مهدی حمیدی شیرازی
671 subscribers
4 photos
1 video
4 files
3 links
♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Download Telegram
#دو_‌قطره



دوشینه بر دو قطره‌ی اشکم جگر بسوخت
کآهسته از دو گوشه‌ی چشم من اوفتاد

زیرا درآن دو قطره دو دریایِ خونِ دل
جوشید و آتشی شد و بر دامن اوفتاد

اوّل برآن دو قطره دم زندگی دمید
یعنی که عکس آن دو رخ روشن اوفتاد

زآن پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر
در اشک، نقش لاله و نَستَروَن اوفتاد

نرگس گشود چشم میان بنفشه‌ها
بر شرم‌ها گذار فسون و فن اوفتاد

افراغ و نارون همه‌جا سر بهم گذاشت
انبوه سایه بر گل و بر گلشن اوفتاد

خورشید از خلال درختان به سایه‌ها
چون شعله‌های آتش از روزن اوفتاد

برگ چنار باد سحر را بهانه کرد
گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد

جوی از کنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت
وز طول راه بر رخ او شکّن اوفتاد

نرمک نسیم صبح بلرزاند شاخ بید
لرزید دُرّ و در دهن لادن اوفتاد

با لطف و ناز پرده‌ی زرّین آفتاب
از روی برگ گل به سر سوسن اوفتاد

ناگه در این میانه درخشید چشم او
چون آتشی که ناگه در خرمن اوفتاد

وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود
جز او که خود به‌پایم با شیون اوفتاد

