🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
302 subscribers
113 photos
48 videos
5 files
165 links
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا می‌آیند…»

گاهی یک خاطره ساده می‌تواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته می‌نویسم، از حال، از آدم‌ها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفته‌ام
Download Telegram
دیگر دیر شده است
کلمات با من قهر کرده‌اند
روی کاغذ جمع نمی‌شوند
جمله نمی‌سازند
حرف نمی‌زنند
نمی خندند
گریه نمی‌کنند،
فقط ساکتند...
بهانه کرده‌اند
چرا چیدن عشق و آرزو را
فریاد نزدی
و تسلیم خاکشان کردی
مگر نمی‌دانی؟!
زمین پس نمی‌دهد
هیچ جوان عاشقی را....
اما،من باور دارم
اگر کلمات یاری کنند
یادشان را فریاد بزنیم
فردا وطن هم صدایشان میزند
برای رقصیدن،زیر باران
دیر نشده...

آبان،🏴🌹
1️⃣3️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
حضرت استادی (۱)
استادی داشتم مهربان، مردم‌دار و خوش‌نیت که سال‌های سال، حتی بعد از فارغ‌التحصیلی در خدمت‌شان بودم و بسیاری از نکات و فوت‌وفنّ جراحی را از ایشان آموختم.
در میان این همه محاسن، مثل اغلب آدم‌های بزرگ که ایراد و اشکالی هم دارند، ایشان هم بی‌عیب نبودند، که آدم‌ها هرچه بزرگتر، عیوب‌شان هم برجسته‌تر، در واقع فرورفته‌تر!
باری بزرگ‌ترین خصوصیت این استاد عزیز، مهرطلبی بیش از حدشان بود که خود منشاء همه اعمال و رفتار خارج از عرف ایشان می‌شد. اصرار بیش‌ از حدّ داشتند به اینکه همه بدانند ایشان چقدر از خودگذشته و بخشنده‌ هستند و مال و ثروت برایشان هیچ اهمیتی ندارد و البته در این کار، گاه از آن طرف پشت‌بام می‌افتادند. شیوه‌های خاص خود را داشتند؛ ویزیت‌شان همیشه قدری ارزان‌تر از سایر همکاران بود که البته برای جذب بیمار بیشتر بی‌تاثیر نبود. راه جبران این کاستی هم این بود که در مطب ده نفر، ده نفر را یکجا و با هم ویزیت می‌کردند، دیگر اینکه اکثر عمل‌های ایشان را رزیدنت‌هایی مثل بنده انجام میدادند!
حضرت استادی هیچگاه آن مبلغی را که بعنوان "زیرمیزی" شهرت داشت، دریافت نمی‌کردند (که در در آن زمان بسیار متداول و جراحان در آن از یکدیگر سبقت می‌جستند) در نوع خود شاهکار و قابل تقدیر محسوب می‌شد، اما به نحو اغراق‌آمیزی این مسئله را در همه جا، حتی در رسانه‌ها با صدای بلند فریاد می‌کردند، مثل کسی که کار خیری بکند و در هر منبر و مجلسی آن را بیان کند. این کار صدای بسیاری از همکاران را در همه‌ی رشته‌ها درآورده بود که نیّت اگر خیر است، بوق و کرنا لازم نیست! اغلب این کار را تبلیغاتی می‌دانستند برای افزایش تعداد بیماران مطب، که پربیراه هم نبود!
هرکس بیمار سفارشی داشت یا در کوچه و خیابان برای طرح مشکل جلویش را می‌گرفت، می‌گفتند که در ساعت فلان، جلوی دربِ اتاق عملِ فلان بیمارستان باش. وقتی در محضر استاد به درب اتاق عمل می‌رسیدیم مورد هجوم فوجی از بیماران قرار می‌گرفتیم. استاد هم یکی‌یکی آن‌ها را در مقابل جمع! ویزیت کرده و دستور آزمایش و عکس یا توصیه بستری شدن می‌کردند. نکته جالب این بود که ویزیت هر بیمار یک شوآف تمام عیار بود، بدین معنی که استاد در حالیکه چشم‌شان به دنبال دوربین‌ها (تو بخوان به چشم همه حاضران، بیماران، همراهان و همه حاضرین دیگرِ پشت درب اتاق عمل) بود، با صدای بلند رساله‌ای می‌خواندند. مثلا عنوان می‌کردند که: لازم نیست مطب بیایی و ویزیت پرداخت کنی بیا همین‌جا به من نشان بده، یا روی کاغذ بستری بیمار چیزی می‌نوشت و با صدای بلند می‌گفت: برو به پذیرش بگو من تو را فرستادم و پنجاه درصد تخفیف بگیر و از این دست نمایش‌ها که برای هر بیمار متفاوت بود اما در نهایت هدف یکی بود و آنچه را که من شاهد بودم، نگاه پر تعجب و تحسین حاضرین بود که مگر می‌شود در میان این همه پزشک بی‌انصاف، پول‌پرست و آدم‌خوار، یک نفر این قدر مردم‌دار، بی‌نیاز و از خودگذشته باشد.
در مطب استاد هم هر شب و هر لحظه نمایشی در جریان بود. بعلت ازدحام بیش از حد، در هربار ویزیت حدود ده نفر با هم بداخل مطب می‌رفتند که همچون سالن انتظار پر از صندلی بود و برای همه جا داشت، در حالی که رشته ما پر است از رازهای مگو و مسائل خصوصیِ ادراری-تناسلی مثل ناتوانی جنسی، بی‌اختیاری ادراری و …..
صرفنظر از نامتعارف و حتی غیرقانونی بودن این کار، بهرحال بیماران به علت ارزانی ویزیت، شهرت استاد و یا ناچاری، آن‌ شرایط را می‌پذیرفتند. به هر خواری و خفت که بود مشکل خود را در میان نه نفر دیگر بیان می‌کردند. استاد هم مثل همیشه در مورد هر بیمار نمایشی دراماتیک اجرا می‌کردند از رحمت، مروّت و از خودگذشتگی، طوری که آه از نهاد حاضرین برمی‌آمد و با نگاه‌های تحسین‌برانگیزی به یکدیگر و استاد، منتظر نوبت خود می‌شدند. معاینه‌ی نواحی مگو که البته پشت پاراوان انجام میشد خود داستان دیگری بود که اگرچه حظ بصر نداشت، از حظ شنوایی بی‌بهره نبود!
@draghvami

https://t.me/draghvami
ششم جولای، روز جهانی بوسه مبارک!
نقاشی از تابلوی بوسه "kiss", اثر گوستاو کلیمت
June 2023
1️⃣3️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

