داشتم میگفتم خیلی از ناراحتیها و نارضایتیهای ما به این خاطر بوجود میان که ما از قبل "انتظاراتی" داریم که برآورده نمیشن.
ما خیلی وقتا از دست کسی ناراحت میشیم چون اون طبق پیش فرض یا انتظار ما رفتار نمیکنه درحالیکه اصلا پیش فرض ما اکثر مواقع واقعیت نیست!
درمورد ارتباطاتمون، این پیش فرضها وقتی ایجاد میشن که ما یک جنبه از کسی رو میبینیم و بعد تو ذهن خودمون بقیه جنبه های شخصیتش رو طبق همون اطلاعات ناقص "میسازیم"، یعنی خودمون درمورد باقی خصوصیات اون شخص تصمیم میگیریم، مهم نیست واقعیت چیه😅
مثلا انتظار داریم کسی که زیاد کتاب میخونه، باشعور هم باشه.
انتظار داریم یک مادر همیشه از بودن پیش بچههاش خوشحال باشه.
انتظار داریم کسی که از لحاظ علمی/حرفهای خیلی قبولش داریم و برامون آدم بزرگیه، از همه نظر پرفکت باشه (مثلا دست تو دماغش نکنه😂)
انتظار داریم کسی که ظاهر غیرمذهبی داره، حتما دنبال روابط دوست پسر/دوست دختری باشه.
انتظار داریم کسی که ظاهر مذهبی داره، اعتقادات سیاسی خاصی هم داشته باشه.
انتظار داریم کسی که دوستمون داره همیشه برای وقت گذرونی با ما مشتاق باشه.
انتظار داریم کسی که دوستمون داره بدون اینکه ما چیزی بگیم، خودش نیازمون (یا دلیل ناراحتیمون) رو متوجه بشه
و ما طبق این پیش فرضها با افراد رفتار میکنیم درحالیکه واقعیت افراد چیز دیگهایه و اینا صرفا تصوراتی هستن که ما خودمون از دیگران تو ذهنمون ساختیم.
اینکه تصویری که ما از افراد "میسازیم" با واقعیت اون افراد متفاوت درمیاد، تقصیر اونا نیست.
اونا که همیشه خودشون بودن و چیزی عوض نشده.
اشتباه از ماست که بر اساس یه سری اطلاعات ناقص، از اونا برای خودمون انتظارات صد در صدی بوجود میاریم و سعی میکنیم در چارچوبهای سفت و سخت جاشون بدیم.
بیاید فرض کنیم من مشاور شدم، حالا یه بار خودم عصبانی شدم و رفتار غیرمنطقیای نشون دادم.
یه نفر میاد بهم میگه، شما که خودت روانشناسی چرا!
من میگم شما صرفا به این دلیل که من روانشناسم، تصمیم گرفتید فکر کنید که من نباید عصبانی بشم و نباید هیچوقت غیرمنطقی رفتار کنم. درحالیکه من واقعی آدمیه که مثل هرکس دیگهای ممکنه گاهی غیرمنطقی رفتار کنه.
حالا آیا باید بگم ببخشید که طبق انتظارات شما رفتار نکردم؟ ببخشید که من واقعی با تصویری که شما ازم ساختین فرق میکنه؟
قطعا نه :))
#Dropsof_psychology 🧠
ما خیلی وقتا از دست کسی ناراحت میشیم چون اون طبق پیش فرض یا انتظار ما رفتار نمیکنه درحالیکه اصلا پیش فرض ما اکثر مواقع واقعیت نیست!
درمورد ارتباطاتمون، این پیش فرضها وقتی ایجاد میشن که ما یک جنبه از کسی رو میبینیم و بعد تو ذهن خودمون بقیه جنبه های شخصیتش رو طبق همون اطلاعات ناقص "میسازیم"، یعنی خودمون درمورد باقی خصوصیات اون شخص تصمیم میگیریم، مهم نیست واقعیت چیه😅
مثلا انتظار داریم کسی که زیاد کتاب میخونه، باشعور هم باشه.
انتظار داریم یک مادر همیشه از بودن پیش بچههاش خوشحال باشه.
انتظار داریم کسی که از لحاظ علمی/حرفهای خیلی قبولش داریم و برامون آدم بزرگیه، از همه نظر پرفکت باشه (مثلا دست تو دماغش نکنه😂)
انتظار داریم کسی که ظاهر غیرمذهبی داره، حتما دنبال روابط دوست پسر/دوست دختری باشه.
انتظار داریم کسی که ظاهر مذهبی داره، اعتقادات سیاسی خاصی هم داشته باشه.
انتظار داریم کسی که دوستمون داره همیشه برای وقت گذرونی با ما مشتاق باشه.
انتظار داریم کسی که دوستمون داره بدون اینکه ما چیزی بگیم، خودش نیازمون (یا دلیل ناراحتیمون) رو متوجه بشه
و ما طبق این پیش فرضها با افراد رفتار میکنیم درحالیکه واقعیت افراد چیز دیگهایه و اینا صرفا تصوراتی هستن که ما خودمون از دیگران تو ذهنمون ساختیم.
اینکه تصویری که ما از افراد "میسازیم" با واقعیت اون افراد متفاوت درمیاد، تقصیر اونا نیست.
اونا که همیشه خودشون بودن و چیزی عوض نشده.
اشتباه از ماست که بر اساس یه سری اطلاعات ناقص، از اونا برای خودمون انتظارات صد در صدی بوجود میاریم و سعی میکنیم در چارچوبهای سفت و سخت جاشون بدیم.
بیاید فرض کنیم من مشاور شدم، حالا یه بار خودم عصبانی شدم و رفتار غیرمنطقیای نشون دادم.
