1️⃣2️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سالها قبل که کارمندان کشوری و لشکری، هم بعلت نیاز و هم به امید ترفیع، و البته حقوقی افزونتر، رنج انتقال به شهرهای مختلف را بر خود و خانواده هموار میکردند، پدر من هم یکی از آنها بود. کلاس سوم ابتدایی را که تمام کردم، پدرم به کرمانشاه منتقل شد. محل سکونت ما خانههای سازمانی بود که با اجاره نازلی در اختیار کارمندان غیر بومی قرار میگرفت. این خانهها در خارج از شهر و در شهرکی بنام "ششم بهمن" قرار داشت که بچههای کرمانشاهی به آن "شِشْتِ بهمن" میگفتند. با حیاطهایی با نردههای کوتاه، که از حیاط خودمان میشد حیاطِ ده خانه را در چپ و راست دید، آنقدر کوتاه که ما بچهها برای رفتن به خانه همسایه از این نردهها بالا میرفتیم.
به جهت نزدیک بودن به منزل، مدرسهای دولتی برایم انتخاب شد بنام "چالهچاله"، در کنار روستایی به همین نام، نزدیک خانههای سازمانی که توسط همان پیمانکاران، مدرن و تمیز ساخته شده بود. هر روز صبح بچههای شهرک "ششمبهمن" به صورت دستههای پنج تا ده نفره از هرکوچه، مثل کارگران کارخانه، شال و کلاه کرده راه میافتادیم و تا نزدیک مدرسه یک گروهان کامل را تشکیل میدادیم. بنابراین تقریبا دو دسته دانشآموز در این مدرسه وجود داشت، یکی فرزندان کارمندان ادارات دولتی مختلف، که قدری تمیزتر و اتوکشیدهتر مینمودند و دسته دوم بچههای کاملا روستایی با سر و وضعی فقیرانه. از همان بچهها که صورتشان از سوز و سرمای شدید کرمانشاه همیشه گل انداخته و لبهای گلیشان از خشکی و کمبود ویتامین ترکترک بود. لباسهای پشمی و ضخیم نیمدار یا دستباف مادر و مادربزرگ، به تنشان گریه میکرد و از لرزیدن مدامشان معلوم بود که به اندازه کافی گرم نیستند. اغلب آنها چکمههای لاستیکی بلند، مشکی و ارزان قیمت کفش ملی، به پا داشتند که گرچه اصلا محافظ سرما نبودند اما جورابهای پشمی چند لایهای که زیر آن میپوشیدند گرمشان میکرد. این چکمهها چنان متداول و مصون از برف و باران بودند که ما نیز برای همرنگی با جماعت پیجو و کُشتیار پدر و مادر میشدیم تا برایمان بخرند، اما زیر بار نمیرفتند و هر روز با کفشهای غرق در گِل به خانه باز میگشتیم . اغلب بجای کمربند، از نخ کنفی محکمی استفاده میکردند بنام نخ قند، که برای بستن کلهقندها بکار میرفت. نیمی از بچههای مدرسه اهل روستای فوق بودند و نامخانوادگی تمامی آنها، بجز چند استثناء، "چالهچاله" بود و همه با هم نسبت فامیلی داشتند.
بچههای "چالهچاله"، مثل همه مردم روستا،در عین سادهزیستی، پر از صفا و صمیمیت بودند. سرگرمی خارج از مدرسهشان که ما را هم گاهی در آن شریک میکردند، جستجو در علفزارها برای یافتن ریشهها و ساقههای خوردنی گیاهان بود که بخوبی آنها را میشناختند، مثل نوعی خار بیابان که ساقهاش چون مغز کاهو شیرین بود یا نخود سبز با غلافش که در آن ناحیه به "بلبلینخود" معروف بود و توسط دستفروشان دورهگرد هم دستهدسته بفروش میرسید و ما با چه شوقی آنها را به صورت خام میل میکردیم. خاکشیر و آویشن هم فراوان در آن نواحی میرویید که آن را هم برای مادر میکندیم و به خانه میبردیم.
