هنر انعطاف داشتن
تو پزشکی میگیم بدنی که انعطاف فیزیکی بیشتری داره این شانس رو داره که در برابر بیماری های قلبی و عروقی و حتی آلزایمر مقاومت بیشتری نسبت به سایرین داشته باشه.
اما انعطاف فقط مربوط به عضلات و فیزیولوژیک نیست!
خیلی از ما از دوران نوجوانی و جوانی اهداف و آرزوهایی داشتیم و هنوز هم ممکنه داشته باشیم. علم امروز به ما یاد میده که هدف گذاری در زندگی باید جای خودش رو با مسیریابی عوض کنه.
هدف برای ذهن ما بار ایجاد میکنه، باری که اگر در یک مختصات زمین گذاشته نشه میتونه به تروما تبدیل بشه.
اما مسیر معنای متفاوتی با هدف داره. ما اگر بتونیم به جای تعیین هدف تعیین مسیر کنیم بار سنگین هدف رو از ذهن برخواهیم داشت و برخلاف تصور در مسیر بودن شانس به مقصد رسیدن رو بیشتر می کنه.
انعطاف کجای داستان قرار میگیره؟! مسیر به ما هنر منعطف بودن یاد میده.
مسیر بهمون یاد میده اگر در تاریخ X به دستاورد Y نرسیدم اهمیت زیادی نداره چون در مسیر هستم. مسیر به ما یاد میده برای مقصد Z میشه از تمام بزرگراه های A، B یا C استفاده کرد. ممکنه مسیر C خیلی طولانی باشه اما همجهت با افکار من هست.
مسیر به ما یاد میده آستانه تحمل ذهن خودمون رو درک کنیم و هرجایی حس کردیم خارج از این آستانه تحمل در حال عمل کردن هستیم مسیر رو از A به B تغییر بدیم.
برای یادگیری این هنر انعطاف وقت بذاریم. هزینه کنیم. هزینه نه به معنی پول خرج کردن. برای رسیدن به این هنر باید چشم ببندیم. چشم پوشی بزرگترین و بیشترین هزینه ای هست که هر انسان در زندگی خودش پرداخت می کنه.
@Drdat
تو پزشکی میگیم بدنی که انعطاف فیزیکی بیشتری داره این شانس رو داره که در برابر بیماری های قلبی و عروقی و حتی آلزایمر مقاومت بیشتری نسبت به سایرین داشته باشه.
اما انعطاف فقط مربوط به عضلات و فیزیولوژیک نیست!
خیلی از ما از دوران نوجوانی و جوانی اهداف و آرزوهایی داشتیم و هنوز هم ممکنه داشته باشیم. علم امروز به ما یاد میده که هدف گذاری در زندگی باید جای خودش رو با مسیریابی عوض کنه.
هدف برای ذهن ما بار ایجاد میکنه، باری که اگر در یک مختصات زمین گذاشته نشه میتونه به تروما تبدیل بشه.
اما مسیر معنای متفاوتی با هدف داره. ما اگر بتونیم به جای تعیین هدف تعیین مسیر کنیم بار سنگین هدف رو از ذهن برخواهیم داشت و برخلاف تصور در مسیر بودن شانس به مقصد رسیدن رو بیشتر می کنه.
انعطاف کجای داستان قرار میگیره؟! مسیر به ما هنر منعطف بودن یاد میده.
مسیر بهمون یاد میده اگر در تاریخ X به دستاورد Y نرسیدم اهمیت زیادی نداره چون در مسیر هستم. مسیر به ما یاد میده برای مقصد Z میشه از تمام بزرگراه های A، B یا C استفاده کرد. ممکنه مسیر C خیلی طولانی باشه اما همجهت با افکار من هست.
مسیر به ما یاد میده آستانه تحمل ذهن خودمون رو درک کنیم و هرجایی حس کردیم خارج از این آستانه تحمل در حال عمل کردن هستیم مسیر رو از A به B تغییر بدیم.
برای یادگیری این هنر انعطاف وقت بذاریم. هزینه کنیم. هزینه نه به معنی پول خرج کردن. برای رسیدن به این هنر باید چشم ببندیم. چشم پوشی بزرگترین و بیشترین هزینه ای هست که هر انسان در زندگی خودش پرداخت می کنه.
@Drdat
👌73❤36👏14👍8🙏6😍2
زندگی در شرایط امروز و فردای ایران!
لطفا این پست رو شمرده شمرده و با آرامش و دقت بخوانید. دو دقیقه با تمام تمرکزت.
با پیچیده تر شدن اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشورمون این سوال در ذهن ما مطرح میشه که الان باید چیکار کنیم؟! آیا با وضعیت امروز و فردای کشور میشه به چیزی جز بقا فکر کرد!؟
سال 2023 در زمانی که پاندمی کووید داشت روزانه هزاران نفر رو در دنیا به کام مرگ می کشوند یک مطالعه مهم انجام شد.
Technical Change and Superstar Effects
اومدن بررسی کردن ببینند الان که تقریبا تمام دنیا آشوب شده و هیچ قطعیتی در رابطه با آینده وجود نداره مردم اضاعشون چطوره؟ آیا جایگاه اقتصادی، رفاهی و اجتماعی مردم در زمانی که کووید همه دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار داده تنزل پیدا می کنه؟!
نتایج این مطالعه جای تفکر داره. دیدن که بله! عموم مردم در بازه های زمانی التهابات اجتماعی، سیاسی و ناترازی های عمومی دچار بحران های مختلف میشن. شرایط اقتصادی، اجتماعی و حتی سلامت جامعه در این بازه زمانی با تهدیدات جدی مواجه شده بود. به طوریکه میلیون ها انسان کار خودشون رو از دست دادند و در تامین نیازهای حیاتی و اصلی زندگی دچار مشکل شدند.
اما نتیجه این مطالعه فقط همین نبود! بررسی ها نشان داد در همین زمان که عموم مردم در بحران اقتصادی قرار می گیرن بخش خیلی کوچکی از جامعه در همین شرایط و بحران های موجود به شکل تصاعدی رشد می کنن!!
لطفا خوب و دقیق ادامه مطلب رو بخونید!!
اومدن دیدن یه سری افراد نه تنها اوضاعشون بد نشده بلکه بهتر هم نشده ولی این افراد زیر 5 درصد جامعه هستند! وقتی شرایط بحرانی و پیچیده میشه اینقدر فیلتر عبور سخت میشه و اینقدر حلقه انتخابی تنگ میشه که تنها بخش کوچکی از جامعه میتونن از این فیلتر سخت عبور کنن!
اون افرادی که عبور می کنن چه ویژگی هایی دارند؟؟
سه ویژگی مهم در این افراد دیده شده.
یک: در میدان باقی می مونن. این اولین و مهم ترین ویژگی افرادی هست که در شرایط پیچیده بر خلاف عموم رشد رو تجربه می کنن. دو: استعداد و توانایی خاصی دارند که عموم مردم ندارن. جنس اون استعداد هرچقدر با شرایط بحرانی سازگارتر و راهگشاتر باشه شانس عبور از فیلتر بیشتر میشه. سه: این افراد سعی میکنن خودشون روی شرایط تاثیر بذارن نه اینکه شرایط روی اونا تاثیرگذار باشه.
جمع بندی:
در آینده ما با بحران های مختلفی مواجه خواهیم بود. عموم مردم در بحران های پیش رو تجربه های سختی رو پشت سر خواهند گذاشت. عده ای کمی هم با دارا بودن چند ویژگی شخصیتی و اکتسابی می تونن در این بحران شکوفا بشن.
با آرزوی روزهای زیبا برای مردم.
@Drdat
لطفا این پست رو شمرده شمرده و با آرامش و دقت بخوانید. دو دقیقه با تمام تمرکزت.
با پیچیده تر شدن اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشورمون این سوال در ذهن ما مطرح میشه که الان باید چیکار کنیم؟! آیا با وضعیت امروز و فردای کشور میشه به چیزی جز بقا فکر کرد!؟
سال 2023 در زمانی که پاندمی کووید داشت روزانه هزاران نفر رو در دنیا به کام مرگ می کشوند یک مطالعه مهم انجام شد.
Technical Change and Superstar Effects
اومدن بررسی کردن ببینند الان که تقریبا تمام دنیا آشوب شده و هیچ قطعیتی در رابطه با آینده وجود نداره مردم اضاعشون چطوره؟ آیا جایگاه اقتصادی، رفاهی و اجتماعی مردم در زمانی که کووید همه دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار داده تنزل پیدا می کنه؟!
نتایج این مطالعه جای تفکر داره. دیدن که بله! عموم مردم در بازه های زمانی التهابات اجتماعی، سیاسی و ناترازی های عمومی دچار بحران های مختلف میشن. شرایط اقتصادی، اجتماعی و حتی سلامت جامعه در این بازه زمانی با تهدیدات جدی مواجه شده بود. به طوریکه میلیون ها انسان کار خودشون رو از دست دادند و در تامین نیازهای حیاتی و اصلی زندگی دچار مشکل شدند.
اما نتیجه این مطالعه فقط همین نبود! بررسی ها نشان داد در همین زمان که عموم مردم در بحران اقتصادی قرار می گیرن بخش خیلی کوچکی از جامعه در همین شرایط و بحران های موجود به شکل تصاعدی رشد می کنن!!
لطفا خوب و دقیق ادامه مطلب رو بخونید!!
اومدن دیدن یه سری افراد نه تنها اوضاعشون بد نشده بلکه بهتر هم نشده ولی این افراد زیر 5 درصد جامعه هستند! وقتی شرایط بحرانی و پیچیده میشه اینقدر فیلتر عبور سخت میشه و اینقدر حلقه انتخابی تنگ میشه که تنها بخش کوچکی از جامعه میتونن از این فیلتر سخت عبور کنن!
اون افرادی که عبور می کنن چه ویژگی هایی دارند؟؟
سه ویژگی مهم در این افراد دیده شده.
یک: در میدان باقی می مونن. این اولین و مهم ترین ویژگی افرادی هست که در شرایط پیچیده بر خلاف عموم رشد رو تجربه می کنن. دو: استعداد و توانایی خاصی دارند که عموم مردم ندارن. جنس اون استعداد هرچقدر با شرایط بحرانی سازگارتر و راهگشاتر باشه شانس عبور از فیلتر بیشتر میشه. سه: این افراد سعی میکنن خودشون روی شرایط تاثیر بذارن نه اینکه شرایط روی اونا تاثیرگذار باشه.
جمع بندی:
در آینده ما با بحران های مختلفی مواجه خواهیم بود. عموم مردم در بحران های پیش رو تجربه های سختی رو پشت سر خواهند گذاشت. عده ای کمی هم با دارا بودن چند ویژگی شخصیتی و اکتسابی می تونن در این بحران شکوفا بشن.
با آرزوی روزهای زیبا برای مردم.
@Drdat
❤90👍37🤔14👏5👌3✍1💯1
اگر به حال خود رها شویم
پرده اول:
تصور کنید در یک روز سرد برفی با یک لایه لباس و یک شلوارک از خانه بیرون بیاین. تصور کنید برای سه روز پشت سر هم هیچ غذایی نخورید. یک لحظه تصور کنید برای یک هفته هر چه به دستتون بیاد بخورید. اما ما هیچ کدوم از این کارها رو نمی کنیم،
چــــرا؟!
چون غریزه ما بهمون اجازه نمیده! ما در برابر میل به بقای خودمون نمی تونیم مقاومت زیادی داشته باشیم و خیلی اتوماتیک وار هوا که سرد میشه برای اینکه بدنمون گرم بمونه بخاری رو روشن می کنیم. اجازه نمیدیم برای مدت طولانی گرسنه بمونیم چون ما از اجداد انسان قرن ها پیش یاد گرفتیم که سرما، گرسنگی، بیماری و تهدیدات مشابه در خلاف جهت بقای ما هستند.
پس به همین دلیل ما هیچگاه خودمون رو رهـــا نمی کنیم.
ممکنه یه مدت چاق بشیم یا لاغر بشیم ولی همین چاقی و لاغری هم مارو نگران می کنه و تلاش می کنیم که ازش عبور کنیم.
کات! پرده دوم!
تا حالا به این فکر کردید که انسان برای ذهن خودش چیکار میکنه در طول روز؟ ما برای اینکه سکته نکنیم و قلبمون سالم باشه چربی کمتری مصرف می کنیم. برای اینکه ریه ها تمیز باشه دخانیات مصرف نمی کنیم و اگر اعلام بشه هوا آلوده شده احتمالا ماسک هم بزنیم.
اما آیا برای ذهنمون یک لیست سه تایی داریم؟ آیا تاحالا شده همون مراقبت هایی که برای قلب دارید، همون ماسکی که برای ریه دارید رو برای مغزتون هم داشته باشید؟!
صادقانه به این امر اگر نگاه کنیم احتمالا باید به خودمون نمره بالایی در مراقبت از ذهن ندیم. زمانی که گفتن هوا آلوده شده یا کووید شیوع پیدا کرده ما ماسک زدیم اما هیچ وقت برای ذهن خودمون از ماسک استفاده نکردیم. چرا؟
نمی خوایم وارد فضای متهم کردن خودمون بشیم که تمام تقصیرات دنیا رو گردن خودمون بندازیم. اما میخوایم وارد فضایی بشیم که بگیم یکبار برای همیشه باید یاد بگیریم مراقب ذهن خودمون باشیم. ذهن نیاز به رسیدگی داره.
این رسیدگی چه چیزهایی می تونه باشه؟!
@Drdat
پرده اول:
تصور کنید در یک روز سرد برفی با یک لایه لباس و یک شلوارک از خانه بیرون بیاین. تصور کنید برای سه روز پشت سر هم هیچ غذایی نخورید. یک لحظه تصور کنید برای یک هفته هر چه به دستتون بیاد بخورید. اما ما هیچ کدوم از این کارها رو نمی کنیم،
چــــرا؟!
چون غریزه ما بهمون اجازه نمیده! ما در برابر میل به بقای خودمون نمی تونیم مقاومت زیادی داشته باشیم و خیلی اتوماتیک وار هوا که سرد میشه برای اینکه بدنمون گرم بمونه بخاری رو روشن می کنیم. اجازه نمیدیم برای مدت طولانی گرسنه بمونیم چون ما از اجداد انسان قرن ها پیش یاد گرفتیم که سرما، گرسنگی، بیماری و تهدیدات مشابه در خلاف جهت بقای ما هستند.
پس به همین دلیل ما هیچگاه خودمون رو رهـــا نمی کنیم.
ممکنه یه مدت چاق بشیم یا لاغر بشیم ولی همین چاقی و لاغری هم مارو نگران می کنه و تلاش می کنیم که ازش عبور کنیم.
کات! پرده دوم!
تا حالا به این فکر کردید که انسان برای ذهن خودش چیکار میکنه در طول روز؟ ما برای اینکه سکته نکنیم و قلبمون سالم باشه چربی کمتری مصرف می کنیم. برای اینکه ریه ها تمیز باشه دخانیات مصرف نمی کنیم و اگر اعلام بشه هوا آلوده شده احتمالا ماسک هم بزنیم.
اما آیا برای ذهنمون یک لیست سه تایی داریم؟ آیا تاحالا شده همون مراقبت هایی که برای قلب دارید، همون ماسکی که برای ریه دارید رو برای مغزتون هم داشته باشید؟!
صادقانه به این امر اگر نگاه کنیم احتمالا باید به خودمون نمره بالایی در مراقبت از ذهن ندیم. زمانی که گفتن هوا آلوده شده یا کووید شیوع پیدا کرده ما ماسک زدیم اما هیچ وقت برای ذهن خودمون از ماسک استفاده نکردیم. چرا؟
نمی خوایم وارد فضای متهم کردن خودمون بشیم که تمام تقصیرات دنیا رو گردن خودمون بندازیم. اما میخوایم وارد فضایی بشیم که بگیم یکبار برای همیشه باید یاد بگیریم مراقب ذهن خودمون باشیم. ذهن نیاز به رسیدگی داره.
این رسیدگی چه چیزهایی می تونه باشه؟!
@Drdat
👍55👏26❤25👌5😢2😍2
نگاهی دیگر به هر روز!
اینستاگرام را باز می کنیم، ابتدا سری به پست ها و استوری های دوستان و آشنایان و پیج های مورد علاقه میندازیم، لایکی میکنیم، کامنتی میذاریم و گاهی هم استوری ها رو ریپلای می کنیم و تا اینجا تقریبا همه چیز خوب است!
