Drops of Jupiter ✨
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه. وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی…
سریال Atypical درمورد پسر ۱۸ سالهایه به اسم "سم" که اوتیسم داره و چالشهای وارد جامعه شدن افراد اوتیستیک و تحت شعاع قرار گرفتن زندگی خانوادههاشون رو نشون میده.
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_movies 🎬
Drops of Jupiter ✨
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه. وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی…
.
مامان سم نمونه بارز کسیه که زندگیش رو وقف هدفی تموم شدنی کرده و حالا که هدفش داره از دستش میره، خودش رو گم کرده. (تو پستی که بهش ریپلای زدم درمورد اینجور آدما گفته بودم)
تمام زندگیش رو پای پسرش که اوتیسم داره گذاشته و همیشه بهش سرویس داده و ازش مراقبت کرده، کل زندگیش حول اوتیسم میچرخیده و یه جورایی هویتش بعنوان "مادر یک پسر اوتیستیک" تعریف میشده، ولی حالا که پسرش بزرگ شده و داره کم کم وارد جامعه میشه و بیشتر میتونه روی پای خودش وایسه و کمتر به مامانش احتیاج داره، مامانه خودش رو گم کرده. نمیدونه اگه اون فردی که پسرش بهش احتیاج داره نباشه، کیه.
و میخواد به زور هنوز به پسرش کمک کنه.
با اینکه این نشونه خوبیه که پسرش داره بالغ میشه ولی انگار مامانش میخواد برش گردونه پیش خودش، میخواد که پسرش هنوز بهش احتیاج داشته باشه بخاطر اینکه خودش به "مورد احتیاج بودن" نیاز داره؛ یا در واقع به برگردوندن هویتش نیاز داره.
خودش تو گروه درمانیش میگه "دیگه نمیدونم کی هستم، نمیدونم کی به من احتیاج داره، مخصوصا سم که بهم احتیاج نداره، نمیدونم چی میخوام، نمیدونم در آینده انتظار چه چیزی رو داشته باشم، چون همه چیز داره عوض میشه."
اسپویل ریز:
تا جایی که من متوجه شدم، آدما وقتی تو خلا وجودی قرار میگیرن ممکنه کارای عجیب و غریبی کنن، مثلا ایشون با خیانت میخواد از اضطراب این گم شدن و بیهویتیش فرار کنه، اونم با مردی که خیلی از خودش جوونتره و شخصیت هیجان انگیزی داره.
Series: Atypical
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
مامان سم نمونه بارز کسیه که زندگیش رو وقف هدفی تموم شدنی کرده و حالا که هدفش داره از دستش میره، خودش رو گم کرده. (تو پستی که بهش ریپلای زدم درمورد اینجور آدما گفته بودم)
تمام زندگیش رو پای پسرش که اوتیسم داره گذاشته و همیشه بهش سرویس داده و ازش مراقبت کرده، کل زندگیش حول اوتیسم میچرخیده و یه جورایی هویتش بعنوان "مادر یک پسر اوتیستیک" تعریف میشده، ولی حالا که پسرش بزرگ شده و داره کم کم وارد جامعه میشه و بیشتر میتونه روی پای خودش وایسه و کمتر به مامانش احتیاج داره، مامانه خودش رو گم کرده. نمیدونه اگه اون فردی که پسرش بهش احتیاج داره نباشه، کیه.
و میخواد به زور هنوز به پسرش کمک کنه.
با اینکه این نشونه خوبیه که پسرش داره بالغ میشه ولی انگار مامانش میخواد برش گردونه پیش خودش، میخواد که پسرش هنوز بهش احتیاج داشته باشه بخاطر اینکه خودش به "مورد احتیاج بودن" نیاز داره؛ یا در واقع به برگردوندن هویتش نیاز داره.
خودش تو گروه درمانیش میگه "دیگه نمیدونم کی هستم، نمیدونم کی به من احتیاج داره، مخصوصا سم که بهم احتیاج نداره، نمیدونم چی میخوام، نمیدونم در آینده انتظار چه چیزی رو داشته باشم، چون همه چیز داره عوض میشه."
اسپویل ریز:
تا جایی که من متوجه شدم، آدما وقتی تو خلا وجودی قرار میگیرن ممکنه کارای عجیب و غریبی کنن، مثلا ایشون با خیانت میخواد از اضطراب این گم شدن و بیهویتیش فرار کنه، اونم با مردی که خیلی از خودش جوونتره و شخصیت هیجان انگیزی داره.
Series: Atypical
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍1
بخاطر آدمای خوب و دوست داشتنی که امسال سر راهم قرار گرفتن (و اونایی که از قبل بودن) و تاثیراتی که رو زندگیم گذاشتن، قدردانم
بخاطر فرصت زندگی
بخاطر فرصت رشد
بخاطر فرصت بهبود یافتن
بخاطر فرصت موثر بودن
قدردانم
و قدردانم از خودم
بخاطر قدمهایی که امسال برای رشدمون برداشت،
بخاطر عبور از ترسهاش و شجاعتهایی که بخرج داد،
بخاطر تصمیمی که گرفت،
بخاطر غم بزرگی که حمل کرد،
بخاطر ترس عمیقی که تجربه کرد،
و بخاطر ادامه دادن
بخاطر قدمهایی که برداشت تا از این به بعد بیشتر باهم باشیم که قراره ادامه دار باشه،
بخاطر وقتهایی که حرفش رو زد،
بخاطر بها دادن به آگاهیمون،
بخاطر قدم گذاشتن در مسیر درست خودمون،
و بخاطر نزدیکتر شدن به خود واقعیمون
بهت افتخار میکنم، سال پر چالش و عجیبی رو گذروندی و حالا به ساحل رسیدی
نمیدونم سال جدید چی برامون میاره ولی امسال یاد گرفتم به استقبال آینده نرم و بیشتر در حال باشم، مهم اینه که در هر لحظه کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم و بقیهاش رو رها کنم، رهااا
اما امید دارم✨
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_newyear 🪻
بخاطر فرصت زندگی
بخاطر فرصت رشد
بخاطر فرصت بهبود یافتن
بخاطر فرصت موثر بودن
قدردانم
و قدردانم از خودم
بخاطر قدمهایی که امسال برای رشدمون برداشت،
بخاطر عبور از ترسهاش و شجاعتهایی که بخرج داد،
بخاطر تصمیمی که گرفت،
بخاطر غم بزرگی که حمل کرد،
بخاطر ترس عمیقی که تجربه کرد،
و بخاطر ادامه دادن
بخاطر قدمهایی که برداشت تا از این به بعد بیشتر باهم باشیم که قراره ادامه دار باشه،
بخاطر وقتهایی که حرفش رو زد،
بخاطر بها دادن به آگاهیمون،
بخاطر قدم گذاشتن در مسیر درست خودمون،
و بخاطر نزدیکتر شدن به خود واقعیمون
بهت افتخار میکنم، سال پر چالش و عجیبی رو گذروندی و حالا به ساحل رسیدی
نمیدونم سال جدید چی برامون میاره ولی امسال یاد گرفتم به استقبال آینده نرم و بیشتر در حال باشم، مهم اینه که در هر لحظه کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم و بقیهاش رو رها کنم، رهااا
اما امید دارم✨
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_newyear 🪻
❤3👍1
امروز کتاب "تکههایی از یک کل منسجم" رو شروع کردم.
اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم
و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠
"بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم. بهتر است نقش کودک بودن و انتظارات کودکانه را سریعتر کنار بگذاریم چون این نقش مدتهاست که ما را زخمی کرده است و حواسمان نیست."
تو درسهام خونده بودم که کودک همیشه منتظره یکی ظاهر بشه و نیازهاش رو برآورده کنه به عبارتی همهاش از بقیه انتظار داره. البته چاره دیگهای هم نداره چون خودش کاری از دستش برنمیاد.
حالا پونه مقیمی (نویسنده) داره میگه این روند برای محافظت از خودمون در همون کودکی خیلی هم خوبه اما اگه این روند رو تا بزرگسالی با خودمون بکشونیم، جز آسیب و جلوگیری از رشد، چیزی برامون نداره.
"در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال میرساند: آخر چرا؟ چرا من؟
چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و هر موقعیتی که شبیه ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی، آدم های بد، شکل خاصی داشته باشند. در دنیای واقعی مفاهیم نمیتوانند مطلق باشند. درست چیست؟ غلط چیست؟ بد چیست؟ خوب چیست؟
برای یک بزرگسال مدت هاست که "نجات دهنده" در گور خفته، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم."
انگار تلنگری بود که هدف سال جدید رو "بزرگ شدن" بردارم و به جای اینکه کودک درونم رو در انتظار مراقبت و برآورده شدن نیازهاش توسط بقیه بذارم، از اینجا به بعد خودم مسئولیتش رو بپذیرم، دستشو بگیرم و همراهش باشم.
پینوشت: البته انتظار نداشتم روز اول سال، اولین کتابی که شروع میکنم اینجوری یه سیلی بزنه تو گوشم😂 تازه دو صفحهاشو خوندم خدا بقیهاشو بخیر کنه🫢
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_books 📚
اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم
و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠
"بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم. بهتر است نقش کودک بودن و انتظارات کودکانه را سریعتر کنار بگذاریم چون این نقش مدتهاست که ما را زخمی کرده است و حواسمان نیست."
تو درسهام خونده بودم که کودک همیشه منتظره یکی ظاهر بشه و نیازهاش رو برآورده کنه به عبارتی همهاش از بقیه انتظار داره. البته چاره دیگهای هم نداره چون خودش کاری از دستش برنمیاد.
حالا پونه مقیمی (نویسنده) داره میگه این روند برای محافظت از خودمون در همون کودکی خیلی هم خوبه اما اگه این روند رو تا بزرگسالی با خودمون بکشونیم، جز آسیب و جلوگیری از رشد، چیزی برامون نداره.
"در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال میرساند: آخر چرا؟ چرا من؟
چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و هر موقعیتی که شبیه ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی، آدم های بد، شکل خاصی داشته باشند. در دنیای واقعی مفاهیم نمیتوانند مطلق باشند. درست چیست؟ غلط چیست؟ بد چیست؟ خوب چیست؟
برای یک بزرگسال مدت هاست که "نجات دهنده" در گور خفته، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم."
انگار تلنگری بود که هدف سال جدید رو "بزرگ شدن" بردارم و به جای اینکه کودک درونم رو در انتظار مراقبت و برآورده شدن نیازهاش توسط بقیه بذارم، از اینجا به بعد خودم مسئولیتش رو بپذیرم، دستشو بگیرم و همراهش باشم.
پینوشت: البته انتظار نداشتم روز اول سال، اولین کتابی که شروع میکنم اینجوری یه سیلی بزنه تو گوشم😂 تازه دو صفحهاشو خوندم خدا بقیهاشو بخیر کنه🫢
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_books 📚
👍8
Drops of Jupiter ✨
امروز کتاب "تکههایی از یک کل منسجم" رو شروع کردم. اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠 "بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم.…
.
آقااا حتی اولین اپیزودی که از ناروتو (انیمه) در سال جدید، همین الان، دیدم هم درمورد بزرگ شدن بود😐😂
خدایاا، کائنات، باور کنید قول میدم تلاشمو بکنم که امسال بزرگتر بشم، تا کی قراره این نشانهها ادامه داشته باشن؟🤣
قضیه اینه که یه دسته بچه که از بچگی برای نینجا شدن آموزش دیدن، حالا کمکم پا به دنیای بزرگا گذاشتن ولی الان جنگ شده و باید تو این جنگ مسئول باشن و بالغانه رفتار کنن
چوجی بچهای بود که دیرتر از بقیه حاضر بود پیله امن کودکیش رو رها کنه و با مسئولیتهای واقعی و دردناک بزرگ بودن روبرو بشه
چوجی: "فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم خود به خود تغییر میکنم، فکر میکردم جسمم و قلبم قویتر میشن."
شیکامارو (دوستش): "به خودت بیا چوجی! ما دیگه بچه کوچولوهایی نیستیم که احتیاج به محافظت داشته باشن! الان دیگه ما خودمون محافظیم!"
تو این قسمت چوجی بالاخره تصمیم گرفت از پیلهاش بیرون بیاد و پروانه بشه🥹🦋
منم سیلی دوم سال رو خوردم، ممنونم😂✋🏻
Series: Naruto
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
آقااا حتی اولین اپیزودی که از ناروتو (انیمه) در سال جدید، همین الان، دیدم هم درمورد بزرگ شدن بود😐😂
خدایاا، کائنات، باور کنید قول میدم تلاشمو بکنم که امسال بزرگتر بشم، تا کی قراره این نشانهها ادامه داشته باشن؟🤣
قضیه اینه که یه دسته بچه که از بچگی برای نینجا شدن آموزش دیدن، حالا کمکم پا به دنیای بزرگا گذاشتن ولی الان جنگ شده و باید تو این جنگ مسئول باشن و بالغانه رفتار کنن
چوجی بچهای بود که دیرتر از بقیه حاضر بود پیله امن کودکیش رو رها کنه و با مسئولیتهای واقعی و دردناک بزرگ بودن روبرو بشه
چوجی: "فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم خود به خود تغییر میکنم، فکر میکردم جسمم و قلبم قویتر میشن."
