Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
آن شب، دلم گرفته بود.
بالاخره روزی را گذرانده بودم که مدتها حسرتش را داشتم.
روزی بدون دغدغه و مسئولیت خاصی.
کتاب خوانده بودم، ۳ قسمت از ۳ سریال مختلف دیده بودم، بُردگِیم بازی کرده بودم.
اما از عصر به بعد دلم گرفته بود.
نمی‌خواستم باز هم سریال ببینم.
یک دفعه دوای درد زمان‌های دلتنگی و گرفتگی‌ام به خاطرم آمد.
سهراب، سهراب عزیز!

"هنوز در سفرم" را باز کردم و خواندم:
"به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد، روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم."
و لطافت قلمش روحم را نوازش داد.

خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من ونگوگ را دوست داشته،
خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من حسرت پرواز داشته.
پس بی‌جهت نبوده است که همیشه نزدیکی خاصی با روح سهراب احساس می‌کردم؛ انگار که روحمان کم و بیش از یک جنس باشد.

خواندن سهراب مثل نشستن در دل طبیعت و لمس نسیم بهاری است.
سهراب را خواندم و حالم خوب شد؛ مثل همیشه ♡

زادروزت مبارک سهراب؛ اگر بودی، امروز ۹۶ ساله می‌شدی.

[هنوز در سفرم - سهراب سپهری]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9👍2
اگر می‌خوایم فرزندمون (کودک و نوجوان) تحت تاثیر منفی افراد خارج از خانواده اعم از فامیل، دوستان، بچه‌های مدرسه، غریبه تو خیابون، فلان سلبریتی و... قرار نگیره، چیکار باید بکنیم؟

محدودش کنیم؟ نه.
ارتباطش رو با اطرافیان قطع کنیم؟ نه.
نذاریمش مهدکودک؟ نه.
در همه کارها و روابطش سرکشی کنیم؟ نه.
تهدیدش کنیم؟ نه.

فقط یک کار لازمه انجام بدیم:
ارتباطمون رو باهاش قوی کنیم.

وقتی ارتباط درون خانوادگی محکم و قوی باشه، وقتی اعضا حامی و با هم صمیمی باشن، وقتی فرزند، والدینش رو امن بدونه، تاثیر شما روی فرزند خیلی بیشتر از تاثیر افراد خارج از خانواده خواهد بود.

در این صورت فرزندتون به حرف شما بیشتر بها خواهد داد تا به حرف دوستش یا هرکس دیگری.
فرزندتون فلان رفتار ناسالم مثلا عموش رو تقلید نخواهد کرد، بلکه از رفتار شما تقلید خواهد کرد.
فرزندتون تحت تاثیر جو غالب محیط (مثلا جامعه، مدرسه و...) قرار نخواهد گرفت.
یا حتی اگرم قرار بگیره، اگر باهاش صحبت کنید و هدایتش کنید خیلی راحت‌تر می‌پذیره تا بچه‌ای که نسبت به خانواده و والدینش گارد داره.

پس چی شد؟
روابط درون خانوادگی رو با فرزندتون تقویت کنید؛ یعنی رابطه پدر-فرزند، مادر-فرزند و حتی فرزندان با همدیگه.
یک مهارت کلیدی که باعث تقویت رابطه مخصوصا رابطه با نوجوان میشه چیه؟ همدلی و گوش دادن.
حتما این دوتا مهارت رو یاد بگیرید (بله، یادگرفتنی‌ان، ذاتی نیستن؛ پس اگر بلد نیستید، نگران نباشید، برید یاد بگیرید).

#Dropsof_psychology 🧠
👍134
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه.
چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟

به گفته خودش:
"ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد غیرقابل کنترل، چه دلیلی برای ترس داشتیم؟"
چی میشه که این دنیایی که توش ترس و از دست دادن‌ ها و درد کشیدن های فراوان هست رو ترجیح میده؟

همونطور که وجودنگرها میگن، وجود مرگ باعث میشه ما قدر داشته‌هامون رو بدونیم. مرگ می‌تونه صرفا تموم شدن باشه، می‌تونه از دست دادن باشه. وقتی به این آگاهی برسی که یک روز پاهات به خوبی الان راه نخواهند رفت، قدرشون رو بیشتر خواهی دونست و از راه رفتنت لذت خواهی برد. وقتی به این آگاه باشی که غذای خوشمزه‌ای که جلوته به زودی تموم خواهد شد، از خوردنش لذت بیشتری می‌بری.
اگه اون غذا دائمی بود، اگه ما موجوداتی بی‌نیاز بودیم، اگه همه چیز همیشه برامون فراهم بود، اگه هیچوقت از دست دادن و تموم شدن رو نمی‌چشیدیم، آیا زندگی خیلی کسل‌کننده نمی‌شد؟ آیا همه چیز برامون عادی نمی‌شد؟

سهراب هم وقتی که می‌گه:
"مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان"،
منظورش همینه. به محض شروع کردن به خوردن انگور، می‌دونیم که قراره تموم بشه یا اینکه قراره ازش سیر بشیم. انگار که هر لذتی، با مرگ همراهه:
"و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است"

درد کشیدن چی؟ اون چرا باید باشه؟
تایلر تو یکی از آهنگ‌هاش می‌گه:
"گاهی باید درد بکشی تا بفهمی که زنده‌ای و روح داری"
یا بازم سهراب که می‌گه:
"گاه زخمی که به پا داشته‌ام، زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است"

خلاصه که "و نترسیم از مرگ"، عزیزان؛ و نترسیم از مرگ.
چیزی که وجودنگرها هم می‌خوان بهمون بگن، همینه. این نترسیدن و پذیرش مرگ و فانی بودنه که ما رو به این مرحله در بینش می‌رسونه:

اینکه هرگز دوباره باز نمی‌گردد،
این است آنچه زندگی را چنین شیرین می‌کند
- امیلی دیکنسون

[انسان‌ها - مت هیگ]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
👍2
Drops of Jupiter
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه. چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟ به گفته خودش: "ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد…
"او انسان بود. می‌دانست شوهرش یک روز می‌میرد؛ با این حال، هنوز جسارت می‌کرد دوستش داشته باشد. این چیز شگفت‌انگیزی بود."
[انسان‌ها - مت هیگ]

بله دوستان، دوست داشتن جسارت لازم داره چون هرچقدر چیزی/کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، موقع از دست دادنش درد بیشتری می‌کشی.
و وقتی دلت برای چیزی/کسی که قبلا داشتیش خیلی تنگ میشه، یعنی خیلی دوستش داشتی.
انگار که ما با "دوست داشتن"، همزمان دردش رو هم به جون می‌خریم و این عملی شجاعانه‌ست.

به همین خاطر، همه شماهایی که جرئت می‌کنید چیزها و اشخاصی رو دوست داشته باشید، بنظرم باعث افتخار و قابل احترامید ✨️

#Dropsof_books 📚
9👍2🕊2
من یه ذهنیت مخربی نسبت به خودم دارم و اون اینه که "ظرفیت تحمل تو برای سختی‌ها پایینه"
هی به خودم میگم که تو تاب و توان کافی نداری، در برابر سختی‌ها زود کم میاری، یه ذره بهت از چند جهت فشار بیاد، احساس سختی می‌کنی.
درصورتیکه اولا احساس فشار کردن در چنین شرایطی کاملا طبیعیه و دوما من بارها از پس شرایط سخت بر اومدم و این شرایطی هم که ازش میگم احتمالا در واقع "یه ذره" فشار نیست و بیشتره اما اون سرزنشگر درون من اینطور بهم القا می‌کنه که "یه ذره"ست و خودتو لوس نکن.

اما من چیکار می‌کنم؟ خودم رو با بقیه مقایسه می‌کنم و میگم ببین فلانی شرایطش از تو خیلی سخت‌تره، تو در همین شرایط خودتم می‌خوای کم بیاری؟!
درحالیکه کی واقعا می‌تونه بگه که شرایط من سخت‌تره یا فلانی؟ و اصلا چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که من بهرحال در شرایط فعلی احساس سختی و فشار می‌کنم، به بقیه چیکار دارم؟
اما اون خود ایده‌آل‌گرای درونم انگار می‌خواد بهم القا کنه که نه! نباید احساس سختی کنی! باید مقاوم باشی! به اینا میگی سختی؟! اینا که چیزی نیست!
و حدس می‌زنم حتی اگه در سخت‌ترین شرایط ممکن هم قرار بگیرم این صدائه بازم می‌خواد بگه "این که چیزی نیست!"

خلاصه این صدائه، ذهنیت مخربه، خودِ سرزنشگره، ایده‌آل‌طلبه تو ذهنم مثل کسیه که با چماق وایساده بالا سرم و انگار مهم نیست من در چه شرایطی هستم و چقدر واقعا اوضاع خرابه، بهرحال منتظر بهانه‌ست که بزنه تو سرم و بگه "دیدی گفتم ظرفیتت پایینه!"
خب زهرمار 😐

قبلا اینجا راجع به همین دوست ناعزیز درونم گفته بودم.

اما در نهایت که بنظرم لیاقت یک بغل از طرف خودم رو دارم، و اینکه به خودم بگم صدای واقعی درون تو اون یاروی مسخره بی‌منطق نیست؛ صدای واقعیت منم که دارم بهت میگم که تلاش‌هات رو می‌بینم و ازت قدردانم که این مدت انقدر رشد داشتی و تو هم مثل هر کس دیگه‌ای حق داری احساس سختی کنی و این مایه شرمساری نیست🫂

نکته جالب اینجاست که همین پریروز خیلی اتفاقی یه کتاب گرفتم با موضوع خودشفقتی؛ زیبا نیست؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
👏7👍32
Drops of Jupiter
Photo
این هفته به مناسبت هفته سلامت روان، هرروز داخل دانشگاه از طرف مرکز مشاوره دانشگاه غرفه داشتیم و منم تو اون غرفه‌ها مسئولیت داشتم. غرفه‌ها پر از فعالیت و بازی‌های مختلف بود که دانشجوها رو درگیر می‌کرد.

دیدن این پویایی و ارتباط گرفتن دانشجوها باهامون، ارتباط گرفتن با دانشجوهای دانشکده‌های دیگه که در حالت عادی نمی‌بینمشون، اینکه براشون توضیح می‌دادم که باید چی‌کار کنن و با ذوق انجامش می‌دادن، خندیدناشون موقع بازی کردن، صدای پسری که تو ماروپله انسانی داد می‌زد "حاجیی سه ترم مشروط شدمم" (از گزینه‌های بازی بود😂)، اینکه بچه‌ها اول خودشون میومدن تجربه می‌کردن و بار دوم می‌رفتن دوستاشونو می‌آوردن و خودشون براشون توضیح می‌دادن که چه خبره و چیکار کنن تا جایزه بگیرن،
همه اینا بهم انرژی می‌داد. یعنی اگر مثل بازی‌های کامپیوتری یه استوانه انرژی بالای سرم بود، می‌شد دید که ذره ذره داره پر میشه.

و اون طرف محوطه، روبرومون، که غرفه‌های تربیت‌بدنی گذاشته بودن و دانشجوها تو زمان استراحتشون جمع می‌شدن و دارت، فوتبال‌دستی، فوتبال، والیبال و فریزبی بازی می‌کردن خیلی خیلی این یک هفته فضای بانشاط و پویایی تو دانشگاه درست کرده بود و من برای اولین بار احساس کردم این یه فضای دانشجویی کامل و ایده‌آله و هی می‌گفتم کاش این امکانات و شرایط همیشه برقرار بود؛ من حاضر بودم فقط بشینم نگاهشون کنم🥹

من تو غرفه از دانشجوها می‌خواستم که تجربه و حس و حال روزای اول دانشجوییشون رو بنویسن
و از پسر ترکی که نوشته بود روزای اول، فهمیدن صحبت‌ها سر کلاس سختش بوده چون نمی‌دونسته تدریس به زبان فارسی انجام میشه :))
دختر افغانستانی که نوشته بود به خودم قول دادم زمانی به کشورم برمی‌‌گردم که تبدیل به یه آدم موفق شده باشم
آقای دانشجوی عراقی که از مهمون‌نوازی ایرانی‌ها تشکر کرده بود
دخترایی که روز اول اشتباهی رفته بودن سلف پسرا و دستشویی کارکنان :))
پسری که از فضای دانشکده خودش که خارج از پردیس مرکزی بود، ناراحت بود
نو ورودی‌هایی که می‌گفتن امروز روز اولمه! و من ذوق می‌کردم و بهشون تبریک می‌گفتم
تا کسایی که تجربه روزهای اولشون حس تنهایی و دلتنگی برای خونه بود و حتی اونایی که تجربه روزهای اولشون کلاس‌های مجازی بود،
داستان همه‌شون رو شنیدم و خوندم و به گیره‌های رنگی وصل کردم.

می‌خوام بگم که من چند وقتیه که در کمال تعجب فهمیدم واقعا ارتباط برقرار کردن با آدما رو دوست دارم و ازش انرژی می‌گیرم و اگر منو بشناسید، متوجه می‌شید شنیدن این حرف از من چقدر عجیبه😅
در عین حال به این فکر می‌کنم که چقدر بده که ممکنه تا آخر عمرم بعضی ابعاد شخصیتم رو کشف نکنم یا ممکنه کاری وجود داشته باشه که بهش علاقمندم اما ازش خبر ندارم چون هیچوقت تجربه‌اش نکردم.
پس چی‌کار می‌کنم؟ سعی می‌کنم تا حد امکان خودم رو در معرض تجربه قرار بدم✨️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
12👏1
چند وقت پیش یه نفر ازم پرسید که چرا آمار طلاق نسبت به قبل انقدر بالا رفته؟
گفتم بیام جوابم رو اینجا هم بگم.
خلاصه چیزایی که من این مدت از اساتید و کلاس‌هام فهمیدم، بعلاوه نظر خودم، ایناست:

در دسترس‌تر شدن طلاق:
بعلت رواج حق طلاق، طلاق گرفتن راحت‌تر شده. تا وقتی حق طلاق فقط دست آقایون بود، خیلی‌ها بخاطر مهریه هم که شده طلاق نمی‌دادن. اما الان خانم‌هایی که حق طلاق دارن راحت‌تر برای طلاق اقدام می‌کنن.

رواج فرهنگ فردگرایی:
بنظر می‌رسه که این روزا افراد بیشتر بدنبال منافع شخصی هستن تا منافع جمع و خانواده. محتوای فضای مجازی هم مدتیه خیلی روی اینکه "نفر اول زندگی خودت باش"، "هرکی بهت چپ نگاه کرد رو حذف کن" و همچین چیزایی تمرکز کرده. نتیجه این محتوا و فرهنگ فردگرایی میشه اینکه تا تقی به توقی خورد ما بریم جدا بشیم، دیگه نمی‌تونم باهاش زندگی کنم. مورد قبلی (در دسترس‌تر شدن طلاق) هم این مسئله رو تشدید می‌کنه.
درحالیکه مسائل خیلی از افرادی که طلاق می‌گیرن واقعا حاد نیست و با مشاوره به راحتی قابل حله، اما بنظر خودشون قابل حل نمیاد (ارجاع به سریال در انتهای شب).

پایین اومدن انطباق‌پذیری:
در نتیجه رواج همون فردگرایی که گفتیم، افراد بیشتر خودمحورانه عمل می‌کنن و کمتر تمایل به سازگاری و تلاش برای ساختن زندگی دارن. درصورتیکه چیزی که رابطه رو حفظ می‌کنه، یکی "حمایت" زوج از همدیگه هستش و یکی "مکملیّت" زوج.
حمایت یعنی من در کنار تو هستم، نه در مقابل تو؛ ما با هم در مقابل یک مشکلیم.
مکملیت یعنی من بخاطر رابطه‌مون (نه بخاطر تو، بلکه بخاطر رابطه‌مون که نفع خودم هم درش هست) حاضرم بدون اینکه احساس شکست کنم، گاهی کارهایی رو انجام بدم که برام سخته. و این حالت رو باید هر دو نفر داشته باشن، اگه یک نفره که همیشه داره خودش رو وفق میده، این مکملیت نیست.

رواج روابط پیش از ازدواج و عشق قبل از ازدواج:
در روابط پیش از ازدواج انتظارات افراد از همدیگه و نقش‌ها خیلی با بعد از ازدواج متفاوته. بخاطر همینه که خیلی از افراد پیش از ازدواج سال‌ها با هم خوبن ولی تا ازدواج می‌کنن همه چی خراب میشه.
تا قبل از ازدواج خانواده‌ها با هم و دو طرف با خانواده همدیگه قاطی نشدن، اگر هم شده باشن، انتظارات خیلی سبک‌تر و متفاوته.
مثلا شما تصور کنید انتظار مادر پسر از عروس خانواده چقدر متفاوته تا از دوست‌دختر پسرش؟ همین یک مثال رو بگیرید تا آخر.
در روابط پیش از ازدواج افراد اول عواطف و هیجان نسبت به هم شکل میدن بعد خانواده‌های همدیگه رو می‌شناسن (تازه دارم خوبش رو میگم و نمیگم خیلیا حتی قبل از شناخت همدیگه عاشق میشن، شناخت خانواده که هیچی). وقتی احساسات شکل گرفته باشه، ما دیگه ایرادات طرف مقابل یا ایرادات خانواده‌اش رو نمی‌بینیم، اگرم ببینیم، توجیه می‌کنیم، چشم‌پوشی می‌کنیم یا خیلی رویاگونه میگیم بعد از ازدواج درست میشه درحالیکه اکثر مواقع نمیشه.
درمورد اشکال ازدواج از روی احساس و عشق قبلا اینجا گفته بودم.

زنجیره طلاق:
زیاد شدن طلاق خودش باعث میشه که بازم بیشتر بشه. به این صورت که در خانواده‌ها و اقوامی که سابقه طلاق وجود داره، طلاق گرفتن برای بقیه افراد هم راحت‌تر میشه. یه جورایی انگار قبحش می‌ریزه، انگار راهش باز میشه.
یعنی کسی که قبلا اصلا طلاق در خانواده‌اش نبوده، بیشتر از طلاق می‌ترسه، بیشتر یه همچین فکری (درست یا غلط) تو ذهنش هست که "وای نه ما تاحالا طلاق نداشتیم، حالا من طلاق بگیرم؟".

توجه:
من نمیگم کلا بدون علاقه ازدواج کنید
من نمیگم همه افراد جامعه این ویژگی‌ها رو دارن
من نمیگم که گفته‌هام صد در صدی هستن
و من نمیگم که اصلا و ابدا نباید طلاق گرفت؛ اما ما طلاق رو آخرینِ آخرین گزینه می‌دونیم؛ مثل جدا کردن دستگاه از بیمار.

#Dropsof_psychology 🧠
7👍3🕊1
خب من بالاخره Inside out 2 رو دیدم و نتونستم بدون نوشتن ازش بگذرم.

حقیقتا این دو قسمت انیمیشن رو میشه بعنوان کلاس درس استفاده کرد هم برای کودک هم بزرگسال.
ما وقتی با بچه‌ها شناخت و تنظیم هیجانات رو کار می‌کنیم، بهشون میگیم که هیچ احساس خوب و بد یا مثبت و منفی وجود نداره. احساسات همه لازم و ضروری هستن و همه‌شون به موقعش به ما کمک می‌کنن. احساسات فقط خوشایند و ناخوشایند هستن، یعنی مثلا ممکنه ما حالت ناراحتی رو دوست نداشته باشیم اما این به این معنی نیست که غم، احساس "بدی" باشه.

همونطور که داخل انیمیشن هم مشخص شد، حتی اضطراب هم احساس بدی نیست و وجودش سر جای خودش لازمه، اما هیچکدوم از احساسات نباید همیشه غالب باشن. اگه شادی همیشه غالب باشه یه جور به مشکل و عدم واقع‌بینی می‌خوریم، اگه اضطراب غالب باشه یه جور و اگه غم غالب باشه یه جور و...

چیز دیگه‌ای که تو قسمت دوم خیلی ازش خوشم اومد، نمایش "خودپنداره" بود!
خودپنداره همون تعریف ما از خودمونه و نشان‌دهنده اینه که ما خودمون رو چطور می‌بینیم و همینه که نوع گفتگوهای درونی ما با خودمون رو مشخص می‌کنه؛ اینکه ما چه عباراتی رو خطاب به خودمون تکرار می‌کنیم؟ مثلا "من کافی نیستم"، "من کوچیکم" و "من ضعیفم" یا "من ارزشمندم"، "من می‌تونم" و "من دوست‌داشتنی هستم" یا حتی ترکیبی از این‌ها؟

تو انیمیشن خیلی قشنگ نشون داد که به محض ورود رایلی به سن بلوغ و نوجوانی، چقدر گفتگوهای درونیش متفاوت شد، چقدر خودپنداره‌اش آسیب‌پذیرتر شد، چقدر اضطراب نقش پررنگی بازی کرد و دچار بحران هویت شد.
اینکه نشون می‌داد یک خودپنداره واقع‌بینانه در اصل ترکیبی از باورهای مثبت و منفی فرد نسبت به خودشه و همه این خوبی‌ها و بدی‌ها با هم هستن که فرد رو می‌سازن، خیلی زیبا بود😍

نکته دیگه‌ای که قسمت دوم میگه اینه که خاطرات هم مثل احساسات، چه خوشایند و چه ناخوشایند، وجودشون مهم و ضروریه، اگه هرچی خاطره بد و شکست رو بخوایم فراموش کنیم و بدیم ته ذهنمون، شاید آدم خوشحال‌تری باشیم، ولی خودِ خودمون نیستیم.

اینکه شخصیت‌های احساسات خودشون هم احساسات مختلفی رو تجربه می‌کردن، مثلا شادی هم عصبانی شد و خشم هم لطافت نشون داد، نماد این بود که هیچکس نمیتونه همیشه با یه احساس پیش بره. حتی خود شادی هم نمی‌تونه همیشه شاد باشه، پس این چه انتظاریه که ما از خودمون داریم؟!

و آخر داستان به چیزی اشاره کرد که من در جلسات مشاوره خودم یاد گرفتم: اینکه اضطراب مفید چیه، اضطراب غیر مفید چیه و چجوری باهاش برخورد کنیم.
منظورم صحنه‌های آخره که اضطراب دوباره داشت از کنترل خارج می‌شد ولی شادی نشوندش روی یه صندلی راحتی و یه لیوان چای داد دستش😅 بهش گفت ما این فلان اتفاق در آینده که تو براش نگرانی رو نمی‌تونیم کنترل کنیم، ولی به جاش میشه رو چیزی که می‌تونیم کنترل کنیم تمرکز کنیم؛ مثلا امتحان فردا.
این نشون میده که اضطراب مفید کمکمون می‌کنه تا برای شرایط پیش رو آماده بشیم و یه ذره اضطراب برای اینکه بی‌خیال نباشیم لازمه اما اضطراب نباید کل زندگی ما رو در بر بگیره.

و لازمه بگم صحنه‌هایی که پیش‌بینی‌کردن‌های اضطرابی، نشخوار فکری و پنیک‌اتک رو به تصویر می‌کشیدن چقدر خوب بودن؟ آه، خیلی خوب بودن 🫠

Movie: [Inside Out 2]

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
11👏2
وقتی بچه بودم، ۲۵ سالگی در نظرم خییلی سن خاص و خفنی بود. یعنی دیگه اوج خوش‌خوشان جوونی بنظرم میومد.

امروز ۲۵ ساله شدم
می‌خوام به صبای کوچولو بگم همونطور که فکر می‌کردی کلاس پنجمی بودن خیلی متفاوته و نبود، ۲۵ ساله بودن هم خیلی تفاوتی با سال‌های قبلش نداره.
می‌خوام بهش بگم فرقی نمی‌کنه چه سنی باشی، زندگی همیشه خوشی و ناخوشی درهم‌تنیده‌ست، فقط شکلشون متفاوت میشه.

چند روز پیش به رسم هر ساله‌ای که برای خودم دارم، سر کلاس به مناسبت تولدم شیرینی دادم
استاد ازم پرسید: آیا تولدت برات اهمیت داره؟ دوست داشتی به دنیا بیای؟
گفتم: بله دوست داشتم، و خوشحالم که به دنیا اومدم!

و حالا دارم فکر می‌کنم که آره، واقعا خوشحال و شاکرم که به‌دنیا اومدم.
نمیگم زندگیم سراسر گل و بلبل بوده، نمیگم جهان تماما زیباییه، من هم روزهای سختم رو تا اینجا داشتم، اشتباهاتی مرتکب شدم، می‌دونم که این دنیا زشتی‌های زیادی هم داره و چشم‌هام رو به روشون نبستم
ولی همیشه معتقدم که دنیا با همه خوبی‌ها و بدی‌هاشه که دنیاست، بخاطر وجود بدی‌هاست که ما قدر خوبی‌ها رو می‌دونیم و بخاطر وجود تاریکیه که نور معنا پیدا می‌کنه
و معتقدم که من هم با وجود همه تجارب و خاطرات خوشایند و ناخوشایندم، با همه کارهای درست و غلطم، این کسی شدم که الان هستم؛ کسی که اصلا کامل نیست، ولی در کل ازش راضی‌ام. به اشتباهاتم افتخار نمی‌کنم اما خودم رو بابتشون بخشیدم و سعی کردم به جای سرزنش کردن خودم، ازشون درس بگیرم تا تکرارشون نکنم و از همه این تاریک و روشن‌هایی که دیدم ممنونم که صبای ۲۵ ساله رو شکل دادن، صبایی که نمیدونم تا کی زمان داره، اما می‌دونم هنوز برای بهتر شدن خیلی جا داره.

۲۴ سالگی یکی از بهترین سال‌های عمرم و در عین حال یکی از سخت‌ترین‌ها و پرچالش‌ترین‌ها بود واقعا :))
همینه که میگم زندگی، خوشی و ناخوشی و سختی و آسانی درهم‌تنیده‌ست ✨️

از خدا بخاطر همه تجارب ۲۴ سالگی ممنونم؛ بخاطر همه جاهایی که پا گذاشتم و جاهایی که پا نگذاشتم، همه اتفاقاتی که افتاد و اتفاقاتی که نیوفتاد، آرزوهایی که برآورده شد و آرزوهایی که برآورده نشد؛ بخاطر فرصت زندگی، ازش ممنونم✨️
همچنین بخاطر همه آدم‌های قشنگی که امسال باهاشون آشنا شدم که نقش برجسته‌ای در به‌یادموندنی شدن این سال از زندگیم داشتن 🌱

خطاب به صبای نوجوان: من هنوز سر قولم هستم و تا اینجای کار، روح من همچنان کم سال است🤭

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_birthday 🎉
11🎉2👍1
امروز، روز جالبی بود.
صبح که از خانه بیرون زدم، هوا به قدری آلوده بود که حتی چند متر دورتر هم بطور شفاف دیده نمی‌شد؛ با این حال باز هم افرادی در پارک در حال پیاده‌روی بودند، حتی پیرمردی ماسک زده بود و پیاده‌روی می‌کرد؛ یعنی به میزان آلودگی اشراف داشت. در دلم گفتم "خب چه کاریست پدر من؟"

در مدرسه با مادری راجع به شرایط خانه و خانواده مصاحبه اولیه می‌گرفتم؛ هنگام رفتن گفت "ما با وجود گرفتاری‌های زندگی اصلا فرصت نمی‌کنیم به خانواده فکر کنیم. در این جلسه که درمورد خانواده و بچه‌ها فکر کردم، بهم خوش گذشت"

مادر دیگری می‌گفت که همسرش حال و حوصله صحبت کردن با او و بچه‌ها را ندارد و آنها را از خود می‌راند. از میزان تمایلش به صحبت کردن، مشخص بود که گوش شنوایی در منزل ندارد؛ دوست داشت پاسخ هر سوال را بسط بدهد و بگوید و بگوید. چهل ساله بود اما پنجاه ساله بنظر می‌آمد.

از مدرسه که بیرون آمدم، انگار نه انگار که آسمان، همان آسمان صبح بود. هوا پاک شده بود و با آسمانی آبی و شفاف با ابرهای قلنبه روبرو شدم. لبخندی زدم و با خود فکر کردم که چنین تغییری در عرض چند ساعت برای من شگرف است، برای خدا که کاری ندارد!

در مترو یک خانم آفریقایی را دیدم با پیراهن آبی لاجوردی و شالی که دور سرش پیچیده بود.
یک خانم ایرانی هم روبرویم نشسته بود که بلند بلند پشت تلفن از آقای آن طرف خط گلایه می‌کرد که توجه موردنظرش را از وی دریافت نمی‌کند، که چرا صبح از ساعت ۹ آنلاین است اما پیام صبح‌بخیرش را ۱۰:۳۰ می‌فرستد، که اگر واقعا دوستش داشت مشتاق بود به محض بیدار شدن به او پیام بدهد، که پیام سر ظهر دیگر فایده‌ای هم ندارد و از رفتارهایش خسته شده است.

از مترو که پیاده شدم، پسرکی را با کاپشن قرمز دیدم که با قطار که دوباره راه افتاده بود مسابقه گذاشته بود و کنارش می‌دوید، قطار که از او گذشت با یک پرش رونالدویی ایستاد و برای راننده ته قطار دست تکان داد، راننده نیز برایش دست تکان داد. پسرک با ذوق و ناباوری به سوی مادرش رو کرد و راننده را با دست نشان داد، انگار که بگوید "دیدی؟!"
مادر و پسر روی پله برقی جلوی من بودند، پسرک از پله‌ها بالا و پایین می‌رفت، وقتی هم می‌ایستاد فیگور می‌گرفت و کلاه کاپشنش را تا روی چشمانش پایین می‌کشید. از اداهایش خنده‌ام گرفته بود که رسیدیم و علی‌رغم میل باطنیم، مسیرم از آنها جدا شد.

امروز، روز جالبی بود.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11
اگر کسی هست که دائم به کاراتون ایراد می‌گیره، بدونید که با خودش بدتر و سختگیرتره.
اگر کسی هست که به ظاهرتون ایراد می‌گیره و میگه باید بهتر باشید، بدونید به ظاهر خودش بیشتر ایراد می‌گیره.

اگر کسی هست که بهتون حس ناکافی بودن میده، بدونید که خودش احساس ناکافی بودن می‌کنه.
اگر کسی هست که فکر می‌کنید انگار هیچ‌جوره نمی‌تونید تاییدش رو بدست بیارید، بدونید که خودش هم تایید خودش رو نداره.
اگر کسی هست که ازتون انتظار کامل بودن داره، بدونید که از خودش هم این انتظار رو داره و پدر خودش رو درآورده.
اگر کسی هست که به دیگران آزارهای کلامی و غیرکلامی می‌رسونه، بدونید در درونش هم با خودش در جنگه.

مثل پدر جِیمی از سریال تد لاسو که هیچوقت پسرش رو تایید نمی‌کرد و در عین حال معتاد بود؛ و اعتیاد و رفتارهای خودتخریبی هم دقیقا به همین معناست که من سزاوار تنبیهم.
مثل آکیتو از Fruits Basket که به همه ایراد می‌گرفت و آزار می‌رسوند و رفتارهای خودشیفتگی داشت و خودشیفتگی در واقع یعنی عزت‌نفس فروپاشیده.
مثل زوکو از Avatar که با همه زبون تندی داره اما خودش دربه‌در دنبال گرفتن تایید پدرشه و خودش رو ارزشمند نمی‌دونه.

رفتارهای آزاردهنده افراد با ما، حاصل جنگ‌های درونی خودشونه.
ما هم جنگ‌های خودمون رو داریم و اگه درشون به صلح نرسیم، این جنگ‌ها رو به دیگران، همسرمون، کارمندمون، دانش‌آموزمون و مخصوصا به فرزندانمون منتقل می‌کنیم.

باید فکری به حال زخم‌هامون بکنیم قبل از اینکه به دیگران سرایت کنن، باید درمان بگیریم، باید بهبود پیدا کنیم، باید به صلح برسیم🌱

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍52🔥2👏2🕊1
چند روز پیش ویدیویی دیدم از خانمی که می‌گفت من از شوهرم جدا شدم و دخترم بچه که بود آخر هفته ها می‌رفت خونه باباش و زن جدیدش
اونا خونه خیلی کوچیکی داشتن که یه اتاق اضافه که نه، حتی یه تخت اضافی هم نمی‌تونست داشته باشه، بخاطر همین دختر من شبا تو کمد دیواری اتاق باباش اینا می‌خوابید

من مخاطب که داشتم صحبت‌هاش رو گوش می‌کردم با خودم گفتم اوو الان می‌خواد بگه این مرده بچه منو می‌برده تو کمد می‌خوابونده، الان ترس از تاریکی و فلان تروما و بهمان مشکل رو داره، من بچم رو می‌سپردم بهش ولی یه جای خواب درست حسابی هم بهش نمی‌داد؟!

اما حالا ادامه‌اش رو گوش کنید:
گفت وقتی دخترم بزرگ شده بود از جلوی خونه قدیمی باباش اینا رد شدیم، دخترم گفت مامان یادته من تو این خونه بابا، تو کمد می‌خوابیدم؟ (اینجا من با خودم گفتم آهان! الانه که بگه چه وحشتی رو تجربه می‌کرده و چه خاطرات بدی داشته) مامانه گفت آره یادمه. دختره گفت من خیلی اون کمد رو دوست داشتم! مامانه گفته چطور؟ دختره گفته چون بوی لباسای بابام رو می‌داد و احساس امنیت می‌کردم!

می‌بینید چقدر ذهنیت ما با بچه‌ها متفاوته؟
منی که هیچ کاره بودم منتظر بودم باباهه مقصری چیزی از آب در بیاد ولی بچه چه تجربه‌ای از تو کمد خوابیدن داشت؟ امنیت! نزدیکی به باباش! حس خوب!
همچین چیزی اصلا تو ذهن ما می‌گنجه؟ یا ما فکر می‌کنیم که باباش باید بتونه حداکثر رفاه رو براش تامین کنه تا بذارم بچه بره پیشش، حداقل یه تخت بتونه براش بگیره، باید شرایط زندگیش فلان طور باشه و...
درحالی‌که در واقع ارتباط خوب، صمیمیت و امنیته که برای بچه‌ها مهمه

و می‌دونید رمز موفقیت بچه در چی بود؟ چی باعث شده بود که از خوابیدن تو کمد باباش خوشحال باشه؟
اینکه مامانش هیچوقت ذهنیت بچه رو دستکاری نکرد! هیچوقت بهش نگفته آخی بمیرم بچم تو کمد می‌خوابه، تو جای تنگ و تاریک می‌خوابه، بمیرم که بابات انقدر فلانه و... و فقط به تجربه مثبت بچه اعتبار بخشیده بود.

همین خلاصه، تا وقتی ما ذهنیت و چارچوب‌های ایده‌آل‌گرایانه خودمون رو تو ذهن بچه ها نکنیم، اونا دنیا رو خیلی قشنگ‌تر از ما می‌بینن و خیلی راحت می‌تونن احساس رضایت و خوشبختی کنن.
باید جلوی خودمون رو بگیریم تا دنیای صاف و ساده بچه‌ها رو ازشون نگیریم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍105👏1💔1
حافظه، چیز عجیبیست.
دفتر خاطرات را باز می‌کنی و خاطراتی را از سالیانی پیش می‌خوانی که ذره‌ای به یاد نداری تجارب تو بوده باشند.
چندین خاطره در لابه‌لای روزهایم و اتفاقات و تجربه‌ها، فراموشم شده‌اند؟
چند گل بوییده‌ام که فراموشم شده؟
چقدر صحبت‌هایی محبت‌آمیز شنیده‌ام که فراموشم شده؟ و چقدر صحبت‌هایی آزارنده؟
با چند نفر صحبت کرده‌ام که از ذهنم پاک شده‌اند؟
آیا بوده است روزی که با خود بگویم "امروز بهترین روز عمر من است" اما فراموشم شده باشد؟ یا بدترین روز؟
چقدر روزهایی بوده است که با خود گفته‌ام کاش می‌شد بخوابم و بعد از همه این‌ها بیدار شوم؟ و چقدر شب‌هایی که از ذوق فردایش خوابم نبرده؟ اما حالا حتی به یادشان ندارم.

به همین ترتیب، قطعا هستند مسائلی که الان برایم اهمیت دارند، الان موجب نگرانی یا حتی شادی‌اند اما قرار است فراموش شوند. این همزمان تسکین‌دهنده و ناراحت‌کننده است.

حافظه چیز عجیبیست.
گذشته از فراموش شده ها، خاطراتی در ذهن من مانده است که قطعا من تنها نگهدارنده آن‌ها هستم. اگر مرگ به سراغ من بیاید و آن خاطرات جایی ثبت نشده باشند، آن‌ها هم با من می‌میرند.
چون برای مثال هیچ‌کس به جز من یادش نیست که در اولین روز اول ابتدایی، در راه خانه گم شده بودم و تصویر درماندگی راننده مینی‌بوس و نگرانی مادربزرگ با من خواهند مرد.
اگر من دیگر نباشم (یا حافظه‌ام دیگر سر جایش نباشد)، خاطرات بازی‌هایم با مادربزرگ هم با من از بین خواهند رفت؛ چرا که فقط من و مادربزرگ از آن‌ها باخبر بودیم و حالا فقط من مانده‌ام.
مثلا تصویر آن کتابچه کوچک انگلیسی که عکس سیب قرمز و پروانه آبی داشت و صحنه‌ای که مادربزرگ به من Butterfly را یاد می‌داد و می‌گفت "مثل من، من باترفلای‌ام"، الان تنها در ذهن من زنده است (نام مادربزرگم، پروانه بود).

ما هم بالاخره فراموش می‌شویم؛ متاسفانه یا خوشبختانه.
هر زمان به بهشت زهرا می‌روم، از دیدن قبرهای قدیمی و فراموش شده‌ای که گویی سالیانیست کسی دستی به سر و روی آنها نکشیده است، دلم می‌گیرد. آن‌ها عزیز دل چند نفر بوده‌اند؟ گویی هیچ‌کدام آنها دیگر در قید حیات نیستند، گویی نسلشان به جایی رسیده است که دیگر نامی از آن‌ها برده نمی‌شود.
ما هم نهایتا تا مادربزرگ مادربزرگمان را بشناسیم و راجع به او شنیده باشیم. دیگران، هم خودشان رفته‌اند و هم یادشان.
چه کسی آخرین نفر به یاد آورنده من و خاطرات من خواهد بود؟ و چقدر زمان می‌برد تا به آنجا برسیم؟

"روزی شما هم یکی از کسانی خواهید بود که مدت‌ها قبل زندگی کرده‌اند."
[برندگان - فردریک بکمن]


#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_books 📚
💔83👍2
هفته گذشته خوابی دیدم که رفته‌رفته تبدیل به کابوس شد. باید خودم را از چنگ کسی رها می‌کردم که قدرت مقابله با او را نداشتم.

در همان حال که گیر افتاده بودم، در ذهنم با خود تکرار می‌کردم: "جیغ بزن، جیغ بزن"
نمی‌توانستم.
چرا انقدر جیغ زدن سخت است؟
نه تنها در خواب، بلکه در بیداری هم؛ البته برای من.
سعی کردم دوستی را که دورتر ایستاده بود و مرا نمی‌دید، صدا کنم. امید داشتم که او کمکم خواهد کرد.
نتوانستم. صدایم در نمی‌آمد و او هم توجهش پی چیز دیگری بود.
متوجه شدم که فقط خودم هستم و خودم.
نگاهم را از دوستم گرفتم و تکرار کردم: "جیغ بزن، جیغ بزن، می‌دونم که می‌تونی"
سکوت.
شرایط داشت وخیم‌تر می‌شد.
"جیغ بزن!"
جیغ زدم.
هم در خواب و هم در واقعیت.
از صدای جیغ خود از خواب پریدم.
البته جیغ بلند و رسایی نبود؛ بیشتر جیغی نصفه و نیمه بود، نه از آن جیغ‌های دراماتیک که شخصیت‌های فیلم‌ها هنگام پریدن از خواب می‌کشند.
بین خواب و بیداری متوجه واقعی نبودن موقعیت شدم و همچنین متوجه افزایش ضربان قلب و سرعت نفس‌هایم.
بعد از چند نفس عمیق، دوباره به خواب رفتم و دیگر آنجا نبودم.

در طی این یک هفته، بارها به این خواب فکر کردم.
خواب بدی بود اما آن را به فال نیک می‌گیرم.
نمی‌دانم موفق به آزاد کردن خود شدم یا نه و اهمیتی هم ندارد؛ مهم این است که در نهایت جیغ زدم. در واقع، در نهایت خودم را "ابراز" کردم.
هرچند جیغی کوتاه بود و نه چندان قوی و کمی هم دیرهنگام؛ اما به‌هرحال جیغ بود، ابرازگری بود، رهایی از انفعال بود. همین هم برای شروع خوب است.

برداشتم از این خواب این است که در دنیای واقعی که در تلاش برای خودابرازگری، جرئت‌ورزی و نیز کسب استقلال هستم، همچنان اول راهم (جیغم هنوز قوی نیست!) و گاهی برایم دشوار است و همچنان گاهی نگاهم به سوی دیگران است و منتظرم تا نجاتم دهند؛ مخصوصا در شرایط بغرنج (که خب طبیعی هم هست) اما انگار ته دلم، آن پشت‌مشت‌ها، صدایی هست که باورم دارد و تشویقم می‌کند.

بنا دارم از حالا به بعد در مواقع لازم، مواقعی که گیر کرده‌ام یا به خود شک دارم، با خود تکرار کنم "جیغ بزن!"
البته که به معنای استعاری :))

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍7🕊3👏1
سر زدن به saved messageهای قدیمیتان آن هم در ساعات پایانی شب به بعد را توصیه نمی‌کنم.
من در این دام افتادم، شما نیفتید.

دنبال پیام خاصی می‌گشتم که پیدایش هم نکردم اما در عوض به کجا رسیدم؟ به پیام‌های ۷-۸ سال پیش.
به خاطراتی، ویدیوهایی، پیام‌هایی از آدم‌های عزیزی که با هیچکدام دیگر در ارتباط نیستم. اگر بگویم بیش از ۱۰ نفر، باور می‌کنید؟ خودم فکرش را نمی‌کردم که این همه ارتباط را از دست داده باشم، دچار سوگ شدم.
با بسیاری از آن‌ها ساعت‌ها عمیقا صحبت کرده‌ام، با هرکدام بلندبلند خندیده‌ام، برخی را بارها در آغوش کشیده‌ام.
به پیام‌هایی از آنها رسیدم که چون برایم دلنشین و باارزش بوده، ذخیره کرده‌ام اما هیچگاه فکرش را نمی‌کردم که ۸ سال بعد، در شبی در ۲۵ سالگی، زمانی برسد که با هیچکدام، دقیقا هیچکدام آن‌ها، هیچ‌گونه ارتباطی ندارم و بعد از اتفاقی دیدن پیام‌های دلگرم‌کننده‌شان و از دیدن چهره‌هایشان همزمان خوشحال، ناراحت و دلتنگ شوم، با نیش کاملا باز بخندم و همزمان دلم بخواهد که گریه کنم و با خود فکر کنم که آخرین بار کی با هم صحبت کردیم و اگر می‌دانستیم که آخرین بار است، چه به هم می‌گفتیم؟

نوجوان بودیم. گمانم در نوجوانی فکر می‌کردیم همه چیزهای خوب تا ابد باقی می‌مانند؛ مثلا ارتباطمان.
اما به قول اَلِک بنجامین، این همان داستان آشنای بزرگ شدن است:
"The all too familiar tale
Of growing up and closing off
And losing touch"


به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است که آن زمان آنقدر برای هم مهم بودیم و حالا برای هم تنها تبدیل به یک نشان از فلان دوره زندگی شده‌ایم
چقدر عجیب است که ممکن است از فردی که برایت عزیز است، زمانی تنها چند پیام کوچک بماند و ردی در گذشته
نمی‌دانم چند ارتباط حالا در زندگی‌ام در حال شکل گرفتن هستند که قرار است در آینده تنها تبدیل به ردی در گذشته من شوند و من تنها ردی در گذشته آنها شوم، چند نفر؟ چه کسانی؟
فقط این را می‌دانم که زندگی در گذر است، دائما و بی‌وقفه. مانند هر چیز دیگری، آدم‌ها هم می‌روند و آدم‌های جدیدی می‌آیند، برخی طولانی‌تر می‌مانند ولی گمانم در نهایت اکثرا می‌روند. غم‌انگیز است، نه؟ اما باید بپذیریم.
چه چیزی اهمیت دارد؟ اینکه تا زمانی که در زندگی یکدیگر هستیم اولا قدر بودنمان و بودنشان را بدانیم و ثانیا اثری مثبت به جا بگذاریم، تا حداقل آن "ردی در گذشته" آنها باشیم که با حسی مثبت به همراه است.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9💔3👎1
دیروز داشتم برای بچه‌های ۶ ساله می‌گفتم که وقتی غم داریم و ناراحت می‌شویم، گوشه‌های لب‌هایمان به سمت پایین می‌آید.
۲-۳ روزیست که هر از گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم در فکرم و گوشه‌های لب‌هایم پایین است؛ البته بیشتر در خلوت خودم.

ناراحتم اما همچنان وقتی حالم را می‌پرسند، می‌گویم خوبم؛ هرچند به سختی. آخر اگر راستش را بگویم، توضیح دادن دلیلش خیلی طول می‌کشد و یکی-دوتا نیست.
از آن موقع‌ها که چندتا چیز ریز ریز روی هم جمع شده و به رو نیاورده‌ای و حالا قلنبه شده و یک جا برای همه‌اشان ناراحتی.
ناراحتم اما به دیگران نشانش نمی‌دهم.
ناراحتم اما روال عادی همیشگی و بودن همیشگی‌ام را پیش می‌گیرم.
ناراحتم اما همچنان مسخره‌بازی‌هایم با برادرم و لبخندهایم به دیگران را دارم؛ روال عادی.
ناراحتم اما در ارتباط با دیگران انگار یکهو کانالم عوض می‌شود. انگار که این یک سیم‌کشی و الگوی خودکار است: "کسی نباید بفهمد که تو ناراحتی!"
انگار که با این کار طبق معمول می‌خواهم از دیگران مراقبت کنم. شاید هم از خودم. یا هر دو.

در واقع این را فهمیده‌ام که تا خودت اجازه ندهی، کسی متوجه حالت نمی‌شود (مگر اینکه از دستت در برود).
با خود فکر می‌کنم آن آدم‌های افسرده‌ای که کسی فکرش را نمی‌کرد افسرده باشند هم همینطورند؛ به کسی اجازه نداده بودند واقعیتشان را ببیند و یکهو...
البته من افسرده نیستم و در فکر یکهو انجام دادن هیچ کاری هم نیستم؛ فقط الان ناراحتم و این حق را به خودم می‌دهم.
اما همزمان به این فکر می‌کنم که تا کی می‌خواهی این روند را ادامه دهی؟ این تنهایی ناراحت بودن ها و نشان ندادن ها را. خودت هم خوب می‌دانی که بهتر است تغییر رویه بدهی عزیزم.


پی‌نوشت: همین الان هم که می‌خواهم این یادداشت را منتشر کنم، در شک و دوراهی هستم و یک "که چه" و "چرا باید بقیه بدانند" در ذهنم نقش بسته ولی از آنجایی که این دقیقا همان چیزیست که باید با آن مقابله و بخاطرش تغییر رویه دهم، از آسیب‌پذیری این ساعات شب استفاده کرده و منتشرش می‌کنم. هاها.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8😢2
بنظرم آدمی بند به ارتباطاتش است واقعا.
در خانواده‌درمانی می‌گوییم درد از سیستم و درمان هم از سیستم است و سیستم، یعنی همان روابط.

در راستای یادداشت قبلی، امروز هم ناراحت از خواب بیدار شدم. امروز، روز آخر ارشد بود؛ یکی از دلایل ناراحتی‌های اخیرم. اما در ادامه روز، رفته‌رفته مجموعه‌ای از بهترین احساسات را تجربه کردم.
رمز موفقیت؟ روابط. آدم‌ها. دوستان.
تقریبا هرکسی نظر خودش را در این جمله معروف اعمال کرده است اما بگذارید من هم از دید خودم بگویم:
روابط خوب، تمام ماجراست.

آدمی از روابط بد مریض می‌شود و در روابط امن و خوب شفا پیدا می‌کند. همان حرف خانواده‌درمانی.
فردریک بکمن خیلی زیبا می‌گوید که "اگر آدم‌ها غم را با هم تقسیم نکنند، غم آنها را تقسیم می‌کند".
من آنقدری خوش‌شانس هستم که دوستانی دارم که از دیشب تا حالا حالم را پرسیده‌اند و امروز در دانشگاه به مناسبت روز آخر با همکلاسی‌هایم زیباترین گفتگوها را داشتیم و از طرف آنها دلگرم‌کننده‌ترین بازخوردها را گرفتم.

کار دنیا عجیب است.
یکی از دلایل عمده ناراحتی‌های اخیرم این بود که به خودم، مسیر شغلی‌ام، آینده‌ام و توانایی‌ام در این حرفه شک کرده بودم.
امروز چه شد؟
از عزیزترین و تواناترین استادم این بازخورد را گرفتم که "تو از هر لحاظ مناسب مشاور شدن هستی".
بیا. باز اشکم درآمد. من دیگر از این دنیا چه می‌خواهم؟
خدایا، ممنونم که حواست به من هست. نشانه‌هایت را می‌بینم.
تا آخر عمرم دیگر هروقت در این مسیر به خودم شک کنم، به خودم یادآوری می‌کنم که استاد جان تو را قبول داشت، تشخیص او را زیر سوال نبر.

حالا دیگر ناراحت نیستم.
دلگرمم.
آیا مسائلی که بخاطرشان ناراحت بودم به یک باره حل شدند؟ اصلا. همچنان باقی هستند.
اما ادامه دادن با دلگرمی، بسیار راحت‌تر از ادامه دادن با دلسردی است.

روابط خوب، تمام ماجراست دوستان.
به قول دوست قشنگم، رزق و روزی فقط به مال و اموال نیست. آدم‌هایی که سر راهمان قرار می‌گیرند و روابطی که داریم هم رزق هستند.
و خدا را شکر بابت نعمت تعامل و آدم‌های امن ♡

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
9
دارم سریال A Million Little Things رو می‌بینم که یک شخصیت درگیر با افسردگی درش هست به اسم روم.
روم رو از بیرون که می‌بینی خیلی زندگی پرفکتی داره، همسری که خیلی همدیگه رو دوست دارن، شغل خوب، پول کافی و... و از بیرون بنظر حالش خوب و خوشحال میاد.
ولی افسرده‌ست و حتی همسرش هم اینو نمی‌دونه.
چرا؟
چون هیچوقت درونیات و مشکلاتش رو به کسی نگفته و همه اون رو بعنوان یه آدم "خوشحال" که زندگیش همیشه رو رواله می‌شناسن.

و همینه که من رو می‌ترسونه.
این که افسردگی چقدر می‌تونه پنهان باشه، چقدر آدم اگه بلد باشه، خوب می‌تونه درونیات و احساسات واقعیش رو مخفی کنه و هیچکس بویی نبره تا وقتی یهو دست به کاری بزنه که نباید... بعد همه بمونن که عه! چی شد؟! این که حالش خوب بود!

این من رو می‌ترسونه که عزیزترین کسانت ممکنه درگیر تاریک‌ترین شرایط باشن و تو این رو ندونی و نتونی کمکشون کنی. از یه طرف بخاطر اینکه خودشون نذاشتن که بدونی و از طرف دیگه شاید ما به اندازه کافی امن نبودیم که اون بیاد و از واقعیات تلخش بگه.

نکته مهم: ممکنه ما آدم امنی باشیم اما بازم به دلایل پیچیده دیگه‌ای، اون فرد نیاد با ما صحبت کنه (مثل روم). این دیگه تقصیر ما نیست. ما کاری که از دستمون برمیاد رو انجام میدیم و اون، امن و پذیرا بودنه‌. پس برای انجام بیشتر از این، خودتون رو سرزنش نکنید.

روم رو نگاه می‌کنم و به دوتا چیز مهم می‌رسم:
۱. با آدم‌های امن اطرافت صحبت کن و همه چیز رو تو خودت نریز تا به جایی نرسی که روم رسیده
۲. برای اطرافیانت و عزیزانت آدم امنی باش که بتونن خود واقعیشون رو نشونت بدن تا به جایی نرسن که روم رسیده

می‌دونید اشکال اصلی اینکه کسی همیشه خودش رو خوب و خوشحال نشون بده (حتی وقتی که اینطور نیست) چیه؟
اینکه در نگاه بقیه یک تصور "همیشه خوب" از اون شکل می‌گیره. بعد کم‌کم نمی‌تونه مشکلات و مسائل واقعیش رو نشون بده چون نمی‌خواد خلاف انتظار بقیه عمل کنه، چون با خودش فکر می‌کنه که "اصلا از کجا شروع کنم بگم؟! تصور اونا با زندگی من خییلی متفاوته." و کم‌کم در چشم دیگران یه آدم دیگه می‌شه.
و این انتظار "خوب بودن" فشار بیشتری بهش میاره و این فشار اون رو افسرده‌تر می‌کنه و بعد بیشتر درونیاتش رو پنهان می‌کنه و این میشه یک چرخه معیوب.

راه خروج از چرخه چیه؟
۱. اون فرد سعی کنه کم‌کم صحبت کنه و خود واقعیش رو نشون بده تا فشار تصورات و انتظارات غیرواقعی دیگران رو از بین ببره
۲. هرکدوم از ما سعی کنیم برای عزیزانمون آدم‌های امنی باشیم. مخصوصا مخصوصا برای همسر و فرزندانمون.

پی‌نوشت:
فینیاس تو یکی از آهنگ‌هاش میگه:
دارم دیوونه میشم اما اگه این رو به بقیه بگم، باورم نمی‌کنن. چون با خودشون میگن "اون نمی‌تونه تو ۲۰ سالگی انقدر پولدار باشه و تازه ناراحتم باشه!"
همین. همین یعنی تصورات و قضاوت‌های بی‌جا و اشتباه ما از افرادی که ظاهر زندگیشون بنظر ما عالی میاد.

پی‌نوشت‌تر: آیا لازمه تو یه یادداشت دیگه بگیم آدم امن و پذیرا دقیقا یعنی چی؟

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_movies 🎬
👍93
به پسرک مسئول کتابخانه بعد از اینکه کتاب‌های جدید را جابه‌جا می‌کند، می‌گویم "تو اینجا کار خیلی مهمی می‌کنی ها! ممنونم که از کتابخانه نگهداری می‌کنی".
اول فکر می‌کند درست نشنیده است. برایش تکرار می‌کنم. سرش را پایین می‌اندازد و چنان لبخندی می‌زند که انگار همین دو جمله ساده به عمق جانش نشسته است.

به پسرکی که مهمان کلاسم شده بود می‌گویم "خیلی خوشحال شدم که امروز تو هم در کلاس ما بودی!" می‌خندد و می‌گوید "خواهش می‌کنم!" احساس می‌کنم دستپاچه شده است.

پسرک معمولا اخمویی که امروز هم با اخم دم در ایستاده را به اسم صدا می‌زنم و به او سلام می‌کنم. واکنشش در ابتدا طوریست که انگار انتظارش را نداشته. سپس در کمال تعجب می‌بینم که لبخند خیلی ریزی گوشه لبانش می‌نشیند!
جل‌الخالق! درست دیدم؟!
او تا پیش از این، علی‌رغم تلاش‌هایم، به من لبخند که نزده بود هیچ، اغلب هم حالت "ولم کن می‌خواهم بروم" بر چهره داشت.

بعد از کلاس بعنوان خداحافظی مشتم را جلو می‌گیرم تا بچه‌ها مشتشان را به آن بزنند. بچه‌ها خوششان می‌آید و دو بار دو بار مشت می‌زنند. اخمالوی کوچک اما بدون مشت زدن دارد می‌رود. صدایش می‌کنم و می‌گویم "وایسا، وایسا! تو مشت نزدی!" با لبخندی (این بار بزرگ!) برمی‌گردد و مشتش را به مشتم می‌زند و می‌رود.

امروز برای بار هزارم به این پی می‌برم که این بچه‌ها چقدر به توجه نیاز دارند و چقدر کم دریافتش می‌کنند و با حتی توجهات کوچک، چقدر خوشحال می‌شوند. فقط یک لبخند هم راه زیادی برای آن‌ها می‌رود.
همه ما در هر سنی به توجه نیاز داریم و بدون دریافت توجه مانند گلی خواهیم بود که به آن آب نمی‌دهند. ما شاید تحمل مدتی آب نخوردن را داشته باشیم، اما این بچه‌ها برای تحمل بی‌آبی هنوز زیادی کوچکند. پس پرخاش می‌کنند، کتک می‌زنند، خشن می‌شوند، اخم می‌کنند، در خود فرو می‌روند.

پس من تا جایی که از دستم برمی‌آید سعی می‌کنم همان یک بار در هفته‌ای که می‌بینمشان قطره‌قطره به آن‌ها آب برسانم و به دیگران بگویم که باید به آن‌ها آب برسانید. امیدوارم که اثرگذار باشد و البته امیدوارم روزی برسد که آب موردنیازشان را بطور مسمتر از منبع اصلی (والدینشان) دریافت کنند و این توجهات ساده و کوچک ما انقدر برایشان غریب نباشد.

#از_بچه‌ها 👦🏻
16👍4🤯1