حضرت استادی(۲)
استادِ جانان من خصوصیتی داشت که در میان پزشکان هم‌ترازش منحصر بفرد بود و آن این بود که شدیدا در طلبِ مهرِ روحانیون‌ِ محترم بود، بخصوص آن دسته از آنان که حکومتی بودند و یا دستی در قدرت داشتند تا جایی که به او صفت "شیخ‌ جمع‌کن" داده بودند، چنان احترامی به آن‌ها می‌گذاشت و چنان دست به سر و روی و بالا و پایین‌شان می‌کشید که از حد می‌گذشت، به همین سبب هم بسیاری از روحانیون مشتری دائمی وی بودند.
ما که به عنوان پزشک می‌بایست برای نفوذ کلام و توصیه‌هایمان از حداقل اتوریته‌ای برخوردار می‌بودیم، خیلی از این رفتارها را نمی‌پسندیدیم اما جناب استاد به جدّ و به شدت این روش خود را دنبال می‌کردند.
به خاطر دارم که بیمار روحانی داشتیم که تحت عمل جراحی پروستات قرار گرفته بود. صبح روز اول بعد از عمل، هنگام ویزیت، برای کنترل سوند ادراری و شستشوی مثانه که همیشه با ملاحظه و رعایت حرمت بیمار در تنهایی یا با شرایط خاص انجام می‌شود، جناب استاد، برای اینکه حاج‌آقا بدانند چقدر پایین‌تنه‌شان برای ما محترم است، ناگهان در حضور من، پرستار و همراه بیمار پتو را از روی بیمار پس زدند و در حالیکه به دوربین(چشمان بهت‌زده و گشادشده‌ی همراه بیمار) من و پرستار را مخاطب قرار داد که: می‌دانید ماها از کجا نان می‌خوریم؟ از همین‌جا!! و اشاره می‌نمود به منظره‌ی نه‌چندان خوشایندِ محل روزی ما!
لبخندی از رضایت و غرور بر لبان بیمار نشست، اما ما حاضران خیس عرق شدیم از شرم!
درست می‌فرمودند استاد، اما مگر هر تولیدکننده‌ی شورت، برای نشان دادن احترام، اشاره‌ای به پس و پیش آدم‌ها می‌کند و یا هر متخصص آزمایشگاه که برای یافتن بیماری و انگل، به ادرار و مدفوع آدمیان نگاه می‌کند، برای نشان‌دادن محل ارتزاق خود اشاره‌ای چنین می‌کند؟!
در فرازی دیگر بخاطر دارم روزی را که برای ویزیت یک روحانی محترم رفته بودیم و بیمار از ایشان سؤال ‌کرد که: جناب دکتر مرا کی مرخص می‌فرمایید؟ جناب استاد فرمودند: که هروقت شما صلاح می‌دانید! هرچه روحانی محترم می‌گفت: جناب دکتر صلاح کار من دست شما است، شما پزشک معالج من هستید، باز هم جناب استاد می‌فرمودند: حضرت آیت‌الله، هروقت شما اراده کنید همان به مصلحت ما است، شما صاحب‌اختیارید!

@draghvami

https://t.me/draghvami
1️⃣3️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒


رابطه‌ی لهجه و موسیقی در نواحی مختلف ایران

آیا تا به حال دقت کرده‌اید که موسیقی هر منطقه از ایران حال‌وهوای خاص خودش را دارد؟ انگار سازها هم با همان زبانی حرف می‌زنند که مردم آنجا صحبت می‌کنند! این شباهت تصادفی نیست. در واقع، بین لهجه‌ی مردم و نوع موسیقی منطقه‌شان رابطه‌ای ظریف و شنیدنی وجود دارد.

۱. موسیقی هم مثل حرف زدن است

وقتی کسی حرف می‌زند، صداهایش بالا و پایین می‌شود، گاهی کش‌دار و آرام حرف می‌زند، گاهی تند و بریده‌بریده. این ریتم و آهنگ گفتار در هر لهجه فرق دارد. حالا اگر به سازها هم گوش بدهید، می‌بینید که آن‌ها هم همین ویژگی‌ها را دارند.
مثلاً کردها معمولاً کشیده و آهنگین حرف می‌زنند. در موسیقی کردی هم می‌شنوید که آوازها طولانی و پر از احساس‌اند، و سازهایی مثل تنبور هم نغمه‌هایی آرام و عرفانی دارند.
ترک‌های آذربایجان با لهجه‌ای تندتر و پرتحرک‌تر صحبت می‌کنند. موسیقی‌شان، مثل قطعات عاشیقی، هم پرجنب‌وجوش‌تر است، هم ضرب‌آهنگ سریع‌تری دارد.
در خراسان، آوازهای بخشی‌ها و دوتار، مثل حرف زدن نرم و آرام مردم آنجاست: صمیمی، قصه‌گو، و دل‌نشین.
در لهجه‌ی بلوچی، کلمات معمولاً با لحن یکنواخت و آرام ادا می‌شوند. این ویژگی باعث می‌شود گفتارشان ملایم و روان به گوش برسد.
در موسیقی بلوچی هم همین حس را داریم: نغمه‌هایی آرام، با تکرارهای لطیف، سازهایی مثل تنبوره یا قیچک، و آوازهایی که بیشتر حالت زمزمه‌وار دارند.
لهجه‌ی ترکمنی معمولاً ریتمیک، پرنوسان و پرانرژی است. جمله‌ها با فراز و فرودهای مشخص و تأکیدهای خاص ادا می‌شوند.
در موسیقی ترکمن‌ها، این حالت کاملاً بازتاب دارد: ملودی‌هایی سریع و پرجنب‌وجوش، همراه با ساز دوزَله، قیچک ترکمنی و آوازهایی با حرکات متناوب و پرهیجان

۲. صداهایی که در لهجه‌ها تکرار می‌شود

در بعضی لهجه‌ها، مردم بیشتر از صداهای باز مثل «آ» یا «او» استفاده می‌کنند، که موسیقی آن‌ها هم بازتر و نغمه‌پردازتر است. بعضی دیگر، لهجه‌هایی دارند با صداهای مقطع و تند، و موسیقی‌شان هم همین‌طور است: کوتاه‌تر، ضربی‌تر، و پرتحرک‌تر.

۳. زبان، موسیقی را حفظ می‌کند

در بسیاری از مناطق، موسیقی فقط برای لذت بردن نیست، بلکه وسیله‌ای برای حفظ زبان و فرهنگ است. مثلاً عاشیق‌ها در آذربایجان نه فقط ساز می‌زنند، بلکه داستان تعریف می‌کنند، شعر می‌خوانند، و زبان ترکی را زنده نگه می‌دارند. در کردستان، بسیاری از اشعار عرفانی و قدیمی هنوز در قالب آوازهای سنتی خوانده می‌شوند.

