مهدی حمیدی شیرازی
671 subscribers
4 photos
1 video
4 files
3 links
♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Download Telegram
مظلومیت دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی و مجوز نداشتن کتابهای ایشان مرا بر آن داشت که در این کانال به نشر آثار ایشان بپردازم.
Channel photo updated
گاهی... ولی نه گاهی؛ پیوسته، دمبدم
هر لحظه، هر دقیقه، شب و روز، روز و شب
در تیرگی نماید چیزی که هیچ نیست
چیزی که نیست، یا همه چیز است، ای عجب!



پس از دو تن دو بانگ برآید به یک زمان
چون بانگ دو عسس به شب بی‌ستاره‌ای
از ترس جان خویش هراسان و خشمناک
نالیم هر دو تن که: سیاهی! چکاره‌ای؟



از آن شبح -که نیست به چشم من آشنا-
این بانگ آشناست که آید به گوش من
در چشم و گوش او -که خطایی نمینمود-
ناآشناست هم شبح و هم خروش من!



دو دست مرگ از دو سیاهی شود دراز
دو پنجه‌ی اجل بسوی دو گلو رود
دو خنجر برهنه درخشد در آسمان
چون دو کمان بسوزد و درهم فرو رود!



در سینه‌ها بمیرد دشنام‌های تلخ
آتش ز چشم‌ها جهد و خون ز مشت‌ها
پتياره روز و شب که ببلعد شرار و خون
در زیر جلد پنهان چون خارپشت‌ها!



از درد و رنج پیچم و نالم به سوز دل
کای خالقی که صنعت تو خلقت غم است
نه از تو در عذابم نز شب نه زین حریف
زین رنجه‌ام که او نه ز من بیش و نه کم است



گویی من است و با من پیکار میکند
ای‌کاشکی کنون که نه کم بود، بیش بود
تا جنگ ما چنین به درازا نمیکشید
یک تن نبود و آن دگری شاه خویش بود



خواندم به قصه‌ها و بدیدم به چشم‌ها
جنگ آن زمان شود که دو جان است و یک‌ هوس
اما من و حریف مرا تا هوس دوتاست
از جنگ جاودانه امان نیست یک نفس!



بسیار سالهاست -ندانم که چند سال-
کز این دو سایه هرجا خونی چکیده است
وین صبح و شام، این سگ ابلق که عمر ماست
دنبال ما دویده و خونها مکیده است!




#چارپاره_ها
#حمیدی_شیرازی

@drhamidi
دل خسته‌ام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود


تنیده ز سیماب لرزان ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود


دلم رشک می‌برد بر سایه‌ام
که افتاده آن لحظه در پاش بود


برآشفته چون ربة‌النوع عشق
به بد گشتن چرخ دعواش بود


وز این مهر و ماهی که عاشق‌کش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود


نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مأواش بود


وگر بود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود


در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گران گواراش بود


نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد غوغاش بود


بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفه‌ی بوم و خفاش بود؟!


بجز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود؟


دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود!


ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود


در آغوش اگر می‌فشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود


مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود


بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود


بدان هرچه پیش آیدت از بدی
کزان دختر مست عیاش بود


براندم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه فاش بود


بخواندم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود


فریبنده‌شاگرد مکتب‌گریز
چه اندیشه زاستاد داناش بود؟


دریغ آن پری‌چهره کز بخت شوم
به سینه دل ناشکیباش بود


دریغ آن دو جادوی امروزبین
که چیزی که کم دید فرداش بود


مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود اگر جاش بود


بلی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بار غولان صحراش بود!


در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود


مرا گفت خندان زهی تنگ‌چشم
که سیریش نی گرچه دنیاش بود!


ترا گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود


چه اندیشه می‌باید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود


وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گهرزاش بود؟


دو معشوق گمنام؛ او بود و من
بنالیدم از دل که ای کاش بود...