پیچید گیسوانش بر کتف و گردنش
مانند بندها که در آن *پازن اوفتاد

فریاد کرد و ناله برآورد و گریه کرد
چون دشمنی که بسته بَرِ دشمن اوفتاد

گفت ای نهاده عمر و جوانی بپای من
رحمی که شاخه‌ی گل در گُلخن اوفتاد

آن نوبهار را که تو دیدی خزان رسید
وآن چشم پر غرور ز تابیدن اوفتاد

از هر طرف که می‌نگرم سوز آتش است
کز آه تو شراره بر این مسکن اوفتاد

وز آنچه بود دست مکافات ماند و من
یعنی پری به دامن اهریمن اوفتاد

بینی از این خزان که دمد جای آن بهار
شور و شرارها به دل آهن اوفتاد

امروز من ببین و گناهان من ببخش
فردا که ره به بارگه ذوالمن اوفتاد

این گفت و سیل اشک ز دامان او گذشت
بر جان من شراره‌ی بنیان کن اوفتاد

دیدم کنون که مرگ جوانیش دررسید
با لابه در برم بت سیمین تن اوفتاد

یاد آمدم به زال که چون تهمتن بمرد
پوزش کنان به‌خاک بَرِ بهمن اوفتاد

می‌خواستم که لب بگشایم به شکوه‌ها
چشمم سیاه گشت و لب از گفتن اوفتاد

تا آمدم بخویش دگر قطره‌ها نبود
آن قطره‌ها که دوش ز چشم من اوفتاد



*پازن: رِنگ، بز کوهی




#حمیدی_شیرازی
#قطعه_‌ها




@drmhamidi
#آخرین_حرف


شرق تا غرب جهان هر کشوری
داشت در هر دانشی دانشوری


هر کسی در هر فنی دانا نشد
زاد هر داننده‌ای از مادری


این طبیبی زاد آن‌یک کاشفی
وان‌یکی نجار و آن پالان‌گری


چون خردها ذرّه را ازهم شکافت
دید در وی عالمی؛ پهناوری


علم، اندک‌خور شد و باریک‌بین
زاد از هر فن فنون دیگری


"ذی‌فنی" معنای رسوایی گرفت
"ذوالفنونی" معنی رسواتری


دانشی، در هر فنی، هرچند خرد
موی مردان کرد چون خاکستری


علم هر حرفی ز هر دفتر گذشت
علم‌ها شد علمِ حرف از دفتری


رنجِ عمری، خواندنی، فهمیدنی
اوستادی، رهنمایی، رهبری


بس‌خردمندا که بر پشت زمین
بهر دانش بوسه زد بر هر دری


تا سری آرد برون درها بکوفت
عاقبت از در برون نآمد سری


در چنین قرنی که زرها قلب گشت
ساخت ملک من ز هر قلبی، زری


"دینوری" آورد و "رازی" پرورید
دید هرجا خرسکی بر منبری


مرد کشتی‌گیر شد نقّاد شعر
جانِ معنی گشت هر جاناوری


سِبلتی، ریشی، عصایی، عینکی
"بوعلی‌سینا" شد و "بومعشر"ی


گشت هر پیغمبری گوساله‌ای
زانکه هر گوساله شد پیغمبری


خائنی، دزدی، شریری، ناکسی
کرد برپا از فضیحت محشری


هرکجا خرمهره‌ای گوهر شود
بی‌گمان خرمهره گردد گوهری


در جهان گر علمِ‌مادرزاد مُرد
زاد اینجا هرکه زاید دختری


نکته بر من گیرد و بر شعر من
پیرهن از زانوان بالاتری


کوس نقّادی زند در پیش خلق
بانویی، بوزینه‌ای، خنیاگری


گرگ چوپان گشت و سگ قصاب شد
پیرهن‌ها دوخت پیراهن‌دری


وان خبرپردازک تزویرگر
زابلهی افروخت هرجا آذری


تا بیاراید پریشان‌های خویش
از زبان من بر آن زد زیوری


"لا اله"ی گفت و "الا"یی نگفت
"نقل‌عین"است ارچه کار مخبری


بانگ من، آوای من، تلفیق او
پیکر از دارا سر از اسکندری


شعر من، گفتار من، از حلق وی
نعره‌ی شیری و از نای خری


مخبری را شرط اول راستی‌ست
شرط دوم دوری از هر منکری


ویژه آن مخبر که با این دستگاه
پر تواند کرد هر گوش کری


آنکه این منصب بدین دیوانه داد
داد دست دیو برّان‌خنجری




شکر یزدان را که در این گیر و دار
هست دانایی، خبیری، داوری


نکته‌سنجی، نکته‌گویی، بخردی
شعردانی، شعرفهمی، شاعری


چون "فرامرزی" که گاه جرّ و بحث
بشکند یک‌مَرده پشت لشکری


کِلک او در دست او دانی که چیست؟
در کف موسی عصایی؛ اژدری


دیگران گویند و من چون دیگران
کای‌قلم! تو نیستی نی، شکّری




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drmhamidi
#پل_تجریش



هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد

نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد

موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد

سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد

بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد

وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد

شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد

جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد

پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد

ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد

بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد

برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد

گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد

سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد

دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد

بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد

نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد

وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد

گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد

گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد

دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد

فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد

خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد

لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد

من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد



1324/5/12 تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها




@drmhamidi
#مصاحبه_و_شوخی_با_نیما



بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست 
سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست 

اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است 
میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست 

رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است
کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست
 