شیکامارو (دوستش): "به خودت بیا چوجی! ما دیگه بچه کوچولوهایی نیستیم که احتیاج به محافظت داشته باشن! الان دیگه ما خودمون محافظیم!"
تو این قسمت چوجی بالاخره تصمیم گرفت از پیلهاش بیرون بیاد و پروانه بشه🥹🦋
منم سیلی دوم سال رو خوردم، ممنونم😂✋🏻
Series: Naruto
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
😍2
❤2
🔵 حاوی اسپویل برای کسایی که "ما تمامش میکنیم" رو نخوندن و دوست دارن بخونن.
با این کتاب (که جلد دومه) فهمیدم انگار کسایی که از یه رابطه آسیبزا و سمی بیرون میان، بعدا بارها به تصمیمشون شک میکنن.
بخاطر دلتنگی، بخاطر بعضی خاطرههای خوبی که داشتن، بخاطر حرفها و بعضا مظلومنماییهای فرد آزارگر بعد از رابطه، بخاطر احساس گناه، بخاطر سختی تنهایی (مخصوصا اگه بچهای هم باشه) و...
و کار خیلی خوبی که لیلی کرده بود برای اینکه تو این مواقع نرم نشه و به خواسته رایل که برگردن باهم تن نده، این بود که همه دلایلی که بخاطرشون از اون رابطه بیرون اومده بود و همه آسیبهایی که رایل بهش زده بود رو نوشته بود و هروقت احتیاج به یادآوری داشت، هروقت میدید داره نرم میشه، میخوندشون و به خودش میومد و شکهاش برطرف میشد.
خیلیا گفتن پایان جلد اول خیلی عالی بود و اصلا احتیاجی به نوشتن جلد دو نبود
اما من میگم در پایان جلد اول ما فکر میکنیم که خب لیلی تصمیم درستی گرفته، یکی دو سال بعد داره با دخترش خوب زندگی میکنه، با رایل هم سر نگهداری از بچه کنار اومدن، همه چی اوکیه و...
و چقدر خوب شد که جلد دوم نوشته شد چون دیدیم که اولا شخص آزارگر به احتمال زیاد عوض نمیشه، بهتر نمیشه و دیدیم که رایل حتی از راه دور هم به طرق مختلف به آزارش ادامه میده، حتی گاهی هم حضوری همچنان شدیدا عصبی میشه و تا مرز کتک زدن لیلی میره، با اینکه مدت زیادی بود که خودش رو خوب و منطقی نشون داده بود، احتمالا فقط برای اینکه لیلی برگرده و بتونه دسترسی بیشتری به دخترش داشته باشه.
و دوما اینکه آثار آزارهای فرد آزارگر بطور کامل پاک نمیشه، مخصوصا اگه پای بچهای هم وسط باشه و دو طرف مجبور باشن تاحدی ارتباطشون رو حفظ کنن، یا حداقل زود و صرفا با قطع ارتباط پاک نمیشه و در بهترین حالت احتیاج به زمان زیاد و درمان و تمرین داره.
و سوما هم اینکه فرد آزار دیده، با وجود همه چیزایی که از سر گذرونده، بازم ممکنه گاهی به تصمیمش شک کنه و خام کنترلگریها یا مظلومنماییهای فرد آزارگر بشه.
[کتاب: ما شروعش میکنیم/It starts with us]
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
با این کتاب (که جلد دومه) فهمیدم انگار کسایی که از یه رابطه آسیبزا و سمی بیرون میان، بعدا بارها به تصمیمشون شک میکنن.
بخاطر دلتنگی، بخاطر بعضی خاطرههای خوبی که داشتن، بخاطر حرفها و بعضا مظلومنماییهای فرد آزارگر بعد از رابطه، بخاطر احساس گناه، بخاطر سختی تنهایی (مخصوصا اگه بچهای هم باشه) و...
و کار خیلی خوبی که لیلی کرده بود برای اینکه تو این مواقع نرم نشه و به خواسته رایل که برگردن باهم تن نده، این بود که همه دلایلی که بخاطرشون از اون رابطه بیرون اومده بود و همه آسیبهایی که رایل بهش زده بود رو نوشته بود و هروقت احتیاج به یادآوری داشت، هروقت میدید داره نرم میشه، میخوندشون و به خودش میومد و شکهاش برطرف میشد.
خیلیا گفتن پایان جلد اول خیلی عالی بود و اصلا احتیاجی به نوشتن جلد دو نبود
اما من میگم در پایان جلد اول ما فکر میکنیم که خب لیلی تصمیم درستی گرفته، یکی دو سال بعد داره با دخترش خوب زندگی میکنه، با رایل هم سر نگهداری از بچه کنار اومدن، همه چی اوکیه و...
و چقدر خوب شد که جلد دوم نوشته شد چون دیدیم که اولا شخص آزارگر به احتمال زیاد عوض نمیشه، بهتر نمیشه و دیدیم که رایل حتی از راه دور هم به طرق مختلف به آزارش ادامه میده، حتی گاهی هم حضوری همچنان شدیدا عصبی میشه و تا مرز کتک زدن لیلی میره، با اینکه مدت زیادی بود که خودش رو خوب و منطقی نشون داده بود، احتمالا فقط برای اینکه لیلی برگرده و بتونه دسترسی بیشتری به دخترش داشته باشه.
و دوما اینکه آثار آزارهای فرد آزارگر بطور کامل پاک نمیشه، مخصوصا اگه پای بچهای هم وسط باشه و دو طرف مجبور باشن تاحدی ارتباطشون رو حفظ کنن، یا حداقل زود و صرفا با قطع ارتباط پاک نمیشه و در بهترین حالت احتیاج به زمان زیاد و درمان و تمرین داره.
و سوما هم اینکه فرد آزار دیده، با وجود همه چیزایی که از سر گذرونده، بازم ممکنه گاهی به تصمیمش شک کنه و خام کنترلگریها یا مظلومنماییهای فرد آزارگر بشه.
[کتاب: ما شروعش میکنیم/It starts with us]
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
👍1
یه چیزی که خودم خیلی نیاز دارم برام جا بیوفته اینه که هیچ چیزی و هیچ حالتی پایدار نیست.
عشق و صمیمیت، خشم، درد و... همه چی ناپایداره.
این دنیا دائما در جریانه، مثل رود. ممکنه سرعت و حجم آب کم و زیاد بشه ولی هیچوقت از جریان نمیافته.
و این برای آدمی مثل من که دربهدر بدنبال ثبات و پایداریه(البته ثبات یه شرایط مثبت)، سخته.