خب، جذابیت کافی نبود و انگار هنوز ظرف پر نشده
اکسپلور را باز می کنیم!
به سمت هدف هایتان حرکت کنید، همین ویدئو خوب است، یک دقیقه از سخنرانی دکتر هوبرمن که یکی از بهترین های دنیاست رو ببینیم.
تمام می شود!
بعدی، دکتر آذرخش مکری بالا می آید، تمام مشکلات از اهمال کاری هاست، چقدر خوب صحبت می کند، یک دقیقه به حرف های دلنشین دکتر مکری گوش کنیم! عالی بود واقعا!
تمام می شود!
بعدی، برای وزن ایده آل کربوهیدرات را کم کن، خانم دکتر از بهترین های تغذیه هستند، چه توصیه های خفنی!
اینستاگرام را می بندیم!
چه شد؟!
تمام شد! تمام آنچه که ما باید باشیم را در سوشیال مدیا دیدیم و ذهن ما حالا آرام گرفت!
امیدواریم خوب دقت کنید تا بگیم چه اتفاقی داره میوفته.
هر آنچه باید باشی رو دیدی و دیگه اون چیزی که باید باشی نمیشی، چرا؟ ذهن ما براش کافیه که یک ویدئو از اهمال کاری ببینه و با همون ویدئو فریب بخوره که اهمال کاری رو حل و فصل کرده!
عمق کم تمام ماجراست!
وظیفه سوشیال همینه، برای همین طراحی شده که ما بیایم راه حل مشکلاتمون رو از زبان غول های علمی دنیا مثل هوبرمن ببینیم و بشنویم و با دیدن یک ویدئو تصور کنیم خب این مشکل هم حل شد و هر روز و هر ساعت این سیکل تکرار بشه. آیا مشکل حل شده؟ خیر!
سیاستمداران هم در سال های اخیر از این آپشن سوشیال مدیا به خوبی سواستفاده کردند. خشم و اعتراض در جامعه لبریز شده، بهترین جای تخلیه خشم و اعتراض به سیاست ها کجاست؟ سوشیال مدیا. بی خطر اما بی اثر!
نکته اینجاست، ما در رابطه با محتوای خوب و باکیفیت صحبت کردیم، محتواهای سطح پایین که بماند.
نظر شما چیه؟
@Drdat
اینستاگرام را باز می کنیم، ابتدا سری به پست ها و استوری های دوستان و آشنایان و پیج های مورد علاقه میندازیم، لایکی میکنیم، کامنتی میذاریم و گاهی هم استوری ها رو ریپلای می کنیم و تا اینجا تقریبا همه چیز خوب است!
خب، جذابیت کافی نبود و انگار هنوز ظرف پر نشده
اکسپلور را باز می کنیم!
به سمت هدف هایتان حرکت کنید، همین ویدئو خوب است، یک دقیقه از سخنرانی دکتر هوبرمن که یکی از بهترین های دنیاست رو ببینیم.
تمام می شود!
بعدی، دکتر آذرخش مکری بالا می آید، تمام مشکلات از اهمال کاری هاست، چقدر خوب صحبت می کند، یک دقیقه به حرف های دلنشین دکتر مکری گوش کنیم! عالی بود واقعا!
تمام می شود!
بعدی، برای وزن ایده آل کربوهیدرات را کم کن، خانم دکتر از بهترین های تغذیه هستند، چه توصیه های خفنی!
اینستاگرام را می بندیم!
چه شد؟!
تمام شد! تمام آنچه که ما باید باشیم را در سوشیال مدیا دیدیم و ذهن ما حالا آرام گرفت!
امیدواریم خوب دقت کنید تا بگیم چه اتفاقی داره میوفته.
هر آنچه باید باشی رو دیدی و دیگه اون چیزی که باید باشی نمیشی، چرا؟ ذهن ما براش کافیه که یک ویدئو از اهمال کاری ببینه و با همون ویدئو فریب بخوره که اهمال کاری رو حل و فصل کرده!
عمق کم تمام ماجراست!
وظیفه سوشیال همینه، برای همین طراحی شده که ما بیایم راه حل مشکلاتمون رو از زبان غول های علمی دنیا مثل هوبرمن ببینیم و بشنویم و با دیدن یک ویدئو تصور کنیم خب این مشکل هم حل شد و هر روز و هر ساعت این سیکل تکرار بشه. آیا مشکل حل شده؟ خیر!
سیاستمداران هم در سال های اخیر از این آپشن سوشیال مدیا به خوبی سواستفاده کردند. خشم و اعتراض در جامعه لبریز شده، بهترین جای تخلیه خشم و اعتراض به سیاست ها کجاست؟ سوشیال مدیا. بی خطر اما بی اثر!
نکته اینجاست، ما در رابطه با محتوای خوب و باکیفیت صحبت کردیم، محتواهای سطح پایین که بماند.
نظر شما چیه؟
@Drdat
👍90❤29👏15👌7😍2😱1😎1
رفتار و ما چقدر درونزاد است
یک کلمه: زیاد!
زیاد امّا نه به شکل این که یک مولکول برابر باشد با یک حال. این تصور که کورتیزول بالا یا دوپامین پایین به تنهایی همه چیز را تعیین میکند دقیق نیست. این پست روشن میکند نورترنسمیترها در کجای داستان قرار میگیرند.
با نوروسایکولوژی همراه باشید
تصویر درست با مدل شبکهای نه تک مولکولی
حال و رفتار نتیجه همکاری چند مدار در مغز و بدن است. مواد شیمیایی این مدارها را تنظیم میکنند و نقششان بیشتر شبیه کم و زیاد کردن صدا است نه فشار دادن کلید روشن و خاموش.
حال نهایی حاصل ضرب چند عامل است.:
شیمی مغز * تجربههای قبلی * کیفیت خواب * اندازه استرس * سطح التهاب * ویژگیهای ژنتیکی * شرایط و روابط اجتماعی
نقشها به زبان ساده
دوپامین: کمک میکند مغز یاد بگیرد چه کارهایی به صرفه است دنبالشان برود. وقتی نتیجه کار بهتر از انتظار ما میشود احتمال تکرار آن رفتار بیشتر میشود و وقتی بدتر از انتظار است احتمال تکرار کمتر میشود. پس دوپامین همان دکمه حال خوب نیست.
اندورفینها: مواد طبیعی ضددرد بدن هستند. شدت حس درد و شدت لذت و گرمی ارتباطات را تنظیم میکنند. اثر آنها به موقعیت بستگی دارد و معمولا اندازه متوسط دارد.
سروتونین: به خودتنظیمی هیجان کمک میکند. کمک میکند از کوره در نرویم و خطر را واقعبینانهتر بسنجیم. بنابراین ایدهای که میگوید خلق پایین تنها به خاطر کمبود سروتونین است با دادههای امروزی سازگار نیست.
کورتیزول: بخشی از محور استرس یا همان اچ پی ای است مانند ترموستات استرس عمل میکند. در صبح به طور طبیعی بالاتر است و هنگام یک استرس واقعی یک جهش کوتاهمدت مفید ایجاد میکند. اگر استرس طولانی شود این ریتم به هم میریزد خواب بدتر میشود و بدن فرسودهتر کار میکند که به آن بار فرسایشی گفته میشود.
تعاملهای مهم و کاربردی
کورتیزول کوتاهمدت (حاد) باعث میشود کارهای فوری و مهم جلوی چشم بیاید و تمرکز روی آنها بیشتر شود. اگر استرس طولانی شود حس پاداشگیری کاهش پیدا میکند و بیانگیزگی افزایش مییابد. به هم ریختگی دوپامین.
کورتیزول مزمن با کارکرد سروتونین و مدارهای بازداری تداخل ایجاد میکند. در این حالت کلافگی و واکنشپذیری بیشتر میشود و کنترل هیجان سختتر میشود. به هم ریختگی سروتونین.
استرس طولانی در اندورفینهای طبیعی بدن هم اخلال ایجاد میکند. آستانه درد تغییر میکند و لذت بردن از جمع و رابطه کمرنگتر میشود.
خواب و ریتم شبانهروزی هم علت هستند و هم پیامد. خواب بی کیفیت معمولا با استرس بیشتر و خلق پایینتر همراه میشود و استرس و خلق پایین نیز خواب را بی کیفیت میکند.
چقدر وابستهایم؟!
وابستگی زیاد است ولی خطی نیست. این سامانهها شانس بروز برخی حالتها و رفتارها را بیشتر یا کمتر میکنند اما نتیجه پایانی محصول همکاری چند لایه از مدارها است. در عمل هماهنگی شبکه مهمتر از بالا یا پایین بودن یک ماده منفرد است.
جمعبندی
به جای جستوجوی یک دکمه شیمیایی بهتر است روی چند اهرم موثر تمرکز کنیم. تنظیم خواب و گرفتن نور صبحگاهی و سبک کردن استرس مداوم و ساختن ارتباط اجتماعی باکیفیت. در صورت نیاز میتوان از مداخلات علمی مانند رواندرمانی کمک گرفت. وقتی این اقدامات کنار هم اجرا شوند انعطاف شبکه مغز و بدن برمیگردد و حال بهتر پایدارتر میشود.
ما به دنبال یک مسیر پایدار هستیم. پایداری یعنی بالانس.
همراه باشید و برای بهتر شدن نظر بدید.
@Drdat
یک کلمه: زیاد!
زیاد امّا نه به شکل این که یک مولکول برابر باشد با یک حال. این تصور که کورتیزول بالا یا دوپامین پایین به تنهایی همه چیز را تعیین میکند دقیق نیست. این پست روشن میکند نورترنسمیترها در کجای داستان قرار میگیرند.
با نوروسایکولوژی همراه باشید
تصویر درست با مدل شبکهای نه تک مولکولی
حال و رفتار نتیجه همکاری چند مدار در مغز و بدن است. مواد شیمیایی این مدارها را تنظیم میکنند و نقششان بیشتر شبیه کم و زیاد کردن صدا است نه فشار دادن کلید روشن و خاموش.
حال نهایی حاصل ضرب چند عامل است.:
شیمی مغز * تجربههای قبلی * کیفیت خواب * اندازه استرس * سطح التهاب * ویژگیهای ژنتیکی * شرایط و روابط اجتماعی
نقشها به زبان ساده
دوپامین: کمک میکند مغز یاد بگیرد چه کارهایی به صرفه است دنبالشان برود. وقتی نتیجه کار بهتر از انتظار ما میشود احتمال تکرار آن رفتار بیشتر میشود و وقتی بدتر از انتظار است احتمال تکرار کمتر میشود. پس دوپامین همان دکمه حال خوب نیست.
اندورفینها: مواد طبیعی ضددرد بدن هستند. شدت حس درد و شدت لذت و گرمی ارتباطات را تنظیم میکنند. اثر آنها به موقعیت بستگی دارد و معمولا اندازه متوسط دارد.
سروتونین: به خودتنظیمی هیجان کمک میکند. کمک میکند از کوره در نرویم و خطر را واقعبینانهتر بسنجیم. بنابراین ایدهای که میگوید خلق پایین تنها به خاطر کمبود سروتونین است با دادههای امروزی سازگار نیست.
کورتیزول: بخشی از محور استرس یا همان اچ پی ای است مانند ترموستات استرس عمل میکند. در صبح به طور طبیعی بالاتر است و هنگام یک استرس واقعی یک جهش کوتاهمدت مفید ایجاد میکند. اگر استرس طولانی شود این ریتم به هم میریزد خواب بدتر میشود و بدن فرسودهتر کار میکند که به آن بار فرسایشی گفته میشود.
تعاملهای مهم و کاربردی
کورتیزول کوتاهمدت (حاد) باعث میشود کارهای فوری و مهم جلوی چشم بیاید و تمرکز روی آنها بیشتر شود. اگر استرس طولانی شود حس پاداشگیری کاهش پیدا میکند و بیانگیزگی افزایش مییابد. به هم ریختگی دوپامین.
کورتیزول مزمن با کارکرد سروتونین و مدارهای بازداری تداخل ایجاد میکند. در این حالت کلافگی و واکنشپذیری بیشتر میشود و کنترل هیجان سختتر میشود. به هم ریختگی سروتونین.
استرس طولانی در اندورفینهای طبیعی بدن هم اخلال ایجاد میکند. آستانه درد تغییر میکند و لذت بردن از جمع و رابطه کمرنگتر میشود.
خواب و ریتم شبانهروزی هم علت هستند و هم پیامد. خواب بی کیفیت معمولا با استرس بیشتر و خلق پایینتر همراه میشود و استرس و خلق پایین نیز خواب را بی کیفیت میکند.
چقدر وابستهایم؟!
وابستگی زیاد است ولی خطی نیست. این سامانهها شانس بروز برخی حالتها و رفتارها را بیشتر یا کمتر میکنند اما نتیجه پایانی محصول همکاری چند لایه از مدارها است. در عمل هماهنگی شبکه مهمتر از بالا یا پایین بودن یک ماده منفرد است.
جمعبندی
به جای جستوجوی یک دکمه شیمیایی بهتر است روی چند اهرم موثر تمرکز کنیم. تنظیم خواب و گرفتن نور صبحگاهی و سبک کردن استرس مداوم و ساختن ارتباط اجتماعی باکیفیت. در صورت نیاز میتوان از مداخلات علمی مانند رواندرمانی کمک گرفت. وقتی این اقدامات کنار هم اجرا شوند انعطاف شبکه مغز و بدن برمیگردد و حال بهتر پایدارتر میشود.
ما به دنبال یک مسیر پایدار هستیم. پایداری یعنی بالانس.
همراه باشید و برای بهتر شدن نظر بدید.
@Drdat
👍45❤22👏3👌2
آیا ما از زندگی عقب هستیم؟!
احساس عقب ماندن از بازی زندگی بیخیال ما نمی شود! ما هر روز با این فکر که امروز هم باید کارهای بی ثمر انجام دهیم از خواب بیدار می شویم! چقدر واقعیت داره؟
شمرده و آرام بخونید
آیا واقعا ما از زندگی عقب هستیم؟!
اول بیایم سراغ این موضوع که چرا این فکر میاد تو ذهن ما. دلیل اول اینه که درک درستی از زمان و اهداف نداریم! اگر قرار باشه به نقطه ایکس برسیم درک درستی از اینکه چقدر زمان باید بگذره که به نقطه ایکس برسیم نداریم.
چرا این درک رو نداریم؟!
چون می خوایم فاکتورهای رسیدن رو حذف کنیم و ذهن ما تصور می کنه با حذف این فاکتورها راحت تر به هدف میرسه. یعنی ذهن ما زمان رو نادیده میگیره چون در نظر گرفتن واحد زمان به عنوان یکی از عوامل اصلی رسیدن به اهداف باعث میشه ذهن فشار بیشتری رو تحمل کنه. من در یک ماه از سطح A به سطح B میرسم. این یک ماه یعنی فشار پس بهتره حذفش کنم.
وقتی حذف می کنم چی میشه؟!
اولین اتفاق اینه که از روز اول و شروع مسیر توقع خواهیم داشت. توقع تمام شدن و رسیدن!
کورتیزول رو بالا میبریم و ذهن بعد از مدتی شروع می کنه به تخریب کل مسیر. از روز اول آغاز تخریب مسیر این ذهنیت که ما عقب هستیم شروع می شود.
استرس و کورتیزول بالاست و با گذشت زمان و تخریب بیشتر مسیر حس عقب افتادن شدیدتر می شود.
آیا ما واقعا عقب هستیم؟!
مادامی که زمان تعریف نشده عقب موندن هم معنایی نداره. من اگر برای یک هدف بازه زمانی ۵ ساله تعریف کنم و برای هر سال یک ایست بازرسی قرار بدم اون موقع می تونم بررسی کنم که آیا من واقعا عقب هستم یا خیر. تا زمانیکه برای روزها و مسیرهای زندگی زمان تعریف نشده عقب ماندن و جا ماندن معنای حقیقی هم ندارد.
بحث تاثیر سوشیال مدیا بر روی این حس تکراری هست که اطلاعات کافی در این رابطه دارید.
آیا شما هم این احساس رو تجربه کردید؟
@Drdat
احساس عقب ماندن از بازی زندگی بیخیال ما نمی شود! ما هر روز با این فکر که امروز هم باید کارهای بی ثمر انجام دهیم از خواب بیدار می شویم! چقدر واقعیت داره؟
شمرده و آرام بخونید
آیا واقعا ما از زندگی عقب هستیم؟!
