Drops of Jupiter
200 subscribers
85 photos
5 videos
35 links
پیله‌ات را بگشا،
تو به اندازه پروانه شدن، زیبایی🦋


صبا هستم، یک کرم ابریشم در تلاش برای پروانه شدن🐛
باعث افتخاره که در این مسیر همراهیم می‌کنید :))

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
Download Telegram
"وقتی همه متقاعد شده‌اند که شما استحقاق چیزی را دارید، ایستادگی در مقابل آن کم‌کم سخت می‌شود. آنجاست که "توانستن" تبدیل به "خواستن" و "خواستن" تبدیل به "باید" می‌شود. آنجاست که باید آن مسیر را طی کنید. امید تبدیل به فشار می‌شود، شادی جای خود را به تشویش می‌دهد."

[برندگان - فردریک بکمن]



داره میگه که وقتی اطرافیان دائما یه انتظار خاصی از ما و آینده ما دارن (حتی اگه چیز قشنگی باشه)، این انتظار کم‌کم برامون تبدیل به وظیفه میشه.
مثلا یک نفر هست که همه بهش میگن نابغه، میگن خانم دکتر، هی دائما و مکررا این بازخورد رو از اطرافیانش می‌گیره که تو چقدر خفنی کم‌کم به اینجا می‌رسه که با خودش میگه من باید خفن باشم، من مجبورم که عالی باشم، من باید دکتر بشم چون بقیه این انتظار رو ازم دارن، من نباید خطا کنم چون همه فکر می‌کنن من بی‌نقصم.
ممکنه طرف خودش هم دوست داشته باشه دکتر بشه ها، ولی اگه این فشار از طرف اطرافیان همیشه وجود داشته باشه که "تو درست عالیه باید دکتر بشی، چطوری خانم دکتر؟، تو روپوش سفید می‌بینیمت دیگه؟" و...، باعث میشه که به قول آقای بکمن، امیدش تبدیل به فشار بشه و شادی جای خودش رو به تشویش بده و بعد اگر دکتر نشد، این رو یک شکست خیلی بزرگ و آبروریزی ببینه و احساس کنه که کلا هویتش رفته زیر سوال.

می‌خوام بگم که حتی تعریف کردن دائمی هم میتونه آسیب‌زا باشه؛ مخصوصا اگه اون تعریفه یه چیز تکراری باشه؛ یعنی تبدیل به برچسب بشه. برچسب فرد رو تحت فشار و اضطراب میذاره که من باید همین چیزی باشم و بشم که دیگران میگن، وگرنه پس من کی‌ام؟ اگه اونجوری نشم، بقیه چی میگن؟
من قبلا هم اینجا گفتم که برچسب زدن چه مثبت و چه منفی، آسیب‌زاست.

بخاطر همینه که نباید هی به بچه‌ها بگیم دکتر(یا هر شغل دیگه‌ای یا حتی عروس/داماد)، باهوش، شاگرد اول، بچه خوب، مهربون، شجاع، قوی و...

و حتی آدم بزرگ‌ها هم همینطور، حتی به یه آدم بالغ هم اگر دائم یه برچسب مثبت بزنیم اضطراب می‌گیره که دیگه من باید همینی بشم که همه ازم انتظار دارن. مگه اینکه طرف خیلی مستقل و تمایزیافته باشه.

فکر می‌کنم رایج‌ترین برچسب مثبت هم "دختر خوب" باشه و می‌بینیم که بسیاری از زنان با عواقبش درگیرن و احساس می‌کنن همیشه باید انتظارات دیگران رو برآورده کنن چون باید "دختر خوبی" باشن.

#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
👏7👍3
روز جشن فارغ‌التحصیلی‌ام از مقطع راهنمایی را به خوبی به یاد دارم.
یک روز جمعه بود. روزی که از تقریبا تمام دوستانی که از اول ابتدایی در آن مدرسه پیدا کرده بودم، جدا می‌شدم. یعنی همه از هم جدا می‌شدیم و هرکس به راه خودش و دبیرستان خودش می‌رفت. چقدر در نظرمان پیچ تندی می‌آمد، در مسیر زندگی‌های ۱۴ ساله‌مان. بماند که در ۲۴ سالگی همچنان با آنها که نزدیک‌تر بودند ارتباط و رفت‌و‌آمد دارم؛ شکر. ✨️
از قبل با خود گفته بودم که حتما در این روز گریه خواهم کرد؛ اما نکردم، طبق معمول.
در عوض خنده داشتم و هیجان برای تابستان، برای دبیرستان، برای چیزهای جدید.

از معدود مراسمی بود که مادر شاغلم را مثل بچه‌های دیگر در جمع مادران می‌دیدم؛ حس خوبی بود که من هم دلم به حضور مادرم در مدرسه خوش باشد.
"میم مثل مادر" را خوانده بودیم و مادرم را دیده بودم که اشک می‌ریزد.
میم مثل مادر اشک خودمان را هم هنگام تمرین درمی‌آورد؛ هنوز هم وقتی می‌شنومش با آن نت‌های ابتدایی ویولنش بغض می‌کنم.

مراسم تمام شده بود، دوربین برده بودم، با بچه‌ها عکس گرفته بودیم، یکدیگر را به آغوش کشیده بودیم، گریه کرده بودیم (کرده بودند در واقع!) و با قول و قرارهایی که ارتباطمان قطع نخواهد شد، از هم جدا شده بودیم.
به خانه بازگشته بودیم و من بالاخره کتاب سبز قطوری را که تمام مدت امتحانات چشمم به دنبالش بود، از کتابخانه مادر برداشته بودم، روی فرش اتاقم، زیر باد کولر دراز کشیده بودم و دزیره خوانده بودم و تابستان آغاز شده بود.

