"فروید گفته است که در زندگی تعداد انگشت شماری رویداد وجود دارند که کنار آمدن با آنها دشوارتر از کنار آمدن با نوجوانیست که میخواهد مرحله آزادسازی خود را پشت سر بگذارد."
اونوقت من دوست دارم با نوجوونا کار کنم😂
اونوقت من دوست دارم با نوجوونا کار کنم😂
تو کتاب مبانی مشاوره که نویسندش آمریکاییه نوشته که تو کانادا تقریبا هر دقیقه یک نوجوان خودکشی میکنه و خودکشی تو کانادا دومین دلیل مرگ نوجوونا و تو آمریکا سومین دلیله.
وااقعا کنجکاوم دلیل خودکشیاشونو بدونم😶🌫
حتما سرچ میکنم بعدا
وااقعا کنجکاوم دلیل خودکشیاشونو بدونم😶🌫
حتما سرچ میکنم بعدا
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
دیروز که ضعف کرده بودم یه لحظه فکر کردم اگه الان منو میدیدی در لحظه میفهمیدی و میگفتی که رنگم پریده.
همونطور که همیشه اولین نفری بودی که میفهمیدی صورتم لاغر شده.
بعدشم شروع میکردی به دلسوزی کردن و قربون صدقه رفتن.
داره ۴ ماه میشه که نیستی.
اولاش عجیب بودنش اینجوری بود که درک نمیکردم که نیستی و دیگه نمیبینمت
که دیگه کسی بهم نمیگه "آرام جانم"، نمیگه "انرژی مثبت منی"، "سفید کوچولوی منی"
الان ولی یه مدل دیگهای عجیب شده.
این مدلی که، چجوری عادت کردیم؟
چرا و چطور انقدر اوضاع عادی شد؟
حتی انگار عذاب وجدانم دارم بخاطر عادت کردن.
چی شد که دیگه هر بار وارد خونه خالیت شدم، دلم نگرفت؟
که هر بار تلفن زنگ زد، منتظر نبودم بگه "مامانبزرگ" ؟
از کی دیگه شنیدن "خدا بیامرز" بعد از اسمت برام عجیب نبود؟
نمیتونم تصمیم بگیرم که دلم میخواد این بهار که میاد هنوز تو این خونه باشم؟
که رزها و توتها در بیان و شما نباشی که دراومدن اولین غنچهها رو به همدیگه خبر بدیم یا باهم توت بچینیم؟
چه خوب که آخرین بهار هم اومدی تو حیاط و توت چیدیم
چه خوب که آخرین تولدت بهت قاب گلدوزی هدیه دادم، که با نخهایی که خودت بهم داده بودی دوخته بودم.
چه خوب که آخرین شبی که پیشت بودم، کنارت خوابیدم
موقع آخرین خداحافظی بغلت کردم
و در آخرین لحظه برات دست تکون دادم
ولی نمیدونستم برنمیگردی خونه.
و من تازه با حرف و تعریفهای دیگران بعد از رفتنت واقعا فهمیدم که چه شخصیت کمیاب و خاصی بودی
و من چقدر خوش شانس بودم برای داشتنت، مامانبزرگ.♥️
اشکهام نشون میدن که با این همه، شایدم نبودنت واقعا هنوز عادی نشده باشه.
دیروز که ضعف کرده بودم یه لحظه فکر کردم اگه الان منو میدیدی در لحظه میفهمیدی و میگفتی که رنگم پریده.
همونطور که همیشه اولین نفری بودی که میفهمیدی صورتم لاغر شده.
بعدشم شروع میکردی به دلسوزی کردن و قربون صدقه رفتن.
داره ۴ ماه میشه که نیستی.
اولاش عجیب بودنش اینجوری بود که درک نمیکردم که نیستی و دیگه نمیبینمت
که دیگه کسی بهم نمیگه "آرام جانم"، نمیگه "انرژی مثبت منی"، "سفید کوچولوی منی"
الان ولی یه مدل دیگهای عجیب شده.
این مدلی که، چجوری عادت کردیم؟
چرا و چطور انقدر اوضاع عادی شد؟
حتی انگار عذاب وجدانم دارم بخاطر عادت کردن.
چی شد که دیگه هر بار وارد خونه خالیت شدم، دلم نگرفت؟
که هر بار تلفن زنگ زد، منتظر نبودم بگه "مامانبزرگ" ؟
از کی دیگه شنیدن "خدا بیامرز" بعد از اسمت برام عجیب نبود؟
نمیتونم تصمیم بگیرم که دلم میخواد این بهار که میاد هنوز تو این خونه باشم؟
که رزها و توتها در بیان و شما نباشی که دراومدن اولین غنچهها رو به همدیگه خبر بدیم یا باهم توت بچینیم؟
چه خوب که آخرین بهار هم اومدی تو حیاط و توت چیدیم
چه خوب که آخرین تولدت بهت قاب گلدوزی هدیه دادم، که با نخهایی که خودت بهم داده بودی دوخته بودم.
چه خوب که آخرین شبی که پیشت بودم، کنارت خوابیدم
موقع آخرین خداحافظی بغلت کردم
و در آخرین لحظه برات دست تکون دادم
ولی نمیدونستم برنمیگردی خونه.
و من تازه با حرف و تعریفهای دیگران بعد از رفتنت واقعا فهمیدم که چه شخصیت کمیاب و خاصی بودی
و من چقدر خوش شانس بودم برای داشتنت، مامانبزرگ.♥️
اشکهام نشون میدن که با این همه، شایدم نبودنت واقعا هنوز عادی نشده باشه.
😢3💔2
"ما در فرهنگمان از کودکی یاد گرفتهایم که مردم را از راه تشویق به گریز از احساساتشان، آرام کنیم. ما یاد گرفتهایم که بگوئیم: "گریه نکن، همه چیز درست خواهد شد." درحالیکه به احتمال زیاد هیچ چیز درست نخواهد شد و شخص واقعا نیازمند است که گریه کند تا از درد هیجانیاش خلاص شود.
انسانها را میتوان به دیگهای زودپز قدیمی تشبیه کرد. در مواقع بحرانی در زندگیمان فشار هیجانی بالا میرود تا آنجا که آماده انفجار میشویم. در این موقع احساس میکنیم کنترلی بر خودمان نداریم. برای اینکه دوباره کنترلمان را بدست آوریم باید برخی از فشارهای هیجانی را تخلیه کنیم و این کاری مشکل است چرا که از کودکی یاد گرفتهایم که هیجانات را در درون خود نگه داریم یعنی گریه نکنیم و خشمگین نشویم."
- دیوید گلدارد
- حالا چرا گریه میکنی
- بابا گریه نداره که
- تو گریه نکن، درست میشه
- الان با گریه چی درست میشه؟
- و...
هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر از گریه کردن کسی میترسیم؟ چرا تا یکی گریه میکنه فکر میکنیم براش بده و باید بلافاصله ساکتش کنیم؟ چه اشکالی داره گریه کنه؟ کسی که گریه میکنه، میمیره مگه؟ داره خودشو خفه میکنه مگه؟!
خب بذار گریهشو بکنه چیکارش داری :||
#Dropsof_psychology 🧠
انسانها را میتوان به دیگهای زودپز قدیمی تشبیه کرد. در مواقع بحرانی در زندگیمان فشار هیجانی بالا میرود تا آنجا که آماده انفجار میشویم. در این موقع احساس میکنیم کنترلی بر خودمان نداریم. برای اینکه دوباره کنترلمان را بدست آوریم باید برخی از فشارهای هیجانی را تخلیه کنیم و این کاری مشکل است چرا که از کودکی یاد گرفتهایم که هیجانات را در درون خود نگه داریم یعنی گریه نکنیم و خشمگین نشویم."
- دیوید گلدارد
- حالا چرا گریه میکنی
- بابا گریه نداره که
- تو گریه نکن، درست میشه
- الان با گریه چی درست میشه؟
- و...
هیچوقت نفهمیدم چرا انقدر از گریه کردن کسی میترسیم؟ چرا تا یکی گریه میکنه فکر میکنیم براش بده و باید بلافاصله ساکتش کنیم؟ چه اشکالی داره گریه کنه؟ کسی که گریه میکنه، میمیره مگه؟ داره خودشو خفه میکنه مگه؟!
خب بذار گریهشو بکنه چیکارش داری :||
#Dropsof_psychology 🧠
"مشکل خیلی از ما این است که بدنبال رهنمودها، پاسخها، ارزشها و عقاید از جانب افراد مهم در دنیای خود بودهایم. ما به جای اینکه به خودمان اعتماد کرده و درونمان را جستجو کنیم و پاسخهای خودمان را به تعارضهای زندگی خویش پیدا کنیم، با تبدیل شدن به آنچه دیگران از ما توقع دارند، اصول خود را زیر پا میگذاریم. وجود ما در انتظارات آنها ریشه میدواند و با خودمان بیگانه میشویم.
یکی از عمیقترین ترسهای درمانجویان این است که درمییابند که هیچ جوهری، خودی و محتوایی وجود ندارد و صرفا انعکاسهایی از توقعات دیگران هستند."
- جرالد کری
#Dropsof_psychology 🧠
یکی از عمیقترین ترسهای درمانجویان این است که درمییابند که هیچ جوهری، خودی و محتوایی وجود ندارد و صرفا انعکاسهایی از توقعات دیگران هستند."
- جرالد کری
#Dropsof_psychology 🧠
"وجودنگرها مرگ را بصورت منفی درنظر نمیگیرند. بلکه معتقدند آگاهی از مرگ، به زندگی معنی میدهد.
به جای اینکه ترس از مرگ ما را بیتحرک کند، مرگ را میتوان بعنوان نیروی مثبتی درنظر گرفت که ما را قادر میسازد تا در حد امکان بطور کامل زندگی کنیم.
مرگ و زندگی به هم وابستهاند، و گرچه مرگ جسمانی ما را نابود میکند، اما فکر مرگ ما را حفظ میکند."
- جرالد کری
در کل میگه اگه چیزی تموم نشدنی باشه، ما قدرشو نمیدونیم و درست ازش استفاده نمیکنیم.
بخاطر همین، فکر و آگاهی از مرگ باعث میشه ما سعی کنیم همین یه زندگی محدود رو خوب بگذرونیم.
مثل کسی که مریضی لاعلاج میگیره و تصمیم میگیره زمان باقیموندهاش رو کامل زندگی کنه و همون چند ماه آخر زندگیش از کل زندگی خیلی از آدمای عادی پربارتر میشه.
مثل من و بچهها، وقتی که پیش دانشگاهی بودیم و تحت فشار، و سعی میکردیم از هر فرصت استراحت و خوشی که پیش میومد نهایت استفاده رو بکنیم چون میدونستیم برای اینجوری با هم بودن فقط همین چند ماه برامون مونده و اینجوری شد که پیش دانشگاهی بهترین سال تحصیلمون شد :))
#Dropsof_psychology 🧠
به جای اینکه ترس از مرگ ما را بیتحرک کند، مرگ را میتوان بعنوان نیروی مثبتی درنظر گرفت که ما را قادر میسازد تا در حد امکان بطور کامل زندگی کنیم.
مرگ و زندگی به هم وابستهاند، و گرچه مرگ جسمانی ما را نابود میکند، اما فکر مرگ ما را حفظ میکند."
- جرالد کری
در کل میگه اگه چیزی تموم نشدنی باشه، ما قدرشو نمیدونیم و درست ازش استفاده نمیکنیم.
بخاطر همین، فکر و آگاهی از مرگ باعث میشه ما سعی کنیم همین یه زندگی محدود رو خوب بگذرونیم.
مثل کسی که مریضی لاعلاج میگیره و تصمیم میگیره زمان باقیموندهاش رو کامل زندگی کنه و همون چند ماه آخر زندگیش از کل زندگی خیلی از آدمای عادی پربارتر میشه.
مثل من و بچهها، وقتی که پیش دانشگاهی بودیم و تحت فشار، و سعی میکردیم از هر فرصت استراحت و خوشی که پیش میومد نهایت استفاده رو بکنیم چون میدونستیم برای اینجوری با هم بودن فقط همین چند ماه برامون مونده و اینجوری شد که پیش دانشگاهی بهترین سال تحصیلمون شد :))
#Dropsof_psychology 🧠
👍1
سهراب هم منظورش همینه، وقتی که میگه:
"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت
گاه زخمی که به پا داشتهام، زیر و بمهای زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد
و همه میدانیم
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است"
[صدای پای آب]
#Dropsof_poetry 📜
"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت
گاه زخمی که به پا داشتهام، زیر و بمهای زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد
و همه میدانیم
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است"
[صدای پای آب]
#Dropsof_poetry 📜
"مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است"😍🦋
خدایا، از این شعر😭♥️
شاپرک دیده بودید؟ =))
با پروانه فرق داره، پشمالوئهه
خدایا، از این شعر😭♥️
شاپرک دیده بودید؟ =))
با پروانه فرق داره، پشمالوئهه
🤩1
هوا تمیز و آسمان بس ناجوانمردانه زیباست.
ناجوانمردانهترش اینجاست که در این وضعیت من ۶ ساعت کلاس آمار دارم🥹💔
#Dropsof_beauty 📸
ناجوانمردانهترش اینجاست که در این وضعیت من ۶ ساعت کلاس آمار دارم🥹💔
#Dropsof_beauty 📸
😍2🤩1
Drops of Jupiter ✨
"وجودنگرها مرگ را بصورت منفی درنظر نمیگیرند. بلکه معتقدند آگاهی از مرگ، به زندگی معنی میدهد. به جای اینکه ترس از مرگ ما را بیتحرک کند، مرگ را میتوان بعنوان نیروی مثبتی درنظر گرفت که ما را قادر میسازد تا در حد امکان بطور کامل زندگی کنیم. مرگ و زندگی به…
در راستای همین موضوع میخوام از انیمیشن جدید Puss in boots بنویسم.
این انیمیشن دقیقا حرف وجودنگرهارو نشون میده؛ اینکه ما تا وقتی واقعا متوجه نباشیم که زندگی محدود و وجود فناپذیری داریم، و تا وقتی که با ترس از مرگ روبرو نشدیم و نپذیرفتیمش، شروع نمیکنیم به درست استفاده کردن از زندگیمون.
میدونید که میگن گربهها ۹تا جون دارن
پوس (همون گربه چکمه پوش شرک😁) تا حالا خیلی بیپروا زندگی میکرده و خودشو تو دل خطر میانداخته و به قول خودش "تو صورت مرگ میخندیده" (منم اگه ۹تا جون داشتم به مرگ زبون درازی میکردم😒)
خلاصه اصلا قدر زندگیهاشو نمیدونسته و دونه دونه با قهرمان بازی به باد میدادتشون، حتی حسابشونم نگه نمیداشته(که چندبار مرده و چندتا جون براش مونده)، و حالا بهش میگن که رسیدی به نهمین و آخرین جونت.
میبینیم که اول نمیپذیره و انکار میکنه و میخواد به همون کاراش ادامه بده ولی بعد که خود مرگ میاد سراغش (به شکل یه گرگ خیلی خوف و ترسناک😬🐺) و دوباره تو خطر میوفته، تازه شروع میکنه به ترسیدن و برای اولین بار برای حفظ جونش از جنگیدن فرار میکنه.
از اونجا به بعد میبینیم که دچار فوبیای مرگ میشه.
چند بار پیش میاد که فکر میکنه مرگ (گرگه) کمین کرده و همش دنبالشه، حتی یه بارم دچار پنیک اتک (حمله وحشت) میشه (صاحب نظران و کسایی که واقعا پنیک اتک رو تجربه کردن گفتن که خیلی خوب و دقیق نشونش دادن).
بعدتر دوباره مرگ میاد سراغش و پوس باز از ترس فرار میکنه تا جایی که تصمیم میگیره دیگه فرار نکنه و این بار "بخاطر زندگیش" بجنگه.
در کل خیلی انیمیشن قشنگیه فکر نمیکردم واقعا انقدر که تعریف میکنن قشنگ باشه، ولی هست، این قضیه پذیرش مرگ هم فقط یکی از مفاهیمشه(مفهوم اصلیشه، ولی مفاهیم زیبای دیگهای هم داره که یکی دیگهشو هم فردا میگم)، خلاصه حتما ببینید🤓
اسمش:
Puss in boots: The last wish
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
این انیمیشن دقیقا حرف وجودنگرهارو نشون میده؛ اینکه ما تا وقتی واقعا متوجه نباشیم که زندگی محدود و وجود فناپذیری داریم، و تا وقتی که با ترس از مرگ روبرو نشدیم و نپذیرفتیمش، شروع نمیکنیم به درست استفاده کردن از زندگیمون.
میدونید که میگن گربهها ۹تا جون دارن
پوس (همون گربه چکمه پوش شرک😁) تا حالا خیلی بیپروا زندگی میکرده و خودشو تو دل خطر میانداخته و به قول خودش "تو صورت مرگ میخندیده" (منم اگه ۹تا جون داشتم به مرگ زبون درازی میکردم😒)
خلاصه اصلا قدر زندگیهاشو نمیدونسته و دونه دونه با قهرمان بازی به باد میدادتشون، حتی حسابشونم نگه نمیداشته(که چندبار مرده و چندتا جون براش مونده)، و حالا بهش میگن که رسیدی به نهمین و آخرین جونت.
میبینیم که اول نمیپذیره و انکار میکنه و میخواد به همون کاراش ادامه بده ولی بعد که خود مرگ میاد سراغش (به شکل یه گرگ خیلی خوف و ترسناک😬🐺) و دوباره تو خطر میوفته، تازه شروع میکنه به ترسیدن و برای اولین بار برای حفظ جونش از جنگیدن فرار میکنه.
از اونجا به بعد میبینیم که دچار فوبیای مرگ میشه.
چند بار پیش میاد که فکر میکنه مرگ (گرگه) کمین کرده و همش دنبالشه، حتی یه بارم دچار پنیک اتک (حمله وحشت) میشه (صاحب نظران و کسایی که واقعا پنیک اتک رو تجربه کردن گفتن که خیلی خوب و دقیق نشونش دادن).
بعدتر دوباره مرگ میاد سراغش و پوس باز از ترس فرار میکنه تا جایی که تصمیم میگیره دیگه فرار نکنه و این بار "بخاطر زندگیش" بجنگه.
در کل خیلی انیمیشن قشنگیه فکر نمیکردم واقعا انقدر که تعریف میکنن قشنگ باشه، ولی هست، این قضیه پذیرش مرگ هم فقط یکی از مفاهیمشه(مفهوم اصلیشه، ولی مفاهیم زیبای دیگهای هم داره که یکی دیگهشو هم فردا میگم)، خلاصه حتما ببینید🤓
اسمش:
Puss in boots: The last wish
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
❤3
Drops of Jupiter ✨
در راستای همین موضوع میخوام از انیمیشن جدید Puss in boots بنویسم. این انیمیشن دقیقا حرف وجودنگرهارو نشون میده؛ اینکه ما تا وقتی واقعا متوجه نباشیم که زندگی محدود و وجود فناپذیری داریم، و تا وقتی که با ترس از مرگ روبرو نشدیم و نپذیرفتیمش، شروع نمیکنیم به…
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه.
وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی نیست، بدون اینکه قهرمان و اسطورهای باشه که تو صورت مرگ میخنده، هیچی نیست.
بخاطر همینم میوفته دنبال پیدا کردن ستارهای که میتونه یه دونه آرزو رو برآورده کنه، تا بتونه ۸تا جون قبلیش رو برگردونه، تا دوباره هویتش رو برگردونه.
میبینید؟ مشکل اینجاست که هویت ما نباید وابسته به "چیزی" باشه، چون وقتی اون چیز مادی دیگه نباشه، ما هم دیگه هویت و وجود معناداری نخواهیم داشت و دچار "خلا وجودی" یا همون پوچی میشیم.
مثلا فیلم "جهان با من برقص" رو یادتونه؟
یه جاش جواد عزتی به اون دوستشون که شوهر هانیه توسلیه میگه که ناراحت نیستی که زنت تو رو فقط بخاطر پولت دوست داره؟
و اون جواب میده که نه، چون اون پول و ماشین و کارخونه هم منم، من که بدون پولم چیزی نیستم.🙂
یه مثال دیگه هم کساییان که هویتشون با زیباییشون تعریف میشه، فکر میکنن فقط با زیباییشونه که میتونن به جایی برسن، که میتونن کسی باشن، که اگه زیبا نباشن، هیچی نیستن.
حالا فکر کنید همچین کسایی ورشکست بشن و کل ثروتشون رو از دست بدن، یا اتفاقی بیوفته و زیباییشون رو از دست بدن، چی میشه؟
پوچی، بیمعنایی، افسردگی، خودکشی...
کم نبودن سلبریتیایی که دوره اوجشون گذشت و دیدن دیگه محبوب ملت نیستن، که آدمای جدید جاشونو گرفتن، که دیگه "اسطوره" نیستن و دارن فراموش میشن و از فرط پوچی به مواد و الکل پناه آوردن تا این واقعیت دردناک و این زجر بیهویتی رو موقتا فراموش کنن و در نهایت خودکشی کردن.
بخاطر همینه که هویتمون نباید وابسته به مادیات باشه.
و بجز هویتمون، هدف زندگیمون هم نباید مادی باشه.
مثلا کسایی که خیلی معروف و پولدار میشن و به همه چی میرسن(مخصوصا اگه سنشون کم باشه) هم به پوچی میرسن
از نظر مادی تا تهشو رفتن و همه چی دارن، همه جور مال و بزرگترین موفقیتها رو کسب کردن، دیگه هدفی ندارن، دیگه چی بخوان؟ دیگه برای چه چیزی تلاش کنن؟
بخاطر همینه که خیلی از سلبریتیا معتاد و افسردهان.
و بخاطر همینه که به قهرمانای ورزشی میگن همیشه برای بعد از هر قهرمانی یه هدف بزرگتر آماده داشته باشن، ولی اونایی که قهرمان جهان میشن که دیگه چیز بالاتری براشون نیست، و همینه که بعضیاشون بعد از بزرگترین موفقیتشون نابود میشن.
اگه تمااام هدف زندگی رسیدن به چیزی یا تموم کردن مسیری باشه، بعدش پوچیه.
"خب اینم همون چیزی که همه عمر میخواستم، حالا چی؟"
و بخاطر همیناست که هدف و دلیل زندگی نباید مادی باشه، و همچنین هویتمون نباید وابسته به چیزای مادی باشه،
چون هر چیز مادیای یا تموم میشه، یا ممکنه از دست بره و اینطوری ما بیهدف یا بیهویت میشیم و به پوچی میرسیم.
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی نیست، بدون اینکه قهرمان و اسطورهای باشه که تو صورت مرگ میخنده، هیچی نیست.
بخاطر همینم میوفته دنبال پیدا کردن ستارهای که میتونه یه دونه آرزو رو برآورده کنه، تا بتونه ۸تا جون قبلیش رو برگردونه، تا دوباره هویتش رو برگردونه.
میبینید؟ مشکل اینجاست که هویت ما نباید وابسته به "چیزی" باشه، چون وقتی اون چیز مادی دیگه نباشه، ما هم دیگه هویت و وجود معناداری نخواهیم داشت و دچار "خلا وجودی" یا همون پوچی میشیم.
مثلا فیلم "جهان با من برقص" رو یادتونه؟
یه جاش جواد عزتی به اون دوستشون که شوهر هانیه توسلیه میگه که ناراحت نیستی که زنت تو رو فقط بخاطر پولت دوست داره؟
و اون جواب میده که نه، چون اون پول و ماشین و کارخونه هم منم، من که بدون پولم چیزی نیستم.🙂
یه مثال دیگه هم کساییان که هویتشون با زیباییشون تعریف میشه، فکر میکنن فقط با زیباییشونه که میتونن به جایی برسن، که میتونن کسی باشن، که اگه زیبا نباشن، هیچی نیستن.
حالا فکر کنید همچین کسایی ورشکست بشن و کل ثروتشون رو از دست بدن، یا اتفاقی بیوفته و زیباییشون رو از دست بدن، چی میشه؟
پوچی، بیمعنایی، افسردگی، خودکشی...
کم نبودن سلبریتیایی که دوره اوجشون گذشت و دیدن دیگه محبوب ملت نیستن، که آدمای جدید جاشونو گرفتن، که دیگه "اسطوره" نیستن و دارن فراموش میشن و از فرط پوچی به مواد و الکل پناه آوردن تا این واقعیت دردناک و این زجر بیهویتی رو موقتا فراموش کنن و در نهایت خودکشی کردن.
بخاطر همینه که هویتمون نباید وابسته به مادیات باشه.
و بجز هویتمون، هدف زندگیمون هم نباید مادی باشه.
مثلا کسایی که خیلی معروف و پولدار میشن و به همه چی میرسن(مخصوصا اگه سنشون کم باشه) هم به پوچی میرسن
از نظر مادی تا تهشو رفتن و همه چی دارن، همه جور مال و بزرگترین موفقیتها رو کسب کردن، دیگه هدفی ندارن، دیگه چی بخوان؟ دیگه برای چه چیزی تلاش کنن؟
بخاطر همینه که خیلی از سلبریتیا معتاد و افسردهان.
و بخاطر همینه که به قهرمانای ورزشی میگن همیشه برای بعد از هر قهرمانی یه هدف بزرگتر آماده داشته باشن، ولی اونایی که قهرمان جهان میشن که دیگه چیز بالاتری براشون نیست، و همینه که بعضیاشون بعد از بزرگترین موفقیتشون نابود میشن.
اگه تمااام هدف زندگی رسیدن به چیزی یا تموم کردن مسیری باشه، بعدش پوچیه.
"خب اینم همون چیزی که همه عمر میخواستم، حالا چی؟"
و بخاطر همیناست که هدف و دلیل زندگی نباید مادی باشه، و همچنین هویتمون نباید وابسته به چیزای مادی باشه،
چون هر چیز مادیای یا تموم میشه، یا ممکنه از دست بره و اینطوری ما بیهدف یا بیهویت میشیم و به پوچی میرسیم.
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
❤1
Drops of Jupiter ✨
پوس انقدر غرق در خودش و "اسطوره و قهرمان" بودن خودش بود که حتی جایی برای کس دیگهای تو دلش و زندگیش نمونده بود، نمیتونست کس دیگهای رو واقعا دوست داشته باشه و زندگیش رو باهاش شریک بشه. وقتی میفهمه دیگه واقعا میرا شده، میبینه که بدون جونهای اضافیش هیچی…
حالا اگه هدف زندگی مادی نباشه، چی باشه؟
ارزش، هدف یا معنایی که برای زندگیمون تعیین میکنیم باید یه چیز یا یه مسیر تموم نشدنی باشه، که ته نداشته باشه، بشه در هر حالتی ادامهاش بدی مگه اینکه دیگه خودت نخوای.
مثلا "دکتر شدن" به تنهایی هدف خوبی نیست، چون طرف بالاخره دکتر میشه و تمام.
درستش اینه که برای خودت یه "ارزش" ثابت داشته باشی و براش اهداف مختلف تعیین کنی مثلا ارزش "کمک کردن به دیگران"، که یه راه انجام دادنش دکتر شدنه.
مثلا "دکتر بشم که بتونم به آدما کمک کنم"، یا "معلم بشم که بتونم اثر مثبت رو آدما بذارم"، "کسب و کار داشته باشم که بتونم برای دیگران اشتغال ایجاد کنم"، یا "مدیر خوبی باشم"، "پزشک شریفی باشم"
چون تا ابد میشه به دیگران کمک کرد، تا ابد میشه برای خوب و شریف بودن تلاش کرد و...، حداقل تا هروقت که بخوای میتونی ادامهشون بدی و هیچوقت تموم نمیشن و در نتیجه هیچوقت بیهدف نمیشی و به پوچی نمیرسی.
ارزش همیشه ارزشه و همیشه وجود داره، یه چیز معنویه و هیچوقت تموم نمیشه.
اون هدفه که بهش میرسن و تموم میشه، برای ارزش میتونی همیشه تلاش کنی و در عین حال احساس رضایت داشته باشی.
و برای تحقق هر ارزش میشه از کلی راه مختلف اقدام کرد، اون راههای مختلف همون اهدافن.
مثلا
ارزش: خوشحال کردن دیگران
هدفش میتونه هرکدوم از اینا باشه: بازیگری، خوانندگی، شیرینی پزی، نقاشی، نویسندگی، انیمیشن سازی، عروسک سازی و کلی کار دیگه که میشه از اون طریق دیگران رو خوشحال کرد.
و بخاطر همین اگه به یه هدف نرسیدی، زندگیت شکست نمیخوره و پوچ نمیشی! چون میتونی از یه راه دیگه برای تحقق همون ارزش اقدام کنی.
یا اگه به یه هدف رسیدی، (مثلا عروسک ساز شدی) مسیرت تموم نمیشه چون هدف تو در واقع "عروسک ساز شدن برای خوشحال کردن بچهها" بوده و خوشحال کردن بچهها تموم شدنی نیست و این باعث میشه تو بتونی همیشه ادامهاش بدی و راضی و خوشحال بمونی.
#Dropsof_psychology 🧠
ارزش، هدف یا معنایی که برای زندگیمون تعیین میکنیم باید یه چیز یا یه مسیر تموم نشدنی باشه، که ته نداشته باشه، بشه در هر حالتی ادامهاش بدی مگه اینکه دیگه خودت نخوای.
مثلا "دکتر شدن" به تنهایی هدف خوبی نیست، چون طرف بالاخره دکتر میشه و تمام.
درستش اینه که برای خودت یه "ارزش" ثابت داشته باشی و براش اهداف مختلف تعیین کنی مثلا ارزش "کمک کردن به دیگران"، که یه راه انجام دادنش دکتر شدنه.
مثلا "دکتر بشم که بتونم به آدما کمک کنم"، یا "معلم بشم که بتونم اثر مثبت رو آدما بذارم"، "کسب و کار داشته باشم که بتونم برای دیگران اشتغال ایجاد کنم"، یا "مدیر خوبی باشم"، "پزشک شریفی باشم"
چون تا ابد میشه به دیگران کمک کرد، تا ابد میشه برای خوب و شریف بودن تلاش کرد و...، حداقل تا هروقت که بخوای میتونی ادامهشون بدی و هیچوقت تموم نمیشن و در نتیجه هیچوقت بیهدف نمیشی و به پوچی نمیرسی.
ارزش همیشه ارزشه و همیشه وجود داره، یه چیز معنویه و هیچوقت تموم نمیشه.
اون هدفه که بهش میرسن و تموم میشه، برای ارزش میتونی همیشه تلاش کنی و در عین حال احساس رضایت داشته باشی.
و برای تحقق هر ارزش میشه از کلی راه مختلف اقدام کرد، اون راههای مختلف همون اهدافن.
مثلا
ارزش: خوشحال کردن دیگران
هدفش میتونه هرکدوم از اینا باشه: بازیگری، خوانندگی، شیرینی پزی، نقاشی، نویسندگی، انیمیشن سازی، عروسک سازی و کلی کار دیگه که میشه از اون طریق دیگران رو خوشحال کرد.
و بخاطر همین اگه به یه هدف نرسیدی، زندگیت شکست نمیخوره و پوچ نمیشی! چون میتونی از یه راه دیگه برای تحقق همون ارزش اقدام کنی.
یا اگه به یه هدف رسیدی، (مثلا عروسک ساز شدی) مسیرت تموم نمیشه چون هدف تو در واقع "عروسک ساز شدن برای خوشحال کردن بچهها" بوده و خوشحال کردن بچهها تموم شدنی نیست و این باعث میشه تو بتونی همیشه ادامهاش بدی و راضی و خوشحال بمونی.
#Dropsof_psychology 🧠
👍3❤1
ارزش من، "کمک کردن به دیگران" ئه و تصمیم گرفتم از راه مشاور شدن محققش کنم و بخاطر همینه که حاضرم سختیاشو بپذیرم چون جدای از اینکه بهش علاقه دارم، در راستای ارزشمه😊
ارزش شما چیه؟ تاحالا بهش فکر کردید؟ =)
ارزش شما چیه؟ تاحالا بهش فکر کردید؟ =)
❤3👍1
"زندگی چیز ترسناک عجیبی است. همه وقتمان را صرف کنترل کردن آن میکنیم اما اتفاقاتی ما را شکل میدهند که هیچ کنترلی بر آنها نداریم."
[ما در برابر شما - فردریک بکمن]
#Dropsof_books 📚
[ما در برابر شما - فردریک بکمن]
#Dropsof_books 📚
👍4❤2
۱. هردو به شدتتت حامی همدیگهان، چه وقتی در حال پیشرفت کردنن و چه وقتی مشکلی برای هرکدومشون پیش میاد. یعنی مصداق بارز "با هم بودن در سختیها و آسانیها" هستن
۲. به همدیگه برای دنبال کردن رویاهای شخصیشون فضا میدن
۳. جلوی همدیگه خودشونن و خودسانسوری نمیکنن (در واقع فضایی ایجاد کردن که طرف مقابل بتونه خودش باشه)، یعنی هم احساساتشون رو بروز میدن (مثبت و منفی) و هم میتونن جلوی هم خل بازی دربیارن
۴. زیاد با هم شوخی میکنن
۵. موقعی که به اختلاف میخورن، به جای اجتناب کردن درموردش صحبت میکنن، هرچقدرم که سخت و دردناک باشه
۶. همدیگه رو با نقصهاشون پذیرفتهان
۷. به رشد همدیگه کمک میکنن
۸. هروقت لازم باشه به همدیگه فضای تنهایی میدن
۹. در رسیدگی به بچهها باهم همکاری میکنن
۱۰. حاضرن برای همدیگه گاهی فداکاریهایی بکنن یا ریسک کنن
۱۱. بلدن چجوری باهم کنار بیان تا به یه نتیجه برد-برد برسن
۱۲. فکر نمیکنم لازم باشه بگم عاشق همدیگهان ولی میخواستم تعداد زوج باشه😂
#Dropsof_movies 🎬
۲. به همدیگه برای دنبال کردن رویاهای شخصیشون فضا میدن
۳. جلوی همدیگه خودشونن و خودسانسوری نمیکنن (در واقع فضایی ایجاد کردن که طرف مقابل بتونه خودش باشه)، یعنی هم احساساتشون رو بروز میدن (مثبت و منفی) و هم میتونن جلوی هم خل بازی دربیارن
۴. زیاد با هم شوخی میکنن
۵. موقعی که به اختلاف میخورن، به جای اجتناب کردن درموردش صحبت میکنن، هرچقدرم که سخت و دردناک باشه
۶. همدیگه رو با نقصهاشون پذیرفتهان
۷. به رشد همدیگه کمک میکنن
۸. هروقت لازم باشه به همدیگه فضای تنهایی میدن
۹. در رسیدگی به بچهها باهم همکاری میکنن
۱۰. حاضرن برای همدیگه گاهی فداکاریهایی بکنن یا ریسک کنن
۱۱. بلدن چجوری باهم کنار بیان تا به یه نتیجه برد-برد برسن
۱۲. فکر نمیکنم لازم باشه بگم عاشق همدیگهان ولی میخواستم تعداد زوج باشه😂
#Dropsof_movies 🎬
❤4👍2
سمیرا دوست صمیمی و نقطه مقابل من بود، شیطون بود و پرحرف. چه جوری دوستای صمیمی بودیم؟ نمیدونم.
همونطور که بعدا هم دوستایی پیدا کردم که حداقل اوایل خیلی باهام متفاوت بودن، ولی صمیمی بودیم/هستیم. رمزش چیه؟ نمیدونم😅
سوگند دختری بود که ازش خوشم نمیومد چون بعضی وقتا با سمیرا میپرید و از من دورش میکرد، بنظر میومد سمیرا هم بهش خوش میگذره، حسودیم میشد.
اشکان پسری که عینک گرد میزد، کراش سمیرا بود. میگفت میخوام باهاش ازدواج کنم :))
بعدترش یه پسر بور مدرسهای بعضی وقتا میومد و تو جشنامون تکنو میرقصید، سمیرا گفت اشکان مال تو، من با این ازدواج میکنم😂
اشکان رقیب من تو کلاس ژیمناستیک بود، بهترینای کلاس بودیم :))
هوفر (اسمشو هیچ جای دیگهای نشنیدم) پسر خجالتی، ساکت و خوش اخلاقی بود بخاطر همین باهاش احساس راحتی میکردم. یه بار مربی داشت بهش غذا میداد و هی از کنار دهنش میریخت بیرون. مربی به شوخی گفت چونه هوفر سوراخ داره. هوفر با خجالت خندید، منم خندم گرفت ولی دلم براش سوخت.
حسین پسر شیطونی بود که از معدود دفعاتی که جلوی کسی وایسادم، جلوی اون بود. میخواست بره چقولیمو بکنه منم تهدیدش کردم که چقولی بَک میکنم و بیخیال شد😂
علی پسر قد بلند و زرنگترین بچه کلاس بود و بلد بود ساعت کوک کنه که چقدر بنظرم توانایی خفنی میومد :))
مصطفی بچههای دیگه رو اذیت میکرد. تنها باری که میخواست منو اذیت کنه، با یه چیزی پامو فشار داد (آخه چرا؟!) و من تو صورتش زل زدم (شاید با اخم) و نشون ندادم که دردم گرفته اونم ول کرد و رفت. مصطفی بعد از یه دوره بیتوجهی همه بچهها بهش، بچه خوبی شد.
سارا دختر چشم سبز، بور و نازی بود که حتی مربیا هم با یه پسره به اسم فرهاد شیپش میکردن😐😂 بهشون میگفتن عروس و داماد و تو عکس دسته جمعی کنار هم نشوندنشون
اینا بچههای پیش دبستانی و مهدکودکم بودن. خیلیای دیگه هم اسم و چهرههاشونو یادمه ولی خاطرهای ازشون ندارم.
چرا اینارو گفتم؟ نمیدونم🤷🏻♀️
فقط هر از گاهی یادشون میوفتم و فکر میکنم الان کجان؟ چیکار میکنن؟ چی خوندن؟ چیکاره شدن؟ اصلا چه شکلی شدن؟
و فکر میکنم که جز سمیرا که دوست صمیمیم بود، بقیهشون عمرا منو یادشون باشه که طبیعی هم هست😅
فقط نمیدونم چرا من انقدر آدما و ویژگیهاشون یادم میمونن :))
(میتونم بچههای اول دبستان به بعدم لیست کنم براتون😂)
#Dropsof_me 🧚🏻♀
همونطور که بعدا هم دوستایی پیدا کردم که حداقل اوایل خیلی باهام متفاوت بودن، ولی صمیمی بودیم/هستیم. رمزش چیه؟ نمیدونم😅
سوگند دختری بود که ازش خوشم نمیومد چون بعضی وقتا با سمیرا میپرید و از من دورش میکرد، بنظر میومد سمیرا هم بهش خوش میگذره، حسودیم میشد.
اشکان پسری که عینک گرد میزد، کراش سمیرا بود. میگفت میخوام باهاش ازدواج کنم :))
بعدترش یه پسر بور مدرسهای بعضی وقتا میومد و تو جشنامون تکنو میرقصید، سمیرا گفت اشکان مال تو، من با این ازدواج میکنم😂
اشکان رقیب من تو کلاس ژیمناستیک بود، بهترینای کلاس بودیم :))
هوفر (اسمشو هیچ جای دیگهای نشنیدم) پسر خجالتی، ساکت و خوش اخلاقی بود بخاطر همین باهاش احساس راحتی میکردم. یه بار مربی داشت بهش غذا میداد و هی از کنار دهنش میریخت بیرون. مربی به شوخی گفت چونه هوفر سوراخ داره. هوفر با خجالت خندید، منم خندم گرفت ولی دلم براش سوخت.
حسین پسر شیطونی بود که از معدود دفعاتی که جلوی کسی وایسادم، جلوی اون بود. میخواست بره چقولیمو بکنه منم تهدیدش کردم که چقولی بَک میکنم و بیخیال شد😂
علی پسر قد بلند و زرنگترین بچه کلاس بود و بلد بود ساعت کوک کنه که چقدر بنظرم توانایی خفنی میومد :))
مصطفی بچههای دیگه رو اذیت میکرد. تنها باری که میخواست منو اذیت کنه، با یه چیزی پامو فشار داد (آخه چرا؟!) و من تو صورتش زل زدم (شاید با اخم) و نشون ندادم که دردم گرفته اونم ول کرد و رفت. مصطفی بعد از یه دوره بیتوجهی همه بچهها بهش، بچه خوبی شد.
سارا دختر چشم سبز، بور و نازی بود که حتی مربیا هم با یه پسره به اسم فرهاد شیپش میکردن😐😂 بهشون میگفتن عروس و داماد و تو عکس دسته جمعی کنار هم نشوندنشون
اینا بچههای پیش دبستانی و مهدکودکم بودن. خیلیای دیگه هم اسم و چهرههاشونو یادمه ولی خاطرهای ازشون ندارم.
چرا اینارو گفتم؟ نمیدونم🤷🏻♀️
فقط هر از گاهی یادشون میوفتم و فکر میکنم الان کجان؟ چیکار میکنن؟ چی خوندن؟ چیکاره شدن؟ اصلا چه شکلی شدن؟
و فکر میکنم که جز سمیرا که دوست صمیمیم بود، بقیهشون عمرا منو یادشون باشه که طبیعی هم هست😅
فقط نمیدونم چرا من انقدر آدما و ویژگیهاشون یادم میمونن :))
(میتونم بچههای اول دبستان به بعدم لیست کنم براتون😂)
#Dropsof_me 🧚🏻♀
👍3
امروز فهمیدم که در ۲۳ سالگی هممچنان شبیه زیر ۱۸ سالههام، فریز شدم گویا😂
خانمه ازم پرسید چی میخونی؟ مدرسه میری هنوز؟😭😂
وقتی گفتم لیسانسمو گرفتم، ریزش برگهاشو به چشم دیدم😂
اکسیر جوانی را از ما بخواهید خلاصه👧🏻😂✨
خانمه ازم پرسید چی میخونی؟ مدرسه میری هنوز؟😭😂
وقتی گفتم لیسانسمو گرفتم، ریزش برگهاشو به چشم دیدم😂
اکسیر جوانی را از ما بخواهید خلاصه👧🏻😂✨
👍5😁1