ای وزیران! ای امیران! ای بزرگان! ای پدرها!
ای به دانایی سمرها! ای به خوبی مشتهرها
ای سران ای تاجداران ای خدیوان ای عزیزان
ای پسرهای خلف ای جانشینان پدرها
ای به تخت نوذری زینتفزای پایتختان
ای به تیغ نادری آرایش زرینکمرها
ای پدرهایی که میخواندید بر بالای کرسی
آن رجزهایی که میدیدیم در گوش پسرها
ای کسانی کآنهمه عشق وطن کردید تلقین
ای خسانی کآنهمه جستید زین ره سیم و زرها
گوهر اشک یتیمان برخی سرنیزه کردن
نیک میارزد که دشمن را بُوَد بر نیزه سرها
خون چشم بیوهزن خوردن بنام جادهسازی
ارزشی دارد بدین بر دشمنان بستن گذرها
آفرین! زیر و زبر شد گر بدینسان تنگ بر ما
عاقبت دیدیمتان امروز در زیر و زبرها
راستی را این شمایید اینچنین شمشیر در کف؟
این شمایید اینچنین بشکسته بر دشمن سپرها؟
این شمایید اینچنین مردانه جان بر کف نهاده؟
این شمایید اینچنین ما را نگهبان از خطرها؟
آن درخت تلخ را از اشک مژگان آب دادن
آخرش این بود گاه بارگیری بار و برها؟
هیچ میدانید تاری گشت روز تیرهبختان؟
هیچ میدانید گریان گشت چشم کارگرها؟
هیچ میدانید میگریند شبها پاسبانان؟
هیچ میدانید میلرزند شبها پیلهورها؟
هیچ میدانید تلخیهای کام دیهقانان؟
هیچ میدانید جور عامل قند و شکرها؟
هیچ میدانید کآن طفلان لرزان برهنه
دوش چون پروانه جان دادند با شمع سحرها؟
هیچ میدانید مردان و زنان از تنگدستی
رویپوش جامهها را کردهاند از آسترها؟
هیچ میدانید چشم مادران شویمرده
همچو باران میزند بر چهرهی طفلان گهرها؟
هیچ میدانید کاینها را نباشد آشیانی؟
هیچ میدانید دارند آشیانی جانورها؟
ای خداوندان زر ای صاحبان سیم و هستی
ای به دولتها خریده خانههایی در سقرها
سرد شد جان جهان جنبید از جا ابر بهمن
جان طفلان رنجه شد از جنبش بیدادگرها
گلبنان مردند و بانگ شادمانیها سرآمد
باغبانان در فروبستند و آمد بانگ درها
وان پریشانمویکان خندهزن در نوبهاران
میخزند آهسته همچون جانور در جوی و جرها
اشک باید ریخت بر این مرغکان پرشکسته
رحم باید کرد بر این جوجهها بی بال و پرها
آن که هرگز پیش باد بهمنی یکشب نمانده
کی تواند داشت از حال سحرخیزان خبرها
چشمها بر خاوران دارند از بیداد سرما
کودکان بینوا از خاوران تا باخترها
دردمندان را شنیدستم که اینست آرزویی
کز نهیب شام با خورشیدشان باشد سفرها
نالههای ما کجا گوش جهان را میخراشد؟
خارها را کی تواند بود در آهن اثرها؟
آهن سرد است کوبیدن سخن زینگونه گفتن
کار بیهودهست یاسین خواندن اندر گوش خرها
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
#سالهای_سیاه
@drmhamidi
ای به دانایی سمرها! ای به خوبی مشتهرها
ای سران ای تاجداران ای خدیوان ای عزیزان
ای پسرهای خلف ای جانشینان پدرها
ای به تخت نوذری زینتفزای پایتختان
ای به تیغ نادری آرایش زرینکمرها
ای پدرهایی که میخواندید بر بالای کرسی
آن رجزهایی که میدیدیم در گوش پسرها
ای کسانی کآنهمه عشق وطن کردید تلقین
ای خسانی کآنهمه جستید زین ره سیم و زرها
گوهر اشک یتیمان برخی سرنیزه کردن
نیک میارزد که دشمن را بُوَد بر نیزه سرها
خون چشم بیوهزن خوردن بنام جادهسازی
ارزشی دارد بدین بر دشمنان بستن گذرها
آفرین! زیر و زبر شد گر بدینسان تنگ بر ما
عاقبت دیدیمتان امروز در زیر و زبرها
راستی را این شمایید اینچنین شمشیر در کف؟
این شمایید اینچنین بشکسته بر دشمن سپرها؟
این شمایید اینچنین مردانه جان بر کف نهاده؟
این شمایید اینچنین ما را نگهبان از خطرها؟
آن درخت تلخ را از اشک مژگان آب دادن
آخرش این بود گاه بارگیری بار و برها؟
هیچ میدانید تاری گشت روز تیرهبختان؟
هیچ میدانید گریان گشت چشم کارگرها؟
هیچ میدانید میگریند شبها پاسبانان؟
هیچ میدانید میلرزند شبها پیلهورها؟
هیچ میدانید تلخیهای کام دیهقانان؟
هیچ میدانید جور عامل قند و شکرها؟
هیچ میدانید کآن طفلان لرزان برهنه
دوش چون پروانه جان دادند با شمع سحرها؟
هیچ میدانید مردان و زنان از تنگدستی
رویپوش جامهها را کردهاند از آسترها؟
هیچ میدانید چشم مادران شویمرده
همچو باران میزند بر چهرهی طفلان گهرها؟
هیچ میدانید کاینها را نباشد آشیانی؟
هیچ میدانید دارند آشیانی جانورها؟
ای خداوندان زر ای صاحبان سیم و هستی
ای به دولتها خریده خانههایی در سقرها
سرد شد جان جهان جنبید از جا ابر بهمن
جان طفلان رنجه شد از جنبش بیدادگرها
گلبنان مردند و بانگ شادمانیها سرآمد
باغبانان در فروبستند و آمد بانگ درها
وان پریشانمویکان خندهزن در نوبهاران
میخزند آهسته همچون جانور در جوی و جرها
اشک باید ریخت بر این مرغکان پرشکسته
رحم باید کرد بر این جوجهها بی بال و پرها
آن که هرگز پیش باد بهمنی یکشب نمانده
کی تواند داشت از حال سحرخیزان خبرها
چشمها بر خاوران دارند از بیداد سرما
کودکان بینوا از خاوران تا باخترها
دردمندان را شنیدستم که اینست آرزویی
کز نهیب شام با خورشیدشان باشد سفرها
نالههای ما کجا گوش جهان را میخراشد؟
خارها را کی تواند بود در آهن اثرها؟
آهن سرد است کوبیدن سخن زینگونه گفتن
کار بیهودهست یاسین خواندن اندر گوش خرها
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
#سالهای_سیاه
@drmhamidi
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
#زمزمه_بهار
به دلم از جنبش فروردین،هوس آن طرفه نگار آمد
بزن ای مطرب،بزن ای مطرب،که زمستان رفت و بهار آمد
همه جا زیبا،همه جا رنگین،همه جا گلبن، همه جا نسرین
همه جا از جنبش فروردین،چمن پژمرده ببار آمد
سروصورت شسته گل از باران،چو عروسان خفته به گلزاران
به چمنزاران،به سمنزاران،به سحر آوای هزار آمد
همه جا زیور،همه جا دلبر،همه جا شیرین همه جا شکر
همه جامینا همه جا اخگر،که چمن آمد،که نگار آمد
چمن و دشت و سمنان زیبا،گل یاس و نسترنان زیبا
بتکان زیبا،سخنان زیبا،گل نو،بشکفته عذار آمد
ز گلان رویی،ز هوا بویی،ز بتان مویی،زچمن جویی
همه جا آوای پرستویی،ز یمین آمد،ز یسار آمد
من و شیدایی،من و رسوایی،من و زیبایی،من و خودرایی
تو و این اندیشه سودایی،که بهاراینگونه هزار آمد
چه زنی نیشم؟چه کنی ریشم؟چه دهی پندم؟برو ازپیشم
که من از این گفته نیندیشم،به سرم زین گفته دوار آمد
دلم از اندوه وشکیبایی،شده رسوایی،شده غوغایی
سرم ازآن دختر هرجایی،همه شب کانون شرار آمد
شنوم از پیر خرد پندی،بنشینم پیش گلان چندی
بزنم چون غنچه شکرخندی،برآن نرگس که خمار آمد
ز گلستان گلبن و نسرینی،زلب او بوسه ی مشکینی
ز حمیدی گفته ی شیرینی،که ز بحرش نغمه ی تار آمد
20/12/23
#حمیدی_شیرازی
#غزلها
@drhamidi
به دلم از جنبش فروردین،هوس آن طرفه نگار آمد
بزن ای مطرب،بزن ای مطرب،که زمستان رفت و بهار آمد
همه جا زیبا،همه جا رنگین،همه جا گلبن، همه جا نسرین
همه جا از جنبش فروردین،چمن پژمرده ببار آمد
سروصورت شسته گل از باران،چو عروسان خفته به گلزاران
به چمنزاران،به سمنزاران،به سحر آوای هزار آمد
همه جا زیور،همه جا دلبر،همه جا شیرین همه جا شکر
همه جامینا همه جا اخگر،که چمن آمد،که نگار آمد
چمن و دشت و سمنان زیبا،گل یاس و نسترنان زیبا
بتکان زیبا،سخنان زیبا،گل نو،بشکفته عذار آمد
ز گلان رویی،ز هوا بویی،ز بتان مویی،زچمن جویی
همه جا آوای پرستویی،ز یمین آمد،ز یسار آمد
من و شیدایی،من و رسوایی،من و زیبایی،من و خودرایی
تو و این اندیشه سودایی،که بهاراینگونه هزار آمد
چه زنی نیشم؟چه کنی ریشم؟چه دهی پندم؟برو ازپیشم
که من از این گفته نیندیشم،به سرم زین گفته دوار آمد
دلم از اندوه وشکیبایی،شده رسوایی،شده غوغایی
سرم ازآن دختر هرجایی،همه شب کانون شرار آمد
شنوم از پیر خرد پندی،بنشینم پیش گلان چندی
بزنم چون غنچه شکرخندی،برآن نرگس که خمار آمد
ز گلستان گلبن و نسرینی،زلب او بوسه ی مشکینی
ز حمیدی گفته ی شیرینی،که ز بحرش نغمه ی تار آمد
20/12/23
#حمیدی_شیرازی
#غزلها
@drhamidi
میکشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی
مفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
مفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
میکشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی
مفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
این گرفته گیسویم ، آن یک گریبانم ، خدایا
هر دو گویندم گلی، گل را نباشد پشت و رویی
ای خدا ، ای آسمان ، ای آسمانها ، ای خدایان!
