Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با صدای دریا به یاد بیار.
4
بَهار نارِنج🍃
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با صدای دریا به یاد بیار.
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با آسمون و ابراش به یاد بیار.

#Dropsof_beauty 📸
11🕊2👍1
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه می‌کردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قواره‌ام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر).

بچه‌ها معمولا دو سوال عمده از من داشتند:
۱. چرا انقدر کوچولویی؟
۲. چرا انقدر آرومی؟
برای هیچکدام پاسخی نداشتم.

کیف چرخدارم هواداران خودش را داشت.
پدر و مادرم ترجیح داده بودند برای سال اول کوله‌پشتی نداشته باشم؛ احتمالا می‌دانستند که اگر کوله می‌انداختم، تبدیل به آن کوله‌پشتی‌هایی می‌شدم که پا درآورده‌اند و در سطح شهر راه می‌روند.
معمولا کیف‌هایمان سنگین و بار مدرسه زیاد بود. والدینم می‌خواستند که از ۷ سالگی بار سنگین به دوش نکشم اما فکر آنجایش را نکرده بودند که شاید تا زمانی که کیف چرخدار را روی زمین می‌کشم، مشکلی نباشد اما در بالا کشیدنش از پله‌ها دچار مشکل خواهم شد؛ در واقع گاهی زورم به آن نمی‌رسید.
بچه‌ها معمولا مشتاقانه داوطلب می‌شدند تا آن را برایم حمل کنند و از پله‌ها بالا ببرند و بعد تا داخل کلاس روی چرخ‌هایش بکشند؛ مانند چمدان. من هم با سبکبالی مسیر را طی می‌کردم؛ یک معامله برد-برد.

کیف چرخدار بزرگ قرمزم با اینکه خیلی طرفدار داشت، اما من خیلی دل خوشی از آن نداشتم؛ چون جلب توجه می‌کرد. با همه این‌ها، ترجیح می‌دادم یک کوله‌پشتی مانند بچه‌های دیگر داشته باشم.

این‌ها را گفتم که بگویم من از وقتی که یادم می‌آید، اغلب ترجیح می‌دادم جلب توجه نکنم و در حاشیه باشم؛ انگار که بخواهم در جمع بگویم مرا نبینید، نگاهم نکنید، من صدا ندارم، چیزی برای شنیدن نیست (انقدر آرام بودم که مربی‌های مهدکودک می‌گفتند "صبا صدا ندارد" و من هم به نفع خودم از این عبارت استفاده می‌کردم "من که صدا ندارم")

اما حالا، شاید یکی-دو سالیست که دارم تلاش خودم را می‌کنم تا از حاشیه بیرون بیایم، قدم در روشنایی بگذارم و اجازه دهم که دیده شوم و بگویم که مرا ببینید، با اینکه سختم است اما مرا نگاه کنید، من حضور دارم، مرا بشنوید، می‌خواهم بگویم، می‌خواهم صدا داشته باشم و نمی‌خواهم که فقط تماشاگر باشم.

راحت نیست؛ اما رشد هیچوقت در راحتی نبوده است 🦋

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
17👍2😍2🔥1
Drops of Jupiter
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه می‌کردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قواره‌ام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر). بچه‌ها معمولا دو سوال عمده از من داشتند: ۱. چرا انقدر کوچولویی؟ ۲. چرا انقدر…
"من خیلی چیزها یاد گرفته‌ام، پدر.
من یاد گرفته‌ام که چگونه زندگی کنم، چگونه در دنیا باشم و چگونه جزوی از دنیا باشم؛ نه اینکه فقط کنار بایستم و تماشا کنم. و من هرگز دوباره از زندگی فرار نخواهم کرد."

[Movie: Sabrina]

#Dropsof_movies 🎬
7👏3👍1👎1
یه چیز امیدوارکننده‌ای که تازه یاد گرفتم اینه که "ما انسان‌ها تحول داریم، نه رشد"!

رشد (growth) یعنی سیر صعودی و یک طرفه، بدون بازگشت.
تحول (development) یعنی تغییرات نوسانی. تحول بالا و پایین داره.
و ما انسان‌ها و کلا موجودات زنده تحول داریم، نه رشد.

عه خب این کجاش امیدوارکننده‌ست؟!
اینجاش امیدوارکننده‌ست که می‌فهمی مسائل انسانی، مثل روابط، توسعه فردی و...، هم تحول دارن؛ هم بالا دارن و هم پایین.
ممکنه یه وقت‌هایی پایین باشیم؛ اما می‌دونیم که تا ابد پایین نمی‌مونیم و می‌تونیم امیدوار باشیم که اوضاع می‌تونه بهتر بشه و خلاصه "دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور" :)

اینجاش امیدوارکننده‌ست که می‌فهمی رابطه زوجی (و هر رابطه دیگه‌ای) هم تحول داره؛ پس این طبیعیه اگه صمیمیتی که الان بعد از چند سال با همسرت احساس می‌کنی، به اندازه سال اول نیست و می‌دونی که می‌تونه دوباره بهتر بشه.

می‌فهمی که اگه الان در یه زمینه‌ای ضعف داری، این یک سیر خطی و صعودی نداره و لزوما قرار نیست ضعیف‌تر بشی؛ تو می‌تونی بهتر بشی و در مقابل، اگه زمانی که همه چی داره خوب پیش میره، یهو مشکلی پیش اومد، خوردی زمین، کم آوردی و پسرفت کردی، بازم می‌دونی که این طبیعیه و می‌دونی که دوباره می‌تونی به پیش حرکت کنی و دنیا به آخر نرسیده و همه چی نابود نشده.

اینجوری سختی‌ها و موانع راه رو راحت‌تر می‌پذیری چون جزوی طبیعی از مسیر می‌بینیشون.