اول بیایم سراغ این موضوع که چرا این فکر میاد تو ذهن ما. دلیل اول اینه که درک درستی از زمان و اهداف نداریم! اگر قرار باشه به نقطه ایکس برسیم درک درستی از اینکه چقدر زمان باید بگذره که به نقطه ایکس برسیم نداریم.
چرا این درک رو نداریم؟!
چون می خوایم فاکتورهای رسیدن رو حذف کنیم و ذهن ما تصور می کنه با حذف این فاکتورها راحت تر به هدف میرسه. یعنی ذهن ما زمان رو نادیده میگیره چون در نظر گرفتن واحد زمان به عنوان یکی از عوامل اصلی رسیدن به اهداف باعث میشه ذهن فشار بیشتری رو تحمل کنه. من در یک ماه از سطح A به سطح B میرسم. این یک ماه یعنی فشار پس بهتره حذفش کنم.
وقتی حذف می کنم چی میشه؟!
اولین اتفاق اینه که از روز اول و شروع مسیر توقع خواهیم داشت. توقع تمام شدن و رسیدن!
کورتیزول رو بالا میبریم و ذهن بعد از مدتی شروع می کنه به تخریب کل مسیر. از روز اول آغاز تخریب مسیر این ذهنیت که ما عقب هستیم شروع می شود.
استرس و کورتیزول بالاست و با گذشت زمان و تخریب بیشتر مسیر حس عقب افتادن شدیدتر می شود.
آیا ما واقعا عقب هستیم؟!
مادامی که زمان تعریف نشده عقب موندن هم معنایی نداره. من اگر برای یک هدف بازه زمانی ۵ ساله تعریف کنم و برای هر سال یک ایست بازرسی قرار بدم اون موقع می تونم بررسی کنم که آیا من واقعا عقب هستم یا خیر. تا زمانیکه برای روزها و مسیرهای زندگی زمان تعریف نشده عقب ماندن و جا ماندن معنای حقیقی هم ندارد.
بحث تاثیر سوشیال مدیا بر روی این حس تکراری هست که اطلاعات کافی در این رابطه دارید.
آیا شما هم این احساس رو تجربه کردید؟
@Drdat
👍42❤25👏4🤔2🤝1
سن بالا رفته، تمومه دیگه؟!
هر روز از زندگی ما که میگذره این ذهنیت بیشتر به ما غلبه می کنه که دیگه تمومه! ما میدونیم هنوز حداقل نیمی از عمرمون باقی مونده اما انگار یه صدای درونی داره بهمون میگه که دیگه اتفاق مهم یا تغییر جدی قرار نیست رخ بده! ادامه دار شدن و سایه انداختن این ندای درونی بر تمام لحظات زندگی طبعا نتایج جالبی برای ما نخواهد داشت.
باید چیکار کنیم که خلاص بشیم؟!
قانون اول اینه که به خلاص شدن و رهایی فکر نکنید. در این دنیا هیچ فکری زایید نشده که ما بتونیم ازش فرار کنیم و اون فکر بیشتر و بزرگتر نشه. پس ایگنور کردن این ندای درونی به هیچ وجه چاره نیست.
قانون دوم اینه که دلیل رو پیدا کنیم. اصلی ترین دلیل خروش این ندای درونی معمولا اینه که ما قرار بوده در n سالگی به n دستاورد رسیده باشیم اما حالا که با این دستاوردها فاصله داریم ذهن ما این ندای درونی رو به جریان میندازه.
ذهن چجوری این ندای دورنی رو به جریان میندازه؟
محور دوپامین، سروتونین و نورآدرنالین درگیر میشن. هدف دستنیافتنی بهنظر میآد سیگنال دوپامین سقوط می کنه و میل به فرار از مسیر زیاد میشه. نورآدرنالین تونیک میره بالا و استرس و افسردگی رو صعودی میکنه. حس کنترل ندارم، شرایط از دستم خارج شده پس سروتونین تونیکتر میشه و مغز به سمت منفعل شدن میره.
نکته مهم اینه شرایط بیرونی داره نوروترنسمیترهای مارو هل میده به سمت های بالا. چون ما هر روز بیشتر از دیروز حس می کنیم کنترل از دستمون داره خارج میشه.
میشه بگی چیکار کنیم؟!
با توضیحات بالا باید یاد بگیریم که فکر و احساس فقط یک اتفاق نیست که ما تصمیم بگیریم از امروز دیگه احساس یا فکر نکنیم. هزاران مولکول باهم واکنش میدن و یک احساس رو میسازن. پس سعی کردن برای فکر نکردن قابل اجرا نیست. (قانون اول)
برای قانون دوم فردا یک منبر مفصل و کاربردی میریم براتون!
از درگیری های ذهنی خودتون بگید. سعی می کنیم در راستای ذهن شما قدم برداریم.
@Drdat
هر روز از زندگی ما که میگذره این ذهنیت بیشتر به ما غلبه می کنه که دیگه تمومه! ما میدونیم هنوز حداقل نیمی از عمرمون باقی مونده اما انگار یه صدای درونی داره بهمون میگه که دیگه اتفاق مهم یا تغییر جدی قرار نیست رخ بده! ادامه دار شدن و سایه انداختن این ندای درونی بر تمام لحظات زندگی طبعا نتایج جالبی برای ما نخواهد داشت.
باید چیکار کنیم که خلاص بشیم؟!
قانون اول اینه که به خلاص شدن و رهایی فکر نکنید. در این دنیا هیچ فکری زایید نشده که ما بتونیم ازش فرار کنیم و اون فکر بیشتر و بزرگتر نشه. پس ایگنور کردن این ندای درونی به هیچ وجه چاره نیست.
قانون دوم اینه که دلیل رو پیدا کنیم. اصلی ترین دلیل خروش این ندای درونی معمولا اینه که ما قرار بوده در n سالگی به n دستاورد رسیده باشیم اما حالا که با این دستاوردها فاصله داریم ذهن ما این ندای درونی رو به جریان میندازه.
ذهن چجوری این ندای دورنی رو به جریان میندازه؟
محور دوپامین، سروتونین و نورآدرنالین درگیر میشن. هدف دستنیافتنی بهنظر میآد سیگنال دوپامین سقوط می کنه و میل به فرار از مسیر زیاد میشه. نورآدرنالین تونیک میره بالا و استرس و افسردگی رو صعودی میکنه. حس کنترل ندارم، شرایط از دستم خارج شده پس سروتونین تونیکتر میشه و مغز به سمت منفعل شدن میره.
نکته مهم اینه شرایط بیرونی داره نوروترنسمیترهای مارو هل میده به سمت های بالا. چون ما هر روز بیشتر از دیروز حس می کنیم کنترل از دستمون داره خارج میشه.
میشه بگی چیکار کنیم؟!
با توضیحات بالا باید یاد بگیریم که فکر و احساس فقط یک اتفاق نیست که ما تصمیم بگیریم از امروز دیگه احساس یا فکر نکنیم. هزاران مولکول باهم واکنش میدن و یک احساس رو میسازن. پس سعی کردن برای فکر نکردن قابل اجرا نیست. (قانون اول)
برای قانون دوم فردا یک منبر مفصل و کاربردی میریم براتون!
از درگیری های ذهنی خودتون بگید. سعی می کنیم در راستای ذهن شما قدم برداریم.
@Drdat
❤58👍25👏9🙏6👌3😁1😍1😎1
افزایش سن، خروش ناامیدی درونی!
دیروز گفتیم هر چه جلوتر میریم و سن بالاتر میره احساس و ندای درونی ما فریاد میزنه برای خیلی از اتفاقات و تغییرات مهم دیر شده و ما برای رقم زدن اتفاقات و تغییرات کم هستیم.
گفتیم جریان این احساسات و ندای دورنی رو محور دوپامین، سروتونین و نورآدرنالین مغز کنترل میکنه و تاکید کردیم راه گریز از این احساسات، سرکوب نیست.
منبر امروز!
در سال 2019 در دانشگاه میشیگان ایالت متحده آمریکا مطالعه ای انجام شد تا بررسی کنن ببینن چی میشه که زوج ها تصمیم میگیرن طلاق بگیرن؟!
از میان علت های مختلف یک علت اصلی در روابط ناموفق زوج ها شیوع بالاتری داشت. در این زوج ها برخلاف تصور روزهای خوب، خاطرات زیبا، لحظات رمانتیک و سفرهای جذاب کم نبود! اما اون چی بود که این رابطه به ظاهر خوب رو متلاشی می کرد؟!
عدم توانایی در مدیریت اختلافات.
زن و شوهر باهم خوشگذرونی میکردند ولی وقتی دعوا می شد دیگه نمی تونستند این دعوا رو جمع کنند.در این دعواها زخم هایی به رابطه خودشون وارد می کردند که غیرقابل جبران بود.
پژوهشگران این مطالعه نتیجه گرفتند که مهم نیست چند روز از سال با پارتنرت در سفر هستی. مهم نیست چقدر داره بهت خوش می گذره. مهم اینه که اونجایی از رابطه که جاده خاکی میشه فرمون رو به سمت دره نچرخونی!
بریم یه پله بالاتر. بعد از این مطالعه اساتیدی که روی همین پژوهش کار می کردن تصمیم گرفتن کارکرد این قاعده رو بر روی افراد مختلف جامعه بررسی کنن. اساتید دانشگاه میشیگان در 2022 مقاله ای مهم تری منتشر کردند که خلاصه و ساده سازی این بود:
مهم نیست چقدر داره کارات درست میره جلو. اینکه چه دستاوردهایی داشتی در درجه چندم اهمیت قرار داره. مهم اینه که بدونی وقتی حتی در مسیر گم شدی و به گردنه های خطرناک رسیدی بدونی اینجا خطرناکه و باید حواست باشه که احتمالا خطرات جاده بیشتر اذیتت میکنه.
هنر عبور از بحران ها، بحران سن، بحران مالی، بحران عاطفی در قدم اول پذیرش بحران هست و در قدم بعدی اینه که در قالب بحران درنیایم. نکته ای که هست اینه که ما همیشه خواستیم با خودمون مقابله کنیم در صورتیکه در این جنس مقابله ها ما از پیش بازنده ایم. بپذیرم و با انعطاف مسیر رو پیدا کنیم.
تا همینجا بمونه که خیلی زود سراغ انعطاف خواهیم رفت. جالبه اگر بدونید انعطاف ذهنی هم به بیوشیمی مغز ما ربط داره. سعی می کنیم قدم به قدم در مسیر جلو بیایم که مسائل ذهنی رو ریشه ای بررسی کنیم.
سوال، نقد، نکته یا تجربه؟
@Drdat
دیروز گفتیم هر چه جلوتر میریم و سن بالاتر میره احساس و ندای درونی ما فریاد میزنه برای خیلی از اتفاقات و تغییرات مهم دیر شده و ما برای رقم زدن اتفاقات و تغییرات کم هستیم.
گفتیم جریان این احساسات و ندای دورنی رو محور دوپامین، سروتونین و نورآدرنالین مغز کنترل میکنه و تاکید کردیم راه گریز از این احساسات، سرکوب نیست.
منبر امروز!
در سال 2019 در دانشگاه میشیگان ایالت متحده آمریکا مطالعه ای انجام شد تا بررسی کنن ببینن چی میشه که زوج ها تصمیم میگیرن طلاق بگیرن؟!
از میان علت های مختلف یک علت اصلی در روابط ناموفق زوج ها شیوع بالاتری داشت. در این زوج ها برخلاف تصور روزهای خوب، خاطرات زیبا، لحظات رمانتیک و سفرهای جذاب کم نبود! اما اون چی بود که این رابطه به ظاهر خوب رو متلاشی می کرد؟!
عدم توانایی در مدیریت اختلافات.
زن و شوهر باهم خوشگذرونی میکردند ولی وقتی دعوا می شد دیگه نمی تونستند این دعوا رو جمع کنند.در این دعواها زخم هایی به رابطه خودشون وارد می کردند که غیرقابل جبران بود.
پژوهشگران این مطالعه نتیجه گرفتند که مهم نیست چند روز از سال با پارتنرت در سفر هستی. مهم نیست چقدر داره بهت خوش می گذره. مهم اینه که اونجایی از رابطه که جاده خاکی میشه فرمون رو به سمت دره نچرخونی!
بریم یه پله بالاتر. بعد از این مطالعه اساتیدی که روی همین پژوهش کار می کردن تصمیم گرفتن کارکرد این قاعده رو بر روی افراد مختلف جامعه بررسی کنن. اساتید دانشگاه میشیگان در 2022 مقاله ای مهم تری منتشر کردند که خلاصه و ساده سازی این بود:
مهم نیست چقدر داره کارات درست میره جلو. اینکه چه دستاوردهایی داشتی در درجه چندم اهمیت قرار داره. مهم اینه که بدونی وقتی حتی در مسیر گم شدی و به گردنه های خطرناک رسیدی بدونی اینجا خطرناکه و باید حواست باشه که احتمالا خطرات جاده بیشتر اذیتت میکنه.
هنر عبور از بحران ها، بحران سن، بحران مالی، بحران عاطفی در قدم اول پذیرش بحران هست و در قدم بعدی اینه که در قالب بحران درنیایم. نکته ای که هست اینه که ما همیشه خواستیم با خودمون مقابله کنیم در صورتیکه در این جنس مقابله ها ما از پیش بازنده ایم. بپذیرم و با انعطاف مسیر رو پیدا کنیم.
تا همینجا بمونه که خیلی زود سراغ انعطاف خواهیم رفت. جالبه اگر بدونید انعطاف ذهنی هم به بیوشیمی مغز ما ربط داره. سعی می کنیم قدم به قدم در مسیر جلو بیایم که مسائل ذهنی رو ریشه ای بررسی کنیم.
سوال، نقد، نکته یا تجربه؟
@Drdat
👍63❤29🙏6👏1
بازگشت به محدوده ارزندگی!
لطفا متن زیر رو با دقت بخونید!
در علم اقتصاد اصلی وجود داره تحت عنوان بازگشت به میانگین. جریان اینه که بازارها در بلندمدت به محدوده ارزندگی واقعی خودشون بازمیگردن.
یعنی چی؟
یعنی فرض کنیم محدوده ارزندگی دلار در سه ماه پایانی سال طبق محاسبات نسبی 130 تا 145 هزار تومان پیش بینی بشه. یعنی قیمت دلار در این بازه 130 تا 145 هزار تومان باید نوسان کنه. این شد محدوده ارزندگی دلار در سه ماهه پایانی سال.
حالا اقتصاددان ها میگن که بازارها به محدوده ارزندگی خودشون بازگشت دارند. یعنی چی؟
یعنی ممکنه با یک خبر یا یک اتفاق نرخ دلار برسه به 155 هزار تومان. اما طبق اصل ارزندگی این نرخ باید بریزه و روی حداکثر قیمت 145 هزار تومان متوقف بشه. اصل سرمایه گذاری و نوسان گیری بازارها بر همین قانون استوار هست. پس این هم شد بازگشت به محدوده ارزندگی.
خب این چه ربطی داشت الان؛ چیکار کنیم؟
محدود ارزندگی یک عبارت ارزشمندیه. اگر ما محدوده ارزندگی رو به خوبی تعریف و درک کنیم خیلی از مسائل اتوماتیک حل و فصل میشه.
محدوده ارزندگی فقط برای بازار نیست! مثلا من دانش آموز کلاس یازدهم هستم و یکی از محدوده های ارزندگی تحصیلی من، معدل و نمراتم هست. فرض کنیم محدوده ارزندگی نمرات من 16 باشه. من ممکنه در یک بازه زمانی در یک درس نمره 12 و یا کمتر بگیرم اما با توجه به محدوده ارزندگی نمرات من که 16 بود این نمره 12 با گذشت زمان و یا تلاش یا مشاوره به محدوده ارزندگی 16 برمیگرده.
این محدوده ارزندگی رو میشه در تمام زندگی تعریف کرد. لازم نیست محدوده همیشه 20 باشه ولی مهمه که محدوده تعریف بشه. وقتی محدوده ارزندگی تعریف میشه ما امروز و فردا رو اگر هیچ کاری نکنیم دچار استرس و ترس عقب افتادن نمی شیم چون میدونیم پس فردا به محدوده ارزندگی بازمیگردیم.
به نظرتون میشه برای زندگی های امروز ما محدود ارزندگی تعریف کرد؟
@DRDAT
لطفا متن زیر رو با دقت بخونید!