همنشین سنگ خارا کی شود؟ کی شد، سبویی
من هنوز از طاق بستان دارم از عدلی نشانی
من هنوز از تخت جم دارم ز فری گفت و گویی
داشتم ملکی که میپیمود خورشیدش به روزی
یعنی از سوییش پیدا میشد و پنهان به سویی
از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرف نگینی
آب و جاه سنجرم از بحر بی پایاب جویی
دید این خورشید و میداند که روی این زمینها
از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی
دید این خورشید و میداند که شاهان جهان را
بوسه بر درگاه من میبود سنگین آرزویی
بیگمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد
اشکریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟
من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!
من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی
سر به سر نخجیر گاهی از پی نخجیرگاهی!
جا به جا لغزنده جویی از بر لغزنده جویی!
آنک آنجا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!
اینک اینجا بود، کاینجا شانه زد شیرین به مویی!
خود همینجا بود؛ کاینجا تاخت بهرامی به گوری
پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!*
بوسه زد بر سم اسب شاه، اینجا پادشاهی
ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیق عدویی!
خم شد اینجا پشت قیصر تا ببوسد سم اسبی!
خرد شد آنجا سپاهی ، ملت پرخاشجویی!
بود در هرگوشهای چون بیشه شیری، نامداری!
بود در هر دامنی چون کوهببری، تندخویی!
تازه میشد جانشان چون گل ز باد نوبهاران
باد اگر میبردشان از جنگ و از پیکار سویی!
باجها بگرفتهام هر سال ، از هر پایتختی
خسرویها کردهام هر روز ، بر هر شهر و کویی!
بودهام یک روز اندر پهنه ی گیتی سواری
ملکها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی
زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم
تکه پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!
من عروس سنجرم ، من دختر نوشیروانم
من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!
دل به امید وصال من کسی خرم ندارد
جز کسی کاو را سری بی مغز باشد چون کدویی!
تازه دامادان گیتی ، غافل از این داوریها
میکشندم از دو جانب ، این به سویی ، آن به سویی!
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
سرو: به معنی شاخ واین بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.
@drmhamidi
مفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
این گرفته گیسویم ، آن یک گریبانم ، خدایا
هر دو گویندم گلی، گل را نباشد پشت و رویی
ای خدا ، ای آسمان ، ای آسمانها ، ای خدایان!
همنشین سنگ خارا کی شود؟ کی شد، سبویی
من هنوز از طاق بستان دارم از عدلی نشانی
من هنوز از تخت جم دارم ز فری گفت و گویی
داشتم ملکی که میپیمود خورشیدش به روزی
یعنی از سوییش پیدا میشد و پنهان به سویی
از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرف نگینی
آب و جاه سنجرم از بحر بی پایاب جویی
دید این خورشید و میداند که روی این زمینها
از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی
دید این خورشید و میداند که شاهان جهان را
بوسه بر درگاه من میبود سنگین آرزویی
بیگمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد
اشکریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟
من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!
من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی
سر به سر نخجیر گاهی از پی نخجیرگاهی!
جا به جا لغزنده جویی از بر لغزنده جویی!
آنک آنجا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!
اینک اینجا بود، کاینجا شانه زد شیرین به مویی!
خود همینجا بود؛ کاینجا تاخت بهرامی به گوری
پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!*
بوسه زد بر سم اسب شاه، اینجا پادشاهی
ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیق عدویی!
خم شد اینجا پشت قیصر تا ببوسد سم اسبی!
خرد شد آنجا سپاهی ، ملت پرخاشجویی!
بود در هرگوشهای چون بیشه شیری، نامداری!
بود در هر دامنی چون کوهببری، تندخویی!
تازه میشد جانشان چون گل ز باد نوبهاران
باد اگر میبردشان از جنگ و از پیکار سویی!
باجها بگرفتهام هر سال ، از هر پایتختی
خسرویها کردهام هر روز ، بر هر شهر و کویی!
بودهام یک روز اندر پهنه ی گیتی سواری
ملکها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی
زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم
تکه پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!
من عروس سنجرم ، من دختر نوشیروانم
من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!
دل به امید وصال من کسی خرم ندارد
جز کسی کاو را سری بی مغز باشد چون کدویی!
تازه دامادان گیتی ، غافل از این داوریها
میکشندم از دو جانب ، این به سویی ، آن به سویی!
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
سرو: به معنی شاخ واین بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.
@drmhamidi
#آیینه
آیینه خوار گشت به چشمم هرآینه
زیرا که دیدم آن چه نباید در آینه
آیینه گویدم که جوانی گذشت و رفت
افسوس بر گذشته و نفرین بر آینه
تا این زمان حکایت آینده مینمود
اکنون ز رفتن است سخنگستر آینه
دیگر به روی آینه دیدن مرا چه کار؟
کآید به چشم تیره ز تو بهتر آینه
آیینه را کسی نگرد کز فریب عشق
در چشم اوست نقشی از آن دختر آینه
من در میان آینه بینم خزان مرگ
در دیده ی دل است مرا نشتر آینه
آنکس که خون دیده در آیینه بنگرد
خونین چرا کند دل سیمینبر آینه
مرد خرد کسی که به آیینه دل نبست
زآن دم که باز ماند ز اسکندر آینه
دارد جهان به یاد که روزی نهفته بود
در جان خویش نقش رخ شکّر آینه
#حمیدی_شیرازی
#غزلها
@drmhamidi
آیینه خوار گشت به چشمم هرآینه
زیرا که دیدم آن چه نباید در آینه
آیینه گویدم که جوانی گذشت و رفت
افسوس بر گذشته و نفرین بر آینه
تا این زمان حکایت آینده مینمود
اکنون ز رفتن است سخنگستر آینه
دیگر به روی آینه دیدن مرا چه کار؟
کآید به چشم تیره ز تو بهتر آینه
آیینه را کسی نگرد کز فریب عشق
در چشم اوست نقشی از آن دختر آینه
من در میان آینه بینم خزان مرگ
در دیده ی دل است مرا نشتر آینه
آنکس که خون دیده در آیینه بنگرد
خونین چرا کند دل سیمینبر آینه
مرد خرد کسی که به آیینه دل نبست
زآن دم که باز ماند ز اسکندر آینه
دارد جهان به یاد که روزی نهفته بود
در جان خویش نقش رخ شکّر آینه
#حمیدی_شیرازی
#غزلها
@drmhamidi
#سنگ_مزار
ای سنگ مزار اگرچه سنگینی
بر درد دل شکسته ، تسکینی
وی خواب دراز اگرچه بس تلخی
در چشم بلا رسیده ، شیرینی
وی بُرد سپید اگرچه مشئومی
بر پیکر رنج برده ، آذینی
وی خانهی قبر اگرچه تاریکی
در دیدهی مرد خسته ، بالینی
وی سنگ لحد اگرچه خارایی
زیر سر من ، ستبرق چینی
ای مرگ! شبی بیا و مردی کن
ما را فارغ ، ز رهنوردی کن
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
ای سنگ مزار اگرچه سنگینی
بر درد دل شکسته ، تسکینی
وی خواب دراز اگرچه بس تلخی
در چشم بلا رسیده ، شیرینی
وی بُرد سپید اگرچه مشئومی
بر پیکر رنج برده ، آذینی
وی خانهی قبر اگرچه تاریکی