اما اگه فکر کنیم ما انسان‌ها و مسائلمون تنها "رشد" و سیر صعودی و پیشرفت داریم؛ انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای از خودمون و زندگی شکل میدیم.
بعد چی میشه؟ نارضایتی و کمالگرایی بهمون سلام می‌کنن😅👋🏻

ما تحول داریم، و رشد تنها "بخشی" از تحوله :) 🌱

#Dropsof_psychology 🧠
12👏3👍1
"برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها روی زمین می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده است.
چه کسی؟ چه کسی به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟"

[سقوط - آلبر کامو]

آقای کامو،
من ترجیح می‌دهم هیچکس بخاطر من روی زمین نخوابد؛ خودم هم از آن مدل رفقای مد نظر شما نیستم.
نه اینکه از سختی عزیزم ناراحت نباشم، نه؛ اما محروم کردن خودم از آسایش، چه کمکی به عزیز من می‌کند؟ چه دردی را از او دوا می‌کند؟ اگر من هم بی‌جهت رنج بکشم، آیا از رنج او کاسته می‌شود؟ آیا اصلا او راضیست که من بی‌جهت آسایش را بخاطر او از خودم دریغ کنم؟ من که در جایگاه او، راضی نخواهم بود.
من می‌توانم عمیقا از رنج عزیزم غمگین باشم، گریه کنم، اعتراض کنم، کمکی به حل مشکلش کنم، اما آیا بنظرتان این مدل کارهایی که شما می‌فرمایید دیگر زیاده‌روی نیست؟

آقای کامو،
آیا می‌دانید چنین رفتارهایی (که اتفاقا در جامعه بسیار هم ستوده و تشویق می‌شود)، در واقع نشانه‌ایست از تمایزنایافتگی و درهم‌تنیدگی؟

اشتباه نکنید؛ من همدلی را زیر سوال نمی‌برم، من نمی‌گویم که از محنت دیگران بی‌غم باشیم،
اما اینگونه کارها همدلی نیست؛ زیادیست، افراط است، انحلال خود در دیگریست، درهم‌تنیدگیست.

افراد درهم‌تنیده گویی مرز مشخصی بین خود و دیگری نمی‌بینند، یک هویت مشخص و مستحکم از خود ندارند، می‌پندارند که باید در دیگری حل شوند تا موردقبول باشند،
نظر آنها، همان نظر دیگران است،
رفتار آنها مطابق خواست دیگران است،
همه اعمالشان "بخاطر دیگری"ست،
و هیچکدام از این اعمال و عقاید، انتخاب واقعی خودشان نیست؛ بلکه برگرفته از احساسات و هیجانات مفرط است، از میل مفرط به یکی شدن است.

پی‌نوشت: در پست‌های بعدی بیشتر از درهم‌تنیدگی و تمایزیافتگی نوشتم و بیشتر توضیح دادم 👇🏻

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
👍7🕊1
Drops of Jupiter
"برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها روی زمین می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده است. چه کسی؟ چه کسی به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟" [سقوط - آلبر کامو] آقای کامو، من ترجیح می‌دهم هیچکس بخاطر من…
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی"

ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی.

ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه.
این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛ در یک سر طیف "تمایزیافتگی" و یک سر طیف "درهم‌تنیدگی" قرار دارن. حالت ایده‌آل اینه که ما افرادی "تمایزیافته" باشیم اما اگر واقع‌بینانه بخوایم نگاه کنیم، ما معمولا یه جایی اون وسطا قرار داریم و هرچقدر که بتونیم خودمون رو بیشتر به "تمایزیافتگی" نزدیک کنیم، هنر کردیم.
پس ما درجات مختلفی از تمایزیافتگی داریم و هرچقدر درجه تمایزیافتگی یک فرد بالاتر باشه، درجه درهم‌تنیدگیش پایین‌‌تره و خب آفرین بهش.

ما هنگام تولد و نوزادی درهم‌تنیدگی بالایی داریم و این طبیعی و اصلا لازمه چون در اون زمان ما موجوداتی ۱۰۰٪ وابسته هستیم؛ اما هرچقدر که بزرگتر میشیم، سطح این درهم‌تنیدگی باید به اقتضای سنمون کمتر و سطح تمایزیافتگیمون بیشتر بشه.
به مرحله بزرگسالی که می‌رسیم، دیگه درهم‌تنیدگی قابل قبول نیست، لازم هم نیست، آسیب‌زا هم هست.


اینکه درهم‌تنیدگی چی هست رو در یادداشت بعدی توضیح دادم👇🏻

#Dropsof_psychology 🧠
8
Drops of Jupiter
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی" ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی. ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه. این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛…
(اول یادداشت بالا رو بخونید☝🏻)

درهم‌تنیدگی

درهم‌تنیدگی یعنی چی؟
یعنی تمایل به همیشه عمل کردن بصورت توده‌ای
مثل یکی شدن با دیگری، یکی شدن با جمع، همرنگ جماعت شدن، میل به همیشه باهم بودن

یعنی وجودت به دیگری وابسته باشه، عقایدت به عقاید دیگران، نظر مثبت و منفیت به نظر مثبت و منفی دیگران و اعمال و رفتارت به خوشایند دیگران وابسته باشه و از خودت یک هویت شخصی قوی نداشته باشی.

اینکه سعی کنم همیشه دیگران رو راضی نگه دارم،
حرفی که حقه رو نزنم تا ازم ناراحت نشن،
افکار و عقاید دیگران رو افکار و عقاید خودم بدونم بدون اینکه خودم کوچکترین تلاشی برای کسب اونها بصورت منطقی کرده باشم،
دائما کارهایی رو بخاطر دیگران و بر خلاف میل خودم انجام بدم

همه این کارها برای اینه که من دیگران رو بصورت افراطی در کنار خودم نگه دارم: حرکت توده‌ای
و همه نشانه‌های درهم‌تنیدگی و تمایزنایافتگی هستن.

تعصب شکل دیگه‌ای از درهم‌تنیدگی هستش. افراد متعصب، قلدر و خودشیفته هم درهم‌تنیده هستن ولی به این شکل که خودشون رو با بقیه یکی نمی‌کنن، بلکه می‌خوان خودشون ثابت بمونن و بقیه با اونا یکی بشن. این هم باز حرکت توده‌ایه.

دقت کنید، من نمیگم حرکت توده‌ای و میل به باهم بودن تحت هر شرایطی بده؛ نه!
میگم اگه این طور حرکات تبدیل به الگوی رفتاری و نوع بودن ما شده باشه، یعنی همیشه اینجوری باشیم، همیشه این رفتارهای توده‌ای رو نشون بدیم، یعنی درهم‌تنیدگی.
اما اینکه تحت شرایط خاص بعضی از این رفتارها رو نشون بدیم، طبیعیه.
مثلا ما موقع اضطراب بصورت توده‌ای عمل می‌کنیم چون بهمون احساس امنیت میده، مثلا برای عزاداری و سوگ دور هم جمع میشیم. اما اینکه بخوای در تمام مواقع توده باشی، این بده😅