در علم اقتصاد اصلی وجود داره تحت عنوان بازگشت به میانگین. جریان اینه که بازارها در بلندمدت به محدوده ارزندگی واقعی خودشون بازمیگردن.
یعنی چی؟
یعنی فرض کنیم محدوده ارزندگی دلار در سه ماه پایانی سال طبق محاسبات نسبی 130 تا 145 هزار تومان پیش بینی بشه. یعنی قیمت دلار در این بازه 130 تا 145 هزار تومان باید نوسان کنه. این شد محدوده ارزندگی دلار در سه ماهه پایانی سال.
حالا اقتصاددان ها میگن که بازارها به محدوده ارزندگی خودشون بازگشت دارند. یعنی چی؟
یعنی ممکنه با یک خبر یا یک اتفاق نرخ دلار برسه به 155 هزار تومان. اما طبق اصل ارزندگی این نرخ باید بریزه و روی حداکثر قیمت 145 هزار تومان متوقف بشه. اصل سرمایه گذاری و نوسان گیری بازارها بر همین قانون استوار هست. پس این هم شد بازگشت به محدوده ارزندگی.
خب این چه ربطی داشت الان؛ چیکار کنیم؟
محدود ارزندگی یک عبارت ارزشمندیه. اگر ما محدوده ارزندگی رو به خوبی تعریف و درک کنیم خیلی از مسائل اتوماتیک حل و فصل میشه.
محدوده ارزندگی فقط برای بازار نیست! مثلا من دانش آموز کلاس یازدهم هستم و یکی از محدوده های ارزندگی تحصیلی من، معدل و نمراتم هست. فرض کنیم محدوده ارزندگی نمرات من 16 باشه. من ممکنه در یک بازه زمانی در یک درس نمره 12 و یا کمتر بگیرم اما با توجه به محدوده ارزندگی نمرات من که 16 بود این نمره 12 با گذشت زمان و یا تلاش یا مشاوره به محدوده ارزندگی 16 برمیگرده.
این محدوده ارزندگی رو میشه در تمام زندگی تعریف کرد. لازم نیست محدوده همیشه 20 باشه ولی مهمه که محدوده تعریف بشه. وقتی محدوده ارزندگی تعریف میشه ما امروز و فردا رو اگر هیچ کاری نکنیم دچار استرس و ترس عقب افتادن نمی شیم چون میدونیم پس فردا به محدوده ارزندگی بازمیگردیم.
به نظرتون میشه برای زندگی های امروز ما محدود ارزندگی تعریف کرد؟
@DRDAT
❤34👍22🤔10😍2✍1👏1🙏1
ستایش زخم در جهان سوم!
یعنی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟!
در دادگاه های خانواده این سناریو خیلی رایج هست. پدر با اعتیاد شدید به مواد مخدر با درآمد بسیار پایین مرتب فرزندان و همسر را کتک میزند! دلیل اینکار چیست؟
خب ما یک فرضیه داریم به اسم:
Frustration-Aggression
چی هست این فرضیه؟
فرضیه ناکامی – پرخاشگری میگه وقتی یک فرد یا یک سیستم به ناکامی میرسه وارد مسیر پرخاشگری میشه. سیستم یا فرد ناکارآمد برای توجیه بی کفایتی خودش برون ریزی خشم رو انتخاب می کنه. نکته اینجاست که اشکال برون ریزی خشم در سیستم های ناکارآمد یا افراد بی کفایت متفاوت هست. (خوب دقت کنید لطفا!)
بعضی از سیستم ها و افراد ناکارآمد با نزدیک شدن به بن بست های پیش رو پرخاشگری علنی رو انتخاب می کنن. حکومت ها استبداد رو شدیدتر می کنن و افراد در درون خانواده و یا جمع دوستان با دعواهای مداوم خشم خودشون رو بروز میدن.
اما نوع دیگر بروز پرخاشگری متهم سازی هست. متهم کردن نفر دوم! متهم کردن جامعه!
تصمیمات من در خانواده منجر به شکست های پی در پی شده اما میل به بقا به من دستور میدهد اعضای خانواده را مسئول شکست های خود قلمداد کنم. جامعه و یک ملت از تصمیمات غلط و اشتباه رنج می برند، میل به قدرت و بقای حکومت ها به آنها دستور میدهد که علت نتایج و سرنوشت نامطلوب رو به راحتی به دوش مردم بیندازند.
زخم نخوردی؟! هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟!
چشم ها رو ببندیم و انگشت اتهام به سمت خود بگیریم و در افکار سیاه فرو برویم. من به اندازه کافی نجنگیدم! به اندازه کافی زخم نخورده ام! من به اندازه کافی نبوده ام! ناامیدی، ناامیدی..!
بارها تاکید کردیم از لایه های سطحی باید عبور کنیم تا بتوانیم واقعیات را لمس کنیم. رسالت رسانه همین است که ما را با ترفندها و افراد مختلف در همین لایه های سطحی نگاه دارد چرا که عمق برای تمام سیستم های معیوب ایجاد خطر می کند.
محدوده ارزندگی خودمون رو خودمون تعیین کنیم در غیر اینصورت افراد یا سیستم های معیوب و بی کفایت محدوده ارزندگی را برای ما تعریف خواهند کرد!
@Drdat
یعنی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟!
در دادگاه های خانواده این سناریو خیلی رایج هست. پدر با اعتیاد شدید به مواد مخدر با درآمد بسیار پایین مرتب فرزندان و همسر را کتک میزند! دلیل اینکار چیست؟
خب ما یک فرضیه داریم به اسم:
Frustration-Aggression
چی هست این فرضیه؟
فرضیه ناکامی – پرخاشگری میگه وقتی یک فرد یا یک سیستم به ناکامی میرسه وارد مسیر پرخاشگری میشه. سیستم یا فرد ناکارآمد برای توجیه بی کفایتی خودش برون ریزی خشم رو انتخاب می کنه. نکته اینجاست که اشکال برون ریزی خشم در سیستم های ناکارآمد یا افراد بی کفایت متفاوت هست. (خوب دقت کنید لطفا!)
بعضی از سیستم ها و افراد ناکارآمد با نزدیک شدن به بن بست های پیش رو پرخاشگری علنی رو انتخاب می کنن. حکومت ها استبداد رو شدیدتر می کنن و افراد در درون خانواده و یا جمع دوستان با دعواهای مداوم خشم خودشون رو بروز میدن.
اما نوع دیگر بروز پرخاشگری متهم سازی هست. متهم کردن نفر دوم! متهم کردن جامعه!
تصمیمات من در خانواده منجر به شکست های پی در پی شده اما میل به بقا به من دستور میدهد اعضای خانواده را مسئول شکست های خود قلمداد کنم. جامعه و یک ملت از تصمیمات غلط و اشتباه رنج می برند، میل به قدرت و بقای حکومت ها به آنها دستور میدهد که علت نتایج و سرنوشت نامطلوب رو به راحتی به دوش مردم بیندازند.
زخم نخوردی؟! هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟!
چشم ها رو ببندیم و انگشت اتهام به سمت خود بگیریم و در افکار سیاه فرو برویم. من به اندازه کافی نجنگیدم! به اندازه کافی زخم نخورده ام! من به اندازه کافی نبوده ام! ناامیدی، ناامیدی..!
بارها تاکید کردیم از لایه های سطحی باید عبور کنیم تا بتوانیم واقعیات را لمس کنیم. رسالت رسانه همین است که ما را با ترفندها و افراد مختلف در همین لایه های سطحی نگاه دارد چرا که عمق برای تمام سیستم های معیوب ایجاد خطر می کند.
محدوده ارزندگی خودمون رو خودمون تعیین کنیم در غیر اینصورت افراد یا سیستم های معیوب و بی کفایت محدوده ارزندگی را برای ما تعریف خواهند کرد!
@Drdat
👍70❤27👏12🤔4👌2✍1
الگوبرداری از کارهای ساده برای قدم های بزرگ!
امروز ناهار املت است. روغن، تخم مرغ، نمک و فلفل مهیاست اما گوجه نداریم. چه کار کنیم؟ میرویم و از نزدیک ترین مغازه گوجه می خریم!
چرا دیروز گوجه نخریدیم؟ چون دیروز ناهار قرمه سبزی بود و گوجه نیاز نبود! چون امروز به گوجه نیاز داشتیم و این نیاز مارو مجبور کرد از منزل خارج بشیم و تا اولین مغازه خودمون رو برسونیم. خب گوجه رو از اولین مغازه خریدیم، بازگشتیم به خانه و املت رو درست کردیم.
کات!
بیایم باهم مراحل رو بررسی کنیم.
یک: هدف کلی ایجاد شد: تهیه املت
دو: ابزار رسیدن به هدف بررسی شد: روغن و نمک و تخم مرغ و گوجه
سه: کمبودها مشخص شد: گوجه
چهار: مراحل رفع کمبودها طی شد: رفتن به مغازه و خرید گوجه
پنج: نتیجه نهایی: تهیه املت
تهیه یک املت ساه در دل خود حداقل 3 مرحله داره (با فرض اینکه کمبودی نباشه). یعنی اگر من امروز تصمیم بگیرم ناهار املتی بخورم که قراره خودم تهیه کنم باید حداقل سه مرحله رو طی کنم.
برای تشکیل هر مرحله هزاران مولکول در بدن و ذهن ما باید واکنش شیمیایی ایجاد کنند که هر مرحله ایجاد و طی بشه. هدف کلی تهیه املت بود پس باید درک نیاز به غذا شکل بگیره، چطوری؟ هورمون ها و نوروترنسمیترهای ما از گرسنگی فراری هستند پس هر مسیری که منجر به غذا بشه رو رهبری خواهند کرد! انرژی و انگیزه ای که ما را به مغازه می کشاند هم عجیب است. شاید برای ما تا امروز این اتفاق خیلی عادی باشه که چون گوجه می خواهیم لباس می پوشیم و میرویم از مغازه گوجه می خریم اما همین رفتن آیا در شرایط دیگه رخ میده؟!
برگردیم به زندگی!
ما به جز تهیه املت برای اهداف دیگه زندگی آیا آنالیزی داریم تا کمبودها و رفع نواقص رو انجام دهیم؟ آیا لباس می پوشیم و از خانه برای رفع کمبودها بیرون میرویم؟ آیا انگیزه لازم و نیاز (گرسنگی) رو به خوبی درک کردیم؟ آیا برای رفع نیازهای ضروری سعی می کنیم خیلی سریع و راحت (نزدیک ترین میوه فروشی) نیاز رو برطرف کنیم یا اینقدر مسیر رو سخت و پیچیده می کنیم که در مرحله رفع نیاز با مسیر خداحافظی می کنیم؟!
املت برای ما می تونه یک الگو باشه!
به نظر خودت برای تهیه یک املت آماده ای؟
@DRDAT
امروز ناهار املت است. روغن، تخم مرغ، نمک و فلفل مهیاست اما گوجه نداریم. چه کار کنیم؟ میرویم و از نزدیک ترین مغازه گوجه می خریم!
چرا دیروز گوجه نخریدیم؟ چون دیروز ناهار قرمه سبزی بود و گوجه نیاز نبود! چون امروز به گوجه نیاز داشتیم و این نیاز مارو مجبور کرد از منزل خارج بشیم و تا اولین مغازه خودمون رو برسونیم. خب گوجه رو از اولین مغازه خریدیم، بازگشتیم به خانه و املت رو درست کردیم.
کات!
بیایم باهم مراحل رو بررسی کنیم.
یک: هدف کلی ایجاد شد: تهیه املت
دو: ابزار رسیدن به هدف بررسی شد: روغن و نمک و تخم مرغ و گوجه
سه: کمبودها مشخص شد: گوجه
چهار: مراحل رفع کمبودها طی شد: رفتن به مغازه و خرید گوجه
پنج: نتیجه نهایی: تهیه املت
تهیه یک املت ساه در دل خود حداقل 3 مرحله داره (با فرض اینکه کمبودی نباشه). یعنی اگر من امروز تصمیم بگیرم ناهار املتی بخورم که قراره خودم تهیه کنم باید حداقل سه مرحله رو طی کنم.
برای تشکیل هر مرحله هزاران مولکول در بدن و ذهن ما باید واکنش شیمیایی ایجاد کنند که هر مرحله ایجاد و طی بشه. هدف کلی تهیه املت بود پس باید درک نیاز به غذا شکل بگیره، چطوری؟ هورمون ها و نوروترنسمیترهای ما از گرسنگی فراری هستند پس هر مسیری که منجر به غذا بشه رو رهبری خواهند کرد! انرژی و انگیزه ای که ما را به مغازه می کشاند هم عجیب است. شاید برای ما تا امروز این اتفاق خیلی عادی باشه که چون گوجه می خواهیم لباس می پوشیم و میرویم از مغازه گوجه می خریم اما همین رفتن آیا در شرایط دیگه رخ میده؟!
برگردیم به زندگی!
ما به جز تهیه املت برای اهداف دیگه زندگی آیا آنالیزی داریم تا کمبودها و رفع نواقص رو انجام دهیم؟ آیا لباس می پوشیم و از خانه برای رفع کمبودها بیرون میرویم؟ آیا انگیزه لازم و نیاز (گرسنگی) رو به خوبی درک کردیم؟ آیا برای رفع نیازهای ضروری سعی می کنیم خیلی سریع و راحت (نزدیک ترین میوه فروشی) نیاز رو برطرف کنیم یا اینقدر مسیر رو سخت و پیچیده می کنیم که در مرحله رفع نیاز با مسیر خداحافظی می کنیم؟!
املت برای ما می تونه یک الگو باشه!
به نظر خودت برای تهیه یک املت آماده ای؟
@DRDAT
👍53❤25👌7👏4🙏2✍1
میخوام حالم خوب باشه!
می خوایم از مولکول تا حس واقعی رو در خودمون بررسی کنیم که دقیقا چه اتفاقی باید بیوفته که ما حال خوب رو تجربه کنیم.
اومدن بررسی کردن که مولکول های بدن چه زمانی احساس خوب ایجاد می کنن دیدن وقتی مثلث امنیت، انرژی و معنا هر سه ضلعش تکمیل باشه ما احساس خوب داریم و به تعبیری حالمون خوبه!
حالا این یعنی چی؟
امنیت یعنی خطر تهدید کننده نباشه. خطر مالی، خطر جانی و هر خطری که استرس ایجاد می کنه. هر چقدر خطر کمتر، مهم ترین ضلع تشکیل دهنده مثلث حال خوب هم قوی تر.
انرژی یعنی سیستم درست کار کنه، خواب به اندازه باشه، سرما خورده نباشیم، گرسنه نباشیم؛ انرژی یعنی بدن نگران تموم شدن منابع نباشه چون ذخیره درونی داره.
معنا یعنی بدونیم چرا داریم میریم سرکار. بدونیم چرا نمیریم سرکار. بدونیم چرا الان شکست خوردیم و بررسی کرده باشیم ابعاد شکست رو. معنا یعنی نرخ سوالات با پاسخ مبهم در ذهن کم باشه.
خب در بدن و در سطح مولکولی چه اتفاقی باید بیوفته؟!
افسار حال ما در دستان صدهاهزار کارگر درونی هست. ما امروز به چندتا از مهم ترین ها اشاره می کنیم:
دوپامین لعنتی نقش اول این بازی هم هست! یه نکته جالب بهتون میگم و بعدا این نکته رو کامل شرح میدم. به همه ما هر روز صد عدد دوپامین اهدا می شه و بهمون میگن برو این دوپامین رو هر طوری که دوست داری خرج کن. نکته اینجاست هر کدوم از ما با خساست بیشتری دوپامین روزانه رو خرج کنیم به حال خوبی که گفتیم نزدیکتر می شیم. هر چقدر هم که دوپامین رو راحت تر خرج کنیم از حال خوب دورتر می شیم. انرژی ما رو همین دوپامین هدایت میکنه.
سروتونین، گفتیم امنیت یکی از اضلاع اصلی حال خوب ما هست. پرچم امنیت در دست سروتونین هست. سروتونین با استفاده از پالس هایی مغزی تصمیم میگیره که، حس امنیت رو در ما پررنگ یا کمرنگ کنه.
اندورفین ها با معنا رابطه دارن. وقتی کلافه ایم، وقتی نمی دونیم داریم چیکار می کنیم، وقتی احساس می کنیم به پوچی رسیدیم اندورفین ها دارن برامون نقش بازی می کنن.
سوال مهم اینجاست، آیا این موارد قابل کنترل هستند؟!
تئوری این موضوعات رو خوب یاد بگیرید که در اپیزودهای عملی به مشکل نخورید!
@DRDAT
می خوایم از مولکول تا حس واقعی رو در خودمون بررسی کنیم که دقیقا چه اتفاقی باید بیوفته که ما حال خوب رو تجربه کنیم.
اومدن بررسی کردن که مولکول های بدن چه زمانی احساس خوب ایجاد می کنن دیدن وقتی مثلث امنیت، انرژی و معنا هر سه ضلعش تکمیل باشه ما احساس خوب داریم و به تعبیری حالمون خوبه!
حالا این یعنی چی؟
امنیت یعنی خطر تهدید کننده نباشه. خطر مالی، خطر جانی و هر خطری که استرس ایجاد می کنه. هر چقدر خطر کمتر، مهم ترین ضلع تشکیل دهنده مثلث حال خوب هم قوی تر.
انرژی یعنی سیستم درست کار کنه، خواب به اندازه باشه، سرما خورده نباشیم، گرسنه نباشیم؛ انرژی یعنی بدن نگران تموم شدن منابع نباشه چون ذخیره درونی داره.
معنا یعنی بدونیم چرا داریم میریم سرکار. بدونیم چرا نمیریم سرکار. بدونیم چرا الان شکست خوردیم و بررسی کرده باشیم ابعاد شکست رو. معنا یعنی نرخ سوالات با پاسخ مبهم در ذهن کم باشه.
خب در بدن و در سطح مولکولی چه اتفاقی باید بیوفته؟!
افسار حال ما در دستان صدهاهزار کارگر درونی هست. ما امروز به چندتا از مهم ترین ها اشاره می کنیم:
دوپامین لعنتی نقش اول این بازی هم هست! یه نکته جالب بهتون میگم و بعدا این نکته رو کامل شرح میدم. به همه ما هر روز صد عدد دوپامین اهدا می شه و بهمون میگن برو این دوپامین رو هر طوری که دوست داری خرج کن. نکته اینجاست هر کدوم از ما با خساست بیشتری دوپامین روزانه رو خرج کنیم به حال خوبی که گفتیم نزدیکتر می شیم. هر چقدر هم که دوپامین رو راحت تر خرج کنیم از حال خوب دورتر می شیم. انرژی ما رو همین دوپامین هدایت میکنه.
سروتونین، گفتیم امنیت یکی از اضلاع اصلی حال خوب ما هست. پرچم امنیت در دست سروتونین هست. سروتونین با استفاده از پالس هایی مغزی تصمیم میگیره که، حس امنیت رو در ما پررنگ یا کمرنگ کنه.
اندورفین ها با معنا رابطه دارن. وقتی کلافه ایم، وقتی نمی دونیم داریم چیکار می کنیم، وقتی احساس می کنیم به پوچی رسیدیم اندورفین ها دارن برامون نقش بازی می کنن.
سوال مهم اینجاست، آیا این موارد قابل کنترل هستند؟!
تئوری این موضوعات رو خوب یاد بگیرید که در اپیزودهای عملی به مشکل نخورید!
@DRDAT
👍57❤24👏5🙏5😍3👌1
چطور می تونیم امروز و فردا کنیم؟!
یکی از معضلات تمام انسان ها اینه که نمی تونن کارهاشون رو سر وقت انجام بدن. ما حاضر هستیم انواع استرس های ناشی از عدم انجام به موقع کار رو تحمل کنیم اما کار رو شروع نکنیم! امروز بررسی می کنیم که چرا و چطور می تونیم کارها رو عقب بندازیم.
پاداشِ دور
ما برای انجام هر کاری نیاز به پاداش داریم. هر کاری که تصور کنید. از سرکار رفتن تا غذا خوردن یا حتی یک لیوان آب خوردن باید برای ما آورده داشته باشه که بتونیم اون کار رو انجام بدیم. آورده لزوما فیزیکی نیست، حس و حال خوب بعد از انجام یک کار هم آورده محسوب میشه. حالا قراره از امروز صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار بشم که قبل از رفتن به سرکار کمی ورزش کنم! از شب قبل آلارم موبایل رو نیم ساعت زودتر از هر روز تنظیم می کنم. صبح که میشه موبایل زنگ می خوره، بیدار میشم وآلارم قطع می کنم و حتی نیم ساعت بیشتر از روزهای پیش می خوابم! چرا؟!
مغز نمی تونه به پاداش های دور دست اعتماد کنه؛ نیم ساعت زودتر بیدار بشم که ورزش کنم تا چند سال دیگه زندگی سالم تری داشته باشم؟ من همین الان هم سالمم پس می خوابم که لذت همین الان رو تجربه کنم!
فلج شروع
یکی از جدیدترین مباحث نوروسایکولوژی همین موضوع فلج شروع هست. من کلا شروع کردنم فلجه! قدیم ترها فکر می کردیم افرادیکه نمی تونن کاری رو شروع لزوما ایده آل گرا هستند یا اراده کافی ندارند اما امروز علم دلیل محکم تری رو ثبت کرده. یه بخشی در مغز داریم به آمیگدالا. وقتی می خوایم کاری رو شروع کنیم این بخش از مغز میاد خیلی سریع همون کار رو اسکن می کنه و سیستم تهدید و هشدار رو فعال می کنه. یعنی ذهن ما شروع و انجام یک کار رو مساوی با هشدار برای شرایط امروز قلمداد میکنه و نوروترنسمیترها به سمتی میرن که ما تمایلی برای شروع نداشته باشیم. چرا؟ فعلا در همین حد بدونید که هر تغییری برای ذهن ما یک تهدید به حساب میاد و شروع کار هم نوعی تغییر هست.
بار تصمیم
هرچقدر وزن بار شروع، سنگین تر باشه ذهن خیلی راحتتر می تونه شروع رو کنار بذاره چون مغز ما اصلا برای حل الگوهای پیچیده ساخته و طراحی نشده. پس اگر کارهای بزرگ رو عقب میندازیم دلیلش اینه که ذهن ما نتونسته اون کار بزرگ رو دکد کنه و مادامی که بزرگ هست باید تو صف باشه!
@DRDAT
یکی از معضلات تمام انسان ها اینه که نمی تونن کارهاشون رو سر وقت انجام بدن. ما حاضر هستیم انواع استرس های ناشی از عدم انجام به موقع کار رو تحمل کنیم اما کار رو شروع نکنیم! امروز بررسی می کنیم که چرا و چطور می تونیم کارها رو عقب بندازیم.
پاداشِ دور
ما برای انجام هر کاری نیاز به پاداش داریم. هر کاری که تصور کنید. از سرکار رفتن تا غذا خوردن یا حتی یک لیوان آب خوردن باید برای ما آورده داشته باشه که بتونیم اون کار رو انجام بدیم. آورده لزوما فیزیکی نیست، حس و حال خوب بعد از انجام یک کار هم آورده محسوب میشه. حالا قراره از امروز صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار بشم که قبل از رفتن به سرکار کمی ورزش کنم! از شب قبل آلارم موبایل رو نیم ساعت زودتر از هر روز تنظیم می کنم. صبح که میشه موبایل زنگ می خوره، بیدار میشم وآلارم قطع می کنم و حتی نیم ساعت بیشتر از روزهای پیش می خوابم! چرا؟!
مغز نمی تونه به پاداش های دور دست اعتماد کنه؛ نیم ساعت زودتر بیدار بشم که ورزش کنم تا چند سال دیگه زندگی سالم تری داشته باشم؟ من همین الان هم سالمم پس می خوابم که لذت همین الان رو تجربه کنم!
فلج شروع
یکی از جدیدترین مباحث نوروسایکولوژی همین موضوع فلج شروع هست. من کلا شروع کردنم فلجه! قدیم ترها فکر می کردیم افرادیکه نمی تونن کاری رو شروع لزوما ایده آل گرا هستند یا اراده کافی ندارند اما امروز علم دلیل محکم تری رو ثبت کرده. یه بخشی در مغز داریم به آمیگدالا. وقتی می خوایم کاری رو شروع کنیم این بخش از مغز میاد خیلی سریع همون کار رو اسکن می کنه و سیستم تهدید و هشدار رو فعال می کنه. یعنی ذهن ما شروع و انجام یک کار رو مساوی با هشدار برای شرایط امروز قلمداد میکنه و نوروترنسمیترها به سمتی میرن که ما تمایلی برای شروع نداشته باشیم. چرا؟ فعلا در همین حد بدونید که هر تغییری برای ذهن ما یک تهدید به حساب میاد و شروع کار هم نوعی تغییر هست.
بار تصمیم
هرچقدر وزن بار شروع، سنگین تر باشه ذهن خیلی راحتتر می تونه شروع رو کنار بذاره چون مغز ما اصلا برای حل الگوهای پیچیده ساخته و طراحی نشده. پس اگر کارهای بزرگ رو عقب میندازیم دلیلش اینه که ذهن ما نتونسته اون کار بزرگ رو دکد کنه و مادامی که بزرگ هست باید تو صف باشه!
@DRDAT
👏25🙏14❤12👍4👌3💯2
می خوام بلند شم؛ راه حل ها
دیروز گفتیم ما برای شروع نکردن های خودمون سه تا دلیل محکم داریم که با این دلایل قانع میشیم که فعلا حال یا زمان شروع نیست!
پاداشِ دور
فلج شروع
بار تصمیم
پاداش دور رو گفتیم اینکه امروز هم به خودم استراحت بدم معنای بیشتری برای من داره تا اینکه بلند شم کاری رو انجام بدم که مشخص نیست یک ماه دیگه نتیجه ای برام داشته باشه یا نه. فلج شروع هم یاد گرفتیم که ذهن برای تغییر سیستم هشدار رو فعال می کنه و این سیستم سعی می کنه وضعیت رو پایدار نگه داره و جلوی تغییر رو بگیره. بار تصمیم هم یعنی مغز ما از الگوهای بزرگ و پیچیده فرار می کنه و میره به همون فرمت عدم انجام کار می چسبه که ساده ترین الگوی ممکن هست.
خب مهم و لازم بود که این دلایل رو یاد می گرفتیم. حالا راه چیه؟
پاداش دور
این سخت ترین مرحله هست که اگر کسی این موضوع رو حل کنه تقریبا برای انجام هر کاری آماده خواهد بود. چجوری باید با دور بودن پاداش انجام کارهای مهم کنار بیایم؟ اول بدونید که مثل همیشه باید بدونید که خیلی روی اراده و انگیزه حساب نکنید. دنبال یک چیز مهم تری باید باشیم. چی؟ معنا!
معنا میشه دلیل، دلیل واقعی انجام اون کار. بررسی اون کار از جنبه های مختلف، اینکه اگر انجام نشه چی میشه، اگر انجام بشه چی میشه، چجوری انجام بشه، چرا من باید الان این کارها رو انجام بدم، بخونم راجع بهش، بدونم، گوش بدم و در محیطی باشم که آدمها دارن اون کار رو انجام میدن. کنار هم قرار گرفتن این کارها مارو به معنا نزدیکتر می کنه و باعث میشه پاداش دور رو کم کم به پاداش نزدیک ترجیح میدیم.
فقط باید بدونیم برای هر کدوم از مراحل بالا هم انرژی زیادی باید صرف بشه. باید انرژی صرف کنیم به دنبال پاسخ به این سوالات بریم. پس از همون ابتدای مسیر سرعت گیر خواهیم داشت.
بار تصمیم
گفتیم از همان ابتدا سرعت گیر داریم و این می تونه میل به پاداش دور رو کم کنه. چیکار کنیم؟ کوچیک کنیم. ساده کنیم. کمترین و جزئی ترین و حتی مسخره ترین قدمی که می تونیم رو برداریم.
نکته مهم اینجاست که بین دو قدم ذهن رو منحرف نکنیم. با اولین انحراف ذهنی احتمال برداشتن قدم دوم هم به سمت صفر میل خواهد کرد.
مثال:
مثلا من قراره برنامه نویسی یاد بگیرم. کامپیوتر رو روشن می کنم. ویدئو جلسه اول آموزش برنامه نویسی رو پلی می کنم. جلسه اول کوتاه بود و آموزش نصب برنامه بود و سریع تموم شد. حالا اگر من بعد از پایان جلسه اول برم سراغ اکسپلور اینستاگرام هر چقدر بیشتر تو اکسپلور بمونم احتمال دیدن جلسه دو برام کمتر میشه. اما اگر بعد از جلسه اول هیچ کاری نکنم و بعد از چند دقیقه جلسه دوم رو پلی کنم با احتمال زیاد فردا هم جلسه سوم رو مشاهده خواهم کرد.
میرسیم به بحث مهم "هنر هیچ کاری نکردن". ما هیچ هنری در این زمینه نداریم ولی سعی می کنیم باهم این مهم رو تمرین کنیم.
@DRDAT
دیروز گفتیم ما برای شروع نکردن های خودمون سه تا دلیل محکم داریم که با این دلایل قانع میشیم که فعلا حال یا زمان شروع نیست!
پاداشِ دور
فلج شروع
بار تصمیم
پاداش دور رو گفتیم اینکه امروز هم به خودم استراحت بدم معنای بیشتری برای من داره تا اینکه بلند شم کاری رو انجام بدم که مشخص نیست یک ماه دیگه نتیجه ای برام داشته باشه یا نه. فلج شروع هم یاد گرفتیم که ذهن برای تغییر سیستم هشدار رو فعال می کنه و این سیستم سعی می کنه وضعیت رو پایدار نگه داره و جلوی تغییر رو بگیره. بار تصمیم هم یعنی مغز ما از الگوهای بزرگ و پیچیده فرار می کنه و میره به همون فرمت عدم انجام کار می چسبه که ساده ترین الگوی ممکن هست.
خب مهم و لازم بود که این دلایل رو یاد می گرفتیم. حالا راه چیه؟
پاداش دور
این سخت ترین مرحله هست که اگر کسی این موضوع رو حل کنه تقریبا برای انجام هر کاری آماده خواهد بود. چجوری باید با دور بودن پاداش انجام کارهای مهم کنار بیایم؟ اول بدونید که مثل همیشه باید بدونید که خیلی روی اراده و انگیزه حساب نکنید. دنبال یک چیز مهم تری باید باشیم. چی؟ معنا!
معنا میشه دلیل، دلیل واقعی انجام اون کار. بررسی اون کار از جنبه های مختلف، اینکه اگر انجام نشه چی میشه، اگر انجام بشه چی میشه، چجوری انجام بشه، چرا من باید الان این کارها رو انجام بدم، بخونم راجع بهش، بدونم، گوش بدم و در محیطی باشم که آدمها دارن اون کار رو انجام میدن. کنار هم قرار گرفتن این کارها مارو به معنا نزدیکتر می کنه و باعث میشه پاداش دور رو کم کم به پاداش نزدیک ترجیح میدیم.
فقط باید بدونیم برای هر کدوم از مراحل بالا هم انرژی زیادی باید صرف بشه. باید انرژی صرف کنیم به دنبال پاسخ به این سوالات بریم. پس از همون ابتدای مسیر سرعت گیر خواهیم داشت.
بار تصمیم
گفتیم از همان ابتدا سرعت گیر داریم و این می تونه میل به پاداش دور رو کم کنه. چیکار کنیم؟ کوچیک کنیم. ساده کنیم. کمترین و جزئی ترین و حتی مسخره ترین قدمی که می تونیم رو برداریم.
نکته مهم اینجاست که بین دو قدم ذهن رو منحرف نکنیم. با اولین انحراف ذهنی احتمال برداشتن قدم دوم هم به سمت صفر میل خواهد کرد.
مثال:
مثلا من قراره برنامه نویسی یاد بگیرم. کامپیوتر رو روشن می کنم. ویدئو جلسه اول آموزش برنامه نویسی رو پلی می کنم. جلسه اول کوتاه بود و آموزش نصب برنامه بود و سریع تموم شد. حالا اگر من بعد از پایان جلسه اول برم سراغ اکسپلور اینستاگرام هر چقدر بیشتر تو اکسپلور بمونم احتمال دیدن جلسه دو برام کمتر میشه. اما اگر بعد از جلسه اول هیچ کاری نکنم و بعد از چند دقیقه جلسه دوم رو پلی کنم با احتمال زیاد فردا هم جلسه سوم رو مشاهده خواهم کرد.
میرسیم به بحث مهم "هنر هیچ کاری نکردن". ما هیچ هنری در این زمینه نداریم ولی سعی می کنیم باهم این مهم رو تمرین کنیم.
@DRDAT
👏43❤23👍5🙏4
آیا افکار منفی واقعاً بلا میاره؟
به اتفاقات بد فکر نکن چون احتمال اتفاق افتادنشون رو بالا می بری!
طرف دیگه مثبت اندیشی، گریز از منفی اندیشی هست. از کودکی یاد گرفتیم اگر به اتفاقات بد فکر کنیم شانس اون اتفاق رو بالا می بریم. حالا بیایم به صورت کلی و علمی بررسی کنیم چقدر این نظریه که خیلی جدی در ما نهادینه شده واقعی هست!
یکی از کارای مهم ذهن ما اینه که مدام آینده رو پیش بینی کنه. یک دقیقه بعد، یک ساعت بعد، یک روز بعد و چندین سال بعد. نظریهای به نام Predictive Coding یا رمزگذاری پیشبینانه میگه مغز مثل یه موتور پیشبینی دائمی کار میکنه. مدام حدس میزنه قراره چی ببینه، بشنوه، حس کنه. ما در ناحیه Prefrontal Cortex برای آینده تصمیم می گیریم و برنامه ریزی می کنیم.
اثر نوسِبو
حالا وقتی ذهن یک اتفاق بد رو پیش بینی می کنه از Prefrontal Cortex دستور صادر میشه که ضربان قلب بالا بره و هورمون استرس زیاد بشه. به این میگن اثر نوسِبو (nocebo) برعکس پلاسبو. یعنی فقط با فکر بد، واقعاً حس درد و ناراحتی بالا میره، حتی اگه چیزی اتفاق نیفتاده باشه.
خب تا اینجا یاد گرفتیم ذهن مدام داره پیش بینی میکنه، وقتی احتمال اتفاق بد زیاد میشه اثر نوسبو رو به جریان میندازه و با همین اثر احساس درد و ناراحتی در ما بالا میره.
حالا ببینیم با به جریان افتادن نوسبو در دنیای بیرون چه اتفاقی میوفته!
مطالعات بسیاری در این زمینه انجام شده اما یک مطالعه که در دانشگاه نیوجرسی در سال 2020 انجام شد بهترین مدل رو برای این اتفاق تعریف کرده. (خوب دقت کنید)
سناریو اول اینه که قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو پیش بینی کرده. اتفاق بد میوفته و در مغز ما ثبت میشه که من می دونستم که اینجوری میشه.
اما در سناریو دوم باز هم قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو دوباره پیش بینی کرده. " اما اتفاق بدی نمیوفته". نکته اینجاست اینکه ما در ذهن خودمون اشتباه کرده بودیم اصلا ثبت و مرور نمیشه چون مغز ما اصولی که قدرت پیش بینی کردنش رو زیر سوال ببره رو سریعا حذف می کنه.
برای همین ما معمولا یادمون نمیاد که اشتباه پیش بینی کرده باشیم اما همیشه یادمون هست که ما می دونستیم اون اتفاق بد میوفته و افتاد! ما جایی که برنده شدیم رو یادمون می مونه و می خوایم این برنده شدن رو دوباره تکرار کنیم. برای همین ذهن مدام داره پیش بینی می کنه چه اتفاق بدی می تونه بیوفته و از این طریق هورمون های رضایت رو به نفع خودش در بدن ببره بالا.
افکار ما روی اتفاقات فیزیکی تاثیرگذار نیستند. شاید در سطح انرژی ما، کارایی ما، تمرکز ما اثرگذار باشند اما فکر ما در آنچه قراره رخ بده اثری نداره!
طولانی بود چون باید جوری توضیح میدادیم که بتونید تمام ابعاد موضوع رو به درستی درک کنید.
@DRDAT
به اتفاقات بد فکر نکن چون احتمال اتفاق افتادنشون رو بالا می بری!
طرف دیگه مثبت اندیشی، گریز از منفی اندیشی هست. از کودکی یاد گرفتیم اگر به اتفاقات بد فکر کنیم شانس اون اتفاق رو بالا می بریم. حالا بیایم به صورت کلی و علمی بررسی کنیم چقدر این نظریه که خیلی جدی در ما نهادینه شده واقعی هست!
یکی از کارای مهم ذهن ما اینه که مدام آینده رو پیش بینی کنه. یک دقیقه بعد، یک ساعت بعد، یک روز بعد و چندین سال بعد. نظریهای به نام Predictive Coding یا رمزگذاری پیشبینانه میگه مغز مثل یه موتور پیشبینی دائمی کار میکنه. مدام حدس میزنه قراره چی ببینه، بشنوه، حس کنه. ما در ناحیه Prefrontal Cortex برای آینده تصمیم می گیریم و برنامه ریزی می کنیم.
اثر نوسِبو
حالا وقتی ذهن یک اتفاق بد رو پیش بینی می کنه از Prefrontal Cortex دستور صادر میشه که ضربان قلب بالا بره و هورمون استرس زیاد بشه. به این میگن اثر نوسِبو (nocebo) برعکس پلاسبو. یعنی فقط با فکر بد، واقعاً حس درد و ناراحتی بالا میره، حتی اگه چیزی اتفاق نیفتاده باشه.
خب تا اینجا یاد گرفتیم ذهن مدام داره پیش بینی میکنه، وقتی احتمال اتفاق بد زیاد میشه اثر نوسبو رو به جریان میندازه و با همین اثر احساس درد و ناراحتی در ما بالا میره.
حالا ببینیم با به جریان افتادن نوسبو در دنیای بیرون چه اتفاقی میوفته!
مطالعات بسیاری در این زمینه انجام شده اما یک مطالعه که در دانشگاه نیوجرسی در سال 2020 انجام شد بهترین مدل رو برای این اتفاق تعریف کرده. (خوب دقت کنید)
سناریو اول اینه که قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو پیش بینی کرده. اتفاق بد میوفته و در مغز ما ثبت میشه که من می دونستم که اینجوری میشه.
اما در سناریو دوم باز هم قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو دوباره پیش بینی کرده. " اما اتفاق بدی نمیوفته". نکته اینجاست اینکه ما در ذهن خودمون اشتباه کرده بودیم اصلا ثبت و مرور نمیشه چون مغز ما اصولی که قدرت پیش بینی کردنش رو زیر سوال ببره رو سریعا حذف می کنه.
برای همین ما معمولا یادمون نمیاد که اشتباه پیش بینی کرده باشیم اما همیشه یادمون هست که ما می دونستیم اون اتفاق بد میوفته و افتاد! ما جایی که برنده شدیم رو یادمون می مونه و می خوایم این برنده شدن رو دوباره تکرار کنیم. برای همین ذهن مدام داره پیش بینی می کنه چه اتفاق بدی می تونه بیوفته و از این طریق هورمون های رضایت رو به نفع خودش در بدن ببره بالا.
افکار ما روی اتفاقات فیزیکی تاثیرگذار نیستند. شاید در سطح انرژی ما، کارایی ما، تمرکز ما اثرگذار باشند اما فکر ما در آنچه قراره رخ بده اثری نداره!
طولانی بود چون باید جوری توضیح میدادیم که بتونید تمام ابعاد موضوع رو به درستی درک کنید.
@DRDAT
👏85❤37👍31😍5💯3🤝1
آیا ما واقعا تغییرناپذیر هستیم؟
اگر تمام انسان های کره زمین رو آنالیز کنیم بعیده بتونیم فردی رو پیدا کنیم که به راحتی و بدون دردسر تغییر کنه. چه تغییری؟ هر تغییری! تغییر در محیط زندگی، تغییر مدرسه، تغییر در رفتار و تغییر در عادات.
امروز می خوایم بررسی کنیم آیا انسان به طور کلی تغییرپذیر هست یا خیر؟!
چه زمانی ما تغییر می کنیم؟! زمانی که نیاز به تغییر وجود داشته باشه. پس حتما " یک باید " وجود داشته که نیاز به وجود اومده و ما تصمیم می گیریم که تغییر کنیم.
مثال: (پا به پای این بحث بیاین جلو تا به نتیجه ای برسیم)
من به کنش های دیگران (دوستان، همکاران و خانواده) بیش از حد واکنش میدم. این واکنش های out of range خودم رو خسته کرده و باعث شده از دوستان و همکارن دور بمونم و عملا نتونم به کسی اعتماد کنم. پس باید تغییر ایجاد کنم چون خودم موجب آزار خودم شدم.
سیگنال نیاز به تغییر در مغز فعال شد.
آمیگدالا در مغز اولین نقطه از ذهن ماست که پالس لزوم تغییر رو دریافت می کنه. ابعاد و پیامدهای تغییر در این قسمت مغز بررسی میشه و ذهن بعد از این آنالیز تصمیم میگیره که سیگنال رو به واحد اجرائیات مغز ارجاع بده یا همونجا در آمیگدالا تغییر رو در نطفه خفه کنه!
اغلب سیگنال های تغییر در همون آمیگدالا مغز بدون ارجاع خاصی باقی می مونن که یا تبدیل به بحران ها یا Overthinking میشن که بدترین احتمال ممکنه همینه یا کاملا فراموش خواهند شد.
تا همینجا بحث ما چندتا محور پیدا میکنه:
یک: چی میشه که سیگنال یک تغییر به اجرائیات ارجاع داده نمیشه؟
دو: چی میشه که سیگنال یک تعییر راحت فراموش نمیشه و به نشخوار فکری تبدیل میشه؟
سه: چی میشه که سیگنال یک تغییر به راحتی فراموش و حل و فصل میشه؟
ابتدا دو رو توضیح میدیم بعد سه و در آخر یک. نشخوار فکری چی هست؟!
وقتی ذهن ما بیش از حد نیاز داره به موضوعی فکر می کنه Overthinking اتفاق میوفته. یعنی کی دقیقا؟ من اگر قراره الان آب بخورم ولی به هر دلیلی نتونم آب بخورم نشخوار فکری شروع میشه که چرا من نباید بتونم یک لیوان آب ساده بخورم، من حتی نمی تونم یک لیوان آب بخورم. پس دیدیم نیازی وجود داشت، بایدی شکل گرفت، سیگنال تغییر (تشنگی به رفع تشنگی) ارسال شد و چون به واحد اجرائیات نرسید متوقف شد و این توقف به دلیل اینکه به شکل یک مسئله حل نشده باقی مونده، Overthinking رو ایجاد کرد.
پس در قدم اول باید بدونیم که نشخوارفکری دلیلی داره و قرار بوده بر اساس اون دلیل، نیازی رفع بشه که اون نیاز رفع نشده. پس برای دوری از Overthinking باید یک گام به عقب برگردیم.
موارد بعدی رو مفصل توضیح میدیم که مطمئن هستیم در پایان به درک مختصری از این موضوع مهم خواهیم رسید.
@DRDAT
اگر تمام انسان های کره زمین رو آنالیز کنیم بعیده بتونیم فردی رو پیدا کنیم که به راحتی و بدون دردسر تغییر کنه. چه تغییری؟ هر تغییری! تغییر در محیط زندگی، تغییر مدرسه، تغییر در رفتار و تغییر در عادات.
امروز می خوایم بررسی کنیم آیا انسان به طور کلی تغییرپذیر هست یا خیر؟!
چه زمانی ما تغییر می کنیم؟! زمانی که نیاز به تغییر وجود داشته باشه. پس حتما " یک باید " وجود داشته که نیاز به وجود اومده و ما تصمیم می گیریم که تغییر کنیم.
مثال: (پا به پای این بحث بیاین جلو تا به نتیجه ای برسیم)
من به کنش های دیگران (دوستان، همکاران و خانواده) بیش از حد واکنش میدم. این واکنش های out of range خودم رو خسته کرده و باعث شده از دوستان و همکارن دور بمونم و عملا نتونم به کسی اعتماد کنم. پس باید تغییر ایجاد کنم چون خودم موجب آزار خودم شدم.
سیگنال نیاز به تغییر در مغز فعال شد.
آمیگدالا در مغز اولین نقطه از ذهن ماست که پالس لزوم تغییر رو دریافت می کنه. ابعاد و پیامدهای تغییر در این قسمت مغز بررسی میشه و ذهن بعد از این آنالیز تصمیم میگیره که سیگنال رو به واحد اجرائیات مغز ارجاع بده یا همونجا در آمیگدالا تغییر رو در نطفه خفه کنه!
اغلب سیگنال های تغییر در همون آمیگدالا مغز بدون ارجاع خاصی باقی می مونن که یا تبدیل به بحران ها یا Overthinking میشن که بدترین احتمال ممکنه همینه یا کاملا فراموش خواهند شد.
تا همینجا بحث ما چندتا محور پیدا میکنه:
یک: چی میشه که سیگنال یک تغییر به اجرائیات ارجاع داده نمیشه؟
دو: چی میشه که سیگنال یک تعییر راحت فراموش نمیشه و به نشخوار فکری تبدیل میشه؟
سه: چی میشه که سیگنال یک تغییر به راحتی فراموش و حل و فصل میشه؟
ابتدا دو رو توضیح میدیم بعد سه و در آخر یک. نشخوار فکری چی هست؟!
وقتی ذهن ما بیش از حد نیاز داره به موضوعی فکر می کنه Overthinking اتفاق میوفته. یعنی کی دقیقا؟ من اگر قراره الان آب بخورم ولی به هر دلیلی نتونم آب بخورم نشخوار فکری شروع میشه که چرا من نباید بتونم یک لیوان آب ساده بخورم، من حتی نمی تونم یک لیوان آب بخورم. پس دیدیم نیازی وجود داشت، بایدی شکل گرفت، سیگنال تغییر (تشنگی به رفع تشنگی) ارسال شد و چون به واحد اجرائیات نرسید متوقف شد و این توقف به دلیل اینکه به شکل یک مسئله حل نشده باقی مونده، Overthinking رو ایجاد کرد.
پس در قدم اول باید بدونیم که نشخوارفکری دلیلی داره و قرار بوده بر اساس اون دلیل، نیازی رفع بشه که اون نیاز رفع نشده. پس برای دوری از Overthinking باید یک گام به عقب برگردیم.
موارد بعدی رو مفصل توضیح میدیم که مطمئن هستیم در پایان به درک مختصری از این موضوع مهم خواهیم رسید.
@DRDAT
👍35👏14❤13🙏6👌3😍2
قربانی قربانی شدن!
در ادمه بحث آیا انسان تغییر پذیر است می رسیم به یکی از پیچ های خطرناک زندگی!
من قربانی رنج هایم شده ام!
روی بحث خطرناکی قدم گذاشتیم ولی بیایم باهم آهسته در مسیر قدم برداریم و مطمئن باشید انتهای این جاده باریکه ای از نور را خواهیم دید.
آقای دکتر گابی در 2020 مفهومی رو معرفی کرد به اسم Interpersonal Victimhood.
قربانیانگاری بینفردی
این مفهوم بهترین تصویری است که از یک فرد قربانی ترسیم شده. امروز نگاهی داریم به تصویر یک قربانی و بر اساس Interpersonal Victimhood بررسی می کنیم در ذهن یک قربانی چه می گذرد. (بدون قضاوت و خیلی آروم با متن بیاین جلو)
نیاز به تأیید رنج (Need for Recognition): این افراد وقتی از رنجی که بر آنها گذشته صحبت می کنن با کوچکترین نقدی دچار برآشفتگی های عمیقی میشن و عملا نیاز دارند به هر نحوی که شده تاییده ایه برای اصل قربانی شدن خودشون دریافت کنند.
برتری اخلاقی (Moral Elitism): اعتقاد کلی اینه که چون آنها بر اصول اخلاقی پایبند بوده اند دچار رنج و متعاقبا قربانی این رنج شده اند و سایرین چون اخلاق را زیر پا گذاشته اند در درجات پایین تری از آنها از لحاظ اخلاقی قرار می گیرند.
کاهش همدلی متقابل (Lack of Empathy for Others’ Suffering): زمانیکه فرد در دریای قربانی بودن خودش غرق است آرام آرم بر این عقیده سوار می شود که آنها بر من رنج تحمیل کردند پس چرا من اینکار را نکنم.
نشخوار ذهنی دربارهی بیعدالتی (Rumination over Injustice): ذهن باید دلیلی برای رفتاری که بروز میدهد داشته باشد. خشم ناشی از رنج قربانی شدن باید دلیل منطقی داشته باشد، دم دست ترین دلیل ممکن برای انسان بی عدالتی است. نبود عدالت می تواند از صفر تا صد تمام رنج ها را توجیه و کینه را عمیق تر کند.