یه نفر میاد بهم میگه، شما که خودت روانشناسی چرا!
من میگم شما صرفا به این دلیل که من روانشناسم، تصمیم گرفتید فکر کنید که من نباید عصبانی بشم و نباید هیچوقت غیرمنطقی رفتار کنم. درحالیکه من واقعی آدمیه که مثل هرکس دیگهای ممکنه گاهی غیرمنطقی رفتار کنه.
حالا آیا باید بگم ببخشید که طبق انتظارات شما رفتار نکردم؟ ببخشید که من واقعی با تصویری که شما ازم ساختین فرق میکنه؟
قطعا نه :))
#Dropsof_psychology 🧠
👍4👏3❤1
Drops of Jupiter ✨
و اینک، آزادی🫠✊🏻 اهمّ برنامههام تا سه ماه آینده: رسیدگی به کتابها، سریالها و فیلمهای نصفه نیمه و خونده/دیده نشده موجود در لیست، ضمن فکر نکردن به نتیجه. *برنامههای مهمتر را به زیر فرش میزند*
جوری که قرار بود پیش بره☝️🏻
جوری که واقعا داره پیش میره: دوتا سریال جدید شروع کردم، هرکدوم ۳-۴ فصل😂
(برنامههای مهمتر هنوز زیر فرشن🫢 فقط یه اومیکرون ناقابل هم دو روزه اضافه شده تو اتاق قرنطینهایم باهم سریال میبینیم🫠)
جوری که واقعا داره پیش میره: دوتا سریال جدید شروع کردم، هرکدوم ۳-۴ فصل😂
(برنامههای مهمتر هنوز زیر فرشن🫢 فقط یه اومیکرون ناقابل هم دو روزه اضافه شده تو اتاق قرنطینهایم باهم سریال میبینیم🫠)
Drops of Jupiter ✨
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه. وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی…
سریال Atypical درمورد پسر ۱۸ سالهایه به اسم "سم" که اوتیسم داره و چالشهای وارد جامعه شدن افراد اوتیستیک و تحت شعاع قرار گرفتن زندگی خانوادههاشون رو نشون میده.
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_movies 🎬
Drops of Jupiter ✨
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه. وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی…
.
مامان سم نمونه بارز کسیه که زندگیش رو وقف هدفی تموم شدنی کرده و حالا که هدفش داره از دستش میره، خودش رو گم کرده. (تو پستی که بهش ریپلای زدم درمورد اینجور آدما گفته بودم)
تمام زندگیش رو پای پسرش که اوتیسم داره گذاشته و همیشه بهش سرویس داده و ازش مراقبت کرده، کل زندگیش حول اوتیسم میچرخیده و یه جورایی هویتش بعنوان "مادر یک پسر اوتیستیک" تعریف میشده، ولی حالا که پسرش بزرگ شده و داره کم کم وارد جامعه میشه و بیشتر میتونه روی پای خودش وایسه و کمتر به مامانش احتیاج داره، مامانه خودش رو گم کرده. نمیدونه اگه اون فردی که پسرش بهش احتیاج داره نباشه، کیه.
و میخواد به زور هنوز به پسرش کمک کنه.
با اینکه این نشونه خوبیه که پسرش داره بالغ میشه ولی انگار مامانش میخواد برش گردونه پیش خودش، میخواد که پسرش هنوز بهش احتیاج داشته باشه بخاطر اینکه خودش به "مورد احتیاج بودن" نیاز داره؛ یا در واقع به برگردوندن هویتش نیاز داره.
خودش تو گروه درمانیش میگه "دیگه نمیدونم کی هستم، نمیدونم کی به من احتیاج داره، مخصوصا سم که بهم احتیاج نداره، نمیدونم چی میخوام، نمیدونم در آینده انتظار چه چیزی رو داشته باشم، چون همه چیز داره عوض میشه."
اسپویل ریز:
تا جایی که من متوجه شدم، آدما وقتی تو خلا وجودی قرار میگیرن ممکنه کارای عجیب و غریبی کنن، مثلا ایشون با خیانت میخواد از اضطراب این گم شدن و بیهویتیش فرار کنه، اونم با مردی که خیلی از خودش جوونتره و شخصیت هیجان انگیزی داره.
Series: Atypical
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
مامان سم نمونه بارز کسیه که زندگیش رو وقف هدفی تموم شدنی کرده و حالا که هدفش داره از دستش میره، خودش رو گم کرده. (تو پستی که بهش ریپلای زدم درمورد اینجور آدما گفته بودم)
تمام زندگیش رو پای پسرش که اوتیسم داره گذاشته و همیشه بهش سرویس داده و ازش مراقبت کرده، کل زندگیش حول اوتیسم میچرخیده و یه جورایی هویتش بعنوان "مادر یک پسر اوتیستیک" تعریف میشده، ولی حالا که پسرش بزرگ شده و داره کم کم وارد جامعه میشه و بیشتر میتونه روی پای خودش وایسه و کمتر به مامانش احتیاج داره، مامانه خودش رو گم کرده. نمیدونه اگه اون فردی که پسرش بهش احتیاج داره نباشه، کیه.
و میخواد به زور هنوز به پسرش کمک کنه.
با اینکه این نشونه خوبیه که پسرش داره بالغ میشه ولی انگار مامانش میخواد برش گردونه پیش خودش، میخواد که پسرش هنوز بهش احتیاج داشته باشه بخاطر اینکه خودش به "مورد احتیاج بودن" نیاز داره؛ یا در واقع به برگردوندن هویتش نیاز داره.
خودش تو گروه درمانیش میگه "دیگه نمیدونم کی هستم، نمیدونم کی به من احتیاج داره، مخصوصا سم که بهم احتیاج نداره، نمیدونم چی میخوام، نمیدونم در آینده انتظار چه چیزی رو داشته باشم، چون همه چیز داره عوض میشه."
اسپویل ریز:
تا جایی که من متوجه شدم، آدما وقتی تو خلا وجودی قرار میگیرن ممکنه کارای عجیب و غریبی کنن، مثلا ایشون با خیانت میخواد از اضطراب این گم شدن و بیهویتیش فرار کنه، اونم با مردی که خیلی از خودش جوونتره و شخصیت هیجان انگیزی داره.
Series: Atypical
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍1
بخاطر آدمای خوب و دوست داشتنی که امسال سر راهم قرار گرفتن (و اونایی که از قبل بودن) و تاثیراتی که رو زندگیم گذاشتن، قدردانم
بخاطر فرصت زندگی
بخاطر فرصت رشد
بخاطر فرصت بهبود یافتن
بخاطر فرصت موثر بودن
قدردانم
و قدردانم از خودم
بخاطر قدمهایی که امسال برای رشدمون برداشت،
بخاطر عبور از ترسهاش و شجاعتهایی که بخرج داد،
بخاطر تصمیمی که گرفت،
بخاطر غم بزرگی که حمل کرد،
بخاطر ترس عمیقی که تجربه کرد،
و بخاطر ادامه دادن
بخاطر قدمهایی که برداشت تا از این به بعد بیشتر باهم باشیم که قراره ادامه دار باشه،
بخاطر وقتهایی که حرفش رو زد،
بخاطر بها دادن به آگاهیمون،
بخاطر قدم گذاشتن در مسیر درست خودمون،
و بخاطر نزدیکتر شدن به خود واقعیمون
بهت افتخار میکنم، سال پر چالش و عجیبی رو گذروندی و حالا به ساحل رسیدی
نمیدونم سال جدید چی برامون میاره ولی امسال یاد گرفتم به استقبال آینده نرم و بیشتر در حال باشم، مهم اینه که در هر لحظه کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم و بقیهاش رو رها کنم، رهااا
اما امید دارم✨
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_newyear 🪻
بخاطر فرصت زندگی
بخاطر فرصت رشد
بخاطر فرصت بهبود یافتن
بخاطر فرصت موثر بودن
قدردانم
و قدردانم از خودم
بخاطر قدمهایی که امسال برای رشدمون برداشت،
بخاطر عبور از ترسهاش و شجاعتهایی که بخرج داد،
بخاطر تصمیمی که گرفت،
بخاطر غم بزرگی که حمل کرد،
بخاطر ترس عمیقی که تجربه کرد،
و بخاطر ادامه دادن
بخاطر قدمهایی که برداشت تا از این به بعد بیشتر باهم باشیم که قراره ادامه دار باشه،
بخاطر وقتهایی که حرفش رو زد،
بخاطر بها دادن به آگاهیمون،
بخاطر قدم گذاشتن در مسیر درست خودمون،
و بخاطر نزدیکتر شدن به خود واقعیمون
بهت افتخار میکنم، سال پر چالش و عجیبی رو گذروندی و حالا به ساحل رسیدی
نمیدونم سال جدید چی برامون میاره ولی امسال یاد گرفتم به استقبال آینده نرم و بیشتر در حال باشم، مهم اینه که در هر لحظه کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم و بقیهاش رو رها کنم، رهااا
اما امید دارم✨
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_newyear 🪻
❤3👍1
امروز کتاب "تکههایی از یک کل منسجم" رو شروع کردم.
اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم
و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠
"بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم. بهتر است نقش کودک بودن و انتظارات کودکانه را سریعتر کنار بگذاریم چون این نقش مدتهاست که ما را زخمی کرده است و حواسمان نیست."
تو درسهام خونده بودم که کودک همیشه منتظره یکی ظاهر بشه و نیازهاش رو برآورده کنه به عبارتی همهاش از بقیه انتظار داره. البته چاره دیگهای هم نداره چون خودش کاری از دستش برنمیاد.
حالا پونه مقیمی (نویسنده) داره میگه این روند برای محافظت از خودمون در همون کودکی خیلی هم خوبه اما اگه این روند رو تا بزرگسالی با خودمون بکشونیم، جز آسیب و جلوگیری از رشد، چیزی برامون نداره.
"در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال میرساند: آخر چرا؟ چرا من؟
چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و هر موقعیتی که شبیه ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی، آدم های بد، شکل خاصی داشته باشند. در دنیای واقعی مفاهیم نمیتوانند مطلق باشند. درست چیست؟ غلط چیست؟ بد چیست؟ خوب چیست؟
برای یک بزرگسال مدت هاست که "نجات دهنده" در گور خفته، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم."
انگار تلنگری بود که هدف سال جدید رو "بزرگ شدن" بردارم و به جای اینکه کودک درونم رو در انتظار مراقبت و برآورده شدن نیازهاش توسط بقیه بذارم، از اینجا به بعد خودم مسئولیتش رو بپذیرم، دستشو بگیرم و همراهش باشم.
پینوشت: البته انتظار نداشتم روز اول سال، اولین کتابی که شروع میکنم اینجوری یه سیلی بزنه تو گوشم😂 تازه دو صفحهاشو خوندم خدا بقیهاشو بخیر کنه🫢
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_books 📚
اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم
و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠
"بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم. بهتر است نقش کودک بودن و انتظارات کودکانه را سریعتر کنار بگذاریم چون این نقش مدتهاست که ما را زخمی کرده است و حواسمان نیست."