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
می‌خواست ز من باد صبا دوش پیامی
تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی


گفتم که چه گویم به تو ای قاصد محبوب؟
جز آن که بگویم که رسانیش سلامی


ور از من دلخسته بپرسد که نپرسد!
گویی که بر او می‌گذرد صبحی و شامی


حیرت‌زده از دام سپید و سیه عمر
چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی


افسوس هنوزش قفس تن نشکسته‌ست
او نیز به تنگ است از این‌گونه دوامی


چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان
چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی


وان بلبل خوش‌لهجه که پیوسته همی‌خواند
اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی


هرچند دگر زندگی‌اش نیست نمرده‌ست
بر سرحد این هر دو گرفته‌ست مقامی


زنده‌ست اگر زنده توان خواند و توان گفت
آن را که بود رنج قعودی و قیامی


مرده‌ست اگر مرده توان گفت و توان خواند
آن را که نه اندیشه‌ی ننگ است و نه نامی


در دیده‌ی او کار جهان مسخره آید
گر مسخره‌ای باشد در بند نظامی


امروز بدین نکته رسیده‌ست که گیتی
نه عیش تمامی‌ست نه اندوه تمامی


رویای فریبنده‌ی لرزان دروغی‌ست
چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی


نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر
با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی


تلخ است به هر حال همه کام و دهان‌ها
چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی


تو خرم و خوش باش که گر هیچ خوشی هست
آن‌ راست که نشناخت حلالی ز حرامی


ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد
کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی


گر من نه به شادی گذراندم همه‌ی عمر
ای آنکه به شادی گذراندیش کدامی؟



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
در این تاریخ بعضی از "دوستان" بعلت اختلاف مسلک سیاسی،عشق و شعر!!!مرا بهانه ی "تکفیر"و سرزنش قرار داده بودند و پی در پی در روزنامه های خود بمن حمله میکردند.دراین میان کارگردانان رشتی و دزد اداره فرهنگ هم که مرا مخل آسایش و مخالف اغراض خود میشناختند پیوسته بر آتش آنها دامن میزدند. مهدی حمیدی.

دوستان احمق و دشمنان ابله!