طبق نظریه پروفسور گابی این چهار محور در لایه های شخصیتی افراد قرار می گیرد و فرد طی مدتی نه چندان طولانی می پذیرد قربانی شده است و قربانی بودن بخش اصلی از شخصیت او را فرا می گیرد.
نکته مهم: قضاوت نکنیم! ما در رابطه با بروز رفتاری یک قربانی صحبت کردیم و وارد این بحث نشده ایم که آیا این قربانی بودن ، victim mindset (ذهنیت قربانی شدن) هست یا واقعا فرد، قربانی یک رنج عمیق شده است.
برگردیم به اول موضوع، قربانی شدن پذیرفته شده است و فرد قربانی در Comfort zone (منطقه امن) خودش قرار می گیرد. برای پاسخ های ذهنی خودش دلیل کافی (بی عدالتی) دارد و ذهن در Comfort zone آرام آرام یاد میگیرد این سبک زندگی را بپذیرد و سیگنال های مغزی در برابر تغییرات ایستادگی خواهند کرد. چه تغییراتی؟ هر تغییری که فرد را از Comfort zone خود رها کند.
اما Comfort zone که منطقه امن اسمش رو میگذاریم جایی نیست که از فرد با چای و شیرینی پذیرایی شود! سیاه چاله ایی که اعماق تاریک آن هر ثانیه بیشتر فرد را در خود حل می کند و در این مرحله Learned Helplessness یا درماندگی آموخته شده اتفاق می افتد. نظریه ای که Martin Seligman برای نخستین بار مطرح کرد. درماندگی آموخته شده نوعی از درماندگی است که to do list دارد! فرد می داند و یاد میگرد برای بیشتر درمانده شدن چه کند و طبق برنامه هر روز تیک های بیشتر میزند و عمیق تر در Learned Helplessness خواهد بود.
بحث رو فعلا همینجا تموم می کنیم و یه حسی داره میگه فضای نوشتاری این کانال دیگه پاسخگوی مکالمات بین ما نیست!
@DRDAT
در ادمه بحث آیا انسان تغییر پذیر است می رسیم به یکی از پیچ های خطرناک زندگی!
من قربانی رنج هایم شده ام!
روی بحث خطرناکی قدم گذاشتیم ولی بیایم باهم آهسته در مسیر قدم برداریم و مطمئن باشید انتهای این جاده باریکه ای از نور را خواهیم دید.
آقای دکتر گابی در 2020 مفهومی رو معرفی کرد به اسم Interpersonal Victimhood.
قربانیانگاری بینفردی
این مفهوم بهترین تصویری است که از یک فرد قربانی ترسیم شده. امروز نگاهی داریم به تصویر یک قربانی و بر اساس Interpersonal Victimhood بررسی می کنیم در ذهن یک قربانی چه می گذرد. (بدون قضاوت و خیلی آروم با متن بیاین جلو)
نیاز به تأیید رنج (Need for Recognition): این افراد وقتی از رنجی که بر آنها گذشته صحبت می کنن با کوچکترین نقدی دچار برآشفتگی های عمیقی میشن و عملا نیاز دارند به هر نحوی که شده تاییده ایه برای اصل قربانی شدن خودشون دریافت کنند.
برتری اخلاقی (Moral Elitism): اعتقاد کلی اینه که چون آنها بر اصول اخلاقی پایبند بوده اند دچار رنج و متعاقبا قربانی این رنج شده اند و سایرین چون اخلاق را زیر پا گذاشته اند در درجات پایین تری از آنها از لحاظ اخلاقی قرار می گیرند.
کاهش همدلی متقابل (Lack of Empathy for Others’ Suffering): زمانیکه فرد در دریای قربانی بودن خودش غرق است آرام آرم بر این عقیده سوار می شود که آنها بر من رنج تحمیل کردند پس چرا من اینکار را نکنم.
نشخوار ذهنی دربارهی بیعدالتی (Rumination over Injustice): ذهن باید دلیلی برای رفتاری که بروز میدهد داشته باشد. خشم ناشی از رنج قربانی شدن باید دلیل منطقی داشته باشد، دم دست ترین دلیل ممکن برای انسان بی عدالتی است. نبود عدالت می تواند از صفر تا صد تمام رنج ها را توجیه و کینه را عمیق تر کند.
طبق نظریه پروفسور گابی این چهار محور در لایه های شخصیتی افراد قرار می گیرد و فرد طی مدتی نه چندان طولانی می پذیرد قربانی شده است و قربانی بودن بخش اصلی از شخصیت او را فرا می گیرد.
نکته مهم: قضاوت نکنیم! ما در رابطه با بروز رفتاری یک قربانی صحبت کردیم و وارد این بحث نشده ایم که آیا این قربانی بودن ، victim mindset (ذهنیت قربانی شدن) هست یا واقعا فرد، قربانی یک رنج عمیق شده است.
برگردیم به اول موضوع، قربانی شدن پذیرفته شده است و فرد قربانی در Comfort zone (منطقه امن) خودش قرار می گیرد. برای پاسخ های ذهنی خودش دلیل کافی (بی عدالتی) دارد و ذهن در Comfort zone آرام آرام یاد میگیرد این سبک زندگی را بپذیرد و سیگنال های مغزی در برابر تغییرات ایستادگی خواهند کرد. چه تغییراتی؟ هر تغییری که فرد را از Comfort zone خود رها کند.
اما Comfort zone که منطقه امن اسمش رو میگذاریم جایی نیست که از فرد با چای و شیرینی پذیرایی شود! سیاه چاله ایی که اعماق تاریک آن هر ثانیه بیشتر فرد را در خود حل می کند و در این مرحله Learned Helplessness یا درماندگی آموخته شده اتفاق می افتد. نظریه ای که Martin Seligman برای نخستین بار مطرح کرد. درماندگی آموخته شده نوعی از درماندگی است که to do list دارد! فرد می داند و یاد میگرد برای بیشتر درمانده شدن چه کند و طبق برنامه هر روز تیک های بیشتر میزند و عمیق تر در Learned Helplessness خواهد بود.
بحث رو فعلا همینجا تموم می کنیم و یه حسی داره میگه فضای نوشتاری این کانال دیگه پاسخگوی مکالمات بین ما نیست!
@DRDAT
👍38❤17👏9👌3💯2😁1🤔1
منتظر تغییر هستی؟ این بهترین راه برای شماست!
در ادامه بحث تغییر وارد یک مسیر باحال بشیم. مسیری که شاید خیلی سخت قبولش کنیم و قبول نکردنش هم به دلیل فشار ذهنی خودمون هست که کلی انرژی مصرف می کنه تا به ما ثابت کنه راه درست همینه که من می گم!
منطقه امن ؛ Comfort zone
کمفورتزون یعنی جایی که مغز همهچیز رو از قبل میشناسه، کارها قابلپیشبینی هستن و نتیجهها غافلگیرکننده نیستن. وقتی مغز حس امنیت و پیشبینیپذیری داره، بیشتر از راهحلهای آشنا استفاده میکنه، یعنی همون الگوهایی که قبلاً جواب دادن (یا حتی جواب ندادن) و انرژی زیادی هم نمیخوان رو تکرار می کنه. به زبان ساده، تو کمفورتزون اصلا نتیجه مهم نیست.
مغز یک قانون خفن داره که تو نوروسایکولوژی بهش میگن U وارون یرکس– دادسون. این یعنی عملکرد ما با افزایش کمی استرس و هیجان بهتر میشه، چون سیستم توجه، حافظه و پردازش اطلاعات فعالتر میشن. ولی اگه فشار خیلی زیاد بشه، بدن وارد فاز تهدید میشه و قشر پیشپیشانی (بخش منطقی و تصمیمگیر مغز) عقب میکشه، آمیگدالا (بخش هشدار و ترس) میاد جلو و عملکرد کلی میریزه بههم.
مثلا شب های امتحان اگر یه ذره استرس داشته باشی باعث میشه دقیقتر درس بخونی و تمرکزت بره بالاتر. ولی اگه احساس کنی فاجعه ای در پیش هست، مغز قفل میکنه، خستگی و خواب تمام وجودت رو میگیره و احتمالا اون فاجعه هم رقم میخوره چون کار مفیدی انجام ندادی!
اما باید بدونیم که ذهن ما در لحظه تصمیم میگیره که در منطقه امن باقی بمونه یا خارج بشه. چجوری تصمیم میگیره؟ میاد کاری که قراره انجام بشه رو آنالیز میکنه و بعد از تجزیه و تحلیل آنالیز به این نتیجه میرسه که اون کار از الگوی های تکراری از پیش ساخته شده در ذهن تبعیت می کنه یا باید یک الگوی جدید ایجاد کنه. هر چقدر کار جدید به الگوهای قدیمی نزدیکتر باشه قشر پیشپیشانی مغز تصمیم میگره که اون کار رو انجام بده و وقتی ان کار از الگوی قدیمی دور باشه آمیگدالا فرمون رو میگیره دستش و مارو از انجام کار در می کنه.
چی میشه که در منطقه امن گیر می کنیم؟ (خوووووب دقت کنید!)
هر بار از یک موقعیت سخت فرار میکنیم، مغز یک پاداش لحظهای ثبت میکنه. یعنی همون سبک شدن اضطراب. این پاداش باعث میشه بار بعد هم مغز همون مسیر رو انتخاب کنه. یعنی اجتناب بیشتر آرامش کوتاهمدت بیشتر و تقویت اجتناب. این چرخه، کمفورتزون رو قفل میکنه.
مثلا میخوای انگلیسی حرف بزنی، اما میترسی اشتباه کنی. حرف نمیزنی و چند ثانیه بعد آروم میشی. همین چند ثانیه آرامش، مغز رو شرطی میکنه که «حرف نزن تا امن بمونی! اینطوری میشه که بعضی از افراد تا سال ها تو این منطقه امن باقی می مونن.
اگر اینجوری باشه که ما برای همیشه در همین منطقه امن باقی می مونیم!
خیر! نوروترنسمیترها در بدن ما ساخته میشن که ما در این موقعیت ها گیر نکنیم! ما بالاخره به یک الگوی جدید تن میدیم و وقتی ذهن راضی به انجام یک الگوی جدید میشه نوروترنسمیتر دوپامین به آرومی میره بالا. با اوج گرفتن این نوروترنسمیتر در حافظه ما ذخیره میشه که شروع یک مسیر جدید که الگوی مشابهی نداره با افزایش سطح دوپامین رابطه داره و ما کم کم ترغیب میشیم که در خیلی در Comfort zone باقی نمونیم. چرا؟ چون لذت بیرون اومدن از منطقه امن رو چشیدیم و می خوایم این لذت رو تکرار کنیم.
ما کم کم یاد میگیریم می تونیم با راحت نبودن هم طعم لذت رو بچشیم.
@DRDAT
در ادامه بحث تغییر وارد یک مسیر باحال بشیم. مسیری که شاید خیلی سخت قبولش کنیم و قبول نکردنش هم به دلیل فشار ذهنی خودمون هست که کلی انرژی مصرف می کنه تا به ما ثابت کنه راه درست همینه که من می گم!
منطقه امن ؛ Comfort zone
کمفورتزون یعنی جایی که مغز همهچیز رو از قبل میشناسه، کارها قابلپیشبینی هستن و نتیجهها غافلگیرکننده نیستن. وقتی مغز حس امنیت و پیشبینیپذیری داره، بیشتر از راهحلهای آشنا استفاده میکنه، یعنی همون الگوهایی که قبلاً جواب دادن (یا حتی جواب ندادن) و انرژی زیادی هم نمیخوان رو تکرار می کنه. به زبان ساده، تو کمفورتزون اصلا نتیجه مهم نیست.
مغز یک قانون خفن داره که تو نوروسایکولوژی بهش میگن U وارون یرکس– دادسون. این یعنی عملکرد ما با افزایش کمی استرس و هیجان بهتر میشه، چون سیستم توجه، حافظه و پردازش اطلاعات فعالتر میشن. ولی اگه فشار خیلی زیاد بشه، بدن وارد فاز تهدید میشه و قشر پیشپیشانی (بخش منطقی و تصمیمگیر مغز) عقب میکشه، آمیگدالا (بخش هشدار و ترس) میاد جلو و عملکرد کلی میریزه بههم.
مثلا شب های امتحان اگر یه ذره استرس داشته باشی باعث میشه دقیقتر درس بخونی و تمرکزت بره بالاتر. ولی اگه احساس کنی فاجعه ای در پیش هست، مغز قفل میکنه، خستگی و خواب تمام وجودت رو میگیره و احتمالا اون فاجعه هم رقم میخوره چون کار مفیدی انجام ندادی!
اما باید بدونیم که ذهن ما در لحظه تصمیم میگیره که در منطقه امن باقی بمونه یا خارج بشه. چجوری تصمیم میگیره؟ میاد کاری که قراره انجام بشه رو آنالیز میکنه و بعد از تجزیه و تحلیل آنالیز به این نتیجه میرسه که اون کار از الگوی های تکراری از پیش ساخته شده در ذهن تبعیت می کنه یا باید یک الگوی جدید ایجاد کنه. هر چقدر کار جدید به الگوهای قدیمی نزدیکتر باشه قشر پیشپیشانی مغز تصمیم میگره که اون کار رو انجام بده و وقتی ان کار از الگوی قدیمی دور باشه آمیگدالا فرمون رو میگیره دستش و مارو از انجام کار در می کنه.
چی میشه که در منطقه امن گیر می کنیم؟ (خوووووب دقت کنید!)
هر بار از یک موقعیت سخت فرار میکنیم، مغز یک پاداش لحظهای ثبت میکنه. یعنی همون سبک شدن اضطراب. این پاداش باعث میشه بار بعد هم مغز همون مسیر رو انتخاب کنه. یعنی اجتناب بیشتر آرامش کوتاهمدت بیشتر و تقویت اجتناب. این چرخه، کمفورتزون رو قفل میکنه.
مثلا میخوای انگلیسی حرف بزنی، اما میترسی اشتباه کنی. حرف نمیزنی و چند ثانیه بعد آروم میشی. همین چند ثانیه آرامش، مغز رو شرطی میکنه که «حرف نزن تا امن بمونی! اینطوری میشه که بعضی از افراد تا سال ها تو این منطقه امن باقی می مونن.
اگر اینجوری باشه که ما برای همیشه در همین منطقه امن باقی می مونیم!
خیر! نوروترنسمیترها در بدن ما ساخته میشن که ما در این موقعیت ها گیر نکنیم! ما بالاخره به یک الگوی جدید تن میدیم و وقتی ذهن راضی به انجام یک الگوی جدید میشه نوروترنسمیتر دوپامین به آرومی میره بالا. با اوج گرفتن این نوروترنسمیتر در حافظه ما ذخیره میشه که شروع یک مسیر جدید که الگوی مشابهی نداره با افزایش سطح دوپامین رابطه داره و ما کم کم ترغیب میشیم که در خیلی در Comfort zone باقی نمونیم. چرا؟ چون لذت بیرون اومدن از منطقه امن رو چشیدیم و می خوایم این لذت رو تکرار کنیم.
ما کم کم یاد میگیریم می تونیم با راحت نبودن هم طعم لذت رو بچشیم.
@DRDAT
👍35❤24👏10😍4👌3🙏1
وقتی دلت شرینی و شکلات می خواهد!
وقتی اولین گاز از ناپلئونی رو میزنی و خامه شیرینی میاد رو زبون مغز فقط طعم شیرین و لذیذ اون خامه ی قنادی رو ثبت و ضبط نمی کنه! نوار رو میذاره روی حالت تند و برمیگرده عقب به جایی که یه سری اتفاقات افتاده تا باعث بشه این طعم شیرین و لذیذ رو تجربه کنی. مثلا پنج شنبه شب بود، با دوستت بیرون رفتی، رفتی کافه و همونجا شیرینی رو سفارش دادی. تمام این مراحل در ذهن ثبت میشه و این میشه مسیری که تهش به لذت ختم شده! از این به بعد ذهن ما مدام مارو ترغیب می کنه دوباره این مسیر رو تکرار کنیم. پنج شبه بشه، با دوستم قرار بذارم، کافه و شیرینی!
نکته اول اینه که در انسان چیزی به اسم اعتیاد مستقل به شرینی و قند وجود ندارد!
