Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
نرگس خلیلی|قصه و روان
«بچه‌ی خوب» تربیت نکنید،
بچه‌تون رو "خوب" تربیت کنید.
چند روز پیش داشتم یک پادکست گوش می‌دادم از دکتر بکی با موضوع "دختر خوب" که داخلش می‌گفت:
آیا "دختر خوب" بودن من صرفا یک بیان دیگه برای این نیست که "من به اینکه دیگران چی ازم می‌خوان بیشتر از اینکه خودم برای خودم چی می‌خوام اهمیت میدم"؟
حالا دختر و پسر نداره، اما اگر می‌خواید بچه‌هاتون تبدیل به آدم‌های بله‌قربان‌گویی نشن که نه گفتن سختشونه و می‌ترسن از خودشون دفاع کنن، بیخیال این برچسب "بچه خوب" بشید. خوب بودن بچه رو با مطیع بودن، آروم بودن، ساکت بودن و شاگرد اول بودن یکی نکنید.

چون بعدا بچه رو می‌برید پیش درمانگر کودک و درمانگر طبیعتا بچه رو در مسیری پیش می‌بره که جراتمندتر بشه، ابرازگری داشته باشه، جنب‌وجوش داشته باشه و تو خودش نباشه.
اما بعد چی میشه؟
وقتی بچه از اون حالت آروم و بی‌دست‌و‌پای گوشه‌گیر ناسالمش خارج میشه و مطابق سنش و بصورت طبیعی اصطلاحا "شیطونی" می‌کنه، صدای (بعضی) والدین درمیاد که این چرا اینجوری شد! با بچه من چیکار کردی؟!
چرا؟
چون در واقع اون مدل اولیه‌اش مدل ایده‌آل والدینش بوده، چون دردسر بچه‌ای که اونجوری آروم و بی‌صدا باشه و مقابله نکنه کمتره و چون همچین بچه‌ای به عنوان "بچه خوب" شناخته میشه متاسفانه.
اما خوب بودن به چه قیمتی؟

#Dropsof_psychology 🧠
5👍3💔1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بامامان
سعی کنید تو زندگی‌تون حتما خواهر داشته باشید؛ تراپیستای خوب یا گرونن یا وقت ندارن.
البته که یه فرقی هست بین کسی که سال‌ها درس تخصصی خونده و کسایی که صرفا شنونده ما هستن و راهکار میدن، هرچند هم که شنونده‌های خوبی باشن. تراپیست رو با صرفا یک همراه دلسوز و شنوا یکی نکنیم.

و البته که اون خواهر بنده خدا چه گناهی کرده که نقش تراپیست رو به خودش بگیره و همه اسرار و درد و غممون رو بریزیم رو سرش؟

همین حرفا رو می‌زنیم که خواهرها و دخترهای خانواده نقش سنگ صبور رو به خودشون می‌گیرن دیگه؛ نقش دختر عصای دسته، دختر سنگ صبوره، دختر غمخوار مامان باباشه، دختر فداکاره و... ولی آیا واقعا دختر خودش می‌خواد اینجوری بشه یا این نقش‌ها رو بهش قالب کردیم؟!

ما با تکرار اینجور جملات راجع به دخترها، از طرفی داریم یک نقش سنگین مراقبتگری بیش از حد رو به دخترها تحمیل می‌کنیم و از طرف دیگه داریم غیرمستقیم به پسرها می‌گیم که آقای پسر خانواده! از تو انتظاری نمیره که اهمیت خاصی به خانواده بدی. تو اگه زیاد پیگیر وضعیت والدینت نباشی هم خیلی تعجبی نمی‌کنیم چون انتظارشم نداشتیم. اینا کار دختره. این دختره که می‌مونه! پسر ازدواج می‌کنه میره!
تازه بماند که کلیشه اشتباه "پسر بی‌احساس است" و "پسر اهمیت نمی‌دهد" رو هم القا و تقویت می‌کنیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍9
🛑🛑برای سلامت روان بچه ها تو شرایط جنگی چیکار باید کرد!؟
۱. شدیدا بچه ها رو از اخبار دور نگه دارید

۲.تماس فیزیکی و حمایتی و آرامبخش داشته باشید باهاشون.

۳.اجازه بدید احساساتشون رو بیان کنند و اعتبار بدید به احساساتشون
بازی، نقاشی و قصه گویی به تخلیه هیجاناتشون کمک میکنه.

۴.دروغ‌ نگید ولی کنترل شده جواب بدید.
-مامان جنگ شده!؟
+بله یک سری از مسئولین کشور ها باهم به مشکل خوردن ولی ما تلاشمون رو میکنیم تا سالم و خوب بمونیم.( با حفظ آرامش)

۵.تا جای ممکن روتین روزانه بچه ها رو حفظ کنید. حفظ تایم خواب و غذا و تفریح بچه ها مثل روتین سابق باعث میشه حس امنیت بکنن. سعی کنید فعالیت مشترک داشته باشید باهم.( نقاشی، کاردستی، بازی)

۶.تکنیک های آرام‌سازی یادشون بدید
نفس عمیق ( دم، تا۴ بشمار، نگه دار، بازدم و باز تا ۴ بشمار)
و شمارش معکوس
و همچنین تصویر سازی های خوب و شاد مثل یه باغ خوب و شهربازی و فلان روز خوب و خاطره‌انگیز و …

تا جای ممکن آرامش خودتون رو حفظ بکنید و ظاهر آرومی پیششون داشته باشید.
منابع معتبر رو پیگیری کنید تا اخبار کذب باعث اضطرابتون نشه.
آموزش های اولیه لازم رو برای احتیاط یاد بگیرید.

۶.
👍3
دوستان عزیزم، همگی الان شرایط جدید و ناشناخته‌ای رو داریم تجربه می‌کنیم و شرایط جدید (فرقی نمی‌کنه چی باشه) بهرحال اضطراب‌زاست. شاید این روزا از این دست راهکارها دیده باشید ولی گفتم من هم سهم خودم رو ادا کنم. برای کاهش اضطراب خودتون می‌تونید این روش‌ها رو امتحان کنید:

🔸️سعی کنید روتین‌های روزمره خودتون رو حفظ کنید.

🔹️وعده‌های غذاییتون رو مثل قبل رعایت کنید.

🔸️سعی کنید تا حد امکان به مسئولیت‌ها و کارهایی که از قبل داشتید رسیدگی کنید (داخل خونه)

🔹️کلا هرکاری که بهتون حس مفید بودن میده (حتی شخصی) و هر کاری که حالت روتین داره برای کم شدن اضطراب و القای احساس امنیت مفیده و باعث میشه تو چنین اوضاعی که کنترلش از دست شما خارجه، احساس کنید هنوز چیزهایی تحت کنترلتون هست.
ما اخبار رو هم بخاطر همین بصورت وسواسی چک می‌کنیم؛ چون مطلع بودن باعث میشه تا حدی احساس کنترل کاذب داشته باشیم. اما خیلی وقتا اضطرابمون رو بیشتر می‌کنه. پس برای احساس کنترل، از این راه‌های جایگزین استفاده کنید.

🔸️برای چک کردن اخبار، زمان مشخص کنید. مثلا هر یک ساعت، ده دقیقه یا هرچی. که وقت و بی‌وقت نشینید پای اخبار.

🔹️اگر داخل خونه ورزش می‌کردید حتما ادامه‌اش بدید یا از الان شروع کنید. ورزشم هم حالت روتین داره و هم اینکه فعالیت بدنی باعث کاهش تنش روانی میشه.

🔸️تمرین تنفس کنید:
از بینی نفس عمیق و شکمی بکشید. دم رو به مدت ۵-۸ ثانیه کش بدید، ۳ ثانیه نگهش دارید، بازدم رو هم از دهان ۷-۸ ثانیه کش بدید، بسته به توانتون.
چند بار پشت سر هم همین رو تکرار کنید تا ضربان قلبتون کاهش پیدا کنه، تنفستون آروم بشه و حالتون بهتر بشه.

🔹️با افراد امنی که فکر می‌کنید می‌تونن باهاتون همدلی کنن حرف بزنید، از احساساتی که تجربه می‌کنید، از ترس‌ها، امیدها، اضطراب‌ها، بگید اما در نظر داشته باشید که حال اونا بدتر نشه، هم خودتون بگید هم از اونا بخواید که بگن و باهاشون همدلی کنید.

🔸️همین چیزایی که می‌خواید به بقیه بگید رو برای خودتون روزانه بنویسید، بدون سانسور از افکار و احساسات خودتون و وقایعی که دارید تجربه می‌کنید بنویسید. اینجا دیگه نگران بدتر شدن حال کسی هم نیستید.

🔹️اگر تونستید فعالیت تفریحی و بازی و خنده تو خونه داشته باشید، نگید دلت خوشه و فلان. این کارا خیلی در تعدیل اضطراب موثره.

🔸️مهم‌تر از همه اینه که جلوی افکار اضطرابی که می‌خوان آینده رو پیش‌بینی کنن، بگیرید. عامل خیلی مهم در اضطراب الان ما، همینه. اتفاقاتی که نیوفتاده رو ذهنمون جلو جلو تصور می‌کنه. موقع بروز این افکار، همون تمرین تنفسی رو انجام بدید، حواستون رو بدید به شمارش تنفستون، بالا و پایین شدن شکمتون، به صدای محیط (اگر صدای درگیری نمیاد)، این افکار با نوشتن هم مهار میشن (بعدش پاره کنید)، اما لازمه که دائم به خودتون یادآوری کنید که این افکار واقعی نیستن، روی حال تمرکز کن، جلوجلو پیش نرو، ما فقط از اتفاقاتی که تا الان افتاده خبر داریم و...

🔹️کیف لوازم اضطراری رو آماده داشته باشید چون این کار هم بهتون حس کنترل و امنیت میده.

🔸️در نهایت اگر اعتقاد دارید، حتما حتما از معنویاتتون کمک بگیرید که بسیار کمک‌کننده‌ست🌱

پی‌نوشت: اینم ربطی به اضطراب نداره ولی موقع بروز حوادث از محل دور بشید و به دلایل امنیتی حتی اگر قصد ندارید منتشر کنید، بازم به هیچ عنوان عکس و فیلم نگیرید، جایی هم عنوان نکنید که در فلان منطقه چه اتفاقی افتاده.

#Dropsof_psychology 🧠
11
یک:
من از بچگی معتقد بودم که ما اگه مشکلی هم داریم، به خودمون مربوطه. می‌خواد مشکل بین خودم و دوستام باشه، مشکل و عیب مدرسه و دانشگاهم باشه، مشکل خانوادگی باشه یا هرچی. همیشه اینجوری بودم که هر ایرادی هم که داشته باشه، دوست "منه"، خانواده "منه"، دانشگاه "منه"، کشور "منه"! چرا باید غریبه‌ها مشکلاتمون رو بدونن؟! چرا باید پیش غریبه‌ها جار بزنم؟

می‌خواد این جار زدن تو یه دورهمی باشه یا تو مراسم اسکار باشه یا جشنواره کن یا زیر پست یه سلبریتی خارجی یا ورزشگاه بین‌المللی فوتبال یا هر جا.
وقتی میری مشکل رو پیش غريبه‌ها جار می‌زنی، در واقع به اونا جرئت و اجازه دخالت کردن میدی، که همینم شد!
دِ آخه اگرم مشکلات رو پیش کسی میگی، به کسی بگو که از شنیدنشون خوشحال نشه! به کسی بگو که حداقل یه کمکی از دستش بر بیاد! به کسی بگو که سو استفاده نکنه!
خلاصه اینکه مرزبندی کنیم و مرزهامون رو حفظ کنیم.

دو:
وقتی بحرانی پیش میاد، یا منجر به از هم پاشیدن اعضای یک سیستم میشه (سیستم مثل خانواده، جامعه و...) یا باعث نزدیک‌تر شدن اعضاش به همدیگه میشه. در بحرانی که به ما گذشت، دیدیم که ما مردم ایران، به هم نزدیک‌تر شدیم. این یعنی سوای همه تفاوت‌هایی که از قبل داشتیم، یه دلبستگی عمیقی بینمون وجود داشته. چون اون سیستمی حین بحران به جای ازهم‌پاشیدن، همبسته‌تر میشه که از قبل دلبستگی خوبی بین اعضاش بوده. مثل خانواده‌ای که خودشون گاهی باهم دعواشون میشه و اختلافاتی هم دارن اما پاش که می‌رسه، خوب هوای همدیگه رو دارن. یادمون نره که ما همون خانواده‌ای بودیم و هستیم که پاش برسه تا تهش پشت هم هستیم.
باید اینو یادمون بمونه تا نذاریم این روزا که سروصدا خوابیده و ظاهرا آتش‌بسه، کسایی که چشم دیدن یکپارچگی خانواده ایران رو نداشتن و ندارن، این تصویر یکپارچه رو تو ذهنمون عوض کنن.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍8👏5
کتابخانه‌ها می‌توانند آینه‌ای برای دنیای درونی صاحبشان باشند. شخصیت هرکس از لابه‌لای عناوین و کتاب‌های موجود در کتابخانه‌اش خودنمایی می‌کند. همه عناوین و همه ژانرها در کنار هم، هرچند متفاوت، به مثابه تکه‌های پازلی هستند که درونیات صاحب کتابخانه را به صورت یک کل نشان می‌دهند.

مثلا من؟
بیش از هرچیزی در کتابخانه من رمان و داستان دیده می‌شود؛ می‌توان از آن‌ها به میزان خیالپردازی و علاقه‌ام به دانستن داستان زندگی آدم‌ها پی برد.
گوشه یکی از طبقات را که نگاه می‌کنی، کتاب‌های آقای بکمن را می‌بینی. متوجه می‌شوی که او تنها نویسنده‌ایست که تک به تک آثارش در این کتابخانه موجود است. اگر آثار او را بشناسی، متوجه می‌شوی که صاحب این کتابخانه تا چه حد شیفته درام، زندگی و ظرایف روابط انسانیست.

عاشقانه‌های حاضر در کتابخانه اصلا کم نیستند؛ شاید حتی از لحاظ ژانر پرتکرار، در مقام اول یا دوم باشند. اما وقتی کمی آن‌طرف‌تر چشمت به "سیر عشق" و "جستارهایی در باب عشق" آلن دوباتن میفتد، می‌فهمی که صاحب این کتابخانه پس از گذر از نوجوانی، دیدگاه خود را نسبت به عشق تعدیل کرده است و گرچه هنوز از غرق شدن در عاشقانه‌های آتشین لذت می‌برد، اما حالا با احتیاط و آگاهی ذهنش را به دست آن‌ها می‌سپارد.

علاقه وافر صاحب کتابخانه به دنیای روان انسان و همچنین تحصیلات و حرفه او کاملا از دو طبقه‌ای که صرفا به کتب عمومی و تخصصی روانشناسی اختصاص داده است، هویداست. در طبقه تخصصی هیچ نشانی از رشته تحصیلی قبلی این شخص دیده نمی‌شود. گویی که آن روزها در ذهن او تبدیل به نقطه‌ای دور و کمرنگ شده باشد.

چشمانت را در طبقات پایین‌تر می‌گردانی و با نگاهی به کتب کلاسیک متوجه حساسیت خاص این شخص نسبت به گذشته، خاطره و هرچیزی که رنگ و بوی نوستالژی داشته باشد، می‌شوی. چرا که این‌ها نه تنها داستان‌هایی کلاسیک هستند، بلکه اکثر خود کتاب‌ها نیز واقعا کلاسیک و قدیمی هستند؛ با کاغذهایی قهوه‌ای‌رنگ، جلدهایی آسیب‌دیده و عطف‌هایی وصله‌وپینه شده که چاپ آن‌ها به زمانی برمی‌گردد که هزینه چنین کتب قطوری حتی ۲۰۰ تک تومانی هم نمی‌شده است.

چند نسخه سفرنامه در این کتابخانه به چشم می‌خورد که حکایت از رؤیایی دیرین دارد که حالا در ذهن صاحب کتابخانه محو شده است. کتبی مذهبی نیز در آن دیده می‌شود که نشان از وجود دغدغه‌هایی از این جنس در ذهن و زندگی این فرد دارد.
کتب سیاسی؟ اصلا. کتب تاریخی؟ هیچ. کتاب شعر؟ فقط یکی! داستان‌های فانتزی نیز تقریبا در این کتابخانه دیده نمی‌شود که می‌توان واقع‌گرایی شخص صاحب را از آن برداشت نمود.

داستان‌های جنایی؟ ترسناک؟ دلهره‌آور؟ خیر. صاحب این کتابخانه روحیه‌ای لطیف دارد :))
از قضا اگر خم شوی و پشت هر طبقه را نگاه کنی، مجموعه‌ کتاب‌های دوران نوجوانی صاحب کتابخانه را می‌بینی که هر بار دلش می‌رود تا دوباره آن‌ها را بخواند. بخش رنگی‌رنگی کوچکی هم حاوی کتب کودک، به تازگی به این کتابخانه اضافه شده که (تقریبا) مصرف شخصی ندارند... البته فقط تقریبا :))

حتی وقتی به چینش کتاب‌ها دقت می‌کنی، اینکه چطور هر طبقه به یک ژانر اختصاص داده شده و در هر طبقه کتاب‌ها به ترتیب قد، با رعایت کنار هم قرار گرفتن کتاب‌های یک نویسنده و تا حد امکان با رعایت نزدیکی رنگ‌ها مرتب شده‌اند، متوجه "خوره نظم و ترتیب" موجود در جان صاحب کتابخانه نیز می‌شوی :))

خلاصه اینکه کتابخوانه‌هایمان ما را لو می‌دهند، دوستان؛ چرا که هرکدام از کتاب‌هایمان را یک بخش از ما وارد این طبقات کرده است

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8👏1
Drops of Jupiter
Photo
راستش تو اون ۱۲ روز جنگ من خوشحال بودم که بچه ندارم. چون همه‌اش به این فکر می‌کردم که اگه بچه‌ای هم این وسط بود، کی می‌تونست اون رو جمع کنه؟ وقتی صدا میومد بهش چی می‌گفتم؟ حال بدی که در ظاهرمون مشخص بود رو چه جوری براش توجیه می‌کردم؟ یا چه جوری از نظرش پنهان می‌کردم؟

بعدش می‌دونید چی می‌شد؟
یاد خیمه‌ها میوفتادم.
می‌گفتم حالا ما که تو خونه‌هامونیم،
اما فکر کن تو هم تو خیمه بودی، خیمه‌ای که پر از بچه‌ست و چند متر اون طرف‌تر صدای جنگ و دعوا و کشت و کشتار میاد.
هر چند دقیقه یکی از مردهای خانواده میره و دیگه نمیاد.
چی می‌گفتی به بچه‌ها؟
می‌گفتی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن؟
چه جوری تو اون شرایط سر بچه‌ها رو گرم می‌کردی و جلوشون رو می‌گرفتی که نرن بیرون ببینن چه خبره؟
چه جوری سرشون رو گرم می کردی که دو دقیقه فکر تشنگی از سرشون بپره؟ اونم وقتی دل خودت اون جوری آشوبه؟ اونم وقتی که خودت دقیقا می‌دونی داداش، عمو، پسرعمو، بابا و... کجا رفتن و چرا برنگشتن.

می‌گفتم حالا ما که تو خونه‌هامونیم،
اما وقتی خیمه‌ها رو آتیش زدن، وقتی بالاخره همه بچه‌ها بیرون دوئیدن و دیدن هرچی رو که نباید می‌دیدن... اون موقع اگه بودی، چی‌کار می‌کردی؟

آخر به خودم می‌گفتم هنوز خیلی کار داری، خیلییی هاا...
هم برای اینکه درک کنی تو اون خیمه‌ها واقعا چه خبر و چه حال و هوایی بوده، هم برای اینکه خودت بتونی شرایطی حتی یه ذره شبیه به اون رو مدیریت کنی. فقط حضرت زینب باید دستم رو بگیره تا از پسش بربیام💔

الان سکینه چه می‌کند؟ مگر نه او سقّای کودکان است؟! مگر نه او سرپرست کودکان در خیام حسین است؟! اکنون پاسخ العطش بچه‌ها را چه می‌دهد؟ بچه‌های بی‌تاب را چگونه سرگرم می‌کند؟

📚 سقای آب و ادب - سید مهدی شجاعی

پی‌نوشت: به رسم هر سال، حلوای روز تاسوعا به یاد رفتگانم🕊 (بله این بار حلوام زرده🌚)

#Dropsof_me
9💔7👍1
حتما متوجه جریان فردگرایی که مدتیه در افکار عمومی و مخصوصا در فضای مجازی افتاده، شدید.
همین گفتمانی که میگه اولویت زندگی خودت باش، هرکی بهت چپ نگاه ‌کرد رو حذف کن، خواست خودت رو به همه چی ترجیح بده و...
این کارا به خودی خود بد نیست، اما وقتی حالت افراطی و ۱۰۰٪ داشته باشه که مثلا اولویتم در تصمیم‌گیری‌هام فقط خودم باشم و لاغیر یا هرچیزی و هرکسی که اذیتم می‌کنه رو بخوام از ریشه حذف کنم، اینه که اشتباهه.

بعد همین فردگرایی رو وقتی میاری تو زندگی مشترک، ازدواج کلا می‌پاشه. همونطور که تاثیرش رو در آمار طلاق داریم می‌بینیم. چون اون زندگی دیگه ازدواج نیست، شاید عقدی بین دو نفر امضا شده باشه اما در واقع اون‌ها دوتا آدم مجردن که دارن یه جا زندگی می‌کنن. در همچین حالتی زن و مرد هرکدوم بنا به منافع فردی تصمیم می‌گیرن، هرکدوم بدنبال خوشی‌ها و علایق خودشه، هرکی می‌خواد حرف، حرف خودش بشه. درصورتیکه در زندگی مشترک حتما باید به نفع رابطه از برخی منافع فردی گذشت. در زندگی مشترک نمی‌تونی اولویت اول زندگی خودت باشی؛ چون اولویت اول، رابطه‌ست.

حالا تاثیر دیگه فردگرایی، بدتر از پاشیدن خانواده و طلاق، می‌دونید چیه؟ سقط عمدی :)
متاسفانه متاسفانه قبح سقط عمدی داره ریخته میشه (یا شده!) با توجیهاتی مثل اینکه بدن خودمه! خودم برای بدنم تصمیم می‌گیرم! من بچه دوست ندارم، من شرایط و آمادگی بچه‌داری ندارم، کی پولشو میده، پس بچه رو حذف می‌کنم. این چیه؟ فردگرایی. اینکه من اولویت اول زندگی خودم هستم، حالا اشکالی نداره بخاطرش یه آدم بی‌گناه رو هم بکشم. بله؟ زیادی تلخ بود؟ لفظ کشتن تند بود؟ ولی خب همینه. جنین هم همونقدر یک انسان و جانداره که من هستم. سقط عمدی هیچ فرقی با این نداره که یه تفنگ یا چاقو بردارم و کسی رو عمدا بکشم. حالا هر توجیهی هم که می‌خوای پشتش بذار.

رویکرد سالم درمورد "رضایت" اینه که ما نه تماما به دنبال جلب رضایت دیگران باشیم و خودمون رو نادیده بگیریم، و نه اینکه کلا دیگران رو نادیده بگیریم و تماما به دنبال رضایت خودمون باشیم. تعادل همیشه جوابه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍11👏2
چند وقت پیش با یه خانم اهل ادبیات صحبت می‌کردم، بهم گفت می‌دونی چرا زبان فارسی انقدر شاعر بزرگ داره؟
چون فارسی زبانیه که پیام‌های غیرمستقیم و زیرپوستی و بعضا مبهم زیاد داره. همین چیزا خوراک آرایه‌های ادبی و شعر و داستان نوشتن هستن.
از اون طرف، چرا زبان آلمانی انقدر فیلسوف و روانشناس بزرگ داره اما شاعر و ادیب خیلی کم داره؟ چون خیلی زبان دقیق و رُکیه، پیام‌هاش رو مستقیم و کامل می‌رسونه و این شفافیت، لازمه انتقال مباحثی مثل فلسفه و روانشناسی هستش اما به درد شعر و ادبیات نمی‌خوره.

دیدم چقدر راست میگه. ما کلا در فرهنگ صحبت کردنمون هم یک حالت غیرمستقیم داریم. حالا با عنوان حفظ ادب یا هرچی. ولی خیلی وقت‌ها دقیقا اون خواسته اصلی و اون منظور اصلیمون رو مستقیم نمیگیم و این باعث سو برداشت میشه. یک مثالش همین فرهنگ تعارف کردنمونه. مثال دیگه‌اش باور به اینه که "همه چی رو که نباید گفت، طرف خودش باید بفهمه". یا حتی اینکه "نه گفتن" سختمونه. یه مثال دیگه اینه که وقتی از هم دلخوریم، ترجیح میدیم خودخوری کنیم یا قهر کنیم یا تو ذهنمون هزار جور تفسیر مختلف از رفتار طرف مقابل ببافیم، جای اینکه بریم واضح بگیم آقا مشکل من اینه. قبول دارید که اصلا این کار سختمونه؟ این که صاف بریم بگیم من دلخور و ناراحتم، به این دلیل و این دلیل؟ سخته، چون فرهنگمون ما رو اینطور بار آورده که خیلی به رو نیاریم، به جاش غیرمستقیم عمل کنیم.

یه سری اسطوره و باور فرهنگی هم داریم که عدم شفافیت رو تقویت می‌کنن مثل اینکه دختر اگه بار اول به درخواستی جواب منفی میده، داره ناااز می‌کنه (🤦🏻‍♀️) نه اینکه واقعا نخواد. یا مرد حتی اگه راضیه، نباید اینو خیلی نشون بده. یا اگه یه چیزی می‌خوای، نباید خیلی مستقیم اینو به زبون بیاری.

بطور کلی، میشه گفت که در فرهنگ ما مبهم و غیرمستقیم بودن، تایید و تشویق میشه. این از طرفی ادبیات و هنر ما رو غنی و زیبا می‌کنه یا ادب و ملاحظه‌گری رو ارزشمند می‌کنه، اما از طرف دیگه اگه تعادل رو حفظ نکنیم، روابطمون رو دچار خدشه می‌کنه چون همین عدم شفافیت یکی از مهمترین دلایل مشکل پیدا کردن روابطه. همین میشه که دو نفر احساس می‌کنن زبون همدیگه رو نمی‌فهمن، یا هی از دست هم دلخور میشن ولی چون راجع بهش صحبت نمی‌کنن و فقط ازش می‌گذرن، چیزی بهتر نمیشه.
بخاطر همین، ما خیلی باید روی شفاف بودن و اینکه اون خواسته و پیام واقعی و درونیمون رو صحیح به طرف مقابل برسونیم، کار کنیم؛ این چیزیه که احتیاج به تمرین داره.

#Dropsof_psychology 🧠
9👍7
کودکانه‌هایم تمامی ندارد
دور حیاط می‌چرخن و با التماس میو میو می‌کنن. حتی وقتی در رو براشون باز می‌ذاریم که برن بیرون هم نمی‌تونن خودشون رو باریک کنن از لای در برن. 😒

یعنی واقعا هیچی از گربه بودن در اون‌ها نمونده و هیچ مراقبتی از خودشون نمی‌تونند بکنند
حالا اینا که گربه‌ان و ما این کارو باهاشون کردیم، شاید دقت کرده باشید که با آدم‌های اطرافمون هم چقدر ممکنه این کارو بکنیم.
چه کاری؟
مسئولیت‌هاشون رو ازشون می‌گیریم و در نتیجه اون‌ها رو تبدیل به افرادی ناتوان می‌کنیم.
چجوری مسئولیت‌هاشون رو ازشون می‌گیریم؟
با انجام دادنشون! یعنی به جای اینکه بذاریم مثلا خود بچه اتاقش رو مرتب کنه، خود بچه به فکر انجام تکالیفش باشه، خود جوان مخارجش رو تامین کنه، خود همسر بیاد و تو بچه‌داری مشارکت کنه و... همه این کارا رو ما براشون و به جاشون انجام می‌دیم.

ما هی تکالیف بچه رو پیگیری می‌کنیم که نوشتی؟ نوشتی؟ فلان کتابت رو برداشتی؟ عه، خوراکیت رو جا گذاشتی؟ اشکال نداره من برات میارم!
ما همه کارهای خونه و همه کارهای نگهداری از بچه رو انجام می‌دیم بدون اینکه مسئولیتی رو برای پدر لحاظ کنیم و اصلا کاری رو ازش بخوایم.
ما فرزند جوانمون رو دائما و کاملا از لحاظ مالی حمایت می‌کنیم و نمیذاریم آب تو دلش تکون بخوره و احساس کنه خودش باید بتونه زندگیش رو جمع کنه.
یا آقا همسرش رو اصلا وارد مسائل مالی نمی‌کنه تا اون نگران نباشه و دغدغه نداشته باشه.

همین میشه که پسفردا اون بچه که بزرگ شد خودش از پس مسئولیت‌ها و زندگی خودش برنمیاد، بخاطر همین اعتمادبنفس تنهایی انجام دادن کاری رو هم نخواهد داشت.
اون جوونه هم نمیره سرکار، یا میره و با کوچکترین سختی‌ای میاد بیرون چون خیالش از ساپورت مالی راحته.
یا بچه‌ای بدنیا میاد و بزرگ میشه اما پدرش هیچ ارتباط خاصی باهاش نداره،
یا خانم خونه هیچ از مسائل مالی و مخارج سر در نمیاره پس انتظارات غیرمنطقی داره.

درسته که ما با خیرخواهی، به قصد کمک، از روی نگرانی و هرچی این کارا رو می‌کنیم اما در هر صورت، ما با مسئولیت‌پذیری بیش از حد، دیگران رو تبدیل به افرادی بی‌مسئولیت و بی‌دست‌وپا می‌کنیم، چه اون دیگران گربه‌های خیابون باشن، چه بچمون باشه، چه همسر، چه همکلاسی و...

#Dropsof_psychology 🧠
8👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گبور مته برای مخاطب ایرانی، بیشتر از کتابهاش با اینستاگرام شناخته شده.
مته متخصص تروماست شاید چون خودش ترومای هولوکاست رو داشته.
ابعاد هولوکاست برای ما سوال برانگیزه، ما معتقدیم عددی که به عنوان کشتار یهودیان داده میشه اغراق شده اس اما واقعیت اینکه یهودیانی بودند که به اتاق‌های گاز هدایت شدن و در اردوگاه‌هایی شکنجه شدن وجود داره و قابل انکار نیست.
اونجایی که میگه غزه آشویتس نیس و با اونجا قابل مقایسه نیست رو قبول ندارم چون اتفاقی که در فلسطین طی ۷۰ سال افتاده خیلی وحشتناک‌تر بوده، اما ویدیو ارزش دیدن و منتشر کردن داره.
قربانی هولوکاست که حالا داره از ظلم و وحشی‌گری اسرائیل انتقاد می‌کنه:
پ.ن: زحمت زیرنویس کردن این ویدیو رو خانم دکتر حجتی کشیدن تا به سهم خودشون عکس‌العملی مقابل این وحشت داشته باشن. معیار قضاوت خوبیه، روان‌شناسی که در مقابل این فاجعه هیچ نشانی از همدلی با همراهی نداره، چطور می‌تونه با مراجعش همدلی داشته باشه؟

@yekravanshenaas
😢41
چند وقت پیش تو قسمت جینگولی‌فروشی یه کتابفروشی می‌گشتم، با دیدن ظروف سرامیکی دست‌ساز و محصولات گلدوزی شده‌اش دلم رفت. فهمیدم بعد از گذشت ۳ سال از بالاخره دنبال کردن علاقه اصلیم، هنوزم یه گوشه‌ای از دل من پیش هنر و کار هنری مونده. فهمیدم بعد از دنبال کردن بزرگ‌ترین حسرت زندگیم، حالا حسرتم شده هنر؛ همون چیزی که ازش گذشتم بخاطر علاقه اصلیم: مشاوره.

فهمیدم که آدمی هیچوقت کاملا راضی و خوشحال نیست و این یک مرضه که ما در این دنیا بهش دچاریم. به قول فروید ما دائما بین ارضای تنش‌های مختلف گیر افتادیم و جز لحظاتی کوتاه، در آرامش نیستیم. یک نیاز و تنش رو ساکت می‌کنی، یکی دیگه ظاهر میشه. میری دنبال چیزی که همیشه می‌خواستی، یهو یه جایی ذهنت میگه اون یکی مسیرم هنوز می‌خوای ها... ولی به جفتش که نمی‌تونی برسی بدبخت، حالا بسوز🫠

کتابخانه نیمه‌شب خودم رو که تصور می‌کنم، کتابخانه‌ای که همه زندگی‌های ممکنی که می‌تونستم داشته باشم رو توی کتاباش جا داده، می‌بینم که قطعا توش یک کتاب هست که من در اون سازنده ظروف گوگولی سرامیکی‌ام. تو یه خونه قدیمی زندگی می‌کنم که طبقه پایینش کارگاهمه. با گِل ظروف یا زیورآلات سرامیکی رو می‌سازم و با دست‌هام بهشون شکل میدم، می‌پزم و بعد دونه دونه رنگ و نقاشیشون می‌کنم.

تو یه کتاب دیگه گلدوزی رو ادامه دادم و قاب، کیف، لباس و نشان کتاب گلدوزی می‌کنم. تو یه کتاب دیگه قالیبافی می‌کنم، تو یکی قلاب‌بافی و خلاصه کلی زندگی نزیسته اونجا دارم که در اون‌ها دست‌هام نقش اصلی رو دارن. یعنی با دست‌هام کار می‌کنم، نه با ذهن و زبانم.

تازه قضیه فقط به دست‌ها ختم نمی‌شه. تو یه کتاب اصلا گلفروشم، تو یکی کتابفروش، تو یکی صاحب کافه، تو یکی آشپز؛ خواسته‌ها که یکی-دوتا نیست.

دیدین وقتی سرتون شلوغه از مشغله زیاد در سختی هستین و وقتی بیکارید، از کسالت و بی‌حوصلگی؟ آه که واقعا آدمی دائما در رنج و سختیه و در این دنیا آسایش نداره. اصلا انتظار آرامش در این دنیا داشتن اشتباهه. منم یه مدت طولانی اصلا نمی‌دونستم چی می‌خوام؛ الان کلی چیز رو با هم می‌خوام و زمان محدود نهایتا به یکی-دوتاش برسه.

همین دیگه، بخاطر همینه که باید روی داشته‌هامون تمرکز کنیم تا فرونپاشیم وگرنه انسان زیاده‌خواه جاه‌طلب، همیشه یه غُری داره و همیشه بیشتر می‌خواد.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12
داشتم برنامه عبدالحسین وهاب‌زاده در اکنون رو می‌دیدم، که یه چیز خیلی جالب و خیلی درست ازش شنیدم:
گفت مادر و پدرها اون مدل نیازهای بچه‌ها مثل گرسنگی، تشنگی، خواب و دستشویی رو در ثانیه رفع می‌کنن، اما نوبت بازی کردن که می‌رسه می‌خوان زودتر تموم شه یا کوتاه باشه یا اصلا نباشه. درحالیکه اهمیت نیاز به بازی کردن برای کودک اگر بیشتر از نیاز به خواب و خوراک نباشه، کمتر هم نیست.

واقعا هم همینه، بازی کردن برای ما بزرگسال‌ها شاید یه کار بیهوده یا از سر بیکاری و بازیگوشی بنظر بیاد، اما برای بچه‌ها بازی کردن راه کشف کردن دنیاست، راه ابراز و تحلیل هیجاناته، راه آموزش و یاد گرفتنه، راه ارتباط برقرار کردنه، اصلا بازی کردن زبان عشق بچه‌هاست. من به والدین میگم اگه می‌خواید به بچه‌تون بگید دوستت دارم، بهت توجه دارم و تو برام مهم و ارزشمندی، باهاش بازی کنید. بازی کردن همه این پیام‌ها رو تو خودش داره و اثرش خیلی بیشتر و عمیق‌تر از صرفا به زبان آوردن این پیام‌هاست.

دقت کردید بچه‌ها چقدر سراغ اون کسی رو تو فامیل می‌گیرن که باهاشون بازی می‌کنه و چقدر دوستش دارن؟ فرقی هم نداره اون شخص چند سالش باشه، شاید اصلا ۲۰-۳۰ سال هم ازشون بزرگتر باشه. اما عمیقا هم محبت اون فرد رو دریافت می‌کنن هم خودشون نسبت بهش علاقه و محبت دارن. چرا؟ چون باهاشون بازی می‌کنه و بازی، زبان عشق بچه‌هاست.

اصلا ما به والدین بچه‌هایی که می‌خوان با بدرفتاری جلب توجه کنن، می‌گیم که برای رفع این حالت با بچه بازی کنن، هرروز و با توجه کامل. همینطور وقتی بچه‌هایی رو می‌بینیم که خیلی گوشه‌گیرن، اعتماد به نفس ندارن، خیلی هیجاناتشون رو بروز نمیدن، یادگیریشون هم شاید ضعیف باشه، حدس می‌زنیم که اینا به اندازه کافی بازی نکردن و نمی‌کنن.
پس بازی کردن با بچه‌ها رو حتما توی روتینتون قرار بدید و اصلا اصلا اون رو یک فعالیت اضافه و دست‌وپاگیر و بیهوده نبینید. بازی کردن برای بچه‌ها به اندازه غذا خوردن ضروری و حیاتیه.

#Dropsof_psychology 🧠
13👍2👏2
خاله مامانم انزلی زندگی می‌کرد، من که بچه بودم زیاد می‌رفتیم پیشش. کف و سقف اتاقای خونه‌اش چوبی بود. یه جاهایی از کفِش که پا می‌ذاشتی، چوبش قیژقیژ می‌کرد. یه حیاط بزرگ داشت و گلدونای پر گل. لابه‌لای آجرهای خونه خزه رشد کرده بود. توی باغچه، روی برگ‌ها با مامانم حلزون پیدا می‌کردیم. مرغ و خروس داشت که با داداشم بهشون غذا می‌دادیم. همون سال‌ها آنفولانزای مرغی اومد و من دیگه می‌ترسیدم به مرغا نزدیک بشم. فکر می‌کردم آنفولانزای مرغی باعث میشه آدم صدای مرغ بده :)))
یه باغبون پیر هم داشت، بهش می‌گفتن مشتی. من ازش می‌ترسیدم، نمیدونم چرا. فکر کنم چهره‌اش اخمو بود، من از آدمای اخمو می‌ترسیدم.

یه خانواده همسایه خاله مامانم بودن، تو همون خونه، واحد بغلی. یه دختر داشتن و یه پسر. من و داداشم باهاشون بازی می‌کردیم و من از همه کوچیک‌تر بودم. وسطی باهاشون بازی می‌کردیم و همیشه به من می‌گفتن تو نخودی‌ای. من دوست نداشتم نخودی باشم. نمی‌دونستم نخودی چیه، فکر می‌کردم نخودی یعنی نقشی که کم اهمیته، می‌دیمش به بچه کوچیکا که الکی مثلا اونا هم تو بازی باشن. نمی‌دونستم یعنی حتی اگه بخوری هم از بازی نمیری بیرون.

راستش حالا که فکرش رو می‌کنم، بعد از ۲۰ سال هنوزم دوست ندارم نخودی باشم. بنظرم نخودی بودن یعنی بنظر ما تو از پس سختی و شکست برنمیای، پس ما اصلا گزینه شکست رو برات لحاظ نمی‌کنیم. نخودی بودن یعنی مراقبت بیش از حد، یعنی همش مواظبت باشن که ضرب نبینی، انگار که خودت از پس خودت برنمیای.
بنظرم همون برداشت خودم از اول درست بود؛ نخودی یعنی "دلت خوش باشه که الکی مثلا تو هم بازی هستی". چون وقتی نخودی باشی، دیگه اصلا کسی بهت توپ نمی‌زنه، میگن خب اینو بزنیم یا نزنیم هست دیگه. خود نخودی هم از اینکه دیده نمیشه خسته میشه. هنوز هست تو بازی ولی واقعا باهاش بازی نمی‌کنن. نخودی انگار هست، اما واقعا نیست.
بعد آخر بازی کی رو برنده می‌دونن؟ آخرین نفری که تو زمین مونده و برای موندنش زحمت کشیده؟ یا نخودی؟

انگار اگه امکان شکست حذف بشه و زندگی سراسر موفقیت و رسیدن بشه، معنای خودش رو از دست میده و کسل‌کننده میشه. نه خودت دیگه چیزی رو جدی می‌گیری، نه جدی گرفته میشی.

من نمی‌خوام نخودی باشم. بنظرم شکست‌ها و نرسیدن‌ها و نشدن‌ها به زندگی معنی میدن. همین امکان نرسیدن و نشدنه که به موفقیت، رسیدن و شدن معنی میده و ارزشمندش می‌کنه. من نمی‌خوام زندگی من رو نخودی حساب کنه و تلاش‌هام رو بی‌معنی کنه. می‌دونم اینجوری زندگی سخت‌تره، می‌دونم نرسیدن و نشدن خیلی درد داره اما از خدا ممنونم که این دنیا رو جوری طراحی کرده که نخودی نباشیم، چون اینجوری انگار به قدرت و توانمون اطمینان داره و باور داره که می‌تونیم از پس خودمون و زندگی بر بیایم، و اگر هم نرسیدیم، باور داره که می‌تونیم بالاخره به دردش غلبه کنیم و ادامه بدیم

واقعا بنظرم این شعر توصیف کاملی از زندگیه:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست 🌊


#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
12👍1👏1😢1
باب دیلن تو آهنگ Forever Young خطاب به بچه‌هاش (و ما شنونده‌ها احتمالا) کلی آرزوی خوب می‌کنه که یکیش اینه:
امیدوارم همیشه دیگران رو کمک کنی
و اجازه بدی که دیگران هم تو رو کمک کنن

وقتی شنیدمش دیدم عه، چند روز پیش استاد داشت به یکی از مراجعین همین رو می‌گفت. بهش می‌گفت خیلی خوبه که می‌خوای دیگران رو حمایت کنی، ولی باید به دیگران هم اجازه بدی که خودت رو حمایت کنن، باید به خودت اجازه بدی که از دیگران حمایت دریافت کنی.

بعضی از ماها شاید چون یه زمانی که حمایت لازم داشتیم، دریافتش نکردیم و تنهایی از پس زندگی براومدیم، حالا دیگه یه پوسته سخت کشیدیم دور خودمون و نمیذاریم کسایی که حالا می‌خوان کمکمون کنن، حمایتمون کنن.

بعضی از ماها می‌خوایم دیگران رو نجات بدیم اما به خودمون که می‌رسه... اجازه نمیدیم دیگران نزدیک بشن، می‌گیم تنهایی از پسش برمیام. یا اصلا چرا به دیگران زحمت بدم؟ اصلا شاید از خودمون هم بزنیم برای اینکه بتونیم دیگران رو نجات بدیم.

اما عزیزم، این نه استقلال و خودکفایی و نه خیر رسوندن به دیگران، که فدا کردن خود، نادیده گرفتن خود، سوزوندن خود و بیشتر شبیه تنبیه کردن خودته. آخه گناه داری، تو هم مثل هرکس دیگه‌ای سزاوار حمایت شدن هستی.

ما باید بتونیم در عین اینکه دیگران رو حمایت می‌کنیم، اجازه حمایت شدن رو به خودمون و اجازه حمایت کردن رو به عزیزانمون بدیم. این شیوه بالغانشه.

🎶 [Forever Young - Bob Dylan]

#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
3
تو سریال Parenthood یه خانواده هست که یک دختر نوجوون و یک پسربچه مبتلا به آسپرگر (اوتیسم نسبتا خفیف) دارن ولی تازه الان که بچه ۷-۸ سالشه متوجه شدن که آسپرگر داره. در واقع یه نفر بهشون گفت که بنظرم آسپرگر داره و رفتن بچه رو سنجش کردن که متوجه شدن بله داره. طبیعتا از وقتی که فهمیدن، همه به هول و ولا افتادن و خیلی نسبت به بچه حساس شدن.

تو این قسمت، دختر نوجوونشون داشت به باباش می‌گفت نمی‌دونم چرا همه یه جوری رفتار می‌کنن که انگار وضعیت این بچه چیز جدیدیه. بابا این همیشه همین حالت‌ها رو داشت دیگه. مگه یادت نیست که کیک تولد من رو چپه کرد؟ مگه یادت نیست که چون صدای پنکه اذیتش می‌کرد مجبور شدیم اتاقش رو عوض کنیم؟ مگه همیشه به لباس دزد دریاییش گیر سه‌پیچ نمی‌داد؟ ولی الان تو این ۲-۳ هفته یه جوری رفتار می‌کنید که انگار خیلی شرایطمون عوض شده.

می‌خوام اینو بگم: از وقتی به این بچه برچسب "آسپرگر" خورد، همه اینجوری شدن که وای حالا چیکار کنیم، چرا بچه اینجوریه، چرا اونجوریه درحالیکه تا ۲ روز قبلش همین اینجوری و اونجوری بودنش رو عادی محسوب می‌کردن و باهاش کنار میومدن.
یعنی از وقتی بهش برچسب خورد گفتن وای چه فاجعه‌ای! درحالیکه تا الانم داشتن تو همون "فاجعه" زندگی می‌کردن و باهاش سازگار می‌شدن و عین خیالشون هم نبود.

بخاطر همینه که ما با برچسب زدن مخالفیم. برچسب باعث میشه که شخص یه تافته جدا بافته بشه، همه زیادی مراعاتش رو بکنن، همه نسبت بهش حساس بشن، و در نتیجه خود شخص برچسب‌خورده ضعیف و ناتوان میشه و این باور براش شکل می‌گیره که من نمی‌تونم زندگی عادی داشته باشم، من عادی نیستم، باید همیشه طور خاصی باهام برخورد بشه، باید شرایط خاصی برام تعبیه بشه، باید همیشه دیگران بهم کمک کنن وگرنه من از پس خودم برنمیام.

بخاطر همین ما حتی با مدارس خاص هم موافق نیستیم چون همین بیشتر برای بچه برجسته می‌کنه که "ببین، تو غیرعادی هستی. تو نمی‌تونی کنار بچه‌های معمولی باشی" و همچنین بچه رو در یک جامعه کوچیک ایزوله گیر میندازه. اما بالاخره که مدرسه‌اش تموم میشه و باید وارد جامعه بشه. جامعه واقعی که ایزوله نیست، همه هواش رو ندارن، کسی اصلا خبر نداره که اون شرایط خاصی داره، پس باهاش عادی برخورد می‌کنن. اون موقع می‌خوایم چیکارش کنیم؟

این یک قانونه: هرچقدر ما یه مسئله یا مشکلی رو بیشتر بولد کنیم، بیشتر بهش حساس بشیم، بیشتر مراقبش باشیم به خیال اینکه حل بشه، اتفاقا بدتر میشه، نه اینکه بهتر بشه. نباید حساسیت زیادی از حد به خرج داد و مخصوصا نباید برچسب زد. اگرم کسی ناچارا برچسب خورد، نباید بذاریم اون فرد صرفا با اون برچسب تعریف بشه (مثلا "اوتیستیک"، "سرطانی"، "معلول"، "کم‌هوش"، "تیزهوش"، "مهربون"، "پرخاشگر" و...). آدم‌ها و توانایی‌هاشون خیلی فراتر از یک برچسب ساده‌ان؛ درصورتیکه ما اجازه بدیم توانمندی‌هاشون رو رشد بدن و به یک برچسب یا ضعف محدودشون نکنیم.

[Series: Parenthood]

#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
👍5
خبر قبولی همکلاسی‌هام تو کنکور دکتری رو شنیدم و واقعا خوشحالم، یعنی خیلی ها! شاید اگر خودم قبول شده بودم هم همین قدر خوشحال می‌شدم.
چون تلاش‌هاشون برای کنکور رو دیده بودم، ۲ سال هم تلاش‌هاشون رو در مقطع ارشد دیده بودم و می‌دونم که حقیقتا حقشون بود.

اتفاقا چند دقیقه قبل از شنیدن این خبر داشتم به دوره ارشدم فکر می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم که چقدر سخت بود و چقدر بهم خوش گذشت؛ همین قدر متناقض.
بخش اعظم خوش بودنش هم دقیقا به همکلاسی‌هام برمی‌گرده. به تک‌تکشون، بی‌اغراق میگم. آرزوم اینه که همیشه از همه‌شون خبرهای خوش بشنوم. چند سال دیگه که اسمی در کردن، چهره‌شون رو توی تلوزیون دیدم، صداشون رو از رادیو شنیدم، اسمشون رو روی کتاب‌ها دیدم، تعریفشون رو از مراجعینشون و دانشجوهاشون شنیدم، به همه بگم که من همکلاسیشون بودم، باهاشون خندیدم، گریه کردم، زیر فشار له شدم، غر زدم، استرس کشیدم، جشن گرفتم، از تپه چمن بالا رفتم، بستنی خوردم، زیر برف یخ زدم، زیر آفتاب پختم، زیر بارون وایسادم، از درخت توت چیدم، خودافشایی کردم، همدلی کردم، همدلی گرفتم. بگم که نمی‌تونستم جمعی بهتر از این رو برای یک کلاس تصور کنم، که بسیاری از بهترین خاطرات عمرم در این دو سال در کنارشون برام ساخته شد و به همه بگم که چقدر از همون اول بهشون افتخار می‌کردم؛ به هر ۹ نفرشون.

حالا که فاصله‌ام با کامل تموم شدن ارشد میشه گفت انقدره🤏🏻، خیلی دلتنگم. البته از همون ۸ ماه پیش که ترم سه تموم شد دلتنگ هستم ولی الان در نقطه اوج قرار دارم. تازه من در تمام اون سه ترم سعی کردم از لحظه‌لحظه‌اش استفاده کنم و لذت ببرم که وقتی تموم شد به این روز نیوفتم ولی خب بازم..🫠 البته همیشه میگم دلتنگی جای شکر داره چون نشون میده یه زمانی، کنار یه سری افراد، تو یه سری موقعیت‌ها چقدر حال خوشی داشتی.
پس خداروشکر، مثل همیشه. خداروشکر برای خبرهایی که شنیدم، برای دو سال ارزشمندی که گذروندم و برای ادامه مسیر

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
17
تایلر جوزف، خواننده گروه Twenty One Pilots، ده ساله که داره با آهنگ‌هاش و موزیک ویدیوهاش یک داستان رو تعریف می‌کنه. داستانی راجع به دست‌وپنجه نرم کردن با مسائل و مشکلات روانی، ترس‌ها، اضطراب‌ها و افسردگی.

توی این داستان شخصیت اصلی به اسم کلَنسی، داره سعی می‌کنه چرخه تسلیم شدن دربرابر مشکلات روانی رو بشکنه و بهشون پیروز بشه و در این روند شخصیتی به اسم "مشعل‌دار" وجود داره که راه رو نشونش میده، کمکش می‌کنه، موجب دلگرمیشه و در واقع دوستشه. نشونه‌ای از اینکه برای طی کردن مسیرهای سخت، بودن دوست‌های واقعی و عزیزانت در کنارت، مسیر رو هموارتر و طی کردنش رو راحت‌تر می‌کنه.

چند روز پیش تایلر این داستان رو به پایان رسوند. یه جای داستان کلنسی بصورت خودخواسته تصمیمی می‌گیره که براش آسیب‌زاست. مشعلدار که دوستش باشه، از این تصمیم باخبره و می‌دونه که نمی‌تونه کلنسی رو منصرف کنه چون اون دیگه گوش نمیده و تصمیمش رو گرفته. پس بدون اینکه آشفته و مضطرب بشه، رها می‌کنه و اجازه میده کلنسی با تصمیمش پیش بره.

دیروز داشتم فکر می‌کردم مشعلدار به جز "دوست" می‌تونه استعاره‌ای برای "درمانگر" هم باشه. چون درمانگر مثل یک مشعلدار سعی می‌کنه جلوی پای مراجع نوری بندازه تا اون بتونه جلوی پاش رو واضح‌تر ببینه و در مسیر در کنار مراجعه، نه اینکه رهبر باشه. خیلی وقت‌ها مراجعین علی‌رغم تلاش‌های درمانگر تصمیماتی می‌گیرن که به ضررشونه. درمانگر باید به تصمیم مراجع احترام بذاره حتی اگه به ضررشه (مگه اینکه آسیب جانی به خود یا دیگران باشه)، درمانگر نمی‌تونه و نباید اصرار کنه به چیزی که خودش فکر می‌کنه درسته. درمانگر باید بپذیره که فقط کسی رو میشه کمک کرد که خودش بخواد که بهش کمک بشه.

مثال رایجش مربوط به کیس‌های پیش از ازدواجه. یعنی وقتی که زوج اومدن مشاوره پیش از ازدواج و واضحه که این دو نفر اگر ازدواج کنن، انقدر به چالش می‌خورن که به احتمال زیاد میرن دنبال طلاق. این رو درمانگر بهشون میگه اما خیلی وقت‌ها با این وجود زوج تصمیم می‌گیرن ازدواج کنن. آیا درمانگر باید خودش رو به آب‌وآتیش بزنه که خودتون رو بدبخت نکنید؟ نه. مجبوره اجازه بده که برن و با تبعات تصمیماتشون روبرو بشن. حالا اصلا شاید هم به طلاق ختم نشد و تونستن چالش‌هاشون رو مدیریت کنن که این اتفاق هم گاهی میوفته.

مشعلدار داستان هم یه جا به بقیه هم‌تیمی‌هاش میگه "هنوز کلنسی‌های زیادی اون بیرون هستن که باید بهشون کمک کنیم، باید دوباره تلاش کنیم". درمانگر هم خیلی وقت‌ها ممکنه در کیس‌هاش با شکست مواجه بشه. اما نباید این رو شخصی تلقی کنه و باید بتونه ازش گذر کنه و بره به همه آدم‌های دیگه‌ای که منتظرشن و به کمکش احتیاج دارن، رسیدگی کنه. باید بتونه همیشه از اول شروع کنه. همونطور که کلنسی تو یکی از آهنگ‌ها خطاب به مشعلدار میگه:
"قول بده که اگه من به خودم باختم، مشغول سوگواری کردن برای من نشی و بری سراغ یه نفر دیگه".

مهمترین نکته اینه: درمانگر باید خودش رو از مراجعش مجزا نگه داره. نباید درگیر مراجع و مسائلش بشه. اما این گاهی آسون نیست. کلیدش؟ تمایزیافتگی درمانگر.

#Dropsof_psychology 🧠
👍51👎1