خسته کردند مرا این ز خدا بیخبران
خسته از زندگی و هرچه که پیوسته برآن

سیرم از دیدن رخسار شب و چهره ی روز
چون ز دیدار دم بازپسین محتضران

بر سر کلبه ی من روز وشبان میتازند
همچو بر کشور مغلوب که بیداد گران

نتوانند مرا دیدن و این نیست شگفت
پیش خورشید ز خفاش نیاید طیران

نه بمیرند که از دیدنم آسوده شوند
نه بمیرم که بیاسایم زین بد سیران

دربدر کردن من آرزویی دیرین است
که بود روز و شب اندیشه ی این دربدران

طعنه از دوست خورم دشمنی از دوست برم
که چرادشمن دزدان شدم و کیسه بران

دل ز یاران وفا پیشه قوی بود و کنون
دیدم آنها مگسانند و بگرد شکران

گاه در حلقه کشندم ز تعنت که شبی
عشق من داشته سر حلقه س سیمینه بران

عشق دیرینه ی من پیرهن عثمانی است
که ورا تیغ گمان برده همه بی بصران

غافل از اینکه ز پیرایه ی این پیرهن است
گر شدم شمع و گل مجمع صاحب نظران

عشق ورزیدم و زین پیش همین کار مرا
نامداران جهان کرده و پیغامبران

دامن آلوده نیم تا که شوم سخره ی خلق
یا به زشتیم بگیرند بزشتی سمران

کوری چشم شما عشق من آئین من است
کوری چشم شما و همه کوران و کران

گاه بر شعر ترم بی هنران طعنه زنند
تا بدین حیله گدازندم از شوروشران

غافل از اینکه بدین دعوی بیهوده کنند
خویشتن را بجهان سخره ی صاحب هنران

آخر ای مسخرگان این چه گناهی است مرا
گرا نباشم بسخن فی المثل از ناموران

روزگاری که زمن این هنرم سلب کنید
اندر آن روز یکی بیهنرم چون دگران

سخن من همه این است که دزدید شما
گفتگوهای شما اینکه نیم من ز سران

به به از این جدل و سفسطه و مغلطه ها
کاندرین کلک رواج است کران تا بکران

هرچه دادید ازین پیش از این پس ندهید
خود به پاداش سخنهایم از سیم و زران

وین همه آب وزمینها همه راپس گیرید
خاطر خود مگدازید از این رهگذران

بیهنر مردم این شیوه چه رسم جدل است
که براین شیوه بخندند دگر بوم و بران

هرچه از دشمنی و جور بمن باید کرد
گر نکردید نباشید ز پشت پدران

هرکه پاک است و خورد نانخورش از کد یمن
بشکند یکتنه پشت همه ی کینه وران

من که از بندگی پادشهم عار آید
کی کنم بندگی باده کشی چشم چران

رشتی ابله دیوانه جهان مسخره نیست
که ترا شاد و نکو دارد و مارا نگران

نیک پیداست که بار تو بمنزل نبرم
که نه از تاجوران بردم و زرین کمران

شیر هرچند به زنجیر گران خرد شود
نکند کرنش و تعظیم بر جانوران

تا دلی دارم و تا مهر خدایی در دل
نه بترسم زتو نه از تو گران جثه تران

سر خود سخت شناسی و شناسند چنین
پنجه در پنجه نیداخته با سخت سران

همه دانند که از دزدی و بد کاری تو
خون دل میچکد از دیده ی خونین جگران

توکجا و شرف و قیمت کار تو کجا
این شگفت است از آن صدر نشینان و خران!

گرخدا خواست ازین شهر نگیرم قدمی
تات آواره از این شهر کنم چون دگران

طبع خاموش مرا دیدی و دیوانه شدی
یا شنیدی که نمیجنبد از خواب گران

باش تا تیره کند روز تو آنسان که به روز
اختران بینی و تاریکی شام و سحران

نامه ی ملی ما نامه ی جان بخش سروش
ایکه پر گوهری و خصم همه بد گهران

ای سروش فلکی مرغ همایون سروش
ای بگسترده به روی سر ما شاه پران

بال گسترده بمانی که بزیر پر تو
نه هراسی ز سگان است و نه از لاشخوران

تو کنی مردمی و خلق دگر پارس کنند
زانکه تو مردی و این خلق سگ جامه دران


روزنامه ی سروش و روزنامه ی جامه دران دو روزنامه ی معروف شیرازند که اولی در طول این کش مکش ها همیشه با من موافقت کرد.خداعفیفی مدیر آن روزنامه را بیامرزد.حمیدی.


23/5/9شیراز
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
صبح است و گاه شادی و هنگام خرمی
شب از چمن گذشته و گلبرگ شبنمی


آوازخوان چکاو خوش آهنگ در هوا
گیسوکشان بنفشه ی سرمست بر زمی


ریزد نسیم گل ز دهان سپیده دم
برکوهسار شادی و بر دشت خرمی


گسترده مهر جامه ی زرین به تیغ کوه
فرخنده کرده باغ به فرخنده مقدمی


خرم کسی که شادی این صبح زآن اوست
وز تاب مهر نیست چو من خاطرش غمی


گامی زند به مستی و آزادی و امید
وز دیوبچگان نبرد رنج همدمی


دو مرگ بود آنچه مرا پیر کرد و کشت
بیداد عشق بود و بلای معلمی


گر بستمی به تربیت سگ میان خویش
به بود تا به تربیت نسل آدمی


سگ مردمی به سر برد و آشنا شود
وز آدمی نیاید جز نیش کژدمی


در کشوری که این ثمر دانش است و علم
پیداست کآن دیار کجایست و مردمی


نفرین بر آن کسی که در این ره چو من برد
زجری بدین گرانی و اجری بدین کمی



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
اگر جای منصور بر دار نیست
چرا عشق از او دست‌بردار نیست