۴. نوازندگی، بازتابی از روحیه و زبان است

نوع نواختن ساز هم از زبان و فرهنگ جدا نیست. یک نوازنده‌ی کرد یا بلوچ، معمولاً احساسی‌تر و با مکث و درنگ می‌نوازد، چون زبان و فرهنگشان هم چنین حال‌وهوایی دارد. در مقابل، یک نوازنده‌ی ترک ممکن است پرجنب‌وجوش‌تر بنوازد، با حرکاتی تند و پرهیجان.
موسیقی هر منطقه فقط صدای ساز نیست؛ صدای زبان، روح، و زندگی مردم آنجاست. وقتی کسی با لهجه‌ای خاص حرف می‌زند، سازش هم همان لهجه را دارد—نه با واژه‌ها، بلکه با نغمه‌ها.
شاد و الهام‌گرفته از نغمه‌ها باشید.

منابع:
۱-کتاب "موسیقی دستگاهی ایران و موسیقی نواحی" تالیف دکتر ساسان فاطمی، استاد برجسته اتنوموزیکولوژی (مردم‌موسیقی‌شناسی)
۲-عبدالقادر مراغی موسیقی‌دان نامدار قرن هشتم و نهم هجری- "مقاصد الالحان"
۳-کتاب "موسیقی نواحی ایران“ تألیف هوشنگ جاوید.

https://t.me/draghvami
1️⃣3️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
بچه‌های آخر کلاس

روزگاری بود که نه گوشی بود، نه اینترنت…. وای‌فای که دیگه افسانه بود! با این‌حال بچه‌های مدرسه همیشه راهی برای کشف، تجربه و شیطنت پیدا می‌کردند… حتی اگر بهایش چند پس‌گردنی جانانه باشد!

یکی از موارد خلافی که در بین نوجوانان و جوانان زمان ما مرسوم بود (و لابد هنوز هم هست!)، دیدن مجلات ممنوعه‌ی ویژه‌ی بزرگسالان بود؛ اگرچه مشاهده‌اش در مدرسه، گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد.
رد و بدل شدن این مجلات معمولاً در ردیف‌های آخر کلاس صورت می‌گرفت؛ جایی که هم خطر دیده‌ شدن‌شان توسط معلم کمتر بود، و هم محل تجمع قدبلندها، قوی‌هیکل‌ترها، و شلوغ‌ترها بود (در آن زمان عنوان “اراذل و اوباش” داشتند، ولی امروز که شخصیت وزین و خانواده‌دوست‌شان را می‌بینم، هیچ کلمه‌ای جز “جوان‌های بازیگوش و طبیعی” به آن‌ها نمی‌توان اطلاق کرد!)

دبیر سالخورده‌ای داشتیم به‌نام استاد «ب» که در میان چند نسل از البرزی‌ها شهره بود؛ عربی و فقه ـ بخوانید تعلیمات دینی ـ درس می‌داد.
البته شهرتش تنها به “تعلیم” نبود؛ بیشتر به “تربیت”، آن هم به سبک خاص خودش. خاطرات ناخوشایند زیادی از او در ذهن بچه‌ها باقی مانده؛ از کشیدن شدید مو گرفته تا گذاشتن مداد لای انگشت‌ها و فشار دادن و… که البته جای پرداختن به آن‌ها این‌جا نیست.
روزی در دقایق پایانی کلاس، یکی از همان مجلات ممنوعه‌ی رنگی بین بچه‌های ردیف آخر دست‌به‌دست شد. وقتی مجله به دست همان شاگردی رسید که همیشه بیشتر از بقیه ذوق می‌کرد، آن‌قدر هیجان‌زده شد که ماجرا لو رفت.
استاد «ب» مچ‌اش را گرفت، پیچاند و پس از نواختن چند پس‌گردنی، از او پرسید:
ـ مجلّه مال کیه؟
پاسخی نیامد. بار دیگر، با صدایی بلندتر پرسید:
ـ می‌گم این مال کیه؟
باز هم سکوت.
داشت برای بار سوم فریاد می‌کشید که ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و راست یا دروغ گفت:
ـ استاد، مال منه.
استاد رو به او کرد و پس از نواختن چند پس‌گردنی جانانه، که درد و سوزش‌اش را همه حس کردیم، با چند تی‌پای اضافی او را به جلوی کلاس پرتاب کرد.
اما کاش به همین‌جا ختم می‌شد!
ناظم را به کلاس فراخواند؛ ناظمی که هنوز هم خیلی‌ها او را با سیلی‌هایش به یاد می‌آورند.
او هم بی‌مقدمه، چند چَک آبدار نثار دوست‌مان کرد، مجله را ضبط و او را از کلاس بیرون انداخت.

بعدازظهر همان روز، وقتی زنگ آخر را زدند، دوست سیلی‌خورده‌ی ما با چند نفر از بچه‌ها راهی دفتر شد.
ناظم، با همان خشم همیشگی‌اش، با صدای بلند گفت:
ـ گوساله، دوباره اومدی عذرخواهی کنی؟ کور خوندی! دیگه فایده نداره، نمره‌ی انضباطت رو کم کردم!
دوست‌مون، با شیطنت و البته با لبخندی آرام بر لب، گفت:
ـ نه آقا… اومدم مجله‌مو پس بگیرم!

ناظم رنگ به رنگ شد؛ اول از تعجب رنگش پرید، بعد از خشم سرخ شد. و طبیعی بود که به‌جای مجله، چند چَک و پس‌گردنی دیگر هم حواله‌اش کند.
دست بی‌مروتی هم داشت، واقعاً سنگین بود.

این‌ها کمترین و طبیعی‌ترین بازیگوشی‌های بچه‌های ردیف آخر کلاس بود.

ما بزرگ شدیم… در میان ترس و خنده، در میان تنبیه و رفاقت؛ بی‌آن‌که بفهمیم گناه‌کار بودیم یا فقط نوجوان.
مدرسه فقط درس نبود… گاهی دل بود و یک ذوقِ بی‌موقع، گاهی هم چند چَک و پس‌گردنی!


https://t.me/draghvami
🥰6❤‍🔥3
👏3
1️⃣3️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
دودِ قدرت، آتشِ خرمن
🖌️دکتر ابوالفضل (عباس) اقوامی

در سراسر جهان، دیکتاتورها و حاکمان بسیاری را می‌شناسیم که در بند اعتیاد بوده‌اند: گاه گرفتار الکل، گاه قرص، و گاه در پناه دود و دَمی که عقل و درایت را از میدان به در می‌کند.
در این مقاله، بی‌آنکه در پی قضاوت باشیم، نگاهی داریم به تاثیرات این وابستگی‌ها بر تصمیم‌گیری و سرنوشت ملت‌ها—از اروپا و آمریکا تا خاورمیانه و ایران.

هیتلر به‌شدت به آمفتامین‌ها وابسته بود. در سال‌های پایانی عمر، پزشکش (تئودور مورِل) ترکیبی از داروهای محرک، آرام‌بخش و هورمونی را به او تزریق می‌کرد.