تو درسهام خونده بودم که کودک همیشه منتظره یکی ظاهر بشه و نیازهاش رو برآورده کنه به عبارتی همهاش از بقیه انتظار داره. البته چاره دیگهای هم نداره چون خودش کاری از دستش برنمیاد.
حالا پونه مقیمی (نویسنده) داره میگه این روند برای محافظت از خودمون در همون کودکی خیلی هم خوبه اما اگه این روند رو تا بزرگسالی با خودمون بکشونیم، جز آسیب و جلوگیری از رشد، چیزی برامون نداره.
"در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال میرساند: آخر چرا؟ چرا من؟
چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و هر موقعیتی که شبیه ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی، آدم های بد، شکل خاصی داشته باشند. در دنیای واقعی مفاهیم نمیتوانند مطلق باشند. درست چیست؟ غلط چیست؟ بد چیست؟ خوب چیست؟
برای یک بزرگسال مدت هاست که "نجات دهنده" در گور خفته، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم."
انگار تلنگری بود که هدف سال جدید رو "بزرگ شدن" بردارم و به جای اینکه کودک درونم رو در انتظار مراقبت و برآورده شدن نیازهاش توسط بقیه بذارم، از اینجا به بعد خودم مسئولیتش رو بپذیرم، دستشو بگیرم و همراهش باشم.
پینوشت: البته انتظار نداشتم روز اول سال، اولین کتابی که شروع میکنم اینجوری یه سیلی بزنه تو گوشم😂 تازه دو صفحهاشو خوندم خدا بقیهاشو بخیر کنه🫢
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏼♀️
#Dropsof_books 📚
👍8
Drops of Jupiter ✨
امروز کتاب "تکههایی از یک کل منسجم" رو شروع کردم. اولش هشدار داده که میخوایم بریم با یه سری واقعیتهای دردناک زندگی روبرو بشیم و اولین واقعیت حقیقتا زخمیم کرد 🫠 "بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم، سریع تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم.…
.
آقااا حتی اولین اپیزودی که از ناروتو (انیمه) در سال جدید، همین الان، دیدم هم درمورد بزرگ شدن بود😐😂
خدایاا، کائنات، باور کنید قول میدم تلاشمو بکنم که امسال بزرگتر بشم، تا کی قراره این نشانهها ادامه داشته باشن؟🤣
قضیه اینه که یه دسته بچه که از بچگی برای نینجا شدن آموزش دیدن، حالا کمکم پا به دنیای بزرگا گذاشتن ولی الان جنگ شده و باید تو این جنگ مسئول باشن و بالغانه رفتار کنن
چوجی بچهای بود که دیرتر از بقیه حاضر بود پیله امن کودکیش رو رها کنه و با مسئولیتهای واقعی و دردناک بزرگ بودن روبرو بشه
چوجی: "فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم خود به خود تغییر میکنم، فکر میکردم جسمم و قلبم قویتر میشن."
شیکامارو (دوستش): "به خودت بیا چوجی! ما دیگه بچه کوچولوهایی نیستیم که احتیاج به محافظت داشته باشن! الان دیگه ما خودمون محافظیم!"
تو این قسمت چوجی بالاخره تصمیم گرفت از پیلهاش بیرون بیاد و پروانه بشه🥹🦋
منم سیلی دوم سال رو خوردم، ممنونم😂✋🏻
Series: Naruto
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
آقااا حتی اولین اپیزودی که از ناروتو (انیمه) در سال جدید، همین الان، دیدم هم درمورد بزرگ شدن بود😐😂
خدایاا، کائنات، باور کنید قول میدم تلاشمو بکنم که امسال بزرگتر بشم، تا کی قراره این نشانهها ادامه داشته باشن؟🤣
قضیه اینه که یه دسته بچه که از بچگی برای نینجا شدن آموزش دیدن، حالا کمکم پا به دنیای بزرگا گذاشتن ولی الان جنگ شده و باید تو این جنگ مسئول باشن و بالغانه رفتار کنن
چوجی بچهای بود که دیرتر از بقیه حاضر بود پیله امن کودکیش رو رها کنه و با مسئولیتهای واقعی و دردناک بزرگ بودن روبرو بشه
چوجی: "فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم خود به خود تغییر میکنم، فکر میکردم جسمم و قلبم قویتر میشن."
شیکامارو (دوستش): "به خودت بیا چوجی! ما دیگه بچه کوچولوهایی نیستیم که احتیاج به محافظت داشته باشن! الان دیگه ما خودمون محافظیم!"
تو این قسمت چوجی بالاخره تصمیم گرفت از پیلهاش بیرون بیاد و پروانه بشه🥹🦋
منم سیلی دوم سال رو خوردم، ممنونم😂✋🏻
Series: Naruto
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
😍2
❤2
🔵 حاوی اسپویل برای کسایی که "ما تمامش میکنیم" رو نخوندن و دوست دارن بخونن.
با این کتاب (که جلد دومه) فهمیدم انگار کسایی که از یه رابطه آسیبزا و سمی بیرون میان، بعدا بارها به تصمیمشون شک میکنن.
بخاطر دلتنگی، بخاطر بعضی خاطرههای خوبی که داشتن، بخاطر حرفها و بعضا مظلومنماییهای فرد آزارگر بعد از رابطه، بخاطر احساس گناه، بخاطر سختی تنهایی (مخصوصا اگه بچهای هم باشه) و...
و کار خیلی خوبی که لیلی کرده بود برای اینکه تو این مواقع نرم نشه و به خواسته رایل که برگردن باهم تن نده، این بود که همه دلایلی که بخاطرشون از اون رابطه بیرون اومده بود و همه آسیبهایی که رایل بهش زده بود رو نوشته بود و هروقت احتیاج به یادآوری داشت، هروقت میدید داره نرم میشه، میخوندشون و به خودش میومد و شکهاش برطرف میشد.
خیلیا گفتن پایان جلد اول خیلی عالی بود و اصلا احتیاجی به نوشتن جلد دو نبود
اما من میگم در پایان جلد اول ما فکر میکنیم که خب لیلی تصمیم درستی گرفته، یکی دو سال بعد داره با دخترش خوب زندگی میکنه، با رایل هم سر نگهداری از بچه کنار اومدن، همه چی اوکیه و...
و چقدر خوب شد که جلد دوم نوشته شد چون دیدیم که اولا شخص آزارگر به احتمال زیاد عوض نمیشه، بهتر نمیشه و دیدیم که رایل حتی از راه دور هم به طرق مختلف به آزارش ادامه میده، حتی گاهی هم حضوری همچنان شدیدا عصبی میشه و تا مرز کتک زدن لیلی میره، با اینکه مدت زیادی بود که خودش رو خوب و منطقی نشون داده بود، احتمالا فقط برای اینکه لیلی برگرده و بتونه دسترسی بیشتری به دخترش داشته باشه.
و دوما اینکه آثار آزارهای فرد آزارگر بطور کامل پاک نمیشه، مخصوصا اگه پای بچهای هم وسط باشه و دو طرف مجبور باشن تاحدی ارتباطشون رو حفظ کنن، یا حداقل زود و صرفا با قطع ارتباط پاک نمیشه و در بهترین حالت احتیاج به زمان زیاد و درمان و تمرین داره.
و سوما هم اینکه فرد آزار دیده، با وجود همه چیزایی که از سر گذرونده، بازم ممکنه گاهی به تصمیمش شک کنه و خام کنترلگریها یا مظلومنماییهای فرد آزارگر بشه.
[کتاب: ما شروعش میکنیم/It starts with us]
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
با این کتاب (که جلد دومه) فهمیدم انگار کسایی که از یه رابطه آسیبزا و سمی بیرون میان، بعدا بارها به تصمیمشون شک میکنن.
بخاطر دلتنگی، بخاطر بعضی خاطرههای خوبی که داشتن، بخاطر حرفها و بعضا مظلومنماییهای فرد آزارگر بعد از رابطه، بخاطر احساس گناه، بخاطر سختی تنهایی (مخصوصا اگه بچهای هم باشه) و...
و کار خیلی خوبی که لیلی کرده بود برای اینکه تو این مواقع نرم نشه و به خواسته رایل که برگردن باهم تن نده، این بود که همه دلایلی که بخاطرشون از اون رابطه بیرون اومده بود و همه آسیبهایی که رایل بهش زده بود رو نوشته بود و هروقت احتیاج به یادآوری داشت، هروقت میدید داره نرم میشه، میخوندشون و به خودش میومد و شکهاش برطرف میشد.
خیلیا گفتن پایان جلد اول خیلی عالی بود و اصلا احتیاجی به نوشتن جلد دو نبود
اما من میگم در پایان جلد اول ما فکر میکنیم که خب لیلی تصمیم درستی گرفته، یکی دو سال بعد داره با دخترش خوب زندگی میکنه، با رایل هم سر نگهداری از بچه کنار اومدن، همه چی اوکیه و...
و چقدر خوب شد که جلد دوم نوشته شد چون دیدیم که اولا شخص آزارگر به احتمال زیاد عوض نمیشه، بهتر نمیشه و دیدیم که رایل حتی از راه دور هم به طرق مختلف به آزارش ادامه میده، حتی گاهی هم حضوری همچنان شدیدا عصبی میشه و تا مرز کتک زدن لیلی میره، با اینکه مدت زیادی بود که خودش رو خوب و منطقی نشون داده بود، احتمالا فقط برای اینکه لیلی برگرده و بتونه دسترسی بیشتری به دخترش داشته باشه.
و دوما اینکه آثار آزارهای فرد آزارگر بطور کامل پاک نمیشه، مخصوصا اگه پای بچهای هم وسط باشه و دو طرف مجبور باشن تاحدی ارتباطشون رو حفظ کنن، یا حداقل زود و صرفا با قطع ارتباط پاک نمیشه و در بهترین حالت احتیاج به زمان زیاد و درمان و تمرین داره.
و سوما هم اینکه فرد آزار دیده، با وجود همه چیزایی که از سر گذرونده، بازم ممکنه گاهی به تصمیمش شک کنه و خام کنترلگریها یا مظلومنماییهای فرد آزارگر بشه.
[کتاب: ما شروعش میکنیم/It starts with us]
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
👍1
یه چیزی که خودم خیلی نیاز دارم برام جا بیوفته اینه که هیچ چیزی و هیچ حالتی پایدار نیست.
عشق و صمیمیت، خشم، درد و... همه چی ناپایداره.
این دنیا دائما در جریانه، مثل رود. ممکنه سرعت و حجم آب کم و زیاد بشه ولی هیچوقت از جریان نمیافته.
و این برای آدمی مثل من که دربهدر بدنبال ثبات و پایداریه(البته ثبات یه شرایط مثبت)، سخته.
اما یه شرایط مثبت قرار نیست تا ابد مثبت بمونه
و یه شرایط منفی قرار نیست تا ابد منفی بمونه
شرایط مثبت ممکنه افت کنه و شرایط منفی میتونه بهتر بشه.
من اما شاید یه جورایی صفر و صدی فکر میکردم
اگر اتفاق بدی میافتاد، فاجعه سازی میکردم و فکر میکردم وای دیگه تا ابد بدبخت شدم
بعد پیش میرفتم و میدیدم نه تنها اوضاع اون قدرا که فکر میکردم بد نیست، بلکه حتی تخفیف هم پیدا کرده.