و گفتم، حرکت توده‌ای فقط در ظاهر و باهم بودن بصورت فیزیکی نیست. شما می‌تونی بصورت روانی حرکت توده‌ای داشته باشی یعنی بخوای افکار و عقایدت با دیگران یکی باشه و اگه نباشه، مضطرب میشی، ممکنه اعلام نظر مخالف برات سخت باشه چون اینجوری از توده فاصله می‌گیری و می‌ترسی کسی رو ناراحت کنی، ممکنه بخوای در تصمیم‌گیری‌ها و مسائلی که بهت مربوط نیست مداخله داشته باشی، ممکنه بخوای از ریز به ریز اتفاقاتی که برای همسر یا فرزندت (نوجوان به بالا) میوفته با خبر باشی، ممکنه نذاری دوستانت یا همسرت تفریحی رو بدون تو انجام بدن یا جایی بدون تو برن، و ممکنه انقدر درگیر دیگری باشی که فکر کنی اگر دیگری داره رنج می‌کشه من هم باید رنج بکشم و اگه من هم شرایطم مثل اون نباشه عذاب‌وجدان و اضطراب می‌گیرم؛ پس وقتی رفیقم زندانه، من هم روی زمین می‌خوابم تا از آسایشی لذت نبرم که دوستم از آن محروم است :)

حالا شما بگید؛ این آهنگ‌های عاشقانه‌ای که میگن بدون تو می‌میرم، وقتی نیستی نمی‌تونم نفس بکشم و... واقعا عاشقانه و گوگولیه یا در واقع درهم‌تنیدگیه؟ :))

پی‌نوشت: ممکنه ما فقط بعضی ویژگی‌های درهم‌تنیدگی رو داشته باشیم، نه همه‌اش رو. چون همونطور که گفتم، درهم‌تنیدگی و تمایزیافتگی روی یک طیف هستن و درجات مختلفی دارن. ما همزمان که یه سری از ویژگی‌های درهم‌تنیدگی رو داریم، یه سری از ویژگی‌های تمایزیافتگی رو هم داریم. اما اینکه کدوم طرف طیف بیشتر بهمون غالبه، تعیین می‌کنه که به ما بگن "تمایزیافته" یا "درهم‌تنیده".

پی‌نوشت‌تر: برای تمایزیافتگی یک پست جدا نوشتم: اینجا

#Dropsof_psychology 🧠
5👍1
برایان فِنل، ملقب به SYML (سیمِل) از بین خواننده‌هایی که بهشون گوش میدم، یکی از لطیف‌ترین و زیباترین ترانه‌سرایی‌ها رو داره.
دختر سیمل وقتی که یک ساله بوده، یک عمل جراحی و بعدش یک سی‌تی‌اسکن داشته، سیمل میگه که وقتی داشته اسکنش رو انجام می‌داده من دستش رو گرفته بودم و چند روز بعد این ترانه رو براش نوشتم که تا همیشه داشته باشه.

سیمل در ترانه "Girl" برای دختر یک ساله‌اش می‌خونه:
"دخترک آسیب‌دیده و نحیفم؛
امروز و هرروز من درد تو رو به دوش می‌کشم و هرچی رو که بتونم در ذهن درهم‌پیچیده‌ات التیام می‌بخشم.
گاهی بدن ما برای مدتی آسیب می‌بینه و درد داره، پیدا کردن زیبایی موجود در این شرایط می‌تونه سخت باشه؛ ولی من می‌خوام که تو پیداش کنی.
تو بزرگ میشی، دنیا رو می‌بینی و می‌فهمی که عاشق شدن یک اثر هنری عجیبه،
می‌فهمی که مبارزه‌های تو، اینکه تو چه کسی هستی رو شکل میدن،
و می‌خوام این رو بدونی که زخم‌های تو، بخش‌های موردعلاقه من از تو هستن"

سیمل چند سال بعد در ترانه دیگه‌ای به نام "Please Slow Down" دوباره برای دخترش که حالا حالش خوبه و ۶-۷ سالش شده می‌خونه:
"زمانی رو که شب قبل از سفر من، تو چمدونم قایم شده بودی رو یادمه. صدای خنده‌ات جات رو لو داد، بعد گریه کردی که بمونم و نرم. مهم نیست کجا قایم بشی، هرجا باشی من میام و دلداریت میدم.

این که ترس‌هایی داشته باشی که هیچوقت ازشون حرفی نزنی، عجیب نیست. فقط یادت باشه که شجاع باشی و بدون که زمان‌هایی که ترسیده‌ای، همین ترس داره بهت میگه که تو زنده‌ای.

بعدا بهم بگو که عاشق بودن چه حسی داره؟
اما بذار قبل از اینکه ببوسیش این رو بهت بگم که اون پسر خیلی خوش‌شانسه اگه بتونه ذهن تو رو بشناسه"

بنظرم نه فقط دختر سیمل، نه فقط دخترایی که بیمارن، بلکه هر دختری، و البته هر پسری هم، احتیاج داره که این حرف‌ها رو از کسی بشنوه. کودک درون خود ما هم جزو همین دخترها و پسرهان؛ می‌تونن از خودمون بشنون، یا از سیمل :)

#Dropsof_poetry 📜
9
Drops of Jupiter
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی" ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی. ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه. این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛…
تمایزیافتگی

تمایزیافتگی دو بعد داره:
۱. تفکیک احساسات از عقل
۲. حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران

و این دو عامل هستن که میزان تمایزیافتگی ما رو مشخص می‌کنن.

بعد اول (تفکیک عقل از احساس) یعنی تصمیم‌گیری‌ و رفتار بر اساس عقل و منطق، نه بر اساس هیجانات.

یعنی نگران نبودن برای "حالا بقیه چی میگن؟"، "نکنه ازم ناراحت بشن؟"، "فلان کار رو بکنم فقط برای اینکه ازم راضی باشن و دوستم داشته باشن".

یعنی اینکه رفتار و احساس دیگران، رفتار و احساس من رو تعیین نکنه؛ مثلا از دیگری متنفر نباشم صرفا به این دلیل که اون از من خوشش نمیاد.

یعنی قدرت دیدن ویژگی‌های مثبت و منفی یک چیز/یک شخص در کنار هم؛ نه بت ساختن از کسی و نه شر مطلق دونستن کسی.
یعنی هرچقدرم از کسی بدت بیاد، بازم بتونی نقاط مثبتش رو ببینی.

یعنی تعمیم ندادن (تعمیم: همه زن‌ها اینطورن، همه مردها اونطورن، همه فلان‌جایی‌ها، فلان حزبی‌ها، فلان مذهبی‌ها، فلان قشری‌ها اینطورن، تو همیشه اینطوری و...)

یعنی مغلوب احساسات شدید نشدن؛ حتی اگه اون احساس میل به شیرینی‌جات باشه، وقتی که رژیمی! یعنی عمل نکردن بر اساس هیجانات آنی.