در یک مطالعه خیلی جالب اومدن به یه سری موش به صورت متناوب خوراکی های شیرین دادن و به یه سری ها هم ندادن. بعد از مدتی شیرینی رو از گروه اول حذف کردند و اومدن هر دو گروه رو در مواجه با آمفتامین (نوعی ماده مخدر) قرار دادن. نتیجه عجیب و جالب این بود که گروه دوم که تجربه مصرف شیرینی رو نداشت پیک دوپامین بعد از مواجه با آمفتامین خیلی شدید نبود اما گروه اول که شیرینی زیادی مصرف کرده بود بعد از تجربه آمفتامین پیک شدید و قوی دوپامین رو ثبت کرد.
خب این یعنی چی؟
این رو بهش میگن Cross-sensitization. چی هست حالا؟ مصرف شیرینی و قند بیشتر از حد نرمال مدارهای پاداش (دوپامینی) و لذت (اوپیوییدی) رو فعال می کنه. شیرینی رو میخوریم، دوپامین میاد بالا، لذت شیرنی ثبت و این مسیر اوپیوییدی با هر عامل دیگه ای که دوپامین رو ببره بالا شدیدتر از حد نرمال تحریک میشه و ما در یک سیکل تلاش برای رسیدن به دوپامین های انفجاری و سریع قرار خواهیم گرفت.
عاشق شیرینی؟ پس عاشق و دیوانه فست فود هم میشیم. عاشق فست فود پس عاشق ریلزهای اینستاگرام هم میشیم. عاشق ریلز؟ پس عاشق هر کاری که مزد و لذت لحظه ای بده هم میشیم.
پس امروز یادمون می مونه که:
ما از لحاظ فیزیولوژیک به قند وابسته نیستیم و معتاد شیرینی نمی شیم!
ذهنی که بیش از حد به شیرینی گرایش داره به هر محرک نامطلوب دیگه ای هم می تونه راحت گرایش پیدا کنه!
برای مهار مصرف شیرینی و قند اول باید آموزش ببینیم تا این روند بشه سبک زندگی نه فقط برای یک مدت محدود.
از امشب این مسیر رو باهم شروع می کنیم.
اولین قدم بالا بردن آگاهی و درک خودمون از بدن خودمون هست.
@DRDAT
وقتی اولین گاز از ناپلئونی رو میزنی و خامه شیرینی میاد رو زبون مغز فقط طعم شیرین و لذیذ اون خامه ی قنادی رو ثبت و ضبط نمی کنه! نوار رو میذاره روی حالت تند و برمیگرده عقب به جایی که یه سری اتفاقات افتاده تا باعث بشه این طعم شیرین و لذیذ رو تجربه کنی. مثلا پنج شنبه شب بود، با دوستت بیرون رفتی، رفتی کافه و همونجا شیرینی رو سفارش دادی. تمام این مراحل در ذهن ثبت میشه و این میشه مسیری که تهش به لذت ختم شده! از این به بعد ذهن ما مدام مارو ترغیب می کنه دوباره این مسیر رو تکرار کنیم. پنج شبه بشه، با دوستم قرار بذارم، کافه و شیرینی!
نکته اول اینه که در انسان چیزی به اسم اعتیاد مستقل به شرینی و قند وجود ندارد!
در یک مطالعه خیلی جالب اومدن به یه سری موش به صورت متناوب خوراکی های شیرین دادن و به یه سری ها هم ندادن. بعد از مدتی شیرینی رو از گروه اول حذف کردند و اومدن هر دو گروه رو در مواجه با آمفتامین (نوعی ماده مخدر) قرار دادن. نتیجه عجیب و جالب این بود که گروه دوم که تجربه مصرف شیرینی رو نداشت پیک دوپامین بعد از مواجه با آمفتامین خیلی شدید نبود اما گروه اول که شیرینی زیادی مصرف کرده بود بعد از تجربه آمفتامین پیک شدید و قوی دوپامین رو ثبت کرد.
خب این یعنی چی؟
این رو بهش میگن Cross-sensitization. چی هست حالا؟ مصرف شیرینی و قند بیشتر از حد نرمال مدارهای پاداش (دوپامینی) و لذت (اوپیوییدی) رو فعال می کنه. شیرینی رو میخوریم، دوپامین میاد بالا، لذت شیرنی ثبت و این مسیر اوپیوییدی با هر عامل دیگه ای که دوپامین رو ببره بالا شدیدتر از حد نرمال تحریک میشه و ما در یک سیکل تلاش برای رسیدن به دوپامین های انفجاری و سریع قرار خواهیم گرفت.
عاشق شیرینی؟ پس عاشق و دیوانه فست فود هم میشیم. عاشق فست فود پس عاشق ریلزهای اینستاگرام هم میشیم. عاشق ریلز؟ پس عاشق هر کاری که مزد و لذت لحظه ای بده هم میشیم.
پس امروز یادمون می مونه که:
ما از لحاظ فیزیولوژیک به قند وابسته نیستیم و معتاد شیرینی نمی شیم!
ذهنی که بیش از حد به شیرینی گرایش داره به هر محرک نامطلوب دیگه ای هم می تونه راحت گرایش پیدا کنه!
برای مهار مصرف شیرینی و قند اول باید آموزش ببینیم تا این روند بشه سبک زندگی نه فقط برای یک مدت محدود.
از امشب این مسیر رو باهم شروع می کنیم.
اولین قدم بالا بردن آگاهی و درک خودمون از بدن خودمون هست.
@DRDAT
👍97❤48🙏14👏11😍4
آغاز چالش بی انتهای مصرف قند و شیرینی!
وقتی می خوایم بیدار شیم یک موج هورمونی باید ایجاد بشه تو بدن که شامل چیا میشه؟
کورتیزول ↑
اپینفرین و نوراپینفرین ↑
هورمون رشد (GH) در پایان خواب شبانه ↑
این سه که میرن بالا حساسیت به انسولین میاد پایین. از طرفی کورتیزول بالا یعنی صادر شدن فرمان به کبد که سریع قند بریز تو خون. تا اینجا ما هنوز هیچی نخوردیم و فقط از خواب بیدار شدیم! گلوکز از کبد اومده تو خون و قند از حالت طبیعی بالاتر رفته و از اون طرف حساسیت به انسولین هم کمتر شده. حالا ما میایم صبحانه یک یه دونه کروسان شکلاتی می خوریم. چی میشه؟ قند با لگد میاد تو بدن. قند ناشی از کروسان و شکلات داخلش میاد کنار قندی که از کبد آزاد شده قرار میگیره و قند روی قند و انسولین هم که بیکار اون وسط اول صبح فقط داره نگاه میکنه!
حالا نکته کجاست؟!
انسولین خیلی بی جنبه تشریف داره! وقتی ببینه هر روز قند خیلی میره بالا و این فقط باید این پیک زدن قند رو نگاه کنه دیگه کم کم در طول روز هم میگه ولش کن بابا به من چه که قند بالاست! بعد چی میشه؟ بعد قند دیگه کلا بالا می مونه! بعدش چی میشه؟ بعدش ما مستعد دیابت میشیم!
حالا چیکار کنیم؟
این برای سه روزه پیش رو، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه از لحظه بیداری تا ساعت 12 ظهر به هیچ وجه قند ساده از هر نوعش (هر چیز شیرینی به جز میوه و خرما و عسل و توت و..) مصرف نمی کنیم. از صبح تا 12 فقط قند ساده ممنوع! کم کم سراغ عسل و بقیه دوستان هم میرسیم!
فعلا تا سه روز از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند ساده ممنوع!
فردا صبح راجع به اثرات نوروسایکولوژی مصرف قند صبحگاهی یه مطلب جذاب میگیم تو همین کانال بهتون. سعی میکنیم سبک مصرف شیرینی و قند رو اصلاح کنیم، برای این چالش نه، برای همـــــیشه!
باهم خیلی خوشگل انجامش میدیم!
@DRDAT
وقتی می خوایم بیدار شیم یک موج هورمونی باید ایجاد بشه تو بدن که شامل چیا میشه؟
کورتیزول ↑
اپینفرین و نوراپینفرین ↑
هورمون رشد (GH) در پایان خواب شبانه ↑
این سه که میرن بالا حساسیت به انسولین میاد پایین. از طرفی کورتیزول بالا یعنی صادر شدن فرمان به کبد که سریع قند بریز تو خون. تا اینجا ما هنوز هیچی نخوردیم و فقط از خواب بیدار شدیم! گلوکز از کبد اومده تو خون و قند از حالت طبیعی بالاتر رفته و از اون طرف حساسیت به انسولین هم کمتر شده. حالا ما میایم صبحانه یک یه دونه کروسان شکلاتی می خوریم. چی میشه؟ قند با لگد میاد تو بدن. قند ناشی از کروسان و شکلات داخلش میاد کنار قندی که از کبد آزاد شده قرار میگیره و قند روی قند و انسولین هم که بیکار اون وسط اول صبح فقط داره نگاه میکنه!
حالا نکته کجاست؟!
انسولین خیلی بی جنبه تشریف داره! وقتی ببینه هر روز قند خیلی میره بالا و این فقط باید این پیک زدن قند رو نگاه کنه دیگه کم کم در طول روز هم میگه ولش کن بابا به من چه که قند بالاست! بعد چی میشه؟ بعد قند دیگه کلا بالا می مونه! بعدش چی میشه؟ بعدش ما مستعد دیابت میشیم!
حالا چیکار کنیم؟
این برای سه روزه پیش رو، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه از لحظه بیداری تا ساعت 12 ظهر به هیچ وجه قند ساده از هر نوعش (هر چیز شیرینی به جز میوه و خرما و عسل و توت و..) مصرف نمی کنیم. از صبح تا 12 فقط قند ساده ممنوع! کم کم سراغ عسل و بقیه دوستان هم میرسیم!
فعلا تا سه روز از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند ساده ممنوع!
فردا صبح راجع به اثرات نوروسایکولوژی مصرف قند صبحگاهی یه مطلب جذاب میگیم تو همین کانال بهتون. سعی میکنیم سبک مصرف شیرینی و قند رو اصلاح کنیم، برای این چالش نه، برای همـــــیشه!
باهم خیلی خوشگل انجامش میدیم!
@DRDAT
👍235❤102🙏28👏15😍10😁1
زیر و بــــم قند اول صبح!
تصور کن بدن ما مثل یه کارخونهست که شب خاموش بوده و حالا که صبح شده قرارِ روشن بشه. ساعتِ بیدار شدن که میرسه، مدیر کارخانه یعنی کورتیزول از خواب بیدار میشه و داد میزنه:
همه روشن! انرژی لازم داریم!
کورتیزول میره سراغ انباردار که همون کبده و میگه:
پسر؛ سرریع قند رو بریز تو خون، باید مغز و عضله رو روشن نگه داریم.
کبد هم حرفگوشکنه و قند رو ول میـــــده تو خــون!
برای همین صبح، قند خون یه کم بالاتره و مهمتر از اون، بدن خیلی هم حوصلهٔ «انسولینبازی» نداره.
یعنی چی؟
یعنی سلولها تو این لحظه کمتر به انسولین گوش میدن، بهش میگن:
صبر کن، تازه بیدار شدیم، هنوز آمادهی مصرف سوخت نیستیم.
حالا اینجاست که ما با یک تبر وارد میشیم، قندهای ساده صبحگاهی مثل چای شیرین آماده ورود به بدن میشه. اگه تو همین تایم وقتی هنوز بدن تو مودِ “بیدارباش” و “قند تو خون بالا” هست، یه چای شیرین، یه شیرینی، یه آبمیوه یا یه لیوان نسکافه با کلی شکر بخوری بدن رو وارد بازی کثیفی می کنی!
قند رسیده از کبد + قند ورودی از خوراکی = قلهٔ قندِ خیلی بلند
قله قند اینقدر میره بالا که مغز میره دست به دامن انسولین میشه
«وااای! قند خیـلی زیاد شده! سریع انسولین بیاد!»
انسولین که مامور امنیتی قند هست، میاد با عجله قند رو جمع کنه.
نتیجه؟
انسولین اونقدر با عجله قند رو جمع میکنه که قند خون تهدیگ میشه!
گاهی حتی پایینتر از حد معمول.
اینجاست که تو ساعت ۱۰ صبح یهو حس میکنی:
چقدر بیحال شدم
تمرکزم افتاد
کلافهام
عصبی ام
در واقع بدن تو رو میبره تو افت قند واکنشی!
دنده عقب بگیرین برگردیم از یه زاویه دیگه بررسی کنیم!
قندی که از کبد میریزه تو خون اون حالی که باید رو به سلول ها نمیده! اما وقتی یه شیرینی خامه ای میاد تو، سطح انرژی سلول ها سر صبحی منفجر میشه! ذهن ما هم عاشق حرکات انفجاری سلول هاست. یادش می مونه که ما شیرینی خامه ای خوردیم و سلول ها منفجر شدن. برای این انفجار سلولی یه پیک دوپامینی ثبت میکنه و مسیر شیرینی خامه ای تو ذهن لیبل میشه که این مسیر جذاب باید تکرار بشه. به همین خاطره که ما هر روز صبح علاقه داریم که یه شیرینی خامه ای بریزیم تو بدن! چرا؟ چون مسیر دوپامین ثبت شده داریم براش.
فعلا بمونه تا همینــــــجا
پس تا سه شنبه از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند و شکر ممنوع!
@DRDAT
تصور کن بدن ما مثل یه کارخونهست که شب خاموش بوده و حالا که صبح شده قرارِ روشن بشه. ساعتِ بیدار شدن که میرسه، مدیر کارخانه یعنی کورتیزول از خواب بیدار میشه و داد میزنه:
همه روشن! انرژی لازم داریم!
کورتیزول میره سراغ انباردار که همون کبده و میگه:
پسر؛ سرریع قند رو بریز تو خون، باید مغز و عضله رو روشن نگه داریم.
کبد هم حرفگوشکنه و قند رو ول میـــــده تو خــون!
برای همین صبح، قند خون یه کم بالاتره و مهمتر از اون، بدن خیلی هم حوصلهٔ «انسولینبازی» نداره.
یعنی چی؟
یعنی سلولها تو این لحظه کمتر به انسولین گوش میدن، بهش میگن:
صبر کن، تازه بیدار شدیم، هنوز آمادهی مصرف سوخت نیستیم.
حالا اینجاست که ما با یک تبر وارد میشیم، قندهای ساده صبحگاهی مثل چای شیرین آماده ورود به بدن میشه. اگه تو همین تایم وقتی هنوز بدن تو مودِ “بیدارباش” و “قند تو خون بالا” هست، یه چای شیرین، یه شیرینی، یه آبمیوه یا یه لیوان نسکافه با کلی شکر بخوری بدن رو وارد بازی کثیفی می کنی!
قند رسیده از کبد + قند ورودی از خوراکی = قلهٔ قندِ خیلی بلند
قله قند اینقدر میره بالا که مغز میره دست به دامن انسولین میشه
«وااای! قند خیـلی زیاد شده! سریع انسولین بیاد!»
انسولین که مامور امنیتی قند هست، میاد با عجله قند رو جمع کنه.
نتیجه؟
انسولین اونقدر با عجله قند رو جمع میکنه که قند خون تهدیگ میشه!
گاهی حتی پایینتر از حد معمول.
اینجاست که تو ساعت ۱۰ صبح یهو حس میکنی:
چقدر بیحال شدم
تمرکزم افتاد
کلافهام
عصبی ام
در واقع بدن تو رو میبره تو افت قند واکنشی!
دنده عقب بگیرین برگردیم از یه زاویه دیگه بررسی کنیم!
قندی که از کبد میریزه تو خون اون حالی که باید رو به سلول ها نمیده! اما وقتی یه شیرینی خامه ای میاد تو، سطح انرژی سلول ها سر صبحی منفجر میشه! ذهن ما هم عاشق حرکات انفجاری سلول هاست. یادش می مونه که ما شیرینی خامه ای خوردیم و سلول ها منفجر شدن. برای این انفجار سلولی یه پیک دوپامینی ثبت میکنه و مسیر شیرینی خامه ای تو ذهن لیبل میشه که این مسیر جذاب باید تکرار بشه. به همین خاطره که ما هر روز صبح علاقه داریم که یه شیرینی خامه ای بریزیم تو بدن! چرا؟ چون مسیر دوپامین ثبت شده داریم براش.
فعلا بمونه تا همینــــــجا
پس تا سه شنبه از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند و شکر ممنوع!
@DRDAT
👏91👍79❤50🙏6