در دیدهی مرد خسته ، بالینی
وی سنگ لحد اگرچه خارایی
زیر سر من ، ستبرق چینی
ای مرگ! شبی بیا و مردی کن
ما را فارغ ، ز رهنوردی کن
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
#آفرینش_یک_بلبل_به_اشتباه
چار روز از بیست شد تا داستانی ساختم
مستی آینده ای از باستانی ساختم
نوز شش شب مانده تا گردد مه شمسی تمام
چون قمر هر هفت كرده داستانی ساختم
با همه سنگینی كار از سبک جانی كلک
در چنین مدت چنان كاخ گرانی ساختم
عشق آتش زد به جانم داد یزدان خامهای
من ز خود بیخود قلم را ترجمانی ساختم
آنچه من گفتم خدا گفت انچه گفتم عشق گفت
گفته های لامكان ها را مكانی ساختم
خواندم اندر بیهُشی اسرار عشقی در نهان
نور پیدایی هویدا از نهانی ساختم
فصل بندی هاش از نور خدا كردم پدید
نكته هاش از آتشین عشق دمانی ساختم
در میان نثر بنفهتم جهانی شوق و شور
یعنی از نثر دل انگیزی جهانی ساختم
داستانی ساختم چون بوستانی دلگشا
وز رخی دلكش بهار و بوستانی ساختم
خامهٔ جنبنده را دادم دو قرن از نظم و نثر
خامه را اسكندر صاحبقرانی ساختم
كلک افسونكار من جنبید و عشق هرزه را
از نگار هرزه رایی ، قهرمانی ساختم
گشت سنگینی عشقی در میانم چون قلم
تا بت سنگیندل نازکمیانی ساختم
بحر طبعم بود از پیشینه مالامال نظم
تا فراز نظم از نثر آسمانی ساختم
نثر پیر خسته را پیرایه ها بستم ز كلک
تا نگه كردی عروس دلستانی ساختم
شیوه ی زیبنده نثر باختر بردم به كار
چهره ی تابنده مهر خاورانی ساختم
هیچكس باور ندارد كاینهمه زیبنده نثر
با همه كاری بدین اندک زمانی ساختم
خود نه تنها نثر بنوشتم كه از نظم روان
بهْ ز هر گوینده ، دیوان كلانی ساختم
الغرض شش مه نشد كز جنبش دریای عشق
چار دفتر هر یكی چون گلسِتانی ساختم
خامه را كردم زبان آتشین دریای عشق
فكر و احساس نهانی را زبانی ساختم
همچو خورشید است پیدایم كه از سرمشق خویش
بهر دنیای جوان ، گویندگانی ساختم
نظم و نثر خسته ی فرتوت را دادم به باد
دلبر شوخ و جوان نكته دانی ساختم
زهر كردم در گلوی مادر آبستنی
تا ز پهلویش جدا شیرین لبانی ساختم
آنچه من كردم خدا كرد آنچه كردم عشق كرد
من به نیروی خدا و عشق ، كانی ساختم
تا كه كردم آنچه كردم پیكر من خرد شد
یعنی از بالنده سروی خیزرانی ساختم
والله و بالله كه نوک خامه اعجاز من است
زآنكه از وی آتش و آب روانی ساختم
هان فریبا طبع من زیبنده كلک من فری
كز تو نازک تن معانی را بیانی ساختم
دوش میخواندم نشید عشقی از گفتار خویش
گفت یزدان عاشقی را پهلوانی ساختم
با ملک میگفت هان و هان ز كلک نغز او
دلبر گنگِ طبیعت را ، زبانی ساختم
عالم فرتوت را میخواستم عشقی جوان
همچو او دلدادهای چون وی جوانی ساختم
تا بجنبد بحر هر جایی بتی كردم پدید
رهبر پیغمبری را قلتبانی ساختم
چیست این بالا پران؟ این بلبل خواننده كیست؟
خواستم مردی بسازم زند خوانی ساختم
#حمیدی_شیرازی
#قصاید
@drmhamidi
چار روز از بیست شد تا داستانی ساختم
مستی آینده ای از باستانی ساختم
نوز شش شب مانده تا گردد مه شمسی تمام
چون قمر هر هفت كرده داستانی ساختم
با همه سنگینی كار از سبک جانی كلک
در چنین مدت چنان كاخ گرانی ساختم
عشق آتش زد به جانم داد یزدان خامهای
من ز خود بیخود قلم را ترجمانی ساختم
آنچه من گفتم خدا گفت انچه گفتم عشق گفت
گفته های لامكان ها را مكانی ساختم
خواندم اندر بیهُشی اسرار عشقی در نهان
نور پیدایی هویدا از نهانی ساختم
فصل بندی هاش از نور خدا كردم پدید
نكته هاش از آتشین عشق دمانی ساختم
در میان نثر بنفهتم جهانی شوق و شور
یعنی از نثر دل انگیزی جهانی ساختم
داستانی ساختم چون بوستانی دلگشا
وز رخی دلكش بهار و بوستانی ساختم
خامهٔ جنبنده را دادم دو قرن از نظم و نثر
خامه را اسكندر صاحبقرانی ساختم
كلک افسونكار من جنبید و عشق هرزه را
از نگار هرزه رایی ، قهرمانی ساختم
گشت سنگینی عشقی در میانم چون قلم
تا بت سنگیندل نازکمیانی ساختم
بحر طبعم بود از پیشینه مالامال نظم
تا فراز نظم از نثر آسمانی ساختم
نثر پیر خسته را پیرایه ها بستم ز كلک
تا نگه كردی عروس دلستانی ساختم
شیوه ی زیبنده نثر باختر بردم به كار
چهره ی تابنده مهر خاورانی ساختم
هیچكس باور ندارد كاینهمه زیبنده نثر
با همه كاری بدین اندک زمانی ساختم
خود نه تنها نثر بنوشتم كه از نظم روان
بهْ ز هر گوینده ، دیوان كلانی ساختم
الغرض شش مه نشد كز جنبش دریای عشق
چار دفتر هر یكی چون گلسِتانی ساختم
خامه را كردم زبان آتشین دریای عشق
فكر و احساس نهانی را زبانی ساختم
همچو خورشید است پیدایم كه از سرمشق خویش
بهر دنیای جوان ، گویندگانی ساختم
نظم و نثر خسته ی فرتوت را دادم به باد
دلبر شوخ و جوان نكته دانی ساختم
زهر كردم در گلوی مادر آبستنی
تا ز پهلویش جدا شیرین لبانی ساختم
آنچه من كردم خدا كرد آنچه كردم عشق كرد
من به نیروی خدا و عشق ، كانی ساختم
تا كه كردم آنچه كردم پیكر من خرد شد
یعنی از بالنده سروی خیزرانی ساختم
والله و بالله كه نوک خامه اعجاز من است
زآنكه از وی آتش و آب روانی ساختم
هان فریبا طبع من زیبنده كلک من فری
كز تو نازک تن معانی را بیانی ساختم
دوش میخواندم نشید عشقی از گفتار خویش
گفت یزدان عاشقی را پهلوانی ساختم
با ملک میگفت هان و هان ز كلک نغز او
دلبر گنگِ طبیعت را ، زبانی ساختم
عالم فرتوت را میخواستم عشقی جوان
همچو او دلدادهای چون وی جوانی ساختم
تا بجنبد بحر هر جایی بتی كردم پدید
رهبر پیغمبری را قلتبانی ساختم
چیست این بالا پران؟ این بلبل خواننده كیست؟
خواستم مردی بسازم زند خوانی ساختم
#حمیدی_شیرازی
#قصاید
@drmhamidi
#در_خیمه_ی_سیاه
های ، ای ابر زمستانی تردامن!
از تو میپرسم این راز ، بگو با من
زین دو تن یک تن ناچار گنهکار است
اوست این تن که گنهکار بوَد یا من ؟
از تو میپرسم این قصه که میدانم
جز تو این قصه نداند کس ، الا من
بنگر امروز من ای شاهد دیروزی
تات در پیش خدا خوانم فردا من
این تو بودی که زدی برق و نگه کردی
چون زدم بوسه بر آن دست فریبا من
برق چشمان تو را بر رخ او لغزان
دیدم آن شب چو شفق در گل حمرا من
بس شنیدم ز لبش خندان پی در پی
کاین منم آخر با دوست به صحرا من
یعنی ای عاشق دهسال اگر رفتم
ها تو و ها دل تاریک شب و ها من
موی پیچیده شکن خورده بر آن شانه
باد بیدادگر افتاده در آن دامن
سوده با موی بر آن شانه ی سیمین دل
رفته با باد در آن دامن بالا من
هست عاشقکش، خوشبوی، فریبنده
ای سراپا هوس و مست ، سراپا من
نرم لغزان و نشاط آور و جان پرور
ماه و خورشید چه خوانمش خدایا من
آرزویی ، غزلی ، جامه به تن کرده
جامهای مانده میان تن او تا من
خواب شیرینی در عالم بیداری
شکرین خوابی نادیده به رؤیا من
از رخ روشنش و گرمی آغوشش
بیخبر از شب و تاریکی سرما من
زآن دم نرم هوس پرور مشک آگین
دیده جان گرسنه ی لذت نجوا من
او همه ناز و همه ناز تماشایی
من همه چشم و همه چشم تماشا من
او به حاشا زده بدها که به من کرده
وین دل مست خوشی داده به حاشا من
این همه دیدی و بسیار جز این دیدی
از تو پنهان چه کنم قصه ی پیدا من
تو ز نو کنده ، دل گریان از دریا
دل گرینده زده باز به دریا من
هان و هان بنگر ، کز آنچه در اینجا بود
خود همینجاست که وامانده و اینجا من
پس تنی از ما گر هیچ وفا داند
من تنهام ، بگو فردا ، تنها من!!.