و اگر اتفاق خوبی میافتاد، فکر میکردم این مسئلهی خوشحال کننده تا ابد همینجوری باقی میمونه. مثلا یه آدم دوستداشتنی تا ابد قراره دوست داشتنی بمونه یا یه رابطه خوب همیشه خوب میمونه.
یا انتظار داشتم همیشه خوشحال باشم، و فکر میکردم طبیعیش اینه که همیشه همه چیز خوب باشه، یعنی اگر مشکلی بود، اگر مدتی حالم خوب نبود، این رو غیرعادی میدیدم، بدبختی میدیدم، و فکر میکردم باید سریعا اوضاع رو به حالت قبل برگردونم و دوباره خوشحال بشم، یعنی "عادی" بشم.
اما به قول پونه مقیمی، "ما با یک احساس خوشبختی و خوشحالی همیشگی به دنیا نیامدهایم. ما با ترکیبی از احساسها بدنیا آمدهایم. و تمام این احساسات تابع قانون کلی جهان هستند: همه چیز ناپایدار است."
و کلا پذیرش این اصل، که همه چیز ناپایداره، باعث میشه در زندگی و روابطمون واقعگرا باشیم و انتظارات غیرمنطقی نداشته باشیم.
و اولین نفری که باید بپذیرتش، خودمم.✋🏻
[کتاب: تکههایی از یک کل منسجم]
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
عشق و صمیمیت، خشم، درد و... همه چی ناپایداره.
این دنیا دائما در جریانه، مثل رود. ممکنه سرعت و حجم آب کم و زیاد بشه ولی هیچوقت از جریان نمیافته.
و این برای آدمی مثل من که دربهدر بدنبال ثبات و پایداریه(البته ثبات یه شرایط مثبت)، سخته.
اما یه شرایط مثبت قرار نیست تا ابد مثبت بمونه
و یه شرایط منفی قرار نیست تا ابد منفی بمونه
شرایط مثبت ممکنه افت کنه و شرایط منفی میتونه بهتر بشه.
من اما شاید یه جورایی صفر و صدی فکر میکردم
اگر اتفاق بدی میافتاد، فاجعه سازی میکردم و فکر میکردم وای دیگه تا ابد بدبخت شدم
بعد پیش میرفتم و میدیدم نه تنها اوضاع اون قدرا که فکر میکردم بد نیست، بلکه حتی تخفیف هم پیدا کرده.
و اگر اتفاق خوبی میافتاد، فکر میکردم این مسئلهی خوشحال کننده تا ابد همینجوری باقی میمونه. مثلا یه آدم دوستداشتنی تا ابد قراره دوست داشتنی بمونه یا یه رابطه خوب همیشه خوب میمونه.
یا انتظار داشتم همیشه خوشحال باشم، و فکر میکردم طبیعیش اینه که همیشه همه چیز خوب باشه، یعنی اگر مشکلی بود، اگر مدتی حالم خوب نبود، این رو غیرعادی میدیدم، بدبختی میدیدم، و فکر میکردم باید سریعا اوضاع رو به حالت قبل برگردونم و دوباره خوشحال بشم، یعنی "عادی" بشم.
اما به قول پونه مقیمی، "ما با یک احساس خوشبختی و خوشحالی همیشگی به دنیا نیامدهایم. ما با ترکیبی از احساسها بدنیا آمدهایم. و تمام این احساسات تابع قانون کلی جهان هستند: همه چیز ناپایدار است."
و کلا پذیرش این اصل، که همه چیز ناپایداره، باعث میشه در زندگی و روابطمون واقعگرا باشیم و انتظارات غیرمنطقی نداشته باشیم.
و اولین نفری که باید بپذیرتش، خودمم.✋🏻
[کتاب: تکههایی از یک کل منسجم]
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
🔥2❤1👍1
اى آنكه مرا نزديك نمود و به كنار خويش برد،
اى آنكه مرا حفظ كرد و حمايت نمود،
اى آنكه همدمم شد و جايم داد...
تو میبخشی، طوری که انگار هیچوقت هیچ خطایی ازم سر نزده
همیشه آغوشت به روم بازه، حتی اگه سرکشی کرده باشم،
تو من رو در مسیر رشد قرار میدی، حتی اگه سختم باشه
مثل بچهای که تا تو آب رها نشه و شنا نکنه و با سختیش روبرو نشه، شنا یاد نمیگیره و پیشرفت نمیکنه
بهتر از خودم میدونی چی برام خوبه و چی بد
ببخش منو اگه گاهی مثل یه بچه لجباز، کورکورانه رو خواستهام پافشاری میکنم
ببخش منو اگه گاهی چشمام رو به روی همه نعمتهای آشکاری که بهم دادی، میبندم
ببخش اگه گاهی چشمام فقط نداشتههام رو میبینه
ولی تو روی بدیهای من چشم میبندی و خوبیهام رو چند برابر میکنی،
نمیگی شاید لوس بشم، شاید پررو بشم، هربار که بعد از اشتباه پیشت برگردم، منو میپذیری
هیچکس به اندازه تو نسبت بهم پذیرش و مهر بی قید و شرط نداره و نخواهد داشت
کاش من هم نسبت به تو این طور باشم
نه اینکه فقط در وقت نیاز بیام پیشت، نه اینکه فقط در وقت خوشی دوستت داشته باشم، نه اینکه مثل یه بچه لوس تا به سختی میخورم غرغر کنم و ازت رو برگردونم
و من مشروط ترین توجه و محبت رو به تو دارم💔
اگه فلان کار رو برام بکنی، بهمان کار رو میکنم، اگه سختی ببینم میگم که بدی و دوستت ندارم، و من حتی زحمت شناخت تو و کلامت رو به خودم نمیدم و فقط کورکورانه قضاوتت میکنم
امشب منو میبخشی؟
میدونم که میبخشی، آخه تو همیشه منتظر بهانهای تا ببخشی،
هیچوقت ازم ناامید نمیشی، آخه دیگه کی اینقدر بهم باور و اطمینان داره؟
حتی وقتی خودم هم خودم رو قبول ندارم، وقتی خودم هم خودم رو نمیبخشم، تو منو میبخشی و بهم باور داری
میگی اشکالی نداره، از اول شروع کن، من باهاتم
یه صفحه کاملا سفید باز میکنی و صفحات سیاه قبلی رو میریزی دور
کمکم کن قدر این بخششت رو بدونم 💔
(سه خط اول از فراز ۱۱ جوشن کبیر)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_Allah 🕌
اى آنكه مرا حفظ كرد و حمايت نمود،
اى آنكه همدمم شد و جايم داد...
تو میبخشی، طوری که انگار هیچوقت هیچ خطایی ازم سر نزده
همیشه آغوشت به روم بازه، حتی اگه سرکشی کرده باشم،
تو من رو در مسیر رشد قرار میدی، حتی اگه سختم باشه
مثل بچهای که تا تو آب رها نشه و شنا نکنه و با سختیش روبرو نشه، شنا یاد نمیگیره و پیشرفت نمیکنه
بهتر از خودم میدونی چی برام خوبه و چی بد
ببخش منو اگه گاهی مثل یه بچه لجباز، کورکورانه رو خواستهام پافشاری میکنم
ببخش منو اگه گاهی چشمام رو به روی همه نعمتهای آشکاری که بهم دادی، میبندم
ببخش اگه گاهی چشمام فقط نداشتههام رو میبینه
ولی تو روی بدیهای من چشم میبندی و خوبیهام رو چند برابر میکنی،
نمیگی شاید لوس بشم، شاید پررو بشم، هربار که بعد از اشتباه پیشت برگردم، منو میپذیری
هیچکس به اندازه تو نسبت بهم پذیرش و مهر بی قید و شرط نداره و نخواهد داشت
کاش من هم نسبت به تو این طور باشم
نه اینکه فقط در وقت نیاز بیام پیشت، نه اینکه فقط در وقت خوشی دوستت داشته باشم، نه اینکه مثل یه بچه لوس تا به سختی میخورم غرغر کنم و ازت رو برگردونم
و من مشروط ترین توجه و محبت رو به تو دارم💔
اگه فلان کار رو برام بکنی، بهمان کار رو میکنم، اگه سختی ببینم میگم که بدی و دوستت ندارم، و من حتی زحمت شناخت تو و کلامت رو به خودم نمیدم و فقط کورکورانه قضاوتت میکنم
امشب منو میبخشی؟
میدونم که میبخشی، آخه تو همیشه منتظر بهانهای تا ببخشی،
هیچوقت ازم ناامید نمیشی، آخه دیگه کی اینقدر بهم باور و اطمینان داره؟
حتی وقتی خودم هم خودم رو قبول ندارم، وقتی خودم هم خودم رو نمیبخشم، تو منو میبخشی و بهم باور داری
میگی اشکالی نداره، از اول شروع کن، من باهاتم
یه صفحه کاملا سفید باز میکنی و صفحات سیاه قبلی رو میریزی دور
کمکم کن قدر این بخششت رو بدونم 💔
(سه خط اول از فراز ۱۱ جوشن کبیر)
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_Allah 🕌
❤9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من طوری آسمون رو نگاه میکنم که انگار دارم فیلم میبینم، دلم نمیخواد کسی حواسمو پرت کنه🤦🏻♀
بعضی وقتا فکر میکنم نکنه مسافرای عید هنوز برنگشتن، چون تهران هنوز تمیز و خوشگله، حتی قبل از بارون این یکی دو روز🫢
🎶 [Safe and sound - Yoke Lure]
#Dropsof_beauty 📸
بعضی وقتا فکر میکنم نکنه مسافرای عید هنوز برنگشتن، چون تهران هنوز تمیز و خوشگله، حتی قبل از بارون این یکی دو روز🫢
🎶 [Safe and sound - Yoke Lure]
#Dropsof_beauty 📸
❤2
دارم به این فکر میکنم که ما مثل مسئول و متصدی یک مغازه یا جایی هستیم و احساساتمون مثل مشتریها هستن، البته مشتری های سمجی که تا کارشون راه نیوفته ول نمیکنن و نمیرن.
ما هرچقدر هم که بخوایم اون مشتری (احساس) رو نادیده بگیریم و سرمون رو با چیزای دیگه گرم کنیم، اون بازم اونجا هست و نشسته. ممکنم هست هرچقدر که بیشتر بگذره، کم طاقت تر هم بشه و شروع کنه به اذیت کردن و تبدیل بشه به مشتری خرابکار
اما بهرحال تنها راه خلاصی از دستش اینه که باهاش روبرو بشیم، ببینمش، بشنویمش، چیزی که میخواد رو بهش بدیم و تنها در این صورته که میره.
فرقی هم نمیکنه اون مشتری غم باشه، یا درد و هر احساس و تجربه منفی یا حتی مثبتی.
اما معمولا با احساسات مثبت به مشکل برنمیخوریم چون معمولا راحت تر میپذیریمشون و حسشون میکنیم و نمیخوایم از دستشون فرار کنیم.