بپیش من همه اشعار او معمایی است 
اگرچه در بر او شعر من معما نیست 

شکسته مردی بگذشته عمر از چهل است 
بگوشه گیری کمتر ز مرغ عنقا نیست
 
چنانکه زندگی او جداست از دنیا 
ترانه هاش تو گوئی از آن دنیا نیست
 
خودش برآن که زما قرن ها دویده بپیش 
بگوش ما سخنش زین قبل خوش آوا نیست 

مرا گمان که کسی با چنین عقیدت و فکر 
زنسل آدم و از دودمان حوا نیست 

نخست بار که دیدم گرفتمش چون دوست 
که دوستی ثمر فکر و طرز انشاء نیست
 
ترانه خواند و گزم داد و سخت شیرین بود 
از آنکه با غزلش زهر کم ز حلوا نیست 

دو قطعه خواند : "فرحناک شام"و"روشن روز"
دو قطعه شعر که روی زمینش همتا نیست 

من از شنیدن آن تا خبر شدم دیدم
که پیش چشمم جز تیرگی هویدا نیست
 
میان وحشت و غم پیش دیده میرقصد 
کف اطاق که از سقف آن مجزا نیست
 
بچشم دید کسی کاو شنید قطعه او 
دقیقه ای که شب قبر آشکارا نیست
 
بخواند شعر و بمن گفت زین دو قطعه شعر 
کدام زیبا هست و کدام زیبا نیست ؟

بخنده گفتم ای اوستاد هر دو یکی است 
شنیده ای که جدا اصل سگ ز روبا نیست 

گر این عجایب محض است آن غرائب صرف 
یکی کم از دگری ناپسند و رسوا نیست

ز من مپرس که خود هر چه هست اینقدر است 
که پیش دیده من صورت تو پیدا نیست 

اگر نخورده سری ناگهان بخاره ی سخت 
ز حال من خبرش همچو سنگ خارا نیست 

بزرگ دریا مردا ، سرم دوار گرفت 
گناه بخت من است این گناه دریا نیست 

چو این شنید بگفتار خود گواه آورد 
زقول اجنبیانی کشان سر و پا نیست
 
از این قبیل که نیماست پیشتاز ادب 
که سبک نیما الا که سبک نیما نیست
 
که او بملک سخن صاحب بنای نو است 
که بحر و قافیه در شعر او هویدا نیست 

که در دل سخن او معانی تازه است 
که کس بتندی او راه شعر پیما نیست
 
جواب دادم با آنکه اجنبی بوده است 
بنای داوریش بی اساس و دروا نیست

در اینکه سبک تو خود سبک تو است حرفی نیست 
در اینکه تازه بود نیز شبهه را جا نیست 

ولیک اجنبی بیخبر چه میداند 
لطائف سخنش کش ز جد و آبا نیست ؟

بوصف اجنبیان در سخن فریب مخور 
که گوش اجنبیان پرده دل ما نیست 

قضاوت دگران در زبان و گفته ی ما 
کم از قضاوت ما در زبان آنها نیست
 
بگوش ایران این گفته ناخوش آیند است 
بگفته ی دگران اعتماد و پروا نیست 

چنین سخن که ترا هست بوالعجب سخنی است 
که باز با همه شیرینیت گوارا نیست 

سه چیز هست در او : وحشت و عجائب و حمق 
سه چیز نیست در او : وزن و لفظ و معنا نیست 

اگر زمانی خود این سه بود و آن سه نبود 
بعید نیست که شعری شود که شیوا نیست 

ولی تو شعر شناسی که چیست در بر من ؟
گلی که خسته از او دیده تماشا نیست 

یکی پرند سپید است نرم و رویاخیز
که دلنواز چو رویاست گرچه رویا نیست
 
بجان معنی پیچیده با لطافت و ناز 
چنانکه حاجب عشق و حجاب سیما نیست 

در آن ترانه موسیقی است و تابش صبح 
بگوش نغمه ی لالائی است و لالا نیست

به بحر و قافیه در گوش جان خوش آهنگ است 
که گر بگوش چنین نیست ، روح بخشا نیست 

در او نهفته  هوایی ز عشق دلداری است 
که گر ز آتش عشقی تهی است بویا نیست 

بلفظ و معنی مجموع شادی است و غم است 
دلی که بسته بدو شد از او شکیبا نیست 

نه لفظ تنها هست و نه معنی تنهاست
که شاهدی که بود ژنده پوش رعنا نیست 

حقیقت آنکه دو چیز است شعر :صنعت و ذوق
اگر نه صنعت تنهاست ذوق تنها نیست 

گمان برند گروهی که غاقل از سخن اند 
که لفظ و وزن قبائی بقد معنا نیست
 
مرا عقیده برآنست کاین خطا زآنجاست
که خیلتاش سخن طبع حکم فرما نیست

مسلم است  که پیش سخن فرو ماند 
کسی که او را طبعی بلند و غرا نیست 

مرا بجستجوی سبک تازه رغبتهاست 
ولی بگفتن شعر شکسته سودا نیست 

بحور کهنه توانند فکر تازه کشید 
اگر زبان سخنگوی ناتوانا نیست 

در این قصیده ببیبن قصه های نو بشنو
زهرچه خواسته ام یک نگفته بر  جا نیست 

ولی ادای سخن مشکل است و جانفرسا
چو کلک من همه را نیز کلک گویا نیست 



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
سیمین بهبهانی:

من اگر به خدايی دکتر #حمیدی_شیرازی در شعر فارسی معتقد نباشم،به پیشوایی او معتقدم.بگذارید این نوپردازان نیما نما رسوا شوند."شعر زبان حال است و کهنه و نو ندارد."بگذارید حمیدی ها آنچه را که میدانند بگویند.بگذارید پرده های جهل و الهام دریده شود.بگذارید روح نیماها و سایرین آزرده شود؛اما آینده ی شعر فارسی تیره و خاموش نباشد.و این تنها وسیله ی بروز و ظهور و جهش روح ایرانی از دستش گرفته نشود.من در این محضر سر دفاع از حمیدی را ندارم!اگرچه با شعر او از زمانیکه هنوز خواندن را به خوبی نمیدانستم آشنا شدم و الفت گرفتم و چه شبها که با شیرینی اشعار او بخواب رفته ام و اگر به خدايی او در شعر به علت اینکه موحدم معتقد نباشم به پیشوایی او مؤمنم.صرف نظر از پاره ای از آثار او که از شاهکارهای شعر فارسی است از قبیل :در امواج سند و ملکه عریان و قفل طلا و گل ناز و بسیاری دیگر بقیه ی آثار او نیز میتواند شعر فارسی معاصر را مغرور و سیراب سازد.



#سیمین_بهبهانی
بیست و سه دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره نوزده


@drhamidi
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#مصاحبه_و_شوخی_با_نیما بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست  سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست  اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است  میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست  رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست   بپیش من همه اشعار او معمایی…»
در جنگ بین الملل دوم پیکار ایران و بیگانگان دو سه روزه پایان یافت و افراد و افسران وظیفه که احضار شده بودند مرخص شدند!
فرزند امام شنبه!که ستوان سوم احضار شده ای بیش نبود،باین ترتیب کارش بپایان رسیده بود و چون نمیتوانست در محل تولد خود رحل اقامت افکند بار سفر بدوش انداخت و با "وی"راه شمال را درپیش گرفت.
ایران در این تاریخ از طرف متفقین اشغال شده بود و بخصوص قسمتهای شمالی و غربی آن جایگاه قشون اجنبی بود!



#رحیل_غم_انگیز



گرچه افسونگر نداند هیچکس دیگر ترا
دوست میدارم هنوز ای ترک افسونگر ترا


گفته بودی عزم رفتن داری از شیراز من
خود نمیخواهد کنون شیراز هم دیگر ترا


گفته بودی میروم جائی که نشناسد کسم
هرکجا باشی شناسد اهل این کشور ترا


شکرلله شهره کردم با شرار عشق خویش
از کران باختر تا دامن خاور ترا


فی المثل در شهر خوی زانگونه داری اشتهار
کاندراین شهری که میبوده است بوم و بر ترا


از کنار بحر عمان تا لب رود ارس
رفته پیش از توست هرجا نامه و دفتر ترا


وز کلات نادری تا دامن شط العرب
نیک میدانند خلقی قصه سرتاسر ترا


راست خواهی میشناسند از فسون کلک من
مردم بیدار هند و خلق پیشاور ترا


آنقدر بازی بمن دادی و جانم سوختی
تا ببازیها گرفت این چرخ بازیگر ترا


دربدر کردی کسان را آنقدر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر دربدر کیفر ترا


گرچه میدانم پشیمانی کنون از کار خود
بیم آن دارم که بینم زین پشیمانتر ترا


تا پشیمانتر نگردی خواند این کلک فضول
از خردمندی بگوش این قصه ی آخر ترا


هرچه کم باور زمن کردی فزون دیدی زیان
زین قبل شاید که این پند اوفتد باور ترا


جان من،محبوب من!بیهوده بار خود مبند
زانکه شهر خوی بود زندان اسکندر ترا


آسمانی قیر گون دارد،هوائی فتنه زای
سنگهای فتنه میبارد ببام و در ترا


شبهه ای در این ندارم کاندیار فتنه خیز
مینماید پیش چشمان تل خاکستر ترا


جاده هائی تنگ دارد،راه هائی چنبری
میکند از خستگیها عاقبت چنبر ترا


مردمی دارد که ایرانی نژادستند و باز
پیش چشم آیند همتا مردم بربر ترا


هرچه گویندت ندانی،هرچه گوئی نشنوند
خیره در چشمان شوند آنگه چو جاناور ترا


دانم آنجا سخت بر فرهنگ ما نفرین کنی
چون نداند هیچکس گفتار چون شکر ترا


زین همه بگذشته آنجا جنب و جوش اجنبی است
کی خوش آیند اوفتد دیدار این منظر ترا؟!


چون ببینی اندر آنجا خرگه بیگانگان
ریزد از چشم سیه بر گونه ها گوهر ترا


تودل افروز منی،تو نوبهار شاعری
رنجه دارد حرفی ازگلبرگ نازکتر ترا


باد دیمه چون بپیچد در طناب چادران
نوحه خوان گردد بر استعفای شهریور ترا


چون بغلطد اشکها بر گونه ات چون روزگار
درمیان اشک غلطد خیمه ی نوذر ترا


رستم فریادزن،زان خیمه سر بیرون کشد
وز نهیب ناله اش لرزان شود پیکر ترا


پیش چشمانت سیه گردد ز بیداد سپهر
آسمان گردد عروسی قیرگون معجر ترا


لشکر نادر سیه پوش آیدت آنگه بچشم
خود شگفتی زاید از دیدار آن لشکر ترا


ور از این هم بگذری ترسم که آن دیوانگان
چشم کین دوزند بر این لاله ی احمر ترا


نیک میدانی که آنجا قصه ی زور است و کین
میکشند از دست شو چون نرگس عبهر ترا


واندر آن شهر غریب فتنه خیز فتنه زای
نیست این دیوانه مرد سفله هم شوهر ترا


آنکه نفس خویشتن را هادی و رهبر نبود
چون تواند بود آنجا هادی و رهبر ترا؟!


گرچه گفتم دیگرم با خیر و شرت کار نیست
عشق نگذارد که بگریزم ز خیر و شر ترا


خوی هوائی سرد دارد،بادهائی سرد تر
تیره میدارد ز سردی همچو نیلوفر ترا


باد صبح فرودینش چون فروجنبد ز کوه
میکند یاد آوری ها از دی و آذر ترا


دردغربت هم تومیدانی که دردی خوب نیست
کوه اگر باشی کند فرسوده و لاغر ترا


مهر شوهر چون نخواهی دید و میدانم نکو
میپرد دل هرزمان بر مادر و خواهر ترا


گرچه از مادر نبردی غیر تلخی بهره ای
تلخی رنج سفر شیرین کند مادر ترا


بدتر از اینها که گفتم آنکه این شهر شگفت
هست لرزان کشتی ای،در بحر پهناور ترا


گر خدا ناکرده خیزد بحر و طوفانی شود
گیرد اول ناو بی سکان و بی لنگر ترا


در مسیر سیل خوابیدن طریق عقل نیست
تیره میبینم از این دیوانگی اختر ترا


ورزبیم کلک من رای سفر کردی چنین
من بیاد دوستی بخشیدم ای دختر ترا!


آفتابی شو!ازین پس با توام پیکار نیست
نیست کلک من دگر آن کلک کین گستر ترا


چون شنیدی حرف من در خانه ماندی لایزال
تنگ از این پس ندارم کوچه و معبر ترا


گرچه از عشقی فروزان،شهپرم را سوختی
از شرار خود نسوزم بیش از این شهپر ترا


پندهای من حکیمانه است اندر گوش گیر
ویژه این پندی که دادستم بشعر اندر ترا


ریختم این گوهران ازپندها درپای تو
تا بگوش اندر بیابم چون در و گوهر ترا


پند من گر نشنوی روزی که آنجامیرسی
گردد از من اشک چشمان تو یادآور ترا


ای بت سیمین،حلالم کن،حلالت کرده ام
گر نبینی دیگرم یاننگرم دیگر ترا!


ریختم هنگام رفتن پیش پایت اشک عشق
رهنمون کردم بدینسان رحمت داور ترا


#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی

@drhamidi
#هنگامه


زنم آخر از این هنگامه عشق
زگردش های بی هنگام بو برد
به رفتارم،به کردارم،به کارم
فروغ عشق دید و بوی او برد


به خشم و کینه با من گفت دیروز
که خواب دیشبت خوش بود و شیرین
به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه
جدایت کرد از معشوق دیرین


حمیدی!خود تو می دانی که امروز
زنی در مهربانی تای من نیست
ولی در قلب پاک چون بهشتت
چو حوایم که دیگر جای من نیست


بیبن : ده سال از عشق تو رفته است
چو مجنون دم به دم دردت فزون است
دل من آخر از وصل تو خون شد
تو هم دانم دلت از هجر خون است


از این اندوه جان سوز تو پیداست
که اوهم بی تو شاد و تازه دل نیست
دلش هر چند سرد و سخت باشد
دل است آخر،خدا را،سنگ و گل نیست


اگر بر آتشت دامن سپارد
برو چون آتشی بر دامنش گیر
مگو با خود که من جایش گرفتم
بیارش باز و بر جای منش گیر


مترس از آنکه من با خشم نالم
که پیمان بسته ای،پیمان وفا کن
نمی گیرم گناهی بر تو زین عشق
مرا با بی گناهی رها کن


من از تحریف این دو بیت خوانم
که اسراری که پنهان بود دیده است
سخن هایی که می پوشیدم از وی
نهان از دفتر شعرم شنیده است


زن است آخر کجا باور کند هیچ
که من جز از گناه عشق،پاکم
نمی بخشد گناه دیدنش را
به درد عشق و چهر شرمناکم


نمی داند که گر سوزم سراپای
هوایی هیچ جز این در سرم نیست
وگر او در دلم جایی نشسته است
سر جای زنم یا دخترم نیست


در این اندیشه ام هرشب که یک عمر
به یاد آرزو تنها بسوزم
بر فرزند و زن چو شمع هر شام
جدا از دوست سر تا پا بسوزم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها



@drmhamidi
آمد برم رمیده چو آهویی
زی آدمی ز غرش شیر آید
گفت آمدم که چشم توام این بار
چندان کند نگاه که سیر آید

یک امشبی هر آنچه دلت خواهد
بنگر به روشنایی مهتابم
لیکن بدان که چون گذرد امشب
دیگر شبان نبینی جز خوابم

از این سخن جهان به سرم چرخید
گفتی دگر ز عمر زمانم نیست
وین دم که میزدم به هوای او
فردا دم سپیده دمانم نیست

بازم به گوش دل به نهان کس گفت
خلقی به گیر و دارت آویزند!
یک امشبی به دار فنا خوش باش
فردا سحر که دارت آویزند!

دستش بگیر و روی به صحرا کن
با عشق چیست شوی و زن و فرزند
اینها که راز عشق نمی دانند
قرآن به گوش خر کنی و پازند

این موریانه ها چه ثمر دارند؟
عمر تو می خورند و بنای او
دستش اگر بگیری و بگریزی
نه او بد آیدش نه خدای او

آن کوه را ببین که درآنجا ،دور
سر زیر برف کرده و استاده است
پایش به دامن ده زیبائیست
کز بهر زندگانی آماده است

آنجا برو به سایه جنگل ها
چون سایه باش هر دم دنبالش
هر مرغ عاشقی که به شهر آید
باید که بشکنند پر و بالش

ده سال روز آمد و شب آمد
صبح بهار و شام زمستان شد
گاهی زمان مستی هشیاران
گه روز هوشیاری مستان شد

آخر چه دیده اید شما هر دو
زین روزهای مستی و هشیاری؟
جز روزها دویدن و جان کندن
جز شام ها نخفتن و بیداری؟

ای مرد، این که پیش تو استاده است
ده سال نظم و نثر و پریشانیست
یک امشبیست پیش تو-میگوید-
یک امشبیست ،امشب ،فردا نیست

مرغ رمیده را که به دست افتاد
دانا به رایگان ندهد از دست
فردا دگر کجای جهان یابی
این مرغ را که پیش تو امشب هست؟!

در لحظه ای به صحن خیال من
صدها هزار فکر کند بازی
تا باز آیم از سفر اندوه
بینمش گرم مستی و هشیاری

نور سپید ماه از آن بالا
لغزیده لای خرمن گیسویش
من خشمگین که ماه تند زان دور
چون عنکبوت پیری بر مویش

وان مژه سیه که به خون تشنه است
بر روی گونه هاش زده سایه
گویی کسی نوشته برآن رخسار
شادی خانه ، محنت همسایه

هر دم نسیم سردی برخیزد
بوی گلی ازو به مشام آرد
وین فکر در دماغ شود پیدا
کای خرم آنکه با تو به شام آرد

انگشت نور بر رخ چون ماهش
پاشیده نرم ، سایه و روشن ها
وان سایه ها و روشن ها گوید
بیچاره گل ، خزان زده گلشن ها

می لرزد از نسیم شبانگاهی
دنباله های گیسو بر دوشش
در ماهتاب ، نرم فرو رفته
گویی گرفته ماه در آغوشش

از پشت تار نازک ابریشم
بر زانویش بلندی و پستی هاست
چون پا به روی پای بیاندازد
در زانوانش معنی هستی هاست

او گرم حرف و من ز سر مستی
گرم نگاه و گرم تماشایش
تا این زمان چه گفته نمی دانم
گوشم شنیده است از اینجایش:

میخواستم-چه روز دل افروزی-
آن روز های خوب دبیرستان
کان خانه را-همان که تو می دانی-
از برگ گل بسازم چون بستان

ای کاشکی شبی پدرم می دید
معنای حرف دل به پدر دادن
یا روز آنکه شوی دگر خواهد
او را به دست شوی دگر دادن

دانی که تا دل تو نیازارم
از دل چه بارهای گران بردم
وین روز ها و شب ها از اندوه
جانم گداخت ، نصف شدم ،مردم

تا آیمت که بینم و بر گردم
جانم ز بیم ، آهن تابیده است
وان کودکی که مادر می خواهد
مادر ندیده رفته و خوابیده است

هر چند من ز هیچ نمی ترسم
آنرا که هیچ نیست هراسان نیست
وین زندگی به دیده من هیچ است
با هیچ ، زندگانی آسان نیست

حرف دل من و تو درین دنیا
دانی که خود تمام نخواهد شد
وین دیدن شبانه و دزدانه
جز ورو خاص و عام نخواهد شد

اکنون بیا به عاشقی و پاکی
در جان عشق شور و شر اندازیم
یعنی که وعده دگر خود را
دیگر به عالم دگر اندازیم

چشم سیاهش از اثر اندوه
با اشک پر ستاره و غمگین است
با من به بی زبانی می گوید
کاین بار زندگانی سنگین است



من بی خودم ز خویش و نمی دانم
کاین شام را چگونه سحر کردم
لیکن دو چشم خسته من می گفت
رویش به اشک شستم و تر کردم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها


@drmhamidi
مهدی حمیدی شیرازی pinned «آمد برم رمیده چو آهویی زی آدمی ز غرش شیر آید گفت آمدم که چشم توام این بار چندان کند نگاه که سیر آید یک امشبی هر آنچه دلت خواهد بنگر به روشنایی مهتابم لیکن بدان که چون گذرد امشب دیگر شبان نبینی جز خوابم از این سخن جهان به سرم چرخید گفتی دگر ز عمر زمانم نیست…»
سخنرانی دکتر حمیدیdrhamidi@کانال تلگرام دکتر حمیدی
<unknown>
سخنرانی دکتر #حمیدی_شیرازی در باب "شعر جاویدان"👌👌👌


سخنرانی بی نظیر دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی ، این سخنرانی علمی، برای دوستان علاقمند به ادبیات فارسی ، شعرا ، منتقدین و... بسیار مفید و سودمند خواهد بود.





@drmhamidi
#آیاهنوزهم ...؟!


دیدم ترا و چشم بدت دور،جانیا
در دلبری هنوز گل و ارغوانیا

اول که دیدمت نتوانستمت شناخت
زیرا ندیده ام گل رویت زمانیا

آن روزها که عشق تو میسوخت جان من
بودی گلی نخورده نهیب خزانیا

بگذشته با کرشمه ز سر حد کودکی
آهسته میشدی که نمائی جوانیا

می ریخت چون بدوش تو آن رشته های ناز
بیننده ای نبود که یابد امانیا

بودی فرشته ای ز لطافت که عقل من
باور نداشت اینکه پذیری مکانیا

بشکفته داشتی دو رخ تازه چون دو گل
افراشته ز مژه بر آن سایبانیا

وان ساق و زانوان چه فسونها که ساختند
در زیر موجهای تنک پرنیانیا

این نکته کس نداند و پیش تو روشن است
گر داشتم زعشق تو شور و فغانیا

***

امروز سالها شده زان عهد،نازنین
ما گشته ایم و بر سر ما آسمانیا

بگذشته فرودین ها زان فرودین عمر
کم کم بگل وزید دم مهرگانیا

نشناختم گرت به نخستین نگاه خویش
حق ناشناس مردم پستم ندانیا

تا گرم شد دلم ز همان آتشین نظر
یاد آمدم که ای گل زیبا همانیا

خواندم از آن نگاه،که کردی سوال تو
دادم جواب،اگر بتوانی بخوانیا

فریاد از آن دو چشم که پرسد ز حال من
فرخ لبی که بسته و دارد بیانیا

ای آفتاب عمر من،ای ماه نازنین
با جانشین بلبل گویا چسانیا؟

من با گلی که جای تو بشکفت خوشدلم
زآن پس که کشت غیر تو ام پهلوانیا

تو نیز اگر چه هیچ نماندی بکام من
ای مهربان بکام دل خود بمانیا

با آنکه روزگار به تاراج حسن توست
بینم همان بهار و همان بوستانیا

هرچند دلبری و دل آرا هنوز هم

لیکن بگو که با من...

آیا...؟!

هنوز هم...؟!



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق


@drmhamidi
Audio
شعر و صدای دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی


قطعات کوتاه و غزل‌ها


بشنوید و لذت ببرید


@drmhamidi
Audio
شعر و صدای دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی

قصاید


بشنوید و لذت ببرید


@drmhamidi
#پل_تجریش



هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد

نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد

موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد

سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد

بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد

وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد

شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد

جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد

پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد

ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد

بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد

برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد

گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد

سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد

دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد

بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد

نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد

وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد

گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد

گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد

دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد

فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد

خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد

لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد

من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد



1324/5/12 تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها




@drmhamidi
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#پل_تجریش هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد تجریش،نوبهار به شهریور آورد نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد موج پرند و جنبش دریای پرنیان از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق واز شور عشق تفتگی آذر آورد …»
#هنگامه


زنم آخر از این هنگامه عشق
زگردش های بی هنگام بو برد
به رفتارم،به کردارم،به کارم
فروغ عشق دید و بوی او برد


به خشم و کینه با من گفت دیروز
که خواب دیشبت خوش بود و شیرین
به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه
جدایت کرد از معشوق دیرین


حمیدی!خود تو می دانی که امروز
زنی در مهربانی تای من نیست
ولی در قلب پاک چون بهشتت
چو حوایم که دیگر جای من نیست


بیبن : ده سال از عشق تو رفته است
چو مجنون دم به دم دردت فزون است
دل من آخر از وصل تو خون شد
تو هم دانم دلت از هجر خون است


از این اندوه جان سوز تو پیداست
که اوهم بی تو شاد و تازه دل نیست
دلش هر چند سرد و سخت باشد
دل است آخر،خدا را،سنگ و گل نیست


اگر بر آتشت دامن سپارد
برو چون آتشی بر دامنش گیر
مگو با خود که من جایش گرفتم
بیارش باز و بر جای منش گیر


مترس از آنکه من با خشم نالم
که پیمان بسته ای،پیمان وفا کن
نمی گیرم گناهی بر تو زین عشق
مرا با بی گناهی رها کن


من از تحریف این دو بیت خوانم
که اسراری که پنهان بود دیده است
سخن هایی که می پوشیدم از وی
نهان از دفتر شعرم شنیده است


زن است آخر کجا باور کند هیچ
که من جز از گناه عشق،پاکم
نمی بخشد گناه دیدنش را
به درد عشق و چهر شرمناکم


نمی داند که گر سوزم سراپای
هوایی هیچ جز این در سرم نیست
وگر او در دلم جایی نشسته است
سر جای زنم یا دخترم نیست


در این اندیشه ام هرشب که یک عمر
به یاد آرزو تنها بسوزم
بر فرزند و زن چو شمع هر شام
جدا از دوست سر تا پا بسوزم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها



@drmhamidi
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#هنگامه زنم آخر از این هنگامه عشق زگردش های بی هنگام بو برد به رفتارم،به کردارم،به کارم فروغ عشق دید و بوی او برد به خشم و کینه با من گفت دیروز که خواب دیشبت خوش بود و شیرین به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه جدایت کرد از معشوق دیرین حمیدی!خود تو می دانی که…»