Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
باب دیلن تو آهنگ Forever Young خطاب به بچه‌هاش (و ما شنونده‌ها احتمالا) کلی آرزوی خوب می‌کنه که یکیش اینه:
امیدوارم همیشه دیگران رو کمک کنی
و اجازه بدی که دیگران هم تو رو کمک کنن

وقتی شنیدمش دیدم عه، چند روز پیش استاد داشت به یکی از مراجعین همین رو می‌گفت. بهش می‌گفت خیلی خوبه که می‌خوای دیگران رو حمایت کنی، ولی باید به دیگران هم اجازه بدی که خودت رو حمایت کنن، باید به خودت اجازه بدی که از دیگران حمایت دریافت کنی.

بعضی از ماها شاید چون یه زمانی که حمایت لازم داشتیم، دریافتش نکردیم و تنهایی از پس زندگی براومدیم، حالا دیگه یه پوسته سخت کشیدیم دور خودمون و نمیذاریم کسایی که حالا می‌خوان کمکمون کنن، حمایتمون کنن.

بعضی از ماها می‌خوایم دیگران رو نجات بدیم اما به خودمون که می‌رسه... اجازه نمیدیم دیگران نزدیک بشن، می‌گیم تنهایی از پسش برمیام. یا اصلا چرا به دیگران زحمت بدم؟ اصلا شاید از خودمون هم بزنیم برای اینکه بتونیم دیگران رو نجات بدیم.

اما عزیزم، این نه استقلال و خودکفایی و نه خیر رسوندن به دیگران، که فدا کردن خود، نادیده گرفتن خود، سوزوندن خود و بیشتر شبیه تنبیه کردن خودته. آخه گناه داری، تو هم مثل هرکس دیگه‌ای سزاوار حمایت شدن هستی.

ما باید بتونیم در عین اینکه دیگران رو حمایت می‌کنیم، اجازه حمایت شدن رو به خودمون و اجازه حمایت کردن رو به عزیزانمون بدیم. این شیوه بالغانشه.

🎶 [Forever Young - Bob Dylan]

#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
3
تو سریال Parenthood یه خانواده هست که یک دختر نوجوون و یک پسربچه مبتلا به آسپرگر (اوتیسم نسبتا خفیف) دارن ولی تازه الان که بچه ۷-۸ سالشه متوجه شدن که آسپرگر داره. در واقع یه نفر بهشون گفت که بنظرم آسپرگر داره و رفتن بچه رو سنجش کردن که متوجه شدن بله داره. طبیعتا از وقتی که فهمیدن، همه به هول و ولا افتادن و خیلی نسبت به بچه حساس شدن.

تو این قسمت، دختر نوجوونشون داشت به باباش می‌گفت نمی‌دونم چرا همه یه جوری رفتار می‌کنن که انگار وضعیت این بچه چیز جدیدیه. بابا این همیشه همین حالت‌ها رو داشت دیگه. مگه یادت نیست که کیک تولد من رو چپه کرد؟ مگه یادت نیست که چون صدای پنکه اذیتش می‌کرد مجبور شدیم اتاقش رو عوض کنیم؟ مگه همیشه به لباس دزد دریاییش گیر سه‌پیچ نمی‌داد؟ ولی الان تو این ۲-۳ هفته یه جوری رفتار می‌کنید که انگار خیلی شرایطمون عوض شده.

می‌خوام اینو بگم: از وقتی به این بچه برچسب "آسپرگر" خورد، همه اینجوری شدن که وای حالا چیکار کنیم، چرا بچه اینجوریه، چرا اونجوریه درحالیکه تا ۲ روز قبلش همین اینجوری و اونجوری بودنش رو عادی محسوب می‌کردن و باهاش کنار میومدن.
یعنی از وقتی بهش برچسب خورد گفتن وای چه فاجعه‌ای! درحالیکه تا الانم داشتن تو همون "فاجعه" زندگی می‌کردن و باهاش سازگار می‌شدن و عین خیالشون هم نبود.

بخاطر همینه که ما با برچسب زدن مخالفیم. برچسب باعث میشه که شخص یه تافته جدا بافته بشه، همه زیادی مراعاتش رو بکنن، همه نسبت بهش حساس بشن، و در نتیجه خود شخص برچسب‌خورده ضعیف و ناتوان میشه و این باور براش شکل می‌گیره که من نمی‌تونم زندگی عادی داشته باشم، من عادی نیستم، باید همیشه طور خاصی باهام برخورد بشه، باید شرایط خاصی برام تعبیه بشه، باید همیشه دیگران بهم کمک کنن وگرنه من از پس خودم برنمیام.

بخاطر همین ما حتی با مدارس خاص هم موافق نیستیم چون همین بیشتر برای بچه برجسته می‌کنه که "ببین، تو غیرعادی هستی. تو نمی‌تونی کنار بچه‌های معمولی باشی" و همچنین بچه رو در یک جامعه کوچیک ایزوله گیر میندازه. اما بالاخره که مدرسه‌اش تموم میشه و باید وارد جامعه بشه. جامعه واقعی که ایزوله نیست، همه هواش رو ندارن، کسی اصلا خبر نداره که اون شرایط خاصی داره، پس باهاش عادی برخورد می‌کنن. اون موقع می‌خوایم چیکارش کنیم؟

این یک قانونه: هرچقدر ما یه مسئله یا مشکلی رو بیشتر بولد کنیم، بیشتر بهش حساس بشیم، بیشتر مراقبش باشیم به خیال اینکه حل بشه، اتفاقا بدتر میشه، نه اینکه بهتر بشه. نباید حساسیت زیادی از حد به خرج داد و مخصوصا نباید برچسب زد. اگرم کسی ناچارا برچسب خورد، نباید بذاریم اون فرد صرفا با اون برچسب تعریف بشه (مثلا "اوتیستیک"، "سرطانی"، "معلول"، "کم‌هوش"، "تیزهوش"، "مهربون"، "پرخاشگر" و...). آدم‌ها و توانایی‌هاشون خیلی فراتر از یک برچسب ساده‌ان؛ درصورتیکه ما اجازه بدیم توانمندی‌هاشون رو رشد بدن و به یک برچسب یا ضعف محدودشون نکنیم.

[Series: Parenthood]

#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
👍5
خبر قبولی همکلاسی‌هام تو کنکور دکتری رو شنیدم و واقعا خوشحالم، یعنی خیلی ها! شاید اگر خودم قبول شده بودم هم همین قدر خوشحال می‌شدم.
چون تلاش‌هاشون برای کنکور رو دیده بودم، ۲ سال هم تلاش‌هاشون رو در مقطع ارشد دیده بودم و می‌دونم که حقیقتا حقشون بود.

اتفاقا چند دقیقه قبل از شنیدن این خبر داشتم به دوره ارشدم فکر می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم که چقدر سخت بود و چقدر بهم خوش گذشت؛ همین قدر متناقض.
بخش اعظم خوش بودنش هم دقیقا به همکلاسی‌هام برمی‌گرده. به تک‌تکشون، بی‌اغراق میگم. آرزوم اینه که همیشه از همه‌شون خبرهای خوش بشنوم. چند سال دیگه که اسمی در کردن، چهره‌شون رو توی تلوزیون دیدم، صداشون رو از رادیو شنیدم، اسمشون رو روی کتاب‌ها دیدم، تعریفشون رو از مراجعینشون و دانشجوهاشون شنیدم، به همه بگم که من همکلاسیشون بودم، باهاشون خندیدم، گریه کردم، زیر فشار له شدم، غر زدم، استرس کشیدم، جشن گرفتم، از تپه چمن بالا رفتم، بستنی خوردم، زیر برف یخ زدم، زیر آفتاب پختم، زیر بارون وایسادم، از درخت توت چیدم، خودافشایی کردم، همدلی کردم، همدلی گرفتم. بگم که نمی‌تونستم جمعی بهتر از این رو برای یک کلاس تصور کنم، که بسیاری از بهترین خاطرات عمرم در این دو سال در کنارشون برام ساخته شد و به همه بگم که چقدر از همون اول بهشون افتخار می‌کردم؛ به هر ۹ نفرشون.

حالا که فاصله‌ام با کامل تموم شدن ارشد میشه گفت انقدره🤏🏻، خیلی دلتنگم. البته از همون ۸ ماه پیش که ترم سه تموم شد دلتنگ هستم ولی الان در نقطه اوج قرار دارم. تازه من در تمام اون سه ترم سعی کردم از لحظه‌لحظه‌اش استفاده کنم و لذت ببرم که وقتی تموم شد به این روز نیوفتم ولی خب بازم..🫠 البته همیشه میگم دلتنگی جای شکر داره چون نشون میده یه زمانی، کنار یه سری افراد، تو یه سری موقعیت‌ها چقدر حال خوشی داشتی.
پس خداروشکر، مثل همیشه. خداروشکر برای خبرهایی که شنیدم، برای دو سال ارزشمندی که گذروندم و برای ادامه مسیر

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
17
تایلر جوزف، خواننده گروه Twenty One Pilots، ده ساله که داره با آهنگ‌هاش و موزیک ویدیوهاش یک داستان رو تعریف می‌کنه. داستانی راجع به دست‌وپنجه نرم کردن با مسائل و مشکلات روانی، ترس‌ها، اضطراب‌ها و افسردگی.

توی این داستان شخصیت اصلی به اسم کلَنسی، داره سعی می‌کنه چرخه تسلیم شدن دربرابر مشکلات روانی رو بشکنه و بهشون پیروز بشه و در این روند شخصیتی به اسم "مشعل‌دار" وجود داره که راه رو نشونش میده، کمکش می‌کنه، موجب دلگرمیشه و در واقع دوستشه. نشونه‌ای از اینکه برای طی کردن مسیرهای سخت، بودن دوست‌های واقعی و عزیزانت در کنارت، مسیر رو هموارتر و طی کردنش رو راحت‌تر می‌کنه.

چند روز پیش تایلر این داستان رو به پایان رسوند. یه جای داستان کلنسی بصورت خودخواسته تصمیمی می‌گیره که براش آسیب‌زاست. مشعلدار که دوستش باشه، از این تصمیم باخبره و می‌دونه که نمی‌تونه کلنسی رو منصرف کنه چون اون دیگه گوش نمیده و تصمیمش رو گرفته. پس بدون اینکه آشفته و مضطرب بشه، رها می‌کنه و اجازه میده کلنسی با تصمیمش پیش بره.

دیروز داشتم فکر می‌کردم مشعلدار به جز "دوست" می‌تونه استعاره‌ای برای "درمانگر" هم باشه. چون درمانگر مثل یک مشعلدار سعی می‌کنه جلوی پای مراجع نوری بندازه تا اون بتونه جلوی پاش رو واضح‌تر ببینه و در مسیر در کنار مراجعه، نه اینکه رهبر باشه. خیلی وقت‌ها مراجعین علی‌رغم تلاش‌های درمانگر تصمیماتی می‌گیرن که به ضررشونه. درمانگر باید به تصمیم مراجع احترام بذاره حتی اگه به ضررشه (مگه اینکه آسیب جانی به خود یا دیگران باشه)، درمانگر نمی‌تونه و نباید اصرار کنه به چیزی که خودش فکر می‌کنه درسته. درمانگر باید بپذیره که فقط کسی رو میشه کمک کرد که خودش بخواد که بهش کمک بشه.

مثال رایجش مربوط به کیس‌های پیش از ازدواجه. یعنی وقتی که زوج اومدن مشاوره پیش از ازدواج و واضحه که این دو نفر اگر ازدواج کنن، انقدر به چالش می‌خورن که به احتمال زیاد میرن دنبال طلاق. این رو درمانگر بهشون میگه اما خیلی وقت‌ها با این وجود زوج تصمیم می‌گیرن ازدواج کنن. آیا درمانگر باید خودش رو به آب‌وآتیش بزنه که خودتون رو بدبخت نکنید؟ نه. مجبوره اجازه بده که برن و با تبعات تصمیماتشون روبرو بشن. حالا اصلا شاید هم به طلاق ختم نشد و تونستن چالش‌هاشون رو مدیریت کنن که این اتفاق هم گاهی میوفته.

مشعلدار داستان هم یه جا به بقیه هم‌تیمی‌هاش میگه "هنوز کلنسی‌های زیادی اون بیرون هستن که باید بهشون کمک کنیم، باید دوباره تلاش کنیم". درمانگر هم خیلی وقت‌ها ممکنه در کیس‌هاش با شکست مواجه بشه. اما نباید این رو شخصی تلقی کنه و باید بتونه ازش گذر کنه و بره به همه آدم‌های دیگه‌ای که منتظرشن و به کمکش احتیاج دارن، رسیدگی کنه. باید بتونه همیشه از اول شروع کنه. همونطور که کلنسی تو یکی از آهنگ‌ها خطاب به مشعلدار میگه:
"قول بده که اگه من به خودم باختم، مشغول سوگواری کردن برای من نشی و بری سراغ یه نفر دیگه".

مهمترین نکته اینه: درمانگر باید خودش رو از مراجعش مجزا نگه داره. نباید درگیر مراجع و مسائلش بشه. اما این گاهی آسون نیست. کلیدش؟ تمایزیافتگی درمانگر.

#Dropsof_psychology 🧠
👍51👎1
آرزوهای نجیب (:
آیا مدل‌های دیگه هم می‌شه زندگی کرد که من امتحانش نکردم و چون بلدش نیستم چسبیدم به مدل فعلی؟
مثلا یه مدل جسورتر
یه مدل راحت‌بگیرتر
یه مدل بیشتر دل به دریا زدنی
یه مدل کمتر شش دونگ مراقب همه جوانب بودن
یه مدل عملگراتر

دو هفته‌ست یه حرف استاد تو ذهنم می‌چرخه: "نون، اون‌ورِ جرئته. اگه جرئت به خرج ندی، گرسنه می‌مونی".

وقت جرئت به خرج دادنه صبا خانوم؛ اگه می‌خوای گرسنه نمونی.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12
8👏3
Drops of Jupiter
Photo
تموم شد.
دفاع کردیم و دیگه رسما ارشد تموم شد.
علامه قشنگم تموم شد.

چرا علامه قشنگم؟
بخاطر حس و حال خوبی که از همه عواملش می‌گرفتم. از خوش‌اخلاقی اساتیدش تا همه مسئولینش.
حتی اساتیدی که من دانشجوشون نبودم اما با گرمی و نهایت احترام باهام رفتار می‌کردن.
حتی حراست که روز اول وقتی فهمیدن ورودی جدیدم بهم خوشامد گفتن و روز آخر وقتی فهمیدن دفاع دارم کلی برام آرزوی موفقیت کردن و اگر پیش میومد که بخوان ایرادی بگیرن، محترمانه و مهربون می‌گفتن،
حتی مستخدم دانشکده که هردفعه به گرمی باهامون سلام و احوالپرسی می‌کرد،
حتی مسئول کتابخونه که همیشه خندون از پیشش برمی‌گشتم،
حتی آشپزهای مهربون سلف که اگه می‌دیدن دوستت همراهته خودجوش به اندازه دو نفر برات غذا می‌کشیدن،
حتی مسئول سایت که نذاشتم حلیمش رو بخوره :))،
تا کارشناس‌های آموزش که حتی به بچه‌هایی که دانشجوهای گروه خودشون نبودن با حوصله و خوشرویی جواب می‌دادن و کمک می‌کردن کارمون راه بیوفته،
تا دانشجوهای خوش اخلاق و محترمش که‌ همیشه تجربه خوبی از ارتباط باهاشون داشتم.
بخاطر همه اینا و مهمتر از همه، بخاطر دوستی‌هایی که بهم داد. همه اینا تموم شد بجز همین دوستی‌هاش♡

دوستی‌هایی که برام جنبه درمانی داشت حتی :))
چون باهاشون کمک گرفتن و تکیه کردن رو یاد گرفتم، همدلی کردن و همدلی گرفتن رو یاد گرفتم. فهمیدم که اشکالی نداره اگه خودم رو به اشتراک بذارم، حتی چیزای کم‌اهمیت رو یا حتی غم‌ها و سختی‌هام رو. فهمیدم اشکالی نداره اگه گاهی یه‌کم باری بذارم رو دوش کسایی که حاضرن برای حملش بهم کمک کنن. یاد گرفتم که لازم نیست همیشه تنهایی پیش برم.

ممنونم از علامه قشنگم و همه متعلقاتش که دو سال از بهترین و پرچالش‌ترین سال‌های عمرم رو برام رقم زدن🥲🩵

پی‌نوشت: چند روز پیش یه حدیث خوندم که وقتی کسی در حق تو احسان کرده، بخشی از کارهایی که باید در حقش بکنی اینه که "احسانش را به زبان آری و گفتار نیک درباره‌اش نشر دهی". منم مدت‌هاست که تو ذهنم بود همه اینارو یه روز بگم که نسبت به علامه و متعلقاتش یه ادای دین ریزی کرده باشم🥹

پی‌نوشت‌تر: همزمان با شروع هفته دفاع مقدس، ما نیز دفاع مقدس خود را به منصه ظهور رسانده و حماسه خلق کردیم :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👏4
شاید بعضی والدین با خودشون فکر کنن "ما که هیچوقت بچه‌مون رو برای بیان نظرات و عقایدش سرزنش نکردیم، ما که هیچوقت منعش نکردیم که فلان عقیده رو نداشته باشه، پس چرا هیچوقت به ما نگفت که فلان عقیده رو داره؟" (فرض کنید مثلا برخلاف خانواده‌اش حجاب رو قبول داره/نداره)

باید بهشون گفت که بله، شاید هیچوقت مستقیما فرزندتون رو از داشتن عقیده و نظر خاصی منع نکرده باشید، اما انقدررر اون عقاید مخالف خودتون رو جلوش کوبیدید و از افراد معتقد به اون مکتب بد گفتید و گفتید کسی که طرف اون عقیده‌ست، فلان‌فلان‌شده‌ست، خب بچه اگر روزی اون عقیده بنظرش درست اومد (یا صرفا راجع بهش سوال براش پیش اومد)، می‌ترسه که بیاد به شما بگه و این خیلی طبیعیه. چون جلوش اینجوری نشون دادید که اصلا کسی با چنین عقیده‌ای رو نمی‌پذیرید، اون عقیده از بیخ و بن غلطه و هرکس که طرفدارشه، بده.

ممکنه فردا روزی برای بچه ما سوال پیش بیاد راجع به عقاید مختلف، باید انقدر امن باشیم که جرئت داشته باشه بیاد از ما بپرسه و اگر به این نتیجه رسید که اون عقیده درست‌تره، باید جرئت داشته باشه این رو به ما نشون بده نه اینکه از طرد شدن بترسه.

حالا این رو تعمیم بدید به عقاید سیاسی مختلف، عقاید مذهبی، نوع حجاب، شغل و رشته موردعلاقه و خلاصه هر زمینه‌ای.
مثلا فکر کنید تو یک خانواده‌ای هیچوقت به بچه نگفتن تو حق نداری هنرمند بشی یا اگه هنرمند بشی دوستت نداریم، اما جلوش بارها گفتن این هنرمندا همه‌شون منحرفن، هنر هم شد کار؟ اسم قرتی‌بازی رو گذاشتن شغل و...
بنظرتون اون نوجوانی که تو اون خانواده‌ست و دوست داره هنر بخونه، چقدر احساس امنیت می‌کنه که بگه آقا من می‌خوام برم هنرستان؟

این تاثیرات غیرمستقیم فقط به عقاید ختم نمی‌شن: والد میگه من که هیچوقت از ظاهر بچه‌ام ایراد نگرفتم، پس چرا انقدر رو خودش حساسه و اعتمادبه‌نفسش پایینه؟
این والد شاید مستقیما به بچه نگفته مثلا دماغت فلانه، هیکلت بهمانه، ولی احتمالا نسبت به آدمای دیگه خیلی اینارو گفته و بچه اینو زیاد دیده. مثلا والد از ظاهر مجری تلوزیون یا فلان بازیگر ایراد می‌گیره تااا افراد فامیل که مثلا چرا ابروش کجه، واه واه فلانی چقدر چاقه، بهمانی چقدر زشته، اون چه مدل موی مسخره‌ایه و...

بچه اینطور برداشت می‌کنه که پس من هم اگر ظاهرم بی‌نقص نباشه، مورد پذیرش والدینم نیستم. همونطور که تو حالت اول با خودش فکر می‌کنه که پس من اگه عقاید موافق با خانوادم نداشته باشم، مورد پذیرششون نیستم.
والدین اولین افرادی هستن که بچه‌ها برای جلب رضایتشون تلاش می‌کنن، بخاطر همینه که نظرشون برای بچه‌ها مهمه. پس فکر نکنیم ایجاد امینت فقط در چیزهایی خلاصه میشه که مستقیما به بچه‌ها می‌گیم. نه، حتی چیزایی که صرفا جلوی بچه‌ها می‌گیم هم همونقدر مهم و اثرگذارن.

#Dropsof_psychology 🧠
14
Drops of Jupiter
شاید بعضی والدین با خودشون فکر کنن "ما که هیچوقت بچه‌مون رو برای بیان نظرات و عقایدش سرزنش نکردیم، ما که هیچوقت منعش نکردیم که فلان عقیده رو نداشته باشه، پس چرا هیچوقت به ما نگفت که فلان عقیده رو داره؟" (فرض کنید مثلا برخلاف خانواده‌اش حجاب رو قبول داره/نداره)…
می‌خواستم یک پی‌نوشت در ادامه یادداشت دیشب بنویسم ولی برای اینکه طولانی‌تر نشه گفتم جدا بنویسم.

نکته‌ام اینه که اگه من خودم مراجع نوجوانی می‌داشتم در همین وضعیت، که بخاطر مخالفت‌های علنی والدینش می‌ترسید عقاید خودش رو بیان و دنبال کنه، من کمکش می‌کردم که تا حد امکان این کار رو بکنه و اصلا اجازه نمی‌دادم که چون از مخالفت والدینش می‌ترسه توجیه کنه که دیگه حالا گیر افتاده و مجبوره در چارچوب والدینش قرار بگیره (مگه اینکه عقیده/تصمیمی که می‌خواد دنبال کنه براش آسیب‌زا باشه). بهش حق میدم که بترسه ها، اما نباید بذارم در همین نقطه متوقف بشه.

می‌خوام این رو بگم که اگر ما فرضا در چنین شرایطی بزرگ شدیم و عقاید و خواسته‌هایی مخالف خانواده‌هامون داریم، اینکه از مخالفت اون‌ها می‌ترسیدیم توجیه خوبی برای دنبال نکردن راه خودمون نیست و مخصوصا الان در بزرگسالی باید مسئولیت بپذیریم و تصمیمات شخصیمون رو دنبال کنیم.
هدف صحبت من در یادداشت بالا این بود که والدین سعی کنن فضای امن رو در حتی صحبت‌هاییشون که خطاب به بچه‌ها نیست هم ایجاد کنن. اما اگر کسی (چه نوجوان چه بزرگسال) در گذشته در چنین شرایط امن و ایده‌آلی قرار نداشته، این دلیل نمیشه که حالا خودش رو قربانی فرض کنه و بار مسئولیت رو از دوش خودش برداره.
👍2
استاد امروز یه جمله کلیدی گفت:
کسی که سختی کشیده، سخت می‌گیره.

یعنی چی سخت می‌گیره؟
یعنی از یه اتفاق ظاهرا ساده و کوچیک، خیلی ناراحت میشه، واکنش‌های شدید نشون میده و به نظر آدم‌های بیرونی اینجوری میاد که داره شلوغش می‌کنه و بهش میگن که چرا انقدر بی‌خودی حساسه، چرا از کاه، کوه می‌سازه.

اما باید بدونیم که این آدم قبلا یه زخم بزرگی خورده و حالا نسبت به کوچک‌ترین چیزی که ممکنه زخمیش کنه یا اون زخمش رو زنده کنه، حساس شده، شاخک‌هاش تیز شده برای اینکه نمی‌خواد دوباره آسیب ببینه. پس به کوچک‌ترین نشونه‌ای واکنش نشون میده و واکنش‌هاش متناسب با مسئله‌ای که پیش اومده نیست، بلکه شدیدتره.

می‌خوام اینو بگم: به جای زدن برچسب حساس، زودرنج، عصبی و کینه‌ای به این آدم‌ها، باید باهاشون مهربون باشیم. چون آدمی که سختی کشیده، سخت می‌گیره :)

#Dropsof_psychology 🧠
9👍5
یکی از بچه‌هام امسال سال سومیه که کلاس اول رو می‌گذرونه. وقتی رفتم سر کلاسشون و دیدمش اینجوری بودم که "ای وای چرا این بچه باز اینجاست؟!"
کاشف به عمل اومد که چی؟ که بچه تنبلی چشم داره!
الهی بگردمش خب این بچه اصلا چیزی رو درست نمی‌دیده که بخواد درست بخونه و بنویسه🫠 هیچوقت هم ندیدم جلوی کلاس نشسته باشه. همین تازگی تونستن براش عینک بگیرن.

بعد فکر کنید چه احساس حقارتی رو به دوش می‌کشه که ۲ سال مونده و هر بار تقریبا همه همکلاسی‌هاش رفتن بالا ولی خودش الان داره ۹ سالش میشه و هنوز کلاس اوله. هر بار آخر سال جشن الفبا گرفتن براش، لوح تقدیر گرفته و فلان، سال بعدش دوباره تو جشن شکوفه‌ها بوده :)
این درحالیه که دوتا برادر بزرگتر داره که از لحاظ درسی و اخلاقی جزو بچه خوبای مدرسه بودن و هستن. اما این بچه ما همیشه جزو بزن بهادرا بوده. همین مقایسه‌ای که با برادراش پیش میاد فشار رو روش خیلی بیشتر می‌کنه. تازه جثه‌اش هم نسبت به سنش کوچولوئه (با دیدنش "فلفل نبین چه ریزه" میاد تو ذهنم).

همین چند روز پیش داشتم تو یه کتابی¹ می‌خوندم که اگه بچه‌ای احساس کنه که خواهر و برادرهاش ازش تو یه زمینه‌ای بهترن، یکی از این ۴ راه احتمالی رو پیش می‌گیره:
۱. تلاش می‌کنه تا در یک زمینه کاملا متفاوت، توانا بشه.
۲. با خواهر/برادرهاش رقابت می‌کنه تا در همون زمینه ازشون بهتر بشه.
۳. یاغی‌گری می‌کنه و سعی می‌کنه انتقام بگیره.
۴. تسلیم میشه و باور می‌کنه که اصلا من نمی‌تونم رقابت کنم.

این بچه فلفل ما هم یاغی‌گری رو پیش گرفته🥲

¹ کتاب: [تربیت سالم در خانه - دکتر جین نلسن]

#از_بچه‌ها 👦🏻
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
11
در کانال دکتر روح‌الله صدیقی خوندم که "سفره موثرترین و پیچیده‌ترین گروه‌درمانی و زبان گفتگوی منطبق با فرهنگ ایرانی است".
داشتم فکر می‌کردم که چقدر جالب و چقدر درست!
دور سفره نشستن واقعا حالت گروه‌درمانی پیدا می‌کنه چون هرکس دور سفره همون مدل بودن همیشگی خودش رو در اون چند دقیقه نشون میده. درست مثل گروه‌درمانی که اعضای گروه همون مدل ارتباط گرفتن و مدل حضور عادی و همیشگیشون رو ناخواسته داخل گروه هم میارن و به نمایش میذارن.

دور سفره هم، اونی که بیشتر حرف می‌زنه و یه بحثی میندازه وسط، در حالت عادی هم احتمالا همینه. در جمع‌های دیگه هم این فرد همون کسیه که اغلب میل به ارتباط برقرار کردن با آدم‌ها داره و شاید حتی موندن در سکوت براش سخته.

اون کسی که وقتی غذا کمه، عامدانه برای خودش کم می‌کشه (یا اصلا نمی‌خوره) که به بقیه برسه، احتمالا همون کسیه که در موقعیت‌های دیگه زندگی هم فداکاری می‌کنه، خواسته‌های دیگران رو به خودش ارجح می‌دونه و خودش رو نادیده می‌گیره.

اون کسی که کمتر توی بحث‌ها شرکت می‌کنه و بیشتر سرش با غذا خوردنش گرمه، احتمالا جاهای دیگه هم آدم کم‌حرفیه و تا کاریش نداشته باشن، صحبت نمی‌کنه، نظر نمیده یا خودی نشون نمیده.

کسی که معمولا کلی از غذا تعریف می‌کنه و به‌به و چه‌چه می‌کنه، کسی که برعکس، فقط وقتی غذا ایرادی داره بهش اشاره می‌کنه، کسی که بیشتر به فکر سیر شدن خودشه و خیلی کاری نداره که به بقیه هم می‌رسه یا نه، کسی که بعد از غذا اصلا کاری به جمع کردن سفره نداره و میره و...
اینا همه می‌تونن نشانه‌هایی از نوع بودن ما در موقعیت‌های دیگه زندگی باشن، یا حداقل نوع بودن ما در جمع خانواده خودمون.

و ما خانواده‌ها هرروز که دور سفره جمع می‌شیم، در واقع هرروز یک گروه پویا تشکیل میدیم که اگه یک گروه‌درمانگر همراهمون بود، از همون کنش‌های دور سفره حسابی نکته در میاورد و ما هی هرروز درمان می‌شدیم و هی هرروز ارتقا پیدا می‌کردیم :))

پی‌نوشت: تاحالا فکر کردید که شما دور سفره چه نقشی رو می‌پذیرید؟ آیا جاهای دیگه همین الگوی ارتباطی رو تکرار نمی‌کنید؟ آیا دوستش دارید و بنظرتون مفیده؟ یا فکر می‌کنید بهتره که تغییر کنه؟

#Dropsof_psychology 🧠
19
تو سریال Parenthood یک زوج درگیر خیانت وجود داره. به این صورت که اول آقا خیلی وقت پیش خیانت کرده، خانم به رو نیاورده و حالا خودشم در مقابل یک خیانت یک‌شبه مرتکب شده. به این میگن خیانت انتقامی.

بعد از اینکه خیانت هر دو رو شد، رفتن تراپی و سعی کردن رابطشون رو بهتر کنن.
خیانت خانم با مربی کلاس نقاشیش بوده، حالا بعد از گذشت مدت کوتاهی، می‌خواد برگرده سر کلاس با همون مربی. به همسرش میگه کلاس نقاشی من قراره شروع بشه و بدون که استادم همون فلانیه و من هم شرکت خواهم کرد. از الان دارم خودم بهت میگم که بدونی.
وقتی همسرش مخالفت می‌کنه که نه و من راحت نیستم و... خانم چی میگه؟ میگه "اون یه مسئله‌ای بود که بنظرم باید سعی کنیم ازش بگذریم. یعنی به من اعتماد نداری؟"

خیلی دوست دارم نظرات شما رو بشنوم اگر دوست داشته باشید باهام به اشتراک بذارید. هم کامنت هست و هم دایرکت (گوشه پایین صفحه).
حق رو به کی می‌دید؟
آیا آقا حق داره حساس باشه؟
آیا درسته که خانم با همون استاد برگرده سر کلاس؟ (فرض کنید که خانم واقعا قصد تکرار خیانت رو نداره).

من هم بعدش در یک یادداشت جدا نظرم رو میگم.

Series: [Parenthood]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
1
Drops of Jupiter
تو سریال Parenthood یک زوج درگیر خیانت وجود داره. به این صورت که اول آقا خیلی وقت پیش خیانت کرده، خانم به رو نیاورده و حالا خودشم در مقابل یک خیانت یک‌شبه مرتکب شده. به این میگن خیانت انتقامی. بعد از اینکه خیانت هر دو رو شد، رفتن تراپی و سعی کردن رابطشون…
خب!
بنظر من رفتار این خانم خیلی غیرمنصفانه‌ست. قطعا خیانت آقا برای این خانم یه مسئله ساده‌ای نبوده که بنظرش لازم باشه "دیگه حالا ازش بگذریم چون گذشته و تموم شده". چطور حالا انتظار داره که خیانت خودش برای همسرش اینطور باشه؟ چطور انتظار داره آقا راحت باهاش کنار بیاد؟ نکنه چون اول آقا خیانت کرده، خانم خودش رو محق می‌دونه؟ انگار که خیانت خودش رو چون کوتاه بوده و در مقام انتقام بوده، خیلی هم خیانت نمی‌دونه و زیاد به آقا حق نمیده که بی‌اعتماد شده باشه.

بهرحال نکته مهم اینه که اعتماد خودبه‌خود ایجاد نمیشه. اعتماد ساختنیه، باید در طرف مقابل ایجادش بکنی! نه اینکه بشینی پا رو پا بندازی و انتظار داشته باشی آدما بهت اعتماد کنن. در خیانت هم نمیشه صرفا بگی من درست شدم و دیگه گذشت و تموم شد، مطمئن باش تکرار نمیشه و بعد هم انتظار داشته باشی که طرف بپذیره و خیالش راحت باشه.

اصلا اعتماد یعنی چی؟ یعنی پیش‌بینی‌پذیری!
ما زمانی به کسی اعتماد داریم که تا حد زیادی رفتارهاش برامون قابل پیش‌بینی‌ شده باشه (از جنبه مثبت البته. نه اینکه طبق تجربه بتونیم پیش‌بینی کنیم طرف الان جوش میاره و می‌زنه یه چیزی می‌شکونه. این قابل پیش‌بینی هست ولی نمیگیم باعث اعتماد میشه)
یعنی اون شخص به صورت مستمر رفتارهای تکراری مثبتی از خودش نشون داده و این باعث شده که من بتونم بهش اعتماد کنم و با خودم بگم که خب، به احتمال زیاد این آدم به من آسیب نمی‌زنه.

پس
۱. اعتماد ساختنیه
۲. چطور باید بسازیمش؟ با نشون دادن رفتارهای مثبت تکراری، تا بتونیم از جنبه مثبتی برای طرف مقابل قابل پیش‌بینی بشیم.

حالا کسی که مرتکب خیانت شده، اعتماد طرف مقابلش رو پودر کرده، پس باااید تا یک مدت عامدانه رفتارهای اعتمادبرانگیز داشته باشه، حتی اغراق‌شده.
پس رفتار درست برای این خانم قصه ما به جای اینکه اینطور حق به جانب بگه که من میرم کلاس و انتظار دارم تو دیگه به من اعتماد داشته باشی، در واقع این بود که بگه باشه، من (حداقل این ترم) کلاس رو نمیرم تا بتونم برات امن و قابل پیش‌بینی بشم و اعتماد از دست رفته تو رو دوباره بدست بیارم. این کار رو بخاطر رابطمون انجام میدم. پس در واقع به نفع خودم هم هست.
اما خب این کارو نکرد، کلاس رو رفت، آقا هم حساسیت‌های خودش رو نشون داد و دوباره به چالش خوردن.

پی‌نوشت: آقا هم چون خیانت کرده بوده باید به سهم خودش همه این کارا رو انجام بده، من الان راجع به خانم صحبت کردم. اما نمی‌تونیم بگیم چون آقا اول خیانت کرده الان حق نداره حساس و ناراحت باشه.

Series: [Parenthood]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍41👏1
Drops of Jupiter
این بچه فلفل ما هم یاغی‌گری رو پیش گرفته🥲
بچه فلفل ما امروز اصلا فلفلی نبود🥲
ناراحت بود، خیلی ناراحت. انقدر که اصلا نمی‌تونست باهام صحبت کنه.
چون به دلایلی، ۲ روزه که منتقلش کردن به نوبت عصر مدرسه. حالا یهویی دوست‌هاش و معلم آشناش رو از دست داده و وارد دوره عصری شده که خیلی کم‌جمعیت‌تره و برنامه‌های خاص مدرسه شاملش نمیشه. حتما احساس جدا افتادن و تنهایی شدیدی داره. مامانش بهم گفته بود که از وقتی فهمیده، گفته دیگه نمیرم مدرسه و واقعا هم یکی-دو روز نرفت.

امروز بعدازظهر رفتم دنبالش و پیداش کردم. پیش بچه‌های دیگه نبود. از دور که من رو دید، لبخندی زد ولی یه قدم به عقب برداشت و می‌خواست که خودش رو پشت دیوار قایم کنه. اما وقتی بهش اشاره کردم که بیاد، با کمی تردید اومد. البته لبخند همینجا تموم شد. از اینجا به بعد در طی ۱۵ دقیقه‌ای که پیشش بودم، ۹۹٪ پاسخ‌هاش بهم فقط سکوت بود.

می‌تونید تصور کنید که با بچه‌ای حرف می‌زنید، ازش یه سری سوال ساده حال و احوال می‌پرسید ولی نه تنها یک کلمه هم جواب نمیده، بلکه نگاهش رو هم صاف دوخته به روبروش، با یه اخم ریز و حتی یک لحظه هم نگاهتون نمی‌کنه؟
چه احساسی بهتون دست میده؟

- حالت چطوره؟ + ....
- دلم برات تنگ شده بود. می‌خواستم ببینمت. +....
- اومدی نوبت عصر؟ +....
- حرف نمی‌زنی باهام؟ +....

این روند خیلی طولانی‌تر از اینا بود و من احساس مزاحم بودن پیدا کرده بودم😅 میذاشتم سکوت کنه و خودم هم گاهی سکوت طولانی می‌کردم که فقط کنارش باشم. اما همزمان تردید داشتم. اینکه الان جوابم رو نمیده، از اینه که نمی‌خواد اینجا باشه و من باید بچه رو راحت بذارم؟ آیا دارم بهش فشار میارم؟ یا حرف نزدنش از اینه که انقدر ناراحتیش زیاده که نمی‌تونه بیانش کنه؟

پس بهش گفتم من خوشحال میشم باهات صحبت کنم اما اگه دوست نداری اشکالی نداره، می‌تونی بری. ولی نرفت. باز نمی‌دونستم نرفتنش از اینه که خجالت می‌کشه پاشه بره؟ یا واقعا ترجیح می‌داد بمونه؟
پس بین صحبت‌هام بازم برای محکم‌کاری بهش گفتم که مجبور نیست پیشم بمونه. اما موند. پس ترجیح دادم بودنش رو به فال نیک بگیرم.

درسته جوابم رو نمی‌داد ولی خب صدام رو که می‌شنید. از یه جایی به بعد دیگه برام مهم نبود که با خودش چی فکر می‌کنه، فقط می‌خواستم این حرف‌ها رو بزنم که بشنوه. پس بهش گفتم که وقتی شنیدم عصری شده، فکر کردم که حتما چقدر باید براش سخت باشه. بهش گفتم خیلی طبیعیه که الان ناراحت باشه و من هم اگه جاش بودم حتما ناراحت می‌بودم. گفتم می‌دونم الان که اولشه سختشه، اما قول میدم اگه به اومدنش ادامه بده، آسون‌تر میشه. که اگه خونه بمونه، دوستی هم پیدا نمی‌کنه و همه چی فقط سخت‌تر میشه.

یه نگاه به بچه‌های دیگه انداختم و گفتم بچه‌های عصر رو نمی‌شناسی، نه؟
و حدس بزنید چی شد؟! جوابم رو داد! بلافاصله و تندی گفت: بعضیاشونو می‌شناسم.
درحالیکه تو دلم اینجوری بودم که "حرف زد باهامممثنثاثخثج🥹" ادامه دادم که پس بیشترشون رو نمی‌شناسی. بخاطر همینه که نمیری پیش بچه‌ها؟ چون بیشترشون جدیدن؟ البته منم همینجوری بودم. هنوزم هستم راستش. منم وقتی وارد یه جمع جدید میشم ترجیح میدم یه مدت بیرون و دور وایسم و دوست شدن با آدمای جدید سختمه.

در نهایت بهش گفتم من دوست دارم هر هفته که میام این ساعت ببینمش چون همیشه از دیدنش و صحبت باهاش خوشحال میشم و اینکه جاش صبح‌ها تو مدرسه خیلی خالیه اما امیدوارم چند هفته دیگه بتونه برام تعریف کنه که نوبت عصر بهش خوش می‌گذره. یا حتی اگه خوش نمی‌گذشت بتونه بهم بگه که چی اذیتش می‌کنه.

معاون داشت صداشون می‌کرد سر کلاس. می‌خواستم آماده‌اش کنم که باهم بریم (چون خودش نمی‌رفت)، که یکی از بچه‌ها اومد پیشمون و تعریف کرد که قبل از اینکه من بیام بچه فلفل داشته چه دسته گلی آب می‌داده. یهو دیدم بچه فلفل خودش به شیطنتش خندید! خندید و از گوشه چشم نگاهم کرد. منم نه به شیطنتش، که به خنده‌اش، خندیدم. بعدشم دوستش بلندش کرد و کشان‌کشان و خندان با خودش بردش. بنظرم این بهترین حالتی بود که می‌شد بچه فلفل بره سر کلاس :)

ولی نمی‌تونستم منکر سنگینی غمی بشم که بعد از رفتنش از خودش پیشم جا گذاشته بود🥲

#از_بچه‌ها 👦🏻
12😢4
آقا من نمیدونم چجوری به این کوچولوهای کلاس اولی تفهیم کنم که من دقیقا چه روزایی مدرسه هستم😅
فرضا من دوشنبه و سه‌شنبه مدرسه‌ام، بهشون میگم من این دو روز هستم اگه باهام کاری داشتین بیاید پیشم. ولی روزهای هفته رو بلد نیستن و متوجه نمیشن دوشنبه و سه‌شنبه، کِیه🌚

بعد این میشه که یکیشون اون روز دوئیده اومده دم اتاق من پیدام کرده، میگه کجا بودی من هرروز هزار بار اومدم دم اتاقت نبودی😭😂 (تازه یک روز بود که فهمیده بود اتاق من کجاست🌚)
بهش میگم وای ببخشید ولی من هرروز مدرسه نیستم، فقط دو روز هستم، فلان و فلان. میگه من سواد ندارم هنوز نمیدونم اینا چه روزی‌ان😭
وای هم خندم می‌گیره هم دلم می‌سوزه😂

میگم حالا چیکارم داشتی که هی میومدی؟ چیزی شده؟ میگه هیچی می‌خواستم ببینم چطوری، چیکار می‌کنی تو اتاقت🥲
بنظرم زبل‌خان می‌خواد از زنگ تفریح در بره که نره تو حیاط😏 چون قبلا هم خودش گفته هم خودم دیدم که بدش میاد بره تو حیاط. یکی-دو بار با خودم بردمش تو اتاق اما اگه مطمئن بشم که مسئله خاصی براش پیش نیومده و واقعا برای پیچوندن میاد پیشم، با خودم می‌برمش حیاط😅

بار آخری زنگ تفریح اومده بود و نمی‌رفت. بهش میگم خب دیگه بیا بریم حیاط. گفت تو برو من می‌مونم اینجا نگهبانی میدم😂😂

#از_بچه‌ها 👦🏻
🤣1411
رفته بودم دکتر. داشت معاینه‌ام می‌کرد، پرسید "دانشجویی؟" اومدم سریع بگم "بله" که یهو یه چیزی تو ذهنم روشن شد که عهه، من دیگه دانشجو نیستم🥲
می‌خواستم به زور خودم رو دانشجو حساب کنم، می‌خواستم بگم هنوز کارای فارغ‌التحصیلیم رو انجام ندادم پس دانشجوام، ولی بالاخره برای اولین بار گفتم "نه، دانشجو نیستم"😪💔

آه احساس می‌کنم یک بخش موردعلاقه‌ام از هویتم رو از دست دادم، من واقعا دانشجو بودن و دانشگاه رفتن رو دوست دارم🥲

تازه، توضیحات پروفایل کانال رو هم تغییر دادم و "دانشجو" رو با قلبی آکنده از اندوه پاک کردم 🫠

پی‌نوشت: بماند که تو رشته ما همیشه باید "دانش‌جو" باشیم ولی خب این مستقل درس خوندنه، اون دانشجوییه نمیشه🥲
پی‌نوشت‌تر: حالا اینکه چرا اصلا دکتر این سوال رو پرسید، نمی‌دونم😶

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
15😢4
برای بعضی افراد عجیبه که چرا کسی باید داوطلبانه خودش رو بندازه وسط مشکلات و دردهای مردم؟

من بیشتر مسائلی که بخاطر کارم باهاشون روبرو میشم، مثلا مسائل بچه‌ها و مراجع‌ها و سختی‌ها و خستگی‌های هیجانی که بعضی روزها باهاش مواجه میشم رو به خانواده‌ام نمی‌گم.

چون اولا نگران خود من میشن که وای ببین با چه مسائلی سروکله می‌زنه (درحالیکه برای خودم اونقدر حساسیت‌برانگیز نیست که برای اونا هست)، دوما برای اون شخص مسئله‌دار ناراحت میشن و خب چرا بیخودی وقتی ضروری نیست ناراحتشون کنم و سوما اینکه احتمالا با چنین جمله‌ای از طرفشون روبرو میشم یا حداقل تو فکرشون میاد که "برای همین چیزا می‌گفتیم نرو سمت این رشته". والدینم از اول نگران فرسوده شدن من بودن. منم بهشون حق میدم. خودم هم قبل از ورود به این رشته، این نگرانی رو داشتم. اوایل هم واقعا حساسیتم بیشتر بود اما خب، خوشبختانه یا متاسفانه حساسیتم کمتر شده.

گرچه بازم گاهی اون احساس سنگینی و پیچیدگی رو تجربه می‌کنم، ولی با انجام یه سری کارها سعی می‌کنم این گره‌ها رو باز و سنگینی‌ها رو سبک‌تر کنم. آره، گاهی شب تا صبح خواب بچه‌ها و مدرسه رو می‌بینم، گاهی صبح که بیدار میشم اولین چیزی که به ذهنم میاد اینه که برای مراجع x باید فلان کارو کنی و گاهی در طول روزهام حین انجام کارهای مختلف خیلی رندوم فکرم مشغول یه مراجع یا کلاس‌های این هفته‌ام میشه و بسیار به این فکر می‌کنم که "برای فلانی باید چیکار کنم؟!" اما با وجود همه اینا من فکر می‌کنم بازم اوضاع واقعیم نسبت به تصور عموم و اطرافیانم از این کار و رشته بهتره.

عموم مردم معمولا فکر می‌کنن که اوه اوه مشاور/روانشناس شدی که بشینی پای درد مردم؟ دیگه فرسوده میشی و تمام. انگار که مثلا اگه شغل دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم، احتمال فرسایش دیگه وجود نداشت😅
آخه من فکر نمی‌کنم شغلی وجود داشته باشه که درگیری ذهنی یا سختی‌های دیگه‌ای با خودش نداشته باشه. فکر نمی‌کنم کسانی وجود داشته باشن که وقتی ساعت کاریشون تموم شد، واقعا مسائل کاری رو کات کنن و با خودشون تا روز کاری بعد حمل نکنن (حداقل تو ذهنشون کات نمیشه) و خب کار و رشته من هم از این موارد مستثنی نیست و خیلی طبیعیه که مثل هر شغل دیگه‌ای با خودش درگیری و مشغولیت ذهنی و غیرذهنی بیاره.

منم نمیگم که اصلا چنین اتفاقی نمیوفته، چرا ممکنه، خستگی جسمی و ذهنی و فرسودگی مقطعی ممکنه داشته باشه چون سخته ولی خب هر شغلی سخته. اگه مشاوره نمیومدم هم می‌رفتم سراغ یه شغل دیگه با یه سری سختی‌های دیگه. حداقل سختی‌های این کار رو خودم آگاهانه انتخاب کردم🤷🏻‍♀️ و در کنار سختی‌هاش کلی هم آورده برام داره. برای چشیدن سختی‌هاش هم منتی سر کسی ندارم، همه‌اش پای خودمه.

پی‌نوشت: در ضمن اون "فرسودگی"ها قابل تعدیل هستن اگه نذاری تلنبار بشه روی هم.

پی‌نوشت‌تر: من با همه اینا کنار میام ولی بعد برای بار هزارم می‌بینم که در تعریف رشته مشاوره نوشته‌ان "مشاوره در مقایسه با روانشناسی با مسائل سطحی و روزمره مواجهه" 🙂🔪
منی که روزانه ذهنم بخاطر مسائل "سطحی" مشغول میشه:
مراجعینی که میان و بخاطر مسائل سطحیشون اشکشون در میاد:
بچه‌هایی که بخاطر مسائل سطحی‌ای که تجربه کردن الان دچار مشکلات مختلفن:

این یک جمله بیشتر منو فرسوده می‌کنه تا همه چیزای دیگه🥸

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9
پسرک جلوی دفتر چمباتمه زده بود. هم‌قدش شدم و پرسیدم که چی شده که اینجاست؟ گفت آقای ناظم گفته اینجا باشم چون یکی رو کتک زدم. پرسیدم چی شد که کتکش زدی؟ گفت بچه‌های دیگه یادم میدن! بقیه بهم میگن که برو فلانی رو بزن!
یه‌کم باهاش صحبت کردم و فهمیدم "نه گفتن" سختشه. همون جا با هم یک داستان درمورد ابرازگری و نه گفتن خوندیم که تو گوشیم داشتم. داستان زرافه‌ای که همه حیوونا فکر می‌کردن صندلیه و روش می‌نشستن و زرافه هم با اینکه ناراضی بود ولی اعتراضی نمی‌کرد. آخر داستان بچه فهمید که خودش هم وقتی کسی بهش میگه فلان کار بد رو بکن، مجبور نیست انجامش بده و می‌تونه بگه "نه!" یا اگه طرف خیلی گیر بود، می‌تونه فرار کنه.

زنگ تفریح بعدی که رفت حیاط، رفتم سراغش. دویید اومد بهم گفت که الان فلانی بهم گفت بیا بریم دعوا ولی من گفتم نه! و از پیشش رفتم. وقتی بهش گفتم "ایول، بزن قدش!" خوشحالیم واقعی بود.

اما اصلا چرا نه گفتن برای این بچه سخته؟
چون تو خونه طوری باهاش رفتار میشه که براش جا افتاده اگه کاری رو که ازم می‌خوان، انجام ندم، اگه همونجوری نباشم که ازم می‌خوان، کتک می‌خورم، آسیب می‌بینم، برام عواقب سنگین داره. پس از ترسم نه نمیگم که اون آسیب‌ها رو نبینم.

بعضی والدین به خیال اینکه بچه ازشون "حساب ببره" به تربیت خشن و تنبیه رو میارن. غافل از اینکه در این صورت بچه فقط از خود والدین حساب نمی‌بره، بلکه از همه می‌ترسه و حساب می‌بره. چون فقط والدین نیستن که بچه بهشون نه نمیگه، بلکه دیگه به هیچکس نه نمیگه. نه تنها به والدین، بلکه نه به بچه بزرگتر از خودش، نه به غریبه تو خیابون، نه به رفیق نابابی که بهش چیزی تعارف کنه، نه به کسی که زورش کنه کار آسیب‌زایی انجام بده و نه به هیچکس و هیچ موقعیت دیگه‌ای نه نمیگه چون براش جا افتاده که نه گفتن مساویست با آسیب دیدن.

حالا من هرچقدر هم با این بچه روی ابرازگری و نه گفتن کار کنم، تا وقتی روند خونه همینه، بخش زیادی از چیزایی که من شاید یادش بدم از دست میره. بخاطر همینه که میگن این والده که در اصل باید تغییر کنه تا بچه هم بتونه بهتر و راحت‌تر تغییر کنه. البته من اینارو برای والدینش هم توضیح دادم که بدونن عواقب این مدل تربیتی به کجا می‌رسه. حالا آیا می‌پذیرن که تغییر کنن؟ من نمیدونم.

اسم کتاب کودکی که خوندیم راجع به جرئت‌ورزی و نه گفتن:
[من صندلی نیستم - راس بوراک - نشر پرتقال]
به طرز بانمک و جذابی این مسئله رو باز کرده برای بچه‌ها.

#از_بچه‌ها 👦🏻
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
17👍1
Drops of Jupiter
بهش گفتم خیلی طبیعیه که الان ناراحت باشه و من هم اگه جاش بودم حتما ناراحت می‌بودم. گفتم می‌دونم الان که اولشه سختشه، اما قول میدم اگه به اومدنش ادامه بده، آسون‌تر میشه.
بچه فلفل رو یادتونه؟
از وقتی منتقل شد به نوبت ظهر و ناراحت بود و باهاش صحبت کردم، هر هفته دورادور (و گاهی هم از نزدیک) حواسم بهش بود و زیر نظر داشتمش. این یعنی که به اومدنش ادامه داد و من هر هفته تو مدرسه دیدمش.

امروز دوباره رفتم سراغش با یک کتاب. انگار حالش بهتر بود. نگاهم می‌کرد. لبخند ریز خاص خودش که همراه با یه‌کم تردیده رو به لب داشت. قبول کرد که باهم کتاب بخونیم. یک کتاب مصور بامزه رو انتخاب کرده بودم.

کتاب راجع به پروانه‌ایه که موقع مهاجرت، از دوستاش جا مونده و حالا برای اینکه دوباره پیداشون کنه باید این همه راه باقیمونده رو تنهایی پرواز کنه. پروانه می‌ترسه و نگرانه که نتونه از پسش بر بیاد. دلش می‌خواد یه جای گرم و نرم و امن برای خودش پیدا کنه و اصلا بیخیال تلاش کردن بشه. اما بالاخره به ترس‌هاش غلبه می‌کنه و تلاش می‌کنه. گاهی تلاش‌هاش با شکست مواجه میشه، اول مردد میشه اما بعد ادامه میده و تسلیم نمیشه تا بالاخره کل اون مسیر رو طی می‌کنه و به دوستاش می‌رسه.

آخرش به بچه فلفل گفتم که وقتی این کتاب رو می‌خونم یاد اون میوفتم. چون اونم اولش دلش نمی‌خواست نوبت ظهر بیاد مدرسه و ترجیح می‌داد خونه بمونه، اما با این وجود مثل پروانه‌هه ادامه داد. ادامه داد و هرروز اومد مدرسه و این ادامه دادنه بنظرم خیلی مهمه.

این بار هم مثل دفعه پیش ۱۵ دقیقه پیشش بودم. اما این بار برخلاف ۱۵ دقیقه قبلی هم نگاهم می‌کرد، هم وقتی داستان رو می‌خوندم گاهی یواشکی یه نگاه بهش می‌انداختم و می‌دیدم نامحسوس خنده‌اش گرفته و هم باهام یه مکالمه داشت. بهش که گفته بودم اگه ادامه بدی، وضعیت بهتر میشه😌

اسم کتابمون: [پروانه‌ای که دست از تلاش برنداشت - راس بوراک - انتشارات مهرسا]

#از_بچه‌ها 👦🏻
#Dropsof_books 📚
15
۴ روزه که ۲۶ سالم شده.
همون روز راجع بهش چیزی ننوشتم چون نمی‌دونستم چی بنویسم. امشب نشستم دوباره ببینم چی می‌تونم بنویسم و بازم نتونستم.
تا اینکه یک ساعت بعدش، خیلی اتفاقی آهنگی که از گروه Sleeping At Last دوست دارم پلی شد و رایان اونیل، خیلی قشنگ‌تر از هرچیزی که من بخوام بگم، خوند:
چقدر نادر و زیباست که ما اصلا وجود داریم

همین.
حالا که این اتفاق نادر و زیبا نصیب من شده، امیدوارم که درست ازش استفاده کنم و امیدوارم که اثر مثبتی ازش به جا بمونه.

🎶 [Saturn - Sleeping At Last]

#Dropsof_birthday 🎊
#Dropsof_poetry 📜
13🎉2🔥1