💔6😭2
اوایل ترم گذشته دو هفته پشت سر هم در یک روز خاص که بعد از دانشگاه منتظر اتوبوس بودم، دختر دانشجوی دیگری هم با من منتظر بود. دختر بامزهای بود، از اینها که همینکه با هدف مشترکی کنارش بایستی، سر صحبت را باز میکنند. برعکس من. من تا آخر دنیا هم سر صحبت را با غریبهها باز نمیکنم.
بار اول بیرون هوا سرد بود و درهای اتوبوس بسته. از سردی هوا وبینظمی اتوبوسها نالیده بودیم و نمیدانم به چه چیزی خندیده بودیم.
ازم خواسته بود برویم دم کانکس رانندگان و بپرسیم کی راه میافتند.
گفته بود "بیا برویم" ولی در واقع فقط من رفتم و پرسیدم، او فقط تا میانه راه آمد؛ بنظرم رسید که میترسد. دروغ چرا، من هم کمی میترسیدم (چرا کانکس انقدر ترسناک است؟).
هفته بعدش برای بار دوم مرا دید و با خوشحالی مرا "روح سفید خندان" خطاب کرد؛ اسمم را نمیدانست و نپرسید.
ولی همان روح سفید خندان بیشتر به جانم چسبید :))
ازم پرسیده بود از دانشکده روانشناسی میآیی؟
گفتم آره، از کجا فهمیدی؟
گفت آرامی.
استدلالش برایم عجیب بود و داشتم در ذهنم دنبال مثالهای نقض میگشتم ولی پذیرفتم.
بعد از رشتهام پرسیده بود و گفته بودم مشاوره خانواده و با "ای جان" همراهیام کرده بود (نمیدانم چرا😅).
هر دو بار کتاب قطوری در دست داشت و در اتوبوس مطالعه میکرد.
بعدا با خودم فکر کردم من چرا متقابلا از او نپرسیدم چه رشتهای میخواند؟ من چرا مکالمات را ادامه نمیدهم؟ چرا من همیشه فقط پاسخ دهندهام و نه سوال کننده؟
با خود فکر کرده بودم احتمالا دیگر هر هفته میبینمش و هفته آینده من هم از رشته او خواهم پرسید.
اما دیگر ندیدمش.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
بار اول بیرون هوا سرد بود و درهای اتوبوس بسته. از سردی هوا وبینظمی اتوبوسها نالیده بودیم و نمیدانم به چه چیزی خندیده بودیم.
ازم خواسته بود برویم دم کانکس رانندگان و بپرسیم کی راه میافتند.
گفته بود "بیا برویم" ولی در واقع فقط من رفتم و پرسیدم، او فقط تا میانه راه آمد؛ بنظرم رسید که میترسد. دروغ چرا، من هم کمی میترسیدم (چرا کانکس انقدر ترسناک است؟).
هفته بعدش برای بار دوم مرا دید و با خوشحالی مرا "روح سفید خندان" خطاب کرد؛ اسمم را نمیدانست و نپرسید.
ولی همان روح سفید خندان بیشتر به جانم چسبید :))
ازم پرسیده بود از دانشکده روانشناسی میآیی؟
گفتم آره، از کجا فهمیدی؟
گفت آرامی.
استدلالش برایم عجیب بود و داشتم در ذهنم دنبال مثالهای نقض میگشتم ولی پذیرفتم.
بعد از رشتهام پرسیده بود و گفته بودم مشاوره خانواده و با "ای جان" همراهیام کرده بود (نمیدانم چرا😅).
هر دو بار کتاب قطوری در دست داشت و در اتوبوس مطالعه میکرد.
بعدا با خودم فکر کردم من چرا متقابلا از او نپرسیدم چه رشتهای میخواند؟ من چرا مکالمات را ادامه نمیدهم؟ چرا من همیشه فقط پاسخ دهندهام و نه سوال کننده؟
با خود فکر کرده بودم احتمالا دیگر هر هفته میبینمش و هفته آینده من هم از رشته او خواهم پرسید.
اما دیگر ندیدمش.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤11💔1
Forwarded from یک روانشناس ✒️
بیشتر ما تو زندگی، انگار همش داریم صدای والدینمون رو میشنویم و صدای اونا رو زندگی میکنیم و حتی با خودمون اونجوری که اونا رفتار میکردن، رفتار میکنیم.
پس اگه والدینمون همیشه خدا از ما عصبانی بودن، ما خیلی از خودمون عصبانی هستیم.
اگه همش از ما انتقاد میکردن، ما هم داریم الکی الکی از خودمون انتقاد میکنیم.
اگه اونا از ما عالی و بیعیب بودن میخواستن، ما هم از خودمون انتظار بیعیب بودن داریم.
اگه محبتشون رو به ما نشون نمیدادن، ما وقتی مشکلی داریم حتی خودمون رو لایق محبت نمیدونیم.
پس خیلی از بلاهایی که ما سر خودمون میاریم، بازتابی از نحوه برخورد والدینمون با ما و چیزی که از اونا یاد گرفتیم هستن.
#روانشناسی
#تربیت_فرزند
@yekravanshenaas
پس اگه والدینمون همیشه خدا از ما عصبانی بودن، ما خیلی از خودمون عصبانی هستیم.
اگه همش از ما انتقاد میکردن، ما هم داریم الکی الکی از خودمون انتقاد میکنیم.
اگه اونا از ما عالی و بیعیب بودن میخواستن، ما هم از خودمون انتظار بیعیب بودن داریم.
اگه محبتشون رو به ما نشون نمیدادن، ما وقتی مشکلی داریم حتی خودمون رو لایق محبت نمیدونیم.
پس خیلی از بلاهایی که ما سر خودمون میاریم، بازتابی از نحوه برخورد والدینمون با ما و چیزی که از اونا یاد گرفتیم هستن.
#روانشناسی
#تربیت_فرزند
@yekravanshenaas
👍4❤2
یک روانشناس ✒️
بیشتر ما تو زندگی، انگار همش داریم صدای والدینمون رو میشنویم و صدای اونا رو زندگی میکنیم و حتی با خودمون اونجوری که اونا رفتار میکردن، رفتار میکنیم. پس اگه والدینمون همیشه خدا از ما عصبانی بودن، ما خیلی از خودمون عصبانی هستیم. اگه همش از ما انتقاد میکردن،…
در همین راستا، ما واقعا "والد درون" داریم که در واقع همون والدین خودمون هستن.
یعنی شخصیتی که والد درمونمون داره، همون شخصیت و رفتارها و صحبتهای والدین واقعیمونه.
همونطور که در پیام بالا به خوبی مثال زده شده.
انگار که ما والدینمون رو از همون کودکی درونی میکنیم و دیگه همه جا با خودمون میبریمشون.
شاید کنارمون نباشن ولی تو ذهنمون هستن، ولی صداشون هست.
شاید اصلا بزرگ شده باشیم، شاید دیگه جدا زندگی کنیم، شاید ازدواج کرده باشیم، شاید حتی دیگه تو یک شهر یا کشور یکسان نباشیم، شاید حتی دیگه در قید حیات نباشن و در کل دیگه کسی کنارمون نیست که بگه چیکار بکن، چیکار نکن، کسی نیست که اگه خطا کردی دعوات کنه اما با همه اینا بازم با خودمون داریمشون. در درونمون. بازم اون صدائه تو ذهنمون میگه چیکار بکن، چیکار نکن. بازم میترسیم کاری که خلاف خواست والدینمونه انجام بدیم یا با انجام دادنش، عذاب وجدان میگیریم.
البته اگه والدین بطور مثبتتری باهامون رفتار کرده باشن، این صداها هم حالت مثبتتری میگیره. میخوام بگم این صدا و والد درون همیشه هم خیلی سختگیر نیست.
مثلا اگه والدین بهمون حس پذیرش داده باشن که با وجود اشتباهاتت بازم ارزشمندی، اینکه ارزش تو با دستاوردهات مشخص نمیشه و... والد درونمون هم رابطه مسالمتآمیزتری باهامون خواهد داشت.
در واقع خودمون رابطه مسالمتآمیزتر و مبتنی بر پذیرشی با خودمون خواهیم داشت.
اگرم والد درونمون الان خیلی سختگیر و اذیتکنه، اشکالی نداره؛ قابل تغییره. با درمان و تلاش شخصی.
#Dropsof_psychology 🧠
یعنی شخصیتی که والد درمونمون داره، همون شخصیت و رفتارها و صحبتهای والدین واقعیمونه.
همونطور که در پیام بالا به خوبی مثال زده شده.
انگار که ما والدینمون رو از همون کودکی درونی میکنیم و دیگه همه جا با خودمون میبریمشون.
شاید کنارمون نباشن ولی تو ذهنمون هستن، ولی صداشون هست.
شاید اصلا بزرگ شده باشیم، شاید دیگه جدا زندگی کنیم، شاید ازدواج کرده باشیم، شاید حتی دیگه تو یک شهر یا کشور یکسان نباشیم، شاید حتی دیگه در قید حیات نباشن و در کل دیگه کسی کنارمون نیست که بگه چیکار بکن، چیکار نکن، کسی نیست که اگه خطا کردی دعوات کنه اما با همه اینا بازم با خودمون داریمشون. در درونمون. بازم اون صدائه تو ذهنمون میگه چیکار بکن، چیکار نکن. بازم میترسیم کاری که خلاف خواست والدینمونه انجام بدیم یا با انجام دادنش، عذاب وجدان میگیریم.
البته اگه والدین بطور مثبتتری باهامون رفتار کرده باشن، این صداها هم حالت مثبتتری میگیره. میخوام بگم این صدا و والد درون همیشه هم خیلی سختگیر نیست.
مثلا اگه والدین بهمون حس پذیرش داده باشن که با وجود اشتباهاتت بازم ارزشمندی، اینکه ارزش تو با دستاوردهات مشخص نمیشه و... والد درونمون هم رابطه مسالمتآمیزتری باهامون خواهد داشت.
در واقع خودمون رابطه مسالمتآمیزتر و مبتنی بر پذیرشی با خودمون خواهیم داشت.
اگرم والد درونمون الان خیلی سختگیر و اذیتکنه، اشکالی نداره؛ قابل تغییره. با درمان و تلاش شخصی.
#Dropsof_psychology 🧠
👍9
ما، همه قاتلانی بالقوهایم
قضاوت کردن راحته.
اینکه یه گوشه بشینی و از خودت مطمئن باشی که هیچوقت فلان کار خطا ازت سر نخواهد زد، راحته.
اما میدونید؟
اکثر افراد معتاد هم فکرش رو نمیکردن یا از قبل برنامه نداشتن که معتاد بشن، اکثر قاتلها هم، اکثر خیانتکارها هم، الی آخر.
آدم آروم آروم به یه راهی کشیده میشه، آروم آروم تغییر میکنه. و نکتهاش اینجاست که میتونه به هر جهتی تغییر بکنه و هر چیزی بشه.
به قول افلاطون، انسان آبستن همه چیزه.
یا به قول خودمون، هیچ کاری از هیچ کسی بعید نیست.
ما همه یه هیتلر درون داریم.
همه یه استالین درون داریم.
همه یه شمر درون داریم.
همه مستعد خودکشی هستیم.
همه معتادانی بالقوهایم.
همه قاتلانی بالقوهایم.
مهم اینه که حواسمون باشه اینا بالفعل نشه.
مهم اینه که خیالمون از خودمون راحت نباشه.
از کجا معلوم، شاید زندگی ما رو به جایی رسوند که حاضر باشیم دست به دزدی یا قتل هم بزنیم؛ اگه حواسمون به خودمون نباشه.
البته این پویایی وجه مثبت هم داره ها.
همونطور که همه یه هیتلر درون داریم، یه گاندی درون هم داریم.
همونطور که الان فکر نمیکنیم هیچوقت دست به اعتیاد بزنیم اما احتمالش هست، وقتی هم بوده که فکر میکردیم هیچوقت نمیتونیم فلان موفقیت رو بدست بیاریم و هیچوقت از پس فلان کار سخت برنمیایم اما تونستیم.
به قول سیریوس بلک از هری پاتر، همه ما روشنایی و تاریکی رو در درون خودمون داریم. مهم اینه که تصمیم میگیریم بر اساس کدوم بخشمون عمل کنیم.
#Dropsof_psychology 🧠
قضاوت کردن راحته.
اینکه یه گوشه بشینی و از خودت مطمئن باشی که هیچوقت فلان کار خطا ازت سر نخواهد زد، راحته.
اما میدونید؟
اکثر افراد معتاد هم فکرش رو نمیکردن یا از قبل برنامه نداشتن که معتاد بشن، اکثر قاتلها هم، اکثر خیانتکارها هم، الی آخر.
آدم آروم آروم به یه راهی کشیده میشه، آروم آروم تغییر میکنه. و نکتهاش اینجاست که میتونه به هر جهتی تغییر بکنه و هر چیزی بشه.
به قول افلاطون، انسان آبستن همه چیزه.
یا به قول خودمون، هیچ کاری از هیچ کسی بعید نیست.
ما همه یه هیتلر درون داریم.
همه یه استالین درون داریم.
همه یه شمر درون داریم.
همه مستعد خودکشی هستیم.
همه معتادانی بالقوهایم.
همه قاتلانی بالقوهایم.
مهم اینه که حواسمون باشه اینا بالفعل نشه.
مهم اینه که خیالمون از خودمون راحت نباشه.
از کجا معلوم، شاید زندگی ما رو به جایی رسوند که حاضر باشیم دست به دزدی یا قتل هم بزنیم؛ اگه حواسمون به خودمون نباشه.
البته این پویایی وجه مثبت هم داره ها.
همونطور که همه یه هیتلر درون داریم، یه گاندی درون هم داریم.
همونطور که الان فکر نمیکنیم هیچوقت دست به اعتیاد بزنیم اما احتمالش هست، وقتی هم بوده که فکر میکردیم هیچوقت نمیتونیم فلان موفقیت رو بدست بیاریم و هیچوقت از پس فلان کار سخت برنمیایم اما تونستیم.
به قول سیریوس بلک از هری پاتر، همه ما روشنایی و تاریکی رو در درون خودمون داریم. مهم اینه که تصمیم میگیریم بر اساس کدوم بخشمون عمل کنیم.
#Dropsof_psychology 🧠
👍11❤3
در کانالی غریبه داشتم میخواندم که چند نفر به اتفاق گفتهاند که پدربزرگشان، مادربزرگشان را با لفظ "هوی" یا "اوی" صدا میکرده؛ انگار که مسئله رایجی بود.
اما چقدر برای من غریب بود.
یاد پدربزرگ خودم افتادم.
مادربزرگ من همیشه برای پدربزرگم "زهرا خانم" بود، حتی وقتی که ناراحت بود، حتی وقتی که مریض بود.
حداقل من هیچگاه نشنیدم که مادربزرگم را جز "زهرا خانم" صدا کند.
پدربزرگم یک مرد نظامی قدیمی بود. همه در خانه "آقا" صدایش میکردند.
اما هر وقت که چند ساعتی مادربزرگم خانه نبود، پدربزرگ شروع میکرد که "پس زهرا خانم کجاست؟ بگید بیاد."
مادربزرگم که فوت کرد، انگار آقا طاقت نیاورد و یک سال بعدش خودش رفت دنبال زهرا خانم.
دقیقا پنج سال پیش در چنین روزی.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
اما چقدر برای من غریب بود.
یاد پدربزرگ خودم افتادم.
مادربزرگ من همیشه برای پدربزرگم "زهرا خانم" بود، حتی وقتی که ناراحت بود، حتی وقتی که مریض بود.
حداقل من هیچگاه نشنیدم که مادربزرگم را جز "زهرا خانم" صدا کند.
پدربزرگم یک مرد نظامی قدیمی بود. همه در خانه "آقا" صدایش میکردند.
اما هر وقت که چند ساعتی مادربزرگم خانه نبود، پدربزرگ شروع میکرد که "پس زهرا خانم کجاست؟ بگید بیاد."
مادربزرگم که فوت کرد، انگار آقا طاقت نیاورد و یک سال بعدش خودش رفت دنبال زهرا خانم.
دقیقا پنج سال پیش در چنین روزی.
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤17👍1
تو این یک سال ارشد، فقط یک بار من خواستم به وایفای دانشگاه وصل بشم اما نمیشد.
برای اولین بار رفتم پیش آقای مسئول سایت. نت دانشگاه رو لازم داشتم و کارم به شکلی اضطراری گیر بود و استرس داشتم.
بنده خدا یک کاسه حلیم گرفته بود برای خودش و داشت هم میزد و دارچین و کنجدهاش رو مخلوط میکرد و میخواست بخوره که رفتم سر وقتش.
همینطور که هم میزد، مشکلم رو براش گفتم اما تو فکرم داشت می گذشت که این عمرا با من بیاد، الان منو از سرش باز میکنه، مخصوصا که اون شخص اصلیای هم که باید مشکلم رو حل کنه این نیست، خوش بحالش حلیم داره، حلیم میخوام، گشنمه، کاش باهام بیاد، استرس دارم، وای ببین بنده خدا معلومه خیلی دلش میخواد حلیمش رو بخوره عمرا اگه بیاد، کاش حلیم نداشت حداقل دلم نمیسوخت
در همین حین آقای مسئول سایت داشت ۲-۳تا تماس میگرفت که شاید مشکل من از راه دور حل بشه و بینش دو قاشق از حلیمش خورد. همین تماسها هم فراتر از انتظارم بود. ولی مشکلم حل نشد.
من با یه نگاه به خودش، یه نگاه به حلیمش، یه نگاه به ساعتم اینجوری بودم که استرس دارم ولی گناه داره، صبر میکنم حلیمش رو بخوره که بعدش باهام بیاد که دیدم داره در ظرف حلیمش رو میبنده🥹 (احساس کردم با حسرت🫠😂)
بلند شد و گفت خودم میام بریم ببینیم چه خبره.
من تو ذهنم: حلیمت سرد میشهه😭
من در حقیقت: *بلند شدن به سرعت برق بدون ذرهای تعارف*
باهام دو طبقه اومد پایین تا سالن آمفیتئاتر. احساس کردم وقتی فهمید سالن چقدر دوره و بعدتر وقتی فهمید که کار من دم در سالن حل نمیشه و باید تا ته سالن و تا روی سن بیاد، از رها کردن حلیمش پشیمون شد😂
حقیقتا متوجه بودم که از یه جایی به بعد با تردید قدم برمیداره و دلش میخواد برگرده😭😂
ولی اومد تا روی سن و لپتاپم رو بررسی کرد، دوباره چندتا تماس بیحاصل گرفت، آخرشم اکانت وایفای خودش رو برام وصل کرد و موند تا کارم راه بیوفته، برام توضیح داد که تنظیماتش چجوریه و گفت که اگر کار خراب شد، باهاش تماس بگیرم و رفت.
و من حواسم پیش حلیمش بود که حتما سرد شده بود🥲
چند ساعت بعد وقتی کارم تموم شده بود، دوباره رفتم دفترش تا ازش تشکر کنم و بگم که خیلی کمکم کرده. روم نشد بهش بگم ببخشید حلیمتون هم از دهن افتاد😅
پینوشت: این شاید یه اتفاق کوچیک و ساده بود که من انقدر با آب و تاب تعریف کردم. ولی این کارهای ظاهرا کوچیک و اتفاقات ساده تو ذهن من همینقدر مهم و ارزشمندن و همینقدر آب و تاب دارن🥲✨️
و همچنان از آقای مسئول سایت ممنونم که همه تلاشش رو کرد تا کار من راه بیوفته؛ با اینکه مجبور نبود و مسئولیت اون نبود🌱
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
برای اولین بار رفتم پیش آقای مسئول سایت. نت دانشگاه رو لازم داشتم و کارم به شکلی اضطراری گیر بود و استرس داشتم.
بنده خدا یک کاسه حلیم گرفته بود برای خودش و داشت هم میزد و دارچین و کنجدهاش رو مخلوط میکرد و میخواست بخوره که رفتم سر وقتش.
همینطور که هم میزد، مشکلم رو براش گفتم اما تو فکرم داشت می گذشت که این عمرا با من بیاد، الان منو از سرش باز میکنه، مخصوصا که اون شخص اصلیای هم که باید مشکلم رو حل کنه این نیست، خوش بحالش حلیم داره، حلیم میخوام، گشنمه، کاش باهام بیاد، استرس دارم، وای ببین بنده خدا معلومه خیلی دلش میخواد حلیمش رو بخوره عمرا اگه بیاد، کاش حلیم نداشت حداقل دلم نمیسوخت
در همین حین آقای مسئول سایت داشت ۲-۳تا تماس میگرفت که شاید مشکل من از راه دور حل بشه و بینش دو قاشق از حلیمش خورد. همین تماسها هم فراتر از انتظارم بود. ولی مشکلم حل نشد.
من با یه نگاه به خودش، یه نگاه به حلیمش، یه نگاه به ساعتم اینجوری بودم که استرس دارم ولی گناه داره، صبر میکنم حلیمش رو بخوره که بعدش باهام بیاد که دیدم داره در ظرف حلیمش رو میبنده🥹 (احساس کردم با حسرت🫠😂)
بلند شد و گفت خودم میام بریم ببینیم چه خبره.
من تو ذهنم: حلیمت سرد میشهه😭
من در حقیقت: *بلند شدن به سرعت برق بدون ذرهای تعارف*
باهام دو طبقه اومد پایین تا سالن آمفیتئاتر. احساس کردم وقتی فهمید سالن چقدر دوره و بعدتر وقتی فهمید که کار من دم در سالن حل نمیشه و باید تا ته سالن و تا روی سن بیاد، از رها کردن حلیمش پشیمون شد😂
حقیقتا متوجه بودم که از یه جایی به بعد با تردید قدم برمیداره و دلش میخواد برگرده😭😂
ولی اومد تا روی سن و لپتاپم رو بررسی کرد، دوباره چندتا تماس بیحاصل گرفت، آخرشم اکانت وایفای خودش رو برام وصل کرد و موند تا کارم راه بیوفته، برام توضیح داد که تنظیماتش چجوریه و گفت که اگر کار خراب شد، باهاش تماس بگیرم و رفت.
و من حواسم پیش حلیمش بود که حتما سرد شده بود🥲
چند ساعت بعد وقتی کارم تموم شده بود، دوباره رفتم دفترش تا ازش تشکر کنم و بگم که خیلی کمکم کرده. روم نشد بهش بگم ببخشید حلیمتون هم از دهن افتاد😅
پینوشت: این شاید یه اتفاق کوچیک و ساده بود که من انقدر با آب و تاب تعریف کردم. ولی این کارهای ظاهرا کوچیک و اتفاقات ساده تو ذهن من همینقدر مهم و ارزشمندن و همینقدر آب و تاب دارن🥲✨️
و همچنان از آقای مسئول سایت ممنونم که همه تلاشش رو کرد تا کار من راه بیوفته؛ با اینکه مجبور نبود و مسئولیت اون نبود🌱
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤18👍1👏1
من از همون بچههایی بودم که از اول دبستان دلم میخواست معلم بشم.
امروز برای اولین بار واقعا در نقش معلمی قرار گرفتم و برای ۱۰ تا جغلهی ۷-۸ ساله کلاس شناخت احساسات برگزار کردیم🥹
با کمک و همراهی دوست و همکار عزیزم😌
قراره در هفتههای آینده هم کلاسها ادامهدار باشه و ذوق بچهها از اینکه هر هفته قراره همو ببینیم بهم امید داد🥹
اینکه تفاوتهاشون رو کنار هم میبینم، دوست دارم
اینکه میتونم به هرکدوم دقت کنم و ببینم که یکیشون تمام نقاشیهاش رو ریز میکشه، یکی درشت، یکی ساده و یکی پرجزئیات
یکیشون تا میاد حرف بزنه خجالت میکشه و سرش رو میندازه پایین
یکیشون دوست داره جواب همه سوالا رو بده و از هیجان سر جاش وایمیسته
یکیشون خیلی راحت ادای احساسات رو درمیاره و یکیشون سخت
اما همهاشون یک وجه اشتراک دارن؛ اسم فوتبال که میاد، چشماشون برق میزنه🥰
دیدنشون رو دوست دارم
شنیدنشون رو دوست دارم
بودن پیششون رو دوست دارم
کاش میدونستن که دلم میخواد تکتکشون رو بگیرم تو بغلم فشار بدم ولی حیف که اخلاق حرفهای اجازه نمیده😪
یادم نمیره که این بچههای ۷ ساله، اولین بچههایی بودن که رویای ۷ سالگی من رو برآورده کردن🥰
#از_بچهها 👦🏻
امروز برای اولین بار واقعا در نقش معلمی قرار گرفتم و برای ۱۰ تا جغلهی ۷-۸ ساله کلاس شناخت احساسات برگزار کردیم🥹
با کمک و همراهی دوست و همکار عزیزم😌
قراره در هفتههای آینده هم کلاسها ادامهدار باشه و ذوق بچهها از اینکه هر هفته قراره همو ببینیم بهم امید داد🥹
اینکه تفاوتهاشون رو کنار هم میبینم، دوست دارم
اینکه میتونم به هرکدوم دقت کنم و ببینم که یکیشون تمام نقاشیهاش رو ریز میکشه، یکی درشت، یکی ساده و یکی پرجزئیات
یکیشون تا میاد حرف بزنه خجالت میکشه و سرش رو میندازه پایین
یکیشون دوست داره جواب همه سوالا رو بده و از هیجان سر جاش وایمیسته
یکیشون خیلی راحت ادای احساسات رو درمیاره و یکیشون سخت
اما همهاشون یک وجه اشتراک دارن؛ اسم فوتبال که میاد، چشماشون برق میزنه🥰
دیدنشون رو دوست دارم
شنیدنشون رو دوست دارم
بودن پیششون رو دوست دارم
کاش میدونستن که دلم میخواد تکتکشون رو بگیرم تو بغلم فشار بدم ولی حیف که اخلاق حرفهای اجازه نمیده😪
یادم نمیره که این بچههای ۷ ساله، اولین بچههایی بودن که رویای ۷ سالگی من رو برآورده کردن🥰
#از_بچهها 👦🏻
❤13😍5👍3
از خودم برای دیدن انیمه Fruits Basket ممنونم.
فکر نمیکنم بتونم هیچ انیمه دیگهای رو به این اندازه دوست داشته باشم.
از اون داستانهای لطیف با شخصیتهایی که تا همیشه تو یادت و باهات میمونن.
شخصیتهایی فوقالعاده دوستداشتنی که هرکدوم نقصها و مشکلات خودشون رو دارن؛
سوگ، PTSD، تروما، عزتنفس شکننده، اضطراب جدایی، دلبستگی ناایمن، خانوادههای آسیبدیده، درهمتنیدگی، برچسب خوردن، وسواس جبری (OCD) و...
این انیمه علاوه بر پرداختن به شکلی دقیق و ظریف به این مسائل،
از پذیرش میگه؛
از بخشیدن و پذیرش خودمون با همه نقصها، خطاها و رنجهامون و پذیرش عزیزانمون با همه چیزی که هستن.
از اینکه سعی نکنیم دیگران رو به زور کنار خودمون نگه داریم، بلکه سعی کنیم طوری باشیم که دیگران خودشون بخوان کنار ما بمونن.
از اینکه همونطور که ما حسرت داشتهها و موقعیت دیگران رو میخوریم، کسایی هم هستن که حسرت داشتهها و موقعیت ما رو میخورن.
از اینکه ما از حقیقت آدما و رنجی که به دوش میکشن خبر نداریم.
و از اینکه یک ارتباط بر پایه محبت و پذیرش، واقعا میتونه شفابخش باشه ✨️
"بگذار پذیرای "پایان" باشیم، حتی اگر سبب ترسمان باشد. بگذار فنا را بپذیریم، حتی اگر سبب تنهاییمان باشد."
واقعا دوستش داشتم، خیلی زیاد 🩵
[Anime Series: Fruits Basket]
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
فکر نمیکنم بتونم هیچ انیمه دیگهای رو به این اندازه دوست داشته باشم.
از اون داستانهای لطیف با شخصیتهایی که تا همیشه تو یادت و باهات میمونن.
شخصیتهایی فوقالعاده دوستداشتنی که هرکدوم نقصها و مشکلات خودشون رو دارن؛
سوگ، PTSD، تروما، عزتنفس شکننده، اضطراب جدایی، دلبستگی ناایمن، خانوادههای آسیبدیده، درهمتنیدگی، برچسب خوردن، وسواس جبری (OCD) و...
این انیمه علاوه بر پرداختن به شکلی دقیق و ظریف به این مسائل،
از پذیرش میگه؛
از بخشیدن و پذیرش خودمون با همه نقصها، خطاها و رنجهامون و پذیرش عزیزانمون با همه چیزی که هستن.
از اینکه سعی نکنیم دیگران رو به زور کنار خودمون نگه داریم، بلکه سعی کنیم طوری باشیم که دیگران خودشون بخوان کنار ما بمونن.
از اینکه همونطور که ما حسرت داشتهها و موقعیت دیگران رو میخوریم، کسایی هم هستن که حسرت داشتهها و موقعیت ما رو میخورن.
از اینکه ما از حقیقت آدما و رنجی که به دوش میکشن خبر نداریم.
و از اینکه یک ارتباط بر پایه محبت و پذیرش، واقعا میتونه شفابخش باشه ✨️
"بگذار پذیرای "پایان" باشیم، حتی اگر سبب ترسمان باشد. بگذار فنا را بپذیریم، حتی اگر سبب تنهاییمان باشد."
واقعا دوستش داشتم، خیلی زیاد 🩵
[Anime Series: Fruits Basket]
#Dropsof_movies 🎬
#Dropsof_psychology 🧠
🔥5❤2👏2👍1
Forwarded from هیلان🌱
بچه بودم میخواستم مهندس عمران بشم، الان؟
داروسازم!
داروسازم!
بچه بودم میخواستم معلم یا نویسنده یا بازیگر یا مترجم بشم.
الان؟
دارم مشاور میشم که تو دلش معلمی و نویسندگی و مترجمی هم هست😅
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
الان؟
دارم مشاور میشم که تو دلش معلمی و نویسندگی و مترجمی هم هست😅
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
😍9👏2
"وقتی همه متقاعد شدهاند که شما استحقاق چیزی را دارید، ایستادگی در مقابل آن کمکم سخت میشود. آنجاست که "توانستن" تبدیل به "خواستن" و "خواستن" تبدیل به "باید" میشود. آنجاست که باید آن مسیر را طی کنید. امید تبدیل به فشار میشود، شادی جای خود را به تشویش میدهد."
[برندگان - فردریک بکمن]
داره میگه که وقتی اطرافیان دائما یه انتظار خاصی از ما و آینده ما دارن (حتی اگه چیز قشنگی باشه)، این انتظار کمکم برامون تبدیل به وظیفه میشه.
مثلا یک نفر هست که همه بهش میگن نابغه، میگن خانم دکتر، هی دائما و مکررا این بازخورد رو از اطرافیانش میگیره که تو چقدر خفنی کمکم به اینجا میرسه که با خودش میگه من باید خفن باشم، من مجبورم که عالی باشم، من باید دکتر بشم چون بقیه این انتظار رو ازم دارن، من نباید خطا کنم چون همه فکر میکنن من بینقصم.
ممکنه طرف خودش هم دوست داشته باشه دکتر بشه ها، ولی اگه این فشار از طرف اطرافیان همیشه وجود داشته باشه که "تو درست عالیه باید دکتر بشی، چطوری خانم دکتر؟، تو روپوش سفید میبینیمت دیگه؟" و...، باعث میشه که به قول آقای بکمن، امیدش تبدیل به فشار بشه و شادی جای خودش رو به تشویش بده و بعد اگر دکتر نشد، این رو یک شکست خیلی بزرگ و آبروریزی ببینه و احساس کنه که کلا هویتش رفته زیر سوال.
میخوام بگم که حتی تعریف کردن دائمی هم میتونه آسیبزا باشه؛ مخصوصا اگه اون تعریفه یه چیز تکراری باشه؛ یعنی تبدیل به برچسب بشه. برچسب فرد رو تحت فشار و اضطراب میذاره که من باید همین چیزی باشم و بشم که دیگران میگن، وگرنه پس من کیام؟ اگه اونجوری نشم، بقیه چی میگن؟
من قبلا هم اینجا گفتم که برچسب زدن چه مثبت و چه منفی، آسیبزاست.
بخاطر همینه که نباید هی به بچهها بگیم دکتر(یا هر شغل دیگهای یا حتی عروس/داماد)، باهوش، شاگرد اول، بچه خوب، مهربون، شجاع، قوی و...
و حتی آدم بزرگها هم همینطور، حتی به یه آدم بالغ هم اگر دائم یه برچسب مثبت بزنیم اضطراب میگیره که دیگه من باید همینی بشم که همه ازم انتظار دارن. مگه اینکه طرف خیلی مستقل و تمایزیافته باشه.
فکر میکنم رایجترین برچسب مثبت هم "دختر خوب" باشه و میبینیم که بسیاری از زنان با عواقبش درگیرن و احساس میکنن همیشه باید انتظارات دیگران رو برآورده کنن چون باید "دختر خوبی" باشن.
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
[برندگان - فردریک بکمن]
داره میگه که وقتی اطرافیان دائما یه انتظار خاصی از ما و آینده ما دارن (حتی اگه چیز قشنگی باشه)، این انتظار کمکم برامون تبدیل به وظیفه میشه.
مثلا یک نفر هست که همه بهش میگن نابغه، میگن خانم دکتر، هی دائما و مکررا این بازخورد رو از اطرافیانش میگیره که تو چقدر خفنی کمکم به اینجا میرسه که با خودش میگه من باید خفن باشم، من مجبورم که عالی باشم، من باید دکتر بشم چون بقیه این انتظار رو ازم دارن، من نباید خطا کنم چون همه فکر میکنن من بینقصم.
ممکنه طرف خودش هم دوست داشته باشه دکتر بشه ها، ولی اگه این فشار از طرف اطرافیان همیشه وجود داشته باشه که "تو درست عالیه باید دکتر بشی، چطوری خانم دکتر؟، تو روپوش سفید میبینیمت دیگه؟" و...، باعث میشه که به قول آقای بکمن، امیدش تبدیل به فشار بشه و شادی جای خودش رو به تشویش بده و بعد اگر دکتر نشد، این رو یک شکست خیلی بزرگ و آبروریزی ببینه و احساس کنه که کلا هویتش رفته زیر سوال.
میخوام بگم که حتی تعریف کردن دائمی هم میتونه آسیبزا باشه؛ مخصوصا اگه اون تعریفه یه چیز تکراری باشه؛ یعنی تبدیل به برچسب بشه. برچسب فرد رو تحت فشار و اضطراب میذاره که من باید همین چیزی باشم و بشم که دیگران میگن، وگرنه پس من کیام؟ اگه اونجوری نشم، بقیه چی میگن؟
من قبلا هم اینجا گفتم که برچسب زدن چه مثبت و چه منفی، آسیبزاست.
بخاطر همینه که نباید هی به بچهها بگیم دکتر(یا هر شغل دیگهای یا حتی عروس/داماد)، باهوش، شاگرد اول، بچه خوب، مهربون، شجاع، قوی و...
و حتی آدم بزرگها هم همینطور، حتی به یه آدم بالغ هم اگر دائم یه برچسب مثبت بزنیم اضطراب میگیره که دیگه من باید همینی بشم که همه ازم انتظار دارن. مگه اینکه طرف خیلی مستقل و تمایزیافته باشه.
فکر میکنم رایجترین برچسب مثبت هم "دختر خوب" باشه و میبینیم که بسیاری از زنان با عواقبش درگیرن و احساس میکنن همیشه باید انتظارات دیگران رو برآورده کنن چون باید "دختر خوبی" باشن.
#Dropsof_books 📚
#Dropsof_psychology 🧠
👏7👍3
روز جشن فارغالتحصیلیام از مقطع راهنمایی را به خوبی به یاد دارم.
یک روز جمعه بود. روزی که از تقریبا تمام دوستانی که از اول ابتدایی در آن مدرسه پیدا کرده بودم، جدا میشدم. یعنی همه از هم جدا میشدیم و هرکس به راه خودش و دبیرستان خودش میرفت. چقدر در نظرمان پیچ تندی میآمد، در مسیر زندگیهای ۱۴ سالهمان. بماند که در ۲۴ سالگی همچنان با آنها که نزدیکتر بودند ارتباط و رفتوآمد دارم؛ شکر. ✨️
از قبل با خود گفته بودم که حتما در این روز گریه خواهم کرد؛ اما نکردم، طبق معمول.
در عوض خنده داشتم و هیجان برای تابستان، برای دبیرستان، برای چیزهای جدید.
از معدود مراسمی بود که مادر شاغلم را مثل بچههای دیگر در جمع مادران میدیدم؛ حس خوبی بود که من هم دلم به حضور مادرم در مدرسه خوش باشد.
"میم مثل مادر" را خوانده بودیم و مادرم را دیده بودم که اشک میریزد.
میم مثل مادر اشک خودمان را هم هنگام تمرین درمیآورد؛ هنوز هم وقتی میشنومش با آن نتهای ابتدایی ویولنش بغض میکنم.
مراسم تمام شده بود، دوربین برده بودم، با بچهها عکس گرفته بودیم، یکدیگر را به آغوش کشیده بودیم، گریه کرده بودیم (کرده بودند در واقع!) و با قول و قرارهایی که ارتباطمان قطع نخواهد شد، از هم جدا شده بودیم.
به خانه بازگشته بودیم و من بالاخره کتاب سبز قطوری را که تمام مدت امتحانات چشمم به دنبالش بود، از کتابخانه مادر برداشته بودم، روی فرش اتاقم، زیر باد کولر دراز کشیده بودم و دزیره خوانده بودم و تابستان آغاز شده بود.
الان آن آسودگی و تابستانهایی چنان فراخ و دوباره دزیره خواندن برایم آرزوست.
الان نگرانم که نکند هرگز زمانی پیدا نکنم که کتابهای قطور دیگری که همیشه چشمم به دنبالشان بوده را بخوانم؟
اگر هرگز نتوانم آتش بدون دود را بخوانم چه؟
اگر هرگز نتوانم ژان کريستف و جان شیفته را بخوانم چه؟
اگر هرگز جنگوصلح و آنا کارنینا را نخوانم چه...؟
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
یک روز جمعه بود. روزی که از تقریبا تمام دوستانی که از اول ابتدایی در آن مدرسه پیدا کرده بودم، جدا میشدم. یعنی همه از هم جدا میشدیم و هرکس به راه خودش و دبیرستان خودش میرفت. چقدر در نظرمان پیچ تندی میآمد، در مسیر زندگیهای ۱۴ سالهمان. بماند که در ۲۴ سالگی همچنان با آنها که نزدیکتر بودند ارتباط و رفتوآمد دارم؛ شکر. ✨️
از قبل با خود گفته بودم که حتما در این روز گریه خواهم کرد؛ اما نکردم، طبق معمول.
در عوض خنده داشتم و هیجان برای تابستان، برای دبیرستان، برای چیزهای جدید.
از معدود مراسمی بود که مادر شاغلم را مثل بچههای دیگر در جمع مادران میدیدم؛ حس خوبی بود که من هم دلم به حضور مادرم در مدرسه خوش باشد.
"میم مثل مادر" را خوانده بودیم و مادرم را دیده بودم که اشک میریزد.
میم مثل مادر اشک خودمان را هم هنگام تمرین درمیآورد؛ هنوز هم وقتی میشنومش با آن نتهای ابتدایی ویولنش بغض میکنم.
مراسم تمام شده بود، دوربین برده بودم، با بچهها عکس گرفته بودیم، یکدیگر را به آغوش کشیده بودیم، گریه کرده بودیم (کرده بودند در واقع!) و با قول و قرارهایی که ارتباطمان قطع نخواهد شد، از هم جدا شده بودیم.
به خانه بازگشته بودیم و من بالاخره کتاب سبز قطوری را که تمام مدت امتحانات چشمم به دنبالش بود، از کتابخانه مادر برداشته بودم، روی فرش اتاقم، زیر باد کولر دراز کشیده بودم و دزیره خوانده بودم و تابستان آغاز شده بود.
الان آن آسودگی و تابستانهایی چنان فراخ و دوباره دزیره خواندن برایم آرزوست.
الان نگرانم که نکند هرگز زمانی پیدا نکنم که کتابهای قطور دیگری که همیشه چشمم به دنبالشان بوده را بخوانم؟
اگر هرگز نتوانم آتش بدون دود را بخوانم چه؟
اگر هرگز نتوانم ژان کريستف و جان شیفته را بخوانم چه؟
اگر هرگز جنگوصلح و آنا کارنینا را نخوانم چه...؟
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤9😍2
آقا!
نقشها رو جابجا نکنید!
نه شوهر باید پدر همسرش باشه،
نه زن باید مادر همسرش باشه،
نه زن و شوهر باید دوست همدیگه باشن،
نه والدین باید دوست فرزندشون باشن،
نه فرزند باید سنگ صبور والدینش باشه،
نه خواهر و برادر باید مادر و پدر هم باشن!
نقشها رو جابجا نکنید!
قیمهها رو تو ماستها نریزید!
بذارید هرکس سر جای خودش بمونه!
(رفاقت زنوشوهر اگر براتون سواله، کامنتها رو ببینید، توضیح دادم)
#Dropsof_psychology 🧠
نقشها رو جابجا نکنید!
نه شوهر باید پدر همسرش باشه،
نه زن باید مادر همسرش باشه،
نه زن و شوهر باید دوست همدیگه باشن،
نه والدین باید دوست فرزندشون باشن،
نه فرزند باید سنگ صبور والدینش باشه،
نه خواهر و برادر باید مادر و پدر هم باشن!
نقشها رو جابجا نکنید!
قیمهها رو تو ماستها نریزید!
بذارید هرکس سر جای خودش بمونه!
(رفاقت زنوشوهر اگر براتون سواله، کامنتها رو ببینید، توضیح دادم)
#Dropsof_psychology 🧠
👍9❤5👎2👏1
قبل از کلاس مدرسه:
من و دوستم: آموزش رو با بازی و داستان پیش ببریم که برای بچهها جذاب باشه😌
اول کلاس:
ما: بچهها قراره امروز با هم بازی کنیم و چیزای خوب یاد بگیریم🤓
بچهها: 🤩
آخر کلاس:
ما: خب بچهها کلاس رو دوست داشتید؟
بچهها: آره... ولی بازی نکردیم🙄
ما: 🥸
ماسکها، نقاشیها، کاردستیها: 🫠
نیم ساعتی که فقط به یک بازی خاص گذشت: 😶🌫
ما: منظورتون از بازی چیه دقیقا؟🙂
بچهها: فوتبال🤓
ما: درسته🥸
من تو خونه در تلاش برای یافتن توپ ابری برای جلسه بعد: 😵💫
خلاصه نقش شفافسازی و رسیدن به تعاریف مشترک رو در ارتباطاتتون دستکم نگیرید😅
#از_بچهها 👦🏻
من و دوستم: آموزش رو با بازی و داستان پیش ببریم که برای بچهها جذاب باشه😌
اول کلاس:
ما: بچهها قراره امروز با هم بازی کنیم و چیزای خوب یاد بگیریم🤓
بچهها: 🤩
آخر کلاس:
ما: خب بچهها کلاس رو دوست داشتید؟
بچهها: آره... ولی بازی نکردیم🙄
ما: 🥸
ماسکها، نقاشیها، کاردستیها: 🫠
نیم ساعتی که فقط به یک بازی خاص گذشت: 😶🌫
ما: منظورتون از بازی چیه دقیقا؟🙂
بچهها: فوتبال🤓
ما: درسته🥸
من تو خونه در تلاش برای یافتن توپ ابری برای جلسه بعد: 😵💫
خلاصه نقش شفافسازی و رسیدن به تعاریف مشترک رو در ارتباطاتتون دستکم نگیرید😅
#از_بچهها 👦🏻
😁9❤2🤣2
Drops of Jupiter ✨
همهمون از بچگی داستانهای عاشقانه پرنس و پرنسسهای زیادی رو شنیدیم و بعد که بزرگتر شدیم داستانهای رمانتیک زیادی رو خوندیم و تو فیلمها دیدیم. میدونید، این داستانها گوگولی و قشنگن، احتمالا دل ما هم قیلیویلی میره و دلمون تجربه چنین عشقی رو میخواد. اما…
وقتی جوان هستید، معتقدید که عشق، شیفتگی است؛ اما شیفتگی کار سختی نیست. یک کودک هم میتواند شیفته شود، عاشق شود.
اما عشق واقعی؟ عشق حرفه یک بزرگسال است. عشق تمام وجود آدمی را میطلبد، تمام بهترین بخشهای وجود او را، به همراه بدترینهایش.
شبیه داستانهای عاشقانه نیست چون سختترین بخش ازدواج این نیست که من با دیدن تمام عیوب تو در کنارت زندگی میکنم، بلکه تو باید با این که من همیشه آنها را میبینم کنار بیایی، این که اکنون من همه چیز را درمورد تو میدانم. اکثر انسانها آنقدر شجاع نیستند که با این مسئله کنار بیایند.
چیزی به اسم شیفتگی ابدی وجود ندارد، فقط عشق میتواند ابدی باشد و این هرگز ساده نبوده است.
جدای از تمام کلماتی که برای ابراز عشق وجود دارد، یکی هم باید برای این وجود داشته باشد: کلمهای که بیان کند ما چند بار تا مرز از دست دادن هم پیش رفتهایم، اما برگشتهایم و دوباره از اول شروع کردهایم.
[برندگان - فردریک بکمن]
پینوشت: آقای بکمن، واقعا این حجم از زیبا نوشتن در تمام آثارتون انصاف نیست...
#Dropsof_books 📚
اما عشق واقعی؟ عشق حرفه یک بزرگسال است. عشق تمام وجود آدمی را میطلبد، تمام بهترین بخشهای وجود او را، به همراه بدترینهایش.
شبیه داستانهای عاشقانه نیست چون سختترین بخش ازدواج این نیست که من با دیدن تمام عیوب تو در کنارت زندگی میکنم، بلکه تو باید با این که من همیشه آنها را میبینم کنار بیایی، این که اکنون من همه چیز را درمورد تو میدانم. اکثر انسانها آنقدر شجاع نیستند که با این مسئله کنار بیایند.
چیزی به اسم شیفتگی ابدی وجود ندارد، فقط عشق میتواند ابدی باشد و این هرگز ساده نبوده است.
جدای از تمام کلماتی که برای ابراز عشق وجود دارد، یکی هم باید برای این وجود داشته باشد: کلمهای که بیان کند ما چند بار تا مرز از دست دادن هم پیش رفتهایم، اما برگشتهایم و دوباره از اول شروع کردهایم.
[برندگان - فردریک بکمن]
پینوشت: آقای بکمن، واقعا این حجم از زیبا نوشتن در تمام آثارتون انصاف نیست...
#Dropsof_books 📚
👍10❤1
ما برای مقابله با اضطراب کارهای مختلفی انجام میدیم. یکی از این کارها، فرار کردنه 🏃🏻♀️
فرار کردن از مسئله اضطرابزا بوسیله پناه بردن به یه چیز دیگه؛ به این کار میگن مثلثسازی.
انگار که بین ما، مسئله اضطرابزا و چیزی که بهش پناه میبریم، یک مثلث درست میشه.
یکی از رایجترین مثلثسازیها که همهمون هم تجربهاش کردیم رو بگم؟
مثلثسازی کردن با گلهای قالی، شب امتحان، به جای درس خوندن :))
درس خوندن سختمونه، برامون تنش ایجاد میکنه، فکر امتحان هم که اضطرابزاست، پس چیکار میکنیم؟ باید درس بخونیم، کتاب هم جلومون بازه ولی بهجاش گلهای قالی رو میشمریم😅
مثلثسازی در شب امتحان به وفور و به شکلهای مختلف رخ میده. خود من در همین امتحانات ترم گذشته، بهجای درسی که مونده بود و باید میخوندم، نشستم طی دو ساعت یک نمایشنامه رو کامل خوندم😐😅 (چقدرم چسبید🫢)
مثلثسازی دیگه مثل کِی؟
مثل بیش از حد تو گوشی بودن!
هروقت که ما داریم کاری رو بصورت افراطی انجام میدیم، در واقع نشونهای از اینه که داریم حواسمون رو از یه مسئله مهمتر و اضطرابزا پرت میکنیم، انگار که میخوایم خودمون رو بیحس کنیم.
این کار رو شاید با گوشی انجام بدیم، یا با دائما آهنگ گوش کردن، با دائما و پشت سر هم سریال دیدن، با زیادی در کار غرق شدن، با زیادی گِیم بازی کردن، با درگیر رابطههای مختلف شدن و... همه این کارا انگار پوششیه که ما باهاش اضطرابمون رو بیحس کنیم.
حالا اضطراب از چی؟ نمیدونم! این همونجاست که باید وایسید و ببینید الان که دارم این کارارو میکنم، در واقع از چی مضطربم؟
هروقت دیدید دارید یه کاری رو بصورت افراطی انجام میدید یک لحظه حواس بدید به اینکه احتمالا اینجا یه مسئلهای وجود داره که دارید ازش فرار میکنید و راه موثرتر اینه که به همون مسئله فکر کنید و باهاش روبرو بشید.
مثلثسازی همیشه بد نیستا، هدف مثلثسازی در واقع اینه که ما با وجود اضطرابهامون از پا نیوفتیم؛ اما بعضی وقتها مثلثسازیها معیوب هستن و کمکی که نمیکنن هیچ، اوضاع رو بدتر هم میکنن.
مثلا آیا با گوشی ور رفتن به جای درس خوندن در شب امتحان، به ما کمکی میکنه؟ نه، حتی اضطرابمون رو بیشتر هم میکنه! چی اضطرابمون رو کم میکنه؟ اینکه درسه رو بخونیم.
اعتیاد هم یک نوع مثلثسازیه. علت اعتیاد در واقع خاموش کردن اضطرابهای بیرونیه. اما آیا اعتیاد کمک میکنه؟ آیا کار سالمیه؟
خیانت هم یک نوع مثلثسازیه. فرد برای فرار از تنشی که در رابطهاش با همسرش وجود داره، بهجای حل مشکلاتش با همسرش، میره سراغ شخص سوم. ولی آیا خیانت راهحل کارآمدیه؟
وسواس هم به همین شکل، یک نوع مثلثسازیه. ولی آیا به فرد کمک میکنه؟
اما مثلث مفید مثل چی؟
مثل وقتی که دارید یه صحبت سختی رو انجام میدید که براتون اضطرابزاست، همزمان با آستینتون، با خودکار، با دستاتون خلاصه با یه چیزی ور میرید :))
ضرری نداره و داره کمکتون میکنه که حرفتون رو با وجود سختیش، بزنید.
مثل آدامس جویدن سر امتحان؛ اضطراب رو واقعا کاهش میده، کمکتون هم میکنه.
یا حتی صحبت کردن با کسی، یا نوشتن موقع اضطراب.
در واقع مثلثسازی وقتی معیوبه که بعنوان "فرار" کردن باشه؛ نه بعنوان کمکی برای اینکه بتونیم با مسئله اضطرابزا بهتر روبرو بشیم.
#Dropsof_psychology 🧠
فرار کردن از مسئله اضطرابزا بوسیله پناه بردن به یه چیز دیگه؛ به این کار میگن مثلثسازی.
انگار که بین ما، مسئله اضطرابزا و چیزی که بهش پناه میبریم، یک مثلث درست میشه.
یکی از رایجترین مثلثسازیها که همهمون هم تجربهاش کردیم رو بگم؟
مثلثسازی کردن با گلهای قالی، شب امتحان، به جای درس خوندن :))
درس خوندن سختمونه، برامون تنش ایجاد میکنه، فکر امتحان هم که اضطرابزاست، پس چیکار میکنیم؟ باید درس بخونیم، کتاب هم جلومون بازه ولی بهجاش گلهای قالی رو میشمریم😅
مثلثسازی در شب امتحان به وفور و به شکلهای مختلف رخ میده. خود من در همین امتحانات ترم گذشته، بهجای درسی که مونده بود و باید میخوندم، نشستم طی دو ساعت یک نمایشنامه رو کامل خوندم😐😅 (چقدرم چسبید🫢)
مثلثسازی دیگه مثل کِی؟
مثل بیش از حد تو گوشی بودن!
هروقت که ما داریم کاری رو بصورت افراطی انجام میدیم، در واقع نشونهای از اینه که داریم حواسمون رو از یه مسئله مهمتر و اضطرابزا پرت میکنیم، انگار که میخوایم خودمون رو بیحس کنیم.
این کار رو شاید با گوشی انجام بدیم، یا با دائما آهنگ گوش کردن، با دائما و پشت سر هم سریال دیدن، با زیادی در کار غرق شدن، با زیادی گِیم بازی کردن، با درگیر رابطههای مختلف شدن و... همه این کارا انگار پوششیه که ما باهاش اضطرابمون رو بیحس کنیم.
حالا اضطراب از چی؟ نمیدونم! این همونجاست که باید وایسید و ببینید الان که دارم این کارارو میکنم، در واقع از چی مضطربم؟
هروقت دیدید دارید یه کاری رو بصورت افراطی انجام میدید یک لحظه حواس بدید به اینکه احتمالا اینجا یه مسئلهای وجود داره که دارید ازش فرار میکنید و راه موثرتر اینه که به همون مسئله فکر کنید و باهاش روبرو بشید.
مثلثسازی همیشه بد نیستا، هدف مثلثسازی در واقع اینه که ما با وجود اضطرابهامون از پا نیوفتیم؛ اما بعضی وقتها مثلثسازیها معیوب هستن و کمکی که نمیکنن هیچ، اوضاع رو بدتر هم میکنن.
مثلا آیا با گوشی ور رفتن به جای درس خوندن در شب امتحان، به ما کمکی میکنه؟ نه، حتی اضطرابمون رو بیشتر هم میکنه! چی اضطرابمون رو کم میکنه؟ اینکه درسه رو بخونیم.
اعتیاد هم یک نوع مثلثسازیه. علت اعتیاد در واقع خاموش کردن اضطرابهای بیرونیه. اما آیا اعتیاد کمک میکنه؟ آیا کار سالمیه؟
خیانت هم یک نوع مثلثسازیه. فرد برای فرار از تنشی که در رابطهاش با همسرش وجود داره، بهجای حل مشکلاتش با همسرش، میره سراغ شخص سوم. ولی آیا خیانت راهحل کارآمدیه؟
وسواس هم به همین شکل، یک نوع مثلثسازیه. ولی آیا به فرد کمک میکنه؟
اما مثلث مفید مثل چی؟
مثل وقتی که دارید یه صحبت سختی رو انجام میدید که براتون اضطرابزاست، همزمان با آستینتون، با خودکار، با دستاتون خلاصه با یه چیزی ور میرید :))
ضرری نداره و داره کمکتون میکنه که حرفتون رو با وجود سختیش، بزنید.
مثل آدامس جویدن سر امتحان؛ اضطراب رو واقعا کاهش میده، کمکتون هم میکنه.
یا حتی صحبت کردن با کسی، یا نوشتن موقع اضطراب.
در واقع مثلثسازی وقتی معیوبه که بعنوان "فرار" کردن باشه؛ نه بعنوان کمکی برای اینکه بتونیم با مسئله اضطرابزا بهتر روبرو بشیم.
#Dropsof_psychology 🧠
👍6👏3❤2
Forwarded from بَهار نارِنج🍃
اگه یه روز دیگه با هم در ارتباط نبودیم، منو با صدای دریا به یاد بیار.
❤4
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه میکردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قوارهام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر).
بچهها معمولا دو سوال عمده از من داشتند:
۱. چرا انقدر کوچولویی؟
۲. چرا انقدر آرومی؟
برای هیچکدام پاسخی نداشتم.
کیف چرخدارم هواداران خودش را داشت.
پدر و مادرم ترجیح داده بودند برای سال اول کولهپشتی نداشته باشم؛ احتمالا میدانستند که اگر کوله میانداختم، تبدیل به آن کولهپشتیهایی میشدم که پا درآوردهاند و در سطح شهر راه میروند.
معمولا کیفهایمان سنگین و بار مدرسه زیاد بود. والدینم میخواستند که از ۷ سالگی بار سنگین به دوش نکشم اما فکر آنجایش را نکرده بودند که شاید تا زمانی که کیف چرخدار را روی زمین میکشم، مشکلی نباشد اما در بالا کشیدنش از پلهها دچار مشکل خواهم شد؛ در واقع گاهی زورم به آن نمیرسید.
بچهها معمولا مشتاقانه داوطلب میشدند تا آن را برایم حمل کنند و از پلهها بالا ببرند و بعد تا داخل کلاس روی چرخهایش بکشند؛ مانند چمدان. من هم با سبکبالی مسیر را طی میکردم؛ یک معامله برد-برد.
کیف چرخدار بزرگ قرمزم با اینکه خیلی طرفدار داشت، اما من خیلی دل خوشی از آن نداشتم؛ چون جلب توجه میکرد. با همه اینها، ترجیح میدادم یک کولهپشتی مانند بچههای دیگر داشته باشم.
اینها را گفتم که بگویم من از وقتی که یادم میآید، اغلب ترجیح میدادم جلب توجه نکنم و در حاشیه باشم؛ انگار که بخواهم در جمع بگویم مرا نبینید، نگاهم نکنید، من صدا ندارم، چیزی برای شنیدن نیست (انقدر آرام بودم که مربیهای مهدکودک میگفتند "صبا صدا ندارد" و من هم به نفع خودم از این عبارت استفاده میکردم "من که صدا ندارم")
اما حالا، شاید یکی-دو سالیست که دارم تلاش خودم را میکنم تا از حاشیه بیرون بیایم، قدم در روشنایی بگذارم و اجازه دهم که دیده شوم و بگویم که مرا ببینید، با اینکه سختم است اما مرا نگاه کنید، من حضور دارم، مرا بشنوید، میخواهم بگویم، میخواهم صدا داشته باشم و نمیخواهم که فقط تماشاگر باشم.
راحت نیست؛ اما رشد هیچوقت در راحتی نبوده است 🦋
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
بچهها معمولا دو سوال عمده از من داشتند:
۱. چرا انقدر کوچولویی؟
۲. چرا انقدر آرومی؟
برای هیچکدام پاسخی نداشتم.
کیف چرخدارم هواداران خودش را داشت.
پدر و مادرم ترجیح داده بودند برای سال اول کولهپشتی نداشته باشم؛ احتمالا میدانستند که اگر کوله میانداختم، تبدیل به آن کولهپشتیهایی میشدم که پا درآوردهاند و در سطح شهر راه میروند.
معمولا کیفهایمان سنگین و بار مدرسه زیاد بود. والدینم میخواستند که از ۷ سالگی بار سنگین به دوش نکشم اما فکر آنجایش را نکرده بودند که شاید تا زمانی که کیف چرخدار را روی زمین میکشم، مشکلی نباشد اما در بالا کشیدنش از پلهها دچار مشکل خواهم شد؛ در واقع گاهی زورم به آن نمیرسید.
بچهها معمولا مشتاقانه داوطلب میشدند تا آن را برایم حمل کنند و از پلهها بالا ببرند و بعد تا داخل کلاس روی چرخهایش بکشند؛ مانند چمدان. من هم با سبکبالی مسیر را طی میکردم؛ یک معامله برد-برد.
کیف چرخدار بزرگ قرمزم با اینکه خیلی طرفدار داشت، اما من خیلی دل خوشی از آن نداشتم؛ چون جلب توجه میکرد. با همه اینها، ترجیح میدادم یک کولهپشتی مانند بچههای دیگر داشته باشم.
اینها را گفتم که بگویم من از وقتی که یادم میآید، اغلب ترجیح میدادم جلب توجه نکنم و در حاشیه باشم؛ انگار که بخواهم در جمع بگویم مرا نبینید، نگاهم نکنید، من صدا ندارم، چیزی برای شنیدن نیست (انقدر آرام بودم که مربیهای مهدکودک میگفتند "صبا صدا ندارد" و من هم به نفع خودم از این عبارت استفاده میکردم "من که صدا ندارم")
اما حالا، شاید یکی-دو سالیست که دارم تلاش خودم را میکنم تا از حاشیه بیرون بیایم، قدم در روشنایی بگذارم و اجازه دهم که دیده شوم و بگویم که مرا ببینید، با اینکه سختم است اما مرا نگاه کنید، من حضور دارم، مرا بشنوید، میخواهم بگویم، میخواهم صدا داشته باشم و نمیخواهم که فقط تماشاگر باشم.
راحت نیست؛ اما رشد هیچوقت در راحتی نبوده است 🦋
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤17👍2😍2🔥1
Drops of Jupiter ✨
کلاس اول که بودم، ناخواسته و برخلاف میلم زیاد جلب توجه میکردم؛ هم بخاطر کیف چرخدار قرمزم و هم بخاطر قد و قوارهام (یادم است کلاس دوم ۱۲۱ سانت بودم، کلاس اول حتما از این هم کوچکتر). بچهها معمولا دو سوال عمده از من داشتند: ۱. چرا انقدر کوچولویی؟ ۲. چرا انقدر…
"من خیلی چیزها یاد گرفتهام، پدر.
من یاد گرفتهام که چگونه زندگی کنم، چگونه در دنیا باشم و چگونه جزوی از دنیا باشم؛ نه اینکه فقط کنار بایستم و تماشا کنم. و من هرگز دوباره از زندگی فرار نخواهم کرد."
[Movie: Sabrina]
#Dropsof_movies 🎬
من یاد گرفتهام که چگونه زندگی کنم، چگونه در دنیا باشم و چگونه جزوی از دنیا باشم؛ نه اینکه فقط کنار بایستم و تماشا کنم. و من هرگز دوباره از زندگی فرار نخواهم کرد."
[Movie: Sabrina]
#Dropsof_movies 🎬
❤7👏3👍1👎1