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
های ، ای ابر زمستانی تردامن!
از تو میپرسم این راز ، بگو با من
زین دو تن یک تن ناچار گنهکار است
اوست این تن که گنهکار بوَد یا من ؟
از تو میپرسم این قصه که میدانم
جز تو این قصه نداند کس ، الا من
بنگر امروز من ای شاهد دیروزی
تات در پیش خدا خوانم فردا من
این تو بودی که زدی برق و نگه کردی
چون زدم بوسه بر آن دست فریبا من
برق چشمان تو را بر رخ او لغزان
دیدم آن شب چو شفق در گل حمرا من
بس شنیدم ز لبش خندان پی در پی
کاین منم آخر با دوست به صحرا من
یعنی ای عاشق دهسال اگر رفتم
ها تو و ها دل تاریک شب و ها من
موی پیچیده شکن خورده بر آن شانه
باد بیدادگر افتاده در آن دامن
سوده با موی بر آن شانه ی سیمین دل
رفته با باد در آن دامن بالا من
هست عاشقکش، خوشبوی، فریبنده
ای سراپا هوس و مست ، سراپا من
نرم لغزان و نشاط آور و جان پرور
ماه و خورشید چه خوانمش خدایا من
آرزویی ، غزلی ، جامه به تن کرده
جامهای مانده میان تن او تا من
خواب شیرینی در عالم بیداری
شکرین خوابی نادیده به رؤیا من
از رخ روشنش و گرمی آغوشش
بیخبر از شب و تاریکی سرما من
زآن دم نرم هوس پرور مشک آگین
دیده جان گرسنه ی لذت نجوا من
او همه ناز و همه ناز تماشایی
من همه چشم و همه چشم تماشا من
او به حاشا زده بدها که به من کرده
وین دل مست خوشی داده به حاشا من
این همه دیدی و بسیار جز این دیدی
از تو پنهان چه کنم قصه ی پیدا من
تو ز نو کنده ، دل گریان از دریا
دل گرینده زده باز به دریا من
هان و هان بنگر ، کز آنچه در اینجا بود
خود همینجاست که وامانده و اینجا من
پس تنی از ما گر هیچ وفا داند
من تنهام ، بگو فردا ، تنها من!!.
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
باتشکر از ادمین سایت کوچه سار شعر که اشعار دکتر مهدی حمیدی شیرازی را به اشتراک گذاشته است.
#مفاخره
من آن آسمانی سروش خدایم
که فخری به حوا و آدم ندارم
مسیحای مریم شناسد به معجز
کمی از مسیحای مریم ندارم
سخندان شناسد که من اوستادم
که استادی کس مسلم ندارم
به سحر سخن راه اعجاز پویم
بسی گویم و ژاژ و در هم ندارم
به هر سبک و هر بحر و هر شیوه گفتم
که دانند همتا و همدم ندارم
همه شاهکار است گفتارهایم
به اندیشه و لفظ ماتم ندارم
سخن هر چه گفتم همه نغز گفتم
شکرهای آلوده با سم ندارم
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
من آن آسمانی سروش خدایم
که فخری به حوا و آدم ندارم
مسیحای مریم شناسد به معجز
کمی از مسیحای مریم ندارم
سخندان شناسد که من اوستادم
که استادی کس مسلم ندارم
به سحر سخن راه اعجاز پویم
بسی گویم و ژاژ و در هم ندارم
به هر سبک و هر بحر و هر شیوه گفتم
که دانند همتا و همدم ندارم
همه شاهکار است گفتارهایم
به اندیشه و لفظ ماتم ندارم
سخن هر چه گفتم همه نغز گفتم
شکرهای آلوده با سم ندارم
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
از غمی میسوزم و ناچار سوزد از غمی
هرکه را رنج درازی مانده و عمر کمی
دل که از بحر فنا چون موج پروایی نداشت
دم به دم بر خویش میلرزد کنون چون شبنمی
گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع از سوزش ، نیاساید دمی
چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست
ورنه هر گهوارهای گوریست هر عیشی غمی
ای عزیز ای محرم جان با که گویم راز دل
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی
درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی
خالق شیطان و گندم ، شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی
گر ز چشم می به هستی بنگری بینی مدام
خواب شوم ناگواری ، عیش تلخ درهمی
ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر
درد جانسوز فریبایی ، بلای مبهمی
وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعدههاست
با تو بنشستن زمانی ، بی تو بنشستن دمی
#حمیدی_شیرازی
#غزل_ها
@drmhamidi
هرکه را رنج درازی مانده و عمر کمی
دل که از بحر فنا چون موج پروایی نداشت
دم به دم بر خویش میلرزد کنون چون شبنمی
گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع از سوزش ، نیاساید دمی
چشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیست
ورنه هر گهوارهای گوریست هر عیشی غمی
ای عزیز ای محرم جان با که گویم راز دل
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی
درد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمی
خالق شیطان و گندم ، شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی
گر ز چشم می به هستی بنگری بینی مدام
خواب شوم ناگواری ، عیش تلخ درهمی
ور بجویی از زبان کِلک من معنای عمر
درد جانسوز فریبایی ، بلای مبهمی
وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعدههاست
با تو بنشستن زمانی ، بی تو بنشستن دمی
#حمیدی_شیرازی
#غزل_ها
@drmhamidi
برای رهی معیری
#شوخی_با_رهی
عاجز شدم زدست تو دیوانه ای رهی
راهی به من نشان ده و فکر نجات کن
یک شب خلاف عادت،در وعدهگاه باش
"کردار خویش را علم معجزات کن"
سرخاب و شانه نیستی آخر عزیز من
خود را دمی جدا ز بنین و بنات کن
احوال حافظان وفا را شبی بپرس
یعنی شبی کرشمهٔ شاخ نبات کن
القصه یا وفا کن و یاران خود ببین
یا این امید از ایشان بستان : وفات کن
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
#شوخی_با_رهی
عاجز شدم زدست تو دیوانه ای رهی
راهی به من نشان ده و فکر نجات کن
یک شب خلاف عادت،در وعدهگاه باش
"کردار خویش را علم معجزات کن"
سرخاب و شانه نیستی آخر عزیز من
خود را دمی جدا ز بنین و بنات کن
احوال حافظان وفا را شبی بپرس
یعنی شبی کرشمهٔ شاخ نبات کن
القصه یا وفا کن و یاران خود ببین
یا این امید از ایشان بستان : وفات کن
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
#دو_قطره
دوشینه بر دو قطرهی اشکم جگر بسوخت
کآهسته از دو گوشهی چشم من اوفتاد
زیرا درآن دو قطره دو دریایِ خونِ دل
جوشید و آتشی شد و بر دامن اوفتاد
اوّل برآن دو قطره دم زندگی دمید
یعنی که عکس آن دو رخ روشن اوفتاد
زآن پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر
در اشک، نقش لاله و نَستَروَن اوفتاد
نرگس گشود چشم میان بنفشهها
بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد
افراغ و نارون همهجا سر بهم گذاشت
انبوه سایه بر گل و بر گلشن اوفتاد
خورشید از خلال درختان به سایهها
چون شعلههای آتش از روزن اوفتاد
برگ چنار باد سحر را بهانه کرد
گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد
جوی از کنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت
وز طول راه بر رخ او شکّن اوفتاد
نرمک نسیم صبح بلرزاند شاخ بید
لرزید دُرّ و در دهن لادن اوفتاد
با لطف و ناز پردهی زرّین آفتاب
از روی برگ گل به سر سوسن اوفتاد
ناگه در این میانه درخشید چشم او
چون آتشی که ناگه در خرمن اوفتاد
وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود
جز او که خود بهپایم با شیون اوفتاد
پیچید گیسوانش بر کتف و گردنش
مانند بندها که در آن *پازن اوفتاد
فریاد کرد و ناله برآورد و گریه کرد
چون دشمنی که بسته بَرِ دشمن اوفتاد
گفت ای نهاده عمر و جوانی بپای من
رحمی که شاخهی گل در گُلخن اوفتاد
آن نوبهار را که تو دیدی خزان رسید
وآن چشم پر غرور ز تابیدن اوفتاد
از هر طرف که مینگرم سوز آتش است
کز آه تو شراره بر این مسکن اوفتاد
وز آنچه بود دست مکافات ماند و من
یعنی پری به دامن اهریمن اوفتاد
بینی از این خزان که دمد جای آن بهار
شور و شرارها به دل آهن اوفتاد
امروز من ببین و گناهان من ببخش
فردا که ره به بارگه ذوالمن اوفتاد
این گفت و سیل اشک ز دامان او گذشت
بر جان من شرارهی بنیان کن اوفتاد
دیدم کنون که مرگ جوانیش دررسید
با لابه در برم بت سیمین تن اوفتاد
یاد آمدم به زال که چون تهمتن بمرد
پوزش کنان بهخاک بَرِ بهمن اوفتاد
میخواستم که لب بگشایم به شکوهها
چشمم سیاه گشت و لب از گفتن اوفتاد
تا آمدم بخویش دگر قطرهها نبود
آن قطرهها که دوش ز چشم من اوفتاد
*پازن: رِنگ، بز کوهی
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
دوشینه بر دو قطرهی اشکم جگر بسوخت
کآهسته از دو گوشهی چشم من اوفتاد
زیرا درآن دو قطره دو دریایِ خونِ دل
جوشید و آتشی شد و بر دامن اوفتاد
اوّل برآن دو قطره دم زندگی دمید
یعنی که عکس آن دو رخ روشن اوفتاد
زآن پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر
در اشک، نقش لاله و نَستَروَن اوفتاد
نرگس گشود چشم میان بنفشهها
بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد
افراغ و نارون همهجا سر بهم گذاشت
انبوه سایه بر گل و بر گلشن اوفتاد
خورشید از خلال درختان به سایهها
چون شعلههای آتش از روزن اوفتاد
برگ چنار باد سحر را بهانه کرد
گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد
جوی از کنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت
وز طول راه بر رخ او شکّن اوفتاد
نرمک نسیم صبح بلرزاند شاخ بید
لرزید دُرّ و در دهن لادن اوفتاد
با لطف و ناز پردهی زرّین آفتاب
از روی برگ گل به سر سوسن اوفتاد
ناگه در این میانه درخشید چشم او
چون آتشی که ناگه در خرمن اوفتاد
وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود
جز او که خود بهپایم با شیون اوفتاد
پیچید گیسوانش بر کتف و گردنش
مانند بندها که در آن *پازن اوفتاد
فریاد کرد و ناله برآورد و گریه کرد
چون دشمنی که بسته بَرِ دشمن اوفتاد
گفت ای نهاده عمر و جوانی بپای من
رحمی که شاخهی گل در گُلخن اوفتاد
آن نوبهار را که تو دیدی خزان رسید
وآن چشم پر غرور ز تابیدن اوفتاد
از هر طرف که مینگرم سوز آتش است
کز آه تو شراره بر این مسکن اوفتاد
وز آنچه بود دست مکافات ماند و من
یعنی پری به دامن اهریمن اوفتاد
بینی از این خزان که دمد جای آن بهار
شور و شرارها به دل آهن اوفتاد
امروز من ببین و گناهان من ببخش
فردا که ره به بارگه ذوالمن اوفتاد
این گفت و سیل اشک ز دامان او گذشت
بر جان من شرارهی بنیان کن اوفتاد
دیدم کنون که مرگ جوانیش دررسید
با لابه در برم بت سیمین تن اوفتاد
یاد آمدم به زال که چون تهمتن بمرد
پوزش کنان بهخاک بَرِ بهمن اوفتاد
میخواستم که لب بگشایم به شکوهها
چشمم سیاه گشت و لب از گفتن اوفتاد
تا آمدم بخویش دگر قطرهها نبود
آن قطرهها که دوش ز چشم من اوفتاد
*پازن: رِنگ، بز کوهی
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
#آخرین_حرف
شرق تا غرب جهان هر کشوری
داشت در هر دانشی دانشوری
هر کسی در هر فنی دانا نشد
زاد هر دانندهای از مادری
این طبیبی زاد آنیک کاشفی
وانیکی نجار و آن پالانگری
چون خردها ذرّه را ازهم شکافت
دید در وی عالمی؛ پهناوری
علم، اندکخور شد و باریکبین
زاد از هر فن فنون دیگری
"ذیفنی" معنای رسوایی گرفت
"ذوالفنونی" معنی رسواتری
دانشی، در هر فنی، هرچند خرد
موی مردان کرد چون خاکستری
علم هر حرفی ز هر دفتر گذشت
علمها شد علمِ حرف از دفتری
رنجِ عمری، خواندنی، فهمیدنی
اوستادی، رهنمایی، رهبری
بسخردمندا که بر پشت زمین
بهر دانش بوسه زد بر هر دری
تا سری آرد برون درها بکوفت
عاقبت از در برون نآمد سری
در چنین قرنی که زرها قلب گشت
ساخت ملک من ز هر قلبی، زری
"دینوری" آورد و "رازی" پرورید
دید هرجا خرسکی بر منبری
مرد کشتیگیر شد نقّاد شعر
جانِ معنی گشت هر جاناوری
سِبلتی، ریشی، عصایی، عینکی
"بوعلیسینا" شد و "بومعشر"ی
گشت هر پیغمبری گوسالهای
زانکه هر گوساله شد پیغمبری
خائنی، دزدی، شریری، ناکسی
کرد برپا از فضیحت محشری
هرکجا خرمهرهای گوهر شود
بیگمان خرمهره گردد گوهری
در جهان گر علمِمادرزاد مُرد
زاد اینجا هرکه زاید دختری
نکته بر من گیرد و بر شعر من
پیرهن از زانوان بالاتری
کوس نقّادی زند در پیش خلق
بانویی، بوزینهای، خنیاگری
گرگ چوپان گشت و سگ قصاب شد
پیرهنها دوخت پیراهندری
وان خبرپردازک تزویرگر
زابلهی افروخت هرجا آذری
تا بیاراید پریشانهای خویش
از زبان من بر آن زد زیوری
"لا اله"ی گفت و "الا"یی نگفت
"نقلعین"است ارچه کار مخبری
بانگ من، آوای من، تلفیق او
پیکر از دارا سر از اسکندری
شعر من، گفتار من، از حلق وی
نعرهی شیری و از نای خری
مخبری را شرط اول راستیست
شرط دوم دوری از هر منکری
ویژه آن مخبر که با این دستگاه
پر تواند کرد هر گوش کری
آنکه این منصب بدین دیوانه داد
داد دست دیو برّانخنجری
شکر یزدان را که در این گیر و دار
هست دانایی، خبیری، داوری
نکتهسنجی، نکتهگویی، بخردی
شعردانی، شعرفهمی، شاعری
چون "فرامرزی" که گاه جرّ و بحث
بشکند یکمَرده پشت لشکری
کِلک او در دست او دانی که چیست؟
در کف موسی عصایی؛ اژدری
دیگران گویند و من چون دیگران
کایقلم! تو نیستی نی، شکّری
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
شرق تا غرب جهان هر کشوری
داشت در هر دانشی دانشوری
هر کسی در هر فنی دانا نشد
زاد هر دانندهای از مادری
این طبیبی زاد آنیک کاشفی
وانیکی نجار و آن پالانگری
چون خردها ذرّه را ازهم شکافت
دید در وی عالمی؛ پهناوری
علم، اندکخور شد و باریکبین
زاد از هر فن فنون دیگری
"ذیفنی" معنای رسوایی گرفت
"ذوالفنونی" معنی رسواتری
دانشی، در هر فنی، هرچند خرد
موی مردان کرد چون خاکستری
علم هر حرفی ز هر دفتر گذشت
علمها شد علمِ حرف از دفتری
رنجِ عمری، خواندنی، فهمیدنی
اوستادی، رهنمایی، رهبری
بسخردمندا که بر پشت زمین
بهر دانش بوسه زد بر هر دری
تا سری آرد برون درها بکوفت
عاقبت از در برون نآمد سری
در چنین قرنی که زرها قلب گشت
ساخت ملک من ز هر قلبی، زری
"دینوری" آورد و "رازی" پرورید
دید هرجا خرسکی بر منبری
مرد کشتیگیر شد نقّاد شعر
جانِ معنی گشت هر جاناوری
سِبلتی، ریشی، عصایی، عینکی
"بوعلیسینا" شد و "بومعشر"ی
گشت هر پیغمبری گوسالهای
زانکه هر گوساله شد پیغمبری
خائنی، دزدی، شریری، ناکسی
کرد برپا از فضیحت محشری
هرکجا خرمهرهای گوهر شود
بیگمان خرمهره گردد گوهری
در جهان گر علمِمادرزاد مُرد
زاد اینجا هرکه زاید دختری
نکته بر من گیرد و بر شعر من
پیرهن از زانوان بالاتری
کوس نقّادی زند در پیش خلق
بانویی، بوزینهای، خنیاگری
گرگ چوپان گشت و سگ قصاب شد
پیرهنها دوخت پیراهندری
وان خبرپردازک تزویرگر
زابلهی افروخت هرجا آذری
تا بیاراید پریشانهای خویش
از زبان من بر آن زد زیوری
"لا اله"ی گفت و "الا"یی نگفت
"نقلعین"است ارچه کار مخبری
بانگ من، آوای من، تلفیق او
پیکر از دارا سر از اسکندری
شعر من، گفتار من، از حلق وی
نعرهی شیری و از نای خری
مخبری را شرط اول راستیست
شرط دوم دوری از هر منکری
ویژه آن مخبر که با این دستگاه
پر تواند کرد هر گوش کری
آنکه این منصب بدین دیوانه داد
داد دست دیو برّانخنجری
شکر یزدان را که در این گیر و دار
هست دانایی، خبیری، داوری
نکتهسنجی، نکتهگویی، بخردی
شعردانی، شعرفهمی، شاعری
چون "فرامرزی" که گاه جرّ و بحث
بشکند یکمَرده پشت لشکری
کِلک او در دست او دانی که چیست؟
در کف موسی عصایی؛ اژدری
دیگران گویند و من چون دیگران
کایقلم! تو نیستی نی، شکّری
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
#پل_تجریش
هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد
نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد
موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد
سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد
بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد
وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد
شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد
جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد
پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد
ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد
بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد
برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد
گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد
سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد
دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد
بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد
نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد
وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد
گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد
گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد
دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد
فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد
خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد
لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد
من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد
1324/5/12 تهران
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد
نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد
موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد
سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد
بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد
وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد
شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد
جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد
پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد
ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد
بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد
برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد
گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد
سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد
دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد
بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد
نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد
وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد
گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد
گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد
دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد
فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد
خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد
لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد
من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد
1324/5/12 تهران
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
#مصاحبه_و_شوخی_با_نیما
بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست
سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست
اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است
میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست
رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است
کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست
بپیش من همه اشعار او معمایی است
اگرچه در بر او شعر من معما نیست
شکسته مردی بگذشته عمر از چهل است
بگوشه گیری کمتر ز مرغ عنقا نیست
چنانکه زندگی او جداست از دنیا
ترانه هاش تو گوئی از آن دنیا نیست
خودش برآن که زما قرن ها دویده بپیش
بگوش ما سخنش زین قبل خوش آوا نیست
مرا گمان که کسی با چنین عقیدت و فکر
زنسل آدم و از دودمان حوا نیست
نخست بار که دیدم گرفتمش چون دوست
که دوستی ثمر فکر و طرز انشاء نیست
ترانه خواند و گزم داد و سخت شیرین بود
از آنکه با غزلش زهر کم ز حلوا نیست
دو قطعه خواند : "فرحناک شام"و"روشن روز"
دو قطعه شعر که روی زمینش همتا نیست
من از شنیدن آن تا خبر شدم دیدم
که پیش چشمم جز تیرگی هویدا نیست
میان وحشت و غم پیش دیده میرقصد
کف اطاق که از سقف آن مجزا نیست
بچشم دید کسی کاو شنید قطعه او
دقیقه ای که شب قبر آشکارا نیست
بخواند شعر و بمن گفت زین دو قطعه شعر
کدام زیبا هست و کدام زیبا نیست ؟
بخنده گفتم ای اوستاد هر دو یکی است
شنیده ای که جدا اصل سگ ز روبا نیست
گر این عجایب محض است آن غرائب صرف
یکی کم از دگری ناپسند و رسوا نیست
ز من مپرس که خود هر چه هست اینقدر است
که پیش دیده من صورت تو پیدا نیست
اگر نخورده سری ناگهان بخاره ی سخت
ز حال من خبرش همچو سنگ خارا نیست
بزرگ دریا مردا ، سرم دوار گرفت
گناه بخت من است این گناه دریا نیست
چو این شنید بگفتار خود گواه آورد
زقول اجنبیانی کشان سر و پا نیست
از این قبیل که نیماست پیشتاز ادب
که سبک نیما الا که سبک نیما نیست
که او بملک سخن صاحب بنای نو است
که بحر و قافیه در شعر او هویدا نیست
که در دل سخن او معانی تازه است
که کس بتندی او راه شعر پیما نیست
جواب دادم با آنکه اجنبی بوده است
بنای داوریش بی اساس و دروا نیست
در اینکه سبک تو خود سبک تو است حرفی نیست
در اینکه تازه بود نیز شبهه را جا نیست
ولیک اجنبی بیخبر چه میداند
لطائف سخنش کش ز جد و آبا نیست ؟
بوصف اجنبیان در سخن فریب مخور
که گوش اجنبیان پرده دل ما نیست
قضاوت دگران در زبان و گفته ی ما
کم از قضاوت ما در زبان آنها نیست
بگوش ایران این گفته ناخوش آیند است
بگفته ی دگران اعتماد و پروا نیست
چنین سخن که ترا هست بوالعجب سخنی است
که باز با همه شیرینیت گوارا نیست
سه چیز هست در او : وحشت و عجائب و حمق
سه چیز نیست در او : وزن و لفظ و معنا نیست
اگر زمانی خود این سه بود و آن سه نبود
بعید نیست که شعری شود که شیوا نیست
ولی تو شعر شناسی که چیست در بر من ؟
گلی که خسته از او دیده تماشا نیست
یکی پرند سپید است نرم و رویاخیز
که دلنواز چو رویاست گرچه رویا نیست
بجان معنی پیچیده با لطافت و ناز
چنانکه حاجب عشق و حجاب سیما نیست
در آن ترانه موسیقی است و تابش صبح
بگوش نغمه ی لالائی است و لالا نیست
به بحر و قافیه در گوش جان خوش آهنگ است
که گر بگوش چنین نیست ، روح بخشا نیست
در او نهفته هوایی ز عشق دلداری است
که گر ز آتش عشقی تهی است بویا نیست
بلفظ و معنی مجموع شادی است و غم است
دلی که بسته بدو شد از او شکیبا نیست
نه لفظ تنها هست و نه معنی تنهاست
که شاهدی که بود ژنده پوش رعنا نیست
حقیقت آنکه دو چیز است شعر :صنعت و ذوق
اگر نه صنعت تنهاست ذوق تنها نیست
گمان برند گروهی که غاقل از سخن اند
که لفظ و وزن قبائی بقد معنا نیست
مرا عقیده برآنست کاین خطا زآنجاست
که خیلتاش سخن طبع حکم فرما نیست
مسلم است که پیش سخن فرو ماند
کسی که او را طبعی بلند و غرا نیست
مرا بجستجوی سبک تازه رغبتهاست
ولی بگفتن شعر شکسته سودا نیست
بحور کهنه توانند فکر تازه کشید
اگر زبان سخنگوی ناتوانا نیست
در این قصیده ببیبن قصه های نو بشنو
زهرچه خواسته ام یک نگفته بر جا نیست
ولی ادای سخن مشکل است و جانفرسا
چو کلک من همه را نیز کلک گویا نیست
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست
سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست
اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است
میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست
رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است
کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست
بپیش من همه اشعار او معمایی است
اگرچه در بر او شعر من معما نیست
شکسته مردی بگذشته عمر از چهل است
بگوشه گیری کمتر ز مرغ عنقا نیست
چنانکه زندگی او جداست از دنیا
ترانه هاش تو گوئی از آن دنیا نیست
خودش برآن که زما قرن ها دویده بپیش
بگوش ما سخنش زین قبل خوش آوا نیست
مرا گمان که کسی با چنین عقیدت و فکر
زنسل آدم و از دودمان حوا نیست
نخست بار که دیدم گرفتمش چون دوست
که دوستی ثمر فکر و طرز انشاء نیست
ترانه خواند و گزم داد و سخت شیرین بود
از آنکه با غزلش زهر کم ز حلوا نیست
دو قطعه خواند : "فرحناک شام"و"روشن روز"
دو قطعه شعر که روی زمینش همتا نیست
من از شنیدن آن تا خبر شدم دیدم
که پیش چشمم جز تیرگی هویدا نیست
میان وحشت و غم پیش دیده میرقصد
کف اطاق که از سقف آن مجزا نیست
بچشم دید کسی کاو شنید قطعه او
دقیقه ای که شب قبر آشکارا نیست
بخواند شعر و بمن گفت زین دو قطعه شعر
کدام زیبا هست و کدام زیبا نیست ؟
بخنده گفتم ای اوستاد هر دو یکی است
شنیده ای که جدا اصل سگ ز روبا نیست
گر این عجایب محض است آن غرائب صرف
یکی کم از دگری ناپسند و رسوا نیست
ز من مپرس که خود هر چه هست اینقدر است
که پیش دیده من صورت تو پیدا نیست
اگر نخورده سری ناگهان بخاره ی سخت
ز حال من خبرش همچو سنگ خارا نیست
بزرگ دریا مردا ، سرم دوار گرفت
گناه بخت من است این گناه دریا نیست
چو این شنید بگفتار خود گواه آورد
