Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
برایان فِنل، ملقب به SYML (سیمِل) از بین خواننده‌هایی که بهشون گوش میدم، یکی از لطیف‌ترین و زیباترین ترانه‌سرایی‌ها رو داره.
دختر سیمل وقتی که یک ساله بوده، یک عمل جراحی و بعدش یک سی‌تی‌اسکن داشته، سیمل میگه که وقتی داشته اسکنش رو انجام می‌داده من دستش رو گرفته بودم و چند روز بعد این ترانه رو براش نوشتم که تا همیشه داشته باشه.

سیمل در ترانه "Girl" برای دختر یک ساله‌اش می‌خونه:
"دخترک آسیب‌دیده و نحیفم؛
امروز و هرروز من درد تو رو به دوش می‌کشم و هرچی رو که بتونم در ذهن درهم‌پیچیده‌ات التیام می‌بخشم.
گاهی بدن ما برای مدتی آسیب می‌بینه و درد داره، پیدا کردن زیبایی موجود در این شرایط می‌تونه سخت باشه؛ ولی من می‌خوام که تو پیداش کنی.
تو بزرگ میشی، دنیا رو می‌بینی و می‌فهمی که عاشق شدن یک اثر هنری عجیبه،
می‌فهمی که مبارزه‌های تو، اینکه تو چه کسی هستی رو شکل میدن،
و می‌خوام این رو بدونی که زخم‌های تو، بخش‌های موردعلاقه من از تو هستن"

سیمل چند سال بعد در ترانه دیگه‌ای به نام "Please Slow Down" دوباره برای دخترش که حالا حالش خوبه و ۶-۷ سالش شده می‌خونه:
"زمانی رو که شب قبل از سفر من، تو چمدونم قایم شده بودی رو یادمه. صدای خنده‌ات جات رو لو داد، بعد گریه کردی که بمونم و نرم. مهم نیست کجا قایم بشی، هرجا باشی من میام و دلداریت میدم.

این که ترس‌هایی داشته باشی که هیچوقت ازشون حرفی نزنی، عجیب نیست. فقط یادت باشه که شجاع باشی و بدون که زمان‌هایی که ترسیده‌ای، همین ترس داره بهت میگه که تو زنده‌ای.

بعدا بهم بگو که عاشق بودن چه حسی داره؟
اما بذار قبل از اینکه ببوسیش این رو بهت بگم که اون پسر خیلی خوش‌شانسه اگه بتونه ذهن تو رو بشناسه"

بنظرم نه فقط دختر سیمل، نه فقط دخترایی که بیمارن، بلکه هر دختری، و البته هر پسری هم، احتیاج داره که این حرف‌ها رو از کسی بشنوه. کودک درون خود ما هم جزو همین دخترها و پسرهان؛ می‌تونن از خودمون بشنون، یا از سیمل :)

#Dropsof_poetry 📜
9
Drops of Jupiter
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی" ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی. ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه. این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛…
تمایزیافتگی

تمایزیافتگی دو بعد داره:
۱. تفکیک احساسات از عقل
۲. حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران

و این دو عامل هستن که میزان تمایزیافتگی ما رو مشخص می‌کنن.

بعد اول (تفکیک عقل از احساس) یعنی تصمیم‌گیری‌ و رفتار بر اساس عقل و منطق، نه بر اساس هیجانات.

یعنی نگران نبودن برای "حالا بقیه چی میگن؟"، "نکنه ازم ناراحت بشن؟"، "فلان کار رو بکنم فقط برای اینکه ازم راضی باشن و دوستم داشته باشن".

یعنی اینکه رفتار و احساس دیگران، رفتار و احساس من رو تعیین نکنه؛ مثلا از دیگری متنفر نباشم صرفا به این دلیل که اون از من خوشش نمیاد.

یعنی قدرت دیدن ویژگی‌های مثبت و منفی یک چیز/یک شخص در کنار هم؛ نه بت ساختن از کسی و نه شر مطلق دونستن کسی.
یعنی هرچقدرم از کسی بدت بیاد، بازم بتونی نقاط مثبتش رو ببینی.

یعنی تعمیم ندادن (تعمیم: همه زن‌ها اینطورن، همه مردها اونطورن، همه فلان‌جایی‌ها، فلان حزبی‌ها، فلان مذهبی‌ها، فلان قشری‌ها اینطورن، تو همیشه اینطوری و...)

یعنی مغلوب احساسات شدید نشدن؛ حتی اگه اون احساس میل به شیرینی‌جات باشه، وقتی که رژیمی! یعنی عمل نکردن بر اساس هیجانات آنی.

بعد دوم (حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران) یعنی در عین وجود فشارهای بیرونی برای همرنگ جماعت شدن، بتونی موضع خودت رو حفظ کنی؛ یعنی همزمان که ارتباطت رو با افراد متفاوت از خودت حفظ می‌کنی، بتونی موضع خودت رو هم نگه داری، نه اینکه ارتباطت رو باهاشون قطع کنی تا بتونی همونطوری که می‌خوای، باشی.

یعنی اگر ما از افرادی بدمون میاد و طرفدار افراد دیگه‌ای هستیم، این حاصل جستجو و انتخاب خودمون باشه، نه که صرفا چون نظر والدینمون این بوده، ما هم همچین نظراتی داشته باشیم.

یعنی پذیرا بودن نسبت به نگاه‌های متفاوت.
هرچقدر تمایزیافتگی ما بالاتر باشه، بیشتر میتونیم با آدمای متفاوت با خودمون در ارتباط باشیم، دوست بشیم یا حتی ازدواج کنیم.

فرد تمایزیافته در صورت لزوم، تغییر پذیره و این یعنی می‌تونه رشد کنه ولی فرد درهم‌تنیده یا از این ور بوم افتاده و متعصبه، یا از اون ور بوم افتاده و حزب باده.

و در نهایت، تمایزیافتگی یعنی برعکس هرچیزی که درمورد درهم‌تنیدگی گفتیم.

حالا باید به خودمون امتیاز بدیم؛ ببینیم صادقانه تمایزیافتگیمون از ۱۰ چنده؟
و بعد تلاش کنیم در نقاطی که ضعف داره، تقویتش کنیم؛ چون همونطور که در ابتدای این بحث گفتم، ما در هر مرحله از زندگی باید استقلال و تمایزیافتگی متناسب با اون سن و مرحله رو کسب کنیم و مرحله بزرگسالی، مرحله‌ایست که دیگر درهم‌تنیدگی را برنمی‌تابد.

#Dropsof_psychology 🧠
10
آیا می‌توان مرثیه‌ای برای یک "خانه" نوشت؟
برای خانه‌ای که اولین کلماتت را در آنجا به زبان آوردی، اولین قدم‌هایت را آنجا برداشتی و اولین کتاب‌هایت را آنجا خواندی،
از اولین تا بیست‌وسومین شمع تولدت را آنجا فوت کردی، در آنجا به مدرسه رفتی و در همان‌جا دانشجو شدی،

برای خانه‌ای که هر سال با مادربزرگت رزهای حیاطش را بوییدی و توت درخت‌هایش را چیدی، روزی در حیاط آن با دخترخاله‌ات آدم‌برفی‌ای ساختی که قدش از تو بلندتر بود و سالیانی بعد با بچه‌های دخترخاله‌ات در آن حیاط بازی کردی،

برای خانه‌ای که دیوارهایش صدای جیغ‌های بچگانه‌ات، خنده‌هایت و گریه‌هایت را انعکاس داده بودند، از بهترین و بدترین روزهایت خبر داشتند و مکالمات تلفنی چند ساعته تو و دوستانت را شنیده بودند،

خانه‌ای که حفظ شده بودی که کدام سنگ کف آن لق است و هر در آن با چه قلقی باز می‌شود و نقش توپ چهل‌تکه برادرت از روزگار کودکی بر سقف زیرزمین آن باقی مانده بود،
خانه‌ای که بارها بر لبه پشت‌بام آن نشسته بودی، برای خودت آواز خوانده بودی و از آسمان عکس انداخته بودی،

خانه‌ای که فقط خانه تو نبود بلکه خانه مادربزرگت هم بود و هر هفته با اقوام برای ناهار یا شام در خانه او جمع می‌شدید،
هرروز صبح که از آن بیرون می‌رفتی با سلام و صلوات مادربزرگ بدرقه می‌شدی و عصر که بازمی‌گشتی با بوسه و آغوش او از تو استقبال می‌شد.

آیا می‌توان نامه‌ای به یک خانه نوشت؟
آیا می‌توان در آن نامه برایش نوشت که چقدر برای خاطرات کودکی و نوجوانی‌ات از او متشکری؟ و از اینکه اجازه می‌داد تا صدایت در راهروهایش بپیچد و در راه‌پله‌هایش بدوی و در حیاطش آب‌بازی کنی؟

آیا می‌توان برایش نوشت که چقدر دلت برای کمد دیواری‌هایش که در آنها قایم می‌شدی، تنگ شده است؟ و برای بهارهایی که حیاطش از عطر گل آبشار طلایی پر می‌شد؟

حتی اگر آن خانه دیگر وجود نداشته باشد؟
حتی اگر دیوارهایش را ریخته و خانه‌ای دیگر جایش ساخته باشند؟

من نوشتم.

شاید خودخواهانه باشد، اما بهتر؛ ترجیح می‌دهم وقتی به آن کوچه بازمی‌گردم خانه دیگری را جای آن ببینم تا اینکه آنجا پس از من خانه کودک دیگری شود که در اتاقم بخوابد و در کمدش قایم شود.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8😍2👍1
اریکسون میگه: "زیربنای هویت زناشویی، هویت فردی است."
این یعنی چی؟
یعنی هر حس و حالی که در مجردی داری و هویتی که در مجردی برای خودت متصوری، متاهل هم که بشی، زیربنا و پایه هویت زناشوییت (هویتی که بعد از ازدواج برای خودت متصوری) هم همون خواهد بود.
یعنی اگه حالت با خود مجردت خوب نیست، با ازدواج هم حالت با خودت خوب نمیشه.
یعنی ازدواج راه فرار از مشکلات، افسردگی و تنهایی یا حتی فرار از خانواده مبدا نیست.
اگه حالت با تنهایی خودت خوب نیست، اگه زندگی مجردی فقط بدلیل مجرد بودن خیلی برات سخته، اگه به خودت حس خوبی نداری، اگه منتظری ازدواج کنی تا یه نفر بیاد تو رو از این زندگی نجات بده، اینا مسائلی نیست که با ازدواج حل بشه؛ بلکه یعنی در خود خودت مسائلی وجود داره که حتما باید بهشون رسیدگی کنی.

پس نباید به ازدواج به چشم کلید حل مشکلات و معجزه فکر کنیم، به جاش باید قبل از ازدواج مشکلاتمون رو حل کنیم، مشاوره بریم، درمان بگیریم، به الگوهای غلطمون آگاه بشیم و تلاش کنیم اصلاحشون کنیم یا حداقل‌ اینکه قبل از ازدواج این روند آگاهی و اصلاح رو "شروع" کنیم چون یه مقدار کمالگرایانه‌ست که انتظار داشته باشیم قبل از ازدواج همه چی رو کامل حل کرده باشیم.

#Dropsof_psychology 🧠
12👍5👏1
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭)
بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا بود.
منم با این مدل کتابا مشکلی ندارم و گاهی می‌خونم، اما رو داستان حساسم🧐

بهش گفتم داستان خوندن کلی فایده داره. یکیش اینه که باعث میشه به یک مسئله از جهات مختلف نگاه کنی و افراد رو قضاوت نکنی و همچنین بعضی از اون مسائلی که شما از کتب توسعه‌فردی و تاریخی و... یاد می‌گیری رو میشه از رمان هم در خلال داستان یاد گرفت.

گفت یعنی تو به یه مسئله از جهات مختلف نگاه می‌کنی؟
گفتم بله.
گفت من اصلا این کارو نمی‌کنم.
گفتم چون داستان نمی‌خونی😌✨️


پی‌نوشت: حالا جالبه رمان خوندن دقیقا مثل فیلم و سریال دیدن می‌مونه. ولی نمیدونم چرا از طرف بعضی افراد، رمان خوندن تقبیح میشه و سریال‌ دیدن تشویق 🤷🏻‍♀

پی‌نوشت‌تر: قطعا منظورم هر رمانی نیست.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👍2👏1
سهراب می‌گوید:
"روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد"

روح من هم همینطور، سهراب.
روح من هم کم سال است و همه این‌ها.
روح من کم سال است، اما انگار متعلق به بچه‌ایست در دهه‌ها و دوره‌ای که خودت در آن زندگی می‌کرده‌ای یا قبل‌تر؛ وقتی سرعت زندگی کمتر بود، وقتی آدم‌ها برای گذران اوقات فراغتشان، در دل طبیعت می‌رفتند و زیر سایه درخت چرت می‌زدند.

روح من شهرنشین نیست، سهراب.
روح من باید در جوار طبیعت روزگار می‌گذراند.
روح من دوست دارد جایی خارج از شهر، خارج از هیاهو، لابه‌لای درخت‌ها بنشیند و مانند خودت به طبیعت "نگاه" کند؛
مثلا مسیر مورچه‌ها را دنبال کند، ببیند که چطور برای حمل دانه‌ای تقلا می‌کنند، به زنبور نگاه کند که چطور شیره گل را می‌گیرد، به خطوط روی تنه درخت نگاه کند و دست بکشد، گلبرگ‌های گل را لمس و نوازش کند، بشمارد که صدای چند پرنده را همزمان می‌شنود؟ بشمارد که در منظره روبرویش، چند رنگ می‌بیند؟
روح من دوست دارد روی چمن دراز بکشد، به آسمان خیره شود و گذر ابرها را دنبال کند، و اگر شب بود، ستاره‌ها را بشمارد.
روح من گویی روح یک بچه است که دوست دارد طبیعت را کشف کند، از درخت بالا برود، پای برهنه‌اش را داخل خنکی آب رود ببرد و زیر باران بدود.

به گمانم روح تو تا زمانی که از این دنیا پر کشید، همچنان کم سال بود، نه سهراب؟
فکر می‌کنی روح من چطور می‌شود؟ فکر می‌کنی روزگار موفق شود که تا زمان رفتنم خطوطی چند بر آن بیاندازد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
4👏1
Drops of Jupiter
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭) بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا…
در راستای این یادداشت☝🏻، بیاید باقی مزایای داستان خوندن رو مرور کنیم:

۱. وقتی ما داستانی رو می‌خونیم، خودمون رو جای شخصیت‌هاش و در همون موقعیت‌ها تصور می‌کنیم و تقریبا تجربه‌اشون می‌کنیم. این باعث میشه اگه در زندگی واقعی به موقعیت‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و دوراهی‌های مشابهی بر خوردیم، دقیقا بار اولمون نباشه و راحت‌تر باهاش کنار بیایم و بهتر بدونیم که الان چه کار باید بکنیم. چون قبلا یه چیزی شبیه بهش رو تقریبا تجربه کردیم.

۲. داستان خوندن باعث افزایش توانایی همدلی میشه، باعث میشه بهتر متوجه بشیم که افراد در موقعیت‌های مختلف دارن چه احساسات و شرایطی رو تجربه می‌کنن چون در کتاب افکار و احساسات شخصیت‌ها توسط نویسنده بیان میشه.

۳. کمکی که به نگارش، نویسندگی و البته صحیح‌نویسی (املا و ویراستاری) و گسترش دایره لغات می‌کنه رو نمیشه نادیده گرفت.

۴. ارتقای تفکر تحلیلگرایانه. همونطور که در اون یادداشت بالا گفته بودم، رمان خوندن باعث میشه یک مسئله رو از جنبه‌های مختلفی درنظر بگیری و تحلیل کنی، صرفا نظر خودت رو حق و درست ندونی، دیگران رو قضاوت نکنی، دید و تجربه دیگران رو هم در نظر بگیری، بصورت مطلق‌گرایانه فکر نکنی و همیشه یه احتمال خطایی برای خودت درنظر بگیری. مخصوصا داستان‌هایی که از زبان چند شخصیت و از چند دیدگاه نوشته شدن، خیلی از این لحاظ موثرن همچنین وقتی شخصیت‌ها در دوراهی اخلاقی قرار می‌گیرن.

۵. طبق پژوهش‌های انجام شده، داستان خوندن باعث کاهش اضطراب و علائم افسردگی و افزایش سطح سلامت روان میشه، همچنین به خواب بهتر کمک می‌کنه.

۶. در خلال داستان میشه مسائلی مثل تاریخ، مهارت‌های زندگی، مخصوصا مفاهیم روانشناسی و... رو یاد گرفت و وقتی چیزی در خلال تمثیل و داستان و بصورت غیرمستقیم آموخته بشه، تاثیر عمیق‌تری میذاره.
خود من جنگ داخلی آمریکا و فرهنگ برده‌داری رو از "بر باد رفته"، فرهنگ دوره‌های مختلف اروپا رو از داستان‌های کلاسیک، وضعیت اردوگاه‌های نازی رو از "مرگ کسب و کار من است"، پذیرش رنج رو از "جنگجوی عشق"، خشونت خانگی رو از "ما تمامش می‌کنیم" و "دروغ‌های کوچک بزرگ"، روش‌های تربیتی جمعی رو از "داستان پداگوژیکی" و اینکه هر اتفاقی دلیلی داره رو از "پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید" یاد گرفتم.

پی‌نوشت: اگر نکته‌ای بوده که شما از یک داستان (رمان/فیلم/سریال) یاد گرفتید، خوشحال میشم باهامون به اشتراک بذارید😍
یا داخل کامنت‌ها یا از طریق لینک ناشناس
(ناشناس‌ها رو هم خودم داخل کامنت‌ها میذارم)

#Dropsof_psychology 🧠
3👍1🎉1
ما حق داریم بخاطر اتفاق اذیت‌کننده‌ای که برامون میوفته، ناراحت، عصبی یا خشمگین بشیم.
اما اگر این ناراحتی بیش از حدِ طبیعی ادامه پیدا کنه، این یک پیامه. این یعنی ناراحتی ما دیگه در واقع از اون اتفاق خاص نیست، بلکه به خیلی وقت پیش، به گذشته، برمی‌گرده.

اگه چند ماه پیش، چند سال پیش، حتی چند هفته پیش، در شرایطی قرار گرفتم که شرم زیادی رو تجربه کردم، و هنوزم وقتی یادش میوفتم باز شرم زیادی رو احساس می‌کنم یا حتی دلم می‌خواد به اون اتفاق فکر نکنم، این یعنی شرم من بیشتر از اینکه مربوط به اون اتفاق باشه، در واقع مربوط به گذشته‌های من میشه (حالا جای شرم هر احساس ناخوشایند دیگه‌ای بذارید؛ ناراحتی، خشم، اضطراب، ترس).
یعنی یه مسئله حل نشده در گذشته من هست، یه پرونده باز که باید بهش رسیدگی کنم، تکلیفم رو باهاش روشن کنم و ببندمش، یعنی یه سری هیجانات سرکوب شده از گذشته در من باقی مونده که باید ابراز بشن و تا وقتی ابراز و حل نشن، تا ابد همینطور اذیت می‌کنن.

همین مسئله برای زمان‌هایی که واکنش بیش از اندازه نشون میدیم هم صادقه. مثلا وقتی سر یک حرف کوچیک کسی، واکنش شدیدی نشون میدیم مثلا شروع می‌کنیم داد و بیداد کردن. اصطلاحا انگار دکمه‌امون زده شده.
اینم برمی‌گرده به مسائل و هیجانات سرکوب شده گذشته. باید دید که ما از اون حرف اون شخص در واقع چه برداشتی داشتیم؟ معمولا برداشت ما یه پیام منفیه که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.
مثلا شاید کسی حتی به شوخی بهمون بگه "بده من بابا تو بلد نیستی" و ما قاطی کنیم و شروع کنیم دعوا کردن، چون چیزی که ما واقعا شنیدیم این بوده: "تو نمی‌تونی"، "تو ضعیفی"، "تو ناکافی هستی"، "تو بی‌عرضه‌ای" که این‌ها پیام‌هایی بوده‌ان که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.

در کل زمان‌هایی که واکنش ما و میزان هیجانی که تجربه می‌کنیم متناسب با موقعیت و اتفاقی که افتاده نیست، این یک پیامه که عزیزم، یه مسئله حل نشده داری، برو حلش کن‌.


پی‌نوشت: چطور حلشون کنیم؟ با مراجعه به درمانگر در موارد حاد، استفاده از برخی تکنیک‌ها برای موارد سبک‌تر (یا بازم مراجعه به درمانگر برای موارد سبک‌تر).
چه تکنیک‌هایی؟ مثلا نوشتن یا نامه‌نویسی و صندلی خالی یا حتی رویارویی. اگر خواستید توضیحشون میدم تو کامنت‌ها.

#Dropsof_psychology 🧠
8👏1
آدم‌ها نیاز دارن که دیده بشن.
آدم‌ها نیاز دارن که توجه دریافت کنن.
تا این حد که اگه میزان توجه‌های مثبت و اصطلاحا نوازش‌های کلامی و فیزیکی که فردی دریافت می‌کنه کم باشه، فرد حتی به توجه منفی هم راضی میشه؛ اینجوری که فقط توجه باشه، هرچی که می‌خواد باشه.
ما انقدر خواستار توجه هستیم که توجه منفی رو به بی‌توجهی کامل ترجیح میدیم.

بخاطر همینه کسانی که توجه مثبت دریافت نکردن و نمی‌کنن، به رابطه‌های سمی و خشونت‌آمیز راضی‌ان و ازشون خارج نمیشن؛ چون توجه منفی به بی‌توجهی ترجیح داده میشه.
بخاطر همینه که روش تنبیهی بی‌توجهی کردن، قهر کردن، طوری رفتار کردن که انگار طرف مقابل وجود نداره، بدتر از دعوا کردنه. شاید در ظاهر مسالمت‌آمیزتر باشه ولی آسیب‌های روانیش بیشتره؛ چه این رفتار با بچه‌ها باشه، چه با بزرگ‌ها مثلا همسر.
بخاطر همینه که می‌گن یه رابطه وقتی مرده‌ست که طرفین با هم ارتباطی ندارن، با هم صحبت نمی‌کنن، نارضایتی‌هاشون رو از هم پنهان می‌کنن، نه وقتی که رابطه‌شون متعارضه.

آسیب بی‌توجهی انقدر زیاد و عمیقه که بچه‌هایی که تحت شرایط بی‌توجهی بزرگ شده‌ان و مراقبت و محبت دریافت نکردن، بیشتر مستعد اختلالات روانی هستن تا بچه‌هایی که تحت شرایط خشونت (توجه منفی) بزرگ شده‌ان.

پس چیکار کنیم؟
سعی کنیم همیشه به هر بهانه‌ای حتی کوچیک، حتی ساده، به عزیزانمون توجه مثبت بدیم. مخصوصا به بچه‌ها، مخصوصا همسران به هم و اگه معلمید، حتما به دانش‌آموزا.
چرا؟
برای اینکه از بی‌توجهی به جایی نرسن که به توجه منفی راضی بشن.
اگه افراد ببینن توجه مثبت دریافت نمی‌کنن، شروع می‌کنن به جلب توجه منفی. مثلا بچه شروع می‌کنه به بدرفتاری کردن، فحش دادن، چون دقیقا می‌دونه کار بدیه و می‌دونه که حداقل از این طریق توجه والدینش یا معلمش جلب میشه و حتی شده دعواش کنن یا بزننش هم راضیه.
یا مثلا می‌دونید دیگه، اگه دخترا از پدر و مادرشون (مخصوصا پدر) توجه مثبت کافی دریافت نکنن، احتمالش زیاده که شیفته اولین پسری بشن که این توجهات رو بهشون نشون میده، همین مسئله برای همسران و بحث خیانت هم صادقه.

توجه مثبت دادن می‌تونه خیلی ساده باشه؛ مثلا چقدر خوب خودت کفشت رو پوشیدی، چقدر این لباس بهت میاد، چه میوه‌های خوبی خریدی، یا حتی می‌تونه فقط در چهره نشون داده بشه؛ خوش‌رو بودن خودش یه توجه مثبته، سلام گرم کردن، اینکه نشون بدی از دیدنش خوشحالی.
کلا باید این حس رو به عزیزانمون بدیم که تو هستی، من می‌بینمت و وجودت برام مهمه.
شما اگه به بچه‌ای که از همه جا رونده‌ست، مکررا توجه مثبت بدید، می‌تونید مسیر زندگیش رو تغییر بدید‌.
توجه مثبت دادن خیلی راحته؛ از همدیگه دریغش نکنیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍65👏4
استاد می‌گفت زندگی مشترک یعنی حتی در غم‌هامون هم مشترکیم.
یعنی نه تنها بطور کلی پنهان‌کاری نداریم، بلکه حتی ناراحتی‌ها و نارضایتی‌هامون رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم. یعنی مسائل و مشکلات زندگی رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم و حتی بهانه‌هایی مثل "نمی‌خوام ناراحتش کنم، نمی‌خوام نگران بشه، نمی‌خوام اذیت بشه" هم پذیرفته نیست.

خیلی وقت‌ها ما از رفتار و صحبت‌های فرد مقابل یک برداشت خاص داریم و براش تو ذهنمون فرضیه‌سازی می‌کنیم، اگه راجع به این فرضیه‌ها و برداشتمون با طرف صحبت نکنیم تا درست یا غلط بودنشون رو متوجه بشیم، خود به خود فرضیه‌هامون رو تایید می‌کنیم؛ یعنی فکر می‌کنیم برداشت ما، خود واقعیت بوده.
درحالیکه بسیاری از مواقع اگر درمورد این فرض‌ها و افکار و مشکلات با خود فرد صحبت کنیم، می‌بینیم که چقدر برداشت اشتباهی داشتیم و چقدر تو فکر طرف مقابلمون داستان یه طور دیگه بوده و اصلا اون قصد و غرضی که ما فکر می‌کردیم پشتش نبوده. یا حتی اگر بوده هم، صحبت کردن راجع بهش حل کردن چالش رو خیلی راحت‌تر می‌کنه.

دارم کتابی می‌خونم که زوج داستان اگه افکار و ناراحتی‌ها و مسائلشون رو از هم پنهان نمی‌کردن، رابطه‌شون که خیلی قوی شروعش کرده بودن، خیلی بهتر پیش می‌رفت و کمتر به بن‌بست می‌خورد.

اینکه افکار و احساساتمون رو تو خودمون بریزیم و راجع بهشون صحبت نکنیم حالا چه چون سختمونه یا چه بخوایم با این کار از تعارض یا از نگران و ناراحت شدن طرف مقابل پیشگیری کنیم، و کلا اجتناب کردن به هر مدل رابطه‌ای صدمه می‌زنه، مخصوصا به رابطه زوجی.
حتی اشک‌ها و گریه‌ها رو نباید از هم پنهان کرد، همینطور ترس‌هامون، نگرانی‌هامون، ناراحتی‌هامون، حتی اگه دلیلش طرف مقابل نباشه و صرفا مشکلات زندگی باشه.
زندگی مشترک یعنی تو همه چی شریکیم، در شادی و در غم، در راحتی و در سختی، در آسودگی و در نگرانی.

یه جمله از کتاب نوشته بود:
"اشتباهی که ما کردیم این بود: از یه جایی به بعد، راجع به چیزایی که نباید راجع بهشون سکوت کرد، سکوت کردیم و دیگه درموردشون صحبت نکردیم."

پی‌نوشت: این کتاب خیلی خوب به بالا و پایین‌های ازدواج، حتی اگه خیلی رمانتیک شروع شده باشه، می‌پردازه و چالش‌هایی که "نازایی" می‌تونه در رابطه زوج‌ها بوجود بیاره و اینکه این افراد چه احساساتی رو تجربه می‌کنن رو خیلی خوب به تصویر کشیده.

[اشک‌هایی که در سکوت جاری شدند - کالین هوور]
(اسم دیگه کتاب: همه خوبی‌هایت)

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
14👏1
یه صحنه‌هایی از بچگیم تو ذهنم هست، از مهمونیای بزرگ، اون مهمونیایی که کل فامیل یه جا جمع میشن.
صحنه‌ایه که موقع شام یا بعدش که تموم شده، همه دور یه میز بزرگ نشستن، کلی سر و صدا هست، همه با هم حرف می‌زنن، می‌خندن، خاطره تعریف می‌کنن. تو این صحنه‌ها من عقب نشستم و نگاهشون می‌کنم.
داشتم به این فکر می‌کردم این صحنه‌ها چقدر دلچسب بودن و اون لحظه نمی‌دونستم و چقدر برام عادی بود. داشتم فکر می‌کردم که نسل ما و بچه‌های ما چقدر کمتر همچین صحنه‌ها و جمع‌هایی رو تجربه می‌کنن. ماها جمعیتمون کم شده، هم از لحاظ خانواده‌های کم جمعیت‌تر و هم از لحاظ مهاجرت بیشتر. نمی‌دونم این جمعیت کمتر خوبه یا بده، فقط می‌دونم این صحنه‌های شلوغ، صدای خنده‌ها و همهمه‌ها داره به مرور هی کمتر می‌شه. تازه ما همون موقعش هم فامیل پرجمعیتی محسوب نمی‌شدیم.

گاهی فکر می‌کنم بچه‌ها و نوه‌های ما به چه چیز زمان ما قراره حسرت بخورن؟
هرچی فکر می‌کنم خودم نمی‌تونم الان چیز حسرت‌انگیزی پیدا کنم ولی قطعا در آینده می‌فهمیم که یه چیزایی بوده. مثل چیزایی که تو بچگیمون داشتیم و الان حسرتش رو می‌خوریم اما همون زمان متوجهش نبودیم. مطمئنا کسایی هم که تو خونه‌های قدیمی با حیاط و حوض بزرگ زندگی می‌کردن، کسایی که فامیل‌های پر جمعیت و صمیمی داشتن، کسایی که نزدیک به طبیعت زندگی می‌کردن، کسایی که نامه دریافت می‌کردن و... هم متوجه نبودن در چه شرایط دلچسب و حسرت‌برانگیزی برای آیندگان دارن زندگی می‌کنن.

یاد فیلم Midnight in Paris میوفتم. انگار هیچکس از دوره و زمونه خودش راضی نیست و همه حسرت یه دوره خاص در گذشته رو می‌خورن. اما واقعی که بهش نگاه کنی، می‌بینی آدم‌های همون زمان‌ها هم مشکلات خاص خودشون رو داشتن و از نظر خودشون در دوره طلایی و خاصی زندگی نمی‌کردن.
انصافا هم ما الان نسبت به گذشتگان امکانات بیشتری در دسترس داریم، اما نمیدونم این دسترسی بیشتر کیفیت زندگی‌هامون رو واقعا بیشتر کرده یا کمتر؟ صمیمت‌ روابطمون رو چی؟

واقعا اگه یادم بمونه و اگه اصلا امکانش برام بود، یه روز از نوه‌ام می‌پرسم که فکر می‌کنی چه چیز دوره کودکی و جوونی من حسرت‌برانگیزه؟ چه چیز خوبی داشته که الان دیگه وجود نداره یا کمرنگ شده؟

پی‌نوشت: باید همین الان به داشته‌هامون (مادی و معنوی) توجه کنیم و قدرشون رو بدونیم، چون مطمئنا یه روز حسرتشون رو می‌خوریم.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
6🕊1
پارسال همین روزا وقتی ترم یک ارشد رو در رشته‌ای جدید، رشته موردعلاقه‌ام، شروع می‌کردم، پر از هیجان بودم و شادی که تا یکی دو ماه هم با همون شدت ادامه داشت.
امروز هم هیجان دارم و شادی اما علاوه بر اون، یه‌کم غم.
غم از اینکه این ترم آخره که کلاس داریم و با همکلاسی‌هام سر یه کلاس می‌شینم، از اساتیدم سر کلاس درس یاد می‌گیرم، از شیب منتهی به دانشکده بالا میرم، دوستام رو دو روز در هفته می‌بینم و کلی چیز خوب دیگه که یک سال و نیم خیلی کمه براشون🥲

بخاطر همین این ترم می‌خوام تا جای ممکن از همه فرصت‌ها استفاده کنم، سوراخ سنبه‌های دانشگاه که تاحالا نرفتم رو کشف کنم، لحظات بیشتری رو ثبت کنم، سوالات بیشتری بپرسم.
می‌دونم مثل دو ترم گذشته خیلی سختی خواهد داشت، خیلی تحت فشار قرار خواهم گرفت، خیلی با دوستام دور هم غر خواهیم زد، خیلی پروپوزال و پایان‌نامه رو پس خواهم زد، بازم میلیمتری بین کلاس‌ها استراحت خواهیم کرد، اما همه‌اش رو دوست دارم و به جون می‌خرم و می‌دونم دلم برای تک‌تک لحظاتش تنگ خواهد شد🥲
پس تا هست، استفاده کنیم؛ سلام بر ترم سه😌✨️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍76😢2
رسوم خانوادگی خیلی در گرم کردن و تحکیم روابط خانوادگی موثرن.
منظورم فقط اون آداب و رسوم فرهنگی نیست.
منظورم آداب و رسوم کوچولو و خاص هر خانواده‌ست، هم برای رابطه زوج هم برای کل خانواده و رابطه با فرزندان خیلی خوبه و همچنین خیلی خیلی خاطرات گرم و خوبی در ذهن باقی می‌ذاره.

ببینید، مثلا فرض کنید بچه‌های شما بزرگ شدن و دارن برای بچه‌های خودشون تعریف می‌کنن که مامان در روز فلان عید همیشه کیک درست می‌کرد، یا آخر هفته‌های زمستون‌ها شیرکاکائو داغ درست می‌کرد، همه می‌رفتیم زیر پتو، شیرکاکائو می‌خوردیم و کارتون نگاه می‌کردیم، یا هر پنجشنبه قرمه‌سبزی داشتیم و بعد از ناهار همه بازی فکری می‌کردیم، یا هر فلان روز با بابا می‌رفتم پارک، هر آخر هفته می‌رفتیم خونه مامان‌بزرگ و...

می‌بینید؟ می‌تونن خیلی ساده باشن، اما خیلی حس و حال گرم و صمیمی و عمیقی دارن، نه؟

همچنین رسومی باید فقط بین زوج هم ساخته شده باشه، مثلا هر آخر هفته با هم فیلم می‌بینیم، حتما در طول روز یک بار همراه هم چای می‌خوریم و صحبت می‌کنیم، شب‌ها قبل از خواب با هم صحبت می‌کنیم/با هم کتاب می‌خونیم، ماهی یک بار رستوران/سینما میریم، ماهی یک بار به هم نامه می‌نویسیم و...

بخاطر همین خیلی مهمه که اولا رسوم فرهنگی کلی رو حفظ کنیم (مثل شب یلدا چون اونا هم می‌تونن جزو این رسوم صمیمانه باشن) و دوما اینکه علاوه بر اون‌ها، رسوم مخصوص خانواده خودمون بسازیم و بهشون اضافه کنیم؛ اصلا هم لازم نیست خیلی کار خاص و بزرگی باشن. همین تکرار شوندگی و حس گرماشه که مهمه🥰

مثلا بعضی از رسوم خانوادگی ما که من یادم مونده اینه که بچه که بودم هر جمعه می‌رفتیم دیدن پدربزرگم و پدربزرگ همیشه یه روزنامه همشهری دوچرخه برای من و برادرم روی میزش آماده گذاشته بود.
هر جمعه مامان برای صبحانه شیرکاکائو درست می‌کرد و فیتیله تماشا می‌کردیم.
هر شب قبل از خواب می‌رفتم خونه مامان‌بزرگ (طبقه پایینمون) و باهاش پازل درست می‌کردم.
به همین سادگی🥲

نکته ۱: خیلی بهتره اگه هر دو عضو از اعضای خانواده هم با هم رسوم خاص داشته باشن. یعنی علاوه بر رسومی که کل خانواده توش دخیلن، خود والدین با هم، فرزندان با پدر جدا و با مادر هم جدا و حتی خود بچه‌ها هم باهم جدا برنامه‌هایی داشته باشن. این خیلی به تحکیم رابطه هر دو عضو از اعضای خانواده کمک می‌کنه و کلی خاطرات دوست‌داشتنی با هم می‌سازن.

نکته ۲: اگر در طول سال مناسباتی هست که براتون مهمه و می‌خواید که برای بچه‌ها هم ارزشمند باشه و باهاش ارتباط بگیرن، حتما در اون روزها فعالیت خاصی انجام بدید و تبدیل به رسم بکنیدش.

#Dropsof_psychology 🧠
👍83
《در ستایش معمولی بودن》

من قبلا هم فکر می‌کردم که معمولی‌ام ولی خیلی حس خوبی نسبت بهش نداشتم؛ بنظرم کافی نبود.
اما یه دوستی یه زمانی بهم گفت تو اصلا هم معمولی نیستی و خودت هم اینو یه روز می‌فهمی.
من هنوز دارم سعی می‌کنم بفهممش.
الان نمی‌دونم بالاخره معمولی هستم یا نه، ولی مهم هم نیست، بهرحال در عمل فرقی نداره. معمولی یا غیرمعمولی، دارم سعی می‌کنم زندگیم رو پیش ببرم.
مهم اینه که با معمولی بودن کنار اومدم و الان دوستش دارم و اگه در نهایت فهمیدم که همیشه معمولی بودم، مشکلی باهاش ندارم.

معمولی بودن مگه چه اشکالی داره؟
لازم نیست حتما سرآمد یا عجیب و خاص یا تو چشم باشیم، بنظر من همین که "کافی" باشیم هم کافیه :))
ما معمولی‌ایم و قدرت خارق‌العاده‌ای برای رویارویی با دنیا نداریم، ما قرار نیست دنیا رو نجات بدیم، همین که از پس زندگی‌های خودمون بر بیایم کافیه، ما اگه رنجی بهمون برسه، چاره‌ای جز پذیرشش و همراهی باهاش نداریم، وگرنه زیر بارش خم می‌شیم. ما آدم‌های معمولی، گاهی کم میاریم و احتیاج به مکث و استراحت داریم.

ما آدم‌های معمولی سعی می‌کنیم هر روزمون رو به سر برسونیم و شاید این بین سعی کنیم دستی هم از کسی بگیریم یا اگه لازم داشتیم دست خودمون رو دراز می‌کنیم تا کسی بگیره.
ما معمولی هستیم؛ وقتی غمگینیم بارون نمی‌گیره، وقتی شادیم آدمای توی خیابون شروع نمی‌کنن باهامون رقصیدن، چهره‌هامون شاید اونقدری زیبا و خیره‌کننده نباشه که سرها به سمتمون برگرده.
ما شاید بهترین‌های یک حوزه نباشیم، اما سعی می‌کنیم در حد خودمون تغییر ایجاد کنیم و اطرافمون رو، تا اونجایی که دستمون می‌رسه، به جای بهتری تبدیل کنیم.

اما در نهایت فکر می‌کنم اکثر ما آدم‌ها از دید خودمون معمولی هستیم، اما در نگاه کسایی که دوستمون دارن، یا کسایی که تحسینمون می‌کنن، غیرمعمولی و خاص بنظر میایم؛ انگار اون‌ها هستن که منحصربه‌فرد بودن ما رو می‌بینن، نه خودمون. منم احتمالا هیچوقت متوجه غیرمعمولی بودنی که دوستم بهم گفته بود، نشم.
من حدس می‌زنم که حتی اکثر خاص‌ترین، غیرمعمولی‌ترین، بهترین و خفن‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسیم هم، ته دلشون، خودشون رو معمولی می‌دونن، ما که دیگه جای خود 🤷🏻‍♀️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👏2👍1
فکر کنم دیروز یک دوست کوچولو پیدا کردم :))
یک دوست وروجک ۷ ساله که در دقایق ابتدایی کلاس وقتی چشم از او برداشتم و لحظه بعد دیدم که از طاقچه پنجره که شاید یک و نیم برابر قدش بود، نه تنها بالا رفته، بلکه فاتحانه آن بالا ایستاده است و مشت‌ها را بالا برده، غافلگیرم کرد (قطعا به بهانه باز کردن پنجره رفته بود، اما نفهمیدم که اصلا چطور رفت آن بالا؟!)
و از آن لحظه به بعد، بوم؛ کلاس ترکید.
به جد عرض می‌کنم، در همان حینی که وروجک آن بالا بود، دیدم که دیگرانی هم دست به کار شده‌اند و دارند از باقی طاقچه‌ها بالا می‌روند! احساس کردم دارم به یک ارتش کوچک و فرمانده‌اش نگاه می‌کنم.

وروجک شاید یکی از بچه‌های ریزنقش کلاس باشد اما وقتی می‌گفت "با من بخونید"، همه با او دست می‌زدند و می‌خواندند "ما همه ترکیم و بربری می‌خوریم" (علی‌رغم اینکه ترک هم نیستند) و اگر وروجک می‌گفت "بچه‌ها نخونید"، بچه‌ها دیگر نمی‌خواندند.
وروجک، قلدر محله‌ایست برای خودش؛ کافیست یکی از بچه‌ها ذره‌ای خاطر همایونی را مکدر کند تا کتکی نوش جان کند با ضمیمه یک همچین جمله‌ای که "رو اعصاب من نرو بچه پررو" یا "مگه خانم نمیگه بشین؟!"

پس از آنکه وروجک را با ترفندهایی خاص سر جایش می‌نشانم، جلوی نیمکتش زانو می‌زنم تا هم‌قدش شوم و همینطور که نقاشی می‌کشد به او می‌گویم: اگر کسی ما را عصبانی کند، بنظرت چه کار دیگری جز کتک زدنش می‌توانیم انجام دهیم؟
وروجک می‌گوید: هیچی، فقط باید زدش، اینا خیلی پررو ان.
احساس می‌کنم وروجک از وقتی که در گذشته، دورادور می‌دیدمش تا حالا که رو در رویش قرار گرفته‌ام، در پس تقریبا تمام رفتارهایش می‌گوید "مرا ببین، مرا ببین".
می‌گویم: من قبلا تو را در برنامه‌های مدرسه دیده‌ام.
توجه وروجک جلب می‌شود.
نگاهی نسبتا طولانی به من می‌اندازد و می‌گوید: چه کار می‌کردم؟
- دیدم که برای عزاداری‌ها نوحه می‌خواندی.
حین نقاشی لبخند ریزی می‌زند که نشان از افتخار دارد.
- دیگر چه کار می‌کردم؟
- اوه، شنیدم که خاطره‌ای تعریف کردی از کشتی گرفتنت.
نظر وروجک کاملا جلب شده است و برای لحظاتی گویا با ناباوری مستقیما نگاهم می‌کند.
- تعریف می‌کردی که با بچه فامیلتان کشتی می‌گرفتی و می‌توانستی او را ببری اما چون از تو کوچک‌تر بود، گذاشتی که او ببرد.
بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گوید: آرههه اون کار من عین پوریای ولی بود!
می‌خندم و می‌گویم: آره عین پوریای ولی بود، حالا بگو ببینم به‌نظرت پوریای ولی، در کلاس دوستانش را کتک می‌زند؟
سر بورش را (که خیلی با خودم مبارزه کردم تا انگشتانم را داخلش نبرم) روی نقاشی خم می‌کند و با همان لبخند ریزش می‌گوید: نه.
بهش می‌گویم: من این را در تو می‌بینم؛ دوست داری بهم قول بدهی که تلاشت را بکنی تا در کلاس هم مثل پوریای ولی رفتار کنی؟
لبخندش بزرگ‌تر می‌شود و سرش را تکان می‌دهد. سپس انگشت خیلی کوچکش را در انگشت کوچکم گره زد و به این ترتیب فکر کنم اولین قول انگشتی عمرم را در آستانه ۲۵ سالگی با پسرک ۷ ساله به ثبت رساندم.

مطمئنم که وروجک بارها و بارها در مسیر عمل به قولش منحرف خواهد شد، همانطور که همین دیروز هم پس از دو تلاش ارزشمند برای کتک نزدن پشت سری‌اش، ظرفیت پوریای‌ولی‌گونه‌اش پر شد، افتخار خوشحالی سومی بهم نداد و به تنظیمات کارخانه بازگشت. هر چه نباشد، او فقط قول داد که "تلاش"اش را بکند و همین برای من مهم است؛ نه اینکه به یک باره زیر و رو شود.
و نیز مطمئنم که لازم خواهد بود تا بارها و بارها این عهد را با او تمدید کنم، اما ته دلم اطمینان دارم که این پهلوان ریزه، روزی از این توانایی رهبری‌اش، به نحو درستش استفاده خواهد کرد.

پی‌نوشت: وقتی به کسی قول انگشتی می‌دهی، یعنی قبلش با او دوست شده‌ای دیگر، نشده‌ای؟ :))

#از_بچه‌ها 👦🏻
12👍1
آن شب، دلم گرفته بود.
بالاخره روزی را گذرانده بودم که مدتها حسرتش را داشتم.
روزی بدون دغدغه و مسئولیت خاصی.
کتاب خوانده بودم، ۳ قسمت از ۳ سریال مختلف دیده بودم، بُردگِیم بازی کرده بودم.
اما از عصر به بعد دلم گرفته بود.
نمی‌خواستم باز هم سریال ببینم.
یک دفعه دوای درد زمان‌های دلتنگی و گرفتگی‌ام به خاطرم آمد.
سهراب، سهراب عزیز!

"هنوز در سفرم" را باز کردم و خواندم:
"به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد، روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم."
و لطافت قلمش روحم را نوازش داد.

خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من ونگوگ را دوست داشته،
خواندم و فهمیدم سهراب هم مثل من حسرت پرواز داشته.
پس بی‌جهت نبوده است که همیشه نزدیکی خاصی با روح سهراب احساس می‌کردم؛ انگار که روحمان کم و بیش از یک جنس باشد.

خواندن سهراب مثل نشستن در دل طبیعت و لمس نسیم بهاری است.
سهراب را خواندم و حالم خوب شد؛ مثل همیشه ♡

زادروزت مبارک سهراب؛ اگر بودی، امروز ۹۶ ساله می‌شدی.

[هنوز در سفرم - سهراب سپهری]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9👍2
اگر می‌خوایم فرزندمون (کودک و نوجوان) تحت تاثیر منفی افراد خارج از خانواده اعم از فامیل، دوستان، بچه‌های مدرسه، غریبه تو خیابون، فلان سلبریتی و... قرار نگیره، چیکار باید بکنیم؟

محدودش کنیم؟ نه.
ارتباطش رو با اطرافیان قطع کنیم؟ نه.
نذاریمش مهدکودک؟ نه.
در همه کارها و روابطش سرکشی کنیم؟ نه.
تهدیدش کنیم؟ نه.

فقط یک کار لازمه انجام بدیم:
ارتباطمون رو باهاش قوی کنیم.

وقتی ارتباط درون خانوادگی محکم و قوی باشه، وقتی اعضا حامی و با هم صمیمی باشن، وقتی فرزند، والدینش رو امن بدونه، تاثیر شما روی فرزند خیلی بیشتر از تاثیر افراد خارج از خانواده خواهد بود.

در این صورت فرزندتون به حرف شما بیشتر بها خواهد داد تا به حرف دوستش یا هرکس دیگری.
فرزندتون فلان رفتار ناسالم مثلا عموش رو تقلید نخواهد کرد، بلکه از رفتار شما تقلید خواهد کرد.
فرزندتون تحت تاثیر جو غالب محیط (مثلا جامعه، مدرسه و...) قرار نخواهد گرفت.
یا حتی اگرم قرار بگیره، اگر باهاش صحبت کنید و هدایتش کنید خیلی راحت‌تر می‌پذیره تا بچه‌ای که نسبت به خانواده و والدینش گارد داره.

پس چی شد؟
روابط درون خانوادگی رو با فرزندتون تقویت کنید؛ یعنی رابطه پدر-فرزند، مادر-فرزند و حتی فرزندان با همدیگه.
یک مهارت کلیدی که باعث تقویت رابطه مخصوصا رابطه با نوجوان میشه چیه؟ همدلی و گوش دادن.
حتما این دوتا مهارت رو یاد بگیرید (بله، یادگرفتنی‌ان، ذاتی نیستن؛ پس اگر بلد نیستید، نگران نباشید، برید یاد بگیرید).

#Dropsof_psychology 🧠
👍134
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه.
چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟

به گفته خودش:
"ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد غیرقابل کنترل، چه دلیلی برای ترس داشتیم؟"
چی میشه که این دنیایی که توش ترس و از دست دادن‌ ها و درد کشیدن های فراوان هست رو ترجیح میده؟

همونطور که وجودنگرها میگن، وجود مرگ باعث میشه ما قدر داشته‌هامون رو بدونیم. مرگ می‌تونه صرفا تموم شدن باشه، می‌تونه از دست دادن باشه. وقتی به این آگاهی برسی که یک روز پاهات به خوبی الان راه نخواهند رفت، قدرشون رو بیشتر خواهی دونست و از راه رفتنت لذت خواهی برد. وقتی به این آگاه باشی که غذای خوشمزه‌ای که جلوته به زودی تموم خواهد شد، از خوردنش لذت بیشتری می‌بری.
اگه اون غذا دائمی بود، اگه ما موجوداتی بی‌نیاز بودیم، اگه همه چیز همیشه برامون فراهم بود، اگه هیچوقت از دست دادن و تموم شدن رو نمی‌چشیدیم، آیا زندگی خیلی کسل‌کننده نمی‌شد؟ آیا همه چیز برامون عادی نمی‌شد؟

سهراب هم وقتی که می‌گه:
"مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان"،
منظورش همینه. به محض شروع کردن به خوردن انگور، می‌دونیم که قراره تموم بشه یا اینکه قراره ازش سیر بشیم. انگار که هر لذتی، با مرگ همراهه:
"و همه می‌دانیم
ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است"

درد کشیدن چی؟ اون چرا باید باشه؟
تایلر تو یکی از آهنگ‌هاش می‌گه:
"گاهی باید درد بکشی تا بفهمی که زنده‌ای و روح داری"
یا بازم سهراب که می‌گه:
"گاه زخمی که به پا داشته‌ام، زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است"

خلاصه که "و نترسیم از مرگ"، عزیزان؛ و نترسیم از مرگ.
چیزی که وجودنگرها هم می‌خوان بهمون بگن، همینه. این نترسیدن و پذیرش مرگ و فانی بودنه که ما رو به این مرحله در بینش می‌رسونه:

اینکه هرگز دوباره باز نمی‌گردد،
این است آنچه زندگی را چنین شیرین می‌کند
- امیلی دیکنسون

[انسان‌ها - مت هیگ]

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_poetry 📜
#Dropsof_psychology 🧠
👍2
Drops of Jupiter
"انسان‌ها"ی مت هیگ داستان انسان‌هاست و داستان موجود نامیرایی که به خواست خودش میرا و فانی میشه. چی باعث میشه تا موجودی که از دنیایی بدون درد، بدون ترس و بدون مرگ میاد، این جهان فانی رو ترجیح میده؟ به گفته خودش: "ما در دنیایی بدون مرگ یا از دست دادن یا درد…
"او انسان بود. می‌دانست شوهرش یک روز می‌میرد؛ با این حال، هنوز جسارت می‌کرد دوستش داشته باشد. این چیز شگفت‌انگیزی بود."
[انسان‌ها - مت هیگ]

بله دوستان، دوست داشتن جسارت لازم داره چون هرچقدر چیزی/کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، موقع از دست دادنش درد بیشتری می‌کشی.
و وقتی دلت برای چیزی/کسی که قبلا داشتیش خیلی تنگ میشه، یعنی خیلی دوستش داشتی.
انگار که ما با "دوست داشتن"، همزمان دردش رو هم به جون می‌خریم و این عملی شجاعانه‌ست.

به همین خاطر، همه شماهایی که جرئت می‌کنید چیزها و اشخاصی رو دوست داشته باشید، بنظرم باعث افتخار و قابل احترامید ✨️

#Dropsof_books 📚
9👍2🕊2
من یه ذهنیت مخربی نسبت به خودم دارم و اون اینه که "ظرفیت تحمل تو برای سختی‌ها پایینه"
هی به خودم میگم که تو تاب و توان کافی نداری، در برابر سختی‌ها زود کم میاری، یه ذره بهت از چند جهت فشار بیاد، احساس سختی می‌کنی.
درصورتیکه اولا احساس فشار کردن در چنین شرایطی کاملا طبیعیه و دوما من بارها از پس شرایط سخت بر اومدم و این شرایطی هم که ازش میگم احتمالا در واقع "یه ذره" فشار نیست و بیشتره اما اون سرزنشگر درون من اینطور بهم القا می‌کنه که "یه ذره"ست و خودتو لوس نکن.

اما من چیکار می‌کنم؟ خودم رو با بقیه مقایسه می‌کنم و میگم ببین فلانی شرایطش از تو خیلی سخت‌تره، تو در همین شرایط خودتم می‌خوای کم بیاری؟!
درحالیکه کی واقعا می‌تونه بگه که شرایط من سخت‌تره یا فلانی؟ و اصلا چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که من بهرحال در شرایط فعلی احساس سختی و فشار می‌کنم، به بقیه چیکار دارم؟
اما اون خود ایده‌آل‌گرای درونم انگار می‌خواد بهم القا کنه که نه! نباید احساس سختی کنی! باید مقاوم باشی! به اینا میگی سختی؟! اینا که چیزی نیست!
و حدس می‌زنم حتی اگه در سخت‌ترین شرایط ممکن هم قرار بگیرم این صدائه بازم می‌خواد بگه "این که چیزی نیست!"

خلاصه این صدائه، ذهنیت مخربه، خودِ سرزنشگره، ایده‌آل‌طلبه تو ذهنم مثل کسیه که با چماق وایساده بالا سرم و انگار مهم نیست من در چه شرایطی هستم و چقدر واقعا اوضاع خرابه، بهرحال منتظر بهانه‌ست که بزنه تو سرم و بگه "دیدی گفتم ظرفیتت پایینه!"
خب زهرمار 😐

قبلا اینجا راجع به همین دوست ناعزیز درونم گفته بودم.

اما در نهایت که بنظرم لیاقت یک بغل از طرف خودم رو دارم، و اینکه به خودم بگم صدای واقعی درون تو اون یاروی مسخره بی‌منطق نیست؛ صدای واقعیت منم که دارم بهت میگم که تلاش‌هات رو می‌بینم و ازت قدردانم که این مدت انقدر رشد داشتی و تو هم مثل هر کس دیگه‌ای حق داری احساس سختی کنی و این مایه شرمساری نیست🫂

نکته جالب اینجاست که همین پریروز خیلی اتفاقی یه کتاب گرفتم با موضوع خودشفقتی؛ زیبا نیست؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_psychology 🧠
👏7👍32