الان آن آسودگی و تابستان‌هایی چنان فراخ و دوباره دزیره خواندن برایم آرزوست.
الان نگرانم که نکند هرگز زمانی پیدا نکنم که کتاب‌های قطور دیگری که همیشه چشمم به دنبالشان بوده را بخوانم؟
اگر هرگز نتوانم آتش بدون دود را بخوانم چه؟
اگر هرگز نتوانم ژان کريستف و جان شیفته را بخوانم چه؟
اگر هرگز جنگ‌وصلح و آنا کارنینا را نخوانم چه...؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
9😍2
آقا!
نقش‌ها رو جابجا نکنید!
نه شوهر باید پدر همسرش باشه،
نه زن باید مادر همسرش باشه،
نه زن و شوهر باید دوست همدیگه باشن،
نه والدین باید دوست فرزندشون باشن،
نه فرزند باید سنگ صبور والدینش باشه،
نه خواهر و برادر باید مادر و پدر هم باشن!

نقش‌ها رو جابجا نکنید!
قیمه‌ها رو تو ماست‌ها نریزید!
بذارید هرکس سر جای خودش بمونه!


(رفاقت زن‌وشوهر اگر براتون سواله، کامنت‌ها رو ببینید، توضیح دادم)

#Dropsof_psychology 🧠
👍95👎2👏1
قبل از کلاس مدرسه:
من و دوستم: آموزش رو با بازی و داستان پیش ببریم که برای بچه‌ها جذاب باشه😌

اول کلاس:
ما: بچه‌ها قراره امروز با هم بازی کنیم و چیزای خوب یاد بگیریم🤓
بچه‌ها: 🤩

آخر کلاس:
ما: خب بچه‌ها کلاس رو دوست داشتید؟
بچه‌ها: آره... ولی بازی نکردیم🙄
ما: 🥸
ماسک‌ها، نقاشی‌ها، کاردستی‌ها: 🫠
نیم ساعتی که فقط به یک بازی خاص گذشت: 😶🌫
ما: منظورتون از بازی چیه دقیقا؟🙂
بچه‌ها: فوتبال🤓
ما: درسته🥸
من تو خونه در تلاش برای یافتن توپ ابری برای جلسه بعد: 😵‍💫

خلاصه نقش شفاف‌سازی و رسیدن به تعاریف مشترک رو در ارتباطاتتون دست‌کم نگیرید😅

#از_بچه‌ها 👦🏻
😁92🤣2
Drops of Jupiter
همه‌مون از بچگی داستان‌های عاشقانه پرنس و پرنسس‌های زیادی رو شنیدیم و بعد که بزرگ‌تر شدیم داستان‌های رمانتیک زیادی رو خوندیم و تو فیلم‌ها دیدیم. می‌دونید، این داستان‌ها گوگولی و قشنگن، احتمالا دل ما هم قیلی‌ویلی میره و دلمون تجربه چنین عشقی رو می‌خواد. اما…
وقتی جوان هستید، معتقدید که عشق، شیفتگی است؛ اما شیفتگی کار سختی نیست. یک کودک هم می‌تواند شیفته شود، عاشق شود.
اما عشق واقعی؟ عشق حرفه یک بزرگسال است. عشق تمام وجود آدمی را می‌طلبد، تمام بهترین بخش‌های وجود او را، به همراه بدترین‌هایش.
شبیه داستان‌های عاشقانه نیست چون سخت‌ترین بخش ازدواج این نیست که من با دیدن تمام عیوب تو در کنارت زندگی می‌کنم، بلکه تو باید با این که من همیشه آنها را می‌بینم کنار بیایی، این که اکنون من همه چیز را درمورد تو می‌دانم. اکثر انسان‌ها آنقدر شجاع نیستند که با این مسئله کنار بیایند.
چیزی به اسم شیفتگی ابدی وجود ندارد، فقط عشق می‌تواند ابدی باشد و این هرگز ساده نبوده است.

جدای از تمام کلماتی که برای ابراز عشق وجود دارد، یکی هم باید برای این وجود داشته باشد: کلمه‌ای که بیان کند ما چند بار تا مرز از دست دادن هم پیش رفته‌ایم، اما برگشته‌ایم و دوباره از اول شروع کرده‌ایم.

[برندگان - فردریک بکمن]


پی‌نوشت: آقای بکمن، واقعا این حجم از زیبا نوشتن در تمام آثارتون انصاف نیست...

#Dropsof_books 📚
👍101
ما برای مقابله با اضطراب کارهای مختلفی انجام میدیم. یکی از این کارها، فرار کردنه 🏃🏻‍♀️
فرار کردن از مسئله اضطراب‌زا بوسیله پناه بردن به یه چیز دیگه؛ به این کار میگن مثلث‌سازی.
انگار که بین ما، مسئله اضطراب‌زا و چیزی که بهش پناه می‌بریم، یک مثلث درست میشه.

یکی از رایج‌ترین مثلث‌سازی‌ها که همه‌مون هم تجربه‌اش کردیم رو بگم؟
مثلث‌سازی کردن با گل‌های قالی، شب امتحان، به جای درس خوندن :))
درس خوندن سختمونه، برامون تنش ایجاد می‌کنه، فکر امتحان هم که اضطراب‌زاست، پس چیکار می‌کنیم؟ باید درس بخونیم، کتاب هم جلومون بازه ولی به‌جاش گل‌های قالی رو می‌شمریم😅
مثلث‌سازی در شب امتحان به وفور و به شکل‌های مختلف رخ میده. خود من در همین امتحانات ترم گذشته، به‌جای درسی که مونده بود و باید می‌خوندم، نشستم طی دو ساعت یک نمایشنامه رو کامل خوندم😐😅 (چقدرم چسبید🫢)

مثلث‌سازی دیگه مثل کِی؟
مثل بیش از حد تو گوشی بودن!
هروقت که ما داریم کاری رو بصورت افراطی انجام می‌دیم، در واقع نشونه‌ای از اینه که داریم حواسمون رو از یه مسئله مهمتر و اضطراب‌زا پرت می‌کنیم، انگار که می‌خوایم خودمون رو بی‌حس کنیم.
این کار رو شاید با گوشی انجام بدیم، یا با دائما آهنگ گوش کردن، با دائما و پشت سر هم سریال دیدن، با زیادی در کار غرق شدن، با زیادی گِیم بازی کردن، با درگیر رابطه‌های مختلف شدن و... همه این کارا انگار پوششیه که ما باهاش اضطرابمون رو بی‌حس کنیم.
حالا اضطراب از چی؟ نمیدونم! این همونجاست که باید وایسید و ببینید الان که دارم این کارارو می‌کنم، در واقع از چی مضطربم؟

هروقت دیدید دارید یه کاری رو بصورت افراطی انجام می‌دید یک لحظه حواس بدید به اینکه احتمالا اینجا یه مسئله‌ای وجود داره که دارید ازش فرار می‌کنید و راه موثرتر اینه که به همون مسئله فکر کنید و باهاش روبرو بشید.