زقول اجنبیانی کشان سر و پا نیست
از این قبیل که نیماست پیشتاز ادب
که سبک نیما الا که سبک نیما نیست
که او بملک سخن صاحب بنای نو است
که بحر و قافیه در شعر او هویدا نیست
که در دل سخن او معانی تازه است
که کس بتندی او راه شعر پیما نیست
جواب دادم با آنکه اجنبی بوده است
بنای داوریش بی اساس و دروا نیست
در اینکه سبک تو خود سبک تو است حرفی نیست
در اینکه تازه بود نیز شبهه را جا نیست
ولیک اجنبی بیخبر چه میداند
لطائف سخنش کش ز جد و آبا نیست ؟
بوصف اجنبیان در سخن فریب مخور
که گوش اجنبیان پرده دل ما نیست
قضاوت دگران در زبان و گفته ی ما
کم از قضاوت ما در زبان آنها نیست
بگوش ایران این گفته ناخوش آیند است
بگفته ی دگران اعتماد و پروا نیست
چنین سخن که ترا هست بوالعجب سخنی است
که باز با همه شیرینیت گوارا نیست
سه چیز هست در او : وحشت و عجائب و حمق
سه چیز نیست در او : وزن و لفظ و معنا نیست
اگر زمانی خود این سه بود و آن سه نبود
بعید نیست که شعری شود که شیوا نیست
ولی تو شعر شناسی که چیست در بر من ؟
گلی که خسته از او دیده تماشا نیست
یکی پرند سپید است نرم و رویاخیز
که دلنواز چو رویاست گرچه رویا نیست
بجان معنی پیچیده با لطافت و ناز
چنانکه حاجب عشق و حجاب سیما نیست
در آن ترانه موسیقی است و تابش صبح
بگوش نغمه ی لالائی است و لالا نیست
به بحر و قافیه در گوش جان خوش آهنگ است
که گر بگوش چنین نیست ، روح بخشا نیست
در او نهفته هوایی ز عشق دلداری است
که گر ز آتش عشقی تهی است بویا نیست
بلفظ و معنی مجموع شادی است و غم است
دلی که بسته بدو شد از او شکیبا نیست
نه لفظ تنها هست و نه معنی تنهاست
که شاهدی که بود ژنده پوش رعنا نیست
حقیقت آنکه دو چیز است شعر :صنعت و ذوق
اگر نه صنعت تنهاست ذوق تنها نیست
گمان برند گروهی که غاقل از سخن اند
که لفظ و وزن قبائی بقد معنا نیست
مرا عقیده برآنست کاین خطا زآنجاست
که خیلتاش سخن طبع حکم فرما نیست
مسلم است که پیش سخن فرو ماند
کسی که او را طبعی بلند و غرا نیست
مرا بجستجوی سبک تازه رغبتهاست
ولی بگفتن شعر شکسته سودا نیست
بحور کهنه توانند فکر تازه کشید
اگر زبان سخنگوی ناتوانا نیست
در این قصیده ببیبن قصه های نو بشنو
زهرچه خواسته ام یک نگفته بر جا نیست
ولی ادای سخن مشکل است و جانفرسا
چو کلک من همه را نیز کلک گویا نیست
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
سیمین بهبهانی:
من اگر به خدايی دکتر #حمیدی_شیرازی در شعر فارسی معتقد نباشم،به پیشوایی او معتقدم.بگذارید این نوپردازان نیما نما رسوا شوند."شعر زبان حال است و کهنه و نو ندارد."بگذارید حمیدی ها آنچه را که میدانند بگویند.بگذارید پرده های جهل و الهام دریده شود.بگذارید روح نیماها و سایرین آزرده شود؛اما آینده ی شعر فارسی تیره و خاموش نباشد.و این تنها وسیله ی بروز و ظهور و جهش روح ایرانی از دستش گرفته نشود.من در این محضر سر دفاع از حمیدی را ندارم!اگرچه با شعر او از زمانیکه هنوز خواندن را به خوبی نمیدانستم آشنا شدم و الفت گرفتم و چه شبها که با شیرینی اشعار او بخواب رفته ام و اگر به خدايی او در شعر به علت اینکه موحدم معتقد نباشم به پیشوایی او مؤمنم.صرف نظر از پاره ای از آثار او که از شاهکارهای شعر فارسی است از قبیل :در امواج سند و ملکه عریان و قفل طلا و گل ناز و بسیاری دیگر بقیه ی آثار او نیز میتواند شعر فارسی معاصر را مغرور و سیراب سازد.
#سیمین_بهبهانی
بیست و سه دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره نوزده
@drhamidi
من اگر به خدايی دکتر #حمیدی_شیرازی در شعر فارسی معتقد نباشم،به پیشوایی او معتقدم.بگذارید این نوپردازان نیما نما رسوا شوند."شعر زبان حال است و کهنه و نو ندارد."بگذارید حمیدی ها آنچه را که میدانند بگویند.بگذارید پرده های جهل و الهام دریده شود.بگذارید روح نیماها و سایرین آزرده شود؛اما آینده ی شعر فارسی تیره و خاموش نباشد.و این تنها وسیله ی بروز و ظهور و جهش روح ایرانی از دستش گرفته نشود.من در این محضر سر دفاع از حمیدی را ندارم!اگرچه با شعر او از زمانیکه هنوز خواندن را به خوبی نمیدانستم آشنا شدم و الفت گرفتم و چه شبها که با شیرینی اشعار او بخواب رفته ام و اگر به خدايی او در شعر به علت اینکه موحدم معتقد نباشم به پیشوایی او مؤمنم.صرف نظر از پاره ای از آثار او که از شاهکارهای شعر فارسی است از قبیل :در امواج سند و ملکه عریان و قفل طلا و گل ناز و بسیاری دیگر بقیه ی آثار او نیز میتواند شعر فارسی معاصر را مغرور و سیراب سازد.
#سیمین_بهبهانی
بیست و سه دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره نوزده
@drhamidi
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#مصاحبه_و_شوخی_با_نیما بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست بپیش من همه اشعار او معمایی…»
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی
در جنگ بین الملل دوم پیکار ایران و بیگانگان دو سه روزه پایان یافت و افراد و افسران وظیفه که احضار شده بودند مرخص شدند!
فرزند امام شنبه!که ستوان سوم احضار شده ای بیش نبود،باین ترتیب کارش بپایان رسیده بود و چون نمیتوانست در محل تولد خود رحل اقامت افکند بار سفر بدوش انداخت و با "وی"راه شمال را درپیش گرفت.
ایران در این تاریخ از طرف متفقین اشغال شده بود و بخصوص قسمتهای شمالی و غربی آن جایگاه قشون اجنبی بود!
#رحیل_غم_انگیز
گرچه افسونگر نداند هیچکس دیگر ترا
دوست میدارم هنوز ای ترک افسونگر ترا
گفته بودی عزم رفتن داری از شیراز من
خود نمیخواهد کنون شیراز هم دیگر ترا
گفته بودی میروم جائی که نشناسد کسم
هرکجا باشی شناسد اهل این کشور ترا
شکرلله شهره کردم با شرار عشق خویش
از کران باختر تا دامن خاور ترا
فی المثل در شهر خوی زانگونه داری اشتهار
کاندراین شهری که میبوده است بوم و بر ترا
از کنار بحر عمان تا لب رود ارس
رفته پیش از توست هرجا نامه و دفتر ترا
وز کلات نادری تا دامن شط العرب
نیک میدانند خلقی قصه سرتاسر ترا
راست خواهی میشناسند از فسون کلک من
مردم بیدار هند و خلق پیشاور ترا
آنقدر بازی بمن دادی و جانم سوختی
تا ببازیها گرفت این چرخ بازیگر ترا
دربدر کردی کسان را آنقدر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر دربدر کیفر ترا
گرچه میدانم پشیمانی کنون از کار خود
بیم آن دارم که بینم زین پشیمانتر ترا
تا پشیمانتر نگردی خواند این کلک فضول
از خردمندی بگوش این قصه ی آخر ترا
هرچه کم باور زمن کردی فزون دیدی زیان
زین قبل شاید که این پند اوفتد باور ترا
جان من،محبوب من!بیهوده بار خود مبند
زانکه شهر خوی بود زندان اسکندر ترا
آسمانی قیر گون دارد،هوائی فتنه زای
سنگهای فتنه میبارد ببام و در ترا
شبهه ای در این ندارم کاندیار فتنه خیز
مینماید پیش چشمان تل خاکستر ترا
جاده هائی تنگ دارد،راه هائی چنبری
میکند از خستگیها عاقبت چنبر ترا
مردمی دارد که ایرانی نژادستند و باز
پیش چشم آیند همتا مردم بربر ترا
هرچه گویندت ندانی،هرچه گوئی نشنوند
خیره در چشمان شوند آنگه چو جاناور ترا
دانم آنجا سخت بر فرهنگ ما نفرین کنی
چون نداند هیچکس گفتار چون شکر ترا
زین همه بگذشته آنجا جنب و جوش اجنبی است
کی خوش آیند اوفتد دیدار این منظر ترا؟!
چون ببینی اندر آنجا خرگه بیگانگان
ریزد از چشم سیه بر گونه ها گوهر ترا
تودل افروز منی،تو نوبهار شاعری
رنجه دارد حرفی ازگلبرگ نازکتر ترا
باد دیمه چون بپیچد در طناب چادران
نوحه خوان گردد بر استعفای شهریور ترا
چون بغلطد اشکها بر گونه ات چون روزگار
درمیان اشک غلطد خیمه ی نوذر ترا
رستم فریادزن،زان خیمه سر بیرون کشد
وز نهیب ناله اش لرزان شود پیکر ترا
پیش چشمانت سیه گردد ز بیداد سپهر
آسمان گردد عروسی قیرگون معجر ترا
لشکر نادر سیه پوش آیدت آنگه بچشم
خود شگفتی زاید از دیدار آن لشکر ترا
ور از این هم بگذری ترسم که آن دیوانگان
چشم کین دوزند بر این لاله ی احمر ترا
نیک میدانی که آنجا قصه ی زور است و کین
میکشند از دست شو چون نرگس عبهر ترا
واندر آن شهر غریب فتنه خیز فتنه زای
نیست این دیوانه مرد سفله هم شوهر ترا
آنکه نفس خویشتن را هادی و رهبر نبود
چون تواند بود آنجا هادی و رهبر ترا؟!