استالین علاقه‌ی عجیبی به ودکا داشت و بسیاری از جلسات سیاسی را در فضای الکل‌زده‌ای برگزار می‌کرد.

چرچیل—اگرچه دیکتاتور نبود—بدون ویسکی روزش آغاز نمی‌شد. خود گفته بود: «روزی که با الکل شروع نشود، روز من نیست.»

جان اف. کندی، رئیس‌جمهور محبوب آمریکا، سال‌ها به مت‌آمفتامین و مسکن‌های قوی اعتیاد داشت. پزشک مخصوصش این داروها را تجویز می‌کرد تا دردهای مزمن و استرس را کنترل کند.

معمر قذافی تریاک و داروهای آرام‌بخش را با هم مصرف می‌کرد. پس از مرگش، پناهگاه‌های زیرزمینی‌اش پر بود از جعبه‌های پر از قرص و آمپول.

یلتسین، رئیس‌جمهور روسیه پس از فروپاشی شوروی، به ودکا وابسته بود. تصاویر زیادی از رفتارهای عجیب و غریب او در مجامع رسمی ثبت شده است.

نیکسون، رئیس‌جمهور سابق آمریکا، هم به الکل و هم به دیازپام وابسته بود. گفته می‌شود که برخی تصمیمات مهم را در حالت نیمه‌هوشیار گرفته است.

در ایران نیز سابقه‌ی اعتیاد در میان پادشاهان و رجال سیاسی فراوان است.
ناصرالدین‌شاه، تریاک را منظم مصرف می‌کرد و دربارش پر بود از رجال تریاکی. وابستگی او به این ماده باعث بی‌توجهی در تصمیم‌گیری‌های کلان شد—از جمله امضای قرارداد استعماری امتیاز تنباکو.

مظفرالدین‌شاه هم به تریاک و هم به الکل علاقه داشت. او در حالی وام‌های سنگین از روس و انگلیس گرفت که وضعیت اقتصادی کشور بحرانی بود.

محمدعلی‌شاه نیز در تریاک غرق بود. اعتیاد خودش و اطرافیانش به تریاک، مانع از تصمیم‌گیری‌های عاقلانه شد. مجلس را به توپ بست و خودش از سلطنت افتاد.

احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار، نه‌تنها به تریاک معتاد بود، بلکه زندگی‌اش سراسر در لذت‌جویی گذشت. در عمل امور را به صدراعظم‌ها سپرد و به اروپا رفت. این بی‌توجهی، زمینه‌ی کودتای ۱۲۹۹ را فراهم کرد.

رضاشاه پهلوی اهل الکل بود، اما شواهدی از اعتیاد شدید او در دست نیست. با این‌ حال، در سال‌های آخر حکومتش، گزارش‌هایی از بدبینی و رفتارهای عصبی‌اش منتشر شد.

پسرش، محمدرضا شاه، در سال‌های پایانی سلطنت برای کنترل اضطراب، مسکن و داروهای آرام‌بخش مصرف می‌کرد. گفته می‌شود که این وابستگی‌ها در دوران انقلاب ۱۳۵۷، بر ضعف تصمیم‌گیری او دامن زد.

این زنجیره‌ی تکرارشونده‌ی حاکمان معتاد، پیامدهایی مشترک دارد:
تصمیمات ناپخته، واگذاری امور به اطرافیان نالایق، نفوذ بیگانگان، کاهش اقتدار ملی، و در نهایت سقوط یا جنگ.

حکومت کردن، هوشیاری می‌خواهد، نه پناه بردن به دود و قرص و الکل.
تاریخ نشان داده که بسیاری از حاکمان، در لحظه‌های حساس، بیشتر به آتش اجاق خود دل بسته‌اند تا به شعله‌ی فهم و درک مردمشان.
و ما، تماشاگرانی هستیم که هر بار دود از خرمن‌مان بلند می‌شود، با تعجب می‌پرسیم:
باز هم؟ باز هم؟
اما چه باک، که ما همیشه خیلی خوب بوده‌ایم!

منابع ایرانی:
• ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان
• تاریخ قاجاریه، فریدون آدمیت
• پهلوی‌ها، حسین فردوست
• سقوط شاه، فرد هالیدی

@aghvamius

https://t.me/draghvami
👏7🙏2👌1
1️⃣3️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
دختری با "پیکان قرمز"

در دبیرستان، گاه جذاب‌ترین کلاس‌ها، کلاس‌هایی نبودند که در برنامه‌ی درسی می‌آمدند… دایره‌ی دلدادگی، وقتی درگیر جبر و‌ مثلثات بودیم، در حیاط مدرسه رسم می‌شد.

خانه‌های سازمانی دبیرستان البرز، در ضلع شمال‌شرقی مدرسه، محل سکونت برخی از مسئولان دبیرستان بود. این خانه‌ها را خیابانی از سالن ورزش بزرگ و سرپوشیده جدا می‌کرد، و پیاده‌روی جلوی آن‌ها چند پله بالاتر از سطح خیابان قرار داشت.

دختر جوان و زیبای یکی از این مسئولان، هر روز صبح، پیش از نواختن زنگ شروع کلاس‌ها، با پیکان قرمز‌رنگش ـ که در آن سال‌ها بسیار دلربا جلوه می‌کرد ـ پس از گذر از کنار سالن ورزش و لبه‌ی شمالی زمین چمن، برای خروج از درِ شبانه‌روزی، از جلوی ساختمان دوطبقه‌ی کلاس‌های ما عبور می‌کرد.
در آن زمان، پوشیدن دامن‌های کوتاه و آرایش ملایم امری معمول بود، و او هنگام نشستن پشت فرمان و بازی با کلاچ و ترمز و گاز، صحنه‌هایی موزون و خیال‌انگیز پدید می‌آورد؛ صحنه‌هایی که برای نوجوانانی در آن سن‌وسال، بسیار دل‌فریب و رؤیایی بود.
هر روز هنگام عبور این "دلربای پیکان‌سوار" گروهی از بچه‌ها با بهانه‌هایی چون قدم‌زدن یا درس‌خواندن، با انگشتی لای کتاب یا کتابی باز در دست، در حیاط پرسه می‌زدند؛ اما نگاه‌شان جای دیگری بود… به افقی که خورشیدشان از آن طلوع می‌کرد!
پیکان قرمز هر روز، به عمد یا از سر اجبار، دوری در محوطه می‌زد و سپس به تقاطع زمین چمن و ساختمان کلاس‌ها می‌رسید. همین دورِ کوتاه، فرصتی بود برای مشتاقان تا خود را به طبقه‌ی بالای ساختمان کلاس‌ها برسانند؛ جایی مشرف‌تر و مسلط‌تر بر «پیکان قرمز». با نزدیک شدن خودرو، ندای «پیکان قرمز!» در میان بچه‌ها طنین می‌انداخت، و گروهی از علاقه‌مندان بی‌درنگ به سمت پنجره‌ها هجوم می‌بردند، تا این فریضه‌ی بصری را ادا کنند و بهره‌ای از جمال ببرند!
در همین لحظه‌های کوتاه، آه از نهادها برمی‌آمد، و تا پیش از آغاز کلاس، زمزمه‌ها و شوخی‌هایی میان بچه‌ها در می‌گرفت.

گاهی پیش می‌آمد که «پیکان قرمز» تأخیر داشت و کلاس آغاز شده بود، اما این باعث نمی‌شد بچه‌ها ندای «پیکان، پیکان!» را ندهند و در حضور معلمی بهت‌زده و بی‌خبر از ماجرا، گروهی را برای ادای فریضه به پنجره نکشانند.
تا آن روزِ غریب که «پیکان قرمز» نیامد.
اول فکر کردیم شاید دیر کرده، یا مسیرش را عوض کرده. اما زنگ خورد و کلاس شروع شد.
روز بعد هم نیامد. و روزهای بعد…
کم‌کم شایعاتی پیچید: خانواده‌اش رفته‌اند، یا ماشین را فروخته‌اند، یا…..هیچ‌کس نمی‌دانست، و شاید هم کسی جرأت نداشت بپرسد.
تنها چیزی که ماند، سکوت بود و پنجره‌هایی که دیگر آن‌قدر شلوغ نمی‌شدند.
و ما، هر صبح، با کتابی باز و دلی پرحسرت، چشم‌ به راه طلوعی دیگر بودیم!

https://t.me/draghvami
@draghvami
👏15❤‍🔥5👌4😁3🙏1
1️⃣3️⃣8️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سلول انفرادی

وصف سلول انفرادی را زیاد شنیده بودم، ولی این اولین بار بود که بی‌واسطه خود آن را تجربه‌ می‌کردم.
بی‌هیچ دستاویزی، بی‌آنکه جرئت برداشتن قدمی داشته باشم، در محاصره‌ی سکوت و تاریکی قرار گرفتم. فقط وهم بود و هراس.
زمان شکل و‌ معنای خود را از دست داده بود و سکوت، چون لحافی سنگین، نفسم را بند آورده بود.
نه صدایی، نه لرزشی، نه کورسوی نوری! تاریکی و سکوت مطلق، هیچ چیز نبود، هیچ تصویری به ذهنم نمی‌آمد. در ذهن با خود حرف می‌زدم.
سوال‌های بی‌پاسخ، جواب‌های نامربوط، شاید خوابم برده بود و در کابوسی بختک به سرم افتاده بود، خاموش، بی‌نفس، سرد، گویی از هستی‌ حذف شده بودم.

و در مرز فروپاشی ذهنی…

ناگهان برق آمد!
وای‌فای وصل شد. صفحه‌ی موبایل روشن شد.
دنیا با همه‌ٔ زرق‌وبرق پوشالی و مجازی‌اش دوباره برگشت، با صدها نوتیفیکیشن! همه چیز سرجای خود بود، بی‌آنکه کسی حتی لحظه‌ای غیبتم را احساس کرده باشد.
و من که تا لحظه‌ای پیش فکر می‌کردم در اعماق یک زندان متروک اسیر شده‌ام، تازه فهمیدم…
فقط برق رفته و اینترنت قطع شده بود.
همین!


@draghvami

https://t.me/draghvami
👏8🔥2😁2
1️⃣3️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

حافظ، آشنای شور و نغمه
تأملی در نغمه‌های نهفته در اشعار لسان‌الغیب

قرن هشتم هجری، که حافظ در آن زیست، یکی از دوره‌های طلایی موسیقی ایران بود. پس از رکود فرهنگی ناشی از حمله مغول، دوباره دربارهایی چون آل اینجو و آل مظفر در شیراز به کانون‌های مهم هنری تبدیل شدند. در این محافل، موسیقی نیز چون شعر و خوش‌نویسی، یکی از ارکان اصلی فرهنگ درباری بود؛ مجالس بزم، آیین‌های مذهبی و حلقه‌های خانقاهی، همه آکنده از نغمه، ساز و آواز بودند. حافظ در همین فضا بالید، و طبیعی‌ است که با موسیقی نه‌فقط آشنا، که دمساز باشد. اما این دمسازی در شعر او چگونه بازتاب یافته است؟
پاسخ روشن است. او بارها و بارها از چنگ، رباب، مغنی، نغمه، چاربیت، دستان و دف سخن می‌گوید؛ واژگانی که نه‌تنها تخصصی‌اند، بلکه در سیاق‌هایی دقیق به‌کار رفته‌اند، چنان‌که گویی شاعر خود در متنِ موسیقی ایستاده است، نه در حاشیهٔ آن.

در ادامه، چند نمونه از غزل‌هایی را می‌آوریم که حضور موسیقی در جان آن‌ها آشکار است:

اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیز است
به بانگ چنگ مخور می، مگر به نغمهٔ نی

اینجا حافظ تفاوت میان «بانگ چنگ» و «نغمهٔ نی» را دقیق می‌فهمد. این درک، نشانهٔ گوش موسیقایی اوست (۱).

دف و نی‌ام همه مستی، سرود و رقص و سماع
به طعن گر نکنی خوش، بگو که بد نکنم

در این بیت، حافظ تمام عناصر یک مجلس موسیقی‌محور را با جزئیات زنده تصویر می‌کند (۲).

مغنی! نوای خوش از چنگ ساز
برآر ای حریفان به دل سازگار

"مغنی" واژه‌ای تخصصی‌ است که برای خوانندهٔ حرفه‌ای مجالس موسیقی به‌کار می‌رفته؛ واژه‌ای که حافظ به‌راحتی و درست در جای خود استفاده می‌کند (۱).
خوشا هوای قدیمی دیار یار که آن‌جا
نوازش چنگ بود و نوای چاربیت

در این بیت، حافظ به ساختارهایی از موسیقی مقامی اشاره می‌کند. «چاربیت» نوعی آواز محلی و دستگاهی است که هنوز در موسیقی نواحی ایران، به‌ویژه در خراسان و خوزستان، اجرا می‌شود. ترکیب «نوای چاربیت» با «نوازش چنگ» تأییدی بر آشنایی حافظ با فرم‌ها و فضاهای اجرایی موسیقی است (۱).

این نمونه‌ها و ده‌ها شاهد دیگر، پژوهشگران را به بررسی دقیق‌تر این پیوند واداشته‌اند.
استاد حسینعلی ملاح، نوازنده، پژوهشگر و نویسندهٔ کتاب حافظ و موسیقی، نخستین کسی بود که این مسئله را به‌صورت علمی و مستقل بررسی کرد.
به‌زعم او، واژگان موسیقایی در دیوان حافظ از هر شاعر دیگری بیشتر است، و این تنها می‌تواند نشان‌دهندهٔ آشنایی جدی و کاربردی او با موسیقی باشد (۱).

بهاءالدین خرمشاهی نیز، با نگاهی فلسفی‌تر در حافظ‌نامه و حافظ‌شناسی، بر آن است که حافظ با موسیقی به‌معنای دقیق کلمه آشنا بوده است.
خرمشاهی همچنین معتقد است که موسیقی برای حافظ، همچون عشق و شراب، نه نمادی انتزاعی، بلکه تجربه‌ای زیسته و زنده بوده است. او بر ارتباط میان ساختار صوتی غزل‌های حافظ و موسیقی تأکید دارد و "آهنگ" و موسیقی درونی شعر حافظ را از عناصری می‌داند که "حافظیتِ" شعر را رقم می‌زنند (۲).

با نگاهی به بافت تاریخی، شواهد شعری و تحلیل‌های پژوهشی، به‌روشنی می‌توان گفت که حافظ از موسیقی تنها به‌عنوان "مضمون" استفاده نکرده، بلکه آن را می‌زیسته است. شاید یکی از دلایل ماندگاری و تأثیرگذاری غزل‌هایش نیز همین باشد: او شعر را می‌سرود، چنان‌که مغنی، نغمه می‌خوانَد.

از این‌رو، می‌توان با اطمینان گفت که حافظ، در کنار مقام والای خود به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین شاعران تاریخ ایران، چهره‌ای آشنا و هم‌دل با موسیقی نیز بوده است، و شاید همین پیوند درونی با نغمه و نوا، راز جاودانگی و خوش‌آهنگیِ بی‌مانند شعر او باشد.

📚 منابع:
(۱) ملاح، حسینعلی. حافظ و موسیقی. تهران: انتشارات معین، ۱۳۷۰.
(۲) خرمشاهی، بهاءالدین. حافظ‌نامه. تهران: انتشارات صدرا، ۱۳۷۵.

@draghvami

https://t.me/draghvami
🥰5👏4
1️⃣4️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

«عیادت‌نامه‌ها؛ طنز در آیینه‌ی رنج»
(بخش اول)

[خلاصه؛ برای آن‌ها که وقت کم دارند:
این یادداشت درباره‌ی تجربه بستری‌شدن من است و شوخی‌های ناخواسته‌ی دوستان در عیادت. با طعم کمپوت، با نمک زخم، و یک بیت سعدی در پایان…]

ملاقات از بیماران بستری در بیمارستان که عادت پسندیده‌ای در ما ایرانیان است، برای خود مناسک و رفتارهایی دارد که شاید بسیاری آن‌ها را ندانند و نیاموخته باشند. این مسئله به‌خصوص برای بیماران صعب‌العلاج و شاید لاعلاج اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

داستان بیماری من و بارها بستری شدنم در بیمارستان، طولانی است و قبلا در جای خود بازگو کرده‌ام، اما در اینجا برآنم که شرح مهربانانی را بدهم که برای ملاقات به بیمارستان می‌آمدند و هریک رفتاری از خود نشان داده و حرف‌هایی می‌زدند که از چشم منِ بیمار، دور نمی‌ماند.

اغلب تصور می‌کردند چون تحت عمل‌ جراحی قرار گرفته و درد شدید دارم، آن طبعِ شوخ‌ و طبیعتِ بازیگوشم هم تعطیل شده و متوجه چیزی نمی‌شود، اما می‌شد و همه‌چیز را چون ویدیویی ضبط می‌کرد تا در موقع مناسبی مثل امروز، به رو بیاورم و آن تراژدی‌ها را به طنز تبدیل کنم.

دوستان و بستگان به دیدن کسی می‌آمدند که بیماری سرطان گرفته، جراحی شده و آینده کاملاً نامعلومی دارد. لذا خیلی مهربانانه‌تر به بالینم حاضر شده و حرف‌های مشفقانه‌ای می‌زدند، البته که همه‌ی آن‌ها طبیبانه نبود. طبیعی هم بود، چون طبیب خود در بستر بود!

تقریباً تمامی همکاران و اساتید آمدند؛ یکی صبح زود با لباس گرم، خیس عرق و ملتهب از ورزشی که کرده بود، دیگری با گل‌های یاس خوشبویی که بوی عشق، امید، شفا و معرفت داشتند و از باغچه‌ی منزلش برایم کنده و آورده بود.

کسی هم بود که ساعت یازده‌ونیم شب بعد از اتمام مطب به دیدارم آمد.

نکته‌ی جالب این همکار آخری این بود که با اینکه از بزرگیِ جراحی که کرده‌ بودم، خبر داشت و متوجه شد که من و همسرم را از خواب بیدار کرده است، بعد از ورود پرسروصدایش، برای سرسلامتی دادن، محکم به روی پایم کوبید تا بگوید جراحی چیز مهمی نیست و زودتر خوب شو!

که صدالبته خوب شدم، اما ضربه‌ی محکم او را در آن شب هیچ‌گاه فراموشم نمی‌کنم.


@draghvami

https://t.me/draghvami
🥰10😐3🤣1
1️⃣4️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

«عیادت‌نامه‌ها؛ طنز در آیینه‌ی رنج»
(بخش دوم)

[خلاصه برای آن‌ها که وقت کم دارند و برای آن‌ها که حوصله‌ی مهمان‌داری در بیمارستان ندارند: این قسمت درباره عیادت‌هایی‌ست که بیشتر از درد، خستگی می‌آورند!]

عیادت یعنی فقط زمان کوتاهی برای سرسلامتی دادن به بیمار و یادآوری این نکته که: “من به یاد تو بوده‌ام، هستم و آرزوی سلامتی‌ات را دارم”.

گفتن این جمله‌ی کوتاه، نیاز به مدت زمان زیادی نشستن، حال و احوال کردن با سایر بستگان و عیادت‌کنندگانی که مدت‌ها از آن‌ها بی‌خبر بوده، صرف شربت، شیرینی و میوه در حضور بیمار و ایجاد مزاحمت برای همراهِ خسته از مراقبت و بی‌خوابی‌های شبانه ندارد.
گاه وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، گویی مجلس عزا یا عروسی یا فیلم سینمایی تمام شده و دسته‌جمعی به منزل می‌رفتند.

گاه بوی تصنعی بودن ملاقات‌‌ها از دو فرسخی هم به مشام می‌رسید. چنان با عجله و برای رفع تکلیف عیادت می‌کردند که حتی نمی‌پرسیدند برای چه بستری شدی، چرا عمل کرده‌ای؟
بعدها وقتی در اثر شیمی‌درمانی موهایم ریخت، تازه متوجه ماجرا می‌شدند و جالب‌تر اینکه به زبان می‌آوردند که: "نمی‌دانستیم!"