بچههای "چالهچاله" سرگرمی ناخوشایند دیگری هم داشتند که نه ما را به بازی میگرفتند و نه ما بچههای نازنازی تمایلی به شرکت در این سرگرمی خشن داشتیم، و آن شکار گنجشک با تیرکمان سنگی بود و هرکدام از آنها همیشه یک تیرکمان و چند سنگ کوچک برای پرتاب در جیب داشتند. پس از تعطیل شدن مدرسه، ما به منزل برمیگشتیم، اما آنها اغلب به دنبال شکار گنجشک میرفتند. روزی یکی از آنها که نامش شاهرخ چالهچاله بود، بسیار دوستانه و مهربانانه از من دعوت کرد تا برای شکار گنجشک، همراهیاش کنم اما من نه توانِ آزار گنجشکها را داشتم و نه مهارت و قابلیت شکار با تیرکمان! لذا عذرخواهی کردم. حدود دو ساعت بعد که باز از جلوی خانه ما میگذشت، از دور هر دو دست را پیروزمندانه و به نشانه فتح برایم بلند کرد، در حالی که تیرکمان را به گردن آویخته بود. به هر دستش پانزده تا بیست عدد گنجشکِ "بیسر" با نخ آویخته شده بود. تنها راه حلال کردن گنجشکی که با پر و بال خونین به زمین میافتاد، جدا کردن بلافاصله سر از بدنش بود.
آن روز دلم ریش شد و برای گنجشکها خیلی غصه خوردم و با خود اندیشیدم که این بچهها چه بیرحم و قسیالقلباند. اما سالها گذشت تا دریافتم شکار گنجشک برای بچههای چالهچاله، که خود قلبی به اندازه گنجشک داشتند، نه یک سرگرمی کودکانه، که از سر اجبار و برای بعهده گرفتن بخشی از "نانآوری" خانواده بود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
سالها قبل که کارمندان کشوری و لشکری، هم بعلت نیاز و هم به امید ترفیع، و البته حقوقی افزونتر، رنج انتقال به شهرهای مختلف را بر خود و خانواده هموار میکردند، پدر من هم یکی از آنها بود. کلاس سوم ابتدایی را که تمام کردم، پدرم به کرمانشاه منتقل شد. محل سکونت ما خانههای سازمانی بود که با اجاره نازلی در اختیار کارمندان غیر بومی قرار میگرفت. این خانهها در خارج از شهر و در شهرکی بنام "ششم بهمن" قرار داشت که بچههای کرمانشاهی به آن "شِشْتِ بهمن" میگفتند. با حیاطهایی با نردههای کوتاه، که از حیاط خودمان میشد حیاطِ ده خانه را در چپ و راست دید، آنقدر کوتاه که ما بچهها برای رفتن به خانه همسایه از این نردهها بالا میرفتیم.
به جهت نزدیک بودن به منزل، مدرسهای دولتی برایم انتخاب شد بنام "چالهچاله"، در کنار روستایی به همین نام، نزدیک خانههای سازمانی که توسط همان پیمانکاران، مدرن و تمیز ساخته شده بود. هر روز صبح بچههای شهرک "ششمبهمن" به صورت دستههای پنج تا ده نفره از هرکوچه، مثل کارگران کارخانه، شال و کلاه کرده راه میافتادیم و تا نزدیک مدرسه یک گروهان کامل را تشکیل میدادیم. بنابراین تقریبا دو دسته دانشآموز در این مدرسه وجود داشت، یکی فرزندان کارمندان ادارات دولتی مختلف، که قدری تمیزتر و اتوکشیدهتر مینمودند و دسته دوم بچههای کاملا روستایی با سر و وضعی فقیرانه. از همان بچهها که صورتشان از سوز و سرمای شدید کرمانشاه همیشه گل انداخته و لبهای گلیشان از خشکی و کمبود ویتامین ترکترک بود. لباسهای پشمی و ضخیم نیمدار یا دستباف مادر و مادربزرگ، به تنشان گریه میکرد و از لرزیدن مدامشان معلوم بود که به اندازه کافی گرم نیستند. اغلب آنها چکمههای لاستیکی بلند، مشکی و ارزان قیمت کفش ملی، به پا داشتند که گرچه اصلا محافظ سرما نبودند اما جورابهای پشمی چند لایهای که زیر آن میپوشیدند گرمشان میکرد. این چکمهها چنان متداول و مصون از برف و باران بودند که ما نیز برای همرنگی با جماعت پیجو و کُشتیار پدر و مادر میشدیم تا برایمان بخرند، اما زیر بار نمیرفتند و هر روز با کفشهای غرق در گِل به خانه باز میگشتیم . اغلب بجای کمربند، از نخ کنفی محکمی استفاده میکردند بنام نخ قند، که برای بستن کلهقندها بکار میرفت. نیمی از بچههای مدرسه اهل روستای فوق بودند و نامخانوادگی تمامی آنها، بجز چند استثناء، "چالهچاله" بود و همه با هم نسبت فامیلی داشتند.
بچههای "چالهچاله"، مثل همه مردم روستا،در عین سادهزیستی، پر از صفا و صمیمیت بودند. سرگرمی خارج از مدرسهشان که ما را هم گاهی در آن شریک میکردند، جستجو در علفزارها برای یافتن ریشهها و ساقههای خوردنی گیاهان بود که بخوبی آنها را میشناختند، مثل نوعی خار بیابان که ساقهاش چون مغز کاهو شیرین بود یا نخود سبز با غلافش که در آن ناحیه به "بلبلینخود" معروف بود و توسط دستفروشان دورهگرد هم دستهدسته بفروش میرسید و ما با چه شوقی آنها را به صورت خام میل میکردیم. خاکشیر و آویشن هم فراوان در آن نواحی میرویید که آن را هم برای مادر میکندیم و به خانه میبردیم.
بچههای "چالهچاله" سرگرمی ناخوشایند دیگری هم داشتند که نه ما را به بازی میگرفتند و نه ما بچههای نازنازی تمایلی به شرکت در این سرگرمی خشن داشتیم، و آن شکار گنجشک با تیرکمان سنگی بود و هرکدام از آنها همیشه یک تیرکمان و چند سنگ کوچک برای پرتاب در جیب داشتند. پس از تعطیل شدن مدرسه، ما به منزل برمیگشتیم، اما آنها اغلب به دنبال شکار گنجشک میرفتند. روزی یکی از آنها که نامش شاهرخ چالهچاله بود، بسیار دوستانه و مهربانانه از من دعوت کرد تا برای شکار گنجشک، همراهیاش کنم اما من نه توانِ آزار گنجشکها را داشتم و نه مهارت و قابلیت شکار با تیرکمان! لذا عذرخواهی کردم. حدود دو ساعت بعد که باز از جلوی خانه ما میگذشت، از دور هر دو دست را پیروزمندانه و به نشانه فتح برایم بلند کرد، در حالی که تیرکمان را به گردن آویخته بود. به هر دستش پانزده تا بیست عدد گنجشکِ "بیسر" با نخ آویخته شده بود. تنها راه حلال کردن گنجشکی که با پر و بال خونین به زمین میافتاد، جدا کردن بلافاصله سر از بدنش بود.
آن روز دلم ریش شد و برای گنجشکها خیلی غصه خوردم و با خود اندیشیدم که این بچهها چه بیرحم و قسیالقلباند. اما سالها گذشت تا دریافتم شکار گنجشک برای بچههای چالهچاله، که خود قلبی به اندازه گنجشک داشتند، نه یک سرگرمی کودکانه، که از سر اجبار و برای بعهده گرفتن بخشی از "نانآوری" خانواده بود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
قطعه «خیال خوش»
با صدای #علیرضا_قربانی
سروده #حسین_غیاثی
#علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
و مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
با صدای #علیرضا_قربانی
سروده #حسین_غیاثی
#علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
و مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
لطفا از این پس در مورد آهنگهای ارسالی با لایک و دیسلایک اظهار نظر فرمایید تا بتدریج به سمت انتخاب بهترین آهنگها برای سلیقههای مختلف اعضا محترم کانال برویم
ممنون دکتر اقوامی
ممنون دکتر اقوامی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
@draghvami
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
@draghvami
علیرضا قربانی -خیال خوش
@Jane_oshaagh
قطعه «خیال خوش»
با صدای علیرضا_قربانی
سروده حسین_غیاثی
علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
با صدای علیرضا_قربانی
سروده حسین_غیاثی
علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
تحقق یک آرزو
پس از سه سال کار شاق و بیوقفه برای ترجمه کتاب و دوسال طی طریق در راهروهای وزارت ارشاد برای حذف و اصلاح تصاویرِ حتی مردانهی کتاب، بالاخره آرزویم برای چاپ کتاب در زمان حیاتام محقق شد. شادیام را با همه کسانی که از صمیم قلب دوستشان دارم، به اشتراک میگذارم.