وگر همچو منصور من عاشقم
چرا جای من بر سر دار نیست


اگر کیفر عاشقی کشتن است
کُشیدم کز این کیفرم عار نیست


نه کار جوانی اگر عاشقی‌ست
به کار جوانی مرا کار نیست


بمیراد آن دل که در بند نیست
نماناد آن تن که بیمار نیست


کجا تندرستی شناسد کجا
به بیماری آن‌کو شبی یار نیست


چه داند که آزاد رفتن خوشی‌ست
دو پایی که در بند مسمار نیستم


اگر زندگی سربسر شادی است
بدین زندگی بار من بار نیست


وگر یکسر اندوه و درد و بلاست
بدان شاد مرد هشیوار نیست


فروغ دل شادی از انده است
دل شادی از رنج بیزار نیست


که گوید که آن گلبن فرودین
گرانمایه‌دخت سپندار نیست


اگر غم تمام است و انده تمام
دگر زندگی کردن آزار نیست


وگر شادمانی تمام است و نغز
میان تن و مرگ دیوار نیست


خود این هر دو گون زندگی مردن است
کز این هر دو گون زنده آثار نیست


میان غم و شادمانی دری‌ست
که آن را شناسنده دیار نیست


بر آن در مرا بلعجب خانه‌ای‌ست
که مرغ فلک را بدان بار نیست


فروزان‌تر از آن تن باز نیست
شبه‌گون‌تر از آن پر سار نیست


گلستان و گلخان و گلزار هست
گلستان و گلخان و گلزار نیست


سپید و سیاه و سیاه و سپید
بدینگونه کاخی پر اسرار نیست


از این‌سوی شادی از آن‌سوی غم
غم و شادی‌اش خانه‌اوبار نیست


همه‌سال خرم‌تر از پار هست
همه‌سال خرم‌تر از پار نیست


نگردد پدیدار هرگز بر آن
که لبخند و اشکش پدیدار نیست


پس آنجا بجز اشک و لبخند نیست
پس آنجا بجز عیش و تیمار نیست


به فرخار ماند که آن‌مایه ناز
به چشمان مستان فرخار نیست


به گلزار ماند که آن‌مایه ناز
به گلزار از ابر آزار نیست


به عشاق ماند که آن‌مایه اشک
به دامان عشاق خونبار نیست


امیدی و بیمی ‌ست آمیخته
چو ترکی فسونگر که دلدار نیست


بپیش من این خانه‌ی بلعجب
کم از بارگاه سِنِمّار نیست


در آن خانه تاند کسی زیستن
که پروانه‌سان بیمش از نار نیست


به آهو در آن بیشه تنگ است جای
پس آن بیشه را گاو پروار نیست


سزاوار اشک است و لبخند عشقم
جز این هر دو او را سزاوار نیست


بدان‌خانه هرگز کسی ره نبرد
که چونان شباهنگ بیدار نیست


شباهنگ داند که با من کسی
در آنجا هماورد پیکار نیست


سخن‌سنج بیند که از عیش و غم
چو من هیچکس بهره‌بردار نیست


چو این شد ز شادی دلم سیر نیست
چو این شد ز انده تنم زار نیست


به شادی و انده نهان لذتی‌ ست
که جز درخور مرد پندار نیست


جهان گرچه با من ستیزه‌گر است
ستیز جهان هیچ دشوار نیست


به راهم اگر دشمنان چَه کَنند
ره زندگی نغز و هموار نیست


اگرچند گوهر گران‌قیمت است
گهر را فراوان خریدار نیست


وگرچند بسیار کم‌مشتری‌ست
کم آن کم ز بسیار بسیار نیست


چو طبعی بهنجار دادم خدای
نترسم که کارم بهنجار نیست


غزل گر نه چون رودکی گفته‌ام
چو دیگرکسانم از آن عار نیست


چو زو رام‌تر شد مرا این غزال
"غزل‌های من رودکی‌وار نیست"




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
"آخرین حرف"


