Forwarded from ☫ دُنجِ کِنج 🪐🇮🇷
دو تا حرفه که ما والدین باید بتونیم راحت به بچههامون بزنیم:
اول دوستت دارم.
دوم معذرت میخوام.
اول دوستت دارم.
دوم معذرت میخوام.
❤5👍2
مرد داخل سریال میگفت: "انتظار داری هنوز ایمان داشته باشم؟ میدونی امسال چندتا چیز از دست دادم؟ مامان رو، فیلمی که قرار بود بسازم رو، بچهای که قرار بود داشته باشم رو و احتمالا رستورانمون رو".
انگار که خدا مسئول کمد جایزه باشد.
انگار که خدا بدهکار ما باشد.
انگار که دنیا، کارخانه برآوردن آرزوها باشد.
انگار که ما به این دنیا آمدهایم که پا روی پا بیاندازیم و سرویس دریافت کنیم.
من نمیدانم ما کجا شنیدهایم که قرار است در دنیا لیلی به لالای ما بگذارند که انتظارمان این است؟
مرد داخل سریال اما حواسش نبود که در کنار از دسترفتههایش، داشتههایش را هم بشمارد؛ داشتههایی که از دست دادن تمام آنها میتواند در کسری از ثانیه باشد:
نجات از خودکشی و افسردگی
همسری بسیار همراه و عاشق
دوستانی به صمیمیت خانواده
شغل موردعلاقه
سلامتی
ثروت
البته او فقط مرد داخل سریال نیست؛ او همه ماست.
انتظارمان از زندگی و دنیا این است که روی یک خط صاف طی شود، بدون بالا و پایین، بدون سختی. رابطهمان با خدا هم در حد "گرفتن" است. "نمیدهی؟ پس دیگر کاریات ندارم".
همه اینها کودکانه است.
قصد توهین ندارم. واقعا میگویم؛ اینها ویژگیهای دوران کودکیست.
کودک است که فقط دریافتکننده است.
کودک است که با برآورده نشدن خواستههایش، قهر میکند.
کودک است که اطرافیانش در تلاشند که تا حد امکان زندگیاش به آرامش بگذرد.
کودک است که احساس میکند مرکز جهان است و همه خدمترسان اویند.
کودکی کافی نیست؟ تا چند سالگی قرار است کشش بدهیم؟
پس کی باید بزرگ شویم؟
پینوشت:
یکی از بچههای مدرسه امروز سر کلاس داشت نقاشی دوستش را خراب میکرد. به او گفتم که مجبورم جایش را عوض کنم. جایش را عوض کردم و گفت که اصلا نقاشی نمیکند. بعدا دوباره با دوستش دعوایش شد و گفت که اصلا میخواهد برود خانه و از کلاس بیرون رفت. مربیاش گفت این کارش همین است؛ هر چه میشود "میرم، میرم". فهمیدم بچه کلا در کار قهر کردن، رها کردن و قطع ارتباط است. "چیزی که میخواهم، نمیشود؟ پس خداحافظ"، "به من سختی میدهی؟ خداحافظتر!"
اواسط نوشتن این متن یاد او افتادم.
او کودکی ۶ ساله است، ولی ما چه؟
پینوشت ۲:
قطعا منظورم این نیست که ما حق نداریم بخاطر دشواریهای زندگی احساس درد و غم داشته باشیم؛ تجربه این احساسات طبیعیست. ولی زدن زیر همه چیز و رها کردن؟ نه.
🎬 [A Million Little Things]
#Dropsof_Allah 🕌
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
انگار که خدا مسئول کمد جایزه باشد.
انگار که خدا بدهکار ما باشد.
انگار که دنیا، کارخانه برآوردن آرزوها باشد.
انگار که ما به این دنیا آمدهایم که پا روی پا بیاندازیم و سرویس دریافت کنیم.
من نمیدانم ما کجا شنیدهایم که قرار است در دنیا لیلی به لالای ما بگذارند که انتظارمان این است؟
مرد داخل سریال اما حواسش نبود که در کنار از دسترفتههایش، داشتههایش را هم بشمارد؛ داشتههایی که از دست دادن تمام آنها میتواند در کسری از ثانیه باشد:
نجات از خودکشی و افسردگی
همسری بسیار همراه و عاشق
دوستانی به صمیمیت خانواده
شغل موردعلاقه
سلامتی
ثروت
البته او فقط مرد داخل سریال نیست؛ او همه ماست.
انتظارمان از زندگی و دنیا این است که روی یک خط صاف طی شود، بدون بالا و پایین، بدون سختی. رابطهمان با خدا هم در حد "گرفتن" است. "نمیدهی؟ پس دیگر کاریات ندارم".
همه اینها کودکانه است.
قصد توهین ندارم. واقعا میگویم؛ اینها ویژگیهای دوران کودکیست.
کودک است که فقط دریافتکننده است.
کودک است که با برآورده نشدن خواستههایش، قهر میکند.
کودک است که اطرافیانش در تلاشند که تا حد امکان زندگیاش به آرامش بگذرد.
کودک است که احساس میکند مرکز جهان است و همه خدمترسان اویند.
کودکی کافی نیست؟ تا چند سالگی قرار است کشش بدهیم؟
پس کی باید بزرگ شویم؟
پینوشت:
یکی از بچههای مدرسه امروز سر کلاس داشت نقاشی دوستش را خراب میکرد. به او گفتم که مجبورم جایش را عوض کنم. جایش را عوض کردم و گفت که اصلا نقاشی نمیکند. بعدا دوباره با دوستش دعوایش شد و گفت که اصلا میخواهد برود خانه و از کلاس بیرون رفت. مربیاش گفت این کارش همین است؛ هر چه میشود "میرم، میرم". فهمیدم بچه کلا در کار قهر کردن، رها کردن و قطع ارتباط است. "چیزی که میخواهم، نمیشود؟ پس خداحافظ"، "به من سختی میدهی؟ خداحافظتر!"
اواسط نوشتن این متن یاد او افتادم.
او کودکی ۶ ساله است، ولی ما چه؟
پینوشت ۲:
قطعا منظورم این نیست که ما حق نداریم بخاطر دشواریهای زندگی احساس درد و غم داشته باشیم؛ تجربه این احساسات طبیعیست. ولی زدن زیر همه چیز و رها کردن؟ نه.
🎬 [A Million Little Things]
#Dropsof_Allah 🕌
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
❤7👏5👍2
احتمالا شنیدید که میگن رابطه یک موجود زندهست؟
خانوادهدرمانی پا رو یک قدم فراتر میذاره و میگه دو نفری که با هم در ارتباطن، در واقع سه نفرن؛ نفر اول، نفر دوم و رابطه بینشون.
در واقع خانوادهدرمانی معتقده که "کل"، بیشتر از مجموع اعضاست. یعنی یک "کل" صرفا از کنار هم قرار گرفتن اعضاش تشکیل نمیشه. مثل همون زوجی که میگیم در واقع دو نفر نیستن و سه نفرن؛ چون خود رابطه بینشون رو هم حساب میکنیم.
مثل یک ارکستر. وقتی هرکدوم از اعضا جداگونه بخش خودشون رو بنوازن، صدای متفاوتی داره تا وقتی که ارکستر کامل بنوازه.
چی باعث میشه صدای ارکستر با صدای تکتک نوازندهها متفاوت بشه؟ مگه ارکستر از همون اعضا و از همون قطعههای جداگونه تشکیل نشده؟
نه! وقتی نوازندهها با هم ارکستر میشن، یه چیز دیگه هم بینشون ایجاد میشه؛ هماهنگی (که حاصل ارتباط بینشونه).
پس ارکستر بعنوان یک کل، چیزی بیشتر از صرفا مجموع تکتک اعضاشه.
مثل آب. ویژگیهای آب چیزی بیشتر از صرفا مجموع ویژگیهای هیدروژن و اکسیژنه. آب با اینکه فقط از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده، یه سری ویژگیهای خاص خودش رو داره. ویژگیهایی که هیدروژن و اکسیژن ندارنش.
خانواده هم همینطوره.
خانواده هم شخصیت یا هویت خاص خودش رو داره که فراتر از ویژگیهای تکتک اعضاشه.
ممکنه یه خانواده از لحاظ عاطفی سرد باشه، اما اعضاش خارج از خانواده و بصورت جداگونه افراد سردی نباشن.
ما به عنوان افراد مستقل ممکنه ویژگیهای خاص خودمون رو داشته باشیم اما وقتی تو یک جمع خاص (مثلا خانواده یا هر جمع دیگهای) قرار میگیریم، ویژگیهای متفاوتی رو نشون میدیم.
تاحالا پیش نیومده متوجه بشید پیش دوستانتون یه ویژگیهایی دارید که پیش خانواده ندارید؟ یا تو مدرسه یه مدلی نبودید و تو خونه یه مدل دیگه؟
حتی ممکنه تو ازدواجمون یه ویژگیهایی رو نشون بدیم که تو خانواده مبدا نشون نمیدادیم.
دلیلش همینه.
پینوشت: هر دفعه که مفاهیم خانوادهدرمانی رو میخونم، آخرش اینجوریم که: بهبه 🤌🏻
#Dropsof_psychology 🧠
خانوادهدرمانی پا رو یک قدم فراتر میذاره و میگه دو نفری که با هم در ارتباطن، در واقع سه نفرن؛ نفر اول، نفر دوم و رابطه بینشون.
در واقع خانوادهدرمانی معتقده که "کل"، بیشتر از مجموع اعضاست. یعنی یک "کل" صرفا از کنار هم قرار گرفتن اعضاش تشکیل نمیشه. مثل همون زوجی که میگیم در واقع دو نفر نیستن و سه نفرن؛ چون خود رابطه بینشون رو هم حساب میکنیم.
مثل یک ارکستر. وقتی هرکدوم از اعضا جداگونه بخش خودشون رو بنوازن، صدای متفاوتی داره تا وقتی که ارکستر کامل بنوازه.
چی باعث میشه صدای ارکستر با صدای تکتک نوازندهها متفاوت بشه؟ مگه ارکستر از همون اعضا و از همون قطعههای جداگونه تشکیل نشده؟
نه! وقتی نوازندهها با هم ارکستر میشن، یه چیز دیگه هم بینشون ایجاد میشه؛ هماهنگی (که حاصل ارتباط بینشونه).
پس ارکستر بعنوان یک کل، چیزی بیشتر از صرفا مجموع تکتک اعضاشه.
مثل آب. ویژگیهای آب چیزی بیشتر از صرفا مجموع ویژگیهای هیدروژن و اکسیژنه. آب با اینکه فقط از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده، یه سری ویژگیهای خاص خودش رو داره. ویژگیهایی که هیدروژن و اکسیژن ندارنش.
خانواده هم همینطوره.
خانواده هم شخصیت یا هویت خاص خودش رو داره که فراتر از ویژگیهای تکتک اعضاشه.
ممکنه یه خانواده از لحاظ عاطفی سرد باشه، اما اعضاش خارج از خانواده و بصورت جداگونه افراد سردی نباشن.
ما به عنوان افراد مستقل ممکنه ویژگیهای خاص خودمون رو داشته باشیم اما وقتی تو یک جمع خاص (مثلا خانواده یا هر جمع دیگهای) قرار میگیریم، ویژگیهای متفاوتی رو نشون میدیم.
تاحالا پیش نیومده متوجه بشید پیش دوستانتون یه ویژگیهایی دارید که پیش خانواده ندارید؟ یا تو مدرسه یه مدلی نبودید و تو خونه یه مدل دیگه؟
حتی ممکنه تو ازدواجمون یه ویژگیهایی رو نشون بدیم که تو خانواده مبدا نشون نمیدادیم.
دلیلش همینه.
پینوشت: هر دفعه که مفاهیم خانوادهدرمانی رو میخونم، آخرش اینجوریم که: بهبه 🤌🏻
#Dropsof_psychology 🧠
❤7👍2👏1
برگ زیتون🌿
تحملِ این حجم از جنایت سخته!
بخوای به تکتکش فکر کنی و
تصور کنی و
تحلیل کنی و
متوجه بشی واقعاً چه رخ داده؛
واقعاً سخته!
بخوای به تکتکش فکر کنی و
تصور کنی و
تحلیل کنی و
متوجه بشی واقعاً چه رخ داده؛
واقعاً سخته!
آقا یعنی چی که جسدهای انسان به هوا پرتاب میشن؟
اون ارتفاع جای پرندهها بود! پرواز؛ چیزی که من همیشه بهش حسرت خوردم!
بچه که بودم بارها و بارها پرواز کردن رو به شکلهای مختلف برای خودم تصور کرده بودم، ولی صد سال سیاه همچین شکلی به ذهنم نمیرسید!
پرواز انسان بخاطر موج انفجار؟
جسد انسان بین زمین و آسمون؟
یعنی چی اینا؟!
یکی مثل من با شنیدن و دیدنش ذهنش قفل میشه و حتی از فکر کردن بهش هم عاجزه، چون براش همچین صحنههایی غیرقابلدرک و تعریفنشدهست. ذهنم انگار واقعی بودنش رو انکار میکنه.
اما همین چیزایی که من نمیتونم هضم کنم، برای خود مردم غزه زندگی روزمرهست.
در همین حینی که من صبحها از خواب بیدار میشم و بین چند دقیقه بیشتر خوابیدن یا بیرون اومدن از تخت با خودم کلنجار میرم، آدمهای اونجا روزانه برای زنده موندن تلاش میکنن.
اون هم نه تلاش برای زنده موندن از فقر، نه زنده موندن از تصادف، نه زنده موندن از بیماری؛ بلکه تلاش روزانه برای زنده موندن در لحظه، برای زنده موندن از مرگی که در دو قدمیته، برای زنده موندن از بمباران. یعنی دقیقا تلاش برای اینکه کجا برم که این بمبی که داره میاد پایین، نخوره تو سرم!
وا.
هرچقدر ازش مینویسم عادی نمیشه برای ذهنم.
شما میتونید بمباران واقعی رو تصور کنید؟ بمبارانی که خودتون هم داخلش باشید؟
بدن نوزادی که سر نداره رو چی؟
آدمی که زنده زنده تو آتیش میسوزه چی؟
و یک دسته جسد انسان پرتاب شده در هوا چی؟
من نمیتونم. یعنی ذهنم بهم اجازه نمیده که واقعا و کامل تصورشون کنم. سریع پس میزنه این تصاویر رو. همین نشون میده که چقدر اوضاع وحشیانه و غیر انسانیه.
چیزی که حتی بیشتر نمیتونم هضم بکنم اینه که چطور یک سری مثلا "انسان" میتونن با انسانهای دیگه همچین کاری رو بکنن؟ اینکه انسان تا کجا میتونه سقوط کنه واقعا ترسناکه. تا حد اسرائیل.
و نمیدونم چرا انگار صحبت کردن از این مسئله رو مخصوص یه گروه و آدمهای خاص میدونیم؟
پینوشت: این اولین باری بود که از دیدن شکلی از پرواز قلبم به درد اومد.
#Dropsof_me
اون ارتفاع جای پرندهها بود! پرواز؛ چیزی که من همیشه بهش حسرت خوردم!
بچه که بودم بارها و بارها پرواز کردن رو به شکلهای مختلف برای خودم تصور کرده بودم، ولی صد سال سیاه همچین شکلی به ذهنم نمیرسید!
پرواز انسان بخاطر موج انفجار؟
جسد انسان بین زمین و آسمون؟
یعنی چی اینا؟!
یکی مثل من با شنیدن و دیدنش ذهنش قفل میشه و حتی از فکر کردن بهش هم عاجزه، چون براش همچین صحنههایی غیرقابلدرک و تعریفنشدهست. ذهنم انگار واقعی بودنش رو انکار میکنه.
اما همین چیزایی که من نمیتونم هضم کنم، برای خود مردم غزه زندگی روزمرهست.
در همین حینی که من صبحها از خواب بیدار میشم و بین چند دقیقه بیشتر خوابیدن یا بیرون اومدن از تخت با خودم کلنجار میرم، آدمهای اونجا روزانه برای زنده موندن تلاش میکنن.
اون هم نه تلاش برای زنده موندن از فقر، نه زنده موندن از تصادف، نه زنده موندن از بیماری؛ بلکه تلاش روزانه برای زنده موندن در لحظه، برای زنده موندن از مرگی که در دو قدمیته، برای زنده موندن از بمباران. یعنی دقیقا تلاش برای اینکه کجا برم که این بمبی که داره میاد پایین، نخوره تو سرم!
وا.
هرچقدر ازش مینویسم عادی نمیشه برای ذهنم.
شما میتونید بمباران واقعی رو تصور کنید؟ بمبارانی که خودتون هم داخلش باشید؟
بدن نوزادی که سر نداره رو چی؟
آدمی که زنده زنده تو آتیش میسوزه چی؟
و یک دسته جسد انسان پرتاب شده در هوا چی؟
من نمیتونم. یعنی ذهنم بهم اجازه نمیده که واقعا و کامل تصورشون کنم. سریع پس میزنه این تصاویر رو. همین نشون میده که چقدر اوضاع وحشیانه و غیر انسانیه.
چیزی که حتی بیشتر نمیتونم هضم بکنم اینه که چطور یک سری مثلا "انسان" میتونن با انسانهای دیگه همچین کاری رو بکنن؟ اینکه انسان تا کجا میتونه سقوط کنه واقعا ترسناکه. تا حد اسرائیل.
و نمیدونم چرا انگار صحبت کردن از این مسئله رو مخصوص یه گروه و آدمهای خاص میدونیم؟
پینوشت: این اولین باری بود که از دیدن شکلی از پرواز قلبم به درد اومد.
#Dropsof_me
💔7😢5❤1
Drops of Jupiter ✨
طبق چندین نظریه مختلف، داشتن احساس تعلقخاطر و روابط معنادار و عمیق، از نیازهای اساسی ماست.
روابط خیلی مهمن خلاصه. خیلی مهم.
روابط خیلی مهمن خلاصه. خیلی مهم.
من تازه فهمیدم که یکی از ریشههای کلمه "انسان" از "اُنس" میاد.
این یعنی انسان موجودیست نیازمند روابط اجتماعی و نیازمند اینکه مونس کسی باشد و کسی مونس او باشد🥹
همون چیزی که روانشناسی هم بهش رسیده😍
#Dropsof_psychology 🧠
این یعنی انسان موجودیست نیازمند روابط اجتماعی و نیازمند اینکه مونس کسی باشد و کسی مونس او باشد🥹
همون چیزی که روانشناسی هم بهش رسیده😍
#Dropsof_psychology 🧠
❤5👍2
☫ دُنجِ کِنج 🪐🇮🇷
با علی داشتم چونه میزدم که قبل از آماده شدن ناهار بخوابه چون میدونستم بعدش فرصتی واسه خوابیدنش نیست و وقتی میریم بیرون احتمالا با نسخه بداخلاقتری بیرون میرم و کلی چالش با هم خواهیم داشت. واسه همین اصرار داشتم بخوابه و خب نمیخواست بخوابه چون تایم خوابش نبود.…
الهی بگردم چه تجربه قشنگ و شجاعانهای بود🥹🩵
اتفاقا این هفته برای اولین بار برای چندتا از مامانای بچههای مدرسه کلاس گذاشته بودم و جلسه اول بود، بهشون گفتم از امروز قراره ما برچسب "بد" رو حذف کنیم. نه بچهها، بچههای بدی میشن نه شما مامان بدی هستید.
وقتی رفتارهای بچه حرص شما رو درآورده و شما مثلا سرش داد زدید، اون همچنان بچه خوبیه که رفتار بدی ازش سر زده و شما هم همچنان مامان خوبی هستید که داره اوقات سختی رو میگذرونه. همه ما گاهی از دستمون در میره و سر بچه داد میزنیم و باهاش بدرفتاری میکنیم.
اینارو که بهشون میگفتم، میتونستم تو چهرههاشون اون خودسرزنشگریها و احساس گناهی که هر بار بعد از بد رفتاری با بچههاشون دارن رو ببینم🥲
ما باید تمرین کنیم تا رفتار بد آدمها رو از شخصیتشون جدا کنیم. اول از همه هم این تفکیک رو باید برای خودمون قائل بشیم و تا هرچی میشه پیکان قضاوت، سرزنش، ناکافی بودن و بد بودن رو به سمت خودمون نگیریم؛ همینطور به سمت دیگران.
ما همه آدمهای خوبی هستیم که گاهی، اوقات سختی رو میگذرونیم و رفتارهای نامناسبی ازمون سر میزنه.
#Dropsof_psychology 🧠
اتفاقا این هفته برای اولین بار برای چندتا از مامانای بچههای مدرسه کلاس گذاشته بودم و جلسه اول بود، بهشون گفتم از امروز قراره ما برچسب "بد" رو حذف کنیم. نه بچهها، بچههای بدی میشن نه شما مامان بدی هستید.
وقتی رفتارهای بچه حرص شما رو درآورده و شما مثلا سرش داد زدید، اون همچنان بچه خوبیه که رفتار بدی ازش سر زده و شما هم همچنان مامان خوبی هستید که داره اوقات سختی رو میگذرونه. همه ما گاهی از دستمون در میره و سر بچه داد میزنیم و باهاش بدرفتاری میکنیم.
اینارو که بهشون میگفتم، میتونستم تو چهرههاشون اون خودسرزنشگریها و احساس گناهی که هر بار بعد از بد رفتاری با بچههاشون دارن رو ببینم🥲
ما باید تمرین کنیم تا رفتار بد آدمها رو از شخصیتشون جدا کنیم. اول از همه هم این تفکیک رو باید برای خودمون قائل بشیم و تا هرچی میشه پیکان قضاوت، سرزنش، ناکافی بودن و بد بودن رو به سمت خودمون نگیریم؛ همینطور به سمت دیگران.
ما همه آدمهای خوبی هستیم که گاهی، اوقات سختی رو میگذرونیم و رفتارهای نامناسبی ازمون سر میزنه.
#Dropsof_psychology 🧠
❤8👍4
با دخترکی هفته گذشته مشاوره داشتم و آمد و انجام شد و رفت. این هفته هم آمده بود اما از دور دیدم اخمی به چهره دارد. وقتی به او اشاره کردم که به داخل اتاق مشاوره بیاید، به مادربزرگش (که او را آورده بود) گفت که نمیخواهد برود.
کنارش نشستم.
- چیزی شده؟
+ نه.
- امروز چی شد که اومدی اینجا؟
+ مامانم گفت باید بری.
در واقع خودم خواسته بودم که این هفته هم بیاید. فکر کردم شاید مادرش طور نامناسبی به او گفته که بیاید. بخاطر همین پرسیدم: مامان چی بهت گفت؟
+ گفت باید بری مشاوره (همچنان اخم)
- آها (گویا حدسم درست نبود) خب چی شده که این دفعه نمیخوای بیای؟
+ نمیدونم.
- هفته پیش که اومدی پیشم بهت بد گذشت؟
+ نه.
- آها.. خب من اصرار نمیکنم بیای داخل، اما بذار بگم چرا خواستم این هفته هم ببینمت. یادته هفته پیش بهت گفتم مشاور چی کار میکنه؟ یادته گفتم ما مشکلاتمون رو به مشاور میگیم و اون کمکمون میکنه بتونیم حلشون کنیم؟
+ بله (احساس کردم یک ذره نرمتر شده)
- خب تو هفته پیش مشکلاتت رو به من گفتی حالا امروز میخواستم بهت راه حل بگم. میخواستم بگم چیکار کنی که حالت بهتر بشه. یه کتابم آورده بودم با هم بخونیم.
کتاب کودکی که درمورد احساس نگرانی بود رو درآوردم و نشانش دادم. دیدم نظرش جلب شده است و با علاقه به کتاب نگاه میکند.
- دوست داری بخونیمش؟
+ بله.
- خب پس بریم داخل؟
+ بله.
رفتیم داخل، صحبت کردیم و کتاب خواندیم. آخر جلسه به او گفتم: خب، حالا که آمدی، چطور بود؟
+ خوب بود.
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
- اگر دوست داشتی بیای، من هر هفته هستم.
بعد از جلسه از مادربزرگش پرسیدم که آیا قبل از آمدن چیزی شده بود که بچه ناراحت بود؟
گفت: داشت میگفت که مگه من دیوانهام که برم پیش مشاور!
نمیدانم در این یک هفته این را از کجا شنیده بود، که فقط آدمهای دیوانه به مشاور مراجعه میکنند، اما هفته گذشته چنین مقاومتی را در او ندیده بودم.
جالب اینجاست که هفته گذشته هم به مورد مشابهی با دخترکی دیگر برخورده بودم:
دخترکی که اولین بار بود او را میدیدم، بعد از معرفی خودش، بلافاصله با لحن شکایتآمیز بامزهاش اضافه کرده بود که "نمیدونم چرا من باید بیام مشاوره؟! من که چیزیم نیست! من که مشکلی ندارم!"
مادرش به او گفته بود که بخاطر درسش و بخاطر دعواهایش با برادرش و نمیدانم چه و چه باید بیاید مشاوره. وقتی به او گفتم که اتفاقا من به این کارها کاری ندارم و فقط میخواهم خودت را بشناسم و از خودت برایم بگویی، خیالش راحت شد و شروع کرد از زمین و زمان برایم گفتن.
امروز، روز مشاور و روانشناس بود. فکر نمیکردم هنوز لازم باشد این را تکرار و گوشزد کنیم که آقا! فقط افراد مشکلدار و "دیوانه" (!) برای درمان و مشاوره، مراجعه نمیکنند. اصلا بیشتر اوقات آن افرادی مراجعه میکنند که خودشان "مشکلدار" نیستند بلکه یک آدم مشکلدار آنها را آزار داده. لازم است این باور منفی و غلط را اول از خودمان بزداییم و بعد باور درست را برای بچههایمان هم جا بیاندازیم. بماند که لفظ "دیوانه" دیگر واقعا برای زمان افسانههاست.
#Dropsof_psychology 🧠
#از_بچهها 👧🏻
کنارش نشستم.
- چیزی شده؟
+ نه.
- امروز چی شد که اومدی اینجا؟
+ مامانم گفت باید بری.
در واقع خودم خواسته بودم که این هفته هم بیاید. فکر کردم شاید مادرش طور نامناسبی به او گفته که بیاید. بخاطر همین پرسیدم: مامان چی بهت گفت؟
+ گفت باید بری مشاوره (همچنان اخم)
- آها (گویا حدسم درست نبود) خب چی شده که این دفعه نمیخوای بیای؟
+ نمیدونم.
- هفته پیش که اومدی پیشم بهت بد گذشت؟
+ نه.
- آها.. خب من اصرار نمیکنم بیای داخل، اما بذار بگم چرا خواستم این هفته هم ببینمت. یادته هفته پیش بهت گفتم مشاور چی کار میکنه؟ یادته گفتم ما مشکلاتمون رو به مشاور میگیم و اون کمکمون میکنه بتونیم حلشون کنیم؟
+ بله (احساس کردم یک ذره نرمتر شده)
- خب تو هفته پیش مشکلاتت رو به من گفتی حالا امروز میخواستم بهت راه حل بگم. میخواستم بگم چیکار کنی که حالت بهتر بشه. یه کتابم آورده بودم با هم بخونیم.
کتاب کودکی که درمورد احساس نگرانی بود رو درآوردم و نشانش دادم. دیدم نظرش جلب شده است و با علاقه به کتاب نگاه میکند.
- دوست داری بخونیمش؟
+ بله.
- خب پس بریم داخل؟
+ بله.
رفتیم داخل، صحبت کردیم و کتاب خواندیم. آخر جلسه به او گفتم: خب، حالا که آمدی، چطور بود؟
+ خوب بود.
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
- اگر دوست داشتی بیای، من هر هفته هستم.
بعد از جلسه از مادربزرگش پرسیدم که آیا قبل از آمدن چیزی شده بود که بچه ناراحت بود؟
گفت: داشت میگفت که مگه من دیوانهام که برم پیش مشاور!
نمیدانم در این یک هفته این را از کجا شنیده بود، که فقط آدمهای دیوانه به مشاور مراجعه میکنند، اما هفته گذشته چنین مقاومتی را در او ندیده بودم.
جالب اینجاست که هفته گذشته هم به مورد مشابهی با دخترکی دیگر برخورده بودم:
دخترکی که اولین بار بود او را میدیدم، بعد از معرفی خودش، بلافاصله با لحن شکایتآمیز بامزهاش اضافه کرده بود که "نمیدونم چرا من باید بیام مشاوره؟! من که چیزیم نیست! من که مشکلی ندارم!"
مادرش به او گفته بود که بخاطر درسش و بخاطر دعواهایش با برادرش و نمیدانم چه و چه باید بیاید مشاوره. وقتی به او گفتم که اتفاقا من به این کارها کاری ندارم و فقط میخواهم خودت را بشناسم و از خودت برایم بگویی، خیالش راحت شد و شروع کرد از زمین و زمان برایم گفتن.
امروز، روز مشاور و روانشناس بود. فکر نمیکردم هنوز لازم باشد این را تکرار و گوشزد کنیم که آقا! فقط افراد مشکلدار و "دیوانه" (!) برای درمان و مشاوره، مراجعه نمیکنند. اصلا بیشتر اوقات آن افرادی مراجعه میکنند که خودشان "مشکلدار" نیستند بلکه یک آدم مشکلدار آنها را آزار داده. لازم است این باور منفی و غلط را اول از خودمان بزداییم و بعد باور درست را برای بچههایمان هم جا بیاندازیم. بماند که لفظ "دیوانه" دیگر واقعا برای زمان افسانههاست.
#Dropsof_psychology 🧠
#از_بچهها 👧🏻
❤17👍4👏2
Coconut diaries
بهترین کاری که میشه برای کسی که ناراحته انجام داد چیه؟ ایا باید سعی کرد که سوگواریشو نادیده گرفت و به زور بیرون بردش و خوشحالش کرد؟ یا اجازه بدی کمکم با غمش کنار بیاد؟
بهترین و تنهای کار مفیدی که میشه برای کسی که ناراحته انجام داد، اینه که زمانی که داره سعی میکنه کمکم با غمش کنار بیاد، کنارش باشی. حالا نه لزوما بصورت فیزیکی، اما بهش نشون بدی و بگی که من هستم، تو ناراحت باش. من حواسم بهت هست، تو تنها نیستی. ناراحت باش و تو این مدت اگر چیزی لازم داشتی یا کمکی از دست من برمیومد، بهم بگو. من نمیتونم شرایط رو برات عوض کنم و نمیتونم غمت رو به دوش بکشم، نمیتونم بخشی از این بار رو از روی شونههای تو بردارم و بذارم روی دوش خودم. اما کنارت هستم وقتی که تو به دوش میکشیش.
این مسیریه که باید طی بکنیش تا خلاص بشی و من نمیتونم به جای تو طی کنمش. اما من کنارت هستم و تشویقت میکنم، وقتی که طی میکنیش. و هر وقت خسته شدی از به دوش کشیدن این بار تا رسوندنش به مقصد، میتونی برای استراحت به من تکیه کنی. من مطمئنم که تو به وقتش به مقصد میرسی و این بار رو زمین میذاری.
میدونم چقدر سخته که ببینیم کسی، مخصوصا عزیزمون، داره درد میکشه و ما نمیتونیم غمش رو به جاش به دوش بکشیم. میدونم که دلمون میخواد نذاریم درد بکشه، دلمون میخواد حواسش رو از این غم پرت کنیم. اما متاسفانه این راهش نیست. هرچقدر بیشتر اجازه ندیم که غمگین باشه، هرچقدر بیشتر سعی کنیم حواسش رو از غمش پرت کنیم، مسیرش طولانیتر میشه و بیشتر طول میکشه تا به مقصد برسه و بار غمش رو زمین بذاره. راهی نیست جز اینکه بذاریم با غم و دردش روبرو بشه و اون رو کمکم هضم کنه. برای ما سخته و برای اون سختتر. اما راه دیگهای نیست، متاسفانه.
پینوشت: این دو روز از کسانی که قصد داشتن مربی مهد بشن میپرسیدیم "اگه بچهای گریه کنه، چه برخوردی باهاش دارید؟" اکثرا جواب میدادن که "حواسش رو با کار دیگهای پرت میکنیم" کاش همینجوری حل میشد اما افسوس که راهش این نیست، هرچقدر هم که سختمونه ناراحتیش رو ببینیم اما باید با غمش بمونیم، باید غمش رو ببینیم، باید به غمش فضا بدیم...
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
این مسیریه که باید طی بکنیش تا خلاص بشی و من نمیتونم به جای تو طی کنمش. اما من کنارت هستم و تشویقت میکنم، وقتی که طی میکنیش. و هر وقت خسته شدی از به دوش کشیدن این بار تا رسوندنش به مقصد، میتونی برای استراحت به من تکیه کنی. من مطمئنم که تو به وقتش به مقصد میرسی و این بار رو زمین میذاری.
میدونم چقدر سخته که ببینیم کسی، مخصوصا عزیزمون، داره درد میکشه و ما نمیتونیم غمش رو به جاش به دوش بکشیم. میدونم که دلمون میخواد نذاریم درد بکشه، دلمون میخواد حواسش رو از این غم پرت کنیم. اما متاسفانه این راهش نیست. هرچقدر بیشتر اجازه ندیم که غمگین باشه، هرچقدر بیشتر سعی کنیم حواسش رو از غمش پرت کنیم، مسیرش طولانیتر میشه و بیشتر طول میکشه تا به مقصد برسه و بار غمش رو زمین بذاره. راهی نیست جز اینکه بذاریم با غم و دردش روبرو بشه و اون رو کمکم هضم کنه. برای ما سخته و برای اون سختتر. اما راه دیگهای نیست، متاسفانه.
پینوشت: این دو روز از کسانی که قصد داشتن مربی مهد بشن میپرسیدیم "اگه بچهای گریه کنه، چه برخوردی باهاش دارید؟" اکثرا جواب میدادن که "حواسش رو با کار دیگهای پرت میکنیم" کاش همینجوری حل میشد اما افسوس که راهش این نیست، هرچقدر هم که سختمونه ناراحتیش رو ببینیم اما باید با غمش بمونیم، باید غمش رو ببینیم، باید به غمش فضا بدیم...
#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
👍6
Drops of Jupiter ✨
- دوست داری بازم بیای؟
+ باید بهش فکر کنم.
+ باید بهش فکر کنم.
دخترک امروز هم آمد و خیلی خوشروتر بود، گاه و بیگاه لبخند میزد.
گفتم: امروز چی شد که اومدی؟
گفت: مامانبزرگ گفت برو مشاوره.
- و تو هم قبول کردی؟
+ بله.
- این بار ناراحت نبودی که میخوای بیای مشاوره؟
+ نه (با لبخند).
- دوست داری وقتی میای اینجا با هم چیکار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت: با هم کتابهای شگفتانگیز (😅) بخونیم.
خوشبختانه من هم قصد داشتم که با هم یک کتاب شگفتانگیز بخوانیم و خواندیم.
هفته گذشته هم با هم راجع به احساسات صحبت کرده و کتاب خوانده بودیم و گفته بودیم که برای بهتر کردن حالمان چه کار میتوانیم بکنیم.
در میانه جلسه برایم تعریف کرد: چند روز پیش، بعد از جلسه هفته قبلمون، از یه چیزی ناراحت شده بودم و بعد یادم افتاد که شما گفته بودید میتونیم ناراحتیهامون رو بنویسیم. منم امتحانش کردم. همون موقع نوشتم و حالم بهتر شد.
آقا مرا میگویی؟ خوشحال شدم. خیلی خوشحال🫠
اولا از اینکه یادش بود و دوم اینکه واقعا به کار گرفته بود🥹 اولین بار در کارم بود که میدیدم بچهای، یادگیریهای جلسه مشاوره را به بیرون از جلسه هم میبرد و وارد زندگیاش میکند.
#با_بچهها 👧🏻
گفتم: امروز چی شد که اومدی؟
گفت: مامانبزرگ گفت برو مشاوره.
- و تو هم قبول کردی؟
+ بله.
- این بار ناراحت نبودی که میخوای بیای مشاوره؟
+ نه (با لبخند).
- دوست داری وقتی میای اینجا با هم چیکار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت: با هم کتابهای شگفتانگیز (😅) بخونیم.
خوشبختانه من هم قصد داشتم که با هم یک کتاب شگفتانگیز بخوانیم و خواندیم.
هفته گذشته هم با هم راجع به احساسات صحبت کرده و کتاب خوانده بودیم و گفته بودیم که برای بهتر کردن حالمان چه کار میتوانیم بکنیم.
در میانه جلسه برایم تعریف کرد: چند روز پیش، بعد از جلسه هفته قبلمون، از یه چیزی ناراحت شده بودم و بعد یادم افتاد که شما گفته بودید میتونیم ناراحتیهامون رو بنویسیم. منم امتحانش کردم. همون موقع نوشتم و حالم بهتر شد.
آقا مرا میگویی؟ خوشحال شدم. خیلی خوشحال🫠
اولا از اینکه یادش بود و دوم اینکه واقعا به کار گرفته بود🥹 اولین بار در کارم بود که میدیدم بچهای، یادگیریهای جلسه مشاوره را به بیرون از جلسه هم میبرد و وارد زندگیاش میکند.
#با_بچهها 👧🏻
❤10👏2
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
- چرا وقتی یه نفر میخواد بهم کمک کنه، عصبانی میشم؟
+ چون کمک برات معنای "تو نتونستی" داره، جای اینکه معنای "تو ارزشمندی و نیازی نیست تنهایی از پس همه چیز بر بیای" داشته باشه.
+ چون کمک برات معنای "تو نتونستی" داره، جای اینکه معنای "تو ارزشمندی و نیازی نیست تنهایی از پس همه چیز بر بیای" داشته باشه.
❤11👏4👍2
وقتی چای تازه دم میریزم، دلم میخواهد کوچولو شوم و شیرجه بزنم داخلش و شنا کنم. نه اینکه آدم عاشق چای یا چای خوری باشم؛ نه. مسئله بوی آن است. بوی چای تازه دم.
مراسم ریختن چای تازه دم برایم این گونه است که باید ابتدا چشمهایم را ببندم و عمیقا ببویمش. بعد پرت شوم در کودکی، پرت شوم به صبحهای زود در مهد کودک، وقتی تازه میرسیدم و بهم یک لیوان چای شیرین میدادند که با خوابآلودگی سر صبح به آن زل میزدم؛ به لیوان استیل بی دسته. بعد پرت میشوم در دوران ابتدایی زمانی که زنگ تفریحهای اول، از جلوی دفتر دبیران رد میشدیم و بوی چای تازه دم دلمان را میبرد. سپس پرت میشوم به خانه مادربزرگ، به صبحهای بسیاری که در خانه او صبحانه خوردم، با چای شیرین، نان بربری و پنیر پگاه.
راستش بوی چای تازه دم، تنها رایحهای نیست که اینطور مرا در گذشتهها غرق میکند. من خوره خاطراتم و این یعنی هر رایحه، یک خاطره است.
مثلا سوپهای مهد کودکم را یادم است. خیلی خوشبو بودند، خیلی. تا همین چند سال پیش در خانه قدیممان که بودیم گاهی پیش میآمد که در خانه نشسته بودم و دوباره بوی آن سوپ به مشامم میرسید. بو میکشیدم، عمیق بو میکشیدم. گویی میخواستم آن بو را بخورم. با خودم میگفتم که نکند آشپز مهدکودک من همسایه ما باشد؟ خانه روبروی اتاقم را که کوبیدند، دیگر بوی آن سوپ را احساس نکردم.
باید بگویم که گاهی از شدت خوب بودن یک رایحه اشک در چشمانم حلقه میزند: زمانی که گل رز سرخابیرنگ (به گمانم گل محمدی؟) را میبویم. از شدت حیرت و لذتبخش بودن بویش نمیدانم با خودم چه کنم، پس بغض میکنم. البته گل رز سرخابی مرا یاد مامانبزرگ هم میاندازد.
اصلا خیلی چیزها مرا یاد مامانبزرگ میاندازد، گل رز، سیب زرد، توت سفید، چرخ خیاطی، بوی سبزی تازه که خرچخرچ آنها را خرد میکرد، شامی (هر ماه رمضان میپخت)، حلوا، پارچههای گلگلی، پیراهنهای خنک تابستانی و حتی هر باری که خودم لباس نو و قشنگی میپوشم یاد او میافتم چون همیشه خودم را به او نشان میدادم تا برایم ذوق کند.
بگذریم، هر بار که من از کودکیهایم میگویم به مامانبزرگ ختم میشود. از رایحهها میگفتم.
یادم است بچه که بودم، وقتی مامان و بابا خانه نبودند، در زمانهای دلتنگی و بیحوصلگی میرفتم بالشهایشان را میبوییدم، گاهی هم بالش داداش را. بوی مامان، بوی بابا، بوی داداش. بوی همه را یادم است، بوی مامانبزرگ را هم. در مورد مامانبزرگ، در زمان نبودنش بالشهایش را نمیبوییدم، چون اکثر اوقات مامانبزرگ بود. بوی او را از آنجایی یادم است که ما خیلی وقتها شبها خانهاش خوابیدیم و سر روی بالشهایش گذاشتیم. آن شبها را خیلی دوست داشتم.
باز هم به مامانبزرگ رسیدیم. دست خودم نیست.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
مراسم ریختن چای تازه دم برایم این گونه است که باید ابتدا چشمهایم را ببندم و عمیقا ببویمش. بعد پرت شوم در کودکی، پرت شوم به صبحهای زود در مهد کودک، وقتی تازه میرسیدم و بهم یک لیوان چای شیرین میدادند که با خوابآلودگی سر صبح به آن زل میزدم؛ به لیوان استیل بی دسته. بعد پرت میشوم در دوران ابتدایی زمانی که زنگ تفریحهای اول، از جلوی دفتر دبیران رد میشدیم و بوی چای تازه دم دلمان را میبرد. سپس پرت میشوم به خانه مادربزرگ، به صبحهای بسیاری که در خانه او صبحانه خوردم، با چای شیرین، نان بربری و پنیر پگاه.
راستش بوی چای تازه دم، تنها رایحهای نیست که اینطور مرا در گذشتهها غرق میکند. من خوره خاطراتم و این یعنی هر رایحه، یک خاطره است.
مثلا سوپهای مهد کودکم را یادم است. خیلی خوشبو بودند، خیلی. تا همین چند سال پیش در خانه قدیممان که بودیم گاهی پیش میآمد که در خانه نشسته بودم و دوباره بوی آن سوپ به مشامم میرسید. بو میکشیدم، عمیق بو میکشیدم. گویی میخواستم آن بو را بخورم. با خودم میگفتم که نکند آشپز مهدکودک من همسایه ما باشد؟ خانه روبروی اتاقم را که کوبیدند، دیگر بوی آن سوپ را احساس نکردم.
باید بگویم که گاهی از شدت خوب بودن یک رایحه اشک در چشمانم حلقه میزند: زمانی که گل رز سرخابیرنگ (به گمانم گل محمدی؟) را میبویم. از شدت حیرت و لذتبخش بودن بویش نمیدانم با خودم چه کنم، پس بغض میکنم. البته گل رز سرخابی مرا یاد مامانبزرگ هم میاندازد.
اصلا خیلی چیزها مرا یاد مامانبزرگ میاندازد، گل رز، سیب زرد، توت سفید، چرخ خیاطی، بوی سبزی تازه که خرچخرچ آنها را خرد میکرد، شامی (هر ماه رمضان میپخت)، حلوا، پارچههای گلگلی، پیراهنهای خنک تابستانی و حتی هر باری که خودم لباس نو و قشنگی میپوشم یاد او میافتم چون همیشه خودم را به او نشان میدادم تا برایم ذوق کند.
بگذریم، هر بار که من از کودکیهایم میگویم به مامانبزرگ ختم میشود. از رایحهها میگفتم.
یادم است بچه که بودم، وقتی مامان و بابا خانه نبودند، در زمانهای دلتنگی و بیحوصلگی میرفتم بالشهایشان را میبوییدم، گاهی هم بالش داداش را. بوی مامان، بوی بابا، بوی داداش. بوی همه را یادم است، بوی مامانبزرگ را هم. در مورد مامانبزرگ، در زمان نبودنش بالشهایش را نمیبوییدم، چون اکثر اوقات مامانبزرگ بود. بوی او را از آنجایی یادم است که ما خیلی وقتها شبها خانهاش خوابیدیم و سر روی بالشهایش گذاشتیم. آن شبها را خیلی دوست داشتم.
باز هم به مامانبزرگ رسیدیم. دست خودم نیست.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤9
من تاحالا بخش کودک و نوجوان نمایشگاه کتاب رو ندیده بودم اما امسال هدف اصلیم از نمایشگاه رفتن، دیدن بخش کودک و نوجوان بود و برداشتهام رو هم که میبینید. از وقتی تو کتابفروشیها بیشتر از کتاب بزرگسال میرم سمت کتابهای کودک، فهمیدم یه چیزی عوض شده.
البته، اعتراف میکنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچهها🫢
#Dropsof_books 📚
البته، اعتراف میکنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچهها🫢
#Dropsof_books 📚
❤5
Drops of Jupiter ✨
اعتراف میکنم که کتاب نارنجیه رو بیشتر برای خودم خریدم تا بچهها🫢
به این دلیل🥲
تا بازش کردم احساس کردم داره با خودم حرف میزنه🫠
از سری وقتهایی که کتاب کودک با توی بزرگسال حرف میزنه ۱
[چیزی بگو - پیتر همیلتون رینولدز]
#Dropsof_books 📚
تا بازش کردم احساس کردم داره با خودم حرف میزنه🫠
از سری وقتهایی که کتاب کودک با توی بزرگسال حرف میزنه ۱
[چیزی بگو - پیتر همیلتون رینولدز]
#Dropsof_books 📚
❤9
پانتهآ وزیری
وقتی بحث احترام به کودک میشه یادمون میره که این کودک با اینکه کوچکتره اما کمتر نیست. چون کوچکتره دلیل نمیشه ما رفتاری رو باهاش بکنیم که با یک آدم بزرگتر جرات نمیکنیم یا به خودمون اجازه نمیدیم انجام بدیم
.
دقیقا من همیشه فکر میکنم که مشکل از اینجاست که ما بچهها رو به اندازه کافی آدم نمیبینیم. درحالی که کودک هم دقیقا به اندازه من بزرگسال، آدمه. همون احساساتی رو تجربه میکنه که من میکنم، رفتاری که اگه با من بشه ناراحت/عصبانی میشم، همون رفتار بچه رو هم ناراحت یا عصبانی میکنه.
من فکر میکنم اگه "آدم کامل" بودن بچهها رو باور کنیم و در مواقع مختلف خودمون رو جاشون بذاریم، خیلی از مسائلمون با بچهها حل میشه.
مثلا من از اینکه یه نفر کار اشتباهی که کردم رو جلو بقیه بگه، ناراحت و شرمنده میشم. اگه باور داشته باشم که بچه هم به اندازه من آدمه، میدونم که بچه هم تو این موقعیت همینجوری میشه. پس سعی میکنم این کارو باهاش نکنم!
اینکه یه نفر به من بد و بیراه بگه، باعث نمیشه من چیزی که ازم میخواد رو انجام بدم، چرا برای بچه باید متفاوت باشه؟
شما دوست دارید وقتی نشستید تلوزیون میبینید، یکی بیاد یهو با تحکم بگه "الان وقت تلوزیون دیدنه؟! پاشو برو غذاتو درست کن!!" ؟ آیا باعث نمیشه بیشتر از اینکه بخواید پاشید برید غذا درست کنید، دافعه پیدا کنید و اتفاقا پا نشید برید غذا درست کنید؟
پس وقتی بچه مشغول یه کاری/بازیایه و ما یهو بهش تشر میزنیم که "الان تلوزیونو خاموش میکنما! پاشو تکالیفت رو بنویس!" چرا فکر میکنیم جواب میده؟ چرا انتظار داریم بچه هم هیچ مقاومتی نکنه؟
شما دوست دارید با کسی مقایستون کنن؟ اون رو بزنن تو سرتون؟ آیا این مقایسه واقعا باعث میشه بخواید خودتون رو ارتقا بدید؟ یا اینکه لجتون میگیره؟
اگه چیزی که میخواید رو بهتون ندن، ناراحت و عصبانی نمیشید؟ خب طبیعه که بچه هم عصبی بشه.
شما از کسی که دائم بهتون امر و نهی میکنه خوشتون میاد؟ از کسی که فقط بهتون ایراد میگیره، خوشتون میاد؟ دوست دارید به حرف همچین کسی گوش بدید؟
خب آقا بچه هم همینه! اگه یه کاری بده، در ارتباط با بچه هم بده! اگه یه چیزی اذیتکنندهست، برای بچهها هم اذیتکنندهست! همین رو اگه ببینیم و به بچهها به اندازه آدمهای واقعی اعتبار بدیم، ارتباطمون باهاشون خیلی بهتر میشه.
#Dropsof_psychology 🧠
دقیقا من همیشه فکر میکنم که مشکل از اینجاست که ما بچهها رو به اندازه کافی آدم نمیبینیم. درحالی که کودک هم دقیقا به اندازه من بزرگسال، آدمه. همون احساساتی رو تجربه میکنه که من میکنم، رفتاری که اگه با من بشه ناراحت/عصبانی میشم، همون رفتار بچه رو هم ناراحت یا عصبانی میکنه.
من فکر میکنم اگه "آدم کامل" بودن بچهها رو باور کنیم و در مواقع مختلف خودمون رو جاشون بذاریم، خیلی از مسائلمون با بچهها حل میشه.
مثلا من از اینکه یه نفر کار اشتباهی که کردم رو جلو بقیه بگه، ناراحت و شرمنده میشم. اگه باور داشته باشم که بچه هم به اندازه من آدمه، میدونم که بچه هم تو این موقعیت همینجوری میشه. پس سعی میکنم این کارو باهاش نکنم!
اینکه یه نفر به من بد و بیراه بگه، باعث نمیشه من چیزی که ازم میخواد رو انجام بدم، چرا برای بچه باید متفاوت باشه؟
شما دوست دارید وقتی نشستید تلوزیون میبینید، یکی بیاد یهو با تحکم بگه "الان وقت تلوزیون دیدنه؟! پاشو برو غذاتو درست کن!!" ؟ آیا باعث نمیشه بیشتر از اینکه بخواید پاشید برید غذا درست کنید، دافعه پیدا کنید و اتفاقا پا نشید برید غذا درست کنید؟
پس وقتی بچه مشغول یه کاری/بازیایه و ما یهو بهش تشر میزنیم که "الان تلوزیونو خاموش میکنما! پاشو تکالیفت رو بنویس!" چرا فکر میکنیم جواب میده؟ چرا انتظار داریم بچه هم هیچ مقاومتی نکنه؟
شما دوست دارید با کسی مقایستون کنن؟ اون رو بزنن تو سرتون؟ آیا این مقایسه واقعا باعث میشه بخواید خودتون رو ارتقا بدید؟ یا اینکه لجتون میگیره؟
اگه چیزی که میخواید رو بهتون ندن، ناراحت و عصبانی نمیشید؟ خب طبیعه که بچه هم عصبی بشه.
شما از کسی که دائم بهتون امر و نهی میکنه خوشتون میاد؟ از کسی که فقط بهتون ایراد میگیره، خوشتون میاد؟ دوست دارید به حرف همچین کسی گوش بدید؟
خب آقا بچه هم همینه! اگه یه کاری بده، در ارتباط با بچه هم بده! اگه یه چیزی اذیتکنندهست، برای بچهها هم اذیتکنندهست! همین رو اگه ببینیم و به بچهها به اندازه آدمهای واقعی اعتبار بدیم، ارتباطمون باهاشون خیلی بهتر میشه.
#Dropsof_psychology 🧠
👍8
"انتخاب معشوق خیلی شبیه انتخاب درمانگر است. باید از خودمان بپرسیم که آیا با من صادق است، به انتقادهایم گوش میدهد، به من اجازه اشتباه میدهد و آیا وعدههای غیرممکن میدهد یا نه؟"
[بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس]
#Dropsof_books 📚
[بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس]
#Dropsof_books 📚
👍12❤6
یادداشتهای ناتمام
اول یاد گرفتم از توجه و علاقه ای که به بیمارانم داشتم بکاهم همان علاقه ای که مرا به این حرفه هدایت کرده بود بعد از قوانین بقای حرفه ای سردرآوردم از درگیر شدن بپرهیز نگذار بیماران برایت زیادی اهمیت پیدا کنند
.
همین روزها، یک سال از فعالیت من در مدرسهای که درش بعنوان مشاور مشغولم، گذشت.
همونطور که شاید بدونید، اینجا یه مدرسه عادی با بچههای عادی نیست. مدرسه کودکان کار و آسیبدیده اجتماعیه. یعنی همشون کودک کار نیستن ولی اگر هم نباشن، آسیبهای اجتماعی دیگهای در خانوادشون وجود داره.
یادم میاد پارسال موقعی که اولین بار برای بازدید رفته بودیم و سرپرست بخش مشاوره اونجا از وضعیت مردم این محل، این بچهها و خانوادههاشون میگفت، من همزمان با فکر کردن به اینکه "من باید با همچین مسائلی کار کنم" مو به تنم سیخ شده بود و دروغ نیست اگه بگم برای چند لحظه از اینکه این رشته رو انتخاب کردم، پشیمون شدم.
آسیبهایی مثل اعتیاد والدین، دخترهای خیابانی، بچه فروشی(!)، کارتنخوابی پدر، کار کودک و... بله خب منی که اون موقع تازه ترم دوی ارشد مشاوره رو شروع کرده بودم و تازه ۵ ماه بود که رسما وارد این رشته شده بودم، با شنیدن و تصور کردن این وضعیت ترسیدم و برای لحظاتی پشیمون شدم.
۲-۳ ماه بعد از اون روز، ما کارمون رو تو مدرسه بعنوان کارآموز شروع کردیم و پرونده بچهها رو میخوندیم. من با ترس و لرز هر پرونده رو باز میکردم که "حالا قراره با چه آسیبی روبرو بشم؟" کافی بود فقط یه "اعتیاد پدر" توی پرونده ببینم تا احساس کنم سوزن رفته تو قلبم.
الان بعد از یک سال مطالعه بیشتر در زمینه مشاوره و کار توی مدرسه (بعد از کارآموزی) و ارتباط با این بچهها و خانوادههاشون، به اینجا رسیدم که موقع رویارویی با آسیبهاشون، شاید اندازه ۲۰ درصد اون موقع حالم عوض بشه یا کمتر. مثلا اوایل مهر امسال پرونده بچههای خودم رو میخوندم و میدیدم فلانی پدرش زندانه، اون یکی پدرش اعتیاد داره و خودش دستفروشه، یکیشون بچه واقعی پدر و مادرش نیست و خودش این رو نمیدونه و...
با این حال واقعا کمتر از پارسال احساس ترس و تهدید داشتم. دیگه فکر نمیکردم مشکلات و مسائل بچهها قراره منو بخوره؛ انگار که پذیرفته بودمشون.
نمیخوام بگم مسائل دردآور برام عادی شده یا سنگدل شدم، ولی انگار آسیبپذیری و شکنندگیم در برابر این مسائل تا حدی کمتر شده. من اون موقع به یکی از اساتیدم هم گفته بودم که استاد من حتی موقع شنیدن مسائل مراجعین دشوار میترسم، چجوری قراره بتونم باهاشون کار کنم؟
الان فهمیدم که اون موقع خودم رو قاطی مسئله افراد (مراجع) میدونستم، فکر میکردم مشکل مراجع، مشکل منه. فکر میکردم مثلا اعتیاد مراجع میتونه به من آسیب بزنه. البته این فکرها بخاطر اضطراب بود وگرنه همون موقع هم میدونستم واقعا به من آسیبی نمیرسه ولی خب از لحاظ هیجانی قاطی میشدم چون مضطربتر بودم.
و خب مشاور/درمانگر چارهای نداره جز شکل دادن این پوستهای که شاید در ظاهر "بیتفاوتی و سخت شدن" بنظر بیاد ولی در واقع جدا کردن هیجانی خودش از مراجعانه. اگر این کار رو نکنه، اگر خودش با مسئله هر مراجع بخواد بهم بریزه و مضطرب بشه، خب نمیتونه کارش رو پیش ببره.
به قول استادم، کسایی که وارد این رشته میشن، میل به کمکرسانیشون بالاست. بخاطر همین خیلی مهمه که بتونیم خودمون رو کنترل کنیم تا زیادی درگیر نشیم، کمک زیادی از حد نکنیم و با مراجع و زندگیش قاطی نشیم.
پینوشت: شما همیشه میتونید به مدرسه و بچهها کمک کنید. اینجا ازش گفتم.
#Dropsof_psychology 🧠
همین روزها، یک سال از فعالیت من در مدرسهای که درش بعنوان مشاور مشغولم، گذشت.
همونطور که شاید بدونید، اینجا یه مدرسه عادی با بچههای عادی نیست. مدرسه کودکان کار و آسیبدیده اجتماعیه. یعنی همشون کودک کار نیستن ولی اگر هم نباشن، آسیبهای اجتماعی دیگهای در خانوادشون وجود داره.
یادم میاد پارسال موقعی که اولین بار برای بازدید رفته بودیم و سرپرست بخش مشاوره اونجا از وضعیت مردم این محل، این بچهها و خانوادههاشون میگفت، من همزمان با فکر کردن به اینکه "من باید با همچین مسائلی کار کنم" مو به تنم سیخ شده بود و دروغ نیست اگه بگم برای چند لحظه از اینکه این رشته رو انتخاب کردم، پشیمون شدم.
آسیبهایی مثل اعتیاد والدین، دخترهای خیابانی، بچه فروشی(!)، کارتنخوابی پدر، کار کودک و... بله خب منی که اون موقع تازه ترم دوی ارشد مشاوره رو شروع کرده بودم و تازه ۵ ماه بود که رسما وارد این رشته شده بودم، با شنیدن و تصور کردن این وضعیت ترسیدم و برای لحظاتی پشیمون شدم.
۲-۳ ماه بعد از اون روز، ما کارمون رو تو مدرسه بعنوان کارآموز شروع کردیم و پرونده بچهها رو میخوندیم. من با ترس و لرز هر پرونده رو باز میکردم که "حالا قراره با چه آسیبی روبرو بشم؟" کافی بود فقط یه "اعتیاد پدر" توی پرونده ببینم تا احساس کنم سوزن رفته تو قلبم.
الان بعد از یک سال مطالعه بیشتر در زمینه مشاوره و کار توی مدرسه (بعد از کارآموزی) و ارتباط با این بچهها و خانوادههاشون، به اینجا رسیدم که موقع رویارویی با آسیبهاشون، شاید اندازه ۲۰ درصد اون موقع حالم عوض بشه یا کمتر. مثلا اوایل مهر امسال پرونده بچههای خودم رو میخوندم و میدیدم فلانی پدرش زندانه، اون یکی پدرش اعتیاد داره و خودش دستفروشه، یکیشون بچه واقعی پدر و مادرش نیست و خودش این رو نمیدونه و...
با این حال واقعا کمتر از پارسال احساس ترس و تهدید داشتم. دیگه فکر نمیکردم مشکلات و مسائل بچهها قراره منو بخوره؛ انگار که پذیرفته بودمشون.
نمیخوام بگم مسائل دردآور برام عادی شده یا سنگدل شدم، ولی انگار آسیبپذیری و شکنندگیم در برابر این مسائل تا حدی کمتر شده. من اون موقع به یکی از اساتیدم هم گفته بودم که استاد من حتی موقع شنیدن مسائل مراجعین دشوار میترسم، چجوری قراره بتونم باهاشون کار کنم؟
الان فهمیدم که اون موقع خودم رو قاطی مسئله افراد (مراجع) میدونستم، فکر میکردم مشکل مراجع، مشکل منه. فکر میکردم مثلا اعتیاد مراجع میتونه به من آسیب بزنه. البته این فکرها بخاطر اضطراب بود وگرنه همون موقع هم میدونستم واقعا به من آسیبی نمیرسه ولی خب از لحاظ هیجانی قاطی میشدم چون مضطربتر بودم.
و خب مشاور/درمانگر چارهای نداره جز شکل دادن این پوستهای که شاید در ظاهر "بیتفاوتی و سخت شدن" بنظر بیاد ولی در واقع جدا کردن هیجانی خودش از مراجعانه. اگر این کار رو نکنه، اگر خودش با مسئله هر مراجع بخواد بهم بریزه و مضطرب بشه، خب نمیتونه کارش رو پیش ببره.
به قول استادم، کسایی که وارد این رشته میشن، میل به کمکرسانیشون بالاست. بخاطر همین خیلی مهمه که بتونیم خودمون رو کنترل کنیم تا زیادی درگیر نشیم، کمک زیادی از حد نکنیم و با مراجع و زندگیش قاطی نشیم.
پینوشت: شما همیشه میتونید به مدرسه و بچهها کمک کنید. اینجا ازش گفتم.
#Dropsof_psychology 🧠
👏7❤3👍2
توییتر فارسی
افراد قوی؛ شبها به تنهایی درد می کشند،روزها لبخند می زنند، به دوستانشان نصف ماجرا را می گویند و به والدین شان هیچ چیز نمی گویند تا نگرانشان نکنند.
اوکی، اینم یه جور سبک زندگیه و حتی خود من هم خیلی وقتها همینجوریام. ولی بیاید اسمش رو "قوی بودن" نذاریم. قوی بودن نشون ندادن ضعف، پنهان کردن رنج و ناراحتی و تنهایی درد کشیدن نیست. دقیقا همین نوع تعریف از قوی بودنه که باعث میشه تکیه کردن به دیگران و کمک گرفتن، به غلط بشه نشونه ضعف.
قوی بودن به نظر من شاید اینه که در عین جا نزدن، بپذیرم منم حق دارم گاهی ناراحت و خسته باشم و اشکالی نداره اگه این رو به دیگران نشون بدم. قوی بودن یعنی بپذیرم که قرار نیست همیشه قوی باشم.
به نظر شما قوی بودن یعنی چی؟
#Dropsof_psychology 🧠
قوی بودن به نظر من شاید اینه که در عین جا نزدن، بپذیرم منم حق دارم گاهی ناراحت و خسته باشم و اشکالی نداره اگه این رو به دیگران نشون بدم. قوی بودن یعنی بپذیرم که قرار نیست همیشه قوی باشم.
به نظر شما قوی بودن یعنی چی؟
#Dropsof_psychology 🧠
👍8❤3👏3