Drops of Jupiter ✨
متنی که در ادامه میذارم، نوشته یه پسر خارجی در سایت Quora بود که ترجمه کردم دو دل بودم که بذارمش یا نه، چون موضوع حساسیه ولی مهمه اما اگه شروعش کردید حتما حتما تا آخر بخونید #Dropsof_psychology 🧠
.
بذار داستان خودمو برات بگم: روزی که نزدیک بود خودمو بکشم
همهاش رو خیلی دقیق برنامه ریزی کرده بودم
قرار بود اون روز نمره های یه امتحانی بیاد و من میخواستم همه فکر کنن بخاطر اون امتحانه خودکشی کردم و نه بخاطر والدینم و خشونتی که تو خونه تحمل میکردم
اون روز وقتی رفتم مدرسه، (که فکر می کردم آخرین روزیه که میرم) نمیخواستم هیچ کدوم از همکلاسیام بفهمن که چقدر افسردهام
اون روز رفتیم اردو، خوش گذشت، رفتیم یه کارخونهای که غذاهای بستهبندی شده تولید میکرد
دانش آموزا رو گروه گروه وارد میکردن و ما تصمیم گرفتیم تا وقتی نویتمون بشه، جرئت یا حقیقت بازی کنیم
یکی از پسرا (اندی) جرئتی بهش افتاد که بره به یکی از معلمای خانم بگه موهاش بوی خوبی میده و ازش بپرسه که چه مارک شامپویی استفاده میکنه و این کارو کرد
گروه ما داشت بلند بلند میخندید و اندی بدون هیچ نشونه ای از شرم تو چهرهاش، برگشت
منم خندیدم، با اینکه ذره ذره بدنم درد میکشید و ذهنم یه میدون جنگ بود بازم خندیدم. حتی با اینکه تو بازی شرکت نکردم، بازم ازش لذت بردم
بعد از اردو برگشتیم به کلاس تا جواب اون امتحانمونو بگیریم. قبل از اینکه نمرهها رو بدن، همه همکلاسیام داشتن از اضطراب به خودشون میلرزیدن
اندی به من نگاه کرد و گفت: "نَمیش رو نگاه کنید. خیلی اعتماد بنفس داره. حتما نمرهاش از همهمون بهتر میشه!"
اون روحشم خبر نداشت
عالی بود
نمرههامونو گرفتیم. نمره من عالی بود. اونقدری خوب بود که بگیم قابل قبوله و اونقدری هم بد بود که بگیم مایوس کنندهست
خودم هم در واقع مایوس شده بودم از نمرهای که گرفته بودم اما زیاد برام مهم نبود. بهرحال قرار بود فرداش بمیرم
رفتم خونه و خودمو تو اتاقم حبس کردم و منتظر زمان مناسب موندم
درست قبل از اینکه اقدام به خودکشی کنم، دلم خواست یه چیزی منو یاد بچگیام بندازه
بخاطر همین یه اپیزود پوکمون نگاه کردم و دوباره خندیدم. اپیزود خیلی خنده داری هم بود. من فقط میخواستم از آخرین لحظاتم روی زمین لذت ببرم.
در نهایت من تصمیم گرفتم خودمو نکشم و یه روز دیگه هم تو این دنیا بمونم اما اون یه داستان دیگهست برای یه وقت دیگه
تا به امروز همه منو یه پسر باهوش با اعتماد بنفس آروم مهربون میبینن که همه دوستش دارن، اما اون من نیستم
من یه موجود تنهای خودخواه افتضاح رقت انگیزم
هیچکس نمیدونه من اون روز چقدر درد میکشیدم،
فقط بخاطر اینکه لبخند میزدم
آپدیت سه سال بعد👇🏻
بذار داستان خودمو برات بگم: روزی که نزدیک بود خودمو بکشم
همهاش رو خیلی دقیق برنامه ریزی کرده بودم
قرار بود اون روز نمره های یه امتحانی بیاد و من میخواستم همه فکر کنن بخاطر اون امتحانه خودکشی کردم و نه بخاطر والدینم و خشونتی که تو خونه تحمل میکردم
اون روز وقتی رفتم مدرسه، (که فکر می کردم آخرین روزیه که میرم) نمیخواستم هیچ کدوم از همکلاسیام بفهمن که چقدر افسردهام
اون روز رفتیم اردو، خوش گذشت، رفتیم یه کارخونهای که غذاهای بستهبندی شده تولید میکرد
دانش آموزا رو گروه گروه وارد میکردن و ما تصمیم گرفتیم تا وقتی نویتمون بشه، جرئت یا حقیقت بازی کنیم
یکی از پسرا (اندی) جرئتی بهش افتاد که بره به یکی از معلمای خانم بگه موهاش بوی خوبی میده و ازش بپرسه که چه مارک شامپویی استفاده میکنه و این کارو کرد
گروه ما داشت بلند بلند میخندید و اندی بدون هیچ نشونه ای از شرم تو چهرهاش، برگشت
منم خندیدم، با اینکه ذره ذره بدنم درد میکشید و ذهنم یه میدون جنگ بود بازم خندیدم. حتی با اینکه تو بازی شرکت نکردم، بازم ازش لذت بردم
بعد از اردو برگشتیم به کلاس تا جواب اون امتحانمونو بگیریم. قبل از اینکه نمرهها رو بدن، همه همکلاسیام داشتن از اضطراب به خودشون میلرزیدن
اندی به من نگاه کرد و گفت: "نَمیش رو نگاه کنید. خیلی اعتماد بنفس داره. حتما نمرهاش از همهمون بهتر میشه!"
اون روحشم خبر نداشت
عالی بود
نمرههامونو گرفتیم. نمره من عالی بود. اونقدری خوب بود که بگیم قابل قبوله و اونقدری هم بد بود که بگیم مایوس کنندهست
خودم هم در واقع مایوس شده بودم از نمرهای که گرفته بودم اما زیاد برام مهم نبود. بهرحال قرار بود فرداش بمیرم
رفتم خونه و خودمو تو اتاقم حبس کردم و منتظر زمان مناسب موندم
درست قبل از اینکه اقدام به خودکشی کنم، دلم خواست یه چیزی منو یاد بچگیام بندازه
بخاطر همین یه اپیزود پوکمون نگاه کردم و دوباره خندیدم. اپیزود خیلی خنده داری هم بود. من فقط میخواستم از آخرین لحظاتم روی زمین لذت ببرم.
در نهایت من تصمیم گرفتم خودمو نکشم و یه روز دیگه هم تو این دنیا بمونم اما اون یه داستان دیگهست برای یه وقت دیگه
تا به امروز همه منو یه پسر باهوش با اعتماد بنفس آروم مهربون میبینن که همه دوستش دارن، اما اون من نیستم
من یه موجود تنهای خودخواه افتضاح رقت انگیزم
هیچکس نمیدونه من اون روز چقدر درد میکشیدم،
فقط بخاطر اینکه لبخند میزدم
آپدیت سه سال بعد👇🏻
آپدیت:
سه سال از وقتی که من این متن رو نوشتم میگذره و الان خیلی چیزا عوض شده، یه کارایی کردم که اون موقع اصلا فکرم نمیکردم ممکن باشه و با اینکه تو این مدت هم مشکلات و درگیریهایی داشتم، حتی همین اخیرا، اما حالم بهتره
الان برام سخته متنی که اون موقع نوشتم رو بخونم اون موقع خیلی درد میکشیدم و این از توصیفی که از خودم داشتم هم کاملا مشخصه
فقط کسایی که افسردگی رو چشیدن و رنجش رو کشیدن میدونن که افسردگی واقعا چقدر دردناکه
ما فکر میکنیم دیابت یه بیماری خیلی خطرناکه چون که میتونه مارو بکشه.
افسردگی هم خیلی ها رو میکشه اما به اون جدیت بهش نگاه نمیشه
من تصمیم گرفتم متن قبلیم رو بدون تغییر بذارم بمونه چون لازمه مردم از یک دیدگاه فیلتر نشده ببینن که افسردگی چقدر میتونه خشن و بیرحم باشه
بیشتر اطلاعاتی که از افسردگی وجود داره و همچنین اون متن من، توسط کسایی نوشته شده که خودشون قبلا افسرده بودن
اون متن منم توسط نوجوانی نوشته شده بود که در اوج دوران افسردگیش بود
لازمه که جهان بدونه افسردگی یک بیماری سطحی نیست
از اون موقع تاحالا خیلی چیزا رو فهمیدم، این بیماری رو تا باقی عمرم هم خواهم داشت اما الان میدونم چجوری باهاش کنار بیام که بهترین نوع زندگیم رو داشته باشم و این بخاطر همه دوستان و افرادیه که تو راه درمان و دارو درمانی حمایتم کردن
اگه فکر میکنید فرد اضافیای هستید که فقط روی زمین فضایی رو اشغال کرده، باید بگم که منم سه سال پیش همین فکرو میکردم اما بدونید که اینطور نیستید
ما آدما وقتی که در سختترین لحظات زندگیمون قرار میگیریم، نیاز به همدلی و حمایت همدیگه داریم و این کاملا طبیعی و بدون اشکاله
تو بیماری روانیت نیستی
تو مشکلاتت نیستی
تو اون آسیب هایی که به خودت میزنی نیستی
تو عصبانیتت نیستی
تو دردت نیستی
تو گذشتهات نیستی
و تو اون چیزی که دیگران درموردت میگن، نیستی
تو همون چیزی هستی که خودت انتخاب میکنی که باشی
و من همه کسایی که مشکلات روانی دارن رو تشویق میکنم که زندگی رو انتخاب کنن و تا جایی که میتونن و براشون ممکنه از هر منبعی که میتونن کمک دریافت کنن
آدمایی که سرطان دارن، بار اضافی روی دوش دنیا نیستن، پس چرا تویی که افسردگی داری باید فکر کنی که بار اضافی هستی؟
من خوشحالم که اون روز زندگی رو انتخاب کردم، اصلا هم کار آسونی نبود و راهی که در پیش داشتم هم راه دردناکی بود اما با این حال بخاطر همه اون لحظات فوقالعاده بعدش، همه توانمندسازیها و موفقیتهایی که در ادامه داشتم و دوستانی که پیدا کردم، بخاطر انتخابم از خودم ممنونم.
تو ارزشش رو داری✨
سه سال از وقتی که من این متن رو نوشتم میگذره و الان خیلی چیزا عوض شده، یه کارایی کردم که اون موقع اصلا فکرم نمیکردم ممکن باشه و با اینکه تو این مدت هم مشکلات و درگیریهایی داشتم، حتی همین اخیرا، اما حالم بهتره
الان برام سخته متنی که اون موقع نوشتم رو بخونم اون موقع خیلی درد میکشیدم و این از توصیفی که از خودم داشتم هم کاملا مشخصه
فقط کسایی که افسردگی رو چشیدن و رنجش رو کشیدن میدونن که افسردگی واقعا چقدر دردناکه
ما فکر میکنیم دیابت یه بیماری خیلی خطرناکه چون که میتونه مارو بکشه.
افسردگی هم خیلی ها رو میکشه اما به اون جدیت بهش نگاه نمیشه
من تصمیم گرفتم متن قبلیم رو بدون تغییر بذارم بمونه چون لازمه مردم از یک دیدگاه فیلتر نشده ببینن که افسردگی چقدر میتونه خشن و بیرحم باشه
بیشتر اطلاعاتی که از افسردگی وجود داره و همچنین اون متن من، توسط کسایی نوشته شده که خودشون قبلا افسرده بودن
اون متن منم توسط نوجوانی نوشته شده بود که در اوج دوران افسردگیش بود
لازمه که جهان بدونه افسردگی یک بیماری سطحی نیست
از اون موقع تاحالا خیلی چیزا رو فهمیدم، این بیماری رو تا باقی عمرم هم خواهم داشت اما الان میدونم چجوری باهاش کنار بیام که بهترین نوع زندگیم رو داشته باشم و این بخاطر همه دوستان و افرادیه که تو راه درمان و دارو درمانی حمایتم کردن
اگه فکر میکنید فرد اضافیای هستید که فقط روی زمین فضایی رو اشغال کرده، باید بگم که منم سه سال پیش همین فکرو میکردم اما بدونید که اینطور نیستید
ما آدما وقتی که در سختترین لحظات زندگیمون قرار میگیریم، نیاز به همدلی و حمایت همدیگه داریم و این کاملا طبیعی و بدون اشکاله
تو بیماری روانیت نیستی
تو مشکلاتت نیستی
تو اون آسیب هایی که به خودت میزنی نیستی
تو عصبانیتت نیستی
تو دردت نیستی
تو گذشتهات نیستی
و تو اون چیزی که دیگران درموردت میگن، نیستی
تو همون چیزی هستی که خودت انتخاب میکنی که باشی
و من همه کسایی که مشکلات روانی دارن رو تشویق میکنم که زندگی رو انتخاب کنن و تا جایی که میتونن و براشون ممکنه از هر منبعی که میتونن کمک دریافت کنن
آدمایی که سرطان دارن، بار اضافی روی دوش دنیا نیستن، پس چرا تویی که افسردگی داری باید فکر کنی که بار اضافی هستی؟
من خوشحالم که اون روز زندگی رو انتخاب کردم، اصلا هم کار آسونی نبود و راهی که در پیش داشتم هم راه دردناکی بود اما با این حال بخاطر همه اون لحظات فوقالعاده بعدش، همه توانمندسازیها و موفقیتهایی که در ادامه داشتم و دوستانی که پیدا کردم، بخاطر انتخابم از خودم ممنونم.
تو ارزشش رو داری✨
❤4
یه نفر برای متن قدیمش کامنت گذاشته بود:
"باور کن آدمایی که "خودخواه و افتضاح و رقتانگیز" هستن، خودشون آخرین نفراییان که اینو متوجه میشن. تو اون چیزا نیستی، بلکه خشونتی که در کودکی تجربه کردی این تنفر از خودت رو در تو ایجاد کرده." :)
"باور کن آدمایی که "خودخواه و افتضاح و رقتانگیز" هستن، خودشون آخرین نفراییان که اینو متوجه میشن. تو اون چیزا نیستی، بلکه خشونتی که در کودکی تجربه کردی این تنفر از خودت رو در تو ایجاد کرده." :)
👏4
Drops of Jupiter ✨
Photo
.
طرف یه دونه ویدیو دیده از یه زوج خارجی که تماما لحظات خوششونو توش گذاشتن، بعد نه تنها به کل رابطه این دو نفر بلکه کلا به روابط کل خارجیا تعمیمش میده!
یعنی از این ویدیو نتیجه میگیره که حتما و قطعا نه تنها اینا بلکه کلا همه خارجیا همیشه این شکلیان!
(این خطای شناختی "تعمیم مفرط" ئه که بعدا درموردش میگم اجازه بدید الان میخوام حرصمو خالی کنم😂☝️🏻)
اون یکی هم که میگه تربیت ایرانیا کلا بد تربیت خارجیا کلا خوب!
آقا باشه اصلا فرض میکنیم تربیت ایرانیا تماما بد، از کجااا میدونی اونا رو اصول تربیت میشن؟!
واقعا فکر میکنی اونا با روان سالم بزرگ میشن و دیگه احتیاجی به درمان پیدا نمیکنن؟
خبر ندارن خیانت چقدر اونجا هم زیاده، خبر ندارن نوجوونای اونجا هم چقدر از خانوادههاشون گله دارن!
ندیدن ویدیوهایی که تازگیا وایرال میشه که همین خارجیای عزیز با بچههاشون شوخی خرکی میکنن و بچه رو به گریه میندازن؟!
نکنه تربیت اصولی اینه و ما تو باغ نبودیم؟😐
اینکه شما نمونه های خوب ایرانی از روابط و تربیت ندیدین دلیل نمیشه که کلا وجود نداشته باشه! سر جمع مگه چندتا نمونه دیدید؟!
و اینکه چندتا نمونه موفق خارجی دیدین، دلیل نمیشه که همهشون خوب و خوشحال باشن! مجددا، سر جمع مگه چندتا نمونه دیدید؟! (تازه اونایی هم که دیدید ویدیوهایی بوده که خودشون از خودشون منتشر کردن!)
پائینترم که گفته بودن آره کلا اونوریا تعهد بیشتری دارن تو روابط🙄
از کجا اینو میگی آخه😩
انقدر راحت نتیجه گیری میکنن اما دوتا آمار تاحالا چک نکردن! نمیدونم از کجا انقدر مطمئن حرف میزنن!
تیریبیت اینی ایصیلیه، ریویبیطی اینی خیبه، اینی میتیعهدن😒🦖
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
طرف یه دونه ویدیو دیده از یه زوج خارجی که تماما لحظات خوششونو توش گذاشتن، بعد نه تنها به کل رابطه این دو نفر بلکه کلا به روابط کل خارجیا تعمیمش میده!
یعنی از این ویدیو نتیجه میگیره که حتما و قطعا نه تنها اینا بلکه کلا همه خارجیا همیشه این شکلیان!
(این خطای شناختی "تعمیم مفرط" ئه که بعدا درموردش میگم اجازه بدید الان میخوام حرصمو خالی کنم😂☝️🏻)
اون یکی هم که میگه تربیت ایرانیا کلا بد تربیت خارجیا کلا خوب!
آقا باشه اصلا فرض میکنیم تربیت ایرانیا تماما بد، از کجااا میدونی اونا رو اصول تربیت میشن؟!
واقعا فکر میکنی اونا با روان سالم بزرگ میشن و دیگه احتیاجی به درمان پیدا نمیکنن؟
خبر ندارن خیانت چقدر اونجا هم زیاده، خبر ندارن نوجوونای اونجا هم چقدر از خانوادههاشون گله دارن!
ندیدن ویدیوهایی که تازگیا وایرال میشه که همین خارجیای عزیز با بچههاشون شوخی خرکی میکنن و بچه رو به گریه میندازن؟!
نکنه تربیت اصولی اینه و ما تو باغ نبودیم؟😐
اینکه شما نمونه های خوب ایرانی از روابط و تربیت ندیدین دلیل نمیشه که کلا وجود نداشته باشه! سر جمع مگه چندتا نمونه دیدید؟!
و اینکه چندتا نمونه موفق خارجی دیدین، دلیل نمیشه که همهشون خوب و خوشحال باشن! مجددا، سر جمع مگه چندتا نمونه دیدید؟! (تازه اونایی هم که دیدید ویدیوهایی بوده که خودشون از خودشون منتشر کردن!)
پائینترم که گفته بودن آره کلا اونوریا تعهد بیشتری دارن تو روابط🙄
از کجا اینو میگی آخه😩
انقدر راحت نتیجه گیری میکنن اما دوتا آمار تاحالا چک نکردن! نمیدونم از کجا انقدر مطمئن حرف میزنن!
تیریبیت اینی ایصیلیه، ریویبیطی اینی خیبه، اینی میتیعهدن😒🦖
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
👍4
این آمار سایت world population review از نرخ خیانت خارجیای متعهد🙂
(یه جا دیگه نوشته بود نرخ آمریکا رو حدود ۵۰٪ ثبت کردن که بازم بالاست (اینو خودشون گفته بودن) )
و نوشته بود طبق نتایج تحقیقاتی که تو آمریکا درمورد نرخ خیانت انجام شده، نزدیک به سه چهارم مردها و بیشتر از دو سوم زنان اقرار کردن که اگه تضمین بشه که گیر نمیوفتن، حاضرن با یه نفر دیگه رابطه جنسی برقرار کنن🥸
و اینکه در فرانسه و فنلاند کمتر از نصف مردم معتقدن که خیانت همیشه کار بدیه😐
یعنی اکثرا باور دارن که خیانت همیشه هم بد نیست😂
چندتا کشور اروپایی دیگه هم آماری نزدیک به همین دارن
(یه جا دیگه نوشته بود نرخ آمریکا رو حدود ۵۰٪ ثبت کردن که بازم بالاست (اینو خودشون گفته بودن) )
و نوشته بود طبق نتایج تحقیقاتی که تو آمریکا درمورد نرخ خیانت انجام شده، نزدیک به سه چهارم مردها و بیشتر از دو سوم زنان اقرار کردن که اگه تضمین بشه که گیر نمیوفتن، حاضرن با یه نفر دیگه رابطه جنسی برقرار کنن🥸
و اینکه در فرانسه و فنلاند کمتر از نصف مردم معتقدن که خیانت همیشه کار بدیه😐
یعنی اکثرا باور دارن که خیانت همیشه هم بد نیست😂
چندتا کشور اروپایی دیگه هم آماری نزدیک به همین دارن
👍3
خطای شناختی "تعمیم افراطی"
یعنی وقتی که ما یه چیز کوچیکی که دیدیم/شنیدیم/تجربه کردیم و... رو بدون سند و مدرک به زمینههای بزرگتر مشابه تعمیم میدیم
مثلا چندتا مرد بیاحساس دیدیم و میگیم مردا همشون بیاحساسن
چندتا زن ولخرج دیدیم و میگیم زنا همشون ولخرجن
دوتا مثلا تهرانی بداخلاق دیدیم و میگیم تهرانیا بداخلاقن
ازدواج والدینمون و یکی از فامیلامون ازدواج موفقی نبوده و میگیم ازدواج فقط دردسره
یه بار خودت خواستی ماشین بخری سرتو کلاه گذاشتن و یه بارم همین اتفاق برای فلانی افتاده و میگی اَی ای ای این دلّالا اصلا دزدن!
پیش ۲-۳ تا مشاور رفتیم که غیرحرفهای برخورد کردن و میگیم این قشر کلا بیسوادن و دنبال پولن (این جدیدترین نمونهای بود که دیدم😂)
دوبار تلاش کردی و شکست خوردی حالا میگی من همیشه شکست میخورم
یا نمونهای که این روزا خیلی میشنویم: هرکی محجبه و چادریه فلانه، هرکی بیحجابه بهمانه پس حق داریم قضاوتش کنیم و تهمت بزنیم🙂
میبینید؟ برای این تعمیم دادنامون هیچ سند و مدرکی نداریم که این "هیچ" و "همه" و "کلا" و... رو اثبات کنه
مغز ما یهو تعمیم میده برای اینکه کار خودش راحت بشه
اما میدونید کلا چندتا مرد/زن/تهرانی/دلال/محجبه/بیحجاب و... تو دنیا وجود داره؟
ما مگه کلا چندتا نمونه ازشون دیدیم تو زندگیمون؟
اصلا بگو ۱۰ تا نه، ۵۰تا دیدیم که یه جور بودن. بازم به نسبت جمعیت کلشون درصد خیلی کمی میشه، پس نمیشه انقدر راحت تعمیم داد
بعد این تعمیم افراطی روی مثبت هم میتونه داشته باشه ها
مثل نمونهای که دوتا پیام بالاتر گذاشتم و طرف فکر میکرد همه خارجیا خیلی نایسن
یا مثلا چندتا ویدیو قشنگ از فلان کشور دیدیم و حالا فکر میکنیم اونجا دیگه بهشته
یا از یه نفر همیشه خوبی دیدیم و فکر میکنیم این عمرا کار بد ازش سر بزنه
و...
پینوشت:
اگه از زیست کنکور یه چیز یاد گرفته باشم این بوده که قیدها خیلی مهمن😂
همینجوری دلی و حسی نمیتونی بگی همیشه فلان و همه بهمان. یا مهمه که کجا بگی "اغلب" کجا بگی "بعضی" و...🙄
#Dropsof_psychology 🧠
یعنی وقتی که ما یه چیز کوچیکی که دیدیم/شنیدیم/تجربه کردیم و... رو بدون سند و مدرک به زمینههای بزرگتر مشابه تعمیم میدیم
مثلا چندتا مرد بیاحساس دیدیم و میگیم مردا همشون بیاحساسن
چندتا زن ولخرج دیدیم و میگیم زنا همشون ولخرجن
دوتا مثلا تهرانی بداخلاق دیدیم و میگیم تهرانیا بداخلاقن
ازدواج والدینمون و یکی از فامیلامون ازدواج موفقی نبوده و میگیم ازدواج فقط دردسره
یه بار خودت خواستی ماشین بخری سرتو کلاه گذاشتن و یه بارم همین اتفاق برای فلانی افتاده و میگی اَی ای ای این دلّالا اصلا دزدن!
پیش ۲-۳ تا مشاور رفتیم که غیرحرفهای برخورد کردن و میگیم این قشر کلا بیسوادن و دنبال پولن (این جدیدترین نمونهای بود که دیدم😂)
دوبار تلاش کردی و شکست خوردی حالا میگی من همیشه شکست میخورم
یا نمونهای که این روزا خیلی میشنویم: هرکی محجبه و چادریه فلانه، هرکی بیحجابه بهمانه پس حق داریم قضاوتش کنیم و تهمت بزنیم🙂
میبینید؟ برای این تعمیم دادنامون هیچ سند و مدرکی نداریم که این "هیچ" و "همه" و "کلا" و... رو اثبات کنه
مغز ما یهو تعمیم میده برای اینکه کار خودش راحت بشه
اما میدونید کلا چندتا مرد/زن/تهرانی/دلال/محجبه/بیحجاب و... تو دنیا وجود داره؟
ما مگه کلا چندتا نمونه ازشون دیدیم تو زندگیمون؟
اصلا بگو ۱۰ تا نه، ۵۰تا دیدیم که یه جور بودن. بازم به نسبت جمعیت کلشون درصد خیلی کمی میشه، پس نمیشه انقدر راحت تعمیم داد
بعد این تعمیم افراطی روی مثبت هم میتونه داشته باشه ها
مثل نمونهای که دوتا پیام بالاتر گذاشتم و طرف فکر میکرد همه خارجیا خیلی نایسن
یا مثلا چندتا ویدیو قشنگ از فلان کشور دیدیم و حالا فکر میکنیم اونجا دیگه بهشته
یا از یه نفر همیشه خوبی دیدیم و فکر میکنیم این عمرا کار بد ازش سر بزنه
و...
پینوشت:
اگه از زیست کنکور یه چیز یاد گرفته باشم این بوده که قیدها خیلی مهمن😂
همینجوری دلی و حسی نمیتونی بگی همیشه فلان و همه بهمان. یا مهمه که کجا بگی "اغلب" کجا بگی "بعضی" و...🙄
#Dropsof_psychology 🧠
👍4
عزیزان
بنده اینستاگرام رو فتح کردم😂
میتونید تشریف بیارید اونجا هم دور هم باشیم🤓
و بگم که محتوای اینستا با اینجا فرق میکنه، اونجا قراره کتاب و روانشناسی رو تلفیق کنم
خلاصه که تشریف بیارید خوشحال میشیم😁🍀
پست اول رو هم گذاشتم😎
بنده اینستاگرام رو فتح کردم😂
میتونید تشریف بیارید اونجا هم دور هم باشیم🤓
و بگم که محتوای اینستا با اینجا فرق میکنه، اونجا قراره کتاب و روانشناسی رو تلفیق کنم
خلاصه که تشریف بیارید خوشحال میشیم😁🍀
پست اول رو هم گذاشتم😎
👍2
Drops of Jupiter ✨
💫 لینک پیج اینستا 💫
اگر میبینید اینجا نیستم بخاطر اینه که دارم رو اینستا کار میکنم
تا الان سه تا پست گذاشتم که دوتاش راجع به نگاه روانشناسی به کتابخانه نیمه شبه که احتمالا یا خوندید یا حداقل اسمشو شنیدید
و یک رشته استوری راجع به توجه مشروط و مهرطلبی گذاشتم از دیروز، اوف🤌🏻🤌🏻
که ادامه داره هنوز
حالا هی نیاید اون ور، کی ضرر میکنه؟ من یا شما؟🤣
تا الان سه تا پست گذاشتم که دوتاش راجع به نگاه روانشناسی به کتابخانه نیمه شبه که احتمالا یا خوندید یا حداقل اسمشو شنیدید
و یک رشته استوری راجع به توجه مشروط و مهرطلبی گذاشتم از دیروز، اوف🤌🏻🤌🏻
که ادامه داره هنوز
حالا هی نیاید اون ور، کی ضرر میکنه؟ من یا شما؟🤣
❤2👍1
امروز صبح رفته بودم پارک پیاده روی
یه خانم مسنی جلوی من راه میرفت انگار همه میشناختنش باهاش سلام و احوالپرسی میکردن
یه دختر بچه دوچرخه سواری میکرد و باباش پشت سرش میدوئید
چندتا خانم مسن دورهم نشسته بودن و از نحوه نگهداری دندون مصنوعیهاشون میگفتن
یه خانمی دور پارک میدوئید
یه آقایی عقب عقب میدوئید
یه آقایی به گوشیش نگاه میکرد و بلند بلند فحش میداد
یه آقای میانسال آهنگ راک خارجی گذاشته بود و باهاش ورزش میکرد
نمیدونم چرا، ولی آدما برام جالبن
دوست دارم بشینم از دور نگاهشون کنم
دوست دارم بشینم پای حرفاشون و فقط بشنوم
بخاطر همین یه مدت فانتزی هاستل داشتن، داشتم
که مسافرای مختلف ایرانی و خارجی بیان و برن و از داستان زندگیشون و تجاربشون برام بگن
من حتی وقتی به شغل راننده اسنپ هم فکر میکنم، میگم چقدر آدمای مختلف میبینن و چقدر ممکنه برخوردهای خاصی رو تجربه کرده باشن، چقدر داستان دارن برای گفتن
یا دوست دارم معلم بشم چون کلی ارتباط مختلف با بچهها و نوجوونها رو تجربه میکنم و اینا هرکدوم یک داستانه
و حالا هم که اومدم تو حوزه مشاوره، بیتاثیر از همین موضوع نبوده
تازه فهمیدم چرا هی تو نتیجه تستهای من اجتماعی بودن درمیاد؛ با اینکه درونگرا و کم رو و کم حرفم
من از آدما و ارتباط گرفتن با آدما خوشم میاد، از آشنایی با یه گروه آدم جدید هیجانزده میشم و دوست دارم بشناسمشون در عین حال یه ترس و مقاومتی هم نسبت به همین موضوع دارم 🤷🏻♀
اما من اگه شنل نامرئی کننده داشتم، نهایت استفادم ازش این بود که بپوشمش و بشینم بین مردم و با خیال راحت زیرنظر بگیرمشون🤭
پینوشت: یکی از علایقم هم اینه که بشینم کامنتهای مردم زیر پستهای شبکههای اجتماعی یا مکالماتشون تو گروههای عمومی رو با دقت بخونم، چون دیدن تفاوتهای آدما و تفاوت نوع نگاهشون برام خیلی جالبه. کامنت خوندن تو فضای مجازی همون کار شنل نامرئی رو میکنه😅
#Dropsof_me 🧚🏻♀
یه خانم مسنی جلوی من راه میرفت انگار همه میشناختنش باهاش سلام و احوالپرسی میکردن
یه دختر بچه دوچرخه سواری میکرد و باباش پشت سرش میدوئید
چندتا خانم مسن دورهم نشسته بودن و از نحوه نگهداری دندون مصنوعیهاشون میگفتن
یه خانمی دور پارک میدوئید
یه آقایی عقب عقب میدوئید
یه آقایی به گوشیش نگاه میکرد و بلند بلند فحش میداد
یه آقای میانسال آهنگ راک خارجی گذاشته بود و باهاش ورزش میکرد
نمیدونم چرا، ولی آدما برام جالبن
دوست دارم بشینم از دور نگاهشون کنم
دوست دارم بشینم پای حرفاشون و فقط بشنوم
بخاطر همین یه مدت فانتزی هاستل داشتن، داشتم
که مسافرای مختلف ایرانی و خارجی بیان و برن و از داستان زندگیشون و تجاربشون برام بگن
من حتی وقتی به شغل راننده اسنپ هم فکر میکنم، میگم چقدر آدمای مختلف میبینن و چقدر ممکنه برخوردهای خاصی رو تجربه کرده باشن، چقدر داستان دارن برای گفتن
یا دوست دارم معلم بشم چون کلی ارتباط مختلف با بچهها و نوجوونها رو تجربه میکنم و اینا هرکدوم یک داستانه
و حالا هم که اومدم تو حوزه مشاوره، بیتاثیر از همین موضوع نبوده
تازه فهمیدم چرا هی تو نتیجه تستهای من اجتماعی بودن درمیاد؛ با اینکه درونگرا و کم رو و کم حرفم
من از آدما و ارتباط گرفتن با آدما خوشم میاد، از آشنایی با یه گروه آدم جدید هیجانزده میشم و دوست دارم بشناسمشون در عین حال یه ترس و مقاومتی هم نسبت به همین موضوع دارم 🤷🏻♀
اما من اگه شنل نامرئی کننده داشتم، نهایت استفادم ازش این بود که بپوشمش و بشینم بین مردم و با خیال راحت زیرنظر بگیرمشون🤭
پینوشت: یکی از علایقم هم اینه که بشینم کامنتهای مردم زیر پستهای شبکههای اجتماعی یا مکالماتشون تو گروههای عمومی رو با دقت بخونم، چون دیدن تفاوتهای آدما و تفاوت نوع نگاهشون برام خیلی جالبه. کامنت خوندن تو فضای مجازی همون کار شنل نامرئی رو میکنه😅
#Dropsof_me 🧚🏻♀
👍3🔥2
شاید با خوندن متن قبلی فکر کرده باشید پیادهروی صبحانه تو پارک کار هرروزمه
ولی امروز اولین بار بود این کارو میکردم و از وقتی هم که برگشتم خوابم میاد🤣
#اینستاگرام_لایف
ولی امروز اولین بار بود این کارو میکردم و از وقتی هم که برگشتم خوابم میاد🤣
#اینستاگرام_لایف
👏2
یک سال پیش که موقع خداحافظی مامانبزرگ رو بغل کردم، یک لحظه از ذهنم گذشت که "فکر کنم این آخرین باری باشه که مامانبزرگ رو بغل میکنی."
نمیدونم چرا، با اینکه مریض هم نبود.
و همین شد.
آخرین بار بود.
یک سال گذشت.
هال خونه مامانبزرگ یه آینه بزرگ داشت.
بچه که بودم چند دقیقه وایمیستادم جلوش و تصور میکردم صبای اون طرف آینه یه صبای دیگهست و دنیای اون طرف آینه یه دنیای دیگهست که اون بخشهاییش که تو آینه مشخص نیست، با دنیای ما فرق میکنه.
آخرین عکسی که تو خونه مامانبزرگ از خودم گرفتم، تو اون آینه بود، بعدا دیدم اون آخرین عکسم از مامانبزرگ هم بوده، از گوشه آینه پیداست که جای همیشگیش نشسته و با لبخند منو نگاه میکنه.
نمیدونم، شاید تو دنیای اون طرف آینه مامانبزرگ هنوز باشه و داره به من اصرار میکنه که میوه بخورم و میگه "گیلاس درشتا رو برای تو جدا کردم."
گرچه، نمیدونم اون آینه الان کجاست و داره دنیای اون طرف آینه کدوم بچه رو بهش نشون میده.
خلاصه،
دلم تنگ شده، همین.
#Dropsof_me
نمیدونم چرا، با اینکه مریض هم نبود.
و همین شد.
آخرین بار بود.
یک سال گذشت.
هال خونه مامانبزرگ یه آینه بزرگ داشت.
بچه که بودم چند دقیقه وایمیستادم جلوش و تصور میکردم صبای اون طرف آینه یه صبای دیگهست و دنیای اون طرف آینه یه دنیای دیگهست که اون بخشهاییش که تو آینه مشخص نیست، با دنیای ما فرق میکنه.
آخرین عکسی که تو خونه مامانبزرگ از خودم گرفتم، تو اون آینه بود، بعدا دیدم اون آخرین عکسم از مامانبزرگ هم بوده، از گوشه آینه پیداست که جای همیشگیش نشسته و با لبخند منو نگاه میکنه.
نمیدونم، شاید تو دنیای اون طرف آینه مامانبزرگ هنوز باشه و داره به من اصرار میکنه که میوه بخورم و میگه "گیلاس درشتا رو برای تو جدا کردم."
گرچه، نمیدونم اون آینه الان کجاست و داره دنیای اون طرف آینه کدوم بچه رو بهش نشون میده.
خلاصه،
دلم تنگ شده، همین.
#Dropsof_me
❤10💔1
Forwarded from Melika Fakhraei 🤍 (Melika Fakhraei)
خواهش میکنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتهای هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.
#استیو_تولتز
@melikafakhraei
#استیو_تولتز
@melikafakhraei
دوم دبیرستان، کلاس هندسه.
معلم منو از کلاس بیرون کرد، چون نتونستم مسئله رو حل کنم.
البته بیرون کردن بچهها تقریبا کار هر جلسهاش بود؛ اما اون جلسه فقط من بیرون شدم.
هیچ اصرار و تلاشی برای نرفتن نکردم
و حالت چهرهام بیحس بود و عادی.
یا حداقل سعی میکردم اینطور باشه.
اما از درون حرص میخوردم، احساس شرم شدید و خشم داشتم و بغض.
تحقیر شده بودم.
فکر میکردم در مسیر تخته تا نیمکت (برای برداشتن وسایلم) و در ادامه از نیمکت تا بیرون کلاس، نگاه بچهها رو منه و با خودشون فکر میکنن "حتی صبا هم از کلاس بیرون شد"، انگار که از من انتظار نداشته باشن.
سعی میکردم چشمم به هیچکدوم از بچهها نیوفته و با همون حالت عادی از کلاس بیرون رفتم.
میخواستم بیخیال بنظر بیام انگار که بخوام به معلمه بگم "دردم نگرفت" یا "نتونستی بهم آسیب بزنی".
اما دردم گرفته بود.
هرچقدر از کلاس دورتر میشدم، نفسهام سنگینتر میشد و بغضم شدیدتر، اما همه تلاشمو میکردم که جلوی شکسته شدنش رو بگیرم.
چیه این تلاشهای بیخود؟
گریه نکنم که چی؟
فکر میکردم نشونه قوی بودنه.
چون قبلا اینجوری تشویق شده بودم.
اما، اما...
غافل از اینکه نشونه اصالت نداشتنه؛ یعنی صداقت نداشتن، واقعی نبودن.
و منی که دروغ نگفتن همیشه خیلی برام مهم بوده، خیلی وقتها اینجوری دروغ گفتم: با نشون ندادن احساس واقعیم.
تا دفتر مشاور رفتم و بغضه همچنان نشکسته بود.
اومدم که بهش بگم چی شده، شکست.
انگار که به کلام در اومدنش باعث شد خیلی واقعیتر بشه و انگار که وزن کلمات "بیرون شدم" خیلی سنگین بود.
مشاور گفت: ای بابا، دیواری کوتاهتر از تو پیدا نکرد؟
اشکم میومد، اما با خنده و لبخند!
ولی لبخند چرا؟
اگه ناراحتی، ناراحت باش! چرا سعی میکنی با لبخند تعدیلش کنی؟
و تند تند با خنده اشکامو پاک میکردم انگار که هنوزم بخوام بگم "برام مهم نیست"، اما معلومه که برات مهم بوده عزیز من؛ وگرنه این همه تناقض چرا؟
دلم میخواست همونجا خودمو رها کنم و گریه کنم تا خالی بشم؛ اما خوردمش (و احتمالا اون گریهای که قورت دادم رفت و یه جای بدنم رو از درون زخمی کرد).
یعنی در واقع دروغ گفتم.
ولی چرا؟
چرا گریه و بروز آسیبپذیری باید نشونه ضعف باشه؟
این چه باوریه که تو مخ ما رفته؟
حداقل امید دارم که ماها بذاریم بچههامون گریه کنن.
در نهایت بعد از اینکه چند دقیقه تو راهرو رو زمین نشستم و در کمال خونسردی ظاهری تمرین حل کردم، معلمه منو برگردوند سر کلاس
اون موقع شاید احساس پیروزمندانهای داشتم از اینکه نذاشتم اشکم رو ببینه
اما اگه الان دوباره اتفاق مشابهی برام بیوفته، ترجیح واقعیم اینه که اشک بریزم و بذارم طرف ببینه، ترجیح میدم صداقت داشته باشم و اصیل باشم.
هرچند، نمیدونم در عمل چقدر محقق بشه.
اما همین تغییر نگرش هم خودش پیشرفتیه.
پینوشت:
این تنبیههای مدل قرن پیش، تو دهه ۹۰ شمسی چی میگفت؟!
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_psychology 🧠
معلم منو از کلاس بیرون کرد، چون نتونستم مسئله رو حل کنم.
البته بیرون کردن بچهها تقریبا کار هر جلسهاش بود؛ اما اون جلسه فقط من بیرون شدم.
هیچ اصرار و تلاشی برای نرفتن نکردم
و حالت چهرهام بیحس بود و عادی.
یا حداقل سعی میکردم اینطور باشه.
اما از درون حرص میخوردم، احساس شرم شدید و خشم داشتم و بغض.
تحقیر شده بودم.
فکر میکردم در مسیر تخته تا نیمکت (برای برداشتن وسایلم) و در ادامه از نیمکت تا بیرون کلاس، نگاه بچهها رو منه و با خودشون فکر میکنن "حتی صبا هم از کلاس بیرون شد"، انگار که از من انتظار نداشته باشن.
سعی میکردم چشمم به هیچکدوم از بچهها نیوفته و با همون حالت عادی از کلاس بیرون رفتم.
میخواستم بیخیال بنظر بیام انگار که بخوام به معلمه بگم "دردم نگرفت" یا "نتونستی بهم آسیب بزنی".
اما دردم گرفته بود.
هرچقدر از کلاس دورتر میشدم، نفسهام سنگینتر میشد و بغضم شدیدتر، اما همه تلاشمو میکردم که جلوی شکسته شدنش رو بگیرم.
چیه این تلاشهای بیخود؟
گریه نکنم که چی؟
فکر میکردم نشونه قوی بودنه.
چون قبلا اینجوری تشویق شده بودم.
اما، اما...
غافل از اینکه نشونه اصالت نداشتنه؛ یعنی صداقت نداشتن، واقعی نبودن.
و منی که دروغ نگفتن همیشه خیلی برام مهم بوده، خیلی وقتها اینجوری دروغ گفتم: با نشون ندادن احساس واقعیم.
تا دفتر مشاور رفتم و بغضه همچنان نشکسته بود.
اومدم که بهش بگم چی شده، شکست.
انگار که به کلام در اومدنش باعث شد خیلی واقعیتر بشه و انگار که وزن کلمات "بیرون شدم" خیلی سنگین بود.
مشاور گفت: ای بابا، دیواری کوتاهتر از تو پیدا نکرد؟
اشکم میومد، اما با خنده و لبخند!
ولی لبخند چرا؟
اگه ناراحتی، ناراحت باش! چرا سعی میکنی با لبخند تعدیلش کنی؟
و تند تند با خنده اشکامو پاک میکردم انگار که هنوزم بخوام بگم "برام مهم نیست"، اما معلومه که برات مهم بوده عزیز من؛ وگرنه این همه تناقض چرا؟
دلم میخواست همونجا خودمو رها کنم و گریه کنم تا خالی بشم؛ اما خوردمش (و احتمالا اون گریهای که قورت دادم رفت و یه جای بدنم رو از درون زخمی کرد).
یعنی در واقع دروغ گفتم.
ولی چرا؟
چرا گریه و بروز آسیبپذیری باید نشونه ضعف باشه؟
این چه باوریه که تو مخ ما رفته؟
حداقل امید دارم که ماها بذاریم بچههامون گریه کنن.
در نهایت بعد از اینکه چند دقیقه تو راهرو رو زمین نشستم و در کمال خونسردی ظاهری تمرین حل کردم، معلمه منو برگردوند سر کلاس
اون موقع شاید احساس پیروزمندانهای داشتم از اینکه نذاشتم اشکم رو ببینه
اما اگه الان دوباره اتفاق مشابهی برام بیوفته، ترجیح واقعیم اینه که اشک بریزم و بذارم طرف ببینه، ترجیح میدم صداقت داشته باشم و اصیل باشم.
هرچند، نمیدونم در عمل چقدر محقق بشه.
اما همین تغییر نگرش هم خودش پیشرفتیه.
پینوشت:
این تنبیههای مدل قرن پیش، تو دهه ۹۰ شمسی چی میگفت؟!
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
#Dropsof_psychology 🧠
❤5👍1😢1
وقتی داشتم این تجربه بالاییم ☝️🏻 رو مینوشتم، یادم اومد که همون سال:
یک امتحان میانترم رو رد شدم (همون امتحانی که بخاطرش هندسه نخوندم که منجر به تجربه بالا شد)
یک بار دیگه بخاطر ندونستن جواب یک سوال توسط یک معلم دیگه از کلاس بیرون شدم (این بار دسته جمعی بود🤦🏻♀)
یک بار جریمه شدم که ۵ بار از روی یک فصل کتاب زیست بنویسم و شکلهاش رو هم بکشم (روز تولدم هم بود)
یک بار از اول کلاس راهم ندادن داخل
بهترین معلمی که تا اون موقع داشتم مجبور شد همون اوایل سال بره که عمیقا بخاطرش ناراحت شدم و یک معلمی که نقطه مقابلش بود جاش اومد که باعث شد من حتی درس موردعلاقم رو هم سر کلاس گوش ندم
عجب سال مزخرفی!
اون سال تحصیلی همه این تجارب تلخ که همشون برام اولین و آخرین بار بودن رو داشت و در طول سال هم حقیقتا فشار روم بود. حتی سال پیشدانشگاهیم به سختی دوم دبیرستان نبود.
اما بیاید یک روی دیگه از همون سال رو هم ببینیم:
یه روز دوربین بردم مدرسه و با بچهها کلی عکس بامزه گرفتیم
چند روز با دوستام بعد تعطیلی موندیم مدرسه تا برای مسابقه گلایدر بسازیم که خیلی خوش میگذشت
یک کلاس رو با دوست صمیمیم پیچوندیم و اون زمان رو کامل تو کتابخونه، بین قفسهها، به حرف زدن گذروندیم بدون اینکه کسی بو ببره🤭
با مدرسه رفتیم شیراز که بهترین سفر عمرم بوده تاحالا
سر کلاسهای ریاضی گروهی مینشستیم و من حقیقتا خیلی با گروهم میخندیدم😆
میبینید؟
اون سال در کنار اون تجارب بد، همه این تجارب خوب رو هم داشت
شاید یک نفر بیشتر به تجارب منفیش اهمیت بده و بگه سال بدی بوده
و یک نفر دیگه به تجارب مثبتش بیشتر اهمیت بده و بگه سال خوبی بوده
من اما میگم اون سال دقیقا شبیه زندگی بود
خوشیها و غمهاش خیلی در هم تنیده بودن،
و باید بلد میبودی که وقتی خوشیهاش میان، بگیریشون
چون میدونستی که کمی بعد دوباره با یک فشار منفی روبرو میشی و اگه از انرژی این اتفاق مثبت فعلی استفاده نکنی، ممکنه کم بیاری
زندگی هم انگار همینه،
انگار که در کل داریم تو یه مسیر سخت پیش میریم، اما وسطاش هر از گاهی یه سری ایستگاه وجود داره که شارژمون میکنن، هرکدوم به میزان متفاوت، و خیلی هم وقت نداریم تو اون ایستگاهها بمونیم اما به نفعمونه که تا جایی که میشه ازشون استفاده کنیم
فقط مهمه که این ایستگاهها رو رد نکنیم و سرعتمون هم اونقدر زیاد نباشه یا سرمون پایین نباشه که اصلا ایستگاهها رو نبینیم ✨
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
یک امتحان میانترم رو رد شدم (همون امتحانی که بخاطرش هندسه نخوندم که منجر به تجربه بالا شد)
یک بار دیگه بخاطر ندونستن جواب یک سوال توسط یک معلم دیگه از کلاس بیرون شدم (این بار دسته جمعی بود🤦🏻♀)
یک بار جریمه شدم که ۵ بار از روی یک فصل کتاب زیست بنویسم و شکلهاش رو هم بکشم (روز تولدم هم بود)
یک بار از اول کلاس راهم ندادن داخل
بهترین معلمی که تا اون موقع داشتم مجبور شد همون اوایل سال بره که عمیقا بخاطرش ناراحت شدم و یک معلمی که نقطه مقابلش بود جاش اومد که باعث شد من حتی درس موردعلاقم رو هم سر کلاس گوش ندم
عجب سال مزخرفی!
اون سال تحصیلی همه این تجارب تلخ که همشون برام اولین و آخرین بار بودن رو داشت و در طول سال هم حقیقتا فشار روم بود. حتی سال پیشدانشگاهیم به سختی دوم دبیرستان نبود.
اما بیاید یک روی دیگه از همون سال رو هم ببینیم:
یه روز دوربین بردم مدرسه و با بچهها کلی عکس بامزه گرفتیم
چند روز با دوستام بعد تعطیلی موندیم مدرسه تا برای مسابقه گلایدر بسازیم که خیلی خوش میگذشت
یک کلاس رو با دوست صمیمیم پیچوندیم و اون زمان رو کامل تو کتابخونه، بین قفسهها، به حرف زدن گذروندیم بدون اینکه کسی بو ببره🤭
با مدرسه رفتیم شیراز که بهترین سفر عمرم بوده تاحالا
سر کلاسهای ریاضی گروهی مینشستیم و من حقیقتا خیلی با گروهم میخندیدم😆
میبینید؟
اون سال در کنار اون تجارب بد، همه این تجارب خوب رو هم داشت
شاید یک نفر بیشتر به تجارب منفیش اهمیت بده و بگه سال بدی بوده
و یک نفر دیگه به تجارب مثبتش بیشتر اهمیت بده و بگه سال خوبی بوده
من اما میگم اون سال دقیقا شبیه زندگی بود
خوشیها و غمهاش خیلی در هم تنیده بودن،
و باید بلد میبودی که وقتی خوشیهاش میان، بگیریشون
چون میدونستی که کمی بعد دوباره با یک فشار منفی روبرو میشی و اگه از انرژی این اتفاق مثبت فعلی استفاده نکنی، ممکنه کم بیاری
زندگی هم انگار همینه،
انگار که در کل داریم تو یه مسیر سخت پیش میریم، اما وسطاش هر از گاهی یه سری ایستگاه وجود داره که شارژمون میکنن، هرکدوم به میزان متفاوت، و خیلی هم وقت نداریم تو اون ایستگاهها بمونیم اما به نفعمونه که تا جایی که میشه ازشون استفاده کنیم
فقط مهمه که این ایستگاهها رو رد نکنیم و سرعتمون هم اونقدر زیاد نباشه یا سرمون پایین نباشه که اصلا ایستگاهها رو نبینیم ✨
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
👍3
اون مسائلی هست که میای راجع بهشون حرف بزنی، صدات میگیره و یهو حرفت قطع میشه؟
یه چیزی از قفسه سینهات میجوشه میاد بالا و یه گره میشه تو گلوت؟
ضربان قلبت میره بالا،
بغض میکنی،
اشک به چشمات میاد،
و فکر میکنی اگه یک کلمه دیگه ادامه بدی، اشکهات جاری میشن؟
اونا.
سعی نکن ازشون فرار کنی
همونا جای زخماتن؛ لمسشون که میکنی دردت میگیره
دقیقا همون مسائل دلیل آسیبهاتن
دقیقا همینان که باید روشون کار کنی
همینان که نشون میدن یه باری، یه زخمی رو از گذشته داری حمل میکنی
برای ترمیمش، اگه به کلام در آوردنشون سختته، میتونی با نوشتن شروع کنی
بنویسش و بذار تو تنهاییت اون جوششه بزنه بالا، بغض بشه، و بشکنه و جاری بشه
اگه زمین نذاری این بارها رو، تا تهش رو دوشت میمونن و بهت فشار میارن،
یا زخمه هی سر باز میکنه
و فکر نکن که میگذره خودش خوب میشه، چون نمیشه
باید ببینیشون و بشینی بهشون رسیدگی کنی، مثل باز کردن یک کلاف در هم پیچیده
خودش که مرتب نمیشه، میشه؟
رها کن این بار رو
سبک کن خودتو
#Dropsof_psychology 🧠
یه چیزی از قفسه سینهات میجوشه میاد بالا و یه گره میشه تو گلوت؟
ضربان قلبت میره بالا،
بغض میکنی،
اشک به چشمات میاد،
و فکر میکنی اگه یک کلمه دیگه ادامه بدی، اشکهات جاری میشن؟
اونا.
سعی نکن ازشون فرار کنی
همونا جای زخماتن؛ لمسشون که میکنی دردت میگیره
دقیقا همون مسائل دلیل آسیبهاتن
دقیقا همینان که باید روشون کار کنی
همینان که نشون میدن یه باری، یه زخمی رو از گذشته داری حمل میکنی
برای ترمیمش، اگه به کلام در آوردنشون سختته، میتونی با نوشتن شروع کنی
بنویسش و بذار تو تنهاییت اون جوششه بزنه بالا، بغض بشه، و بشکنه و جاری بشه
اگه زمین نذاری این بارها رو، تا تهش رو دوشت میمونن و بهت فشار میارن،
یا زخمه هی سر باز میکنه
و فکر نکن که میگذره خودش خوب میشه، چون نمیشه
باید ببینیشون و بشینی بهشون رسیدگی کنی، مثل باز کردن یک کلاف در هم پیچیده
خودش که مرتب نمیشه، میشه؟
رها کن این بار رو
سبک کن خودتو
#Dropsof_psychology 🧠
❤🔥5😢1
اون لحظهای که کسی داره راجع به موضوع موردعلاقش حرف میزنه و اشتیاقش یا passion خودشو نشون میده،
اون لحظه دوست دارم بشینم فقط آدمه رو با لبخند نگاه کنم
اصلا مهم نیست چی میگه، اون حالتش و شوقی که داره از چشماش میریزه بیرون رو دوست دارم نگاه کنم :))
انگار بین صحبتاش چند لحظه از این دنیا خارج میشه و دیگه اینجا نیست و من مخاطبش رو نمیبینه🤭
یه نفر موقع حرف زدن از درس مورد علاقش اینجوری میشه،
یه نفر موقع صحبت از فیلم/کتاب مورد علاقش،
یه نفر موقع صحبت از آدم مورد علاقش،
موقع صحبت از کار موردعلاقش
و...
یعنی ممکنه یه نفر با اشتیاق راجع به مثلا کامپیوتر یا ماشین با من صحبت کنه،
من زیاد نمیفهمم چی میگه اما موقع حرف زدنش داره تو ذهنم میگذره که "ای خدا نگاش کن، مشخصه که این passionشه :))"
و از بامزگی ذوق و شوقش لبخند به لبم میاد🤭
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
اون لحظه دوست دارم بشینم فقط آدمه رو با لبخند نگاه کنم
اصلا مهم نیست چی میگه، اون حالتش و شوقی که داره از چشماش میریزه بیرون رو دوست دارم نگاه کنم :))
انگار بین صحبتاش چند لحظه از این دنیا خارج میشه و دیگه اینجا نیست و من مخاطبش رو نمیبینه🤭
یه نفر موقع حرف زدن از درس مورد علاقش اینجوری میشه،
یه نفر موقع صحبت از فیلم/کتاب مورد علاقش،
یه نفر موقع صحبت از آدم مورد علاقش،
موقع صحبت از کار موردعلاقش
و...
یعنی ممکنه یه نفر با اشتیاق راجع به مثلا کامپیوتر یا ماشین با من صحبت کنه،
من زیاد نمیفهمم چی میگه اما موقع حرف زدنش داره تو ذهنم میگذره که "ای خدا نگاش کن، مشخصه که این passionشه :))"
و از بامزگی ذوق و شوقش لبخند به لبم میاد🤭
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
😍5👍2
صبای ۲۴ ساله امروز تشکیل شده از
یک تکه از او
یک تکه از این کتاب
یک تکه از اون فیلم
یک تکه از فلان موسیقی
یک تکه از خانوادهام
یک تکه از دوستام
یک تکه از معلمهام
یک تکه از کسایی که بودن و دیگه نیستن
یک تکه از کسایی که تا حالا منو ندیدن
یک تکه از فلان اتفاق
یک تکه از فلان تصمیم
بعضیهاشون بخشهایی از من رو جلا دادن، بعضیها بخشهایی از من رو رفته رفته محو کردن و بعضی هم نقشهای جدیدی بر من کشیدن؛ گاهی تیره، گاهی روشن
انگار اثر انگشت هرچیزی و هر کسی که لحظهای منو لمس کرده، بر من باقی مونده.
بعضی از لمسها دردناک بودن و زخم زننده، بعضیهاشون التیام بخش بودن و تسکین دهنده
اما بهرحال همهاشون با هم، منِ حال حاضر رو شکل دادن؛
یک کل، به اسم صبای ۲۴ ساله.
صبایی که کامل نیست، بینقص نیست، اما تلاش میکنه واقعی باشه، تلاش میکنه خوب باشه، امیدوار باشه
صبایی که امیدواره اثر انگشت خودش بر چیزها و افراد، نتایج مثبتی به جا گذاشته باشه و بذاره✨
"The powerful play goes on and you may contribute a verse.
What will your verse be?"
- Dead poets society
پینوشت: ۲۴ ساله شدم اما احساس میکنم در نوجوونی تثبیت شدم😆
نمیدونم اصلا هیچوقت قرار هست در نظر خودم بزرگ بشم؟🤷🏻♀
#Dropsof_birthday 🎊
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
یک تکه از او
یک تکه از این کتاب
یک تکه از اون فیلم
یک تکه از فلان موسیقی
یک تکه از خانوادهام
یک تکه از دوستام
یک تکه از معلمهام
یک تکه از کسایی که بودن و دیگه نیستن
یک تکه از کسایی که تا حالا منو ندیدن
یک تکه از فلان اتفاق
یک تکه از فلان تصمیم
بعضیهاشون بخشهایی از من رو جلا دادن، بعضیها بخشهایی از من رو رفته رفته محو کردن و بعضی هم نقشهای جدیدی بر من کشیدن؛ گاهی تیره، گاهی روشن
انگار اثر انگشت هرچیزی و هر کسی که لحظهای منو لمس کرده، بر من باقی مونده.
بعضی از لمسها دردناک بودن و زخم زننده، بعضیهاشون التیام بخش بودن و تسکین دهنده
اما بهرحال همهاشون با هم، منِ حال حاضر رو شکل دادن؛
یک کل، به اسم صبای ۲۴ ساله.
صبایی که کامل نیست، بینقص نیست، اما تلاش میکنه واقعی باشه، تلاش میکنه خوب باشه، امیدوار باشه
صبایی که امیدواره اثر انگشت خودش بر چیزها و افراد، نتایج مثبتی به جا گذاشته باشه و بذاره✨
"The powerful play goes on and you may contribute a verse.
What will your verse be?"
- Dead poets society
پینوشت: ۲۴ ساله شدم اما احساس میکنم در نوجوونی تثبیت شدم😆
نمیدونم اصلا هیچوقت قرار هست در نظر خودم بزرگ بشم؟🤷🏻♀
#Dropsof_birthday 🎊
#Dropsof_me 🧚🏻♀️
❤5❤🔥2👍1