شرق تا غرب جهان هر کشوری
داشت در هر دانشی دانشوری


هر کسی در هر فنی دانا نشد
زاد هر داننده‌ای از مادری


این طبیبی زاد آن‌یک کاشفی
وان‌یکی نجار و آن پالان‌گری


چون خردها ذرّه را ازهم شکافت
دید در وی عالمی؛ پهناوری


علم، اندک‌خور شد و باریک‌بین
زاد از هر فن فنون دیگری


"ذی‌فنی" معنای رسوایی گرفت
"ذوالفنونی" معنی رسواتری


دانشی، در هر فنی، هرچند خرد
موی مردان کرد چون خاکستری


علم هر حرفی ز هر دفتر گذشت
علم‌ها شد علمِ حرف از دفتری


رنجِ عمری، خواندنی، فهمیدنی
اوستادی، رهنمایی، رهبری


بس‌خردمندا که بر پشت زمین
بهر دانش بوسه زد بر هر دری


تا سری آرد برون درها بکوفت
عاقبت از در برون نآمد سری


در چنین قرنی که زرها قلب گشت
ساخت ملک من ز هر قلبی، زری


"دینوری" آورد و "رازی" پرورید
دید هرجا خرسکی بر منبری


مرد کشتی‌گیر شد نقّاد شعر
جانِ معنی گشت هر جاناوری


سِبلتی، ریشی، عصایی، عینکی
"بوعلی‌سینا" شد و "بومعشر"ی


گشت هر پیغمبری گوساله‌ای
زانکه هر گوساله شد پیغمبری


خائنی، دزدی، شریری، ناکسی
کرد برپا از فضیحت محشری


هرکجا خرمهره‌ای گوهر شود
بی‌گمان خرمهره گردد گوهری


در جهان گر علمِ‌مادرزاد مُرد
زاد اینجا هرکه زاید دختری


نکته بر من گیرد و بر شعر من
پیرهن از زانوان بالاتری


کوس نقّادی زند در پیش خلق
بانویی، بوزینه‌ای، خنیاگری


گرگ چوپان گشت و سگ قصاب شد
پیرهن‌ها دوخت پیراهن‌دری


وان خبرپردازک تزویرگر
زابلهی افروخت هرجا آذری


تا بیاراید پریشان‌های خویش
از زبان من بر آن زد زیوری


"لا اله"ی گفت و "الا"یی نگفت
"نقل‌عین"است ارچه کار مخبری


بانگ من، آوای من، تلفیق او
پیکر از دارا سر از اسکندری


شعر من، گفتار من، از حلق وی
نعره‌ی شیری و از نای خری


مخبری را شرط اول راستی‌ست
شرط دوم دوری از هر منکری


ویژه آن مخبر که با این دستگاه
پر تواند کرد هر گوش کری


آنکه این منصب بدین دیوانه داد
داد دست دیو برّان‌خنجری




شکر یزدان را که در این گیر و دار
هست دانایی، خبیری، داوری


نکته‌سنجی، نکته‌گویی، بخردی
شعردانی، شعرفهمی، شاعری


چون "فرامرزی" که گاه جرّ و بحث
بشکند یک‌مَرده پشت لشکری


کِلک او در دست او دانی که چیست؟
در کف موسی عصایی؛ اژدری


دیگران گویند و من چون دیگران
کای‌قلم! تو نیستی نی، شکّری




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
"روز آخر سال"


نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست



کسی شناسد حال مرا بآخر سال
که یار او ز سفر آمده‌ست و او سفریست



در این که سال نو آمد نشان زندگی است
در این که سال کهن شد نشان رهسپریست



پس این پیام نشان‌دار خنده‌ایست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست



از آن همیشه چو هنگام این پیام رسد
مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست



چگونه‌ام؟ نتوان گفت! وین کسی داند
که زارزار بخندید و قاه‌قاه گریست



بمرد دلبر و جان من است و من ماندم
ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست



چه بود اگر بمثل او بماند و من رفتم؟
گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست



دوام هستی مولود آرزوی بقاست
چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست



بهانه‌هاست بر این زیستن که مسخره است
بنای عمر جهان بر پی بهانه‌گریست؛



هنوز خانه خراب است و کودکان خردند
هنوز بار به جای است و وقت باربریست



هنوز آن یک ناگفته‌است و این نشده
هنوز این یک ننوشته‌است و آن نظریست



طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ
بر این یتیم که دنیاست ظلم بی‌پدریست



کسیکه این همه بذر هنر نکِشته برفت
کُشنده‌ی هنر از چشم مردم هنریست



بلاست روشن تیره‌ست مهر منکسف است
گهی به پرده نشستن بتر ز پرده‌دریست



بهانه‌هاست به ماندن مرا چو خلق و از آن
یکی که مردن من مردن کلام دریست



بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان
کزان ز فرط لطافت جهان به بی‌خبریست



هنوز مریم اندیشه را ز سحر سروش
به دلربائی بکری امید باروریست



طلوع جان من از پشت وزن و قافیه‌ها
طلوع صبح نشابور و بامداد هری‌ست



درین خیال کجم وان زمان به خویش‌ آیم
که گونه‌ام ز دو سو غرق بوسه‌ی دو پریست



زنم به شادی گوید بیا که سفره‌ی عید
چنانکه خواسته‌‌ای پربنفشه‌ی طبریست





#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
"قبر کوچک"



عمری؛ یک‌عمر که دو سال بود
درد کشید و سبب درد شد
هرچه ‌که خون در رگ جانش زدند
سرخ نشد زرد شد و زرد شد



هیچکسی خنده‌ی او را ندید
غنچه‌ی نشکفته خزان‌دیده بود
اینهمه دردی که بگیتی کشید
کاش که یک‌شب هم خندیده بود



از نگه خسته‌ی آواره‌اش
نفرت میریخت بر این زندگی
گفتی میپرسد با آن نگاه
قصد خدایی را زین بندگی



شمع فروزنده‌ی آرام‌سوز
روز و شب آهسته و آهسته سوخت
روز تبش در تن مادر گرفت
شام ز آهش پدر خسته سوخت





دوش بدیدار برادر شدم
تا که از او پرسم و بیمار او
بود پر از خون جگر چشم وی
خانه تهی بود ز تبدار او



نه سخنی گفتم نه هیچ گفت
من نگهی کردم او هم گریست
آه من از سینه برآمد که کو؟
اشک وی از دیده برآمد که نیست!





#چارپاره_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
هرچه کردم از تو ای شرقی دل من وا نشد
خوب شد دیشب میان ما و دل دعوا نشد



کاغذ صلح ترا دادم بدو درهم‌درید
گفت کو آنکس‌که یار این شد و رسوا نشد



هرچه گشتم تا در آن مهر ترا جایی دهم
بود از قهر تو چندان پر که دیگر جا نشد



تا بر او نام تو بردم گشت سودایی چنان
کانچنان هرگز بعمری پر سر و سودا نشد



عزم کردم تا در او عشق ترا انشا کنم
داد چندان زد که دیگر فرصت انشا نشد



خواستم با دانه‌ی مهر تواش آرم بدام
دانه‌ی گنجشک دام کرکس و عنقا نشد



عهد و پیمان تو بر وی عرضه کردم نعره زد
گفت کاین پوسیده‌کاغذ عروه‌الوثقا نشد



یادش آوردم بمستی خوشزبانی‌های تو
کام او شیرین ز یاد آوردن حلوا نشد



نامه‌ات چون حرز کوبیدم بویرانگاه عشق
تکیه‌گاه کاخ ویران هسته‌ی خرما نشد



الغرض ای‌دوست کار دل ز کار من جداست
من شدم یار تو لیکن این دل دانا نشد



او ببند مهربانی‌هاست من در بند او
بند او از گردنم یک‌عمر دیدی وا نشد



خواستی تا سرخط مهر ترا امضا کنم
پای آن امضا کشیدم لیک این امضا نشد



هرچه با امضای من می‌بینی و بی‌ مُهر دل
دل از آن برکن که حکمی درخور اجرا نشد



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi