شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
پرواز سایه به خورشید تسلیتمان باد😢🖤
@draghvami
https://t.me/draghvami
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
پرواز سایه به خورشید تسلیتمان باد😢🖤
@draghvami
https://t.me/draghvami
نسل خوشبختی هستیم که جنبش کنونی یا انقلاب خشم زنان و جوانان را شاهدیم! این جنبش در ادامهی جنبشهای پیاپی این چنددهه بعد از انقلاب تاریخ رابطه ملت و دولت را عوض خواهد کرد. این چند کلمه را در توضیح این نکته مینویسم.
رژیم ولایی، میراثخوار رژیمهای دولتخدایی در قرن بیستم است. رژیمهایی که از آن فاشیسم و کمونیسم روسی و چینی و نازیسم بیرون آمد. رژیمهایی که دولت در آنها همهکاره است و مردم در آنها به ارشاد دولت و حزب فراگیر آن زندگی میکنند. این ماجرا یکبار برای همیشه تمام شده است. اسلامیسم در پایان عمر خود است. در موزه تاریخ در کنار فاشیسم و کمونیسم و امثال دولتهای کنفورمساز خواهد نشست. جنبش کنونی، اختاپوس غولآسای دولت را میپزد و میبلعد و چیزی از آن باقی نمیگذارد که بتواند دستاش را به هر جایی بند کند و مردم را در چنبره خود اسیر سازد.
شاهدش چیست؟ شاهدش این است که یکبار در ۱۳۷۶ مردم به دولت قاهرهی ولایت، نه گفتند و کسی را انتخاب کردند که ولایت نمیخواست. یکبار دیگر در ۱۳۸۸ در مقابل رای ولایت برای برکشیدن چاکر درگاه ایستادند. امروز هم که صدایشان از همهوقت بلندتر است و اعتراض و ایستادگیشان نظر جهان را به خود جلب کرده است. میتوانم گفت که حتی رای به بنیصدر هم نفی دولتخداییِ ولایت بود. گرچه به صورتی غریزی، مردم ایران در کورهی حوادث سالهای بعد رشد کردند، تغییر کردند، خود را شناختند.، شهروندانی مستقل شدند و سرانجام پوست ترکاندند و دوباره متولد شدند.
اما موضوع فقط سیاسی نیست. دولت قاهره در تمام ابعاد اختاپوسی خود شکست خورده است، نه امروز، که از چند دهه پیش. به یاد دارم که در دهه ۶۰ با برخی جوانان که پدرانشان از مقامات ردهی بالا بودند نشست و خاست داشتم. اول بار از یکی از آنها شنیدم که در مجلس عزاداری محرم، در تاریکی «بریک» میزدند! بیگانه افتادنِ جوانانِ خانوادههای حاکم، نشانه پیوستگی آنها با فرهنگ جوانان آن روزگار بود. برخیشان، دوست دختر داشتند و با کارت بسیج خود را در بزنگاهها نجات میدادند. حتی بعدها دخترانی که میخواستند آزادتر باشند یک کارت بسیج به دست میآوردند و در جایی که لازم بود از خطر بجهند، آن را رو میکردند. به یاد دارم که چطور محفلهای خانگیِ دانشجویی جای کلاسهای درس، محل گفتگوی آزاد دختر و پسر دانشجو بود. به یاد دارم وقتی در سر کلاسی، ضمن بحثی، شعری خواندم از متنی که در دست داشتم. دختری بلافاصله بعد از کلاس آمد و دفترم را گرفت که میخوانم و میآورم. روز دیگر گفت شعری که خواندی خظرناک بود، من دفتر را عمدا گرفتم که مبادا کسی دیگر آن را به بهانهای بگیرد و برایت دردسر شود و پروندهای برایت جور کنند. به یاد دارم که چگونه همان سالها شمار جوانانی که روزهای محرم در خانه میماندند تا با موسیقی دلخواه خود و با دوستان خود سر کنند، کم نبود. به یاد دارم گروههای جوانانی را که با هم به درکه میرفتیم یا در درکه میدیدیم و از هفت دولت آزاد بودند. به یاد دارم که در درکه گشتِ کمیته گذاشته بودند ولی اهل کوه و گردش به هم خبر میدادند تا از شرّ آنها ایمن بمانند. به یاد دارم که دوستی که با هم به درکه میرفتیم گفت این کمیتهچیها طوری به ما نگاه میکنند که گویی سربازانِ دشمنی اشغالگر هستند و ما همه مظنون به عضویت در نیروی مقاومت.
ما عضو نیروی مقاومت بودیم. زیر پوست شهر زندگی خودمان را میکردیم. همانطور که دوست داشتیم. نوارهای موسیقی را دست به دست میکردیم. نوارهای ویدئو را دست به دست میکردیم یا در خانه هم تماشا میکردیم. هر طور شده اهل مشروبات آن را به دست میآوردند. هر طور که باشد دختر و پسر با هم قرار و مدارشان را میگذاشتند. به هم یاد می دادند که اگر در اتومبیل با هم گرفتار شدند چه بگویند که از شرّ بسیجیان در امان بمانند. و یادم هست شبی که گلشیری در خانه یکی از استادان برجسته مست کرده بود، با چه ترفند شیرینی آن استاد او را سالم و بیخطر از ایستگاههای میان راه بسیج عبور داد و به خانه رساند. سالها بعد در آکسفورد در سمیناری حضور داشتم که تم اصلی آن این بود که چگونه رژیم ولایی عرصه عمومی را به عرصه خصوصی رانده است. بعدتر خودم گزارشهای متعددی از رستورانهای خانگی و فروشگاههای خانگی تولید و منتشر کردم که در آنها آزادی کامل برقرار بود. چیزی که در بیرون وجود نداشت.
صدها نمونه است، یکی دو تا نیست. هر کدام از ما نیز صدها نمونه دیگر از تجارب و مشاهدات خود داریم. هرگز فراموش نمیکنم که یکبار معاون ارشاد گفت که سیستم ویدئو در ایران بدون دخالت دولت در ظرف دوماه از نوار کوچک (بتا مکس) به نوار بزرگ (وی.اچ.اس) تغییر کرد. هنوز ماهواره نیامده بود و سرگرمی ما در خانه ها ویدئو بود. ماهواره هم که آمد، دیدیم چطور ناکام ماند با همه بازیهایی که سر مردم درآورد. آری دولت وانمود میکرد همه جا هست و بر همه چیز ناظر است، و نبود.
رژیم ولایی، میراثخوار رژیمهای دولتخدایی در قرن بیستم است. رژیمهایی که از آن فاشیسم و کمونیسم روسی و چینی و نازیسم بیرون آمد. رژیمهایی که دولت در آنها همهکاره است و مردم در آنها به ارشاد دولت و حزب فراگیر آن زندگی میکنند. این ماجرا یکبار برای همیشه تمام شده است. اسلامیسم در پایان عمر خود است. در موزه تاریخ در کنار فاشیسم و کمونیسم و امثال دولتهای کنفورمساز خواهد نشست. جنبش کنونی، اختاپوس غولآسای دولت را میپزد و میبلعد و چیزی از آن باقی نمیگذارد که بتواند دستاش را به هر جایی بند کند و مردم را در چنبره خود اسیر سازد.
شاهدش چیست؟ شاهدش این است که یکبار در ۱۳۷۶ مردم به دولت قاهرهی ولایت، نه گفتند و کسی را انتخاب کردند که ولایت نمیخواست. یکبار دیگر در ۱۳۸۸ در مقابل رای ولایت برای برکشیدن چاکر درگاه ایستادند. امروز هم که صدایشان از همهوقت بلندتر است و اعتراض و ایستادگیشان نظر جهان را به خود جلب کرده است. میتوانم گفت که حتی رای به بنیصدر هم نفی دولتخداییِ ولایت بود. گرچه به صورتی غریزی، مردم ایران در کورهی حوادث سالهای بعد رشد کردند، تغییر کردند، خود را شناختند.، شهروندانی مستقل شدند و سرانجام پوست ترکاندند و دوباره متولد شدند.
اما موضوع فقط سیاسی نیست. دولت قاهره در تمام ابعاد اختاپوسی خود شکست خورده است، نه امروز، که از چند دهه پیش. به یاد دارم که در دهه ۶۰ با برخی جوانان که پدرانشان از مقامات ردهی بالا بودند نشست و خاست داشتم. اول بار از یکی از آنها شنیدم که در مجلس عزاداری محرم، در تاریکی «بریک» میزدند! بیگانه افتادنِ جوانانِ خانوادههای حاکم، نشانه پیوستگی آنها با فرهنگ جوانان آن روزگار بود. برخیشان، دوست دختر داشتند و با کارت بسیج خود را در بزنگاهها نجات میدادند. حتی بعدها دخترانی که میخواستند آزادتر باشند یک کارت بسیج به دست میآوردند و در جایی که لازم بود از خطر بجهند، آن را رو میکردند. به یاد دارم که چطور محفلهای خانگیِ دانشجویی جای کلاسهای درس، محل گفتگوی آزاد دختر و پسر دانشجو بود. به یاد دارم وقتی در سر کلاسی، ضمن بحثی، شعری خواندم از متنی که در دست داشتم. دختری بلافاصله بعد از کلاس آمد و دفترم را گرفت که میخوانم و میآورم. روز دیگر گفت شعری که خواندی خظرناک بود، من دفتر را عمدا گرفتم که مبادا کسی دیگر آن را به بهانهای بگیرد و برایت دردسر شود و پروندهای برایت جور کنند. به یاد دارم که چگونه همان سالها شمار جوانانی که روزهای محرم در خانه میماندند تا با موسیقی دلخواه خود و با دوستان خود سر کنند، کم نبود. به یاد دارم گروههای جوانانی را که با هم به درکه میرفتیم یا در درکه میدیدیم و از هفت دولت آزاد بودند. به یاد دارم که در درکه گشتِ کمیته گذاشته بودند ولی اهل کوه و گردش به هم خبر میدادند تا از شرّ آنها ایمن بمانند. به یاد دارم که دوستی که با هم به درکه میرفتیم گفت این کمیتهچیها طوری به ما نگاه میکنند که گویی سربازانِ دشمنی اشغالگر هستند و ما همه مظنون به عضویت در نیروی مقاومت.
ما عضو نیروی مقاومت بودیم. زیر پوست شهر زندگی خودمان را میکردیم. همانطور که دوست داشتیم. نوارهای موسیقی را دست به دست میکردیم. نوارهای ویدئو را دست به دست میکردیم یا در خانه هم تماشا میکردیم. هر طور شده اهل مشروبات آن را به دست میآوردند. هر طور که باشد دختر و پسر با هم قرار و مدارشان را میگذاشتند. به هم یاد می دادند که اگر در اتومبیل با هم گرفتار شدند چه بگویند که از شرّ بسیجیان در امان بمانند. و یادم هست شبی که گلشیری در خانه یکی از استادان برجسته مست کرده بود، با چه ترفند شیرینی آن استاد او را سالم و بیخطر از ایستگاههای میان راه بسیج عبور داد و به خانه رساند. سالها بعد در آکسفورد در سمیناری حضور داشتم که تم اصلی آن این بود که چگونه رژیم ولایی عرصه عمومی را به عرصه خصوصی رانده است. بعدتر خودم گزارشهای متعددی از رستورانهای خانگی و فروشگاههای خانگی تولید و منتشر کردم که در آنها آزادی کامل برقرار بود. چیزی که در بیرون وجود نداشت.
صدها نمونه است، یکی دو تا نیست. هر کدام از ما نیز صدها نمونه دیگر از تجارب و مشاهدات خود داریم. هرگز فراموش نمیکنم که یکبار معاون ارشاد گفت که سیستم ویدئو در ایران بدون دخالت دولت در ظرف دوماه از نوار کوچک (بتا مکس) به نوار بزرگ (وی.اچ.اس) تغییر کرد. هنوز ماهواره نیامده بود و سرگرمی ما در خانه ها ویدئو بود. ماهواره هم که آمد، دیدیم چطور ناکام ماند با همه بازیهایی که سر مردم درآورد. آری دولت وانمود میکرد همه جا هست و بر همه چیز ناظر است، و نبود.
یکی از مردان بزرگ سیاست و فرهنگ، زمانی به من میگفت وقتی رفتم اروپا دیدم به نظر میآید هیچ چیز کنترل نمیشود ولی در واقع همهچیز کنترل میشود. اما در ایران به نظر میآید همه چیز کنترل میشود و هیچ چیز کنترل نمیشود! و باز یادم هست که وقتی بازجویی، از من سینجیم میکرد، چطور از همه چیز و همه جا بیخبر بود و وانمود میکرد همه چیز را میداند و تنها یک بار ناگزیر شد اعتراف کند که نه نمیدانم.
چه میخواهم بگویم؟ حاکمیت ولایی از هیچ کوششی فروگذار نکرد تا بر همه چیز مردم مسلط شود. از پارتیشان تا نوار موسیقی داخل ماشینشان. از ورودشان به دانشگاه تا ورودشان به دورههای عالی فوق لیسانس و دکتری و مجلس و همه جا. وانمود کرد که بسیار میداند. برای تقریبا هر کسی در آن وطن پرونده ساختند. سوابق هر کسی را در پروندهها جمع کردند. اما صدها و هزاران بار آن پرونده ها آنها را گمراه کرد. هرگز نتوانستند مردم را به راهی که میخواستند بکشانند. حتی وقتی نسل اول انقلاب بتدریج از کارها کنار گذاشته شد و بسیجیها و دیگر خانواده انقلاب به همه جا راه یافتند. شاهد روشناش همین دانشگاههای امروز که همه و همه از دانشجو و استاد از فیلترهای مختلف رد شدهاند تا بتوانند وارد شوند، اما امروز در مقابل این اختاپوس آدمخوار و وطنسوز قرار گرفتهاند. این رژیم از آغاز خود را برای همه چیز گول زد، حد و اندازه خود را در جنگ، در بازسازی، در مدیریت، در به اصطلاح تولید علم، در اقتصاد و فرهنگ و کتاب و هنر. مدام به ستایش پیشرفتها و دستاوردهای خود پرداخت و دستاش خالی بود. و امروز در دولت نامیمون رئیسی، همه اینها مثل روز آشکار است. دیگر اعتباری از هیچ جهت برای این رژیم باقی نمانده است. حتی مذهبیهای اصیلی که پیش از انقلاب هم مذهبی بودند و معتقد دیگر به این رژیم باور ندارند. فقط قصابها و جلادهایی مثل رئیسی برایش مانده است، و مشتی کودن وقیح و رانتخوار حرفهای.
تمام سالهای بعد از انقلاب، مصداق این شعر شاملو بوده که دهانات را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم و تمام این سالها ما گفته بودیم و میگفتیم دوستت دارم. زندگی خود را میکردیم. زندگیمان را هر چه بیشتر از دولت دور میساختیم. گرچه حتی نزدیکان دولت هم در محافل خانوادگی و خصوصی بر اساس عرفی عمل میکردند که بتدریج همهگیر میشد. عروسیها نمونه آشکار آن. بتدریج روحانیت و اقتدار مذهبیاش پس زده شد. مولویخوانی جایش را پر کرد. عرفانهای نوظهور آمد. و دولت هر روز بیش از پیش به اقلیتی بسنده کرد که به این یا آن دلیل به تبعیت از آن تظاهر میکردند و میکنند.
سال ۱۴۰۱، سال شکستِ تمامعیارِ فرهنگِ رسمی ولایی است. سالِ شکستِ دولتخدایی در ایران است. شکستی که از فردای انقلاب شروع شد. در سطح سیاسی تا سال ۱۳۶۰ همه تنوعها سرکوب شد. در سطح فرهنگی اما هرگز این رژیم نتوانست قدمی بردارد که مردم با آن موافقت داشته باشند و شکافی افتاد بین ملت و دولت که امسال به عمیقترین صورت خود نمایان شده است. نوجوانان ۱۵-۱۶ ساله هم دیگر او را نمیخواهند و باور نمیکنند. رژیم نتوانسته است به آرمان بردهسازیِ ملت، جامه عمل بپوشاند. نتوانسته است مردم را پشت سر خود جمع کند. و این نه فقط برای این سالهای پرچالش خوب است که برای آینده ایران هم نیکوست. دیگر هیچ دولتی در ایران نمیتواند ادعای ارشاد خلق بکند. نمیتواند ایدئولوژی داشته باشد. نمیتواند پایش را از قانون بیرون بگذارد. نمیتواند فراقانون باشد. نمیتواند به هیچ صورتی مطلقه باشد. نمیتواند بدون رای و رضایت مردم بر سر کار بماند. استصواب به زبالهدان تاریخ میافتد، از جمیع جهات. ملت دیگر صغیر نیست. بزرگتر نمیخواهد. مرشد نمیخواهد. رهبر جامع و کامل نیاز ندارد. برای همین امروز بدون رهبر به میدان آمده است. چیزی که مردم را به هم پیوند میزند رهبر مردم است، نه کسی بخصوص، نه حزبی معین، نه فراخوان این و آن دسته سیاسی. مردم از دولت مستقل شدهاند. در دیگِ ملت اختاپوس دولت می جوشد.
نویسنده محفوظ
@draghvami
https://t.me/draghvami
چه میخواهم بگویم؟ حاکمیت ولایی از هیچ کوششی فروگذار نکرد تا بر همه چیز مردم مسلط شود. از پارتیشان تا نوار موسیقی داخل ماشینشان. از ورودشان به دانشگاه تا ورودشان به دورههای عالی فوق لیسانس و دکتری و مجلس و همه جا. وانمود کرد که بسیار میداند. برای تقریبا هر کسی در آن وطن پرونده ساختند. سوابق هر کسی را در پروندهها جمع کردند. اما صدها و هزاران بار آن پرونده ها آنها را گمراه کرد. هرگز نتوانستند مردم را به راهی که میخواستند بکشانند. حتی وقتی نسل اول انقلاب بتدریج از کارها کنار گذاشته شد و بسیجیها و دیگر خانواده انقلاب به همه جا راه یافتند. شاهد روشناش همین دانشگاههای امروز که همه و همه از دانشجو و استاد از فیلترهای مختلف رد شدهاند تا بتوانند وارد شوند، اما امروز در مقابل این اختاپوس آدمخوار و وطنسوز قرار گرفتهاند. این رژیم از آغاز خود را برای همه چیز گول زد، حد و اندازه خود را در جنگ، در بازسازی، در مدیریت، در به اصطلاح تولید علم، در اقتصاد و فرهنگ و کتاب و هنر. مدام به ستایش پیشرفتها و دستاوردهای خود پرداخت و دستاش خالی بود. و امروز در دولت نامیمون رئیسی، همه اینها مثل روز آشکار است. دیگر اعتباری از هیچ جهت برای این رژیم باقی نمانده است. حتی مذهبیهای اصیلی که پیش از انقلاب هم مذهبی بودند و معتقد دیگر به این رژیم باور ندارند. فقط قصابها و جلادهایی مثل رئیسی برایش مانده است، و مشتی کودن وقیح و رانتخوار حرفهای.
تمام سالهای بعد از انقلاب، مصداق این شعر شاملو بوده که دهانات را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم و تمام این سالها ما گفته بودیم و میگفتیم دوستت دارم. زندگی خود را میکردیم. زندگیمان را هر چه بیشتر از دولت دور میساختیم. گرچه حتی نزدیکان دولت هم در محافل خانوادگی و خصوصی بر اساس عرفی عمل میکردند که بتدریج همهگیر میشد. عروسیها نمونه آشکار آن. بتدریج روحانیت و اقتدار مذهبیاش پس زده شد. مولویخوانی جایش را پر کرد. عرفانهای نوظهور آمد. و دولت هر روز بیش از پیش به اقلیتی بسنده کرد که به این یا آن دلیل به تبعیت از آن تظاهر میکردند و میکنند.
سال ۱۴۰۱، سال شکستِ تمامعیارِ فرهنگِ رسمی ولایی است. سالِ شکستِ دولتخدایی در ایران است. شکستی که از فردای انقلاب شروع شد. در سطح سیاسی تا سال ۱۳۶۰ همه تنوعها سرکوب شد. در سطح فرهنگی اما هرگز این رژیم نتوانست قدمی بردارد که مردم با آن موافقت داشته باشند و شکافی افتاد بین ملت و دولت که امسال به عمیقترین صورت خود نمایان شده است. نوجوانان ۱۵-۱۶ ساله هم دیگر او را نمیخواهند و باور نمیکنند. رژیم نتوانسته است به آرمان بردهسازیِ ملت، جامه عمل بپوشاند. نتوانسته است مردم را پشت سر خود جمع کند. و این نه فقط برای این سالهای پرچالش خوب است که برای آینده ایران هم نیکوست. دیگر هیچ دولتی در ایران نمیتواند ادعای ارشاد خلق بکند. نمیتواند ایدئولوژی داشته باشد. نمیتواند پایش را از قانون بیرون بگذارد. نمیتواند فراقانون باشد. نمیتواند به هیچ صورتی مطلقه باشد. نمیتواند بدون رای و رضایت مردم بر سر کار بماند. استصواب به زبالهدان تاریخ میافتد، از جمیع جهات. ملت دیگر صغیر نیست. بزرگتر نمیخواهد. مرشد نمیخواهد. رهبر جامع و کامل نیاز ندارد. برای همین امروز بدون رهبر به میدان آمده است. چیزی که مردم را به هم پیوند میزند رهبر مردم است، نه کسی بخصوص، نه حزبی معین، نه فراخوان این و آن دسته سیاسی. مردم از دولت مستقل شدهاند. در دیگِ ملت اختاپوس دولت می جوشد.
نویسنده محفوظ
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣3️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
چهل و اندی سال بود که امید مردم به اپوزیسیونِ چهلتکه و پراکندهی خارج از کشور از دست رفته و از آنها قطع امید کرده بود. اما یک دادخواه، که همسر و فرزند خردسالش را در هواپیمای اوکراینی از دست داده بود، رها از هرگونه وابستگی حزبی و جناحی، تنها و تنها با پایداری در این راه نشان داد که گاه با یک گل هم بهار میشود!
حامد اسماعلیون در حال حاضر نماد و نمایندهی شرف و استقامت همه ایرانیانی است که همیشه خم میشوند، اما نمیشکنند. او توانست همه ایرانیان خارج از کشور، آسیبدیده یا ندیده را، حول محورِ خونخواهی از همه آسیبدیدگانِ هموطن از جمهوری اسلامی گرد هم آوَرَد.
او در این چند سالی که از آن فاجعه میگذرد، گاه به تنهایی و با یک پلاکارد در کنار خیابان یا در مقابل پارلمان میایستاد و دادخواهی میکرد و تنها معدودی از ایرانیان برای همدلی اطرافش را میگرفتند. اکنون او با این سرمایه اجتماعی، که از مداومت و پایفشاری بدست آورده، دست به دست جوانان و مردم با شهامت داخل کشور داده تا نشان دهد شرف، گوهر دردانهای است که در آسمان و زمین و در خشکی و دریا از ارزشش کاسته نمیشود.
در این راه و از بخت خوشِ مردم ایران، با جنبش زنان و جوانان داخل کشور گره خورد و شاهکار راهپیمایی بینظیر تورنتو و برلین را که در تاریخ خود این شهرها، کمنظیر بود، رقم زد.
تاختوتاز غیرمنصفانه و گاه وقیحانه بر علیه او که پس از این راهپیماییها در شبکههای اجتماعی، رسانهها، عوامل پیدا و پنهان جمهوری اسلامی و برخی براندازانِ بخیل به راه افتاد، نشان از درستی راه اوست.
او شیر پرچم ایران است که بجای شمشیر، مشعل به دست گرفته است.
دمَش گرم و سرش خوش باد!
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد!
@draghvami
https://t.me/draghvami
چهل و اندی سال بود که امید مردم به اپوزیسیونِ چهلتکه و پراکندهی خارج از کشور از دست رفته و از آنها قطع امید کرده بود. اما یک دادخواه، که همسر و فرزند خردسالش را در هواپیمای اوکراینی از دست داده بود، رها از هرگونه وابستگی حزبی و جناحی، تنها و تنها با پایداری در این راه نشان داد که گاه با یک گل هم بهار میشود!
حامد اسماعلیون در حال حاضر نماد و نمایندهی شرف و استقامت همه ایرانیانی است که همیشه خم میشوند، اما نمیشکنند. او توانست همه ایرانیان خارج از کشور، آسیبدیده یا ندیده را، حول محورِ خونخواهی از همه آسیبدیدگانِ هموطن از جمهوری اسلامی گرد هم آوَرَد.
او در این چند سالی که از آن فاجعه میگذرد، گاه به تنهایی و با یک پلاکارد در کنار خیابان یا در مقابل پارلمان میایستاد و دادخواهی میکرد و تنها معدودی از ایرانیان برای همدلی اطرافش را میگرفتند. اکنون او با این سرمایه اجتماعی، که از مداومت و پایفشاری بدست آورده، دست به دست جوانان و مردم با شهامت داخل کشور داده تا نشان دهد شرف، گوهر دردانهای است که در آسمان و زمین و در خشکی و دریا از ارزشش کاسته نمیشود.
در این راه و از بخت خوشِ مردم ایران، با جنبش زنان و جوانان داخل کشور گره خورد و شاهکار راهپیمایی بینظیر تورنتو و برلین را که در تاریخ خود این شهرها، کمنظیر بود، رقم زد.
تاختوتاز غیرمنصفانه و گاه وقیحانه بر علیه او که پس از این راهپیماییها در شبکههای اجتماعی، رسانهها، عوامل پیدا و پنهان جمهوری اسلامی و برخی براندازانِ بخیل به راه افتاد، نشان از درستی راه اوست.
او شیر پرچم ایران است که بجای شمشیر، مشعل به دست گرفته است.
دمَش گرم و سرش خوش باد!
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
Dobareh - Official Video
googoosh_nostalgia
گوگوش، شهره آغداشلو، شهرزاد سپانلو، لیلا فروهر، دریا دادور، سوگند
ترانهسرا: رها اعتمادی
آهنگساز و تنظیم کننده : بابک سعیدی
@draghvami
ترانهسرا: رها اعتمادی
آهنگساز و تنظیم کننده : بابک سعیدی
@draghvami
کبوتری خونین در هیاهوی یک انقلابم
که جنگ و گریز خیابانی مرا به کوچه بن بست تو رسانده!
در بزنم، شهید توام،
در نزنم،
شهید انقلاب...!
@draghvami
که جنگ و گریز خیابانی مرا به کوچه بن بست تو رسانده!
در بزنم، شهید توام،
در نزنم،
شهید انقلاب...!
@draghvami
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قهرمان تویی!
@draghvami
@draghvami
دیگر دیر شده است
کلمات با من قهر کردهاند
روی کاغذ جمع نمیشوند
جمله نمیسازند
حرف نمیزنند
نمی خندند
گریه نمیکنند،
فقط ساکتند...
بهانه کردهاند
چرا چیدن عشق و آرزو را
فریاد نزدی
و تسلیم خاکشان کردی
مگر نمیدانی؟!
زمین پس نمیدهد
هیچ جوان عاشقی را....
اما،من باور دارم
اگر کلمات یاری کنند
یادشان را فریاد بزنیم
فردا وطن هم صدایشان میزند
برای رقصیدن،زیر باران
دیر نشده...
آبان،🏴🌹
کلمات با من قهر کردهاند
روی کاغذ جمع نمیشوند
جمله نمیسازند
حرف نمیزنند
نمی خندند
گریه نمیکنند،
فقط ساکتند...
بهانه کردهاند
چرا چیدن عشق و آرزو را
فریاد نزدی
و تسلیم خاکشان کردی
مگر نمیدانی؟!
زمین پس نمیدهد
هیچ جوان عاشقی را....
اما،من باور دارم
اگر کلمات یاری کنند
یادشان را فریاد بزنیم
فردا وطن هم صدایشان میزند
برای رقصیدن،زیر باران
دیر نشده...
آبان،🏴🌹
1️⃣3️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
حضرت استادی (۱)
استادی داشتم مهربان، مردمدار و خوشنیت که سالهای سال، حتی بعد از فارغالتحصیلی در خدمتشان بودم و بسیاری از نکات و فوتوفنّ جراحی را از ایشان آموختم.
در میان این همه محاسن، مثل اغلب آدمهای بزرگ که ایراد و اشکالی هم دارند، ایشان هم بیعیب نبودند، که آدمها هرچه بزرگتر، عیوبشان هم برجستهتر، در واقع فرورفتهتر!
باری بزرگترین خصوصیت این استاد عزیز، مهرطلبی بیش از حدشان بود که خود منشاء همه اعمال و رفتار خارج از عرف ایشان میشد. اصرار بیش از حدّ داشتند به اینکه همه بدانند ایشان چقدر از خودگذشته و بخشنده هستند و مال و ثروت برایشان هیچ اهمیتی ندارد و البته در این کار، گاه از آن طرف پشتبام میافتادند. شیوههای خاص خود را داشتند؛ ویزیتشان همیشه قدری ارزانتر از سایر همکاران بود که البته برای جذب بیمار بیشتر بیتاثیر نبود. راه جبران این کاستی هم این بود که در مطب ده نفر، ده نفر را یکجا و با هم ویزیت میکردند، دیگر اینکه اکثر عملهای ایشان را رزیدنتهایی مثل بنده انجام میدادند!
حضرت استادی هیچگاه آن مبلغی را که بعنوان "زیرمیزی" شهرت داشت، دریافت نمیکردند (که در در آن زمان بسیار متداول و جراحان در آن از یکدیگر سبقت میجستند) در نوع خود شاهکار و قابل تقدیر محسوب میشد، اما به نحو اغراقآمیزی این مسئله را در همه جا، حتی در رسانهها با صدای بلند فریاد میکردند، مثل کسی که کار خیری بکند و در هر منبر و مجلسی آن را بیان کند. این کار صدای بسیاری از همکاران را در همهی رشتهها درآورده بود که نیّت اگر خیر است، بوق و کرنا لازم نیست! اغلب این کار را تبلیغاتی میدانستند برای افزایش تعداد بیماران مطب، که پربیراه هم نبود!
هرکس بیمار سفارشی داشت یا در کوچه و خیابان برای طرح مشکل جلویش را میگرفت، میگفتند که در ساعت فلان، جلوی دربِ اتاق عملِ فلان بیمارستان باش. وقتی در محضر استاد به درب اتاق عمل میرسیدیم مورد هجوم فوجی از بیماران قرار میگرفتیم. استاد هم یکییکی آنها را در مقابل جمع! ویزیت کرده و دستور آزمایش و عکس یا توصیه بستری شدن میکردند. نکته جالب این بود که ویزیت هر بیمار یک شوآف تمام عیار بود، بدین معنی که استاد در حالیکه چشمشان به دنبال دوربینها (تو بخوان به چشم همه حاضران، بیماران، همراهان و همه حاضرین دیگرِ پشت درب اتاق عمل) بود، با صدای بلند رسالهای میخواندند. مثلا عنوان میکردند که: لازم نیست مطب بیایی و ویزیت پرداخت کنی بیا همینجا به من نشان بده، یا روی کاغذ بستری بیمار چیزی مینوشت و با صدای بلند میگفت: برو به پذیرش بگو من تو را فرستادم و پنجاه درصد تخفیف بگیر و از این دست نمایشها که برای هر بیمار متفاوت بود اما در نهایت هدف یکی بود و آنچه را که من شاهد بودم، نگاه پر تعجب و تحسین حاضرین بود که مگر میشود در میان این همه پزشک بیانصاف، پولپرست و آدمخوار، یک نفر این قدر مردمدار، بینیاز و از خودگذشته باشد.
در مطب استاد هم هر شب و هر لحظه نمایشی در جریان بود. بعلت ازدحام بیش از حد، در هربار ویزیت حدود ده نفر با هم بداخل مطب میرفتند که همچون سالن انتظار پر از صندلی بود و برای همه جا داشت، در حالی که رشته ما پر است از رازهای مگو و مسائل خصوصیِ ادراری-تناسلی مثل ناتوانی جنسی، بیاختیاری ادراری و …..
صرفنظر از نامتعارف و حتی غیرقانونی بودن این کار، بهرحال بیماران به علت ارزانی ویزیت، شهرت استاد و یا ناچاری، آن شرایط را میپذیرفتند. به هر خواری و خفت که بود مشکل خود را در میان نه نفر دیگر بیان میکردند. استاد هم مثل همیشه در مورد هر بیمار نمایشی دراماتیک اجرا میکردند از رحمت، مروّت و از خودگذشتگی، طوری که آه از نهاد حاضرین برمیآمد و با نگاههای تحسینبرانگیزی به یکدیگر و استاد، منتظر نوبت خود میشدند. معاینهی نواحی مگو که البته پشت پاراوان انجام میشد خود داستان دیگری بود که اگرچه حظ بصر نداشت، از حظ شنوایی بیبهره نبود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
حضرت استادی (۱)
استادی داشتم مهربان، مردمدار و خوشنیت که سالهای سال، حتی بعد از فارغالتحصیلی در خدمتشان بودم و بسیاری از نکات و فوتوفنّ جراحی را از ایشان آموختم.
در میان این همه محاسن، مثل اغلب آدمهای بزرگ که ایراد و اشکالی هم دارند، ایشان هم بیعیب نبودند، که آدمها هرچه بزرگتر، عیوبشان هم برجستهتر، در واقع فرورفتهتر!
باری بزرگترین خصوصیت این استاد عزیز، مهرطلبی بیش از حدشان بود که خود منشاء همه اعمال و رفتار خارج از عرف ایشان میشد. اصرار بیش از حدّ داشتند به اینکه همه بدانند ایشان چقدر از خودگذشته و بخشنده هستند و مال و ثروت برایشان هیچ اهمیتی ندارد و البته در این کار، گاه از آن طرف پشتبام میافتادند. شیوههای خاص خود را داشتند؛ ویزیتشان همیشه قدری ارزانتر از سایر همکاران بود که البته برای جذب بیمار بیشتر بیتاثیر نبود. راه جبران این کاستی هم این بود که در مطب ده نفر، ده نفر را یکجا و با هم ویزیت میکردند، دیگر اینکه اکثر عملهای ایشان را رزیدنتهایی مثل بنده انجام میدادند!
حضرت استادی هیچگاه آن مبلغی را که بعنوان "زیرمیزی" شهرت داشت، دریافت نمیکردند (که در در آن زمان بسیار متداول و جراحان در آن از یکدیگر سبقت میجستند) در نوع خود شاهکار و قابل تقدیر محسوب میشد، اما به نحو اغراقآمیزی این مسئله را در همه جا، حتی در رسانهها با صدای بلند فریاد میکردند، مثل کسی که کار خیری بکند و در هر منبر و مجلسی آن را بیان کند. این کار صدای بسیاری از همکاران را در همهی رشتهها درآورده بود که نیّت اگر خیر است، بوق و کرنا لازم نیست! اغلب این کار را تبلیغاتی میدانستند برای افزایش تعداد بیماران مطب، که پربیراه هم نبود!
هرکس بیمار سفارشی داشت یا در کوچه و خیابان برای طرح مشکل جلویش را میگرفت، میگفتند که در ساعت فلان، جلوی دربِ اتاق عملِ فلان بیمارستان باش. وقتی در محضر استاد به درب اتاق عمل میرسیدیم مورد هجوم فوجی از بیماران قرار میگرفتیم. استاد هم یکییکی آنها را در مقابل جمع! ویزیت کرده و دستور آزمایش و عکس یا توصیه بستری شدن میکردند. نکته جالب این بود که ویزیت هر بیمار یک شوآف تمام عیار بود، بدین معنی که استاد در حالیکه چشمشان به دنبال دوربینها (تو بخوان به چشم همه حاضران، بیماران، همراهان و همه حاضرین دیگرِ پشت درب اتاق عمل) بود، با صدای بلند رسالهای میخواندند. مثلا عنوان میکردند که: لازم نیست مطب بیایی و ویزیت پرداخت کنی بیا همینجا به من نشان بده، یا روی کاغذ بستری بیمار چیزی مینوشت و با صدای بلند میگفت: برو به پذیرش بگو من تو را فرستادم و پنجاه درصد تخفیف بگیر و از این دست نمایشها که برای هر بیمار متفاوت بود اما در نهایت هدف یکی بود و آنچه را که من شاهد بودم، نگاه پر تعجب و تحسین حاضرین بود که مگر میشود در میان این همه پزشک بیانصاف، پولپرست و آدمخوار، یک نفر این قدر مردمدار، بینیاز و از خودگذشته باشد.
در مطب استاد هم هر شب و هر لحظه نمایشی در جریان بود. بعلت ازدحام بیش از حد، در هربار ویزیت حدود ده نفر با هم بداخل مطب میرفتند که همچون سالن انتظار پر از صندلی بود و برای همه جا داشت، در حالی که رشته ما پر است از رازهای مگو و مسائل خصوصیِ ادراری-تناسلی مثل ناتوانی جنسی، بیاختیاری ادراری و …..
صرفنظر از نامتعارف و حتی غیرقانونی بودن این کار، بهرحال بیماران به علت ارزانی ویزیت، شهرت استاد و یا ناچاری، آن شرایط را میپذیرفتند. به هر خواری و خفت که بود مشکل خود را در میان نه نفر دیگر بیان میکردند. استاد هم مثل همیشه در مورد هر بیمار نمایشی دراماتیک اجرا میکردند از رحمت، مروّت و از خودگذشتگی، طوری که آه از نهاد حاضرین برمیآمد و با نگاههای تحسینبرانگیزی به یکدیگر و استاد، منتظر نوبت خود میشدند. معاینهی نواحی مگو که البته پشت پاراوان انجام میشد خود داستان دیگری بود که اگرچه حظ بصر نداشت، از حظ شنوایی بیبهره نبود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
ششم جولای، روز جهانی بوسه مبارک!
نقاشی از تابلوی بوسه "kiss", اثر گوستاو کلیمت
June 2023
نقاشی از تابلوی بوسه "kiss", اثر گوستاو کلیمت
June 2023
1️⃣3️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
حضرت استادی(۲)
استادِ جانان من خصوصیتی داشت که در میان پزشکان همترازش منحصر بفرد بود و آن این بود که شدیدا در طلبِ مهرِ روحانیونِ محترم بود، بخصوص آن دسته از آنان که حکومتی بودند و یا دستی در قدرت داشتند تا جایی که به او صفت "شیخ جمعکن" داده بودند، چنان احترامی به آنها میگذاشت و چنان دست به سر و روی و بالا و پایینشان میکشید که از حد میگذشت، به همین سبب هم بسیاری از روحانیون مشتری دائمی وی بودند.
ما که به عنوان پزشک میبایست برای نفوذ کلام و توصیههایمان از حداقل اتوریتهای برخوردار میبودیم، خیلی از این رفتارها را نمیپسندیدیم اما جناب استاد به جدّ و به شدت این روش خود را دنبال میکردند.
به خاطر دارم که بیمار روحانی داشتیم که تحت عمل جراحی پروستات قرار گرفته بود. صبح روز اول بعد از عمل، هنگام ویزیت، برای کنترل سوند ادراری و شستشوی مثانه که همیشه با ملاحظه و رعایت حرمت بیمار در تنهایی یا با شرایط خاص انجام میشود، جناب استاد، برای اینکه حاجآقا بدانند چقدر پایینتنهشان برای ما محترم است، ناگهان در حضور من، پرستار و همراه بیمار پتو را از روی بیمار پس زدند و در حالیکه به دوربین(چشمان بهتزده و گشادشدهی همراه بیمار) من و پرستار را مخاطب قرار داد که: میدانید ماها از کجا نان میخوریم؟ از همینجا!! و اشاره مینمود به منظرهی نهچندان خوشایندِ محل روزی ما!
لبخندی از رضایت و غرور بر لبان بیمار نشست، اما ما حاضران خیس عرق شدیم از شرم!
درست میفرمودند استاد، اما مگر هر تولیدکنندهی شورت، برای نشان دادن احترام، اشارهای به پس و پیش آدمها میکند و یا هر متخصص آزمایشگاه که برای یافتن بیماری و انگل، به ادرار و مدفوع آدمیان نگاه میکند، برای نشاندادن محل ارتزاق خود اشارهای چنین میکند؟!
در فرازی دیگر بخاطر دارم روزی را که برای ویزیت یک روحانی محترم رفته بودیم و بیمار از ایشان سؤال کرد که: جناب دکتر مرا کی مرخص میفرمایید؟ جناب استاد فرمودند: که هروقت شما صلاح میدانید! هرچه روحانی محترم میگفت: جناب دکتر صلاح کار من دست شما است، شما پزشک معالج من هستید، باز هم جناب استاد میفرمودند: حضرت آیتالله، هروقت شما اراده کنید همان به مصلحت ما است، شما صاحباختیارید!
@draghvami
https://t.me/draghvami
حضرت استادی(۲)
استادِ جانان من خصوصیتی داشت که در میان پزشکان همترازش منحصر بفرد بود و آن این بود که شدیدا در طلبِ مهرِ روحانیونِ محترم بود، بخصوص آن دسته از آنان که حکومتی بودند و یا دستی در قدرت داشتند تا جایی که به او صفت "شیخ جمعکن" داده بودند، چنان احترامی به آنها میگذاشت و چنان دست به سر و روی و بالا و پایینشان میکشید که از حد میگذشت، به همین سبب هم بسیاری از روحانیون مشتری دائمی وی بودند.
ما که به عنوان پزشک میبایست برای نفوذ کلام و توصیههایمان از حداقل اتوریتهای برخوردار میبودیم، خیلی از این رفتارها را نمیپسندیدیم اما جناب استاد به جدّ و به شدت این روش خود را دنبال میکردند.
به خاطر دارم که بیمار روحانی داشتیم که تحت عمل جراحی پروستات قرار گرفته بود. صبح روز اول بعد از عمل، هنگام ویزیت، برای کنترل سوند ادراری و شستشوی مثانه که همیشه با ملاحظه و رعایت حرمت بیمار در تنهایی یا با شرایط خاص انجام میشود، جناب استاد، برای اینکه حاجآقا بدانند چقدر پایینتنهشان برای ما محترم است، ناگهان در حضور من، پرستار و همراه بیمار پتو را از روی بیمار پس زدند و در حالیکه به دوربین(چشمان بهتزده و گشادشدهی همراه بیمار) من و پرستار را مخاطب قرار داد که: میدانید ماها از کجا نان میخوریم؟ از همینجا!! و اشاره مینمود به منظرهی نهچندان خوشایندِ محل روزی ما!
لبخندی از رضایت و غرور بر لبان بیمار نشست، اما ما حاضران خیس عرق شدیم از شرم!
درست میفرمودند استاد، اما مگر هر تولیدکنندهی شورت، برای نشان دادن احترام، اشارهای به پس و پیش آدمها میکند و یا هر متخصص آزمایشگاه که برای یافتن بیماری و انگل، به ادرار و مدفوع آدمیان نگاه میکند، برای نشاندادن محل ارتزاق خود اشارهای چنین میکند؟!
در فرازی دیگر بخاطر دارم روزی را که برای ویزیت یک روحانی محترم رفته بودیم و بیمار از ایشان سؤال کرد که: جناب دکتر مرا کی مرخص میفرمایید؟ جناب استاد فرمودند: که هروقت شما صلاح میدانید! هرچه روحانی محترم میگفت: جناب دکتر صلاح کار من دست شما است، شما پزشک معالج من هستید، باز هم جناب استاد میفرمودند: حضرت آیتالله، هروقت شما اراده کنید همان به مصلحت ما است، شما صاحباختیارید!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣3️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
رابطهی لهجه و موسیقی در نواحی مختلف ایران
آیا تا به حال دقت کردهاید که موسیقی هر منطقه از ایران حالوهوای خاص خودش را دارد؟ انگار سازها هم با همان زبانی حرف میزنند که مردم آنجا صحبت میکنند! این شباهت تصادفی نیست. در واقع، بین لهجهی مردم و نوع موسیقی منطقهشان رابطهای ظریف و شنیدنی وجود دارد.
۱. موسیقی هم مثل حرف زدن است
وقتی کسی حرف میزند، صداهایش بالا و پایین میشود، گاهی کشدار و آرام حرف میزند، گاهی تند و بریدهبریده. این ریتم و آهنگ گفتار در هر لهجه فرق دارد. حالا اگر به سازها هم گوش بدهید، میبینید که آنها هم همین ویژگیها را دارند.
مثلاً کردها معمولاً کشیده و آهنگین حرف میزنند. در موسیقی کردی هم میشنوید که آوازها طولانی و پر از احساساند، و سازهایی مثل تنبور هم نغمههایی آرام و عرفانی دارند.
ترکهای آذربایجان با لهجهای تندتر و پرتحرکتر صحبت میکنند. موسیقیشان، مثل قطعات عاشیقی، هم پرجنبوجوشتر است، هم ضربآهنگ سریعتری دارد.
در خراسان، آوازهای بخشیها و دوتار، مثل حرف زدن نرم و آرام مردم آنجاست: صمیمی، قصهگو، و دلنشین.
در لهجهی بلوچی، کلمات معمولاً با لحن یکنواخت و آرام ادا میشوند. این ویژگی باعث میشود گفتارشان ملایم و روان به گوش برسد.
در موسیقی بلوچی هم همین حس را داریم: نغمههایی آرام، با تکرارهای لطیف، سازهایی مثل تنبوره یا قیچک، و آوازهایی که بیشتر حالت زمزمهوار دارند.
لهجهی ترکمنی معمولاً ریتمیک، پرنوسان و پرانرژی است. جملهها با فراز و فرودهای مشخص و تأکیدهای خاص ادا میشوند.
در موسیقی ترکمنها، این حالت کاملاً بازتاب دارد: ملودیهایی سریع و پرجنبوجوش، همراه با ساز دوزَله، قیچک ترکمنی و آوازهایی با حرکات متناوب و پرهیجان
۲. صداهایی که در لهجهها تکرار میشود
در بعضی لهجهها، مردم بیشتر از صداهای باز مثل «آ» یا «او» استفاده میکنند، که موسیقی آنها هم بازتر و نغمهپردازتر است. بعضی دیگر، لهجههایی دارند با صداهای مقطع و تند، و موسیقیشان هم همینطور است: کوتاهتر، ضربیتر، و پرتحرکتر.
۳. زبان، موسیقی را حفظ میکند
در بسیاری از مناطق، موسیقی فقط برای لذت بردن نیست، بلکه وسیلهای برای حفظ زبان و فرهنگ است. مثلاً عاشیقها در آذربایجان نه فقط ساز میزنند، بلکه داستان تعریف میکنند، شعر میخوانند، و زبان ترکی را زنده نگه میدارند. در کردستان، بسیاری از اشعار عرفانی و قدیمی هنوز در قالب آوازهای سنتی خوانده میشوند.
۴. نوازندگی، بازتابی از روحیه و زبان است
نوع نواختن ساز هم از زبان و فرهنگ جدا نیست. یک نوازندهی کرد یا بلوچ، معمولاً احساسیتر و با مکث و درنگ مینوازد، چون زبان و فرهنگشان هم چنین حالوهوایی دارد. در مقابل، یک نوازندهی ترک ممکن است پرجنبوجوشتر بنوازد، با حرکاتی تند و پرهیجان.
موسیقی هر منطقه فقط صدای ساز نیست؛ صدای زبان، روح، و زندگی مردم آنجاست. وقتی کسی با لهجهای خاص حرف میزند، سازش هم همان لهجه را دارد—نه با واژهها، بلکه با نغمهها.
شاد و الهامگرفته از نغمهها باشید.
منابع:
۱-کتاب "موسیقی دستگاهی ایران و موسیقی نواحی" تالیف دکتر ساسان فاطمی، استاد برجسته اتنوموزیکولوژی (مردمموسیقیشناسی)
۲-عبدالقادر مراغی موسیقیدان نامدار قرن هشتم و نهم هجری- "مقاصد الالحان"
۳-کتاب "موسیقی نواحی ایران“ تألیف هوشنگ جاوید.
https://t.me/draghvami
رابطهی لهجه و موسیقی در نواحی مختلف ایران
آیا تا به حال دقت کردهاید که موسیقی هر منطقه از ایران حالوهوای خاص خودش را دارد؟ انگار سازها هم با همان زبانی حرف میزنند که مردم آنجا صحبت میکنند! این شباهت تصادفی نیست. در واقع، بین لهجهی مردم و نوع موسیقی منطقهشان رابطهای ظریف و شنیدنی وجود دارد.
۱. موسیقی هم مثل حرف زدن است
وقتی کسی حرف میزند، صداهایش بالا و پایین میشود، گاهی کشدار و آرام حرف میزند، گاهی تند و بریدهبریده. این ریتم و آهنگ گفتار در هر لهجه فرق دارد. حالا اگر به سازها هم گوش بدهید، میبینید که آنها هم همین ویژگیها را دارند.
مثلاً کردها معمولاً کشیده و آهنگین حرف میزنند. در موسیقی کردی هم میشنوید که آوازها طولانی و پر از احساساند، و سازهایی مثل تنبور هم نغمههایی آرام و عرفانی دارند.
ترکهای آذربایجان با لهجهای تندتر و پرتحرکتر صحبت میکنند. موسیقیشان، مثل قطعات عاشیقی، هم پرجنبوجوشتر است، هم ضربآهنگ سریعتری دارد.
در خراسان، آوازهای بخشیها و دوتار، مثل حرف زدن نرم و آرام مردم آنجاست: صمیمی، قصهگو، و دلنشین.
در لهجهی بلوچی، کلمات معمولاً با لحن یکنواخت و آرام ادا میشوند. این ویژگی باعث میشود گفتارشان ملایم و روان به گوش برسد.
در موسیقی بلوچی هم همین حس را داریم: نغمههایی آرام، با تکرارهای لطیف، سازهایی مثل تنبوره یا قیچک، و آوازهایی که بیشتر حالت زمزمهوار دارند.
لهجهی ترکمنی معمولاً ریتمیک، پرنوسان و پرانرژی است. جملهها با فراز و فرودهای مشخص و تأکیدهای خاص ادا میشوند.
در موسیقی ترکمنها، این حالت کاملاً بازتاب دارد: ملودیهایی سریع و پرجنبوجوش، همراه با ساز دوزَله، قیچک ترکمنی و آوازهایی با حرکات متناوب و پرهیجان
۲. صداهایی که در لهجهها تکرار میشود
در بعضی لهجهها، مردم بیشتر از صداهای باز مثل «آ» یا «او» استفاده میکنند، که موسیقی آنها هم بازتر و نغمهپردازتر است. بعضی دیگر، لهجههایی دارند با صداهای مقطع و تند، و موسیقیشان هم همینطور است: کوتاهتر، ضربیتر، و پرتحرکتر.
۳. زبان، موسیقی را حفظ میکند
در بسیاری از مناطق، موسیقی فقط برای لذت بردن نیست، بلکه وسیلهای برای حفظ زبان و فرهنگ است. مثلاً عاشیقها در آذربایجان نه فقط ساز میزنند، بلکه داستان تعریف میکنند، شعر میخوانند، و زبان ترکی را زنده نگه میدارند. در کردستان، بسیاری از اشعار عرفانی و قدیمی هنوز در قالب آوازهای سنتی خوانده میشوند.
۴. نوازندگی، بازتابی از روحیه و زبان است
نوع نواختن ساز هم از زبان و فرهنگ جدا نیست. یک نوازندهی کرد یا بلوچ، معمولاً احساسیتر و با مکث و درنگ مینوازد، چون زبان و فرهنگشان هم چنین حالوهوایی دارد. در مقابل، یک نوازندهی ترک ممکن است پرجنبوجوشتر بنوازد، با حرکاتی تند و پرهیجان.
موسیقی هر منطقه فقط صدای ساز نیست؛ صدای زبان، روح، و زندگی مردم آنجاست. وقتی کسی با لهجهای خاص حرف میزند، سازش هم همان لهجه را دارد—نه با واژهها، بلکه با نغمهها.
شاد و الهامگرفته از نغمهها باشید.
منابع:
۱-کتاب "موسیقی دستگاهی ایران و موسیقی نواحی" تالیف دکتر ساسان فاطمی، استاد برجسته اتنوموزیکولوژی (مردمموسیقیشناسی)
۲-عبدالقادر مراغی موسیقیدان نامدار قرن هشتم و نهم هجری- "مقاصد الالحان"
۳-کتاب "موسیقی نواحی ایران“ تألیف هوشنگ جاوید.
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣3️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
بچههای آخر کلاس
روزگاری بود که نه گوشی بود، نه اینترنت…. وایفای که دیگه افسانه بود! با اینحال بچههای مدرسه همیشه راهی برای کشف، تجربه و شیطنت پیدا میکردند… حتی اگر بهایش چند پسگردنی جانانه باشد!
یکی از موارد خلافی که در بین نوجوانان و جوانان زمان ما مرسوم بود (و لابد هنوز هم هست!)، دیدن مجلات ممنوعهی ویژهی بزرگسالان بود؛ اگرچه مشاهدهاش در مدرسه، گناهی نابخشودنی محسوب میشد.
رد و بدل شدن این مجلات معمولاً در ردیفهای آخر کلاس صورت میگرفت؛ جایی که هم خطر دیده شدنشان توسط معلم کمتر بود، و هم محل تجمع قدبلندها، قویهیکلترها، و شلوغترها بود (در آن زمان عنوان “اراذل و اوباش” داشتند، ولی امروز که شخصیت وزین و خانوادهدوستشان را میبینم، هیچ کلمهای جز “جوانهای بازیگوش و طبیعی” به آنها نمیتوان اطلاق کرد!)
دبیر سالخوردهای داشتیم بهنام استاد «ب» که در میان چند نسل از البرزیها شهره بود؛ عربی و فقه ـ بخوانید تعلیمات دینی ـ درس میداد.
البته شهرتش تنها به “تعلیم” نبود؛ بیشتر به “تربیت”، آن هم به سبک خاص خودش. خاطرات ناخوشایند زیادی از او در ذهن بچهها باقی مانده؛ از کشیدن شدید مو گرفته تا گذاشتن مداد لای انگشتها و فشار دادن و… که البته جای پرداختن به آنها اینجا نیست.
روزی در دقایق پایانی کلاس، یکی از همان مجلات ممنوعهی رنگی بین بچههای ردیف آخر دستبهدست شد. وقتی مجله به دست همان شاگردی رسید که همیشه بیشتر از بقیه ذوق میکرد، آنقدر هیجانزده شد که ماجرا لو رفت.
استاد «ب» مچاش را گرفت، پیچاند و پس از نواختن چند پسگردنی، از او پرسید:
ـ مجلّه مال کیه؟
پاسخی نیامد. بار دیگر، با صدایی بلندتر پرسید:
ـ میگم این مال کیه؟
باز هم سکوت.
داشت برای بار سوم فریاد میکشید که ناگهان یکی از بچهها بلند شد و راست یا دروغ گفت:
ـ استاد، مال منه.
استاد رو به او کرد و پس از نواختن چند پسگردنی جانانه، که درد و سوزشاش را همه حس کردیم، با چند تیپای اضافی او را به جلوی کلاس پرتاب کرد.
اما کاش به همینجا ختم میشد!
ناظم را به کلاس فراخواند؛ ناظمی که هنوز هم خیلیها او را با سیلیهایش به یاد میآورند.
او هم بیمقدمه، چند چَک آبدار نثار دوستمان کرد، مجله را ضبط و او را از کلاس بیرون انداخت.
بعدازظهر همان روز، وقتی زنگ آخر را زدند، دوست سیلیخوردهی ما با چند نفر از بچهها راهی دفتر شد.
ناظم، با همان خشم همیشگیاش، با صدای بلند گفت:
ـ گوساله، دوباره اومدی عذرخواهی کنی؟ کور خوندی! دیگه فایده نداره، نمرهی انضباطت رو کم کردم!
دوستمون، با شیطنت و البته با لبخندی آرام بر لب، گفت:
ـ نه آقا… اومدم مجلهمو پس بگیرم!
ناظم رنگ به رنگ شد؛ اول از تعجب رنگش پرید، بعد از خشم سرخ شد. و طبیعی بود که بهجای مجله، چند چَک و پسگردنی دیگر هم حوالهاش کند.
دست بیمروتی هم داشت، واقعاً سنگین بود.
اینها کمترین و طبیعیترین بازیگوشیهای بچههای ردیف آخر کلاس بود.
ما بزرگ شدیم… در میان ترس و خنده، در میان تنبیه و رفاقت؛ بیآنکه بفهمیم گناهکار بودیم یا فقط نوجوان.
مدرسه فقط درس نبود… گاهی دل بود و یک ذوقِ بیموقع، گاهی هم چند چَک و پسگردنی!
https://t.me/draghvami
بچههای آخر کلاس
روزگاری بود که نه گوشی بود، نه اینترنت…. وایفای که دیگه افسانه بود! با اینحال بچههای مدرسه همیشه راهی برای کشف، تجربه و شیطنت پیدا میکردند… حتی اگر بهایش چند پسگردنی جانانه باشد!
یکی از موارد خلافی که در بین نوجوانان و جوانان زمان ما مرسوم بود (و لابد هنوز هم هست!)، دیدن مجلات ممنوعهی ویژهی بزرگسالان بود؛ اگرچه مشاهدهاش در مدرسه، گناهی نابخشودنی محسوب میشد.
رد و بدل شدن این مجلات معمولاً در ردیفهای آخر کلاس صورت میگرفت؛ جایی که هم خطر دیده شدنشان توسط معلم کمتر بود، و هم محل تجمع قدبلندها، قویهیکلترها، و شلوغترها بود (در آن زمان عنوان “اراذل و اوباش” داشتند، ولی امروز که شخصیت وزین و خانوادهدوستشان را میبینم، هیچ کلمهای جز “جوانهای بازیگوش و طبیعی” به آنها نمیتوان اطلاق کرد!)
دبیر سالخوردهای داشتیم بهنام استاد «ب» که در میان چند نسل از البرزیها شهره بود؛ عربی و فقه ـ بخوانید تعلیمات دینی ـ درس میداد.
البته شهرتش تنها به “تعلیم” نبود؛ بیشتر به “تربیت”، آن هم به سبک خاص خودش. خاطرات ناخوشایند زیادی از او در ذهن بچهها باقی مانده؛ از کشیدن شدید مو گرفته تا گذاشتن مداد لای انگشتها و فشار دادن و… که البته جای پرداختن به آنها اینجا نیست.
روزی در دقایق پایانی کلاس، یکی از همان مجلات ممنوعهی رنگی بین بچههای ردیف آخر دستبهدست شد. وقتی مجله به دست همان شاگردی رسید که همیشه بیشتر از بقیه ذوق میکرد، آنقدر هیجانزده شد که ماجرا لو رفت.
استاد «ب» مچاش را گرفت، پیچاند و پس از نواختن چند پسگردنی، از او پرسید:
ـ مجلّه مال کیه؟
پاسخی نیامد. بار دیگر، با صدایی بلندتر پرسید:
ـ میگم این مال کیه؟
باز هم سکوت.
داشت برای بار سوم فریاد میکشید که ناگهان یکی از بچهها بلند شد و راست یا دروغ گفت:
ـ استاد، مال منه.
استاد رو به او کرد و پس از نواختن چند پسگردنی جانانه، که درد و سوزشاش را همه حس کردیم، با چند تیپای اضافی او را به جلوی کلاس پرتاب کرد.
اما کاش به همینجا ختم میشد!
ناظم را به کلاس فراخواند؛ ناظمی که هنوز هم خیلیها او را با سیلیهایش به یاد میآورند.
او هم بیمقدمه، چند چَک آبدار نثار دوستمان کرد، مجله را ضبط و او را از کلاس بیرون انداخت.
بعدازظهر همان روز، وقتی زنگ آخر را زدند، دوست سیلیخوردهی ما با چند نفر از بچهها راهی دفتر شد.
ناظم، با همان خشم همیشگیاش، با صدای بلند گفت:
ـ گوساله، دوباره اومدی عذرخواهی کنی؟ کور خوندی! دیگه فایده نداره، نمرهی انضباطت رو کم کردم!
دوستمون، با شیطنت و البته با لبخندی آرام بر لب، گفت:
ـ نه آقا… اومدم مجلهمو پس بگیرم!
ناظم رنگ به رنگ شد؛ اول از تعجب رنگش پرید، بعد از خشم سرخ شد. و طبیعی بود که بهجای مجله، چند چَک و پسگردنی دیگر هم حوالهاش کند.
دست بیمروتی هم داشت، واقعاً سنگین بود.
اینها کمترین و طبیعیترین بازیگوشیهای بچههای ردیف آخر کلاس بود.
ما بزرگ شدیم… در میان ترس و خنده، در میان تنبیه و رفاقت؛ بیآنکه بفهمیم گناهکار بودیم یا فقط نوجوان.
مدرسه فقط درس نبود… گاهی دل بود و یک ذوقِ بیموقع، گاهی هم چند چَک و پسگردنی!
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
🥰6❤🔥3
1️⃣3️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
دودِ قدرت، آتشِ خرمن
🖌️دکتر ابوالفضل (عباس) اقوامی
در سراسر جهان، دیکتاتورها و حاکمان بسیاری را میشناسیم که در بند اعتیاد بودهاند: گاه گرفتار الکل، گاه قرص، و گاه در پناه دود و دَمی که عقل و درایت را از میدان به در میکند.
در این مقاله، بیآنکه در پی قضاوت باشیم، نگاهی داریم به تاثیرات این وابستگیها بر تصمیمگیری و سرنوشت ملتها—از اروپا و آمریکا تا خاورمیانه و ایران.
هیتلر بهشدت به آمفتامینها وابسته بود. در سالهای پایانی عمر، پزشکش (تئودور مورِل) ترکیبی از داروهای محرک، آرامبخش و هورمونی را به او تزریق میکرد.
استالین علاقهی عجیبی به ودکا داشت و بسیاری از جلسات سیاسی را در فضای الکلزدهای برگزار میکرد.
چرچیل—اگرچه دیکتاتور نبود—بدون ویسکی روزش آغاز نمیشد. خود گفته بود: «روزی که با الکل شروع نشود، روز من نیست.»
جان اف. کندی، رئیسجمهور محبوب آمریکا، سالها به متآمفتامین و مسکنهای قوی اعتیاد داشت. پزشک مخصوصش این داروها را تجویز میکرد تا دردهای مزمن و استرس را کنترل کند.
معمر قذافی تریاک و داروهای آرامبخش را با هم مصرف میکرد. پس از مرگش، پناهگاههای زیرزمینیاش پر بود از جعبههای پر از قرص و آمپول.
یلتسین، رئیسجمهور روسیه پس از فروپاشی شوروی، به ودکا وابسته بود. تصاویر زیادی از رفتارهای عجیب و غریب او در مجامع رسمی ثبت شده است.
نیکسون، رئیسجمهور سابق آمریکا، هم به الکل و هم به دیازپام وابسته بود. گفته میشود که برخی تصمیمات مهم را در حالت نیمههوشیار گرفته است.
در ایران نیز سابقهی اعتیاد در میان پادشاهان و رجال سیاسی فراوان است.
ناصرالدینشاه، تریاک را منظم مصرف میکرد و دربارش پر بود از رجال تریاکی. وابستگی او به این ماده باعث بیتوجهی در تصمیمگیریهای کلان شد—از جمله امضای قرارداد استعماری امتیاز تنباکو.
مظفرالدینشاه هم به تریاک و هم به الکل علاقه داشت. او در حالی وامهای سنگین از روس و انگلیس گرفت که وضعیت اقتصادی کشور بحرانی بود.
محمدعلیشاه نیز در تریاک غرق بود. اعتیاد خودش و اطرافیانش به تریاک، مانع از تصمیمگیریهای عاقلانه شد. مجلس را به توپ بست و خودش از سلطنت افتاد.
احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار، نهتنها به تریاک معتاد بود، بلکه زندگیاش سراسر در لذتجویی گذشت. در عمل امور را به صدراعظمها سپرد و به اروپا رفت. این بیتوجهی، زمینهی کودتای ۱۲۹۹ را فراهم کرد.
رضاشاه پهلوی اهل الکل بود، اما شواهدی از اعتیاد شدید او در دست نیست. با این حال، در سالهای آخر حکومتش، گزارشهایی از بدبینی و رفتارهای عصبیاش منتشر شد.
پسرش، محمدرضا شاه، در سالهای پایانی سلطنت برای کنترل اضطراب، مسکن و داروهای آرامبخش مصرف میکرد. گفته میشود که این وابستگیها در دوران انقلاب ۱۳۵۷، بر ضعف تصمیمگیری او دامن زد.
این زنجیرهی تکرارشوندهی حاکمان معتاد، پیامدهایی مشترک دارد:
تصمیمات ناپخته، واگذاری امور به اطرافیان نالایق، نفوذ بیگانگان، کاهش اقتدار ملی، و در نهایت سقوط یا جنگ.
حکومت کردن، هوشیاری میخواهد، نه پناه بردن به دود و قرص و الکل.
تاریخ نشان داده که بسیاری از حاکمان، در لحظههای حساس، بیشتر به آتش اجاق خود دل بستهاند تا به شعلهی فهم و درک مردمشان.
و ما، تماشاگرانی هستیم که هر بار دود از خرمنمان بلند میشود، با تعجب میپرسیم:
باز هم؟ باز هم؟
اما چه باک، که ما همیشه خیلی خوب بودهایم!
منابع ایرانی:
• ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان
• تاریخ قاجاریه، فریدون آدمیت
• پهلویها، حسین فردوست
• سقوط شاه، فرد هالیدی
@aghvamius
https://t.me/draghvami
دودِ قدرت، آتشِ خرمن
🖌️دکتر ابوالفضل (عباس) اقوامی
در سراسر جهان، دیکتاتورها و حاکمان بسیاری را میشناسیم که در بند اعتیاد بودهاند: گاه گرفتار الکل، گاه قرص، و گاه در پناه دود و دَمی که عقل و درایت را از میدان به در میکند.
در این مقاله، بیآنکه در پی قضاوت باشیم، نگاهی داریم به تاثیرات این وابستگیها بر تصمیمگیری و سرنوشت ملتها—از اروپا و آمریکا تا خاورمیانه و ایران.
هیتلر بهشدت به آمفتامینها وابسته بود. در سالهای پایانی عمر، پزشکش (تئودور مورِل) ترکیبی از داروهای محرک، آرامبخش و هورمونی را به او تزریق میکرد.
استالین علاقهی عجیبی به ودکا داشت و بسیاری از جلسات سیاسی را در فضای الکلزدهای برگزار میکرد.
چرچیل—اگرچه دیکتاتور نبود—بدون ویسکی روزش آغاز نمیشد. خود گفته بود: «روزی که با الکل شروع نشود، روز من نیست.»
جان اف. کندی، رئیسجمهور محبوب آمریکا، سالها به متآمفتامین و مسکنهای قوی اعتیاد داشت. پزشک مخصوصش این داروها را تجویز میکرد تا دردهای مزمن و استرس را کنترل کند.
معمر قذافی تریاک و داروهای آرامبخش را با هم مصرف میکرد. پس از مرگش، پناهگاههای زیرزمینیاش پر بود از جعبههای پر از قرص و آمپول.
یلتسین، رئیسجمهور روسیه پس از فروپاشی شوروی، به ودکا وابسته بود. تصاویر زیادی از رفتارهای عجیب و غریب او در مجامع رسمی ثبت شده است.
نیکسون، رئیسجمهور سابق آمریکا، هم به الکل و هم به دیازپام وابسته بود. گفته میشود که برخی تصمیمات مهم را در حالت نیمههوشیار گرفته است.
در ایران نیز سابقهی اعتیاد در میان پادشاهان و رجال سیاسی فراوان است.
ناصرالدینشاه، تریاک را منظم مصرف میکرد و دربارش پر بود از رجال تریاکی. وابستگی او به این ماده باعث بیتوجهی در تصمیمگیریهای کلان شد—از جمله امضای قرارداد استعماری امتیاز تنباکو.
مظفرالدینشاه هم به تریاک و هم به الکل علاقه داشت. او در حالی وامهای سنگین از روس و انگلیس گرفت که وضعیت اقتصادی کشور بحرانی بود.
محمدعلیشاه نیز در تریاک غرق بود. اعتیاد خودش و اطرافیانش به تریاک، مانع از تصمیمگیریهای عاقلانه شد. مجلس را به توپ بست و خودش از سلطنت افتاد.
احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار، نهتنها به تریاک معتاد بود، بلکه زندگیاش سراسر در لذتجویی گذشت. در عمل امور را به صدراعظمها سپرد و به اروپا رفت. این بیتوجهی، زمینهی کودتای ۱۲۹۹ را فراهم کرد.
رضاشاه پهلوی اهل الکل بود، اما شواهدی از اعتیاد شدید او در دست نیست. با این حال، در سالهای آخر حکومتش، گزارشهایی از بدبینی و رفتارهای عصبیاش منتشر شد.
پسرش، محمدرضا شاه، در سالهای پایانی سلطنت برای کنترل اضطراب، مسکن و داروهای آرامبخش مصرف میکرد. گفته میشود که این وابستگیها در دوران انقلاب ۱۳۵۷، بر ضعف تصمیمگیری او دامن زد.
این زنجیرهی تکرارشوندهی حاکمان معتاد، پیامدهایی مشترک دارد:
تصمیمات ناپخته، واگذاری امور به اطرافیان نالایق، نفوذ بیگانگان، کاهش اقتدار ملی، و در نهایت سقوط یا جنگ.
حکومت کردن، هوشیاری میخواهد، نه پناه بردن به دود و قرص و الکل.
تاریخ نشان داده که بسیاری از حاکمان، در لحظههای حساس، بیشتر به آتش اجاق خود دل بستهاند تا به شعلهی فهم و درک مردمشان.
و ما، تماشاگرانی هستیم که هر بار دود از خرمنمان بلند میشود، با تعجب میپرسیم:
باز هم؟ باز هم؟
اما چه باک، که ما همیشه خیلی خوب بودهایم!
منابع ایرانی:
• ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان
• تاریخ قاجاریه، فریدون آدمیت
• پهلویها، حسین فردوست
• سقوط شاه، فرد هالیدی
@aghvamius
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
👏7🙏2👌1
