Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
حتما متوجه جریان فردگرایی که مدتیه در افکار عمومی و مخصوصا در فضای مجازی افتاده، شدید.
همین گفتمانی که میگه اولویت زندگی خودت باش، هرکی بهت چپ نگاه ‌کرد رو حذف کن، خواست خودت رو به همه چی ترجیح بده و...
این کارا به خودی خود بد نیست، اما وقتی حالت افراطی و ۱۰۰٪ داشته باشه که مثلا اولویتم در تصمیم‌گیری‌هام فقط خودم باشم و لاغیر یا هرچیزی و هرکسی که اذیتم می‌کنه رو بخوام از ریشه حذف کنم، اینه که اشتباهه.

بعد همین فردگرایی رو وقتی میاری تو زندگی مشترک، ازدواج کلا می‌پاشه. همونطور که تاثیرش رو در آمار طلاق داریم می‌بینیم. چون اون زندگی دیگه ازدواج نیست، شاید عقدی بین دو نفر امضا شده باشه اما در واقع اون‌ها دوتا آدم مجردن که دارن یه جا زندگی می‌کنن. در همچین حالتی زن و مرد هرکدوم بنا به منافع فردی تصمیم می‌گیرن، هرکدوم بدنبال خوشی‌ها و علایق خودشه، هرکی می‌خواد حرف، حرف خودش بشه. درصورتیکه در زندگی مشترک حتما باید به نفع رابطه از برخی منافع فردی گذشت. در زندگی مشترک نمی‌تونی اولویت اول زندگی خودت باشی؛ چون اولویت اول، رابطه‌ست.

حالا تاثیر دیگه فردگرایی، بدتر از پاشیدن خانواده و طلاق، می‌دونید چیه؟ سقط عمدی :)
متاسفانه متاسفانه قبح سقط عمدی داره ریخته میشه (یا شده!) با توجیهاتی مثل اینکه بدن خودمه! خودم برای بدنم تصمیم می‌گیرم! من بچه دوست ندارم، من شرایط و آمادگی بچه‌داری ندارم، کی پولشو میده، پس بچه رو حذف می‌کنم. این چیه؟ فردگرایی. اینکه من اولویت اول زندگی خودم هستم، حالا اشکالی نداره بخاطرش یه آدم بی‌گناه رو هم بکشم. بله؟ زیادی تلخ بود؟ لفظ کشتن تند بود؟ ولی خب همینه. جنین هم همونقدر یک انسان و جانداره که من هستم. سقط عمدی هیچ فرقی با این نداره که یه تفنگ یا چاقو بردارم و کسی رو عمدا بکشم. حالا هر توجیهی هم که می‌خوای پشتش بذار.

رویکرد سالم درمورد "رضایت" اینه که ما نه تماما به دنبال جلب رضایت دیگران باشیم و خودمون رو نادیده بگیریم، و نه اینکه کلا دیگران رو نادیده بگیریم و تماما به دنبال رضایت خودمون باشیم. تعادل همیشه جوابه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍11👏2
چند وقت پیش با یه خانم اهل ادبیات صحبت می‌کردم، بهم گفت می‌دونی چرا زبان فارسی انقدر شاعر بزرگ داره؟
چون فارسی زبانیه که پیام‌های غیرمستقیم و زیرپوستی و بعضا مبهم زیاد داره. همین چیزا خوراک آرایه‌های ادبی و شعر و داستان نوشتن هستن.
از اون طرف، چرا زبان آلمانی انقدر فیلسوف و روانشناس بزرگ داره اما شاعر و ادیب خیلی کم داره؟ چون خیلی زبان دقیق و رُکیه، پیام‌هاش رو مستقیم و کامل می‌رسونه و این شفافیت، لازمه انتقال مباحثی مثل فلسفه و روانشناسی هستش اما به درد شعر و ادبیات نمی‌خوره.

دیدم چقدر راست میگه. ما کلا در فرهنگ صحبت کردنمون هم یک حالت غیرمستقیم داریم. حالا با عنوان حفظ ادب یا هرچی. ولی خیلی وقت‌ها دقیقا اون خواسته اصلی و اون منظور اصلیمون رو مستقیم نمیگیم و این باعث سو برداشت میشه. یک مثالش همین فرهنگ تعارف کردنمونه. مثال دیگه‌اش باور به اینه که "همه چی رو که نباید گفت، طرف خودش باید بفهمه". یا حتی اینکه "نه گفتن" سختمونه. یه مثال دیگه اینه که وقتی از هم دلخوریم، ترجیح میدیم خودخوری کنیم یا قهر کنیم یا تو ذهنمون هزار جور تفسیر مختلف از رفتار طرف مقابل ببافیم، جای اینکه بریم واضح بگیم آقا مشکل من اینه. قبول دارید که اصلا این کار سختمونه؟ این که صاف بریم بگیم من دلخور و ناراحتم، به این دلیل و این دلیل؟ سخته، چون فرهنگمون ما رو اینطور بار آورده که خیلی به رو نیاریم، به جاش غیرمستقیم عمل کنیم.

یه سری اسطوره و باور فرهنگی هم داریم که عدم شفافیت رو تقویت می‌کنن مثل اینکه دختر اگه بار اول به درخواستی جواب منفی میده، داره ناااز می‌کنه (🤦🏻‍♀️) نه اینکه واقعا نخواد. یا مرد حتی اگه راضیه، نباید اینو خیلی نشون بده. یا اگه یه چیزی می‌خوای، نباید خیلی مستقیم اینو به زبون بیاری.

بطور کلی، میشه گفت که در فرهنگ ما مبهم و غیرمستقیم بودن، تایید و تشویق میشه. این از طرفی ادبیات و هنر ما رو غنی و زیبا می‌کنه یا ادب و ملاحظه‌گری رو ارزشمند می‌کنه، اما از طرف دیگه اگه تعادل رو حفظ نکنیم، روابطمون رو دچار خدشه می‌کنه چون همین عدم شفافیت یکی از مهمترین دلایل مشکل پیدا کردن روابطه. همین میشه که دو نفر احساس می‌کنن زبون همدیگه رو نمی‌فهمن، یا هی از دست هم دلخور میشن ولی چون راجع بهش صحبت نمی‌کنن و فقط ازش می‌گذرن، چیزی بهتر نمیشه.
بخاطر همین، ما خیلی باید روی شفاف بودن و اینکه اون خواسته و پیام واقعی و درونیمون رو صحیح به طرف مقابل برسونیم، کار کنیم؛ این چیزیه که احتیاج به تمرین داره.

#Dropsof_psychology 🧠
9👍7
کودکانه‌هایم تمامی ندارد
دور حیاط می‌چرخن و با التماس میو میو می‌کنن. حتی وقتی در رو براشون باز می‌ذاریم که برن بیرون هم نمی‌تونن خودشون رو باریک کنن از لای در برن. 😒

یعنی واقعا هیچی از گربه بودن در اون‌ها نمونده و هیچ مراقبتی از خودشون نمی‌تونند بکنند
حالا اینا که گربه‌ان و ما این کارو باهاشون کردیم، شاید دقت کرده باشید که با آدم‌های اطرافمون هم چقدر ممکنه این کارو بکنیم.
چه کاری؟
مسئولیت‌هاشون رو ازشون می‌گیریم و در نتیجه اون‌ها رو تبدیل به افرادی ناتوان می‌کنیم.
چجوری مسئولیت‌هاشون رو ازشون می‌گیریم؟
با انجام دادنشون! یعنی به جای اینکه بذاریم مثلا خود بچه اتاقش رو مرتب کنه، خود بچه به فکر انجام تکالیفش باشه، خود جوان مخارجش رو تامین کنه، خود همسر بیاد و تو بچه‌داری مشارکت کنه و... همه این کارا رو ما براشون و به جاشون انجام می‌دیم.

ما هی تکالیف بچه رو پیگیری می‌کنیم که نوشتی؟ نوشتی؟ فلان کتابت رو برداشتی؟ عه، خوراکیت رو جا گذاشتی؟ اشکال نداره من برات میارم!
ما همه کارهای خونه و همه کارهای نگهداری از بچه رو انجام می‌دیم بدون اینکه مسئولیتی رو برای پدر لحاظ کنیم و اصلا کاری رو ازش بخوایم.
ما فرزند جوانمون رو دائما و کاملا از لحاظ مالی حمایت می‌کنیم و نمیذاریم آب تو دلش تکون بخوره و احساس کنه خودش باید بتونه زندگیش رو جمع کنه.
یا آقا همسرش رو اصلا وارد مسائل مالی نمی‌کنه تا اون نگران نباشه و دغدغه نداشته باشه.

همین میشه که پسفردا اون بچه که بزرگ شد خودش از پس مسئولیت‌ها و زندگی خودش برنمیاد، بخاطر همین اعتمادبنفس تنهایی انجام دادن کاری رو هم نخواهد داشت.
اون جوونه هم نمیره سرکار، یا میره و با کوچکترین سختی‌ای میاد بیرون چون خیالش از ساپورت مالی راحته.
یا بچه‌ای بدنیا میاد و بزرگ میشه اما پدرش هیچ ارتباط خاصی باهاش نداره،
یا خانم خونه هیچ از مسائل مالی و مخارج سر در نمیاره پس انتظارات غیرمنطقی داره.

درسته که ما با خیرخواهی، به قصد کمک، از روی نگرانی و هرچی این کارا رو می‌کنیم اما در هر صورت، ما با مسئولیت‌پذیری بیش از حد، دیگران رو تبدیل به افرادی بی‌مسئولیت و بی‌دست‌وپا می‌کنیم، چه اون دیگران گربه‌های خیابون باشن، چه بچمون باشه، چه همسر، چه همکلاسی و...

#Dropsof_psychology 🧠
8👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گبور مته برای مخاطب ایرانی، بیشتر از کتابهاش با اینستاگرام شناخته شده.
مته متخصص تروماست شاید چون خودش ترومای هولوکاست رو داشته.
ابعاد هولوکاست برای ما سوال برانگیزه، ما معتقدیم عددی که به عنوان کشتار یهودیان داده میشه اغراق شده اس اما واقعیت اینکه یهودیانی بودند که به اتاق‌های گاز هدایت شدن و در اردوگاه‌هایی شکنجه شدن وجود داره و قابل انکار نیست.
اونجایی که میگه غزه آشویتس نیس و با اونجا قابل مقایسه نیست رو قبول ندارم چون اتفاقی که در فلسطین طی ۷۰ سال افتاده خیلی وحشتناک‌تر بوده، اما ویدیو ارزش دیدن و منتشر کردن داره.
قربانی هولوکاست که حالا داره از ظلم و وحشی‌گری اسرائیل انتقاد می‌کنه:
پ.ن: زحمت زیرنویس کردن این ویدیو رو خانم دکتر حجتی کشیدن تا به سهم خودشون عکس‌العملی مقابل این وحشت داشته باشن. معیار قضاوت خوبیه، روان‌شناسی که در مقابل این فاجعه هیچ نشانی از همدلی با همراهی نداره، چطور می‌تونه با مراجعش همدلی داشته باشه؟

@yekravanshenaas
😢41
چند وقت پیش تو قسمت جینگولی‌فروشی یه کتابفروشی می‌گشتم، با دیدن ظروف سرامیکی دست‌ساز و محصولات گلدوزی شده‌اش دلم رفت. فهمیدم بعد از گذشت ۳ سال از بالاخره دنبال کردن علاقه اصلیم، هنوزم یه گوشه‌ای از دل من پیش هنر و کار هنری مونده. فهمیدم بعد از دنبال کردن بزرگ‌ترین حسرت زندگیم، حالا حسرتم شده هنر؛ همون چیزی که ازش گذشتم بخاطر علاقه اصلیم: مشاوره.

فهمیدم که آدمی هیچوقت کاملا راضی و خوشحال نیست و این یک مرضه که ما در این دنیا بهش دچاریم. به قول فروید ما دائما بین ارضای تنش‌های مختلف گیر افتادیم و جز لحظاتی کوتاه، در آرامش نیستیم. یک نیاز و تنش رو ساکت می‌کنی، یکی دیگه ظاهر میشه. میری دنبال چیزی که همیشه می‌خواستی، یهو یه جایی ذهنت میگه اون یکی مسیرم هنوز می‌خوای ها... ولی به جفتش که نمی‌تونی برسی بدبخت، حالا بسوز🫠

کتابخانه نیمه‌شب خودم رو که تصور می‌کنم، کتابخانه‌ای که همه زندگی‌های ممکنی که می‌تونستم داشته باشم رو توی کتاباش جا داده، می‌بینم که قطعا توش یک کتاب هست که من در اون سازنده ظروف گوگولی سرامیکی‌ام. تو یه خونه قدیمی زندگی می‌کنم که طبقه پایینش کارگاهمه. با گِل ظروف یا زیورآلات سرامیکی رو می‌سازم و با دست‌هام بهشون شکل میدم، می‌پزم و بعد دونه دونه رنگ و نقاشیشون می‌کنم.

تو یه کتاب دیگه گلدوزی رو ادامه دادم و قاب، کیف، لباس و نشان کتاب گلدوزی می‌کنم. تو یه کتاب دیگه قالیبافی می‌کنم، تو یکی قلاب‌بافی و خلاصه کلی زندگی نزیسته اونجا دارم که در اون‌ها دست‌هام نقش اصلی رو دارن. یعنی با دست‌هام کار می‌کنم، نه با ذهن و زبانم.

تازه قضیه فقط به دست‌ها ختم نمی‌شه. تو یه کتاب اصلا گلفروشم، تو یکی کتابفروش، تو یکی صاحب کافه، تو یکی آشپز؛ خواسته‌ها که یکی-دوتا نیست.

دیدین وقتی سرتون شلوغه از مشغله زیاد در سختی هستین و وقتی بیکارید، از کسالت و بی‌حوصلگی؟ آه که واقعا آدمی دائما در رنج و سختیه و در این دنیا آسایش نداره. اصلا انتظار آرامش در این دنیا داشتن اشتباهه. منم یه مدت طولانی اصلا نمی‌دونستم چی می‌خوام؛ الان کلی چیز رو با هم می‌خوام و زمان محدود نهایتا به یکی-دوتاش برسه.

همین دیگه، بخاطر همینه که باید روی داشته‌هامون تمرکز کنیم تا فرونپاشیم وگرنه انسان زیاده‌خواه جاه‌طلب، همیشه یه غُری داره و همیشه بیشتر می‌خواد.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12
داشتم برنامه عبدالحسین وهاب‌زاده در اکنون رو می‌دیدم، که یه چیز خیلی جالب و خیلی درست ازش شنیدم:
گفت مادر و پدرها اون مدل نیازهای بچه‌ها مثل گرسنگی، تشنگی، خواب و دستشویی رو در ثانیه رفع می‌کنن، اما نوبت بازی کردن که می‌رسه می‌خوان زودتر تموم شه یا کوتاه باشه یا اصلا نباشه. درحالیکه اهمیت نیاز به بازی کردن برای کودک اگر بیشتر از نیاز به خواب و خوراک نباشه، کمتر هم نیست.

واقعا هم همینه، بازی کردن برای ما بزرگسال‌ها شاید یه کار بیهوده یا از سر بیکاری و بازیگوشی بنظر بیاد، اما برای بچه‌ها بازی کردن راه کشف کردن دنیاست، راه ابراز و تحلیل هیجاناته، راه آموزش و یاد گرفتنه، راه ارتباط برقرار کردنه، اصلا بازی کردن زبان عشق بچه‌هاست. من به والدین میگم اگه می‌خواید به بچه‌تون بگید دوستت دارم، بهت توجه دارم و تو برام مهم و ارزشمندی، باهاش بازی کنید. بازی کردن همه این پیام‌ها رو تو خودش داره و اثرش خیلی بیشتر و عمیق‌تر از صرفا به زبان آوردن این پیام‌هاست.

دقت کردید بچه‌ها چقدر سراغ اون کسی رو تو فامیل می‌گیرن که باهاشون بازی می‌کنه و چقدر دوستش دارن؟ فرقی هم نداره اون شخص چند سالش باشه، شاید اصلا ۲۰-۳۰ سال هم ازشون بزرگتر باشه. اما عمیقا هم محبت اون فرد رو دریافت می‌کنن هم خودشون نسبت بهش علاقه و محبت دارن. چرا؟ چون باهاشون بازی می‌کنه و بازی، زبان عشق بچه‌هاست.

اصلا ما به والدین بچه‌هایی که می‌خوان با بدرفتاری جلب توجه کنن، می‌گیم که برای رفع این حالت با بچه بازی کنن، هرروز و با توجه کامل. همینطور وقتی بچه‌هایی رو می‌بینیم که خیلی گوشه‌گیرن، اعتماد به نفس ندارن، خیلی هیجاناتشون رو بروز نمیدن، یادگیریشون هم شاید ضعیف باشه، حدس می‌زنیم که اینا به اندازه کافی بازی نکردن و نمی‌کنن.
پس بازی کردن با بچه‌ها رو حتما توی روتینتون قرار بدید و اصلا اصلا اون رو یک فعالیت اضافه و دست‌وپاگیر و بیهوده نبینید. بازی کردن برای بچه‌ها به اندازه غذا خوردن ضروری و حیاتیه.

#Dropsof_psychology 🧠
13👍2👏2
خاله مامانم انزلی زندگی می‌کرد، من که بچه بودم زیاد می‌رفتیم پیشش. کف و سقف اتاقای خونه‌اش چوبی بود. یه جاهایی از کفِش که پا می‌ذاشتی، چوبش قیژقیژ می‌کرد. یه حیاط بزرگ داشت و گلدونای پر گل. لابه‌لای آجرهای خونه خزه رشد کرده بود. توی باغچه، روی برگ‌ها با مامانم حلزون پیدا می‌کردیم. مرغ و خروس داشت که با داداشم بهشون غذا می‌دادیم. همون سال‌ها آنفولانزای مرغی اومد و من دیگه می‌ترسیدم به مرغا نزدیک بشم. فکر می‌کردم آنفولانزای مرغی باعث میشه آدم صدای مرغ بده :)))
یه باغبون پیر هم داشت، بهش می‌گفتن مشتی. من ازش می‌ترسیدم، نمیدونم چرا. فکر کنم چهره‌اش اخمو بود، من از آدمای اخمو می‌ترسیدم.

یه خانواده همسایه خاله مامانم بودن، تو همون خونه، واحد بغلی. یه دختر داشتن و یه پسر. من و داداشم باهاشون بازی می‌کردیم و من از همه کوچیک‌تر بودم. وسطی باهاشون بازی می‌کردیم و همیشه به من می‌گفتن تو نخودی‌ای. من دوست نداشتم نخودی باشم. نمی‌دونستم نخودی چیه، فکر می‌کردم نخودی یعنی نقشی که کم اهمیته، می‌دیمش به بچه کوچیکا که الکی مثلا اونا هم تو بازی باشن. نمی‌دونستم یعنی حتی اگه بخوری هم از بازی نمیری بیرون.

راستش حالا که فکرش رو می‌کنم، بعد از ۲۰ سال هنوزم دوست ندارم نخودی باشم. بنظرم نخودی بودن یعنی بنظر ما تو از پس سختی و شکست برنمیای، پس ما اصلا گزینه شکست رو برات لحاظ نمی‌کنیم. نخودی بودن یعنی مراقبت بیش از حد، یعنی همش مواظبت باشن که ضرب نبینی، انگار که خودت از پس خودت برنمیای.
بنظرم همون برداشت خودم از اول درست بود؛ نخودی یعنی "دلت خوش باشه که الکی مثلا تو هم بازی هستی". چون وقتی نخودی باشی، دیگه اصلا کسی بهت توپ نمی‌زنه، میگن خب اینو بزنیم یا نزنیم هست دیگه. خود نخودی هم از اینکه دیده نمیشه خسته میشه. هنوز هست تو بازی ولی واقعا باهاش بازی نمی‌کنن. نخودی انگار هست، اما واقعا نیست.
بعد آخر بازی کی رو برنده می‌دونن؟ آخرین نفری که تو زمین مونده و برای موندنش زحمت کشیده؟ یا نخودی؟

انگار اگه امکان شکست حذف بشه و زندگی سراسر موفقیت و رسیدن بشه، معنای خودش رو از دست میده و کسل‌کننده میشه. نه خودت دیگه چیزی رو جدی می‌گیری، نه جدی گرفته میشی.

من نمی‌خوام نخودی باشم. بنظرم شکست‌ها و نرسیدن‌ها و نشدن‌ها به زندگی معنی میدن. همین امکان نرسیدن و نشدنه که به موفقیت، رسیدن و شدن معنی میده و ارزشمندش می‌کنه. من نمی‌خوام زندگی من رو نخودی حساب کنه و تلاش‌هام رو بی‌معنی کنه. می‌دونم اینجوری زندگی سخت‌تره، می‌دونم نرسیدن و نشدن خیلی درد داره اما از خدا ممنونم که این دنیا رو جوری طراحی کرده که نخودی نباشیم، چون اینجوری انگار به قدرت و توانمون اطمینان داره و باور داره که می‌تونیم از پس خودمون و زندگی بر بیایم، و اگر هم نرسیدیم، باور داره که می‌تونیم بالاخره به دردش غلبه کنیم و ادامه بدیم

واقعا بنظرم این شعر توصیف کاملی از زندگیه:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست 🌊


#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
12👍1👏1😢1
باب دیلن تو آهنگ Forever Young خطاب به بچه‌هاش (و ما شنونده‌ها احتمالا) کلی آرزوی خوب می‌کنه که یکیش اینه:
امیدوارم همیشه دیگران رو کمک کنی
و اجازه بدی که دیگران هم تو رو کمک کنن

وقتی شنیدمش دیدم عه، چند روز پیش استاد داشت به یکی از مراجعین همین رو می‌گفت. بهش می‌گفت خیلی خوبه که می‌خوای دیگران رو حمایت کنی، ولی باید به دیگران هم اجازه بدی که خودت رو حمایت کنن، باید به خودت اجازه بدی که از دیگران حمایت دریافت کنی.

بعضی از ماها شاید چون یه زمانی که حمایت لازم داشتیم، دریافتش نکردیم و تنهایی از پس زندگی براومدیم، حالا دیگه یه پوسته سخت کشیدیم دور خودمون و نمیذاریم کسایی که حالا می‌خوان کمکمون کنن، حمایتمون کنن.

بعضی از ماها می‌خوایم دیگران رو نجات بدیم اما به خودمون که می‌رسه... اجازه نمیدیم دیگران نزدیک بشن، می‌گیم تنهایی از پسش برمیام. یا اصلا چرا به دیگران زحمت بدم؟ اصلا شاید از خودمون هم بزنیم برای اینکه بتونیم دیگران رو نجات بدیم.

اما عزیزم، این نه استقلال و خودکفایی و نه خیر رسوندن به دیگران، که فدا کردن خود، نادیده گرفتن خود، سوزوندن خود و بیشتر شبیه تنبیه کردن خودته. آخه گناه داری، تو هم مثل هرکس دیگه‌ای سزاوار حمایت شدن هستی.

ما باید بتونیم در عین اینکه دیگران رو حمایت می‌کنیم، اجازه حمایت شدن رو به خودمون و اجازه حمایت کردن رو به عزیزانمون بدیم. این شیوه بالغانشه.

🎶 [Forever Young - Bob Dylan]

#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
3
تو سریال Parenthood یه خانواده هست که یک دختر نوجوون و یک پسربچه مبتلا به آسپرگر (اوتیسم نسبتا خفیف) دارن ولی تازه الان که بچه ۷-۸ سالشه متوجه شدن که آسپرگر داره. در واقع یه نفر بهشون گفت که بنظرم آسپرگر داره و رفتن بچه رو سنجش کردن که متوجه شدن بله داره. طبیعتا از وقتی که فهمیدن، همه به هول و ولا افتادن و خیلی نسبت به بچه حساس شدن.

تو این قسمت، دختر نوجوونشون داشت به باباش می‌گفت نمی‌دونم چرا همه یه جوری رفتار می‌کنن که انگار وضعیت این بچه چیز جدیدیه. بابا این همیشه همین حالت‌ها رو داشت دیگه. مگه یادت نیست که کیک تولد من رو چپه کرد؟ مگه یادت نیست که چون صدای پنکه اذیتش می‌کرد مجبور شدیم اتاقش رو عوض کنیم؟ مگه همیشه به لباس دزد دریاییش گیر سه‌پیچ نمی‌داد؟ ولی الان تو این ۲-۳ هفته یه جوری رفتار می‌کنید که انگار خیلی شرایطمون عوض شده.

می‌خوام اینو بگم: از وقتی به این بچه برچسب "آسپرگر" خورد، همه اینجوری شدن که وای حالا چیکار کنیم، چرا بچه اینجوریه، چرا اونجوریه درحالیکه تا ۲ روز قبلش همین اینجوری و اونجوری بودنش رو عادی محسوب می‌کردن و باهاش کنار میومدن.
یعنی از وقتی بهش برچسب خورد گفتن وای چه فاجعه‌ای! درحالیکه تا الانم داشتن تو همون "فاجعه" زندگی می‌کردن و باهاش سازگار می‌شدن و عین خیالشون هم نبود.

بخاطر همینه که ما با برچسب زدن مخالفیم. برچسب باعث میشه که شخص یه تافته جدا بافته بشه، همه زیادی مراعاتش رو بکنن، همه نسبت بهش حساس بشن، و در نتیجه خود شخص برچسب‌خورده ضعیف و ناتوان میشه و این باور براش شکل می‌گیره که من نمی‌تونم زندگی عادی داشته باشم، من عادی نیستم، باید همیشه طور خاصی باهام برخورد بشه، باید شرایط خاصی برام تعبیه بشه، باید همیشه دیگران بهم کمک کنن وگرنه من از پس خودم برنمیام.

بخاطر همین ما حتی با مدارس خاص هم موافق نیستیم چون همین بیشتر برای بچه برجسته می‌کنه که "ببین، تو غیرعادی هستی. تو نمی‌تونی کنار بچه‌های معمولی باشی" و همچنین بچه رو در یک جامعه کوچیک ایزوله گیر میندازه. اما بالاخره که مدرسه‌اش تموم میشه و باید وارد جامعه بشه. جامعه واقعی که ایزوله نیست، همه هواش رو ندارن، کسی اصلا خبر نداره که اون شرایط خاصی داره، پس باهاش عادی برخورد می‌کنن. اون موقع می‌خوایم چیکارش کنیم؟

این یک قانونه: هرچقدر ما یه مسئله یا مشکلی رو بیشتر بولد کنیم، بیشتر بهش حساس بشیم، بیشتر مراقبش باشیم به خیال اینکه حل بشه، اتفاقا بدتر میشه، نه اینکه بهتر بشه. نباید حساسیت زیادی از حد به خرج داد و مخصوصا نباید برچسب زد. اگرم کسی ناچارا برچسب خورد، نباید بذاریم اون فرد صرفا با اون برچسب تعریف بشه (مثلا "اوتیستیک"، "سرطانی"، "معلول"، "کم‌هوش"، "تیزهوش"، "مهربون"، "پرخاشگر" و...). آدم‌ها و توانایی‌هاشون خیلی فراتر از یک برچسب ساده‌ان؛ درصورتیکه ما اجازه بدیم توانمندی‌هاشون رو رشد بدن و به یک برچسب یا ضعف محدودشون نکنیم.

[Series: Parenthood]

#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
👍5
خبر قبولی همکلاسی‌هام تو کنکور دکتری رو شنیدم و واقعا خوشحالم، یعنی خیلی ها! شاید اگر خودم قبول شده بودم هم همین قدر خوشحال می‌شدم.
چون تلاش‌هاشون برای کنکور رو دیده بودم، ۲ سال هم تلاش‌هاشون رو در مقطع ارشد دیده بودم و می‌دونم که حقیقتا حقشون بود.

اتفاقا چند دقیقه قبل از شنیدن این خبر داشتم به دوره ارشدم فکر می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم که چقدر سخت بود و چقدر بهم خوش گذشت؛ همین قدر متناقض.
بخش اعظم خوش بودنش هم دقیقا به همکلاسی‌هام برمی‌گرده. به تک‌تکشون، بی‌اغراق میگم. آرزوم اینه که همیشه از همه‌شون خبرهای خوش بشنوم. چند سال دیگه که اسمی در کردن، چهره‌شون رو توی تلوزیون دیدم، صداشون رو از رادیو شنیدم، اسمشون رو روی کتاب‌ها دیدم، تعریفشون رو از مراجعینشون و دانشجوهاشون شنیدم، به همه بگم که من همکلاسیشون بودم، باهاشون خندیدم، گریه کردم، زیر فشار له شدم، غر زدم، استرس کشیدم، جشن گرفتم، از تپه چمن بالا رفتم، بستنی خوردم، زیر برف یخ زدم، زیر آفتاب پختم، زیر بارون وایسادم، از درخت توت چیدم، خودافشایی کردم، همدلی کردم، همدلی گرفتم. بگم که نمی‌تونستم جمعی بهتر از این رو برای یک کلاس تصور کنم، که بسیاری از بهترین خاطرات عمرم در این دو سال در کنارشون برام ساخته شد و به همه بگم که چقدر از همون اول بهشون افتخار می‌کردم؛ به هر ۹ نفرشون.

حالا که فاصله‌ام با کامل تموم شدن ارشد میشه گفت انقدره🤏🏻، خیلی دلتنگم. البته از همون ۸ ماه پیش که ترم سه تموم شد دلتنگ هستم ولی الان در نقطه اوج قرار دارم. تازه من در تمام اون سه ترم سعی کردم از لحظه‌لحظه‌اش استفاده کنم و لذت ببرم که وقتی تموم شد به این روز نیوفتم ولی خب بازم..🫠 البته همیشه میگم دلتنگی جای شکر داره چون نشون میده یه زمانی، کنار یه سری افراد، تو یه سری موقعیت‌ها چقدر حال خوشی داشتی.
پس خداروشکر، مثل همیشه. خداروشکر برای خبرهایی که شنیدم، برای دو سال ارزشمندی که گذروندم و برای ادامه مسیر

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
17
تایلر جوزف، خواننده گروه Twenty One Pilots، ده ساله که داره با آهنگ‌هاش و موزیک ویدیوهاش یک داستان رو تعریف می‌کنه. داستانی راجع به دست‌وپنجه نرم کردن با مسائل و مشکلات روانی، ترس‌ها، اضطراب‌ها و افسردگی.

توی این داستان شخصیت اصلی به اسم کلَنسی، داره سعی می‌کنه چرخه تسلیم شدن دربرابر مشکلات روانی رو بشکنه و بهشون پیروز بشه و در این روند شخصیتی به اسم "مشعل‌دار" وجود داره که راه رو نشونش میده، کمکش می‌کنه، موجب دلگرمیشه و در واقع دوستشه. نشونه‌ای از اینکه برای طی کردن مسیرهای سخت، بودن دوست‌های واقعی و عزیزانت در کنارت، مسیر رو هموارتر و طی کردنش رو راحت‌تر می‌کنه.

چند روز پیش تایلر این داستان رو به پایان رسوند. یه جای داستان کلنسی بصورت خودخواسته تصمیمی می‌گیره که براش آسیب‌زاست. مشعلدار که دوستش باشه، از این تصمیم باخبره و می‌دونه که نمی‌تونه کلنسی رو منصرف کنه چون اون دیگه گوش نمیده و تصمیمش رو گرفته. پس بدون اینکه آشفته و مضطرب بشه، رها می‌کنه و اجازه میده کلنسی با تصمیمش پیش بره.

دیروز داشتم فکر می‌کردم مشعلدار به جز "دوست" می‌تونه استعاره‌ای برای "درمانگر" هم باشه. چون درمانگر مثل یک مشعلدار سعی می‌کنه جلوی پای مراجع نوری بندازه تا اون بتونه جلوی پاش رو واضح‌تر ببینه و در مسیر در کنار مراجعه، نه اینکه رهبر باشه. خیلی وقت‌ها مراجعین علی‌رغم تلاش‌های درمانگر تصمیماتی می‌گیرن که به ضررشونه. درمانگر باید به تصمیم مراجع احترام بذاره حتی اگه به ضررشه (مگه اینکه آسیب جانی به خود یا دیگران باشه)، درمانگر نمی‌تونه و نباید اصرار کنه به چیزی که خودش فکر می‌کنه درسته. درمانگر باید بپذیره که فقط کسی رو میشه کمک کرد که خودش بخواد که بهش کمک بشه.

مثال رایجش مربوط به کیس‌های پیش از ازدواجه. یعنی وقتی که زوج اومدن مشاوره پیش از ازدواج و واضحه که این دو نفر اگر ازدواج کنن، انقدر به چالش می‌خورن که به احتمال زیاد میرن دنبال طلاق. این رو درمانگر بهشون میگه اما خیلی وقت‌ها با این وجود زوج تصمیم می‌گیرن ازدواج کنن. آیا درمانگر باید خودش رو به آب‌وآتیش بزنه که خودتون رو بدبخت نکنید؟ نه. مجبوره اجازه بده که برن و با تبعات تصمیماتشون روبرو بشن. حالا اصلا شاید هم به طلاق ختم نشد و تونستن چالش‌هاشون رو مدیریت کنن که این اتفاق هم گاهی میوفته.

مشعلدار داستان هم یه جا به بقیه هم‌تیمی‌هاش میگه "هنوز کلنسی‌های زیادی اون بیرون هستن که باید بهشون کمک کنیم، باید دوباره تلاش کنیم". درمانگر هم خیلی وقت‌ها ممکنه در کیس‌هاش با شکست مواجه بشه. اما نباید این رو شخصی تلقی کنه و باید بتونه ازش گذر کنه و بره به همه آدم‌های دیگه‌ای که منتظرشن و به کمکش احتیاج دارن، رسیدگی کنه. باید بتونه همیشه از اول شروع کنه. همونطور که کلنسی تو یکی از آهنگ‌ها خطاب به مشعلدار میگه:
"قول بده که اگه من به خودم باختم، مشغول سوگواری کردن برای من نشی و بری سراغ یه نفر دیگه".

مهمترین نکته اینه: درمانگر باید خودش رو از مراجعش مجزا نگه داره. نباید درگیر مراجع و مسائلش بشه. اما این گاهی آسون نیست. کلیدش؟ تمایزیافتگی درمانگر.

#Dropsof_psychology 🧠
👍51👎1
آرزوهای نجیب (:
آیا مدل‌های دیگه هم می‌شه زندگی کرد که من امتحانش نکردم و چون بلدش نیستم چسبیدم به مدل فعلی؟
مثلا یه مدل جسورتر
یه مدل راحت‌بگیرتر
یه مدل بیشتر دل به دریا زدنی
یه مدل کمتر شش دونگ مراقب همه جوانب بودن
یه مدل عملگراتر

دو هفته‌ست یه حرف استاد تو ذهنم می‌چرخه: "نون، اون‌ورِ جرئته. اگه جرئت به خرج ندی، گرسنه می‌مونی".

وقت جرئت به خرج دادنه صبا خانوم؛ اگه می‌خوای گرسنه نمونی.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12
8👏3
Drops of Jupiter
Photo
تموم شد.
دفاع کردیم و دیگه رسما ارشد تموم شد.
علامه قشنگم تموم شد.

چرا علامه قشنگم؟
بخاطر حس و حال خوبی که از همه عواملش می‌گرفتم. از خوش‌اخلاقی اساتیدش تا همه مسئولینش.
حتی اساتیدی که من دانشجوشون نبودم اما با گرمی و نهایت احترام باهام رفتار می‌کردن.
حتی حراست که روز اول وقتی فهمیدن ورودی جدیدم بهم خوشامد گفتن و روز آخر وقتی فهمیدن دفاع دارم کلی برام آرزوی موفقیت کردن و اگر پیش میومد که بخوان ایرادی بگیرن، محترمانه و مهربون می‌گفتن،
حتی مستخدم دانشکده که هردفعه به گرمی باهامون سلام و احوالپرسی می‌کرد،
حتی مسئول کتابخونه که همیشه خندون از پیشش برمی‌گشتم،
حتی آشپزهای مهربون سلف که اگه می‌دیدن دوستت همراهته خودجوش به اندازه دو نفر برات غذا می‌کشیدن،
حتی مسئول سایت که نذاشتم حلیمش رو بخوره :))،
تا کارشناس‌های آموزش که حتی به بچه‌هایی که دانشجوهای گروه خودشون نبودن با حوصله و خوشرویی جواب می‌دادن و کمک می‌کردن کارمون راه بیوفته،
تا دانشجوهای خوش اخلاق و محترمش که‌ همیشه تجربه خوبی از ارتباط باهاشون داشتم.
بخاطر همه اینا و مهمتر از همه، بخاطر دوستی‌هایی که بهم داد. همه اینا تموم شد بجز همین دوستی‌هاش♡

دوستی‌هایی که برام جنبه درمانی داشت حتی :))
چون باهاشون کمک گرفتن و تکیه کردن رو یاد گرفتم، همدلی کردن و همدلی گرفتن رو یاد گرفتم. فهمیدم که اشکالی نداره اگه خودم رو به اشتراک بذارم، حتی چیزای کم‌اهمیت رو یا حتی غم‌ها و سختی‌هام رو. فهمیدم اشکالی نداره اگه گاهی یه‌کم باری بذارم رو دوش کسایی که حاضرن برای حملش بهم کمک کنن. یاد گرفتم که لازم نیست همیشه تنهایی پیش برم.

ممنونم از علامه قشنگم و همه متعلقاتش که دو سال از بهترین و پرچالش‌ترین سال‌های عمرم رو برام رقم زدن🥲🩵

پی‌نوشت: چند روز پیش یه حدیث خوندم که وقتی کسی در حق تو احسان کرده، بخشی از کارهایی که باید در حقش بکنی اینه که "احسانش را به زبان آری و گفتار نیک درباره‌اش نشر دهی". منم مدت‌هاست که تو ذهنم بود همه اینارو یه روز بگم که نسبت به علامه و متعلقاتش یه ادای دین ریزی کرده باشم🥹

پی‌نوشت‌تر: همزمان با شروع هفته دفاع مقدس، ما نیز دفاع مقدس خود را به منصه ظهور رسانده و حماسه خلق کردیم :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👏4
شاید بعضی والدین با خودشون فکر کنن "ما که هیچوقت بچه‌مون رو برای بیان نظرات و عقایدش سرزنش نکردیم، ما که هیچوقت منعش نکردیم که فلان عقیده رو نداشته باشه، پس چرا هیچوقت به ما نگفت که فلان عقیده رو داره؟" (فرض کنید مثلا برخلاف خانواده‌اش حجاب رو قبول داره/نداره)

باید بهشون گفت که بله، شاید هیچوقت مستقیما فرزندتون رو از داشتن عقیده و نظر خاصی منع نکرده باشید، اما انقدررر اون عقاید مخالف خودتون رو جلوش کوبیدید و از افراد معتقد به اون مکتب بد گفتید و گفتید کسی که طرف اون عقیده‌ست، فلان‌فلان‌شده‌ست، خب بچه اگر روزی اون عقیده بنظرش درست اومد (یا صرفا راجع بهش سوال براش پیش اومد)، می‌ترسه که بیاد به شما بگه و این خیلی طبیعیه. چون جلوش اینجوری نشون دادید که اصلا کسی با چنین عقیده‌ای رو نمی‌پذیرید، اون عقیده از بیخ و بن غلطه و هرکس که طرفدارشه، بده.

ممکنه فردا روزی برای بچه ما سوال پیش بیاد راجع به عقاید مختلف، باید انقدر امن باشیم که جرئت داشته باشه بیاد از ما بپرسه و اگر به این نتیجه رسید که اون عقیده درست‌تره، باید جرئت داشته باشه این رو به ما نشون بده نه اینکه از طرد شدن بترسه.

حالا این رو تعمیم بدید به عقاید سیاسی مختلف، عقاید مذهبی، نوع حجاب، شغل و رشته موردعلاقه و خلاصه هر زمینه‌ای.
مثلا فکر کنید تو یک خانواده‌ای هیچوقت به بچه نگفتن تو حق نداری هنرمند بشی یا اگه هنرمند بشی دوستت نداریم، اما جلوش بارها گفتن این هنرمندا همه‌شون منحرفن، هنر هم شد کار؟ اسم قرتی‌بازی رو گذاشتن شغل و...
بنظرتون اون نوجوانی که تو اون خانواده‌ست و دوست داره هنر بخونه، چقدر احساس امنیت می‌کنه که بگه آقا من می‌خوام برم هنرستان؟

این تاثیرات غیرمستقیم فقط به عقاید ختم نمی‌شن: والد میگه من که هیچوقت از ظاهر بچه‌ام ایراد نگرفتم، پس چرا انقدر رو خودش حساسه و اعتمادبه‌نفسش پایینه؟
این والد شاید مستقیما به بچه نگفته مثلا دماغت فلانه، هیکلت بهمانه، ولی احتمالا نسبت به آدمای دیگه خیلی اینارو گفته و بچه اینو زیاد دیده. مثلا والد از ظاهر مجری تلوزیون یا فلان بازیگر ایراد می‌گیره تااا افراد فامیل که مثلا چرا ابروش کجه، واه واه فلانی چقدر چاقه، بهمانی چقدر زشته، اون چه مدل موی مسخره‌ایه و...

بچه اینطور برداشت می‌کنه که پس من هم اگر ظاهرم بی‌نقص نباشه، مورد پذیرش والدینم نیستم. همونطور که تو حالت اول با خودش فکر می‌کنه که پس من اگه عقاید موافق با خانوادم نداشته باشم، مورد پذیرششون نیستم.
والدین اولین افرادی هستن که بچه‌ها برای جلب رضایتشون تلاش می‌کنن، بخاطر همینه که نظرشون برای بچه‌ها مهمه. پس فکر نکنیم ایجاد امینت فقط در چیزهایی خلاصه میشه که مستقیما به بچه‌ها می‌گیم. نه، حتی چیزایی که صرفا جلوی بچه‌ها می‌گیم هم همونقدر مهم و اثرگذارن.

#Dropsof_psychology 🧠
14
Drops of Jupiter
شاید بعضی والدین با خودشون فکر کنن "ما که هیچوقت بچه‌مون رو برای بیان نظرات و عقایدش سرزنش نکردیم، ما که هیچوقت منعش نکردیم که فلان عقیده رو نداشته باشه، پس چرا هیچوقت به ما نگفت که فلان عقیده رو داره؟" (فرض کنید مثلا برخلاف خانواده‌اش حجاب رو قبول داره/نداره)…
می‌خواستم یک پی‌نوشت در ادامه یادداشت دیشب بنویسم ولی برای اینکه طولانی‌تر نشه گفتم جدا بنویسم.

نکته‌ام اینه که اگه من خودم مراجع نوجوانی می‌داشتم در همین وضعیت، که بخاطر مخالفت‌های علنی والدینش می‌ترسید عقاید خودش رو بیان و دنبال کنه، من کمکش می‌کردم که تا حد امکان این کار رو بکنه و اصلا اجازه نمی‌دادم که چون از مخالفت والدینش می‌ترسه توجیه کنه که دیگه حالا گیر افتاده و مجبوره در چارچوب والدینش قرار بگیره (مگه اینکه عقیده/تصمیمی که می‌خواد دنبال کنه براش آسیب‌زا باشه). بهش حق میدم که بترسه ها، اما نباید بذارم در همین نقطه متوقف بشه.

می‌خوام این رو بگم که اگر ما فرضا در چنین شرایطی بزرگ شدیم و عقاید و خواسته‌هایی مخالف خانواده‌هامون داریم، اینکه از مخالفت اون‌ها می‌ترسیدیم توجیه خوبی برای دنبال نکردن راه خودمون نیست و مخصوصا الان در بزرگسالی باید مسئولیت بپذیریم و تصمیمات شخصیمون رو دنبال کنیم.
هدف صحبت من در یادداشت بالا این بود که والدین سعی کنن فضای امن رو در حتی صحبت‌هاییشون که خطاب به بچه‌ها نیست هم ایجاد کنن. اما اگر کسی (چه نوجوان چه بزرگسال) در گذشته در چنین شرایط امن و ایده‌آلی قرار نداشته، این دلیل نمیشه که حالا خودش رو قربانی فرض کنه و بار مسئولیت رو از دوش خودش برداره.
👍2
استاد امروز یه جمله کلیدی گفت:
کسی که سختی کشیده، سخت می‌گیره.

یعنی چی سخت می‌گیره؟
یعنی از یه اتفاق ظاهرا ساده و کوچیک، خیلی ناراحت میشه، واکنش‌های شدید نشون میده و به نظر آدم‌های بیرونی اینجوری میاد که داره شلوغش می‌کنه و بهش میگن که چرا انقدر بی‌خودی حساسه، چرا از کاه، کوه می‌سازه.

اما باید بدونیم که این آدم قبلا یه زخم بزرگی خورده و حالا نسبت به کوچک‌ترین چیزی که ممکنه زخمیش کنه یا اون زخمش رو زنده کنه، حساس شده، شاخک‌هاش تیز شده برای اینکه نمی‌خواد دوباره آسیب ببینه. پس به کوچک‌ترین نشونه‌ای واکنش نشون میده و واکنش‌هاش متناسب با مسئله‌ای که پیش اومده نیست، بلکه شدیدتره.

می‌خوام اینو بگم: به جای زدن برچسب حساس، زودرنج، عصبی و کینه‌ای به این آدم‌ها، باید باهاشون مهربون باشیم. چون آدمی که سختی کشیده، سخت می‌گیره :)

#Dropsof_psychology 🧠
9👍5
یکی از بچه‌هام امسال سال سومیه که کلاس اول رو می‌گذرونه. وقتی رفتم سر کلاسشون و دیدمش اینجوری بودم که "ای وای چرا این بچه باز اینجاست؟!"
کاشف به عمل اومد که چی؟ که بچه تنبلی چشم داره!
الهی بگردمش خب این بچه اصلا چیزی رو درست نمی‌دیده که بخواد درست بخونه و بنویسه🫠 هیچوقت هم ندیدم جلوی کلاس نشسته باشه. همین تازگی تونستن براش عینک بگیرن.

بعد فکر کنید چه احساس حقارتی رو به دوش می‌کشه که ۲ سال مونده و هر بار تقریبا همه همکلاسی‌هاش رفتن بالا ولی خودش الان داره ۹ سالش میشه و هنوز کلاس اوله. هر بار آخر سال جشن الفبا گرفتن براش، لوح تقدیر گرفته و فلان، سال بعدش دوباره تو جشن شکوفه‌ها بوده :)
این درحالیه که دوتا برادر بزرگتر داره که از لحاظ درسی و اخلاقی جزو بچه خوبای مدرسه بودن و هستن. اما این بچه ما همیشه جزو بزن بهادرا بوده. همین مقایسه‌ای که با برادراش پیش میاد فشار رو روش خیلی بیشتر می‌کنه. تازه جثه‌اش هم نسبت به سنش کوچولوئه (با دیدنش "فلفل نبین چه ریزه" میاد تو ذهنم).

همین چند روز پیش داشتم تو یه کتابی¹ می‌خوندم که اگه بچه‌ای احساس کنه که خواهر و برادرهاش ازش تو یه زمینه‌ای بهترن، یکی از این ۴ راه احتمالی رو پیش می‌گیره:
۱. تلاش می‌کنه تا در یک زمینه کاملا متفاوت، توانا بشه.
۲. با خواهر/برادرهاش رقابت می‌کنه تا در همون زمینه ازشون بهتر بشه.
۳. یاغی‌گری می‌کنه و سعی می‌کنه انتقام بگیره.
۴. تسلیم میشه و باور می‌کنه که اصلا من نمی‌تونم رقابت کنم.

این بچه فلفل ما هم یاغی‌گری رو پیش گرفته🥲

¹ کتاب: [تربیت سالم در خانه - دکتر جین نلسن]

#از_بچه‌ها 👦🏻
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
11
در کانال دکتر روح‌الله صدیقی خوندم که "سفره موثرترین و پیچیده‌ترین گروه‌درمانی و زبان گفتگوی منطبق با فرهنگ ایرانی است".
داشتم فکر می‌کردم که چقدر جالب و چقدر درست!
دور سفره نشستن واقعا حالت گروه‌درمانی پیدا می‌کنه چون هرکس دور سفره همون مدل بودن همیشگی خودش رو در اون چند دقیقه نشون میده. درست مثل گروه‌درمانی که اعضای گروه همون مدل ارتباط گرفتن و مدل حضور عادی و همیشگیشون رو ناخواسته داخل گروه هم میارن و به نمایش میذارن.

دور سفره هم، اونی که بیشتر حرف می‌زنه و یه بحثی میندازه وسط، در حالت عادی هم احتمالا همینه. در جمع‌های دیگه هم این فرد همون کسیه که اغلب میل به ارتباط برقرار کردن با آدم‌ها داره و شاید حتی موندن در سکوت براش سخته.

اون کسی که وقتی غذا کمه، عامدانه برای خودش کم می‌کشه (یا اصلا نمی‌خوره) که به بقیه برسه، احتمالا همون کسیه که در موقعیت‌های دیگه زندگی هم فداکاری می‌کنه، خواسته‌های دیگران رو به خودش ارجح می‌دونه و خودش رو نادیده می‌گیره.

اون کسی که کمتر توی بحث‌ها شرکت می‌کنه و بیشتر سرش با غذا خوردنش گرمه، احتمالا جاهای دیگه هم آدم کم‌حرفیه و تا کاریش نداشته باشن، صحبت نمی‌کنه، نظر نمیده یا خودی نشون نمیده.

کسی که معمولا کلی از غذا تعریف می‌کنه و به‌به و چه‌چه می‌کنه، کسی که برعکس، فقط وقتی غذا ایرادی داره بهش اشاره می‌کنه، کسی که بیشتر به فکر سیر شدن خودشه و خیلی کاری نداره که به بقیه هم می‌رسه یا نه، کسی که بعد از غذا اصلا کاری به جمع کردن سفره نداره و میره و...
اینا همه می‌تونن نشانه‌هایی از نوع بودن ما در موقعیت‌های دیگه زندگی باشن، یا حداقل نوع بودن ما در جمع خانواده خودمون.

و ما خانواده‌ها هرروز که دور سفره جمع می‌شیم، در واقع هرروز یک گروه پویا تشکیل میدیم که اگه یک گروه‌درمانگر همراهمون بود، از همون کنش‌های دور سفره حسابی نکته در میاورد و ما هی هرروز درمان می‌شدیم و هی هرروز ارتقا پیدا می‌کردیم :))

پی‌نوشت: تاحالا فکر کردید که شما دور سفره چه نقشی رو می‌پذیرید؟ آیا جاهای دیگه همین الگوی ارتباطی رو تکرار نمی‌کنید؟ آیا دوستش دارید و بنظرتون مفیده؟ یا فکر می‌کنید بهتره که تغییر کنه؟

#Dropsof_psychology 🧠
19
تو سریال Parenthood یک زوج درگیر خیانت وجود داره. به این صورت که اول آقا خیلی وقت پیش خیانت کرده، خانم به رو نیاورده و حالا خودشم در مقابل یک خیانت یک‌شبه مرتکب شده. به این میگن خیانت انتقامی.

بعد از اینکه خیانت هر دو رو شد، رفتن تراپی و سعی کردن رابطشون رو بهتر کنن.
خیانت خانم با مربی کلاس نقاشیش بوده، حالا بعد از گذشت مدت کوتاهی، می‌خواد برگرده سر کلاس با همون مربی. به همسرش میگه کلاس نقاشی من قراره شروع بشه و بدون که استادم همون فلانیه و من هم شرکت خواهم کرد. از الان دارم خودم بهت میگم که بدونی.
وقتی همسرش مخالفت می‌کنه که نه و من راحت نیستم و... خانم چی میگه؟ میگه "اون یه مسئله‌ای بود که بنظرم باید سعی کنیم ازش بگذریم. یعنی به من اعتماد نداری؟"

خیلی دوست دارم نظرات شما رو بشنوم اگر دوست داشته باشید باهام به اشتراک بذارید. هم کامنت هست و هم دایرکت (گوشه پایین صفحه).
حق رو به کی می‌دید؟
آیا آقا حق داره حساس باشه؟
آیا درسته که خانم با همون استاد برگرده سر کلاس؟ (فرض کنید که خانم واقعا قصد تکرار خیانت رو نداره).

من هم بعدش در یک یادداشت جدا نظرم رو میگم.

Series: [Parenthood]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
1