مثلث‌سازی همیشه بد نیستا، هدف مثلث‌سازی در واقع اینه که ما با وجود اضطراب‌هامون از پا نیوفتیم؛ اما بعضی وقت‌ها مثلث‌سازی‌ها معیوب هستن و کمکی که نمی‌کنن هیچ، اوضاع رو بدتر هم می‌کنن.
مثلا آیا با گوشی ور رفتن به جای درس خوندن در شب امتحان، به ما کمکی می‌کنه؟ نه، حتی اضطرابمون رو بیشتر هم می‌کنه! چی اضطرابمون رو کم می‌کنه؟ اینکه درسه رو بخونیم.

اعتیاد هم یک نوع مثلث‌سازیه. علت اعتیاد در واقع خاموش کردن اضطراب‌های بیرونیه. اما آیا اعتیاد کمک می‌کنه؟ آیا کار سالمیه؟
خیانت هم یک نوع مثلث‌سازیه. فرد برای فرار از تنشی که در رابطه‌اش با همسرش وجود داره، به‌جای حل مشکلاتش با همسرش، میره سراغ شخص سوم. ولی آیا خیانت راه‌حل کارآمدیه؟
وسواس هم به همین شکل، یک نوع مثلث‌سازیه. ولی آیا به فرد کمک می‌کنه؟

اما مثلث مفید مثل چی؟
مثل وقتی که دارید یه صحبت سختی رو انجام می‌دید که براتون اضطراب‌زاست، همزمان با آستینتون، با خودکار، با دستاتون خلاصه با یه چیزی ور می‌رید :))
ضرری نداره و داره کمکتون می‌کنه که حرفتون رو با وجود سختیش، بزنید.
مثل آدامس جویدن سر امتحان؛ اضطراب رو واقعا کاهش میده، کمکتون هم می‌کنه.
یا حتی صحبت کردن با کسی، یا نوشتن موقع اضطراب.

در واقع مثلث‌سازی وقتی معیوبه که بعنوان "فرار" کردن باشه؛ نه بعنوان کمکی برای اینکه بتونیم با مسئله اضطراب‌زا بهتر روبرو بشیم.

#Dropsof_psychology 🧠
👍6👏32
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با صدای دریا به یاد بیار.
4
بَهار نارِنج🍃
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با صدای دریا به یاد بیار.
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با آسمون و ابراش به یاد بیار.

#Dropsof_beauty 📸
11🕊2👍1
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه می‌کردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قواره‌ام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر).

بچه‌ها معمولا دو سوال عمده از من داشتند:
۱. چرا انقدر کوچولویی؟
۲. چرا انقدر آرومی؟
برای هیچکدام پاسخی نداشتم.

کیف چرخدارم هواداران خودش را داشت.
پدر و مادرم ترجیح داده بودند برای سال اول کوله‌پشتی نداشته باشم؛ احتمالا می‌دانستند که اگر کوله می‌انداختم، تبدیل به آن کوله‌پشتی‌هایی می‌شدم که پا درآورده‌اند و در سطح شهر راه می‌روند.
معمولا کیف‌هایمان سنگین و بار مدرسه زیاد بود. والدینم می‌خواستند که از ۷ سالگی بار سنگین به دوش نکشم اما فکر آنجایش را نکرده بودند که شاید تا زمانی که کیف چرخدار را روی زمین می‌کشم، مشکلی نباشد اما در بالا کشیدنش از پله‌ها دچار مشکل خواهم شد؛ در واقع گاهی زورم به آن نمی‌رسید.
بچه‌ها معمولا مشتاقانه داوطلب می‌شدند تا آن را برایم حمل کنند و از پله‌ها بالا ببرند و بعد تا داخل کلاس روی چرخ‌هایش بکشند؛ مانند چمدان. من هم با سبکبالی مسیر را طی می‌کردم؛ یک معامله برد-برد.

کیف چرخدار بزرگ قرمزم با اینکه خیلی طرفدار داشت، اما من خیلی دل خوشی از آن نداشتم؛ چون جلب توجه می‌کرد. با همه این‌ها، ترجیح می‌دادم یک کوله‌پشتی مانند بچه‌های دیگر داشته باشم.

این‌ها را گفتم که بگویم من از وقتی که یادم می‌آید، اغلب ترجیح می‌دادم جلب توجه نکنم و در حاشیه باشم؛ انگار که بخواهم در جمع بگویم مرا نبینید، نگاهم نکنید، من صدا ندارم، چیزی برای شنیدن نیست (انقدر آرام بودم که مربی‌های مهدکودک می‌گفتند "صبا صدا ندارد" و من هم به نفع خودم از این عبارت استفاده می‌کردم "من که صدا ندارم")

اما حالا، شاید یکی-دو سالیست که دارم تلاش خودم را می‌کنم تا از حاشیه بیرون بیایم، قدم در روشنایی بگذارم و اجازه دهم که دیده شوم و بگویم که مرا ببینید، با اینکه سختم است اما مرا نگاه کنید، من حضور دارم، مرا بشنوید، می‌خواهم بگویم، می‌خواهم صدا داشته باشم و نمی‌خواهم که فقط تماشاگر باشم.

راحت نیست؛ اما رشد هیچوقت در راحتی نبوده است 🦋

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
17👍2😍2🔥1
Drops of Jupiter
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه می‌کردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قواره‌ام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر). بچه‌ها معمولا دو سوال عمده از من داشتند: ۱. چرا انقدر کوچولویی؟ ۲. چرا انقدر…
"من خیلی چیزها یاد گرفته‌ام، پدر.
من یاد گرفته‌ام که چگونه زندگی کنم، چگونه در دنیا باشم و چگونه جزوی از دنیا باشم؛ نه اینکه فقط کنار بایستم و تماشا کنم. و من هرگز دوباره از زندگی فرار نخواهم کرد."