بعد دوم (حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران) یعنی در عین وجود فشارهای بیرونی برای همرنگ جماعت شدن، بتونی موضع خودت رو حفظ کنی؛ یعنی همزمان که ارتباطت رو با افراد متفاوت از خودت حفظ می‌کنی، بتونی موضع خودت رو هم نگه داری، نه اینکه ارتباطت رو باهاشون قطع کنی تا بتونی همونطوری که می‌خوای، باشی.

یعنی اگر ما از افرادی بدمون میاد و طرفدار افراد دیگه‌ای هستیم، این حاصل جستجو و انتخاب خودمون باشه، نه که صرفا چون نظر والدینمون این بوده، ما هم همچین نظراتی داشته باشیم.

یعنی پذیرا بودن نسبت به نگاه‌های متفاوت.
هرچقدر تمایزیافتگی ما بالاتر باشه، بیشتر میتونیم با آدمای متفاوت با خودمون در ارتباط باشیم، دوست بشیم یا حتی ازدواج کنیم.

فرد تمایزیافته در صورت لزوم، تغییر پذیره و این یعنی می‌تونه رشد کنه ولی فرد درهم‌تنیده یا از این ور بوم افتاده و متعصبه، یا از اون ور بوم افتاده و حزب باده.

و در نهایت، تمایزیافتگی یعنی برعکس هرچیزی که درمورد درهم‌تنیدگی گفتیم.

حالا باید به خودمون امتیاز بدیم؛ ببینیم صادقانه تمایزیافتگیمون از ۱۰ چنده؟
و بعد تلاش کنیم در نقاطی که ضعف داره، تقویتش کنیم؛ چون همونطور که در ابتدای این بحث گفتم، ما در هر مرحله از زندگی باید استقلال و تمایزیافتگی متناسب با اون سن و مرحله رو کسب کنیم و مرحله بزرگسالی، مرحله‌ایست که دیگر درهم‌تنیدگی را برنمی‌تابد.

#Dropsof_psychology 🧠
10
آیا می‌توان مرثیه‌ای برای یک "خانه" نوشت؟
برای خانه‌ای که اولین کلماتت را در آنجا به زبان آوردی، اولین قدم‌هایت را آنجا برداشتی و اولین کتاب‌هایت را آنجا خواندی،
از اولین تا بیست‌وسومین شمع تولدت را آنجا فوت کردی، در آنجا به مدرسه رفتی و در همان‌جا دانشجو شدی،

برای خانه‌ای که هر سال با مادربزرگت رزهای حیاطش را بوییدی و توت درخت‌هایش را چیدی، روزی در حیاط آن با دخترخاله‌ات آدم‌برفی‌ای ساختی که قدش از تو بلندتر بود و سالیانی بعد با بچه‌های دخترخاله‌ات در آن حیاط بازی کردی،

برای خانه‌ای که دیوارهایش صدای جیغ‌های بچگانه‌ات، خنده‌هایت و گریه‌هایت را انعکاس داده بودند، از بهترین و بدترین روزهایت خبر داشتند و مکالمات تلفنی چند ساعته تو و دوستانت را شنیده بودند،

خانه‌ای که حفظ شده بودی که کدام سنگ کف آن لق است و هر در آن با چه قلقی باز می‌شود و نقش توپ چهل‌تکه برادرت از روزگار کودکی بر سقف زیرزمین آن باقی مانده بود،
خانه‌ای که بارها بر لبه پشت‌بام آن نشسته بودی، برای خودت آواز خوانده بودی و از آسمان عکس انداخته بودی،

خانه‌ای که فقط خانه تو نبود بلکه خانه مادربزرگت هم بود و هر هفته با اقوام برای ناهار یا شام در خانه او جمع می‌شدید،
هرروز صبح که از آن بیرون می‌رفتی با سلام و صلوات مادربزرگ بدرقه می‌شدی و عصر که بازمی‌گشتی با بوسه و آغوش او از تو استقبال می‌شد.

آیا می‌توان نامه‌ای به یک خانه نوشت؟
آیا می‌توان در آن نامه برایش نوشت که چقدر برای خاطرات کودکی و نوجوانی‌ات از او متشکری؟ و از اینکه اجازه می‌داد تا صدایت در راهروهایش بپیچد و در راه‌پله‌هایش بدوی و در حیاطش آب‌بازی کنی؟

آیا می‌توان برایش نوشت که چقدر دلت برای کمد دیواری‌هایش که در آنها قایم می‌شدی، تنگ شده است؟ و برای بهارهایی که حیاطش از عطر گل آبشار طلایی پر می‌شد؟

حتی اگر آن خانه دیگر وجود نداشته باشد؟
حتی اگر دیوارهایش را ریخته و خانه‌ای دیگر جایش ساخته باشند؟

من نوشتم.

شاید خودخواهانه باشد، اما بهتر؛ ترجیح می‌دهم وقتی به آن کوچه بازمی‌گردم خانه دیگری را جای آن ببینم تا اینکه آنجا پس از من خانه کودک دیگری شود که در اتاقم بخوابد و در کمدش قایم شود.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8😍2👍1
اریکسون میگه: "زیربنای هویت زناشویی، هویت فردی است."
این یعنی چی؟
یعنی هر حس و حالی که در مجردی داری و هویتی که در مجردی برای خودت متصوری، متاهل هم که بشی، زیربنا و پایه هویت زناشوییت (هویتی که بعد از ازدواج برای خودت متصوری) هم همون خواهد بود.
یعنی اگه حالت با خود مجردت خوب نیست، با ازدواج هم حالت با خودت خوب نمیشه.
یعنی ازدواج راه فرار از مشکلات، افسردگی و تنهایی یا حتی فرار از خانواده مبدا نیست.
اگه حالت با تنهایی خودت خوب نیست، اگه زندگی مجردی فقط بدلیل مجرد بودن خیلی برات سخته، اگه به خودت حس خوبی نداری، اگه منتظری ازدواج کنی تا یه نفر بیاد تو رو از این زندگی نجات بده، اینا مسائلی نیست که با ازدواج حل بشه؛ بلکه یعنی در خود خودت مسائلی وجود داره که حتما باید بهشون رسیدگی کنی.

پس نباید به ازدواج به چشم کلید حل مشکلات و معجزه فکر کنیم، به جاش باید قبل از ازدواج مشکلاتمون رو حل کنیم، مشاوره بریم، درمان بگیریم، به الگوهای غلطمون آگاه بشیم و تلاش کنیم اصلاحشون کنیم یا حداقل‌ اینکه قبل از ازدواج این روند آگاهی و اصلاح رو "شروع" کنیم چون یه مقدار کمالگرایانه‌ست که انتظار داشته باشیم قبل از ازدواج همه چی رو کامل حل کرده باشیم.