از پچ‌پچ‌های بستگان در اطراف تخت و سرتکان‌دادن‌هایشان از سر تأسف، که گاه با نم اشکی هم همراه می‌شد، نمی‌گویم که به‌جای اینکه روحیه‌ام را خراب کند، در دل به ناشی بودن‌شان می‌خندیدم.
جالب‌تر اینکه برای این لطف‌هایشان در ساعات غیرملاقات، به نگهبانان بیمارستان رشوه و انعام هم داده بودند تا اجازه‌ی عبور یابند!


کلمات مهرآمیز پُرتکراری را هم در این عیادت‌ها می‌شنیدم:
“خدا شفات بده”،
“حلالم کن!”،
“الهی بمیرم”،
“الهی من نباشم”….
این کلمات معمولاً برای بیماران عادی به کار نمی‌رود و فقط به آن‌ها که بعید است از بیماری جانِ سالم به‌در برند، گفته می‌شود. و خوب، برای آن‌هایی که هنوز از نوع بیماری و خطری که تهدیدشان می‌کند، خبری ندارند، خوشایند و مناسب نیست.

این هم عادت بدی است که بیمار را با بیمار دیگری که ظاهراً علائم مشابه داشته‌، مقایسه کنند، دادِ سخن بدهند و مثلا بگویند که «ما هم یک بیمار داشتیم مثل شما بود، خوب شد….. یا مُرد!»
بجز اینکه بیمار را دچار ترس یا امید بیهوده کند، فایده‌ی دیگری ندارد.

گرفتن قیافه مادرمرده‌ها با گردنی کج، سر رو به پایین، ابروهای کاملا به بالا کشیده شده، چشم‌هایی رو به پایین ثابت شده و در مجموع قیافه‌ی سوگواران را گرفتن هم، اگر ناامیدی نیفزاید، کمکی هم نمی‌کند، فقط صحنه را سینمایی می‌کند!


@draghvami

https://t.me/draghvami
👌6🥰3
1️⃣4️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

«عیادت‌نامه‌ها؛ طنز در آیینه‌ی رنج»
(بخش سوم و آخر)

[خلاصه؛ برای آن‌ها که وقت کم دارند:
در این بخش، از اقدامات مذهبی و نذرهای عجیب برای شفای من می‌خوانید؛ از دعای آیة‌الکرسی تا کمپوت‌هایی که سهم آسایشگاه شد! با طعم دعا، و یک بیت سعدی در پایان…]

به جز مجموعه نذرهایی که خانواده کردند و ادا شد، سفره‌هایی که نذر شد و برای سلامتی من، پهن شد، پارچه‌های سبز متعددی هم که به حرم‌های مختلف ائمه یا خانه‌ی خدا مالیده و مشرّف شده بودند، به بالینم آوردند و به همه‌جایم بستند.
شبی یکی از اساتیدم که از پزشکان به‌نام و شهره به دینداری در شهر هم بودند، به بالینم آمدند و پس از بستن در و بیرون کردن همه اغیار، بجز همسرم، دعای نوشته‌شده روی یک شمایل نقره را با یک پارچه سبز به بازویم بستند و سپس در حالی‌که دست‌شان را روی سرم گذاشته بودند، آیة‌الکرسی را خواندند و از خدا برایم طلب شفا و بهبود کردند.
این کارشان چنان عاشقانه و خالصانه بود که حیفم آمد یادآوریش نکنم، اگرچه آن موقع برایمان چون فیلم سینمایی می‌آمد.

بعد از شش روز بی‌خوابی کامل به خانه برگشتیم. نه‌تنها به‌خاطر درد، بیماری، تزریق‌های نیمه‌شب و رفت‌وآمد پرستاران، که بیشتر به‌خاطر ملاقات‌کنندگان مهربان.

با کوله‌باری پُر، از بیش از ۲۰۰ قوطی کمپوت آناناس، آلوئه‌ورا، سیب، گلابی، به‌همراه شکلات و دسته‌گل به خانه برگشتیم؛ و با این معضل که با این همه هدیه‌ی محبت‌آمیز چه کنیم؟
که البته بیشترشان رسیدند به آسایشگاهی که دست‌کم قدرشان را می‌دانست.

نمی‌شود از دلْ‌مهربانی مردم گله کرد، اما کاش کسی پیدا می‌شد و آموزش می‌داد که آلوئه‌ورا و آناناس آن‌قدرها هم ضدسرطان نیستند،
که نگاهی، جمله‌ای، یا درک لحظه‌ای…

کاش جایی یاد می‌گرفتیم چگونه درست حاضر باشیم؛
چه در جشن‌ و عزا و چه در وقت بیماری و گرفتاری.

حضور به‌موقع، گفتنِ به‌اندازه و نماندنِ بی‌جهت، که خود هنری‌ست.

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزی به‌جای خویش نیکوست. -سعدی

@draghvami

https://t.me/draghvami
👌12🥰3
1️⃣4️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

فومن‌لند؛ جهنم را تجربه کنید، بهشت شاید وقتی دیگر!

در تازه‌ترین دستاورد فرهنگی-تفریحی جمهوری اسلامی، فرمانده سپاه فومن اعلام کرده:
«در حال ساخت مکانی شبیه جهنم طبق آیات قرآن هستیم؛ با آتش واقعی، پل صراط، و نکیر و منکر، تا مردم از گناهان کبیره بهراسند!»

به گفته‌ی طراحان پروژه، این مکان تفریحیِ ترس‌آفرین، با شعله‌های واقعی، آجرهای ایمان‌سوز، و نکیر و منکرهای دیالوگ‌محور، میزبان خانواده‌های ایمانی خواهد بود تا با ترس، تربیت شوند.

در همین رابطه، احمد زیدآبادی سؤال ساده و مهمی را مطرح کرده:
«اگر کسی بخواهد طبق آیات قرآن، به‌جای جهنم، محلی شبیه بهشت بسازد تا مردم با دیدن آن به کار خیر و صواب ترغیب شوند، تکلیف چیست؟»

منظورش لابد این است که محلی با جوی عسل، نهرهای شراب و صد البته با حوری ایجاد شود، چرا که با این وضع برق و آب و گاز، مقرون به‌صرفه‌تر هم خواهد بود.
واقعاً، چرا همیشه باید با ترس بیاموزیم، نه با شادی و زیبایی؟
مگر نه این‌که حتی قرآن هم بهشت و جهنم را توأمان تصویر می‌کند؟
مگر قرار است بجای امید به باغ و گلستانی که وعده داده شده، باید فقط از شعله‌های آتش و نکیر و منکر بترسیم؟

از مردم فومن شنیدم که می‌گویند:
راستش ما همین حالا هم در صف مرغ، اجاره‌خانه، بنزین و خاموشی‌ها، در این گرمای تابستان، طعم و ترس جهنم را در حال چشیدنیم؛ نیازی به آتش واقعی نیست!
یکی دیگر می‌گفت: ما دیگه از "نکیر و منکر" هم نمی‌ترسیم، چون سال‌هاست با پرس‌وجو کردن‌های خاصِ زمینی‌شان زندگی می‌کنیم!

در عین حال، هنوز مشخص نیست در این جهنم تفریحی، چه کسی نقش ابلیس را بازی می‌کند.
برخی منابع غیررسمی می‌گویند چند مقام بازنشسته‌ی سابق برای این نقش در حال تمرین‌اند!

برای صبوری بیشترِ ملتِ "همیشه در استرس و اضطراب"، پیشنهادهایی دارم که شاید فرماندهان عزیز سپاه در طرح‌های آینده در مد نظر قرار دهند:
یکم: بهشت شبیه‌سازی‌شده؟ (خیر، بودجه ندارد)
دوم: پارک "صبر در صف نان"
سوم: تونل زمان برای دیدن دهه ۶۰ و ۶۷.
سوم: خانه‌ی "وحشت اقتصادی" با نمایش آمار واقعیِ توّرم و رکود، با حضور نماینده ویژه اخذ مالیات.
چهارم: شهربازی نکیر و منکر، مخصوص کودکان و نوجوانان با وسائل بازی و با پکیج مخصوصِ ترسِ اسلامی.

فعلا تا اطلاع ثانوی، هنگام عبور از پل صراط "فومن‌لند" بسیار مراقب باشید که شادی بی‌گاه و شوخی بی‌جا، مُخلِ نجات و البته مانع کسب است!

@draghvami

https://t.me/draghvami
😁8👏4🤯2
هیچ بودنی، جای خالی تو را پُر نمی‌کند، پدر.
اجازه بده گریه کنم؛ تمام‌قد، تمام‌دل.
بی‌تو بسر نمی‌شود…
💔28😢11🥰2❤‍🔥1
💔24❤‍🔥4🥰2
🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

وطن، شرف و ما
فروپاشی معنایی، روانی و سیاسی جامعه ایرانی.

تا مدتی قبل، جامعه ایرانیان به دو دسته تقسیم می‌شدند: «باشرف‌ها» و «بی‌شرف‌ها».
اما به‌نظر می‌رسد امروز جامعه به‌گونه‌ای یکدست‌تر شده است؛ به این معنا که بسیاری از افراد، صرف‌نظر از جایگاه سیاسی یا موضع‌گیری‌شان، از دیدگاه مخالفان‌شان «بی‌شرف» قلمداد می‌شوند—البته با انواع و اقسام مختلف!

بی‌شرف‌های طرفدار جمهوری اسلامی و بی‌شرف‌های برانداز؛
بی‌شرف‌های وطن‌فروشِ طرفدار جنگ، و بی‌شرف‌های وطندوستِ ضد جنگ؛
بی‌شرف‌های طرفدار مذاکره و بی‌شرف‌های مخالف مذاکره؛
بی‌شرف‌های وطن‌دوستِ مخالف رضا پهلوی، و بی‌شرف‌های وطن‌فروشِ موافق رضا پهلوی؛
بی‌شرف‌های حامی تیم ملی و بی‌شرف‌های مخالف تیم ملی!

درواقع، تنها واژه‌ای که امروز اغلب در توصیف مخالف به‌کار می‌رود، همین “بی‌شرف” است—خواه در ادبیات کوچه و بازار، خواه در فضای رسانه‌ای.

از سال ۱۳۵۷ تاکنون، جمهوری اسلامی پروژه‌ای دامنه‌دار و هدفمند را در حذف تمام مخالفان خود پیش برده است.
این حذف نه‌تنها فیزیکی، از طریق زندان، اعدام یا ترور، بلکه فرهنگی، نمادین، روانی و رسانه‌ای نیز بوده است.
از چپ‌ها و مجاهدین گرفته تا ملی‌گرایان، مذهبی‌های منتقد، اصلاح‌طلبان و حتی افراد بی‌طرف؛ هر دسته‌ای سهمی در این حذف گسترده داشته‌اند.
گروه‌هایی که به‌طور کامل امکان حذف‌شان وجود نداشت، به‌واسطه‌ی تفرقه‌افکنی و مهندسی تنش، به دوپاره و چندپاره تبدیل شدند.


در چنین فضایی، سخن گفتن از اپوزیسیون نیز اغلب بی‌معناست.
واژه‌ی دقیق‌تر آن شاید اپوزیسیونِ آبکش‌شده باشد.

هر فرد و جریان، برای خود مسیری مستقل و سوراخی جداگانه دارد، اما به‌جای آن‌که حاصل این تنوع، پالایش اندیشه و تحلیل باشد، آن‌چه از سوراخ‌های این آبکش می‌چکد، مجموعه‌ای است از خشم، تحلیل‌های یک‌جانبه و تخریب.
در این میان شاید دیگر حرف‌زدن از "وحدت"حتی یک شوخی تلخ هم نباشد.

آن‌چه در فضای اپوزیسیون مشترک است، توان فوق‌العاده در تخریبِ طرف سوم است.
هیچ ایده‌ای، بی‌آن‌که با برچسب‌هایی نظیر «مزدور»، «جعلی»، «خائن»، یا «سلبریتی سیاسی» زیر آوار سوءظن مدفون نشود، توان زیستن بیش از چند روز را ندارد.

سؤال اساسی این‌جاست:
وطن چیست؟
آیا تنها خاک است؟ یک مرز؟ یک پاسپورت؟ خاطره‌ای جمعی؟ آرمانی مشترک؟ یا تنها ابزاری است برای فحاشی به مخالفان؟

و شرف چیست؟
غیرت بی‌پایه؟ شعارهای احساسی؟ سکوت؟ فریاد؟ مهاجرت؟ ماندن؟
شرف، مفهومی است که سال‌ها همه از آن سخن گفته‌اند، اما اکنون به واژه‌ای تهی بدل شده که هر گروه، بر اساس منافع خویش، تعریفی دل‌خواه از آن می‌سازد.

اینک، هم‌نسلان، هم‌بندان دیروز، و هم‌رزمان پیشین، به دشمنان سرسخت یکدیگر بدل شده‌اند؛
ملی‌گرایان یکدیگر را وطن‌فروش می‌نامند، چپ‌ها به هم برچسب خائن می‌زنند، مذهبی‌ها به هم تهمت مزدوری می‌زنند.

حافظه‌ی جمعی ما، دچار اختلال شده است؛ حافظه‌ای که دیگر نه می‌بخشد، نه فراموش می‌کند، و نه قدرت یادآوری همدلانه دارد.

و این، شاید تصویر صادقانه‌ای از حال ما باشد:
نه توان حرکت مانده، نه شکیب ماندن، نه امید اصلاح و نه امکان خروج:

نه پای رفتن از این ورطه‌ام، نه قدرتِ صبر
نه طاقتِ گریز و نه امکانِ قرار

@draghvami

https://t.me/draghvami
👏7🥰1😢1💩1