اما درد، غم، اضطراب و… این ها هم به اندازه شادی لیاقت پذیرفته شدن، دیده شدن و احساس شدن رو دارن.
این ها هم به اندازه شادی عضوی ثابت و طبیعی از زندگیان و باید بیان و برن، نمیشه که نباشن، زندگی بدون اضطراب زندگی نیست فقط مهم اینه که ما چطور باهاش برخورد میکنیم، چطور میپذیریمش
تو جلسات مشاورهام هم یاد گرفتم که اضطراب هم عضوی ثابت از جریان زندگیه و نباید سرکوبش کنم، نباید انکارش کنم، نباید دستپاچه بشم که "وای چه فاجعهای من مضطرب شدم" یا اینکه اگه کاری با کمی اضطراب همراهه، نباید باعث بشه من سمتش نرم.
بلکه باید اضطراب رو ببینم و بپذیرمش، مثل یک مهمون، مثل یک مشتری. باید ببینم اگه به حدیه که برام آسیب زاست، برای کاهشش کاری بکنم اما معمولا در اون حد نیست و فقط کافیه مدتی بشینم کنارش و همراهش باشم تا خودش بره.
یکی از چیزایی که از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم یاد گرفتم این بود که اگه درد یا هر احساسی رو نبینیم و از روبرو شدن باهاش اجتناب کنیم، تبدیل به رنج میشه.
و این رنج، یعنی درد و اضطراب و احساساتی که ازشون فرار کردیم، هستش که تا مدتها و حتی سالها یقهمون رو میچسبه و آسایش رو ازمون میگیره (همون مشتری خرابکار)، نه درد و اضطراب و... به تنهایی.
پس اگه همون اول احساسات رو بپذیریم و باهاشون کنار بیایم و سرکوبشون نکنیم و ازشون فرار نکنیم، همون جا پروندهاشون بسته میشه و دیگه در ادامه برامون مشکل ساز نمیشن.
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
ما هرچقدر هم که بخوایم اون مشتری (احساس) رو نادیده بگیریم و سرمون رو با چیزای دیگه گرم کنیم، اون بازم اونجا هست و نشسته. ممکنم هست هرچقدر که بیشتر بگذره، کم طاقت تر هم بشه و شروع کنه به اذیت کردن و تبدیل بشه به مشتری خرابکار
اما بهرحال تنها راه خلاصی از دستش اینه که باهاش روبرو بشیم، ببینمش، بشنویمش، چیزی که میخواد رو بهش بدیم و تنها در این صورته که میره.
فرقی هم نمیکنه اون مشتری غم باشه، یا درد و هر احساس و تجربه منفی یا حتی مثبتی.
اما معمولا با احساسات مثبت به مشکل برنمیخوریم چون معمولا راحت تر میپذیریمشون و حسشون میکنیم و نمیخوایم از دستشون فرار کنیم.
اما درد، غم، اضطراب و… این ها هم به اندازه شادی لیاقت پذیرفته شدن، دیده شدن و احساس شدن رو دارن.
این ها هم به اندازه شادی عضوی ثابت و طبیعی از زندگیان و باید بیان و برن، نمیشه که نباشن، زندگی بدون اضطراب زندگی نیست فقط مهم اینه که ما چطور باهاش برخورد میکنیم، چطور میپذیریمش
تو جلسات مشاورهام هم یاد گرفتم که اضطراب هم عضوی ثابت از جریان زندگیه و نباید سرکوبش کنم، نباید انکارش کنم، نباید دستپاچه بشم که "وای چه فاجعهای من مضطرب شدم" یا اینکه اگه کاری با کمی اضطراب همراهه، نباید باعث بشه من سمتش نرم.
بلکه باید اضطراب رو ببینم و بپذیرمش، مثل یک مهمون، مثل یک مشتری. باید ببینم اگه به حدیه که برام آسیب زاست، برای کاهشش کاری بکنم اما معمولا در اون حد نیست و فقط کافیه مدتی بشینم کنارش و همراهش باشم تا خودش بره.
یکی از چیزایی که از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم یاد گرفتم این بود که اگه درد یا هر احساسی رو نبینیم و از روبرو شدن باهاش اجتناب کنیم، تبدیل به رنج میشه.
و این رنج، یعنی درد و اضطراب و احساساتی که ازشون فرار کردیم، هستش که تا مدتها و حتی سالها یقهمون رو میچسبه و آسایش رو ازمون میگیره (همون مشتری خرابکار)، نه درد و اضطراب و... به تنهایی.
پس اگه همون اول احساسات رو بپذیریم و باهاشون کنار بیایم و سرکوبشون نکنیم و ازشون فرار نکنیم، همون جا پروندهاشون بسته میشه و دیگه در ادامه برامون مشکل ساز نمیشن.
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
❤4👍1
Drops of Jupiter ✨
امروز فهمیدم که در ۲۳ سالگی هممچنان شبیه زیر ۱۸ سالههام، فریز شدم گویا😂 خانمه ازم پرسید چی میخونی؟ مدرسه میری هنوز؟😭😂 وقتی گفتم لیسانسمو گرفتم، ریزش برگهاشو به چشم دیدم😂 اکسیر جوانی را از ما بخواهید خلاصه👧🏻😂✨
.
امروز باز یه خانمه ازم پرسید شما مدرسهات تموم شده؟🫠
و تکرار باقی داستان😂
خلاصه اکسیر جوانی همچنان موجوده، دایرکت در خدمتم😂
امروز باز یه خانمه ازم پرسید شما مدرسهات تموم شده؟🫠
و تکرار باقی داستان😂
خلاصه اکسیر جوانی همچنان موجوده، دایرکت در خدمتم😂