#Dropsof_psychology 🧠
12👍5👏1
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭)
بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا بود.
منم با این مدل کتابا مشکلی ندارم و گاهی می‌خونم، اما رو داستان حساسم🧐

بهش گفتم داستان خوندن کلی فایده داره. یکیش اینه که باعث میشه به یک مسئله از جهات مختلف نگاه کنی و افراد رو قضاوت نکنی و همچنین بعضی از اون مسائلی که شما از کتب توسعه‌فردی و تاریخی و... یاد می‌گیری رو میشه از رمان هم در خلال داستان یاد گرفت.

گفت یعنی تو به یه مسئله از جهات مختلف نگاه می‌کنی؟
گفتم بله.
گفت من اصلا این کارو نمی‌کنم.
گفتم چون داستان نمی‌خونی😌✨️


پی‌نوشت: حالا جالبه رمان خوندن دقیقا مثل فیلم و سریال دیدن می‌مونه. ولی نمیدونم چرا از طرف بعضی افراد، رمان خوندن تقبیح میشه و سریال‌ دیدن تشویق 🤷🏻‍♀

پی‌نوشت‌تر: قطعا منظورم هر رمانی نیست.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👍2👏1
سهراب می‌گوید:
"روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد"

روح من هم همینطور، سهراب.
روح من هم کم سال است و همه این‌ها.
روح من کم سال است، اما انگار متعلق به بچه‌ایست در دهه‌ها و دوره‌ای که خودت در آن زندگی می‌کرده‌ای یا قبل‌تر؛ وقتی سرعت زندگی کمتر بود، وقتی آدم‌ها برای گذران اوقات فراغتشان، در دل طبیعت می‌رفتند و زیر سایه درخت چرت می‌زدند.

روح من شهرنشین نیست، سهراب.
روح من باید در جوار طبیعت روزگار می‌گذراند.
روح من دوست دارد جایی خارج از شهر، خارج از هیاهو، لابه‌لای درخت‌ها بنشیند و مانند خودت به طبیعت "نگاه" کند؛
مثلا مسیر مورچه‌ها را دنبال کند، ببیند که چطور برای حمل دانه‌ای تقلا می‌کنند، به زنبور نگاه کند که چطور شیره گل را می‌گیرد، به خطوط روی تنه درخت نگاه کند و دست بکشد، گلبرگ‌های گل را لمس و نوازش کند، بشمارد که صدای چند پرنده را همزمان می‌شنود؟ بشمارد که در منظره روبرویش، چند رنگ می‌بیند؟
روح من دوست دارد روی چمن دراز بکشد، به آسمان خیره شود و گذر ابرها را دنبال کند، و اگر شب بود، ستاره‌ها را بشمارد.
روح من گویی روح یک بچه است که دوست دارد طبیعت را کشف کند، از درخت بالا برود، پای برهنه‌اش را داخل خنکی آب رود ببرد و زیر باران بدود.

به گمانم روح تو تا زمانی که از این دنیا پر کشید، همچنان کم سال بود، نه سهراب؟
فکر می‌کنی روح من چطور می‌شود؟ فکر می‌کنی روزگار موفق شود که تا زمان رفتنم خطوطی چند بر آن بیاندازد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
4👏1
Drops of Jupiter
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭) بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا…
در راستای این یادداشت☝🏻، بیاید باقی مزایای داستان خوندن رو مرور کنیم:

۱. وقتی ما داستانی رو می‌خونیم، خودمون رو جای شخصیت‌هاش و در همون موقعیت‌ها تصور می‌کنیم و تقریبا تجربه‌اشون می‌کنیم. این باعث میشه اگه در زندگی واقعی به موقعیت‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و دوراهی‌های مشابهی بر خوردیم، دقیقا بار اولمون نباشه و راحت‌تر باهاش کنار بیایم و بهتر بدونیم که الان چه کار باید بکنیم. چون قبلا یه چیزی شبیه بهش رو تقریبا تجربه کردیم.

۲. داستان خوندن باعث افزایش توانایی همدلی میشه، باعث میشه بهتر متوجه بشیم که افراد در موقعیت‌های مختلف دارن چه احساسات و شرایطی رو تجربه می‌کنن چون در کتاب افکار و احساسات شخصیت‌ها توسط نویسنده بیان میشه.

۳. کمکی که به نگارش، نویسندگی و البته صحیح‌نویسی (املا و ویراستاری) و گسترش دایره لغات می‌کنه رو نمیشه نادیده گرفت.

۴. ارتقای تفکر تحلیلگرایانه. همونطور که در اون یادداشت بالا گفته بودم، رمان خوندن باعث میشه یک مسئله رو از جنبه‌های مختلفی درنظر بگیری و تحلیل کنی، صرفا نظر خودت رو حق و درست ندونی، دیگران رو قضاوت نکنی، دید و تجربه دیگران رو هم در نظر بگیری، بصورت مطلق‌گرایانه فکر نکنی و همیشه یه احتمال خطایی برای خودت درنظر بگیری. مخصوصا داستان‌هایی که از زبان چند شخصیت و از چند دیدگاه نوشته شدن، خیلی از این لحاظ موثرن همچنین وقتی شخصیت‌ها در دوراهی اخلاقی قرار می‌گیرن.

۵. طبق پژوهش‌های انجام شده، داستان خوندن باعث کاهش اضطراب و علائم افسردگی و افزایش سطح سلامت روان میشه، همچنین به خواب بهتر کمک می‌کنه.

۶. در خلال داستان میشه مسائلی مثل تاریخ، مهارت‌های زندگی، مخصوصا مفاهیم روانشناسی و... رو یاد گرفت و وقتی چیزی در خلال تمثیل و داستان و بصورت غیرمستقیم آموخته بشه، تاثیر عمیق‌تری میذاره.
خود من جنگ داخلی آمریکا و فرهنگ برده‌داری رو از "بر باد رفته"، فرهنگ دوره‌های مختلف اروپا رو از داستان‌های کلاسیک، وضعیت اردوگاه‌های نازی رو از "مرگ کسب و کار من است"، پذیرش رنج رو از "جنگجوی عشق"، خشونت خانگی رو از "ما تمامش می‌کنیم" و "دروغ‌های کوچک بزرگ"، روش‌های تربیتی جمعی رو از "داستان پداگوژیکی" و اینکه هر اتفاقی دلیلی داره رو از "پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید" یاد گرفتم.