[Movie: Sabrina]

#Dropsof_movies 🎬
7👏3👍1👎1
یه چیز امیدوارکننده‌ای که تازه یاد گرفتم اینه که "ما انسان‌ها تحول داریم، نه رشد"!

رشد (growth) یعنی سیر صعودی و یک طرفه، بدون بازگشت.
تحول (development) یعنی تغییرات نوسانی. تحول بالا و پایین داره.
و ما انسان‌ها و کلا موجودات زنده تحول داریم، نه رشد.

عه خب این کجاش امیدوارکننده‌ست؟!
اینجاش امیدوارکننده‌ست که می‌فهمی مسائل انسانی، مثل روابط، توسعه فردی و...، هم تحول دارن؛ هم بالا دارن و هم پایین.
ممکنه یه وقت‌هایی پایین باشیم؛ اما می‌دونیم که تا ابد پایین نمی‌مونیم و می‌تونیم امیدوار باشیم که اوضاع می‌تونه بهتر بشه و خلاصه "دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور" :)

اینجاش امیدوارکننده‌ست که می‌فهمی رابطه زوجی (و هر رابطه دیگه‌ای) هم تحول داره؛ پس این طبیعیه اگه صمیمیتی که الان بعد از چند سال با همسرت احساس می‌کنی، به اندازه سال اول نیست و می‌دونی که می‌تونه دوباره بهتر بشه.

می‌فهمی که اگه الان در یه زمینه‌ای ضعف داری، این یک سیر خطی و صعودی نداره و لزوما قرار نیست ضعیف‌تر بشی؛ تو می‌تونی بهتر بشی و در مقابل، اگه زمانی که همه چی داره خوب پیش میره، یهو مشکلی پیش اومد، خوردی زمین، کم آوردی و پسرفت کردی، بازم می‌دونی که این طبیعیه و می‌دونی که دوباره می‌تونی به پیش حرکت کنی و دنیا به آخر نرسیده و همه چی نابود نشده.

اینجوری سختی‌ها و موانع راه رو راحت‌تر می‌پذیری چون جزوی طبیعی از مسیر می‌بینیشون.

اما اگه فکر کنیم ما انسان‌ها و مسائلمون تنها "رشد" و سیر صعودی و پیشرفت داریم؛ انتظارات غیرواقع‌بینانه‌ای از خودمون و زندگی شکل میدیم.
بعد چی میشه؟ نارضایتی و کمالگرایی بهمون سلام می‌کنن😅👋🏻

ما تحول داریم، و رشد تنها "بخشی" از تحوله :) 🌱

#Dropsof_psychology 🧠
12👏3👍1
"برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها روی زمین می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده است.
چه کسی؟ چه کسی به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟"

[سقوط - آلبر کامو]

آقای کامو،
من ترجیح می‌دهم هیچکس بخاطر من روی زمین نخوابد؛ خودم هم از آن مدل رفقای مد نظر شما نیستم.
نه اینکه از سختی عزیزم ناراحت نباشم، نه؛ اما محروم کردن خودم از آسایش، چه کمکی به عزیز من می‌کند؟ چه دردی را از او دوا می‌کند؟ اگر من هم بی‌جهت رنج بکشم، آیا از رنج او کاسته می‌شود؟ آیا اصلا او راضیست که من بی‌جهت آسایش را بخاطر او از خودم دریغ کنم؟ من که در جایگاه او، راضی نخواهم بود.
من می‌توانم عمیقا از رنج عزیزم غمگین باشم، گریه کنم، اعتراض کنم، کمکی به حل مشکلش کنم، اما آیا بنظرتان این مدل کارهایی که شما می‌فرمایید دیگر زیاده‌روی نیست؟

آقای کامو،
آیا می‌دانید چنین رفتارهایی (که اتفاقا در جامعه بسیار هم ستوده و تشویق می‌شود)، در واقع نشانه‌ایست از تمایزنایافتگی و درهم‌تنیدگی؟

اشتباه نکنید؛ من همدلی را زیر سوال نمی‌برم، من نمی‌گویم که از محنت دیگران بی‌غم باشیم،
اما اینگونه کارها همدلی نیست؛ زیادیست، افراط است، انحلال خود در دیگریست، درهم‌تنیدگیست.

افراد درهم‌تنیده گویی مرز مشخصی بین خود و دیگری نمی‌بینند، یک هویت مشخص و مستحکم از خود ندارند، می‌پندارند که باید در دیگری حل شوند تا موردقبول باشند،
نظر آنها، همان نظر دیگران است،
رفتار آنها مطابق خواست دیگران است،
همه اعمالشان "بخاطر دیگری"ست،
و هیچکدام از این اعمال و عقاید، انتخاب واقعی خودشان نیست؛ بلکه برگرفته از احساسات و هیجانات مفرط است، از میل مفرط به یکی شدن است.

پی‌نوشت: در پست‌های بعدی بیشتر از درهم‌تنیدگی و تمایزیافتگی نوشتم و بیشتر توضیح دادم 👇🏻

#Dropsof_psychology 🧠
#Dropsof_books 📚
👍7🕊1
Drops of Jupiter
"برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها روی زمین می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده است. چه کسی؟ چه کسی به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟" [سقوط - آلبر کامو] آقای کامو، من ترجیح می‌دهم هیچکس بخاطر من…
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی"

ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی.

ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه.
این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛ در یک سر طیف "تمایزیافتگی" و یک سر طیف "درهم‌تنیدگی" قرار دارن. حالت ایده‌آل اینه که ما افرادی "تمایزیافته" باشیم اما اگر واقع‌بینانه بخوایم نگاه کنیم، ما معمولا یه جایی اون وسطا قرار داریم و هرچقدر که بتونیم خودمون رو بیشتر به "تمایزیافتگی" نزدیک کنیم، هنر کردیم.
پس ما درجات مختلفی از تمایزیافتگی داریم و هرچقدر درجه تمایزیافتگی یک فرد بالاتر باشه، درجه درهم‌تنیدگیش پایین‌‌تره و خب آفرین بهش.

ما هنگام تولد و نوزادی درهم‌تنیدگی بالایی داریم و این طبیعی و اصلا لازمه چون در اون زمان ما موجوداتی ۱۰۰٪ وابسته هستیم؛ اما هرچقدر که بزرگتر میشیم، سطح این درهم‌تنیدگی باید به اقتضای سنمون کمتر و سطح تمایزیافتگیمون بیشتر بشه.
به مرحله بزرگسالی که می‌رسیم، دیگه درهم‌تنیدگی قابل قبول نیست، لازم هم نیست، آسیب‌زا هم هست.


اینکه درهم‌تنیدگی چی هست رو در یادداشت بعدی توضیح دادم👇🏻

#Dropsof_psychology 🧠
8
Drops of Jupiter
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی" ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی. ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه. این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛…
(اول یادداشت بالا رو بخونید☝🏻)

درهم‌تنیدگی

درهم‌تنیدگی یعنی چی؟
یعنی تمایل به همیشه عمل کردن بصورت توده‌ای
مثل یکی شدن با دیگری، یکی شدن با جمع، همرنگ جماعت شدن، میل به همیشه باهم بودن

یعنی وجودت به دیگری وابسته باشه، عقایدت به عقاید دیگران، نظر مثبت و منفیت به نظر مثبت و منفی دیگران و اعمال و رفتارت به خوشایند دیگران وابسته باشه و از خودت یک هویت شخصی قوی نداشته باشی.

اینکه سعی کنم همیشه دیگران رو راضی نگه دارم،
حرفی که حقه رو نزنم تا ازم ناراحت نشن،
افکار و عقاید دیگران رو افکار و عقاید خودم بدونم بدون اینکه خودم کوچکترین تلاشی برای کسب اونها بصورت منطقی کرده باشم،
دائما کارهایی رو بخاطر دیگران و بر خلاف میل خودم انجام بدم

همه این کارها برای اینه که من دیگران رو بصورت افراطی در کنار خودم نگه دارم: حرکت توده‌ای
و همه نشانه‌های درهم‌تنیدگی و تمایزنایافتگی هستن.

تعصب شکل دیگه‌ای از درهم‌تنیدگی هستش. افراد متعصب، قلدر و خودشیفته هم درهم‌تنیده هستن ولی به این شکل که خودشون رو با بقیه یکی نمی‌کنن، بلکه می‌خوان خودشون ثابت بمونن و بقیه با اونا یکی بشن. این هم باز حرکت توده‌ایه.

دقت کنید، من نمیگم حرکت توده‌ای و میل به باهم بودن تحت هر شرایطی بده؛ نه!
میگم اگه این طور حرکات تبدیل به الگوی رفتاری و نوع بودن ما شده باشه، یعنی همیشه اینجوری باشیم، همیشه این رفتارهای توده‌ای رو نشون بدیم، یعنی درهم‌تنیدگی.
اما اینکه تحت شرایط خاص بعضی از این رفتارها رو نشون بدیم، طبیعیه.
مثلا ما موقع اضطراب بصورت توده‌ای عمل می‌کنیم چون بهمون احساس امنیت میده، مثلا برای عزاداری و سوگ دور هم جمع میشیم. اما اینکه بخوای در تمام مواقع توده باشی، این بده😅

و گفتم، حرکت توده‌ای فقط در ظاهر و باهم بودن بصورت فیزیکی نیست. شما می‌تونی بصورت روانی حرکت توده‌ای داشته باشی یعنی بخوای افکار و عقایدت با دیگران یکی باشه و اگه نباشه، مضطرب میشی، ممکنه اعلام نظر مخالف برات سخت باشه چون اینجوری از توده فاصله می‌گیری و می‌ترسی کسی رو ناراحت کنی، ممکنه بخوای در تصمیم‌گیری‌ها و مسائلی که بهت مربوط نیست مداخله داشته باشی، ممکنه بخوای از ریز به ریز اتفاقاتی که برای همسر یا فرزندت (نوجوان به بالا) میوفته با خبر باشی، ممکنه نذاری دوستانت یا همسرت تفریحی رو بدون تو انجام بدن یا جایی بدون تو برن، و ممکنه انقدر درگیر دیگری باشی که فکر کنی اگر دیگری داره رنج می‌کشه من هم باید رنج بکشم و اگه من هم شرایطم مثل اون نباشه عذاب‌وجدان و اضطراب می‌گیرم؛ پس وقتی رفیقم زندانه، من هم روی زمین می‌خوابم تا از آسایشی لذت نبرم که دوستم از آن محروم است :)

حالا شما بگید؛ این آهنگ‌های عاشقانه‌ای که میگن بدون تو می‌میرم، وقتی نیستی نمی‌تونم نفس بکشم و... واقعا عاشقانه و گوگولیه یا در واقع درهم‌تنیدگیه؟ :))

پی‌نوشت: ممکنه ما فقط بعضی ویژگی‌های درهم‌تنیدگی رو داشته باشیم، نه همه‌اش رو. چون همونطور که گفتم، درهم‌تنیدگی و تمایزیافتگی روی یک طیف هستن و درجات مختلفی دارن. ما همزمان که یه سری از ویژگی‌های درهم‌تنیدگی رو داریم، یه سری از ویژگی‌های تمایزیافتگی رو هم داریم. اما اینکه کدوم طرف طیف بیشتر بهمون غالبه، تعیین می‌کنه که به ما بگن "تمایزیافته" یا "درهم‌تنیده".

پی‌نوشت‌تر: برای تمایزیافتگی یک پست جدا نوشتم: اینجا

#Dropsof_psychology 🧠
5👍1
برایان فِنل، ملقب به SYML (سیمِل) از بین خواننده‌هایی که بهشون گوش میدم، یکی از لطیف‌ترین و زیباترین ترانه‌سرایی‌ها رو داره.
دختر سیمل وقتی که یک ساله بوده، یک عمل جراحی و بعدش یک سی‌تی‌اسکن داشته، سیمل میگه که وقتی داشته اسکنش رو انجام می‌داده من دستش رو گرفته بودم و چند روز بعد این ترانه رو براش نوشتم که تا همیشه داشته باشه.

سیمل در ترانه "Girl" برای دختر یک ساله‌اش می‌خونه:
"دخترک آسیب‌دیده و نحیفم؛
امروز و هرروز من درد تو رو به دوش می‌کشم و هرچی رو که بتونم در ذهن درهم‌پیچیده‌ات التیام می‌بخشم.
گاهی بدن ما برای مدتی آسیب می‌بینه و درد داره، پیدا کردن زیبایی موجود در این شرایط می‌تونه سخت باشه؛ ولی من می‌خوام که تو پیداش کنی.
تو بزرگ میشی، دنیا رو می‌بینی و می‌فهمی که عاشق شدن یک اثر هنری عجیبه،
می‌فهمی که مبارزه‌های تو، اینکه تو چه کسی هستی رو شکل میدن،
و می‌خوام این رو بدونی که زخم‌های تو، بخش‌های موردعلاقه من از تو هستن"

سیمل چند سال بعد در ترانه دیگه‌ای به نام "Please Slow Down" دوباره برای دخترش که حالا حالش خوبه و ۶-۷ سالش شده می‌خونه:
"زمانی رو که شب قبل از سفر من، تو چمدونم قایم شده بودی رو یادمه. صدای خنده‌ات جات رو لو داد، بعد گریه کردی که بمونم و نرم. مهم نیست کجا قایم بشی، هرجا باشی من میام و دلداریت میدم.

این که ترس‌هایی داشته باشی که هیچوقت ازشون حرفی نزنی، عجیب نیست. فقط یادت باشه که شجاع باشی و بدون که زمان‌هایی که ترسیده‌ای، همین ترس داره بهت میگه که تو زنده‌ای.

بعدا بهم بگو که عاشق بودن چه حسی داره؟
اما بذار قبل از اینکه ببوسیش این رو بهت بگم که اون پسر خیلی خوش‌شانسه اگه بتونه ذهن تو رو بشناسه"

بنظرم نه فقط دختر سیمل، نه فقط دخترایی که بیمارن، بلکه هر دختری، و البته هر پسری هم، احتیاج داره که این حرف‌ها رو از کسی بشنوه. کودک درون خود ما هم جزو همین دخترها و پسرهان؛ می‌تونن از خودمون بشنون، یا از سیمل :)

#Dropsof_poetry 📜
9
Drops of Jupiter
طیف "درهم‌تنیدگی-تمایزیافتگی" ما انسان‌ها همیشه تحت یک اضطراب دائمی قرار داریم؛ بخاطر قرار داشتن بین یک دوراهی همیشگی: دوراهی استقلال-وابستگی. ما همزمان میل به استقلال و میل به پیوند داریم و این تناقض در ما اضطراب ایجاد می‌کنه. این دوگانگی یک طیف ایجاد می‌کنه؛…
تمایزیافتگی

تمایزیافتگی دو بعد داره:
۱. تفکیک احساسات از عقل
۲. حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران

و این دو عامل هستن که میزان تمایزیافتگی ما رو مشخص می‌کنن.

بعد اول (تفکیک عقل از احساس) یعنی تصمیم‌گیری‌ و رفتار بر اساس عقل و منطق، نه بر اساس هیجانات.

یعنی نگران نبودن برای "حالا بقیه چی میگن؟"، "نکنه ازم ناراحت بشن؟"، "فلان کار رو بکنم فقط برای اینکه ازم راضی باشن و دوستم داشته باشن".

یعنی اینکه رفتار و احساس دیگران، رفتار و احساس من رو تعیین نکنه؛ مثلا از دیگری متنفر نباشم صرفا به این دلیل که اون از من خوشش نمیاد.

یعنی قدرت دیدن ویژگی‌های مثبت و منفی یک چیز/یک شخص در کنار هم؛ نه بت ساختن از کسی و نه شر مطلق دونستن کسی.
یعنی هرچقدرم از کسی بدت بیاد، بازم بتونی نقاط مثبتش رو ببینی.

یعنی تعمیم ندادن (تعمیم: همه زن‌ها اینطورن، همه مردها اونطورن، همه فلان‌جایی‌ها، فلان حزبی‌ها، فلان مذهبی‌ها، فلان قشری‌ها اینطورن، تو همیشه اینطوری و...)

یعنی مغلوب احساسات شدید نشدن؛ حتی اگه اون احساس میل به شیرینی‌جات باشه، وقتی که رژیمی! یعنی عمل نکردن بر اساس هیجانات آنی.

بعد دوم (حفظ موضع خود در عین حفظ پیوند با دیگران) یعنی در عین وجود فشارهای بیرونی برای همرنگ جماعت شدن، بتونی موضع خودت رو حفظ کنی؛ یعنی همزمان که ارتباطت رو با افراد متفاوت از خودت حفظ می‌کنی، بتونی موضع خودت رو هم نگه داری، نه اینکه ارتباطت رو باهاشون قطع کنی تا بتونی همونطوری که می‌خوای، باشی.

یعنی اگر ما از افرادی بدمون میاد و طرفدار افراد دیگه‌ای هستیم، این حاصل جستجو و انتخاب خودمون باشه، نه که صرفا چون نظر والدینمون این بوده، ما هم همچین نظراتی داشته باشیم.

یعنی پذیرا بودن نسبت به نگاه‌های متفاوت.
هرچقدر تمایزیافتگی ما بالاتر باشه، بیشتر میتونیم با آدمای متفاوت با خودمون در ارتباط باشیم، دوست بشیم یا حتی ازدواج کنیم.

فرد تمایزیافته در صورت لزوم، تغییر پذیره و این یعنی می‌تونه رشد کنه ولی فرد درهم‌تنیده یا از این ور بوم افتاده و متعصبه، یا از اون ور بوم افتاده و حزب باده.

و در نهایت، تمایزیافتگی یعنی برعکس هرچیزی که درمورد درهم‌تنیدگی گفتیم.

حالا باید به خودمون امتیاز بدیم؛ ببینیم صادقانه تمایزیافتگیمون از ۱۰ چنده؟
و بعد تلاش کنیم در نقاطی که ضعف داره، تقویتش کنیم؛ چون همونطور که در ابتدای این بحث گفتم، ما در هر مرحله از زندگی باید استقلال و تمایزیافتگی متناسب با اون سن و مرحله رو کسب کنیم و مرحله بزرگسالی، مرحله‌ایست که دیگر درهم‌تنیدگی را برنمی‌تابد.

#Dropsof_psychology 🧠
10
آیا می‌توان مرثیه‌ای برای یک "خانه" نوشت؟
برای خانه‌ای که اولین کلماتت را در آنجا به زبان آوردی، اولین قدم‌هایت را آنجا برداشتی و اولین کتاب‌هایت را آنجا خواندی،
از اولین تا بیست‌وسومین شمع تولدت را آنجا فوت کردی، در آنجا به مدرسه رفتی و در همان‌جا دانشجو شدی،

برای خانه‌ای که هر سال با مادربزرگت رزهای حیاطش را بوییدی و توت درخت‌هایش را چیدی، روزی در حیاط آن با دخترخاله‌ات آدم‌برفی‌ای ساختی که قدش از تو بلندتر بود و سالیانی بعد با بچه‌های دخترخاله‌ات در آن حیاط بازی کردی،

برای خانه‌ای که دیوارهایش صدای جیغ‌های بچگانه‌ات، خنده‌هایت و گریه‌هایت را انعکاس داده بودند، از بهترین و بدترین روزهایت خبر داشتند و مکالمات تلفنی چند ساعته تو و دوستانت را شنیده بودند،

خانه‌ای که حفظ شده بودی که کدام سنگ کف آن لق است و هر در آن با چه قلقی باز می‌شود و نقش توپ چهل‌تکه برادرت از روزگار کودکی بر سقف زیرزمین آن باقی مانده بود،
خانه‌ای که بارها بر لبه پشت‌بام آن نشسته بودی، برای خودت آواز خوانده بودی و از آسمان عکس انداخته بودی،

خانه‌ای که فقط خانه تو نبود بلکه خانه مادربزرگت هم بود و هر هفته با اقوام برای ناهار یا شام در خانه او جمع می‌شدید،
هرروز صبح که از آن بیرون می‌رفتی با سلام و صلوات مادربزرگ بدرقه می‌شدی و عصر که بازمی‌گشتی با بوسه و آغوش او از تو استقبال می‌شد.

آیا می‌توان نامه‌ای به یک خانه نوشت؟
آیا می‌توان در آن نامه برایش نوشت که چقدر برای خاطرات کودکی و نوجوانی‌ات از او متشکری؟ و از اینکه اجازه می‌داد تا صدایت در راهروهایش بپیچد و در راه‌پله‌هایش بدوی و در حیاطش آب‌بازی کنی؟

آیا می‌توان برایش نوشت که چقدر دلت برای کمد دیواری‌هایش که در آنها قایم می‌شدی، تنگ شده است؟ و برای بهارهایی که حیاطش از عطر گل آبشار طلایی پر می‌شد؟

حتی اگر آن خانه دیگر وجود نداشته باشد؟
حتی اگر دیوارهایش را ریخته و خانه‌ای دیگر جایش ساخته باشند؟

من نوشتم.

شاید خودخواهانه باشد، اما بهتر؛ ترجیح می‌دهم وقتی به آن کوچه بازمی‌گردم خانه دیگری را جای آن ببینم تا اینکه آنجا پس از من خانه کودک دیگری شود که در اتاقم بخوابد و در کمدش قایم شود.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
8😍2👍1
اریکسون میگه: "زیربنای هویت زناشویی، هویت فردی است."
این یعنی چی؟
یعنی هر حس و حالی که در مجردی داری و هویتی که در مجردی برای خودت متصوری، متاهل هم که بشی، زیربنا و پایه هویت زناشوییت (هویتی که بعد از ازدواج برای خودت متصوری) هم همون خواهد بود.
یعنی اگه حالت با خود مجردت خوب نیست، با ازدواج هم حالت با خودت خوب نمیشه.
یعنی ازدواج راه فرار از مشکلات، افسردگی و تنهایی یا حتی فرار از خانواده مبدا نیست.
اگه حالت با تنهایی خودت خوب نیست، اگه زندگی مجردی فقط بدلیل مجرد بودن خیلی برات سخته، اگه به خودت حس خوبی نداری، اگه منتظری ازدواج کنی تا یه نفر بیاد تو رو از این زندگی نجات بده، اینا مسائلی نیست که با ازدواج حل بشه؛ بلکه یعنی در خود خودت مسائلی وجود داره که حتما باید بهشون رسیدگی کنی.

پس نباید به ازدواج به چشم کلید حل مشکلات و معجزه فکر کنیم، به جاش باید قبل از ازدواج مشکلاتمون رو حل کنیم، مشاوره بریم، درمان بگیریم، به الگوهای غلطمون آگاه بشیم و تلاش کنیم اصلاحشون کنیم یا حداقل‌ اینکه قبل از ازدواج این روند آگاهی و اصلاح رو "شروع" کنیم چون یه مقدار کمالگرایانه‌ست که انتظار داشته باشیم قبل از ازدواج همه چی رو کامل حل کرده باشیم.

#Dropsof_psychology 🧠
12👍5👏1
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭)
بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا بود.
منم با این مدل کتابا مشکلی ندارم و گاهی می‌خونم، اما رو داستان حساسم🧐

بهش گفتم داستان خوندن کلی فایده داره. یکیش اینه که باعث میشه به یک مسئله از جهات مختلف نگاه کنی و افراد رو قضاوت نکنی و همچنین بعضی از اون مسائلی که شما از کتب توسعه‌فردی و تاریخی و... یاد می‌گیری رو میشه از رمان هم در خلال داستان یاد گرفت.

گفت یعنی تو به یه مسئله از جهات مختلف نگاه می‌کنی؟
گفتم بله.
گفت من اصلا این کارو نمی‌کنم.
گفتم چون داستان نمی‌خونی😌✨️


پی‌نوشت: حالا جالبه رمان خوندن دقیقا مثل فیلم و سریال دیدن می‌مونه. ولی نمیدونم چرا از طرف بعضی افراد، رمان خوندن تقبیح میشه و سریال‌ دیدن تشویق 🤷🏻‍♀

پی‌نوشت‌تر: قطعا منظورم هر رمانی نیست.

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
11👍2👏1
سهراب می‌گوید:
"روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد"

روح من هم همینطور، سهراب.
روح من هم کم سال است و همه این‌ها.
روح من کم سال است، اما انگار متعلق به بچه‌ایست در دهه‌ها و دوره‌ای که خودت در آن زندگی می‌کرده‌ای یا قبل‌تر؛ وقتی سرعت زندگی کمتر بود، وقتی آدم‌ها برای گذران اوقات فراغتشان، در دل طبیعت می‌رفتند و زیر سایه درخت چرت می‌زدند.

روح من شهرنشین نیست، سهراب.
روح من باید در جوار طبیعت روزگار می‌گذراند.
روح من دوست دارد جایی خارج از شهر، خارج از هیاهو، لابه‌لای درخت‌ها بنشیند و مانند خودت به طبیعت "نگاه" کند؛
مثلا مسیر مورچه‌ها را دنبال کند، ببیند که چطور برای حمل دانه‌ای تقلا می‌کنند، به زنبور نگاه کند که چطور شیره گل را می‌گیرد، به خطوط روی تنه درخت نگاه کند و دست بکشد، گلبرگ‌های گل را لمس و نوازش کند، بشمارد که صدای چند پرنده را همزمان می‌شنود؟ بشمارد که در منظره روبرویش، چند رنگ می‌بیند؟
روح من دوست دارد روی چمن دراز بکشد، به آسمان خیره شود و گذر ابرها را دنبال کند، و اگر شب بود، ستاره‌ها را بشمارد.
روح من گویی روح یک بچه است که دوست دارد طبیعت را کشف کند، از درخت بالا برود، پای برهنه‌اش را داخل خنکی آب رود ببرد و زیر باران بدود.

به گمانم روح تو تا زمانی که از این دنیا پر کشید، همچنان کم سال بود، نه سهراب؟
فکر می‌کنی روح من چطور می‌شود؟ فکر می‌کنی روزگار موفق شود که تا زمان رفتنم خطوطی چند بر آن بیاندازد؟

#Dropsof_me 🧚🏻‍♀️
#Dropsof_poetry 📜
4👏1
Drops of Jupiter
چند سال پیش یه بنده خدایی وقتی فهمید رمان می‌خونم، بهم گفت رمان و داستان خوندن وقت تلف کردنه، فقط کتابایی مثل توسعه‌فردی و تاریخی و اینا که یه چیزی به آدم اضافه می‌کنن، بدرد بخورن (البته قصدش خیر بود، داشت با دلسوزی می‌گفت🤭) بزرگوار خودش خوره این مدل کتابا…
در راستای این یادداشت☝🏻، بیاید باقی مزایای داستان خوندن رو مرور کنیم:

۱. وقتی ما داستانی رو می‌خونیم، خودمون رو جای شخصیت‌هاش و در همون موقعیت‌ها تصور می‌کنیم و تقریبا تجربه‌اشون می‌کنیم. این باعث میشه اگه در زندگی واقعی به موقعیت‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و دوراهی‌های مشابهی بر خوردیم، دقیقا بار اولمون نباشه و راحت‌تر باهاش کنار بیایم و بهتر بدونیم که الان چه کار باید بکنیم. چون قبلا یه چیزی شبیه بهش رو تقریبا تجربه کردیم.

۲. داستان خوندن باعث افزایش توانایی همدلی میشه، باعث میشه بهتر متوجه بشیم که افراد در موقعیت‌های مختلف دارن چه احساسات و شرایطی رو تجربه می‌کنن چون در کتاب افکار و احساسات شخصیت‌ها توسط نویسنده بیان میشه.

۳. کمکی که به نگارش، نویسندگی و البته صحیح‌نویسی (املا و ویراستاری) و گسترش دایره لغات می‌کنه رو نمیشه نادیده گرفت.

۴. ارتقای تفکر تحلیلگرایانه. همونطور که در اون یادداشت بالا گفته بودم، رمان خوندن باعث میشه یک مسئله رو از جنبه‌های مختلفی درنظر بگیری و تحلیل کنی، صرفا نظر خودت رو حق و درست ندونی، دیگران رو قضاوت نکنی، دید و تجربه دیگران رو هم در نظر بگیری، بصورت مطلق‌گرایانه فکر نکنی و همیشه یه احتمال خطایی برای خودت درنظر بگیری. مخصوصا داستان‌هایی که از زبان چند شخصیت و از چند دیدگاه نوشته شدن، خیلی از این لحاظ موثرن همچنین وقتی شخصیت‌ها در دوراهی اخلاقی قرار می‌گیرن.

۵. طبق پژوهش‌های انجام شده، داستان خوندن باعث کاهش اضطراب و علائم افسردگی و افزایش سطح سلامت روان میشه، همچنین به خواب بهتر کمک می‌کنه.

۶. در خلال داستان میشه مسائلی مثل تاریخ، مهارت‌های زندگی، مخصوصا مفاهیم روانشناسی و... رو یاد گرفت و وقتی چیزی در خلال تمثیل و داستان و بصورت غیرمستقیم آموخته بشه، تاثیر عمیق‌تری میذاره.
خود من جنگ داخلی آمریکا و فرهنگ برده‌داری رو از "بر باد رفته"، فرهنگ دوره‌های مختلف اروپا رو از داستان‌های کلاسیک، وضعیت اردوگاه‌های نازی رو از "مرگ کسب و کار من است"، پذیرش رنج رو از "جنگجوی عشق"، خشونت خانگی رو از "ما تمامش می‌کنیم" و "دروغ‌های کوچک بزرگ"، روش‌های تربیتی جمعی رو از "داستان پداگوژیکی" و اینکه هر اتفاقی دلیلی داره رو از "پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید" یاد گرفتم.

پی‌نوشت: اگر نکته‌ای بوده که شما از یک داستان (رمان/فیلم/سریال) یاد گرفتید، خوشحال میشم باهامون به اشتراک بذارید😍
یا داخل کامنت‌ها یا از طریق لینک ناشناس
(ناشناس‌ها رو هم خودم داخل کامنت‌ها میذارم)

#Dropsof_psychology 🧠
3👍1🎉1