Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
Drops of Jupiter
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
دخترک امروز هم آمد و خیلی خوشروتر بود، گاه و بی‌گاه لبخند می‌زد.
گفتم: امروز چی شد که اومدی؟
گفت: مامان‌بزرگ گفت برو مشاوره.
- و تو هم قبول کردی؟
+ بله.
- این بار ناراحت نبودی که می‌خوای بیای مشاوره؟
+ نه (با لبخند).
- دوست داری وقتی میای اینجا با هم چی‌کار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت: با هم کتاب‌های شگفت‌انگیز (😅) بخونیم.

خوشبختانه من هم قصد داشتم که با هم یک کتاب شگفت‌انگیز بخوانیم و خواندیم.

هفته گذشته هم با هم راجع به احساسات صحبت کرده و کتاب خوانده بودیم و گفته بودیم که برای بهتر کردن حالمان چه کار می‌توانیم بکنیم.
در میانه جلسه برایم تعریف کرد: چند روز پیش، بعد از جلسه هفته قبلمون، از یه چیزی ناراحت شده بودم و بعد یادم افتاد که شما گفته بودید می‌تونیم ناراحتی‌هامون رو بنویسیم. منم امتحانش کردم. همون موقع نوشتم و حالم بهتر شد.

آقا مرا می‌گویی؟ خوشحال شدم. خیلی خوشحال🫠
اولا از اینکه یادش بود و دوم اینکه واقعا به کار گرفته بود🥹 اولین بار در کارم بود که می‌دیدم بچه‌ای، یادگیری‌های جلسه مشاوره را به بیرون از جلسه هم می‌برد و وارد زندگی‌اش می‌کند.

#با_بچه‌ها 👧🏻
10👏2
- چرا وقتی یه نفر می‌خواد بهم کمک کنه، عصبانی می‌شم؟
+ چون کمک برات معنای "تو نتونستی" داره، جای اینکه معنای "تو ارزشمندی و نیازی نیست تنهایی از پس همه چیز بر بیای" داشته باشه.
11👏4👍2
وقتی چای تازه دم می‌ریزم، دلم می‌خواهد کوچولو شوم و شیرجه بزنم داخلش و شنا کنم. نه اینکه آدم عاشق چای یا چای خوری باشم؛ نه. مسئله بوی آن است. بوی چای تازه دم.

مراسم ریختن چای تازه دم برایم این‌ گونه است که باید ابتدا چشم‌هایم را ببندم و عمیقا ببویمش. بعد پرت شوم در کودکی، پرت شوم به صبح‌های زود در مهد کودک، وقتی تازه می‌رسیدم و بهم یک لیوان چای شیرین می‌دادند که با خواب‌آلودگی سر صبح به آن زل می‌زدم؛ به لیوان استیل بی دسته. بعد پرت می‌شوم در دوران ابتدایی زمانی که زنگ تفریح‌های اول، از جلوی دفتر دبیران رد می‌شدیم و بوی چای تازه دم دلمان را می‌برد. سپس پرت می‌شوم به خانه مادربزرگ، به صبح‌های بسیاری که در خانه او صبحانه خوردم، با چای شیرین، نان بربری و پنیر پگاه.

راستش بوی چای تازه دم، تنها رایحه‌ای نیست که اینطور مرا در گذشته‌ها غرق می‌کند. من خوره خاطراتم و این یعنی هر رایحه، یک خاطره است.

مثلا سوپ‌های مهد کودکم را یادم است. خیلی خوشبو بودند، خیلی. تا همین چند سال پیش در خانه قدیممان که بودیم گاهی پیش می‌آمد که در خانه نشسته بودم و دوباره بوی آن سوپ به مشامم می‌رسید. بو می‌کشیدم، عمیق بو می‌کشیدم. گویی می‌خواستم آن بو را بخورم. با خودم می‌گفتم که نکند آشپز مهدکودک من همسایه ما باشد؟ خانه روبروی اتاقم را که کوبیدند، دیگر بوی آن سوپ را احساس نکردم.

باید بگویم که گاهی از شدت خوب بودن یک رایحه اشک در چشمانم حلقه می‌زند: زمانی که گل رز سرخابی‌رنگ (به گمانم گل محمدی؟) را می‌بویم. از شدت حیرت و لذتبخش بودن بویش نمی‌دانم با خودم چه کنم، پس بغض می‌کنم. البته گل رز سرخابی مرا یاد مامان‌بزرگ هم می‌اندازد.

اصلا خیلی چیزها مرا یاد مامان‌بزرگ می‌اندازد، گل رز، سیب زرد، توت سفید، چرخ خیاطی، بوی سبزی تازه که خرچ‌خرچ آن‌ها را خرد می‌کرد، شامی (هر ماه رمضان می‌پخت)، حلوا، پارچه‌های گل‌گلی، پیراهن‌های خنک تابستانی و حتی هر باری که خودم لباس نو و قشنگی می‌پوشم یاد او می‌افتم چون همیشه خودم را به او نشان می‌دادم تا برایم ذوق کند.

بگذریم، هر بار که من از کودکی‌هایم می‌گویم به مامان‌بزرگ ختم می‌شود. از رایحه‌ها می‌گفتم.
یادم است بچه که بودم، وقتی مامان و بابا خانه نبودند، در زمان‌های دلتنگی و بی‌حوصلگی می‌رفتم بالش‌هایشان را می‌بوییدم، گاهی هم بالش داداش را. بوی مامان، بوی بابا، بوی داداش. بوی همه را یادم است، بوی مامان‌بزرگ را هم. در مورد مامان‌بزرگ، در زمان نبودنش بالش‌هایش را نمی‌بوییدم، چون اکثر اوقات مامان‌بزرگ بود. بوی او را از آنجایی یادم است که ما خیلی وقت‌ها شب‌ها خانه‌اش خوابیدیم و سر روی بالش‌هایش گذاشتیم. آن شب‌ها را خیلی دوست داشتم.

باز هم به مامان‌بزرگ رسیدیم. دست خودم نیست.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9
من تاحالا بخش کودک و نوجوان نمایشگاه کتاب رو ندیده بودم اما امسال هدف اصلیم از نمایشگاه رفتن، دیدن بخش کودک و نوجوان بود و برداشت‌هام رو هم که می‌بینید. از وقتی تو کتابفروشی‌ها بیشتر از کتاب بزرگسال میرم سمت کتاب‌های کودک، فهمیدم یه چیزی عوض شده.

البته، اعتراف می‌کنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچه‌ها🫢

#Dropsof_books 📚
5
Drops of Jupiter
اعتراف می‌کنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچه‌ها🫢
به این دلیل🥲
تا بازش کردم احساس کردم داره با خودم حرف می‌زنه🫠

از سری وقت‌هایی که کتاب کودک با توی بزرگسال حرف می‌زنه ۱

[چیزی بگو - پیتر همیلتون رینولدز]

#Dropsof_books 📚
9
پانته‌آ وزیری
وقتی بحث احترام به کودک میشه یادمون میره که این کودک با اینکه کوچکتره اما کمتر نیست. چون کوچکتره دلیل نمیشه ما رفتاری رو باهاش بکنیم که با یک آدم بزرگتر جرات نمیکنیم یا به خودمون اجازه نمی‌دیم انجام بدیم
.
دقیقا من همیشه فکر می‌کنم که مشکل از اینجاست که ما بچه‌ها رو به اندازه کافی آدم نمی‌بینیم. درحالی که کودک هم دقیقا به اندازه من بزرگسال، آدمه. همون احساساتی رو تجربه می‌کنه که من می‌کنم، رفتاری که اگه با من بشه ناراحت/عصبانی می‌شم، همون رفتار بچه رو هم ناراحت یا عصبانی می‌کنه.
من فکر می‌کنم اگه "آدم کامل" بودن بچه‌ها رو باور کنیم و در مواقع مختلف خودمون رو جاشون بذاریم، خیلی از مسائلمون با بچه‌ها حل میشه.

مثلا من از اینکه یه نفر کار اشتباهی که کردم رو جلو بقیه بگه، ناراحت و شرمنده می‌شم. اگه باور داشته باشم که بچه هم به اندازه من آدمه، می‌دونم که بچه هم تو این موقعیت همینجوری میشه. پس سعی می‌کنم این کارو باهاش نکنم!

اینکه یه نفر به من بد و بیراه بگه، باعث نمیشه من چیزی که ازم می‌خواد رو انجام بدم، چرا برای بچه باید متفاوت باشه؟

شما دوست دارید وقتی نشستید تلوزیون می‌بینید، یکی بیاد یهو با تحکم بگه "الان وقت تلوزیون دیدنه؟! پاشو برو غذاتو درست کن!!" ؟ آیا باعث نمیشه بیشتر از اینکه بخواید پاشید برید غذا درست کنید، دافعه پیدا کنید و اتفاقا پا نشید برید غذا درست کنید؟
پس وقتی بچه مشغول یه کاری/بازی‌ایه و ما یهو بهش تشر می‌زنیم که "الان تلوزیونو خاموش می‌کنما! پاشو تکالیفت رو بنویس!" چرا فکر می‌کنیم جواب میده؟ چرا انتظار داریم بچه هم هیچ مقاومتی نکنه؟

شما دوست دارید با کسی مقایستون کنن؟ اون رو بزنن تو سرتون؟ آیا این مقایسه واقعا باعث میشه بخواید خودتون رو ارتقا بدید؟ یا اینکه لجتون می‌گیره؟

اگه چیزی که می‌خواید رو بهتون ندن، ناراحت و عصبانی نمی‌شید؟ خب طبیعه که بچه هم عصبی بشه.

شما از کسی که دائم بهتون امر و نهی می‌کنه خوشتون میاد؟ از کسی که فقط بهتون ایراد می‌گیره، خوشتون میاد؟ دوست دارید به حرف همچین کسی گوش بدید؟

خب آقا بچه هم همینه! اگه یه کاری بده، در ارتباط با بچه هم بده! اگه یه چیزی اذیت‌کننده‌ست، برای بچه‌ها هم اذیت‌کننده‌ست! همین رو اگه ببینیم و به بچه‌ها به اندازه آدم‌های واقعی اعتبار بدیم، ارتباطمون باهاشون خیلی بهتر میشه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍8
"انتخاب معشوق خیلی شبیه انتخاب درمانگر است. باید از خودمان بپرسیم که آیا با من صادق است، به انتقادهایم گوش می‌دهد، به من اجازه اشتباه می‌دهد و آیا وعده‌های غیرممکن می‌دهد یا نه؟"

[بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس]

#Dropsof_books 📚
👍126
یادداشت‌های ناتمام
اول یاد گرفتم از توجه و علاقه ای که به بیمارانم داشتم بکاهم همان علاقه ای که مرا به این حرفه هدایت کرده بود بعد از قوانین بقای حرفه ای سردرآوردم از درگیر شدن بپرهیز نگذار بیماران برایت زیادی اهمیت پیدا کنند
.
همین روزها، یک سال از فعالیت من در مدرسه‌ای که درش بعنوان مشاور مشغولم، گذشت.
همونطور که شاید بدونید، اینجا یه مدرسه عادی با بچه‌های عادی نیست. مدرسه کودکان کار و آسیب‌دیده اجتماعیه. یعنی همشون کودک کار نیستن ولی اگر هم نباشن، آسیب‌های اجتماعی دیگه‌ای در خانوادشون وجود داره.

یادم میاد پارسال موقعی که اولین بار برای بازدید رفته بودیم و سرپرست بخش مشاوره اونجا از وضعیت مردم این محل، این بچه‌ها و خانواده‌هاشون می‌گفت، من همزمان با فکر کردن به اینکه "من باید با همچین مسائلی کار کنم" مو به تنم سیخ شده بود و دروغ نیست اگه بگم برای چند لحظه از اینکه این رشته رو انتخاب کردم، پشیمون شدم.

آسیب‌هایی مثل اعتیاد والدین، دخترهای خیابانی، بچه فروشی(!)، کارتن‌خوابی پدر، کار کودک و... بله خب منی که اون موقع تازه ترم دوی ارشد مشاوره رو شروع کرده بودم و تازه ۵ ماه بود که رسما وارد این رشته شده بودم، با شنیدن و تصور کردن این وضعیت ترسیدم و برای لحظاتی پشیمون شدم.

۲-۳ ماه بعد از اون روز، ما کارمون رو تو مدرسه بعنوان کارآموز شروع کردیم و پرونده بچه‌ها رو می‌خوندیم. من با ترس و لرز هر پرونده رو باز می‌کردم که "حالا قراره با چه آسیبی روبرو بشم؟" کافی بود فقط یه "اعتیاد پدر" توی پرونده ببینم تا احساس کنم سوزن رفته تو قلبم.

الان بعد از یک سال مطالعه بیشتر در زمینه مشاوره و کار توی مدرسه (بعد از کارآموزی) و ارتباط با این بچه‌ها و خانواده‌هاشون، به اینجا رسیدم که موقع رویارویی با آسیب‌هاشون، شاید اندازه ۲۰ درصد اون موقع حالم عوض بشه یا کمتر. مثلا اوایل مهر امسال پرونده بچه‌های خودم رو می‌خوندم و می‌دیدم فلانی پدرش زندانه، اون یکی پدرش اعتیاد داره و خودش دستفروشه، یکیشون بچه واقعی پدر و مادرش نیست و خودش این رو نمی‌دونه و...
با این حال واقعا کمتر از پارسال احساس ترس و تهدید داشتم. دیگه فکر نمی‌کردم مشکلات و مسائل بچه‌ها قراره منو بخوره؛ انگار که پذیرفته بودمشون.

نمی‌خوام بگم مسائل دردآور برام عادی شده یا سنگدل شدم، ولی انگار آسیب‌پذیری و شکنندگیم در برابر این مسائل تا حدی کمتر شده. من اون موقع به یکی از اساتیدم هم گفته بودم که استاد من حتی موقع شنیدن مسائل مراجعین دشوار می‌ترسم، چجوری قراره بتونم باهاشون کار کنم؟
الان فهمیدم که اون موقع خودم رو قاطی مسئله افراد (مراجع) می‌دونستم، فکر می‌کردم مشکل مراجع، مشکل منه. فکر می‌کردم مثلا اعتیاد مراجع می‌تونه به من آسیب بزنه. البته این فکرها بخاطر اضطراب بود وگرنه همون موقع هم می‌دونستم واقعا به من آسیبی نمی‌رسه ولی خب از لحاظ هیجانی قاطی می‌شدم چون مضطرب‌تر بودم.

و خب مشاور/درمانگر چاره‌ای نداره جز شکل دادن این پوسته‌ای که شاید در ظاهر "بی‌تفاوتی و سخت شدن" بنظر بیاد ولی در واقع جدا کردن هیجانی خودش از مراجعانه. اگر این کار رو نکنه، اگر خودش با مسئله هر مراجع بخواد بهم بریزه و مضطرب بشه، خب نمی‌تونه کارش رو پیش ببره.

به قول استادم، کسایی که وارد این رشته میشن، میل به کمک‌رسانیشون بالاست. بخاطر همین خیلی مهمه که بتونیم خودمون رو کنترل کنیم تا زیادی درگیر نشیم، کمک زیادی از حد نکنیم و با مراجع و زندگیش قاطی نشیم.

پی‌نوشت: شما همیشه می‌تونید به مدرسه و بچه‌ها کمک کنید. اینجا ازش گفتم.

#Dropsof_psychology 🧠
👏73👍2
توییتر فارسی
افراد قوی؛ شبها به تنهایی درد می کشند،روزها لبخند می زنند، به دوستانشان نصف ماجرا را می گویند و به والدین شان هیچ چیز نمی گویند تا نگرانشان نکنند.
اوکی، اینم یه جور سبک زندگیه و حتی خود من هم خیلی وقت‌ها همینجوری‌ام. ولی بیاید اسمش رو "قوی بودن" نذاریم. قوی بودن نشون ندادن ضعف، پنهان کردن رنج و ناراحتی و تنهایی درد کشیدن نیست. دقیقا همین نوع تعریف از قوی بودنه که باعث میشه تکیه کردن به دیگران و کمک گرفتن، به غلط بشه نشونه ضعف.

قوی بودن به نظر من شاید اینه که در عین جا نزدن، بپذیرم منم حق دارم گاهی ناراحت و خسته باشم و اشکالی نداره اگه این رو به دیگران نشون بدم. قوی بودن یعنی بپذیرم که قرار نیست همیشه قوی باشم.

به نظر شما قوی بودن یعنی چی؟

#Dropsof_psychology 🧠
👍83👏3
اگر می‌خواید ببینید پیام‌هایی که ما در کودکی دریافت می‌کنیم، چطور باورهای ما نسبت به خودمون و عزت نفسمون رو شکل میدن، چطور ما طبق اون باورها عمل می‌کنیم،
و ترومای بزرگ شدن در خانواده‌ای آزارگر، چطور تاثیر خودش رو روی شخصیت فرد نشون میده و در کل اگر می‌خواید نظریه راجرز رو به تصویر ببینید، انیمه سریالی My Happy Marriage رو ببینید.

میو (شخصیت اصلی) دختریه که تو خانواده‌ای بزرگ شده که کوچکترین محبتی دریافت نکرده، پیام‌هایی که دریافت کرده همیشه با این محتوا بوده که "تو بی‌ارزشی"، "تو بی‌عرضه‌ای"، "تو کمتر از ما هستی" و کلا هر نوع پیام بی‌ارزش‌کننده‌ای و بیشتر حکم خدمتکار داشته تو خونه تا فرزند (یه چیز سیندرلا طور).

کاری نداریم که چرا همچین برخوردی باهاش میشه اما خب کسی که تو همچین محیطی بزرگ شده باشه، عزت نفس اصلا براش تعریف نشده‌ست. اصلا باور نداره که خودش هم حق و حقوقی داره، فکر می‌کنه همیشه باید در خدمت دیگران باشه، همیشه باید دیگران رو راضی کنه، باور نداره که احساسات خودش هم ارزش دارن و از اونجایی که همیشه اینطور دریافت کرده که "احساسات تو مهم نیستن" و "نیازهای تو مهم نیستن"، اصلا بلد نیست احساسات خودش رو بیان کنه و نیازهای خودش رو نادیده می‌گیره و به زبون نمیاره و خوشحالی دیگران رو به نیازهای خودش ارجح می‌دونه.
در یک کلام، همچین کسی یک آدم توسری‌خور یا اصطلاحا Pushover از آب درمیاد که خب تقصیری هم نداره.

حالا یه سری از مخاطبین سریال کامنت گذاشتن که واای این شخصیت چرا انقدر خسته‌کننده‌ست، واای چرا یه حرکتی نمی‌زنه، چرا همه‌اش منفعله، واای چرا احساساتش رو به زبون نمیاره، وای رو مخمه، وای چرا فقط می‌شینه گریه می‌کنه.
خب انتظار دارید با اون گذشته‌ای که داشته الان چی از آب دراومده باشه؟ :|

ببخشید که کسی که تا همین دیروز داشته می‌شنیده که تو حق نداری چیزی برای خودت بخوای و تو بی‌عرضه و بی‌ارزشی حالا نمی‌تونه یهویی یه شخصیت نقش اول قهرمان بشه که همه رو نجات میده! اتفاقا سریال خیلی خوب و واقع‌بینانه داره این شخصیت رو نشون میده. ببخشید که همچین شخصیتی براتون کسل‌کننده‌ست! اما واقعیه🤷🏻‍♀️

پی‌نوشت: اتفاقا این شخصیت پیشرفت هم می‌کنه. همین که اولش وقتی میاد خواسته‌ای داشته باشه زبونش بند میاد اما در ادامه کم‌کم به جای ترسیدن و تسلیم بودن، ایستادگی و دفاع می‌کنه، و کم‌کم برای خودش و نظراتش ارزش قائل میشه، همینا برای این شخصیت یعنی پیشرفت.

[Anime Series: My Happy Marriage]

#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
6👍4💔1
استاد راهنمای من به دقیق و سختگیر بودن معروفه. به قول خودش مو رو از ماست می‌کشه بیرون.
حالا ببینید من چه اعجوبه‌ایم که همین استاد بهم میگه "ببین باور کن موشک هوا نمی‌کنی، لازم نیست انقدر برای کدگذاری مصاحبه‌هات سخت بگیری" 🌚

چرا اگه من یه روز استاد راهنما بشم فاتحه دانشجوهام خونده‌ست: دلیل شماره ۱
(البته در این صورت فاتحه خودم هم خونده‌ست به نوعی😇)

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
😁91
نرگس خلیلی|قصه و روان
«بچه‌ی خوب» تربیت نکنید،
بچه‌تون رو "خوب" تربیت کنید.
چند روز پیش داشتم یک پادکست گوش می‌دادم از دکتر بکی با موضوع "دختر خوب" که داخلش می‌گفت:
آیا "دختر خوب" بودن من صرفا یک بیان دیگه برای این نیست که "من به اینکه دیگران چی ازم می‌خوان بیشتر از اینکه خودم برای خودم چی می‌خوام اهمیت میدم"؟
حالا دختر و پسر نداره، اما اگر می‌خواید بچه‌هاتون تبدیل به آدم‌های بله‌قربان‌گویی نشن که نه گفتن سختشونه و می‌ترسن از خودشون دفاع کنن، بیخیال این برچسب "بچه خوب" بشید. خوب بودن بچه رو با مطیع بودن، آروم بودن، ساکت بودن و شاگرد اول بودن یکی نکنید.

چون بعدا بچه رو می‌برید پیش درمانگر کودک و درمانگر طبیعتا بچه رو در مسیری پیش می‌بره که جراتمندتر بشه، ابرازگری داشته باشه، جنب‌وجوش داشته باشه و تو خودش نباشه.
اما بعد چی میشه؟
وقتی بچه از اون حالت آروم و بی‌دست‌و‌پای گوشه‌گیر ناسالمش خارج میشه و مطابق سنش و بصورت طبیعی اصطلاحا "شیطونی" می‌کنه، صدای (بعضی) والدین درمیاد که این چرا اینجوری شد! با بچه من چیکار کردی؟!
چرا؟
چون در واقع اون مدل اولیه‌اش مدل ایده‌آل والدینش بوده، چون دردسر بچه‌ای که اونجوری آروم و بی‌صدا باشه و مقابله نکنه کمتره و چون همچین بچه‌ای به عنوان "بچه خوب" شناخته میشه متاسفانه.
اما خوب بودن به چه قیمتی؟

#Dropsof_psychology 🧠
5👍3💔1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بامامان
سعی کنید تو زندگی‌تون حتما خواهر داشته باشید؛ تراپیستای خوب یا گرونن یا وقت ندارن.
البته که یه فرقی هست بین کسی که سال‌ها درس تخصصی خونده و کسایی که صرفا شنونده ما هستن و راهکار میدن، هرچند هم که شنونده‌های خوبی باشن. تراپیست رو با صرفا یک همراه دلسوز و شنوا یکی نکنیم.

و البته که اون خواهر بنده خدا چه گناهی کرده که نقش تراپیست رو به خودش بگیره و همه اسرار و درد و غممون رو بریزیم رو سرش؟

همین حرفا رو می‌زنیم که خواهرها و دخترهای خانواده نقش سنگ صبور رو به خودشون می‌گیرن دیگه؛ نقش دختر عصای دسته، دختر سنگ صبوره، دختر غمخوار مامان باباشه، دختر فداکاره و... ولی آیا واقعا دختر خودش می‌خواد اینجوری بشه یا این نقش‌ها رو بهش قالب کردیم؟!

ما با تکرار اینجور جملات راجع به دخترها، از طرفی داریم یک نقش سنگین مراقبتگری بیش از حد رو به دخترها تحمیل می‌کنیم و از طرف دیگه داریم غیرمستقیم به پسرها می‌گیم که آقای پسر خانواده! از تو انتظاری نمیره که اهمیت خاصی به خانواده بدی. تو اگه زیاد پیگیر وضعیت والدینت نباشی هم خیلی تعجبی نمی‌کنیم چون انتظارشم نداشتیم. اینا کار دختره. این دختره که می‌مونه! پسر ازدواج می‌کنه میره!
تازه بماند که کلیشه اشتباه "پسر بی‌احساس است" و "پسر اهمیت نمی‌دهد" رو هم القا و تقویت می‌کنیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍9
🛑🛑برای سلامت روان بچه ها تو شرایط جنگی چیکار باید کرد!؟
۱. شدیدا بچه ها رو از اخبار دور نگه دارید

۲.تماس فیزیکی و حمایتی و آرامبخش داشته باشید باهاشون.

۳.اجازه بدید احساساتشون رو بیان کنند و اعتبار بدید به احساساتشون
بازی، نقاشی و قصه گویی به تخلیه هیجاناتشون کمک میکنه.

۴.دروغ‌ نگید ولی کنترل شده جواب بدید.
-مامان جنگ شده!؟
+بله یک سری از مسئولین کشور ها باهم به مشکل خوردن ولی ما تلاشمون رو میکنیم تا سالم و خوب بمونیم.( با حفظ آرامش)

۵.تا جای ممکن روتین روزانه بچه ها رو حفظ کنید. حفظ تایم خواب و غذا و تفریح بچه ها مثل روتین سابق باعث میشه حس امنیت بکنن. سعی کنید فعالیت مشترک داشته باشید باهم.( نقاشی، کاردستی، بازی)

۶.تکنیک های آرام‌سازی یادشون بدید
نفس عمیق ( دم، تا۴ بشمار، نگه دار، بازدم و باز تا ۴ بشمار)
و شمارش معکوس
و همچنین تصویر سازی های خوب و شاد مثل یه باغ خوب و شهربازی و فلان روز خوب و خاطره‌انگیز و …

تا جای ممکن آرامش خودتون رو حفظ بکنید و ظاهر آرومی پیششون داشته باشید.
منابع معتبر رو پیگیری کنید تا اخبار کذب باعث اضطرابتون نشه.
آموزش های اولیه لازم رو برای احتیاط یاد بگیرید.

۶.
👍3
دوستان عزیزم، همگی الان شرایط جدید و ناشناخته‌ای رو داریم تجربه می‌کنیم و شرایط جدید (فرقی نمی‌کنه چی باشه) بهرحال اضطراب‌زاست. شاید این روزا از این دست راهکارها دیده باشید ولی گفتم من هم سهم خودم رو ادا کنم. برای کاهش اضطراب خودتون می‌تونید این روش‌ها رو امتحان کنید:

🔸️سعی کنید روتین‌های روزمره خودتون رو حفظ کنید.

🔹️وعده‌های غذاییتون رو مثل قبل رعایت کنید.

🔸️سعی کنید تا حد امکان به مسئولیت‌ها و کارهایی که از قبل داشتید رسیدگی کنید (داخل خونه)

🔹️کلا هرکاری که بهتون حس مفید بودن میده (حتی شخصی) و هر کاری که حالت روتین داره برای کم شدن اضطراب و القای احساس امنیت مفیده و باعث میشه تو چنین اوضاعی که کنترلش از دست شما خارجه، احساس کنید هنوز چیزهایی تحت کنترلتون هست.
ما اخبار رو هم بخاطر همین بصورت وسواسی چک می‌کنیم؛ چون مطلع بودن باعث میشه تا حدی احساس کنترل کاذب داشته باشیم. اما خیلی وقتا اضطرابمون رو بیشتر می‌کنه. پس برای احساس کنترل، از این راه‌های جایگزین استفاده کنید.

🔸️برای چک کردن اخبار، زمان مشخص کنید. مثلا هر یک ساعت، ده دقیقه یا هرچی. که وقت و بی‌وقت نشینید پای اخبار.

🔹️اگر داخل خونه ورزش می‌کردید حتما ادامه‌اش بدید یا از الان شروع کنید. ورزشم هم حالت روتین داره و هم اینکه فعالیت بدنی باعث کاهش تنش روانی میشه.

🔸️تمرین تنفس کنید:
از بینی نفس عمیق و شکمی بکشید. دم رو به مدت ۵-۸ ثانیه کش بدید، ۳ ثانیه نگهش دارید، بازدم رو هم از دهان ۷-۸ ثانیه کش بدید، بسته به توانتون.
چند بار پشت سر هم همین رو تکرار کنید تا ضربان قلبتون کاهش پیدا کنه، تنفستون آروم بشه و حالتون بهتر بشه.

🔹️با افراد امنی که فکر می‌کنید می‌تونن باهاتون همدلی کنن حرف بزنید، از احساساتی که تجربه می‌کنید، از ترس‌ها، امیدها، اضطراب‌ها، بگید اما در نظر داشته باشید که حال اونا بدتر نشه، هم خودتون بگید هم از اونا بخواید که بگن و باهاشون همدلی کنید.

🔸️همین چیزایی که می‌خواید به بقیه بگید رو برای خودتون روزانه بنویسید، بدون سانسور از افکار و احساسات خودتون و وقایعی که دارید تجربه می‌کنید بنویسید. اینجا دیگه نگران بدتر شدن حال کسی هم نیستید.

🔹️اگر تونستید فعالیت تفریحی و بازی و خنده تو خونه داشته باشید، نگید دلت خوشه و فلان. این کارا خیلی در تعدیل اضطراب موثره.

🔸️مهم‌تر از همه اینه که جلوی افکار اضطرابی که می‌خوان آینده رو پیش‌بینی کنن، بگیرید. عامل خیلی مهم در اضطراب الان ما، همینه. اتفاقاتی که نیوفتاده رو ذهنمون جلو جلو تصور می‌کنه. موقع بروز این افکار، همون تمرین تنفسی رو انجام بدید، حواستون رو بدید به شمارش تنفستون، بالا و پایین شدن شکمتون، به صدای محیط (اگر صدای درگیری نمیاد)، این افکار با نوشتن هم مهار میشن (بعدش پاره کنید)، اما لازمه که دائم به خودتون یادآوری کنید که این افکار واقعی نیستن، روی حال تمرکز کن، جلوجلو پیش نرو، ما فقط از اتفاقاتی که تا الان افتاده خبر داریم و...

🔹️کیف لوازم اضطراری رو آماده داشته باشید چون این کار هم بهتون حس کنترل و امنیت میده.

🔸️در نهایت اگر اعتقاد دارید، حتما حتما از معنویاتتون کمک بگیرید که بسیار کمک‌کننده‌ست🌱

پی‌نوشت: اینم ربطی به اضطراب نداره ولی موقع بروز حوادث از محل دور بشید و به دلایل امنیتی حتی اگر قصد ندارید منتشر کنید، بازم به هیچ عنوان عکس و فیلم نگیرید، جایی هم عنوان نکنید که در فلان منطقه چه اتفاقی افتاده.

#Dropsof_psychology 🧠
11
یک:
من از بچگی معتقد بودم که ما اگه مشکلی هم داریم، به خودمون مربوطه. می‌خواد مشکل بین خودم و دوستام باشه، مشکل و عیب مدرسه و دانشگاهم باشه، مشکل خانوادگی باشه یا هرچی. همیشه اینجوری بودم که هر ایرادی هم که داشته باشه، دوست "منه"، خانواده "منه"، دانشگاه "منه"، کشور "منه"! چرا باید غریبه‌ها مشکلاتمون رو بدونن؟! چرا باید پیش غریبه‌ها جار بزنم؟

می‌خواد این جار زدن تو یه دورهمی باشه یا تو مراسم اسکار باشه یا جشنواره کن یا زیر پست یه سلبریتی خارجی یا ورزشگاه بین‌المللی فوتبال یا هر جا.
وقتی میری مشکل رو پیش غريبه‌ها جار می‌زنی، در واقع به اونا جرئت و اجازه دخالت کردن میدی، که همینم شد!
دِ آخه اگرم مشکلات رو پیش کسی میگی، به کسی بگو که از شنیدنشون خوشحال نشه! به کسی بگو که حداقل یه کمکی از دستش بر بیاد! به کسی بگو که سو استفاده نکنه!
خلاصه اینکه مرزبندی کنیم و مرزهامون رو حفظ کنیم.

دو:
وقتی بحرانی پیش میاد، یا منجر به از هم پاشیدن اعضای یک سیستم میشه (سیستم مثل خانواده، جامعه و...) یا باعث نزدیک‌تر شدن اعضاش به همدیگه میشه. در بحرانی که به ما گذشت، دیدیم که ما مردم ایران، به هم نزدیک‌تر شدیم. این یعنی سوای همه تفاوت‌هایی که از قبل داشتیم، یه دلبستگی عمیقی بینمون وجود داشته. چون اون سیستمی حین بحران به جای ازهم‌پاشیدن، همبسته‌تر میشه که از قبل دلبستگی خوبی بین اعضاش بوده. مثل خانواده‌ای که خودشون گاهی باهم دعواشون میشه و اختلافاتی هم دارن اما پاش که می‌رسه، خوب هوای همدیگه رو دارن. یادمون نره که ما همون خانواده‌ای بودیم و هستیم که پاش برسه تا تهش پشت هم هستیم.
باید اینو یادمون بمونه تا نذاریم این روزا که سروصدا خوابیده و ظاهرا آتش‌بسه، کسایی که چشم دیدن یکپارچگی خانواده ایران رو نداشتن و ندارن، این تصویر یکپارچه رو تو ذهنمون عوض کنن.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍8👏5