گرچه گفتم دیگرم با خیر و شرت کار نیست
عشق نگذارد که بگریزم ز خیر و شر ترا
خوی هوائی سرد دارد،بادهائی سرد تر
تیره میدارد ز سردی همچو نیلوفر ترا
باد صبح فرودینش چون فروجنبد ز کوه
میکند یاد آوری ها از دی و آذر ترا
دردغربت هم تومیدانی که دردی خوب نیست
کوه اگر باشی کند فرسوده و لاغر ترا
مهر شوهر چون نخواهی دید و میدانم نکو
میپرد دل هرزمان بر مادر و خواهر ترا
گرچه از مادر نبردی غیر تلخی بهره ای
تلخی رنج سفر شیرین کند مادر ترا
بدتر از اینها که گفتم آنکه این شهر شگفت
هست لرزان کشتی ای،در بحر پهناور ترا
گر خدا ناکرده خیزد بحر و طوفانی شود
گیرد اول ناو بی سکان و بی لنگر ترا
در مسیر سیل خوابیدن طریق عقل نیست
تیره میبینم از این دیوانگی اختر ترا
ورزبیم کلک من رای سفر کردی چنین
من بیاد دوستی بخشیدم ای دختر ترا!
آفتابی شو!ازین پس با توام پیکار نیست
نیست کلک من دگر آن کلک کین گستر ترا
چون شنیدی حرف من در خانه ماندی لایزال
تنگ از این پس ندارم کوچه و معبر ترا
گرچه از عشقی فروزان،شهپرم را سوختی
از شرار خود نسوزم بیش از این شهپر ترا
پندهای من حکیمانه است اندر گوش گیر
ویژه این پندی که دادستم بشعر اندر ترا
ریختم این گوهران ازپندها درپای تو
تا بگوش اندر بیابم چون در و گوهر ترا
پند من گر نشنوی روزی که آنجامیرسی
گردد از من اشک چشمان تو یادآور ترا
ای بت سیمین،حلالم کن،حلالت کرده ام
گر نبینی دیگرم یاننگرم دیگر ترا!
ریختم هنگام رفتن پیش پایت اشک عشق
رهنمون کردم بدینسان رحمت داور ترا
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
فرزند امام شنبه!که ستوان سوم احضار شده ای بیش نبود،باین ترتیب کارش بپایان رسیده بود و چون نمیتوانست در محل تولد خود رحل اقامت افکند بار سفر بدوش انداخت و با "وی"راه شمال را درپیش گرفت.
ایران در این تاریخ از طرف متفقین اشغال شده بود و بخصوص قسمتهای شمالی و غربی آن جایگاه قشون اجنبی بود!
#رحیل_غم_انگیز
گرچه افسونگر نداند هیچکس دیگر ترا
دوست میدارم هنوز ای ترک افسونگر ترا
گفته بودی عزم رفتن داری از شیراز من
خود نمیخواهد کنون شیراز هم دیگر ترا
گفته بودی میروم جائی که نشناسد کسم
هرکجا باشی شناسد اهل این کشور ترا
شکرلله شهره کردم با شرار عشق خویش
از کران باختر تا دامن خاور ترا
فی المثل در شهر خوی زانگونه داری اشتهار
کاندراین شهری که میبوده است بوم و بر ترا
از کنار بحر عمان تا لب رود ارس
رفته پیش از توست هرجا نامه و دفتر ترا
وز کلات نادری تا دامن شط العرب
نیک میدانند خلقی قصه سرتاسر ترا
راست خواهی میشناسند از فسون کلک من
مردم بیدار هند و خلق پیشاور ترا
آنقدر بازی بمن دادی و جانم سوختی
تا ببازیها گرفت این چرخ بازیگر ترا
دربدر کردی کسان را آنقدر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر دربدر کیفر ترا
گرچه میدانم پشیمانی کنون از کار خود
بیم آن دارم که بینم زین پشیمانتر ترا
تا پشیمانتر نگردی خواند این کلک فضول
از خردمندی بگوش این قصه ی آخر ترا
هرچه کم باور زمن کردی فزون دیدی زیان
زین قبل شاید که این پند اوفتد باور ترا
جان من،محبوب من!بیهوده بار خود مبند
زانکه شهر خوی بود زندان اسکندر ترا
آسمانی قیر گون دارد،هوائی فتنه زای
سنگهای فتنه میبارد ببام و در ترا
شبهه ای در این ندارم کاندیار فتنه خیز
مینماید پیش چشمان تل خاکستر ترا
جاده هائی تنگ دارد،راه هائی چنبری
میکند از خستگیها عاقبت چنبر ترا
مردمی دارد که ایرانی نژادستند و باز
پیش چشم آیند همتا مردم بربر ترا
هرچه گویندت ندانی،هرچه گوئی نشنوند
خیره در چشمان شوند آنگه چو جاناور ترا
دانم آنجا سخت بر فرهنگ ما نفرین کنی
چون نداند هیچکس گفتار چون شکر ترا
زین همه بگذشته آنجا جنب و جوش اجنبی است
کی خوش آیند اوفتد دیدار این منظر ترا؟!
چون ببینی اندر آنجا خرگه بیگانگان
ریزد از چشم سیه بر گونه ها گوهر ترا
تودل افروز منی،تو نوبهار شاعری
رنجه دارد حرفی ازگلبرگ نازکتر ترا
باد دیمه چون بپیچد در طناب چادران
نوحه خوان گردد بر استعفای شهریور ترا
چون بغلطد اشکها بر گونه ات چون روزگار
درمیان اشک غلطد خیمه ی نوذر ترا
رستم فریادزن،زان خیمه سر بیرون کشد
وز نهیب ناله اش لرزان شود پیکر ترا
پیش چشمانت سیه گردد ز بیداد سپهر
آسمان گردد عروسی قیرگون معجر ترا
لشکر نادر سیه پوش آیدت آنگه بچشم
خود شگفتی زاید از دیدار آن لشکر ترا
ور از این هم بگذری ترسم که آن دیوانگان
چشم کین دوزند بر این لاله ی احمر ترا
نیک میدانی که آنجا قصه ی زور است و کین
میکشند از دست شو چون نرگس عبهر ترا
واندر آن شهر غریب فتنه خیز فتنه زای
نیست این دیوانه مرد سفله هم شوهر ترا
آنکه نفس خویشتن را هادی و رهبر نبود
چون تواند بود آنجا هادی و رهبر ترا؟!
گرچه گفتم دیگرم با خیر و شرت کار نیست
عشق نگذارد که بگریزم ز خیر و شر ترا
خوی هوائی سرد دارد،بادهائی سرد تر
تیره میدارد ز سردی همچو نیلوفر ترا
باد صبح فرودینش چون فروجنبد ز کوه
میکند یاد آوری ها از دی و آذر ترا
دردغربت هم تومیدانی که دردی خوب نیست
کوه اگر باشی کند فرسوده و لاغر ترا
مهر شوهر چون نخواهی دید و میدانم نکو
میپرد دل هرزمان بر مادر و خواهر ترا
گرچه از مادر نبردی غیر تلخی بهره ای
تلخی رنج سفر شیرین کند مادر ترا
بدتر از اینها که گفتم آنکه این شهر شگفت
هست لرزان کشتی ای،در بحر پهناور ترا
گر خدا ناکرده خیزد بحر و طوفانی شود
گیرد اول ناو بی سکان و بی لنگر ترا
در مسیر سیل خوابیدن طریق عقل نیست
تیره میبینم از این دیوانگی اختر ترا
ورزبیم کلک من رای سفر کردی چنین
من بیاد دوستی بخشیدم ای دختر ترا!
آفتابی شو!ازین پس با توام پیکار نیست
نیست کلک من دگر آن کلک کین گستر ترا
چون شنیدی حرف من در خانه ماندی لایزال
تنگ از این پس ندارم کوچه و معبر ترا
گرچه از عشقی فروزان،شهپرم را سوختی
از شرار خود نسوزم بیش از این شهپر ترا
پندهای من حکیمانه است اندر گوش گیر
ویژه این پندی که دادستم بشعر اندر ترا
ریختم این گوهران ازپندها درپای تو
تا بگوش اندر بیابم چون در و گوهر ترا
پند من گر نشنوی روزی که آنجامیرسی
گردد از من اشک چشمان تو یادآور ترا
ای بت سیمین،حلالم کن،حلالت کرده ام
گر نبینی دیگرم یاننگرم دیگر ترا!
ریختم هنگام رفتن پیش پایت اشک عشق
رهنمون کردم بدینسان رحمت داور ترا
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi