Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
یک روان‌شناس ✒️
یه جایی هم از فروید پرسیدن درمانگر نهایی بیمار کیست؟ و در جواب گفته عشق این کار را می‌کند.
اتفاقا امروز جلسه‌ای بودم که راجع به همین صحبت شد. راجع به اینکه خود رابطه‌ی درمانی درست، به تنهایی خاصیت شفابخشی داره. بخاطر اون ارتباط خوبه، اون امنیته، اون پذیرش نامشروطه.

راجرز خدابیامرز واقعا درست می‌گفته:
همراهی این سه شرط، یعنی
پذیرش نامشروط
همدلی
و اصالت و صداقت مشاور
واقعا می‌تونه شفابخش باشه.

من قبلا هم گفتم، این هم خوشایند و هم ناراحت‌کننده‌ست؛ اینکه این شرایط شفابخشه خیلی دلگرم‌کننده‌ست. اینش ناراحت‌کننده‌ست که اکثر افراد رابطه‌ای چنین پذیرا و امن رو، نه با خانواده، نه با والدین، نه با همسر، بلکه برای اولین بار در اتاق مشاوره تجربه می‌کنن؛ البته همین نشون میده که برقرار کردن این شرایط اصلا کار ساده‌ای نیست.
بخاطر همینه که جدای از تکنیک‌های درمان، صحبت با یک درمانگر با صحبت با یک دوست و آشنا فرق می‌کنه و با صرفا درد دل کردن یکی نیست.

پی‌نوشت: گویا در نهایت فروید و راجرز اونقدرها هم متفاوت نبودن🤭

#Dropsof_psychology 🧠
7👍1
یه آهنگی هست که با اینکه برای ۵۰ سال پیشه (دهه ۷۰ میلادی)، هروقت گوش می‌کنم احساس می‌کنم خواننده داره مستقیما با من و نسل من صحبت می‌کنه.

میگه:
"آروم باش بچه جون، بعنوان یه جوون خیلی جاه‌طلبی، کجا آتیش گرفته که اینجوری عجله داری بهش برسی؟
کارای زیادی برای انجام دادن داری ولی مگه یه روز همش چند ساعته؟
انقدر تو بدو بدوی رسیدن هستی که یادت رفته وایسی و از مسیر و از لحظه هم لذت ببری.
حتی یادت رفته به نیازهای خودت هم رسیدگی کنی. اشکالی نداره اگه هر از گاهی دو روز به خودت استراحت بدی و هیچ خبری هم ازت نشه.
این طبیعی و لازمه که ۱۰۰٪ از شرایطت راضی نباشی اما تو زیادی به خودت سخت می‌گیری، همیشه ایرادات خودت رو سریع می‌گیری ولی وقتی خوب عمل می‌کنی، نه؛ کارای خوبت رو به اندازه کافی نمی‌بینی."

خواننده گفته این ترانه رو بعنوان یک یادآوری نوشتم. یادآوری اینکه مجبور نیستی کل زندگی و دستاوردهای زندگیت رو داخل دوره ۲۰-۳۰ سالگیت جا بدی و سعی کنی تو همین بازه به همه چیز و همه جا برسی. پس با بقیه عمرت می‌خوای چیکار کنی؟

و بنظر من این همون چیزیه که نسل ما باید بیش از هر مسئله دیگه‌ای به خودش یادآوری کنه. استرس و عجله تو زندگی‌های ما از سن کم خیلی جاریه متاسفانه؛ استرس رسیدن، استرس عقب موندن، استرس دیر شدن. فضای مجازی هم که تشدیدش کرده.

وقتی این آهنگ رو گوش می‌کنم احساس می‌کنم داره بهم دلداری میده و میگه وایسا، یه نفس عمیق بکش... کارت درسته، لازم نیست انقدر به خودت فشار بیاری، تو کافی هستی✨️
گوش کردن بهش مثل یه بغل دلگرم‌کننده‌ می‌مونه🫂

پی‌نوشت: این‌ها در واقع حرف‌هایین که وقتی خواننده ۲۳ سالش بوده، پدرش در سفری به شهر وین بهش زده بوده. اسم آهنگ هم "وین"ئه؛ وین بعنوان شهری با مردم و زندگی‌هایی آروم و استعاره‌ای برای طوری که بهتره زندگی رو بگذرونیم در مقایسه با نیویورک، شهری شلوغ و پرهیاهو، بعنوان استعاره‌ای برای زندگی‌ای که جوون‌ها و نوجوون‌ها برای خودشون متصورن. عاشق آهنگ‌هاییم که پشتشون یه داستان واقعی هست.

🎶 [Vienna - Billy Joel]


#Dropsof_poetry 📜
8👍1👏1
همه راجع به اهمیت نقش مادری و حضور مادر در تربیت فرزندان زیاد شنیدیم. اما پدران چی؟
تا حالا به اهمیت نقش پدر در تربیت فرزند فکر کردید؟
یا این ذهنیت براتون شکل گرفته که همین که پدر پول دربیاره و امنیت مادی ایجاد کنه، کافیه؟
همین که به خورد و خوراک بچه‌ها برسه و در مواقع لزوم جذبه‌ای نشون بده، کافیه؟ یا نقش تربیتی پدر رو صرفا در وضع قوانین و امر و نهی کردن می‌دونید؟

پدرهای بنده خدا توی گفتمان عمومی پررنگ "ارزش و اهمیت مادر و نقش مادری"، گم شدن.
انگار خودشون هم قبول کردن که خب دیگه ما اونقدرا هم روی بچه تاثیرگذار نیستیم، تربیت رو می‌سپریم به مادر، ما دنبال تامین معاشیم.
من اصلا منکر اهمیت نقش مادر نیستم، فقط میگم این تنها مادر و نقش مادری نیست که انقدر مهم و تاثیرگذاره. اهمیت نقش پدر هم اگر بیشتر نباشه، کمتر نیست.

آیا می‌دونستید که ما تعامل با دیگران و با دنیای بیرون رو از طریق پدر کشف می‌کنیم؟
آیا می‌دونستید نوع نگاه فرد به زندگی و میزان مثبت یا منفی بودن این نگاه، خیلی به ارتباط فرد با پدرش برمی‌گرده؟
آیا می‌دونستید که پدر در واقع معرف دنیای بیرونه؟ و بخاطر همین افرادی که با دنیا و دیگران سر جنگ دارن، رابطه خوبی با پدرشون ندارن؟
آیا می‌دونستید بچه‌هایی که در کودکی تماس فیزیکی و بازی بیشتری با پدر داشته‌ان، هوش بالاتری دارن؟

احتمالا حالا دیگه می‌دونید که نقش پدر در اون نقش غارنشینی، یعنی تامین غذا و مسکن و مادیات، خلاصه نمیشه.
پدرهای عزیز و پدرهای آینده، نقش شما خیلی پررنگ‌تر و تاثیرگذارتر از چیزیه که در رسانه و عموم جامعه بهش پرداخته میشه. شما خیلی بیشتر از تصورتون و چیزهایی که احتمالا شنیدید، در سلامت روان بچه‌هاتون موثرید.
پدرهای عزیز، من متاسفم که در بطن جامعه شما بیشتر بعنوان نقشی تنش‌زا در نظر گرفته می‌شید و ازتون بیشتر انتظار سخت و خشن و تنبیهی بودن میره، و کمتر با تنش‌زدا و مهرورز بودن توصیف می‌شید.

اما می‌دونید؟ من عاشق صحنه‌های پدرانه‌ای هستم که هر از گاهی تو جامعه می‌بینم. وقتی پدری بچه کوچیکش رو روی تاب هل میده، وقتی پدری همگام با دوچرخه‌سواری پسرکوچولوش می‌دوئه، وقتی پدری دختر کوچولوش رو برای برداشتن اولین قدم‌هاش تشویق می‌کنه. اینا. اینا تصویر واقعی پدرانگیه بنظرم. نه اون رعب و تنبیهی بودنی که سعی دارن بهتون غالب کنن.

و یک نکته مهم؛
پدران عزیز، آقایون محترم
شما رو به مقدساتتون، لطفا لطفا بخاطر خودتون و عزیزانتون هم که شده حرف بزنید و همه چیزو تو خودتون نریزید. از سختی‌ها بگید، از مشکلات بگید، از هرچی که داره آزارتون میده بگید. باور کنید شما مجبور نیستید بار کل دنیا رو تنهایی به دوش بکشید. می‌دونم معمولا حال خودتون به اندازه خوب بودن حال اطرافیانتون براتون اهمیت نداره، اما باور کنید بخاطر همون اطرافیانتون هم که شده، لازمه که بیشتر به فکر خودتون باشید.
روزتون مبارک🌱

#Dropsof_psychology 🧠
👏84👍1
وقتی به تاریخچه‌ی نوشتنم نگاه می‌کنم، می‌بینم که از ۱۲ سالگی به بعد تقریبا همیشه در حال نوشتن برای خوانده شدن بوده‌ام و بسترهای مختلفی را برای این کار انتخاب کرده‌ام: کلاس انشا، وبلاگ‌نویسی، کپشن‌نویسی اینستاگرام...
گو این نیازیست که همیشه در من جوشیده است.
اما در این بین، برهه‌ای هست که تقریبا خالی از نوشتن است؛ زمانی که همان کپشن‌های بلند را هم دیگر ننوشتم.

نمی‌دانم به دلیل ناامنی‌های روانی دوران نوجوانی و اوایل جوانی بوده یا چه، اما ناگهان سر و کله صدایی در سرم پیدا شد که می‌گفت "اصلا چرا باید دیگران تو را بخوانند؟!"
"چرا فکر کرده‌ای زمان می‌گذارند و تو را می‌خوانند؟!"
صدا می‌گفت "اگر راست می‌گویی و خودِ نوشتن است که برایت مهم است، برای خودت بنویس. چرا باید توسط دیگران خوانده شوند؟"
صدا حتی می‌گفت "دیگران نمی‌خواهند تو را بخوانند"
"قضاوتت می‌کنند"
"نوشته‌هایت اهمیتی برای دیگران ندارد"
"واقعا که چه؟! این‌هایی که می‌خواهی بگویی چه اهمیتی دارد؟!"

اما پرتکرارترین گفته‌اش همان اولی بود: "اصلا چرا باید دیگران تو را بخوانند؟!" و از آنجایی که جوابی هم برایش پیدا نمی‌کردم، مدتی ننوشتم. البته جز گهگاهی (واقعا گهههگاهی) برای خودم.

بعد چه شد؟
بعد شروع کردم به مطالعه برای کنکور ارشد مشاوره و برای اولین بار با مباحث جذاب روانشناسی بصورت تخصصی روبرو شدم و کم‌کم داشتم پاسخ بسیاری از سوال‌های دیرینم را می‌گرفتم و همه این‌ها باعث شده بود که بخواهم آن‌ها را به دیگران هم بگویم، نمی‌خواستم این اطلاعات را فقط برای خودم نگه دارم. شوق داشتم برای انتقال کشفیات جدیدم. اگر اوایل کانال را نگاه کنید، خیلی کمتر از خودم گفته‌ام و خیلی بیشتر حالت انتقال اطلاعاتی و روانشناسی دارد (و کاملا مشخص است که در درس‌هایم غرق بوده‌ام :)) )
سپس شد آنچه شد! در همان بحبوحه مطالعه برای کنکور بودم و فشار اشتیاق و فشار اطلاعات جدید آنقدر زیاد شده بود که با وجود مخالفت‌های مصرانه آن صدای نامهربان و با تردید فراوان این کانال را تاسیس کرده و دوباره به آغوش نوشتن بازگشتم؛ یا به عبارتی، به اصل خود بازگشتم.

دیروز این کانال دو ساله شد. تمام این داستان‌ها را چیدم که این را بگویم.
دو سال از آن روز که پا از محدوده امن خود فراتر گذاشتم و دوباره اجازه دیده شدن و خوانده شدن را به خودم دادم، گذشت.
شاید زمانی دیگر گفتم که این کانال واقعا چه دستاوردهایی برایم داشته است و اینکه برایم چیزی بیش از صرفا نوشتن و تخلیه ذهن بوده و حتی خاصیت درمانی داشته است. اما الان می‌خواهم از شما تشکر کنم. از شمایی که همراهم هستید و باعث شده‌اید بالاخره باور کنم که "انگار واقعا دیگرانی هم هستند که مرا بخوانند" و بتوانم حدس‌هایی بزنم درمورد اینکه "اصلا چرا دیگران مرا می‌خوانند؟!"

مطمئنم که نمی‌دانید چقدر موجب رشد من شده‌اید و چقدر به پیله گشودن من کمک کرده‌اید.
ممنونم که مرا می‌خوانید🌱

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_birthday 🎊
14👍2👏1
Drops of Jupiter
آیا می‌دونستید نوع نگاه فرد به زندگی و میزان مثبت یا منفی بودن این نگاه، خیلی به ارتباط فرد با پدرش برمی‌گرده؟
برنامه اکنون که بیژن بیرنگ مهمون سروش صحت بود رو تماشا می‌کردم و اول دیدم بیژن بیرنگ چقدر با مهر و صمیمانه از پدرش تعریف می‌کنه. می‌گفت پدرش مهربون‌ترین آدمی بوده که تو زندگیش دیده.
می‌ریم جلوتر، سروش می‌گه که تو آثار بیژن بیرنگ همیشه یک مهر و محبتی در پس‌زمینه جاریه، حتی میون مشکلات، میون دلخوری‌ها.

با توجه به متن بالا که قبلا نوشته بودم، بنظرم این دید بیژن بیرنگ به زندگی، این مهر جاری در آثارش و این شخصیت ملایم خودش که می‌گه "کافیه دو نفر عاشق بهم برسن تا من اشک بریزم" و "مرد غلط می‌کنه اگه گریه نمی‌کنه"، می‌تونه خیلی متاثر از شخصیت ملایم و مهرورز پدرش باشه.

خوشحال شدم که یک نمونه زنده از این موضوع رو دیدم.

#Dropsof_psychology 🧠
11👍2😁1
روزمرگی‌های یک روان‌درمانگر
می‌گه بار‌ها و بارها خواستم برم پیش تراپیست. ولی پدر، برادرهام و اطرافیان، می‌گفتن «چیزی نیست»، عادت می‌کنی، فقط باید زمان بگذره. ولی هرچی گذشت همه‌چی بدتر شد.
وای واقعا وقتی آدما ناراحتن، بذارید ناراحت باشن، هیچ اشکالی نداره!
باور کنید آدما از غم و ناراحت بودن نمی‌میرن، اتفاقا از سرکوب کردنشه که می‌میرن (مرده متحرک).
هیچ فرقی هم نداره که دلیل ناراحتی طرف چیه و چقدر بنظر ما مهم یا بی‌اهمیته. فقط بذاریم ناراحت باشه و سوگواری کنه.

با گفتن "چیزی نیست"، "سخت نگیر"، "بزرگش نکن"، "با گریه چیزی درست نمی‌شه"، "اون که دیگه برنمی‌گرده"، "اینکه گریه نداره"، "خودتو اذیت نکن" و... فقط حالش رو بدتر می‌کنیم. می‌دونم فکر می‌کنیم داریم کمک می‌کنیما! اما اگه کلا هیچی نگیم خیلی مفیدتر از این حرفاست.

و می‌دونید چرا ما این حرف‌ها رو به کسی که ناراحته می‌زنیم؟ چون ما تحمل ناراحت بودن دیگران رو نداریم، ما از ناراحت بودن اطرافیانمون دچار اضطراب می‌شیم، پس سعی می‌کنیم هرچی سریع‌تر پسش بزنیم: ناراحت نباش، ناراحت نباش! سریعا به حالت عادی برگرد تا اضطراب من بخوابه.

#Dropsof_psychology 🧠
6👏4👍1
ببیند من این رو قبول دارم که روانشناس‌ها هم انسان‌های عادی هستن و حق دارن غمگین، عصبانی و افسرده باشن، گاهی واکنش‌های غیرمنطقی نشون بدن، دچار اضطراب باشن، خطا کنن و...

چیزی که قبول ندارم اینه که یک روانشناس کلا الگوهای ناسالمی داشته باشه، یعنی روند عادیِ بودنش، درخور یک روانشناس نباشه و با تکیه به "روانشناس‌ها هم آدم‌های عادی هستن" دیگه کلا مسئولیت تقویت الگوهای مثبت رو از سر خودش باز کنه.

آقا منظورم چیه:
یعنی اینکه روانشناسی ولی پختگی عاطفی نداری و اکثر مواقع واکنش‌های هیجانی نشون میدی؟
روانشناسی ولی دیگران رو قضاوت می‌کنی؟
روانشناسی ولی نگاه بالا به پایین داری؟
روانشناسی ولی به آدما برچسب می‌زنی؟
روانشناسی ولی نمی‌تونی همدلی کنی؟
روانشناسی ولی دیگران رو تحقیر و تمسخر می‌کنی؟
روانشناسی ولی نمی‌تونی دید بی‌طرفانه داشته باشی؟

ببینید هرکسی ممکنه گاهی در شرایطی خاص رفتارهای نادرستی نشون بده، حتی روانشناس‌ها، و این طبیعیه. مشکل اونجاست که این رفتارها همیشگی باشه؛ یعنی "الگوی رفتاری" باشه و وقتی روانشناس هم هستی واقعا ازت انتظار میره همچین الگوهای نادرستی رو نداشته باشی! اینجا دیگه نمی‌تونی بگی روانشناس‌ها هم آدم‌های عادی‌ان، نه عزیزم اینا دیگه پایه ملزومات روانشناس بودنه و وقتی ضروریات حرفه‌ات رو نداشته باشی نمی‌تونی درست کارت رو انجام بدی، حتی ممکنه ضرر هم بزنی. این دیگه "آدم عادی بودن" نیست، پایبند نبودن به بدیهیات حرفه‌اته، مثل جراحی که شاید علمش رو داشته باشه و بدونه چی درسته و چی غلط، اما چون در عمل تمرین نداشته، نمی‌تونه درست کارش رو انجام بده.

پی‌نوشت: اولین مخاطب این یادداشت خودم هستم.
پی‌نوشت‌تر: همچنان با تفکر "روانشناس‌ها باید عاری از هرگونه نقص و خطا باشن" مخالفم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍73👏1
Drops of Jupiter
《در ستایش معمولی بودن》
"مادرم همیشه می‌گفت که آدم‌های معمولی، خاص‌ترین آدم‌های دنیان. بخاطر همینه که خدا این همه ازشون آفریده." :))

[Series: The Office]

#Dropsof_movies 🎬
13👏2
روزمرگی‌های یک روان‌درمانگر
یک جمله‌ی کوتاه از تجربه‌ی زیسته‌ی خودت در مورد بزرگسالی، برام بنویس.
بزرگسالی اونجاست که می‌فهمی واقعا تو این دنیا تنهایی و دیگه نمی‌تونی منتظر بمونی بقیه دستت رو بگیرن و نجاتت بدن، بلکه خودت باید دست خودت رو بگیری و در حالی که هنوز عادت نداری خودت رو یک بزرگسال در نظر بگیری، باید واقعا یک "بزرگسال" باشی.
👍74
Drops of Jupiter
بزرگسالی اونجاست که می‌فهمی واقعا تو این دنیا تنهایی و دیگه نمی‌تونی منتظر بمونی بقیه دستت رو بگیرن و نجاتت بدن، بلکه خودت باید دست خودت رو بگیری و در حالی که هنوز عادت نداری خودت رو یک بزرگسال در نظر بگیری، باید واقعا یک "بزرگسال" باشی.
انتظار داشتم زمانی که بیشتر از همه احساس بزرگسال بودن می‌کنم، موقع کار با بچه‌ها باشه
ولی وقتی بهش فکر کردم دیدم نه! زمانیه که به یه بزرگسال مشاوره میدم (بزرگسال بزرگ‌تر از خودم)
یعنی زمانی که می‌بینم یک آدم بزرگسال، یک مادر، یک پدر منتظره ببینه من چی میگم و فکر می‌کنه من می‌تونم کمکش کنم، یهو می‌بینم که این آدم‌ها واقعا من رو یک "بزرگسال" می‌بینن، نه یک فرزند، نه نوه کوچیک فامیل، نه یک دانشجو؛ و می‌بینم که در یک رابطه کاملا بزرگسال-بزرگسال قرار گرفتم.
و این در حالیه که خودم هنوز گاهی یادم میره که الان دیگه یک بزرگسالم!

اینجاست که بزرگسالی وقتیه که نه تنها دیگه خودت باید دست خودت رو بگیری، بلکه می‌بینی گاهی این وسطا لازم میشه دست یه نفر دیگه رو هم بگیری!
شاید یه لحظه با خودت فکر کنی که آقا من دست خودم رو هم تازه گرفتم!
ولی بهترین جاش اونجاست که می‌بینی واقعا از پسش بر اومدی، تونستی هم دست خودت رو بگیری، هم دست دیگری رو.

در این لحظه‌هاست که بنظرم بزرگسالی شیرین میشه.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👍3👏1
یک روان‌شناس ✒️
فرزندی که برای پیوستن مطمئن نیست و مدتی را از گوشه‌ای تماشا می‌کند، این می‌تواند شکلی از اعتمادبه‌نفس باشد و ساختن اعتمادبه‌نفس لزوما به معنی پیوستن به یک گروه یا بلافاصله درگیر فعالیتی شدن نیست.
اعتمادبه‌نفس دانستن این است که کی آماده‌اید.»
ولی ما تا می‌بینیم یه بچه‌ای بلافاصله جوش نمی‌خوره، تعلل می‌کنه، مدتی از دور نگاه می‌کنه، دیرتر از مامانش جدا میشه، بلافاصله نمیره پیش بقیه بچه‌ها و بلافاصله به غریبه‌ها سلام نمی‌کنه چیکار می‌کنیم؟
آفرین، سریع بهش برچسب "خجالتی" بودن می‌زنیم.

در حالی که این بچه خجالتی نیست، فقط به زمان بیشتری نیاز داره تا از محیط احساس امنیت دریافت کنه. در واقع بچه با وارد نشدن به جایی یا ارتباط نگرفتن با کسی که هنوز نسبت بهش احساس امنیت نمی‌کنه، داره از خودش محافظت می‌کنه و این خوبه!
وقتی ما بهش اصرار می‌کنیم که "خجالت نکش، برو، برو" یا "بگو، بگو"، در واقع داریم بهش یاد می‌دیم که محافظت از خودت مهم نیست، بلکه جلب رضایت دیگران مهمه.

کاش منحصر به فرد بودن و تفاوت بچه‌ها رو به رسمیت بشناسیم واقعا🫠
این برچسب‌ها فقط باعث میشه که بچه واقعا در آینده تبدیل به یه آدم نامطمئن و کمرو بشه.

#Dropsof_psychology 🧠
👍6👏5
یکی از دلایل غمگین بودنمون نسبت به زندگی اینه که دنبال لذت تمام و کمال هستیم! در صورتی که زندگی هیچ وقت کامل سرشار از لذت خالص نمیشه! همیشه غم و شادی در هم آمیخته شدن!
یکی از دلایل شاد بودن یکسری از آدمها اینه که دنبال زندگی تماما لذت نیستن، چون میدونن این نگرش ناکامی و حس پوچی با خودش میاره! آدمهای راضی و شاد به لذت های کوچیک میچسبن و هرلحظه ای که فکر کنن بهشون حس خوب میده رو بهش بها میدن! و در لحظه های قشنگ و کوچیک بیشتر خودشون رو درگیر میکنن تا غم کل زندگی!
3👏3
امید در لب مرز
یکی از دلایل غمگین بودنمون نسبت به زندگی اینه که دنبال لذت تمام و کمال هستیم! در صورتی که زندگی هیچ وقت کامل سرشار از لذت خالص نمیشه! همیشه غم و شادی در هم آمیخته شدن! یکی از دلایل شاد بودن یکسری از آدمها اینه که دنبال زندگی تماما لذت نیستن، چون میدونن این…
"اگر بگوییم شاد بودن در دنیای امروز مطلب آزاردهنده‌ایست، شاید اشتباه نباشد. چون اصلا قرار نیست مردم شاد باشند. در این دنیا مردم فقط حق دارند آرزوی شاد بودن کنند. چون اگر غیر از این باشد، چطور می‌توان محصولاتی را به آن‌ها فروخت که به دردشان نمی‌خورند؟ بیش از هر چیزی، از مردم انتظار می‌رود در فضای مجازی وانمود کنند شادند تا به دیگران یادآوری شود تا چه اندازه نسبت به چنین افرادی زندگی کسالت‌بار و پرمشقتی دارند."

[پاسخ منفی است - فردریک بکمن]


پی‌نوشت: با این تفاسیر، اگر در چنین شرایطی احساس می‌کنید یک نارضایتی همیشگی و گسترده دارید، عجیب نیست. چون از همه طرف دارن این رو بهتون القا می‌کنن. چه جوری با این روند محیط و دنیای امروز مقابله‌ و مبارزه کنیم؟ با اهتمام و توجه به پیام بالایی 🫴🏻

#Dropsof_books 📚
👍8👏2
پسرک را دیدم که دم در دفتر مدیر نشسته بود. چند دقیقه پیش هم دم دفتر معاونین دیده بودمش.
حدس زدم که خبرهایی شده است؛ خبرهای انضباطی!
پسرک از بچه‌های خودم بود و مرا می‌شناخت.
رفتم کنارش نشستم، به رو نیاوردم که راجع به دلیل اینجا بودنش حدس‌هایی دارم.

پرسیدم: حالت خوبه؟
- بله.
- کاری داری که اینجا نشستی؟
- باید با آقای مدیر صحبت کنم (نپرسیدم چرا)
- آهان. من هم منتظر کسی‌ام (واقعا بودم)
*سکوت*
*نگاه به در و دیوار*
گفتم: الان کسی پیش آقای مدیره، اگه زنگ تفریح بیای فکر کنم سرش خلوت‌تر باشه ها (همچنان به رو نمی‌آورم که می‌دانم بچه مجبور شده اینجا باشد)

آقای ناظم هم پیدایش شد و از مدیر وقت گرفت که بعنوان نفر بعدی برود داخل
گفتم: بیا. الان آقای ناظم هم می‌خواد بره پیش مدیر. دوست داری مدیر مدرسه بشی که همه کارت داشته باشن؟
خندید و گفت: نه
- دوست داری چی کاره بشی؟
- دوست دارم بازیگر بشم.
- عه! منم یه مدت دوست داشتم بازیگر بشم. چه جور فیلمایی دوست داری بازی کنی؟
- هر فیلمی
- من دوست داشتم فیلمای خنده‌دار بازی کنم
*لبخند پسرک*

همینطور که آقای ناظم در انتظار نوبتش جلوی ما رژه می‌رفت، فکری به سرم زد.
پرسیدم: تاحالا معلمی داشتی که دوستش نداشته باشی؟
با لبخند خجالتی گفت: نه.
- من ولی چندتا معلم داشتم که دوستشون نداشتم. یکیشون هی سر کلاس داد می‌زد و بچه‌ها رو بیرون می‌کرد. منم یه بار بیرون کرد بعد رفتم دفتر. خیلی حس بدی بود، دوست داشتم گریه کنم.
- منم قبلا از کلاس بیرون شدم (خودافشایی خودجوش!)
- چه حسی داشتی وقتی از کلاس بیرون شدی؟
- حس خوب *با خنده*
با خنده گفتم: حس خوب؟! چرا؟ دوست نداشتی سر کلاس باشی؟
*سکوت*
- واقعا حس خوبی داشتی؟
- نه. حس بدی بود.
- حس بد یعنی ناراحت بودی؟ یا عصبانی؟
- ناراحت بودم.
- آهان. من هم ناراحت بودم، هم عصبانی. تازه کلی خجالت هم کشیدم.
- چند سالتون بود؟
- پونزده. فقط همون یه بارم نبود
*سکوت*

- الان بیشتر دوست داری همین جا بیرون باشی یا سر کلاس؟
- سر کلاس
- نمی‌تونی بری سر کلاس؟
- آقا معاون گفته باید برم پیش مدیر (از "باید با مدیر صحبت کنم" رسیدیم به "معاون منو فرستاده")

این اواسط نوبت آقای ناظم رسید و رفت داخل دفتر مدیر. متوجه شدم که وقتی رفت، پسرک نفسش را رها کرد و پس از آن کمی راحت‌تر صحبت کرد.

در ادامه پسرک خودش کم‌کم برایم توضیح داد که چرا آقا معاون دعوایش کرده و گفته برود پیش مدیر، که با دونفر از بچه‌ها دعوا کرده ولی فقط او مؤاخذه شده، که هر بار که می‌رود دفتر، آنجا دعوایش می‌کنند و آن هم حس بدی دارد.

در حینی که در ذهنم سناریو می‌چیدم و به آقا معاون و آقا ناظم و سایر آقاهای مدرسه می‌گفتم که باور کنید این کارها و دعوا کردن‌ها فایده‌ای ندارد و فقط ضرر است، آقای ناظم از دفتر مدیر آمد بیرون و بالاخره مدیر آزاد شد.
پسرک با کمی تعلل بلند شد که برود داخل.
گفتم: می‌خوای باهات بیام تو؟
سرش را به علامت "نه" تکان داد.
در دلم شجاعتش را تحسین کردم.
گفتم: باشه من اینجا می‌مونم تا برگردی.

#از_بچه‌ها 👦🏻
10👏1
Drops of Jupiter
پسرک را دیدم که دم در دفتر مدیر نشسته بود. چند دقیقه پیش هم دم دفتر معاونین دیده بودمش. حدس زدم که خبرهایی شده است؛ خبرهای انضباطی! پسرک از بچه‌های خودم بود و مرا می‌شناخت. رفتم کنارش نشستم، به رو نیاوردم که راجع به دلیل اینجا بودنش حدس‌هایی دارم. پرسیدم:…
کل این داستان را تعریف کردم که بدانید چه بساطی دارم.
با هر جمله‌ای که به بچه‌ها می‌گویم پشتش کلی با خودم کلنجار می‌روم که بگویم؟ نگویم؟
اینکه چطور با بچه ارتباط بگیرم که مستقیما به مسئله‌اش اشاره نکنم؟ چطور باشم که خودش کم‌کم برایم از خودش بگوید و مسئله را تعریف کند؟ چطور باشم تا من را جدا از معلمین و معاونین بداند؟
و این وسط‌ها هم دنبال داستان‌هایی از خودم می‌گردم که برایشان تعریف کنم تا برایشان "واقعی"تر شوم و ببینند که من هم نقص دارم، من هم اشتباهاتی کرده‌ام، من هم سرزنش می‌شده‌ام، من هم مثل آن‌ها فوتبال بازی می‌کرده‌ام و زمانی دوست می‌داشتم بازیگر شوم، که من هم خیلی با خودشان متفاوت نیستم، تا احساس امنیت کنند.

در نهایت اینکه من خودم با هر جمله در ارتباط با این بچه‌ها تازه دارم قدم‌قدم کارم را یاد می‌گیرم اما آن‌ها این را نمی‌دانند.

#از_بچه‌ها 👦🏻
12
قدیما اضطراب بخاطر بی‌خبری بود، الان بخاطر زیادی خبر داشتن!
قدیما مثلا یه عزیزی می‌رفت سفر، جنگ، خارج و... و دیر به دیر می‌شد ازش خبر گرفت و ممکن بود نگرانش بشن. الان ولی ما بی‌خودی از همه چیز و همه کس خبر داریم.

مثلا همه جا پخش میشه که سال نمیدونم چند ممکنه به احتمال نمیدونم چند درصد، یه انفجار تو زمین رخ بده!
خب الان که چی؟ انتظار داری من با این خبر چیکار کنم؟ چیکار می‌تونم بکنم اصلا؟ برم پناهگاه بسازم؟ برم زمین رو بکنم برم توش؟
الان این خبر چی داره جز القای اضطراب؟

ما الان به فاصله چند دقیقه باخبر میشیم که فلان جای زمین سیل اومده، آتش‌سوزی شده، فلان آدم به فلان دلیل عجیب مرده، فلان قتل رخ داده، فلان دزدی انجام شده و فلان فلان فلان خبر بد.
خب ما کاری می‌تونیم برای این اتفاقات بکنیم؟ نه.
پس اصلا بدونیم که چی؟
بدونیم که ذهنمون این اتفاقات بد رو تعمیم بده و بگه "دنیا کلا جای ناامنیست" و در نتیجه مضطرب بشیم؟ اونم یه اضطراب واقعا غیرمفید اما مستمر که انگار دائم تو پس‌زمینه ذهنمون هست؛ احساس ناامنی، احساس تنش.

حالا اضطراب فقطم بخاطر خبرهای بد نیست؛ کلا زیادی مطلع بودن اضطراب و تنش میاره.
حتی اگه این باشه که من بدونم n تا آدم مختلف هرروز تو زندگیشون چی می‌گذره، هرکدومشون چه اتفاق بد (یا حتی خوبی!) رو داره تجربه می‌کنه، هرکدوم چه مشکلی براش پیش اومده و...
فرقی هم نمی‌کنه این آدما آشناهام باشن یا فلان بلاگری که تاحالا ندیدمش.

این‌ها همه اطلاعات اضافی و غیرمفید هستن که ذهن ما رو پر می‌کنن، ما برای گرفتن این اطلاعات انرژی روانی صرف می‌کنیم بخاطر همین این همه خبر داشتن ما رو از لحاظ روانی خسته می‌کنه؛ حتی اگه خبرهای بدی نباشن.
تازه من وارد این بحث نشدم که جدای از خستگی روانی، با این خبر داشتن‌ها ما ناخواسته وارد بازی مقایسه باطن زندگی خودمون با ظاهر زندگی دیگران هم می‌شیم و بعد می‌رسیم به نارضایتی و احساس ناکافی بودن و...!

خب ما این ظرفیت روانی رو می‌تونیم روزانه خرج مسائل خیلی مفیدتر و مهم‌تری بکنیم، چرا بذاریمش پای مطلع شدن از چیزهایی که کوچکترین تاثیری توی زندگی ما نمیذارن؟

پی‌نوشت: ذهنمون نه فقط خبرهای بد رو، بلکه خبرهای خوب رو هم تعمیم میده و میگه عه همه خوشحالن جز من! همه موفقن جز من! در حالی که نه تعمیم کاملا ناامن بودن دنیا درسته، نه تعمیم خوشحال و موفق بودن همه.
پی‌نوشت‌تر: دو ساله که خیلی خیلی کم و موردی پیش میاد برم اینستا و آخ که هروقت می‌فهمم که از فلان ترند اینستا خبر ندارم، چقدر خوشحال میشم.

#Dropsof_psychology 🧠
8👍1🔥1
استاد امروز گفت سوال‌هایی که ما از مراجع می‌پرسیم، مراجع را به فکر خودش می‌اندازد و او را با خودش مواجه می‌کند.
استاد سپس سوالی پرسید که مرا با خودم مواجه کرد: اگر دیگران را در نظر نگیریم، چه کارهایی هست که برای خود خودت انجام می‌دهی؟

صادقانه بگویم؟ کارهای کمی هستند.
موسیقی گوش می‌دهم، گاهی کتاب می‌خوانم، یکی در میان و نامنظم شاید سریالی ببینم و... و دیگر چه؟ دیگر هیچ!
اگر دیگران نباشند، همین نوشتنم هم ترک می‌شود. حتی نوشتنم هم، گرچه برایم لذتبخش است، اما برای خود خودم نیست.

قبل‌ترها هم اوضاع خیلی بهتر از این نبود اما حداقل گاهی گلدوزی‌ای می‌کردم، آوایی می‌نواختم، آوازی می‌خواندم، پیاده‌روی‌ای می‌کردم و بیشتر داستان می‌خواندم. حالا مدتیست که تمام این‌ها تقریبا ترک شده.

می‌دانید چرا؟ چون در هنگام سختی و فشار برنامه‌ها، دیواری کوتاه‌تر از همین فراغت‌های محدودم پیدا نمی‌کنم. اولین چیزی که در این مواقع قربانی می‌شود، همین زمان‌ها و فعالیت‌های محدود مخصوص به خودم است.

من در راه انجام وظایف و برآوردن انتظاراتی که از من می‌رود، به شدت پتانسیل رها کردن همه چیزهای دیگر را دارم. به شدت می‌توانم تک‌بعدی و تبدیل به موجودی شوم که گویی هیچ‌گاه تفریح کردن نمی‌شناخته، تا فقط فلان وظیفه‌ام به نحو احسن انجام شود و تابحال بارها این کار را کرده‌ام.
البته با این وجود باز یک بنده خدای از همه جا بی‌خبری پیدا می‌شود که بگوید چرا آنطور که باید به وظیفه‌ات عمل نمی‌کنی؟ بعد تو می‌مانی که مگر دیگر چقدر باید از خودم بزنم تا راضی شوی؟ که داستان آن باشد برای وقتی دیگر.

خود طفلکی‌ام انقدر یک گوشه برای خودش افتاده که وقتی چند شب متوالی فقط چند دقیقه داستان می‌خوانم و آن زمان کوتاه را در روز به او اختصاص می‌دهم، چنان راضی و خوشحال است که بیا و ببین.
البته تا زمانی که دوباره مسئولیت تازه‌ای پیش نیاید. در آن صورت همان چند دقیقه را هم از خودم می‌گیرم. مثل بچه‌ای که در فصل مدرسه بساط گِیمش را جمع می‌کنند یا کلاس ورزشش را کنسل می‌کنند چون که دیگر فقط درس، درس، درس.

متاسفانه هیچوقت برای خودم به فراغت و تفریح به چشم یک الزام و چیزی که حتما باید وجود داشته باشد و نبودنش ضرر است، نگاه نکرده‌ام (در حالی که واقعا یک الزام است و همه این‌ها)، بلکه به چشم یک فعالیت جانبی، یک آپشن اضافی، یک چیزی که "اگر شد، باشد و اگر نشد هم نشد" نگاهش کرده‌ام و این بد است.

می‌دانید چه شد؟
الان که همه این‌ها را نوشتم به ذهنم رسید که شاید باید هدف و تصمیم سال جدید را همین انتخاب کنم: در نظر گرفتن زمان‌ها و فعالیت‌هایی برای خود خودم، به‌گونه‌ای که به اندازه وظایفم برایم اولویت داشته باشند و حذف‌ناشدنی باشند.

شاید لازم بود ۱۲ ساعت پیش در کلاس، در حالی که انگشتر آغوشم را به دست داشتم (چون چیزیست این روزها به آن نیاز داشته‌ام)، استاد آن سوال را بپرسد تا در ساعت ۲-۳ بعد از نیمه شب، در حال گوش دادن به موسیقی بی‌کلام، در سردترین شب سال تا به اینجا، مشغول نوشتن این متن بشوم و خواب‌آلودگی فردا صبح را به جان بخرم فقط برای اینکه به همین تصمیم برسم.

حالا که بود که می‌گفت
"Nothing good happens after 2 A.M." ? :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9👍2👏1
یکی از چیزهای مثبتی که من از رشته مشاوره دریافت کردم و بابتش از این رشته و اساتیدم ممنونم، یک دید ساده‌نگرانه مثبته.
ساده‌نگرانه نه به معنی کوچیک و کم‌اهمیت جلوه دادن مسئله مراجع (یا مسائل زندگی خودم)، بلکه به این معنی که اونقدرا هم که از ظاهر قضیه بنظر میاد، اوضاع خراب نیست.

من قبلا تو زندگی شخصیم هم کلا یه دید فاجعه‌انگارانه داشتم (خطای شناختی فاجعه‌سازی) و به اصطلاح از کاه، کوه می‌ساختم و با یه مشکل ساده فکر می‌کردم دیگه همه چی رفته رو هوا.
بعد خب با همچین دیدی، با مشکلات و مسائل مراجعین هم فاجعه‌سازی می‌کردم. مثلا فکر می‌کردم اگه مراجع خیانت داشتم چییی؟! اگر مراجع معتاد داشتم چییی؟! اگر بچه با فلان مشکل داشتم چطووور؟ خشونت خانگی رو کجای دلم بذارمم؟! وا مصیبتا! این مسائل برای من زیادی سنگین و تاریکن! حالا چه کنم؟!

ولی خب الان فهمیدم که انگار واقعا هیچی به اون حدی که من تصور می‌کردم فاجعه نیست و انگار اکثر مسائل واقعا قابل حل هستن یا حداقل میشه برای حل کردنشون تلاش کرد (منظورم هم تو زندگی شخصیه و هم درمورد مراجعین).
الان دیگه بنظرم خیانت لزوما پایان رابطه نیست، الان دیگه اعتیاد و افراد درگیر اعتیاد در نظرم ترسناک نیستن، الان میدونم مشکلات بچه‌ها از خودشون نیست بلکه از خانواده‌ست. در کل دیدم به مسائل خیلی عادی‌تر شده؛ نه اون فاجعه‌ای که قبلا می‌دیدم و ترس به جونم می‌انداخت.

الان میدونم اعتیاد نشونه نیاز به برقراری پیونده و فرد درگیر اعتیاد در واقع پیوند کارآمدی با اطرافیانش پیدا نکرده که با مواد پیوند برقرار کرده.
الان میدونم که خیانت (مثل هر مسئله دیگه‌ای در رابطه) یک مسئله دوطرفه‌ست و هر دو طرف رابطه در اون نقش دارن و میدونم که رابطه بعد از خیانت باز هم امکان ترمیم داره. الان میدونم که خشونت نشونه نابرابری قدرت در رابطه‌ست و حتی خشونت هم غیرقابل حل و لزوما به معنی پایان رابطه نیست (بسته به حدش). و کلا همه این نشونه‌های ترسناکی که ما در ظاهر می‌بینیم (خشونت، خیانت، اعتیاد، میل به خودکشی و...) فقط یه پوشش هستن برای مسئله اصلی که زیرشون وجود داره.

خلاصه این دید "فلان مسئله = پایان دنیا" خیلی در من کمتر شده و این دید جدید خیلی اضطرابم رو نسبت به حرفه‌ام کمتر کرده و این رو واقعا مدیون استاد عزیزم، رویکرد سیستمی و نگاه مثبت‌نگرانه و ضد آسیب‌شناسی رشته مشاوره هستم

#Dropsof_psychology 🧠
👏8👍21
نمی‌فهمم چرا وقتی من نشستم و دارم با بچه‌ای حرف می‌زنم، هرکی رد میشه خودش رو موظف میدونه یه چیزی بگه.

"عه‌عه خانم فلانی این بچه همش دفتره ها"، "این بچه خوبیه ها فقط شیطونه!"، "عه این بچه خجالتیه"، "عه عه فلانی باز چی کار کردی *خنده*"، "عه‌عه فلانی چرا اینجوری می‌کنی"، "خانم، این بچه وضع املاش اینه، همش غلط غلوط"، "فلانی خیلی پسر خوبی <شده>" (بابا قبلشم پسر خوبی بود😭)

ای بابا خودم میدونم!
خودم میدونم "بچه خوبیه هااا" معلومه که بچه خوبیه، همه بچه‌ها، بچه‌های خوبی‌ان!
خودم میدونم زیاد میره دفتر، وای خب چرا شرمنده‌اش می‌کنید🤦🏻‍♀️
شاید نمیدونن اگه عیب کسی رو جلوش بگی شرمنده میشه؟ یا فکر می‌کنن بچه‌ها با بقیه آدما فرق می‌کنن؟
من با هزار زحمت نشستم یه جوری با بچه حرف می‌زنم که اینطور بهش القا نشه که تو مشکلی داری، یه جوری باهاش حرف بزنم که از اینکه مثلا دم دفتره جلوی من خجالت نکشه، بعد یهو یکی رد میشه دقیقا همون چیزایی رو میگه که نمی‌خواستم بگم :|
در این لحظات واقعا نزدیک میشم به اینکه اون روم بیاد بالا، کنترل می‌کنم خودمو🌚🔪

و همه اینا رو در حالی میگن که خود بچه همونجاست.
بعضی وقتا دقیقا میگن که بچه خودشم بشنوه ولی بعضی وقتا فکر می‌کنن بچه‌ها چشم و گوش ندارن و وقتی جلوی خودشون پیش کس دیگه گله می‌کنن، بچه نمی‌شنوه :|
فکر می‌کنن بچه‌ها حواسشون نیست درحالیکه بچه‌ها خیلی هم بیشتر از من و شما حواسشون به همه چی هست!

حالا من میدونم قصدشون خیره ها، گاهی افراد یه چیزی میگن که به خیال خودشون کمکی کرده باشن، گاهی هم شاید یه چیزی میگن که یه چيزی گفته باشن، گاهی هم میگن چون فکر می‌کنن من خبر ندارم و لازمه بدونم که بتونم به بچه کمک کنم ولی خب هرچی می‌گید حداقل وقتی بگید که خود بچه نیست اونجا🫠

واقعا این خیلی مسئله مهمیه ها، مامان و باباها هم باید حواسشون باشه نه خودشون جلوی بچه بد بچه‌شون رو به کسی بگن نه بذارن کسی جلوی دیگران بگه. مگه ما ایراد کس دیگه‌ای رو صاف صاف جلو همه میگیم؟ پس چرا برای بچه‌ها رو می‌گیم؟ بچه‌ها آدم نیستن؟ یا عزت نفس ندارن؟ یا مهم نیست اگه تحقیر بشن؟ یا نمی‌شنون؟ یا چی؟
یه لحظه خودمون رو بذاریم جای اون بچه، اگه کسی اشتباه و عیب ما رو جلوی دیگران بگه، چه حسی بهمون دست میده؟

واقعا اگه گاهی ما بزرگا بچه‌ها رو رها کنیم خیلی از مسائلشون حل میشه🫠
والا که بچه‌ها مشکلاتشون از خودشون نیست، هیچ بچه‌ای هم بد نیست (من حتی میگم هیچ آدمی ذاتا بد نیست!). فقط لازمه ما یکم حالت قضاوتگرانه خودمون رو کم کنیم و فکر کنیم چرا این بچه داره این رفتار نامناسب رو نشون میده؟
که توضیحاتش بمونه برای یه یادداشت دیگه، این بار می‌خواستم صرفا غر بزنم، با تشکر🥸

#Dropsof_psychology 🧠
#از_بچه‌ها 👦🏻
12👍3👏2