اما یه شرایط مثبت قرار نیست تا ابد مثبت بمونه
و یه شرایط منفی قرار نیست تا ابد منفی بمونه
شرایط مثبت ممکنه افت کنه و شرایط منفی میتونه بهتر بشه.
من اما شاید یه جورایی صفر و صدی فکر میکردم
اگر اتفاق بدی میافتاد، فاجعه سازی میکردم و فکر میکردم وای دیگه تا ابد بدبخت شدم
بعد پیش میرفتم و میدیدم نه تنها اوضاع اون قدرا که فکر میکردم بد نیست، بلکه حتی تخفیف هم پیدا کرده.
و اگر اتفاق خوبی میافتاد، فکر میکردم این مسئلهی خوشحال کننده تا ابد همینجوری باقی میمونه. مثلا یه آدم دوستداشتنی تا ابد قراره دوست داشتنی بمونه یا یه رابطه خوب همیشه خوب میمونه.
یا انتظار داشتم همیشه خوشحال باشم، و فکر میکردم طبیعیش اینه که همیشه همه چیز خوب باشه، یعنی اگر مشکلی بود، اگر مدتی حالم خوب نبود، این رو غیرعادی میدیدم، بدبختی میدیدم، و فکر میکردم باید سریعا اوضاع رو به حالت قبل برگردونم و دوباره خوشحال بشم، یعنی "عادی" بشم.
اما به قول پونه مقیمی، "ما با یک احساس خوشبختی و خوشحالی همیشگی به دنیا نیامدهایم. ما با ترکیبی از احساسها بدنیا آمدهایم. و تمام این احساسات تابع قانون کلی جهان هستند: همه چیز ناپایدار است."
و کلا پذیرش این اصل، که همه چیز ناپایداره، باعث میشه در زندگی و روابطمون واقعگرا باشیم و انتظارات غیرمنطقی نداشته باشیم.
و اولین نفری که باید بپذیرتش، خودمم.✋🏻
[کتاب: تکههایی از یک کل منسجم]
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
عشق و صمیمیت، خشم، درد و... همه چی ناپایداره.
این دنیا دائما در جریانه، مثل رود. ممکنه سرعت و حجم آب کم و زیاد بشه ولی هیچوقت از جریان نمیافته.
و این برای آدمی مثل من که دربهدر بدنبال ثبات و پایداریه(البته ثبات یه شرایط مثبت)، سخته.
اما یه شرایط مثبت قرار نیست تا ابد مثبت بمونه
و یه شرایط منفی قرار نیست تا ابد منفی بمونه
شرایط مثبت ممکنه افت کنه و شرایط منفی میتونه بهتر بشه.
من اما شاید یه جورایی صفر و صدی فکر میکردم
اگر اتفاق بدی میافتاد، فاجعه سازی میکردم و فکر میکردم وای دیگه تا ابد بدبخت شدم
بعد پیش میرفتم و میدیدم نه تنها اوضاع اون قدرا که فکر میکردم بد نیست، بلکه حتی تخفیف هم پیدا کرده.
و اگر اتفاق خوبی میافتاد، فکر میکردم این مسئلهی خوشحال کننده تا ابد همینجوری باقی میمونه. مثلا یه آدم دوستداشتنی تا ابد قراره دوست داشتنی بمونه یا یه رابطه خوب همیشه خوب میمونه.
یا انتظار داشتم همیشه خوشحال باشم، و فکر میکردم طبیعیش اینه که همیشه همه چیز خوب باشه، یعنی اگر مشکلی بود، اگر مدتی حالم خوب نبود، این رو غیرعادی میدیدم، بدبختی میدیدم، و فکر میکردم باید سریعا اوضاع رو به حالت قبل برگردونم و دوباره خوشحال بشم، یعنی "عادی" بشم.
اما به قول پونه مقیمی، "ما با یک احساس خوشبختی و خوشحالی همیشگی به دنیا نیامدهایم. ما با ترکیبی از احساسها بدنیا آمدهایم. و تمام این احساسات تابع قانون کلی جهان هستند: همه چیز ناپایدار است."
و کلا پذیرش این اصل، که همه چیز ناپایداره، باعث میشه در زندگی و روابطمون واقعگرا باشیم و انتظارات غیرمنطقی نداشته باشیم.
و اولین نفری که باید بپذیرتش، خودمم.✋🏻
[کتاب: تکههایی از یک کل منسجم]
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
🔥2❤1👍1
اى آنكه مرا نزديك نمود و به كنار خويش برد،
اى آنكه مرا حفظ كرد و حمايت نمود،
اى آنكه همدمم شد و جايم داد...
تو میبخشی، طوری که انگار هیچوقت هیچ خطایی ازم سر نزده
همیشه آغوشت به روم بازه، حتی اگه سرکشی کرده باشم،
تو من رو در مسیر رشد قرار میدی، حتی اگه سختم باشه
مثل بچهای که تا تو آب رها نشه و شنا نکنه و با سختیش روبرو نشه، شنا یاد نمیگیره و پیشرفت نمیکنه
بهتر از خودم میدونی چی برام خوبه و چی بد
ببخش منو اگه گاهی مثل یه بچه لجباز، کورکورانه رو خواستهام پافشاری میکنم
ببخش منو اگه گاهی چشمام رو به روی همه نعمتهای آشکاری که بهم دادی، میبندم
ببخش اگه گاهی چشمام فقط نداشتههام رو میبینه
ولی تو روی بدیهای من چشم میبندی و خوبیهام رو چند برابر میکنی،
نمیگی شاید لوس بشم، شاید پررو بشم، هربار که بعد از اشتباه پیشت برگردم، منو میپذیری
هیچکس به اندازه تو نسبت بهم پذیرش و مهر بی قید و شرط نداره و نخواهد داشت
کاش من هم نسبت به تو این طور باشم
نه اینکه فقط در وقت نیاز بیام پیشت، نه اینکه فقط در وقت خوشی دوستت داشته باشم، نه اینکه مثل یه بچه لوس تا به سختی میخورم غرغر کنم و ازت رو برگردونم
و من مشروط ترین توجه و محبت رو به تو دارم💔
اگه فلان کار رو برام بکنی، بهمان کار رو میکنم، اگه سختی ببینم میگم که بدی و دوستت ندارم، و من حتی زحمت شناخت تو و کلامت رو به خودم نمیدم و فقط کورکورانه قضاوتت میکنم
امشب منو میبخشی؟
میدونم که میبخشی، آخه تو همیشه منتظر بهانهای تا ببخشی،
هیچوقت ازم ناامید نمیشی، آخه دیگه کی اینقدر بهم باور و اطمینان داره؟
حتی وقتی خودم هم خودم رو قبول ندارم، وقتی خودم هم خودم رو نمیبخشم، تو منو میبخشی و بهم باور داری
میگی اشکالی نداره، از اول شروع کن، من باهاتم
یه صفحه کاملا سفید باز میکنی و صفحات سیاه قبلی رو میریزی دور
کمکم کن قدر این بخششت رو بدونم 💔
(سه خط اول از فراز ۱۱ جوشن کبیر)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_Allah 🕌
اى آنكه مرا حفظ كرد و حمايت نمود،
اى آنكه همدمم شد و جايم داد...
تو میبخشی، طوری که انگار هیچوقت هیچ خطایی ازم سر نزده
همیشه آغوشت به روم بازه، حتی اگه سرکشی کرده باشم،
تو من رو در مسیر رشد قرار میدی، حتی اگه سختم باشه
مثل بچهای که تا تو آب رها نشه و شنا نکنه و با سختیش روبرو نشه، شنا یاد نمیگیره و پیشرفت نمیکنه
بهتر از خودم میدونی چی برام خوبه و چی بد
ببخش منو اگه گاهی مثل یه بچه لجباز، کورکورانه رو خواستهام پافشاری میکنم
ببخش منو اگه گاهی چشمام رو به روی همه نعمتهای آشکاری که بهم دادی، میبندم
ببخش اگه گاهی چشمام فقط نداشتههام رو میبینه
ولی تو روی بدیهای من چشم میبندی و خوبیهام رو چند برابر میکنی،
نمیگی شاید لوس بشم، شاید پررو بشم، هربار که بعد از اشتباه پیشت برگردم، منو میپذیری
هیچکس به اندازه تو نسبت بهم پذیرش و مهر بی قید و شرط نداره و نخواهد داشت
کاش من هم نسبت به تو این طور باشم
نه اینکه فقط در وقت نیاز بیام پیشت، نه اینکه فقط در وقت خوشی دوستت داشته باشم، نه اینکه مثل یه بچه لوس تا به سختی میخورم غرغر کنم و ازت رو برگردونم
و من مشروط ترین توجه و محبت رو به تو دارم💔
اگه فلان کار رو برام بکنی، بهمان کار رو میکنم، اگه سختی ببینم میگم که بدی و دوستت ندارم، و من حتی زحمت شناخت تو و کلامت رو به خودم نمیدم و فقط کورکورانه قضاوتت میکنم
امشب منو میبخشی؟
میدونم که میبخشی، آخه تو همیشه منتظر بهانهای تا ببخشی،
هیچوقت ازم ناامید نمیشی، آخه دیگه کی اینقدر بهم باور و اطمینان داره؟
حتی وقتی خودم هم خودم رو قبول ندارم، وقتی خودم هم خودم رو نمیبخشم، تو منو میبخشی و بهم باور داری
میگی اشکالی نداره، از اول شروع کن، من باهاتم
یه صفحه کاملا سفید باز میکنی و صفحات سیاه قبلی رو میریزی دور
کمکم کن قدر این بخششت رو بدونم 💔
(سه خط اول از فراز ۱۱ جوشن کبیر)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_Allah 🕌
❤9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من طوری آسمون رو نگاه میکنم که انگار دارم فیلم میبینم، دلم نمیخواد کسی حواسمو پرت کنه🤦🏻♀
بعضی وقتا فکر میکنم نکنه مسافرای عید هنوز برنگشتن، چون تهران هنوز تمیز و خوشگله، حتی قبل از بارون این یکی دو روز🫢
🎶 [Safe and sound - Yoke Lure]
#Dropsof_beauty 📸
بعضی وقتا فکر میکنم نکنه مسافرای عید هنوز برنگشتن، چون تهران هنوز تمیز و خوشگله، حتی قبل از بارون این یکی دو روز🫢
🎶 [Safe and sound - Yoke Lure]
#Dropsof_beauty 📸
❤2
دارم به این فکر میکنم که ما مثل مسئول و متصدی یک مغازه یا جایی هستیم و احساساتمون مثل مشتریها هستن، البته مشتری های سمجی که تا کارشون راه نیوفته ول نمیکنن و نمیرن.
ما هرچقدر هم که بخوایم اون مشتری (احساس) رو نادیده بگیریم و سرمون رو با چیزای دیگه گرم کنیم، اون بازم اونجا هست و نشسته. ممکنم هست هرچقدر که بیشتر بگذره، کم طاقت تر هم بشه و شروع کنه به اذیت کردن و تبدیل بشه به مشتری خرابکار
اما بهرحال تنها راه خلاصی از دستش اینه که باهاش روبرو بشیم، ببینمش، بشنویمش، چیزی که میخواد رو بهش بدیم و تنها در این صورته که میره.
فرقی هم نمیکنه اون مشتری غم باشه، یا درد و هر احساس و تجربه منفی یا حتی مثبتی.
اما معمولا با احساسات مثبت به مشکل برنمیخوریم چون معمولا راحت تر میپذیریمشون و حسشون میکنیم و نمیخوایم از دستشون فرار کنیم.
اما درد، غم، اضطراب و… این ها هم به اندازه شادی لیاقت پذیرفته شدن، دیده شدن و احساس شدن رو دارن.
این ها هم به اندازه شادی عضوی ثابت و طبیعی از زندگیان و باید بیان و برن، نمیشه که نباشن، زندگی بدون اضطراب زندگی نیست فقط مهم اینه که ما چطور باهاش برخورد میکنیم، چطور میپذیریمش
تو جلسات مشاورهام هم یاد گرفتم که اضطراب هم عضوی ثابت از جریان زندگیه و نباید سرکوبش کنم، نباید انکارش کنم، نباید دستپاچه بشم که "وای چه فاجعهای من مضطرب شدم" یا اینکه اگه کاری با کمی اضطراب همراهه، نباید باعث بشه من سمتش نرم.
بلکه باید اضطراب رو ببینم و بپذیرمش، مثل یک مهمون، مثل یک مشتری. باید ببینم اگه به حدیه که برام آسیب زاست، برای کاهشش کاری بکنم اما معمولا در اون حد نیست و فقط کافیه مدتی بشینم کنارش و همراهش باشم تا خودش بره.
یکی از چیزایی که از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم یاد گرفتم این بود که اگه درد یا هر احساسی رو نبینیم و از روبرو شدن باهاش اجتناب کنیم، تبدیل به رنج میشه.
و این رنج، یعنی درد و اضطراب و احساساتی که ازشون فرار کردیم، هستش که تا مدتها و حتی سالها یقهمون رو میچسبه و آسایش رو ازمون میگیره (همون مشتری خرابکار)، نه درد و اضطراب و... به تنهایی.
پس اگه همون اول احساسات رو بپذیریم و باهاشون کنار بیایم و سرکوبشون نکنیم و ازشون فرار نکنیم، همون جا پروندهاشون بسته میشه و دیگه در ادامه برامون مشکل ساز نمیشن.
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
ما هرچقدر هم که بخوایم اون مشتری (احساس) رو نادیده بگیریم و سرمون رو با چیزای دیگه گرم کنیم، اون بازم اونجا هست و نشسته. ممکنم هست هرچقدر که بیشتر بگذره، کم طاقت تر هم بشه و شروع کنه به اذیت کردن و تبدیل بشه به مشتری خرابکار
اما بهرحال تنها راه خلاصی از دستش اینه که باهاش روبرو بشیم، ببینمش، بشنویمش، چیزی که میخواد رو بهش بدیم و تنها در این صورته که میره.
فرقی هم نمیکنه اون مشتری غم باشه، یا درد و هر احساس و تجربه منفی یا حتی مثبتی.
اما معمولا با احساسات مثبت به مشکل برنمیخوریم چون معمولا راحت تر میپذیریمشون و حسشون میکنیم و نمیخوایم از دستشون فرار کنیم.
اما درد، غم، اضطراب و… این ها هم به اندازه شادی لیاقت پذیرفته شدن، دیده شدن و احساس شدن رو دارن.
این ها هم به اندازه شادی عضوی ثابت و طبیعی از زندگیان و باید بیان و برن، نمیشه که نباشن، زندگی بدون اضطراب زندگی نیست فقط مهم اینه که ما چطور باهاش برخورد میکنیم، چطور میپذیریمش
تو جلسات مشاورهام هم یاد گرفتم که اضطراب هم عضوی ثابت از جریان زندگیه و نباید سرکوبش کنم، نباید انکارش کنم، نباید دستپاچه بشم که "وای چه فاجعهای من مضطرب شدم" یا اینکه اگه کاری با کمی اضطراب همراهه، نباید باعث بشه من سمتش نرم.
بلکه باید اضطراب رو ببینم و بپذیرمش، مثل یک مهمون، مثل یک مشتری. باید ببینم اگه به حدیه که برام آسیب زاست، برای کاهشش کاری بکنم اما معمولا در اون حد نیست و فقط کافیه مدتی بشینم کنارش و همراهش باشم تا خودش بره.
یکی از چیزایی که از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم یاد گرفتم این بود که اگه درد یا هر احساسی رو نبینیم و از روبرو شدن باهاش اجتناب کنیم، تبدیل به رنج میشه.
و این رنج، یعنی درد و اضطراب و احساساتی که ازشون فرار کردیم، هستش که تا مدتها و حتی سالها یقهمون رو میچسبه و آسایش رو ازمون میگیره (همون مشتری خرابکار)، نه درد و اضطراب و... به تنهایی.
پس اگه همون اول احساسات رو بپذیریم و باهاشون کنار بیایم و سرکوبشون نکنیم و ازشون فرار نکنیم، همون جا پروندهاشون بسته میشه و دیگه در ادامه برامون مشکل ساز نمیشن.
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
❤4👍1
Drops of Jupiter ✨
امروز فهمیدم که در ۲۳ سالگی هممچنان شبیه زیر ۱۸ سالههام، فریز شدم گویا😂 خانمه ازم پرسید چی میخونی؟ مدرسه میری هنوز؟😭😂 وقتی گفتم لیسانسمو گرفتم، ریزش برگهاشو به چشم دیدم😂 اکسیر جوانی را از ما بخواهید خلاصه👧🏻😂✨
.
امروز باز یه خانمه ازم پرسید شما مدرسهات تموم شده؟🫠
و تکرار باقی داستان😂
خلاصه اکسیر جوانی همچنان موجوده، دایرکت در خدمتم😂
امروز باز یه خانمه ازم پرسید شما مدرسهات تموم شده؟🫠
و تکرار باقی داستان😂
خلاصه اکسیر جوانی همچنان موجوده، دایرکت در خدمتم😂
دیروز یه مادری میگفت که مادر خودش اصلا بهش ابراز احساسات و محبت نمیکرده و بخاطر همین همیشه این خلا و کمبود رو در خودش احساس میکرده و میکنه
و حالا بنظر میاد که سعی کرده کمبودی که خودش داشته رو با بچهاش جبران کنه؛ یعنی بطور افراطی به بچهاش محبت کرده و سرویس داده و و با اینکه بچهاش الان "جوان"ئه، این روند همچنان ادامه داره.
و همین خانم یه خواهر و برادر دوقلوی کوچکتر از خودش هم داره که وقتی اینا بچه بودن، خیلی وقتا مسئولیت پسره با ایشون و مسئولیت دختره با مادرشون بوده
و طوری که خودش تعریف میکرد، خیلی سعی میکرده به برادرش محبت کنه و هواش رو داشته باشه.
و این دوقلوها خیلیی اخلاق متفاوتی از هم دارن(الان آدمای کاملا بالغن)، و هرچند که در کل ناهمسانن، اما من فکر میکنم تفاوت اخلاقیشون فقط بخاطر ناهمسان بودنشون نیست. بنظرم این "تفاوت در دریافت محبت در بچگی" هم خیلی موثر بوده.
قل پسر محبت رو از خواهر بزرگش میگرفته (من نمیدونم چجوری بهش محبت میکرده، خودش فقط گفت "خیلی سعی میکردم بهش محبت کنم" و حدسم اینه که با توجه به خلا خودش، احتمالا یه مقدار زیادی از حد بوده)،
و قل دختر با همون مادر سفت و سختی بیشتر بزرگ شده که با افتخار میگفته "من بچه رو لوس نمیکنم" (پدرشون هم همچین رویهای داشته).
در کل تفاوت اخلاقیشون رو بخوام خلاصه بگم، میگم پسره خیلی روحیه "حساس" تری داره😅
قبلنا وقتی درموردش حرف میزدن، میگفتن اخلاق "خاصی" داره، گاهی باید نازشو کشید، ممکنه چند روز قهر کنه، غُده، احساساتیه و...
دختره اصلا اینجوری نیست اما اونم وقتی به حرفاش گوش کنی میبینی دلش از والدینش بخاطر محبتی که ازش دریغ شده، پره (مثل خواهر بزرگش)
و من کارشناسی چیزی نیستم اما حدس میزنم بخش زیادی از این تفاوت و "خاص" بودن اخلاق پسره برمیگرده به همون تفاوتشون در دریافت محبت در بچگی.
پسره از کسی محبت دریافت کرده که میخواسته جبران افراطی کنه، همینطور که بعدا رو بچه خودشم همین روند رو اجرا کرده، و دختره به اندازه کافی محبت دریافت نکرده.
و مسئله اینجاست که از این دو روندِ
"من بچه رو لوس نمیکنم" (بخونید "به بچه محبت نمیکنم که مبادا لوس بشه")
و
"انقدر به بچه سرویس میدم که آب تو دلش تکون نخوره"
هیچکدوم سالم نیستن🙂
و در نهایت هرکدوم به نوعی برای بچه آسیب به بار میارن که تا بزرگسالی هم جاش خوب نمیشه مگه اینکه خودشون به فکر درمان بیوفتن.
حالا اصلا همه اینارو گفتم که بگم آقا، تا یه سنی کاملا طبیعیه که بچه ها خیلیی طلب محبت کنن و مطمئن باشید فراهم کردن این محبت و امنیت بصورت معقول، باعث نمیشه که لوس بشن و حتی برای سلامت روانشون ضروریه! و اگر فراهم نشه و بچه هایی با خلا عاطفی بار بیارید، این چرخه ادامه پیدا میکنه و اونا هم یا بچه هایی با خلا عاطفی پرورش میدن(تفریط) یا بچه هایی که از بس سرویس گرفتن که خودشون دست به سیاه و سفید تو زندگیشون نمیزنن و یه جورایی انگار ناتوانن (افراط).
و این چرخه همینجوری نسل به نسل ادامه داره تااا اینکه یه نفر پیدا بشه این چرخه رو بشکنه یعنی بره آگاهی کسب کنه، رو خودش و خلاها و زخمهاش کار کنه تا اونارو به نسل بعدی منتقل نکنه و این روند فرزندپروری ناسالم رو تغییر بده.
در روزهای آینده احتمالا بیشتر در این مورد بگم.
#Dropsof_psychology 🧠
و حالا بنظر میاد که سعی کرده کمبودی که خودش داشته رو با بچهاش جبران کنه؛ یعنی بطور افراطی به بچهاش محبت کرده و سرویس داده و و با اینکه بچهاش الان "جوان"ئه، این روند همچنان ادامه داره.
و همین خانم یه خواهر و برادر دوقلوی کوچکتر از خودش هم داره که وقتی اینا بچه بودن، خیلی وقتا مسئولیت پسره با ایشون و مسئولیت دختره با مادرشون بوده
و طوری که خودش تعریف میکرد، خیلی سعی میکرده به برادرش محبت کنه و هواش رو داشته باشه.
و این دوقلوها خیلیی اخلاق متفاوتی از هم دارن(الان آدمای کاملا بالغن)، و هرچند که در کل ناهمسانن، اما من فکر میکنم تفاوت اخلاقیشون فقط بخاطر ناهمسان بودنشون نیست. بنظرم این "تفاوت در دریافت محبت در بچگی" هم خیلی موثر بوده.
قل پسر محبت رو از خواهر بزرگش میگرفته (من نمیدونم چجوری بهش محبت میکرده، خودش فقط گفت "خیلی سعی میکردم بهش محبت کنم" و حدسم اینه که با توجه به خلا خودش، احتمالا یه مقدار زیادی از حد بوده)،
و قل دختر با همون مادر سفت و سختی بیشتر بزرگ شده که با افتخار میگفته "من بچه رو لوس نمیکنم" (پدرشون هم همچین رویهای داشته).
در کل تفاوت اخلاقیشون رو بخوام خلاصه بگم، میگم پسره خیلی روحیه "حساس" تری داره😅
قبلنا وقتی درموردش حرف میزدن، میگفتن اخلاق "خاصی" داره، گاهی باید نازشو کشید، ممکنه چند روز قهر کنه، غُده، احساساتیه و...
دختره اصلا اینجوری نیست اما اونم وقتی به حرفاش گوش کنی میبینی دلش از والدینش بخاطر محبتی که ازش دریغ شده، پره (مثل خواهر بزرگش)
و من کارشناسی چیزی نیستم اما حدس میزنم بخش زیادی از این تفاوت و "خاص" بودن اخلاق پسره برمیگرده به همون تفاوتشون در دریافت محبت در بچگی.
پسره از کسی محبت دریافت کرده که میخواسته جبران افراطی کنه، همینطور که بعدا رو بچه خودشم همین روند رو اجرا کرده، و دختره به اندازه کافی محبت دریافت نکرده.
و مسئله اینجاست که از این دو روندِ
"من بچه رو لوس نمیکنم" (بخونید "به بچه محبت نمیکنم که مبادا لوس بشه")
و
"انقدر به بچه سرویس میدم که آب تو دلش تکون نخوره"
هیچکدوم سالم نیستن🙂
و در نهایت هرکدوم به نوعی برای بچه آسیب به بار میارن که تا بزرگسالی هم جاش خوب نمیشه مگه اینکه خودشون به فکر درمان بیوفتن.
حالا اصلا همه اینارو گفتم که بگم آقا، تا یه سنی کاملا طبیعیه که بچه ها خیلیی طلب محبت کنن و مطمئن باشید فراهم کردن این محبت و امنیت بصورت معقول، باعث نمیشه که لوس بشن و حتی برای سلامت روانشون ضروریه! و اگر فراهم نشه و بچه هایی با خلا عاطفی بار بیارید، این چرخه ادامه پیدا میکنه و اونا هم یا بچه هایی با خلا عاطفی پرورش میدن(تفریط) یا بچه هایی که از بس سرویس گرفتن که خودشون دست به سیاه و سفید تو زندگیشون نمیزنن و یه جورایی انگار ناتوانن (افراط).
و این چرخه همینجوری نسل به نسل ادامه داره تااا اینکه یه نفر پیدا بشه این چرخه رو بشکنه یعنی بره آگاهی کسب کنه، رو خودش و خلاها و زخمهاش کار کنه تا اونارو به نسل بعدی منتقل نکنه و این روند فرزندپروری ناسالم رو تغییر بده.
در روزهای آینده احتمالا بیشتر در این مورد بگم.
#Dropsof_psychology 🧠
👍4
میخوام از اون والدینی بگم که نمیذارن آب تو دل بچه تکون بخوره
ببینید، من میدونم که قصدتون خیره، میدونم که احتمالا خودتون کودکی سختی داشتید و نمیخواید و دلتون نمیاد بچهتون به اندازه شما تو زندگی سختی بکشه
اما عزیزان، شما در حد معقول هم (که ضروریه) نمیذارید بچه سختی بکشه، نمیذارید با هیچ چالشی روبرو بشه و نتیجه چی میشه؟ این آدم هیچ کاری رو یاد نمیگیره خودش انجام بده و اصلا چرا باید یاد بگیره؟ وقتی همیشه کسی یا کسانی بودن که همه کار رو براش و به جاش انجام دادن؟ خب دیگه احساس نیاز نمیکنه که خودشم دست بکار بشه.🤷🏻♀️
وقتی همه چی خود به خود براش فراهمه، دیوونست مگه که خودشو به زحمت بندازه؟😅
یه بار گفته بودم، نوزادها چون هیچ کاری رو خودشون نمیتونن انجام بدن و همیشه همه کار رو دیگران براشون انجام میدن و همه چی رو براشون فراهم میکنن، فکر میکنن مرکز دنیان، فکر میکنن به به چه دنیای باحالی هیچ کاری نمیکنم و همه چی خود به خود جلوم ظاهر میشه همه نیازهام برآورده میشه
حالا شما با پیش گرفتن این روند میدونید باعث چی میشید؟ باعث میشید این آدم حتی در سن جوانی به بالا هم همچنان تو اون حال و هوای بچگی بمونه، یعنی منتظره کسی بیاد نیازهاش رو برآورده کنه، همچنان خودش کاری نمیکنه، احساس ناتوانی میکنه، احساس میکنه بلد نیست، نمیتونه، میخواد بره سرکار میترسه، اعتماد بنفس نداره، مستقل نمیشه، مسئولیت پذیر نمیشه از مسئولیت های کوچیک گرفته تا بزرگ، بعد میگه چی شد؟ پس چرا دیگه همه چی خودش درست نمیشه؟ چرا خودم باید انجام بدم؟
در موارد فجیع که خیلی بچه رو لوس کنن ممکنه خودشیفته بشه حتی.
چون تو همون باور کودکی که "من مرکز دنیام و همه در خدمت من و صرفا وسیلههایی برای ارضای نیازهامن" میمونه.
من میدونم که شما فکر میکنید دارید در حق بچهتون خوبی میکنید و ازش محافظت میکنید؛ اما واقعا دارید بهش ضربه میزنید
اجازه بدید تا حدی خودش با چالشها روبرو بشه، گاهی با ترس روبرو بشه، گاهی شکست رو تجربه کنه، گاهی به زحمت و سختی بیوفته تا یاد بگیره زندگی کنه تا یاد بگیره در آینده با نمونه های بزرگتر مشکلات چجوری برخورد کنه.
انیمیشن نمو رو یادتونه؟
بابای نمو میگفت من بهش قول داده بودم نذارم هیچ اتفاقی براش بیوفته.
و دوری گفت اینجوری که زندگیش بی معنی میشه :)
پینوشت: لطفا لطفا لطفا اگه با همچین روندی بچه رو بزرگ کردین، بعدا که بزرگ شد و دیدید نمیتونه مسئولیت خودش رو بپذیره، بالغانه رفتار کنه و کارای بزرگسالانه انجام بده، بهش نگید ما همسن تو بودیم فلان کارو میکردیم یا چرا عرضه نداری و چرا هیچی بلد نیستی و چقدر راحت طلبی. خودتون اجازه ندادید، از کجا باید یاد میگرفته؟
#Dropsof_psychology 🧠
ببینید، من میدونم که قصدتون خیره، میدونم که احتمالا خودتون کودکی سختی داشتید و نمیخواید و دلتون نمیاد بچهتون به اندازه شما تو زندگی سختی بکشه
اما عزیزان، شما در حد معقول هم (که ضروریه) نمیذارید بچه سختی بکشه، نمیذارید با هیچ چالشی روبرو بشه و نتیجه چی میشه؟ این آدم هیچ کاری رو یاد نمیگیره خودش انجام بده و اصلا چرا باید یاد بگیره؟ وقتی همیشه کسی یا کسانی بودن که همه کار رو براش و به جاش انجام دادن؟ خب دیگه احساس نیاز نمیکنه که خودشم دست بکار بشه.🤷🏻♀️
وقتی همه چی خود به خود براش فراهمه، دیوونست مگه که خودشو به زحمت بندازه؟😅
یه بار گفته بودم، نوزادها چون هیچ کاری رو خودشون نمیتونن انجام بدن و همیشه همه کار رو دیگران براشون انجام میدن و همه چی رو براشون فراهم میکنن، فکر میکنن مرکز دنیان، فکر میکنن به به چه دنیای باحالی هیچ کاری نمیکنم و همه چی خود به خود جلوم ظاهر میشه همه نیازهام برآورده میشه
حالا شما با پیش گرفتن این روند میدونید باعث چی میشید؟ باعث میشید این آدم حتی در سن جوانی به بالا هم همچنان تو اون حال و هوای بچگی بمونه، یعنی منتظره کسی بیاد نیازهاش رو برآورده کنه، همچنان خودش کاری نمیکنه، احساس ناتوانی میکنه، احساس میکنه بلد نیست، نمیتونه، میخواد بره سرکار میترسه، اعتماد بنفس نداره، مستقل نمیشه، مسئولیت پذیر نمیشه از مسئولیت های کوچیک گرفته تا بزرگ، بعد میگه چی شد؟ پس چرا دیگه همه چی خودش درست نمیشه؟ چرا خودم باید انجام بدم؟
در موارد فجیع که خیلی بچه رو لوس کنن ممکنه خودشیفته بشه حتی.
چون تو همون باور کودکی که "من مرکز دنیام و همه در خدمت من و صرفا وسیلههایی برای ارضای نیازهامن" میمونه.
من میدونم که شما فکر میکنید دارید در حق بچهتون خوبی میکنید و ازش محافظت میکنید؛ اما واقعا دارید بهش ضربه میزنید
اجازه بدید تا حدی خودش با چالشها روبرو بشه، گاهی با ترس روبرو بشه، گاهی شکست رو تجربه کنه، گاهی به زحمت و سختی بیوفته تا یاد بگیره زندگی کنه تا یاد بگیره در آینده با نمونه های بزرگتر مشکلات چجوری برخورد کنه.
انیمیشن نمو رو یادتونه؟
بابای نمو میگفت من بهش قول داده بودم نذارم هیچ اتفاقی براش بیوفته.
و دوری گفت اینجوری که زندگیش بی معنی میشه :)
پینوشت: لطفا لطفا لطفا اگه با همچین روندی بچه رو بزرگ کردین، بعدا که بزرگ شد و دیدید نمیتونه مسئولیت خودش رو بپذیره، بالغانه رفتار کنه و کارای بزرگسالانه انجام بده، بهش نگید ما همسن تو بودیم فلان کارو میکردیم یا چرا عرضه نداری و چرا هیچی بلد نیستی و چقدر راحت طلبی. خودتون اجازه ندادید، از کجا باید یاد میگرفته؟
#Dropsof_psychology 🧠
👍2❤1