پی‌نوشت: اگر نکته‌ای بوده که شما از یک داستان (رمان/فیلم/سریال) یاد گرفتید، خوشحال میشم باهامون به اشتراک بذارید😍
یا داخل کامنت‌ها یا از طریق لینک ناشناس
(ناشناس‌ها رو هم خودم داخل کامنت‌ها میذارم)

#Dropsof_psychology 🧠
3👍1🎉1
ما حق داریم بخاطر اتفاق اذیت‌کننده‌ای که برامون میوفته، ناراحت، عصبی یا خشمگین بشیم.
اما اگر این ناراحتی بیش از حدِ طبیعی ادامه پیدا کنه، این یک پیامه. این یعنی ناراحتی ما دیگه در واقع از اون اتفاق خاص نیست، بلکه به خیلی وقت پیش، به گذشته، برمی‌گرده.

اگه چند ماه پیش، چند سال پیش، حتی چند هفته پیش، در شرایطی قرار گرفتم که شرم زیادی رو تجربه کردم، و هنوزم وقتی یادش میوفتم باز شرم زیادی رو احساس می‌کنم یا حتی دلم می‌خواد به اون اتفاق فکر نکنم، این یعنی شرم من بیشتر از اینکه مربوط به اون اتفاق باشه، در واقع مربوط به گذشته‌های من میشه (حالا جای شرم هر احساس ناخوشایند دیگه‌ای بذارید؛ ناراحتی، خشم، اضطراب، ترس).
یعنی یه مسئله حل نشده در گذشته من هست، یه پرونده باز که باید بهش رسیدگی کنم، تکلیفم رو باهاش روشن کنم و ببندمش، یعنی یه سری هیجانات سرکوب شده از گذشته در من باقی مونده که باید ابراز بشن و تا وقتی ابراز و حل نشن، تا ابد همینطور اذیت می‌کنن.

همین مسئله برای زمان‌هایی که واکنش بیش از اندازه نشون میدیم هم صادقه. مثلا وقتی سر یک حرف کوچیک کسی، واکنش شدیدی نشون میدیم مثلا شروع می‌کنیم داد و بیداد کردن. اصطلاحا انگار دکمه‌امون زده شده.
اینم برمی‌گرده به مسائل و هیجانات سرکوب شده گذشته. باید دید که ما از اون حرف اون شخص در واقع چه برداشتی داشتیم؟ معمولا برداشت ما یه پیام منفیه که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.
مثلا شاید کسی حتی به شوخی بهمون بگه "بده من بابا تو بلد نیستی" و ما قاطی کنیم و شروع کنیم دعوا کردن، چون چیزی که ما واقعا شنیدیم این بوده: "تو نمی‌تونی"، "تو ضعیفی"، "تو ناکافی هستی"، "تو بی‌عرضه‌ای" که این‌ها پیام‌هایی بوده‌ان که در گذشته زیاد دریافت می‌کردیم.

در کل زمان‌هایی که واکنش ما و میزان هیجانی که تجربه می‌کنیم متناسب با موقعیت و اتفاقی که افتاده نیست، این یک پیامه که عزیزم، یه مسئله حل نشده داری، برو حلش کن‌.


پی‌نوشت: چطور حلشون کنیم؟ با مراجعه به درمانگر در موارد حاد، استفاده از برخی تکنیک‌ها برای موارد سبک‌تر (یا بازم مراجعه به درمانگر برای موارد سبک‌تر).
چه تکنیک‌هایی؟ مثلا نوشتن یا نامه‌نویسی و صندلی خالی یا حتی رویارویی. اگر خواستید توضیحشون میدم تو کامنت‌ها.

#Dropsof_psychology 🧠
8👏1
آدم‌ها نیاز دارن که دیده بشن.
آدم‌ها نیاز دارن که توجه دریافت کنن.
تا این حد که اگه میزان توجه‌های مثبت و اصطلاحا نوازش‌های کلامی و فیزیکی که فردی دریافت می‌کنه کم باشه، فرد حتی به توجه منفی هم راضی میشه؛ اینجوری که فقط توجه باشه، هرچی که می‌خواد باشه.
ما انقدر خواستار توجه هستیم که توجه منفی رو به بی‌توجهی کامل ترجیح میدیم.

بخاطر همینه کسانی که توجه مثبت دریافت نکردن و نمی‌کنن، به رابطه‌های سمی و خشونت‌آمیز راضی‌ان و ازشون خارج نمیشن؛ چون توجه منفی به بی‌توجهی ترجیح داده میشه.
بخاطر همینه که روش تنبیهی بی‌توجهی کردن، قهر کردن، طوری رفتار کردن که انگار طرف مقابل وجود نداره، بدتر از دعوا کردنه. شاید در ظاهر مسالمت‌آمیزتر باشه ولی آسیب‌های روانیش بیشتره؛ چه این رفتار با بچه‌ها باشه، چه با بزرگ‌ها مثلا همسر.
بخاطر همینه که می‌گن یه رابطه وقتی مرده‌ست که طرفین با هم ارتباطی ندارن، با هم صحبت نمی‌کنن، نارضایتی‌هاشون رو از هم پنهان می‌کنن، نه وقتی که رابطه‌شون متعارضه.

آسیب بی‌توجهی انقدر زیاد و عمیقه که بچه‌هایی که تحت شرایط بی‌توجهی بزرگ شده‌ان و مراقبت و محبت دریافت نکردن، بیشتر مستعد اختلالات روانی هستن تا بچه‌هایی که تحت شرایط خشونت (توجه منفی) بزرگ شده‌ان.

پس چیکار کنیم؟
سعی کنیم همیشه به هر بهانه‌ای حتی کوچیک، حتی ساده، به عزیزانمون توجه مثبت بدیم. مخصوصا به بچه‌ها، مخصوصا همسران به هم و اگه معلمید، حتما به دانش‌آموزا.
چرا؟
برای اینکه از بی‌توجهی به جایی نرسن که به توجه منفی راضی بشن.
اگه افراد ببینن توجه مثبت دریافت نمی‌کنن، شروع می‌کنن به جلب توجه منفی. مثلا بچه شروع می‌کنه به بدرفتاری کردن، فحش دادن، چون دقیقا می‌دونه کار بدیه و می‌دونه که حداقل از این طریق توجه والدینش یا معلمش جلب میشه و حتی شده دعواش کنن یا بزننش هم راضیه.
یا مثلا می‌دونید دیگه، اگه دخترا از پدر و مادرشون (مخصوصا پدر) توجه مثبت کافی دریافت نکنن، احتمالش زیاده که شیفته اولین پسری بشن که این توجهات رو بهشون نشون میده، همین مسئله برای همسران و بحث خیانت هم صادقه.

توجه مثبت دادن می‌تونه خیلی ساده باشه؛ مثلا چقدر خوب خودت کفشت رو پوشیدی، چقدر این لباس بهت میاد، چه میوه‌های خوبی خریدی، یا حتی می‌تونه فقط در چهره نشون داده بشه؛ خوش‌رو بودن خودش یه توجه مثبته، سلام گرم کردن، اینکه نشون بدی از دیدنش خوشحالی.
کلا باید این حس رو به عزیزانمون بدیم که تو هستی، من می‌بینمت و وجودت برام مهمه.
شما اگه به بچه‌ای که از همه جا رونده‌ست، مکررا توجه مثبت بدید، می‌تونید مسیر زندگیش رو تغییر بدید‌.
توجه مثبت دادن خیلی راحته؛ از همدیگه دریغش نکنیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍65👏4
استاد می‌گفت زندگی مشترک یعنی حتی در غم‌هامون هم مشترکیم.
یعنی نه تنها بطور کلی پنهان‌کاری نداریم، بلکه حتی ناراحتی‌ها و نارضایتی‌هامون رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم. یعنی مسائل و مشکلات زندگی رو هم نباید از همدیگه پنهان کنیم و حتی بهانه‌هایی مثل "نمی‌خوام ناراحتش کنم، نمی‌خوام نگران بشه، نمی‌خوام اذیت بشه" هم پذیرفته نیست.

خیلی وقت‌ها ما از رفتار و صحبت‌های فرد مقابل یک برداشت خاص داریم و براش تو ذهنمون فرضیه‌سازی می‌کنیم، اگه راجع به این فرضیه‌ها و برداشتمون با طرف صحبت نکنیم تا درست یا غلط بودنشون رو متوجه بشیم، خود به خود فرضیه‌هامون رو تایید می‌کنیم؛ یعنی فکر می‌کنیم برداشت ما، خود واقعیت بوده.
درحالیکه بسیاری از مواقع اگر درمورد این فرض‌ها و افکار و مشکلات با خود فرد صحبت کنیم، می‌بینیم که چقدر برداشت اشتباهی داشتیم و چقدر تو فکر طرف مقابلمون داستان یه طور دیگه بوده و اصلا اون قصد و غرضی که ما فکر می‌کردیم پشتش نبوده. یا حتی اگر بوده هم، صحبت کردن راجع بهش حل کردن چالش رو خیلی راحت‌تر می‌کنه.

دارم کتابی می‌خونم که زوج داستان اگه افکار و ناراحتی‌ها و مسائلشون رو از هم پنهان نمی‌کردن، رابطه‌شون که خیلی قوی شروعش کرده بودن، خیلی بهتر پیش می‌رفت و کمتر به بن‌بست می‌خورد.

اینکه افکار و احساساتمون رو تو خودمون بریزیم و راجع بهشون صحبت نکنیم حالا چه چون سختمونه یا چه بخوایم با این کار از تعارض یا از نگران و ناراحت شدن طرف مقابل پیشگیری کنیم، و کلا اجتناب کردن به هر مدل رابطه‌ای صدمه می‌زنه، مخصوصا به رابطه زوجی.
حتی اشک‌ها و گریه‌ها رو نباید از هم پنهان کرد، همینطور ترس‌هامون، نگرانی‌هامون، ناراحتی‌هامون، حتی اگه دلیلش طرف مقابل نباشه و صرفا مشکلات زندگی باشه.
زندگی مشترک یعنی تو همه چی شریکیم، در شادی و در غم، در راحتی و در سختی، در آسودگی و در نگرانی.

یه جمله از کتاب نوشته بود:
"اشتباهی که ما کردیم این بود: از یه جایی به بعد، راجع به چیزایی که نباید راجع بهشون سکوت کرد، سکوت کردیم و دیگه درموردشون صحبت نکردیم."

پی‌نوشت: این کتاب خیلی خوب به بالا و پایین‌های ازدواج، حتی اگه خیلی رمانتیک شروع شده باشه، می‌پردازه و چالش‌هایی که "نازایی" می‌تونه در رابطه زوج‌ها بوجود بیاره و اینکه این افراد چه احساساتی رو تجربه می‌کنن رو خیلی خوب به تصویر کشیده.

[اشک‌هایی که در سکوت جاری شدند - کالین هوور]
(اسم دیگه کتاب: همه خوبی‌هایت)

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
14👏1
یه صحنه‌هایی از بچگیم تو ذهنم هست، از مهمونیای بزرگ، اون مهمونیایی که کل فامیل یه جا جمع میشن.
صحنه‌ایه که موقع شام یا بعدش که تموم شده، همه دور یه میز بزرگ نشستن، کلی سر و صدا هست، همه با هم حرف می‌زنن، می‌خندن، خاطره تعریف می‌کنن. تو این صحنه‌ها من عقب نشستم و نگاهشون می‌کنم.
داشتم به این فکر می‌کردم این صحنه‌ها چقدر دلچسب بودن و اون لحظه نمی‌دونستم و چقدر برام عادی بود. داشتم فکر می‌کردم که نسل ما و بچه‌های ما چقدر کمتر همچین صحنه‌ها و جمع‌هایی رو تجربه می‌کنن. ماها جمعیتمون کم شده، هم از لحاظ خانواده‌های کم جمعیت‌تر و هم از لحاظ مهاجرت بیشتر. نمی‌دونم این جمعیت کمتر خوبه یا بده، فقط می‌دونم این صحنه‌های شلوغ، صدای خنده‌ها و همهمه‌ها داره به مرور هی کمتر می‌شه. تازه ما همون موقعش هم فامیل پرجمعیتی محسوب نمی‌شدیم.

گاهی فکر می‌کنم بچه‌ها و نوه‌های ما به چه چیز زمان ما قراره حسرت بخورن؟
هرچی فکر می‌کنم خودم نمی‌تونم الان چیز حسرت‌انگیزی پیدا کنم ولی قطعا در آینده می‌فهمیم که یه چیزایی بوده. مثل چیزایی که تو بچگیمون داشتیم و الان حسرتش رو می‌خوریم اما همون زمان متوجهش نبودیم. مطمئنا کسایی هم که تو خونه‌های قدیمی با حیاط و حوض بزرگ زندگی می‌کردن، کسایی که فامیل‌های پر جمعیت و صمیمی داشتن، کسایی که نزدیک به طبیعت زندگی می‌کردن، کسایی که نامه دریافت می‌کردن و... هم متوجه نبودن در چه شرایط دلچسب و حسرت‌برانگیزی برای آیندگان دارن زندگی می‌کنن.

یاد فیلم Midnight in Paris میوفتم. انگار هیچکس از دوره و زمونه خودش راضی نیست و همه حسرت یه دوره خاص در گذشته رو می‌خورن. اما واقعی که بهش نگاه کنی، می‌بینی آدم‌های همون زمان‌ها هم مشکلات خاص خودشون رو داشتن و از نظر خودشون در دوره طلایی و خاصی زندگی نمی‌کردن.
انصافا هم ما الان نسبت به گذشتگان امکانات بیشتری در دسترس داریم، اما نمیدونم این دسترسی بیشتر کیفیت زندگی‌هامون رو واقعا بیشتر کرده یا کمتر؟ صمیمت‌ روابطمون رو چی؟

واقعا اگه یادم بمونه و اگه اصلا امکانش برام بود، یه روز از نوه‌ام می‌پرسم که فکر می‌کنی چه چیز دوره کودکی و جوونی من حسرت‌برانگیزه؟ چه چیز خوبی داشته که الان دیگه وجود نداره یا کمرنگ شده؟

پی‌نوشت: باید همین الان به داشته‌هامون (مادی و معنوی) توجه کنیم و قدرشون رو بدونیم، چون مطمئنا یه روز حسرتشون رو می‌خوریم.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
6🕊1
پارسال همین روزا وقتی ترم یک ارشد رو در رشته‌ای جدید، رشته موردعلاقه‌ام، شروع می‌کردم، پر از هیجان بودم و شادی که تا یکی دو ماه هم با همون شدت ادامه داشت.
امروز هم هیجان دارم و شادی اما علاوه بر اون، یه‌کم غم.
غم از اینکه این ترم آخره که کلاس داریم و با همکلاسی‌هام سر یه کلاس می‌شینم، از اساتیدم سر کلاس درس یاد می‌گیرم، از شیب منتهی به دانشکده بالا میرم، دوستام رو دو روز در هفته می‌بینم و کلی چیز خوب دیگه که یک سال و نیم خیلی کمه براشون🥲

بخاطر همین این ترم می‌خوام تا جای ممکن از همه فرصت‌ها استفاده کنم، سوراخ سنبه‌های دانشگاه که تاحالا نرفتم رو کشف کنم، لحظات بیشتری رو ثبت کنم، سوالات بیشتری بپرسم.
می‌دونم مثل دو ترم گذشته خیلی سختی خواهد داشت، خیلی تحت فشار قرار خواهم گرفت، خیلی با دوستام دور هم غر خواهیم زد، خیلی پروپوزال و پایان‌نامه رو پس خواهم زد، بازم میلیمتری بین کلاس‌ها استراحت خواهیم کرد، اما همه‌اش رو دوست دارم و به جون می‌خرم و می‌دونم دلم برای تک‌تک لحظاتش تنگ خواهد شد🥲
پس تا هست، استفاده کنیم؛ سلام بر ترم سه😌✨️

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
👍76😢2
رسوم خانوادگی خیلی در گرم کردن و تحکیم روابط خانوادگی موثرن.
منظورم فقط اون آداب و رسوم فرهنگی نیست.
منظورم آداب و رسوم کوچولو و خاص هر خانواده‌ست، هم برای رابطه زوج هم برای کل خانواده و رابطه با فرزندان خیلی خوبه و همچنین خیلی خیلی خاطرات گرم و خوبی در ذهن باقی می‌ذاره.

ببینید، مثلا فرض کنید بچه‌های شما بزرگ شدن و دارن برای بچه‌های خودشون تعریف می‌کنن که مامان در روز فلان عید همیشه کیک درست می‌کرد، یا آخر هفته‌های زمستون‌ها شیرکاکائو داغ درست می‌کرد، همه می‌رفتیم زیر پتو، شیرکاکائو می‌خوردیم و کارتون نگاه می‌کردیم، یا هر پنجشنبه قرمه‌سبزی داشتیم و بعد از ناهار همه بازی فکری می‌کردیم، یا هر فلان روز با بابا می‌رفتم پارک، هر آخر هفته می‌رفتیم خونه مامان‌بزرگ و...

می‌بینید؟ می‌تونن خیلی ساده باشن، اما خیلی حس و حال گرم و صمیمی و عمیقی دارن، نه؟

همچنین رسومی باید فقط بین زوج هم ساخته شده باشه، مثلا هر آخر هفته با هم فیلم می‌بینیم، حتما در طول روز یک بار همراه هم چای می‌خوریم و صحبت می‌کنیم، شب‌ها قبل از خواب با هم صحبت می‌کنیم/با هم کتاب می‌خونیم، ماهی یک بار رستوران/سینما میریم، ماهی یک بار به هم نامه می‌نویسیم و...

بخاطر همین خیلی مهمه که اولا رسوم فرهنگی کلی رو حفظ کنیم (مثل شب یلدا چون اونا هم می‌تونن جزو این رسوم صمیمانه باشن) و دوما اینکه علاوه بر اون‌ها، رسوم مخصوص خانواده خودمون بسازیم و بهشون اضافه کنیم؛ اصلا هم لازم نیست خیلی کار خاص و بزرگی باشن. همین تکرار شوندگی و حس گرماشه که مهمه🥰

مثلا بعضی از رسوم خانوادگی ما که من یادم مونده اینه که بچه که بودم هر جمعه می‌رفتیم دیدن پدربزرگم و پدربزرگ همیشه یه روزنامه همشهری دوچرخه برای من و برادرم روی میزش آماده گذاشته بود.
هر جمعه مامان برای صبحانه شیرکاکائو درست می‌کرد و فیتیله تماشا می‌کردیم.
هر شب قبل از خواب می‌رفتم خونه مامان‌بزرگ (طبقه پایینمون) و باهاش پازل درست می‌کردم.
به همین سادگی🥲

نکته ۱: خیلی بهتره اگه هر دو عضو از اعضای خانواده هم با هم رسوم خاص داشته باشن. یعنی علاوه بر رسومی که کل خانواده توش دخیلن، خود والدین با هم، فرزندان با پدر جدا و با مادر هم جدا و حتی خود بچه‌ها هم باهم جدا برنامه‌هایی داشته باشن. این خیلی به تحکیم رابطه هر دو عضو از اعضای خانواده کمک می‌کنه و کلی خاطرات دوست‌داشتنی با هم می‌سازن.

نکته ۲: اگر در طول سال مناسباتی هست که براتون مهمه و می‌خواید که برای بچه‌ها هم ارزشمند باشه و باهاش ارتباط بگیرن، حتما در اون روزها فعالیت خاصی انجام بدید و تبدیل به رسم بکنیدش.

#Dropsof_psychology 🧠
👍83