لبم میاد🤭

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
😍5👍2
صبای ۲۴ ساله امروز تشکیل شده از
یک تکه از او
یک تکه از این کتاب
یک تکه از اون فیلم
یک تکه از فلان موسیقی
یک تکه از خانواده‌ام
یک تکه از دوستام
یک تکه از معلم‌هام
یک تکه از کسایی که بودن و دیگه نیستن
یک تکه از کسایی که تا حالا منو ندیدن
یک تکه از فلان اتفاق
یک تکه از فلان تصمیم

بعضی‌هاشون بخش‌هایی از من رو جلا دادن، بعضی‌‌ها بخش‌هایی از من رو رفته رفته محو کردن و بعضی هم نقش‌های جدیدی بر من کشیدن؛ گاهی تیره، گاهی روشن
انگار اثر انگشت هرچیزی و هر کسی که لحظه‌ای منو لمس کرده، بر من باقی مونده.

بعضی از لمس‌ها دردناک بودن و زخم زننده، بعضی‌هاشون التیام بخش بودن و تسکین دهنده
اما بهرحال همه‌اشون با هم، منِ حال حاضر رو شکل دادن؛
یک کل، به اسم صبای ۲۴ ساله.

صبایی که کامل نیست، بی‌نقص نیست، اما تلاش می‌کنه واقعی باشه، تلاش می‌کنه خوب باشه، امیدوار باشه
صبایی که امیدواره اثر انگشت خودش بر چیزها و افراد، نتایج مثبتی به جا گذاشته باشه و بذاره

"The powerful play goes on and you may contribute a verse.
What will your verse be?"
- Dead poets society

پی‌نوشت: ۲۴ ساله شدم اما احساس می‌کنم در نوجوونی تثبیت شدم😆
نمیدونم اصلا هیچوقت قرار هست در نظر خودم بزرگ بشم؟🤷🏻‍♀

#Dropsof_birthday 🎊
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
5❤‍🔥2👍1
وقتی از خواب پا میشی و با دیدن این صحنه‌ها خواب از سرت می‌پره😍

بماند به یادگار از آخرین روز آبان ۴۰۲🥹🩵

#Dropsof_beauty 📸
7🔥2
در ستایش آنها که ما را "می‌بینند"

یه سری آدما هستن که به ما احساس دیده شدن میدن.
انگار که یکی هست که ما رو می‌بینه، به ما و کارامون توجه داره، اهمیت میده، تلاشمون رو می‌بینه و این توجهش رو بهمون عینا نشون میده.

می‌دونید چی می‌گم؟

مثل اون کسی که تو جمع وقتی بقیه وسط حرفت پریدن، بحث رو به تو برمی‌گردونه و ازت می‌خواد که ادامه بدی: "خب، داشتی می‌گفتی..."

اون مادری که به بچه‌اش میگه: "حواسم بود امروز چقدر با خواهرت خوش رفتار بودی."

اون معلمی که متوجه پیشرفتت میشه و تشویقت می‌کنه

اون کسی که وقتی یه بار به یه علاقمندیت اشاره کردی، یادش مونده

اون کسی که با حرفاش یا کاراش بهت میگه "من تلاش‌هات رو می‌بینم،
می‌دونم پشت این چهره به ظاهر عادی که حفظ کردی، چقدر در کشمکشی،
می‌دونم اضطراب داری،
می‌دونم برات راحت نیست،
اما داری تلاشت رو می‌کنی
و من این تلاشت رو می‌بینم."

وقتی اینارو می‌شنویم، انگار که یه "آخیییش" گنده می‌گیم و نفسی که حبس شده بود رو رها می‌کنیم: "بالاخره یه نفر منو دید."

ببینید، آره، اگه همچین آدمایی اطرافتون دارید قدرشون رو بدونید و اینا

اما می‌دونید؟ همیشه هم لازم نیست از دیگران اینارو بشنویم.
گاهی بیشتر از هرکس دیگه‌ای، لازم داریم که اینارو از خودمون بشنویم؛ در واقع توسط خودمون دیده بشیم.
گاهی وقتا خوب بلدیم دیگران رو ببینیم، اما به خودمون که می‌رسه...

چقدر به تلاش‌های خودمون اعتبار میدیم؟
چقدر به خودمون افتخار می‌کنیم که با وجود سختی، بازم ادامه میدیم؟
چقدر خودمون رو "می‌بینیم"؟

گفتم "در ستایش آنها که ما را می‌بینند"؛ امیدوارم اولین نفر خودمون باشیم 🌱

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀
2
دیدن آدمای مشتاق، اونم تو این دوره زمونه‌ای که همه یه وری و بی‌انگیزه‌ان، بهم امید میده.

باعث میشن فکر کنم که انگار هنوز کسی هست که اهمیت میده.
کسی که صرفا تو گذران عمر و روزمرگی گیر نکرده.
کسی که برای مسیری که داخلشه داره تلاش می‌کنه.
کسی که سعی می‌کنه همون جایی که هست رو بهتر کنه.

همونایی که چشماشون یه وقتایی برق می‌زنه و می‌تونن راجع به اون موضوع خاصشون بگن و بگن و یهویی به خودشون میان و خجالت می‌کشن :))

حتی ممکنه بخاطر این اشتیاقشون مسخره بشن، درک نشن و بازخوردهای منفی بگیرن

اما چیشون تحسین برانگیزه؟ اینکه بازم ادامه میدن :))

امیدوارم اشتیاق هیچکدوم از این آدما توسط سنگینی نگاه اطرافیانشون خاموش نشه
چون اگه بشه، انگار یکی از شمع‌هایی که دنیا رو روشن نگه داشته، خاموش میشه

چون بنظرم این‌ها هستن که دنیا رو پیش می‌برن، مرزها رو گسترش میدن و باعث رشدمون میشن

نمیدونم شاید همه ما از اول یه همچین شوقی رو داشتیم (چون یه حالت خالصانه از جنس بچگی داره)، ولی برای بعضیامون یه جایی تو راه خاموش شده، یا خاموشش کردن
اما این افراد تا الان مال خودشون رو حفظ کردن
کاش اگه سعی نمی‌کنیم روشن نگهشون داریم، حداقل خاموششون نکنیم

پی‌نوشت: ولی چرا مسخرشون می‌کنن؟
نمیدونم. شاید چون دوست داشتن خودشون جای اونا بودن.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
4👍1
وقتایی که فعالیتم اینجا زیاد می‌شه، می‌تونید حدس بزنید که تحت یک دوره پرفشار درسی قرار دارم🫠

اینم یه جور مکانیزم دفاعیه احتمالا😂
😁71
داشتم کانال رو چک می‌کردم که دیدم حدودا یک ماه و نیم پیش، کانال یک ساله شده و من حواسم نبوده.

تو این یک سال حدود ۱۲۰ تا یادداشت اینجا نوشتم.
فکر نمی‌کردم هیچوقت اینو اینجا بگم ولی هدف اصلیم از تاسیس این کانال و نوشتن داخلش، یکی این بود که تمرین کنم برای اینکه حرف‌هام رو بزنم و برای خودم نگهشون ندارم و یکی دیگه اینکه از دیده و شنیده شدن توسط غریبه‌ها نترسم.
برام مهم نباشه که چقدر حرف‌هام خونده میشه یا چه بازخوردی می‌گیره یا چه نگرشی نسبت به خودم تو ذهن بقیه ایجاد می‌کنه؛ فقط بنویسم.

می‌تونم بگم حداقل ۷۰٪ موفق بودم.

تا امروز ۸۰ نفر اینجا همراه من هستین که حدود ۳۰ نفر از دوستانم هستین و افتخار آشنایی با ۵۰ نفرتون رو نداشتم.
نمی‌دونم چند نفر واقعا اینجا رو می‌خونید و نمی‌دونم اصلا چرا اینجا هستید و وقتی که بار اول اومدید داخل، چی شد که تصمیم گرفتید بمونید.

اما می‌دونم که طی این یک سال با به اشتراک‌گذاری ذهن خودم احساس راحتی بیشتری کردم.
آدم هرچقدر بیشتر درونیات خودش رو نشون بده، آسیب‌پذیرتر میشه؛ من می‌خواستم گارد سفت و سختم رو پایین بیارم و آسیب‌پذیر بشم.
در عین پارادوکسش، انگار پذیرش آسیب‌پذیری، خود قدرته؛ چون یک نوع نترسیدن داخلش داره یا در واقع یک نوع عمل کردن در عین ترسیدن.

یک سال و نیمی هست که در پروسه پیله گشودن هستم و نوشتن داخل این کانال هم یکی از اقداماتم در جهت همین هدف بوده.
نمی‌دونم این پیله کی کاملا گشوده میشه و پروانه میشم؛ احتمالا هیچوقت.
چون همیشه جا برای رشد هست، همیشه خلا برای پر کردن هست و انگار هیچوقت قرار نیست حداقل‌ تو این دنیا به کمال برسیم و پروانه شدنمون رو ببینیم.
ولی بنظرم مهم رسیدن نیست؛ مهم لذت بردن از مسیره. مهم خود همین تلاش برای پروانه شدنه؛ همین سیر رشدی.
چون که همه ما به اندازه پروانه شدن، زیباییم :)

و در نهایت می‌خواستم بگم که همراهیتون برام ارزشمنده و ازتون ممنونم🥹

پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی 🦋


#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_birthday 🎉
9👍4
"من به بیماران زیادی بر خوردم که در رویارویی با مرگ از پای درنیامدند؛ برعکس، دگرگونی‌هایی را پشت سر گذاشتند که فقط می‌توان آن را رشد فردی، پختگی یا دستیابی به فرزانگی خواند. آنها اولویت‌هایشان را دوباره طبقه‌بندی کردند، جزئیات را ناچیز شمردند و برای آنچه مهم بود (کسانی که دوست داشتند، تغییر فصول، موسیقی و شعر که مدت‌ها نادیده گرفته بودند) قدر بیشتری قائل شدند.
به قول یکی از بیماران: "سرطان، روان‌رنجوری را درمان می‌کند." ولی افسوس که باید تا پایان و زمانی که سرطان بدنشان را سوراخ سوراخ کرده بود، منتظر می‌ماندند تا یاد بگیرند چطور باید زندگی کرد."

- اروین یالوم

پی‌نوشت: خلاصه که زیبایی‌ها و لذت‌های کوچک را تا دیر نشده دریابید. چیزهای کوچیک، اسمشون کوچیکه ولی بنظرم اصل داستان همینان

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
1
می‌تونم تصور کنم صبایی که تو ۱ فروردین ۴۰۲ وایساده، با چه تعجبی به صبای ۱ فروردین ۴۰۳ نگاه می‌کنه
چون امسال یه توانایی‌هایی رو تو خودم کشف کردم که نمی‌دونستم دارم؛ یا بهتر بگم، اصلا فکر می‌کردم ندارم
یه خصوصیاتی تو خودم دیدم که تاحالا ندیده بودم
یه وقت‌هایی به خودم میومدم و می‌گفتم: این خودتی؟!

خيلی عجیبه؛ آدم ممکنه هیچوقت نفهمه که واقعا چه توانایی‌ها و پتانسیلی داره مگر اینکه تو موقعیتش قرار بگیره؛ حالا چه اتفاقی تو اون موقعیت قرار گرفته باشی، چه عمدا خودت رو تو اون شرایط گذاشته باشی
بهرحال تا تو موقعیت خاص قرار نگیری، نمی‌دونی چه‌ها ازت برمیومد و خبر نداشتی!

اما یه چیز دیگه که پتانسیل‌هامون رو فعال می‌کنه، آدم‌هایی هستن که این توانایی‌هامون رو بیرون میارن و تشویق می‌کنن؛ آدم‌هایی که بهت ایمان دارن، حتی وقتی خودت ایمان نداری

خیلی وقت‌ها دیگران از بیرون بهتر می‌بینن که ما از پس چه چیزهایی می‌تونیم بر بیایم و چه توانایی‌هایی داریم؛ توانایی‌هایی که ما بخاطر باور نداشتن خودمون، متوجهشون نیستیم یا جدی نمی‌گیریم
بعضی وقت‌ها به یه هُل از طرف دیگران نیاز داریم

و من امسال هم خودم، خودم رو تو موقعیت‌های جدید قرار دادم،
هم یه جاهایی که جسارتم ته می‌کشید و باز می‌ترسیدم یا تردید داشتم، کسایی بودن که هلم بدن

و من امسال کلی هل داده شدم؛ از هل دهندگان عزیز ممنونم که من رو باور داشتن :))

۴۰۲ سال سخت اما شیرینی بود، شکر
حدس می‌زنم که ۴۰۳ قراره چالش‌های سخت‌تری داشته باشه، ان شاءالله که شیرین‌تر هم باشه :))

پی‌نوشت: از هایلایت‌های ۴۰۲، آدم‌های جدید قشنگی بودن که باهاشون آشنا شدم. ازشون ممنونم که سهم زیادی در شیرینی ۴۰۲ داشتن و در خیلی از سختی‌هاش، کنارم بودن ^-^

پی‌نوشت۲: الان که این متن رو می‌نویسم، ساعت ۲:۲۲ بامداد ۱ فروردینه و صدای بارون میاد. با همراهی برکت بارون، به ۴۰۳ خوش اومدید رفقا :))🪻

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_newyear 🪻
6😍1
اصلا سال نو باید همین شکلی شروع بشه😍🩵

بمونه به یادگار از ۱ فروردین ۴۰۳🥹
عکس اول ۶:۳۰ صبح ⛅️
عکس دوم ۱۲:۳۰ ظهر 🌤
#Dropsof_beauty 📸
7
Forwarded from هیلان🌱
اگر داروساز نبودم، حتما شف رستوران ایتالیایی می‌شدم.