از عزیزانم در نشر گل آفتاب که برای اسلامیزه کردن عکسهای کتاب بناچار مجددا حرکات یوگا را با مربیان مردِ پوشیده بازسازی و عکاسی کردند، و از همه کسانی که مرا در این امر یاری کردند، کمال تشکر و امتنان را دارم.
@draghvami
پس از سه سال کار شاق و بیوقفه برای ترجمه کتاب و دوسال طی طریق در راهروهای وزارت ارشاد برای حذف و اصلاح تصاویرِ حتی مردانهی کتاب، بالاخره آرزویم برای چاپ کتاب در زمان حیاتام محقق شد. شادیام را با همه کسانی که از صمیم قلب دوستشان دارم، به اشتراک میگذارم.
از عزیزانم در نشر گل آفتاب که برای اسلامیزه کردن عکسهای کتاب بناچار مجددا حرکات یوگا را با مربیان مردِ پوشیده بازسازی و عکاسی کردند، و از همه کسانی که مرا در این امر یاری کردند، کمال تشکر و امتنان را دارم.
@draghvami
📕کتاب آناتومی هاتایوگا
🖌نویسنده: دیوید کولتر
✍️ مترجم: دکتر ابوالفضل اقوامی
ناشر: نشر گل آفتاب
۷۸۰ صفحه، مصّور، قطع وزیری
کتاب حاضر یکی از علمیترین و معتبرترین کتابها در زمینه آناتومی و فیزیولوژی حرکات یوگا است. در این کتاب چگونگی تأثیر حرکات مختلف یوگا بر عضلات، استخوانها و بخصوص فیزیولوژی تنفس انسان، در حد کمال شرح داده شده است.
اکنون که یوگا در میان مردمان رواج بیشتری یافته، این کتاب میتواند بازگشتگاه و مرجعی باشد برای همه پزشکان، دانشجویان پزشکی، بخصوص مربیان یوگا و کسانی که به طور مرتب یوگا میورزند. با خواندن این کتاب، حتی به صورت گاهگاهی و یا بازگشت انتخابی به بخشهای مورد نظر، میتوان موارد کاربرد یا عدم کاربرد هر حرکتی را در یوگا دریافت، که اگر "کسی آناتومی را شناخت، بدن را شناخته است".
دیوید کولتر، نویسنده کتاب، معتقد است که "مهمترین موضوع یوگا انعطافپذیری و توان انجام حرکات مشکل نیست، بلکه آگاهی است، از این آگاهی کنترل و از کنترل، سرور، ظرافت و زیبایی حاصل میشود". او برای این کتاب برنده جایزه بینالمللی "بنجامین فرانکلین" به عنوان بهترین کتاب سال در زمینه سلامت و تندرستی شد.
@draghvami
🖌نویسنده: دیوید کولتر
✍️ مترجم: دکتر ابوالفضل اقوامی
ناشر: نشر گل آفتاب
۷۸۰ صفحه، مصّور، قطع وزیری
کتاب حاضر یکی از علمیترین و معتبرترین کتابها در زمینه آناتومی و فیزیولوژی حرکات یوگا است. در این کتاب چگونگی تأثیر حرکات مختلف یوگا بر عضلات، استخوانها و بخصوص فیزیولوژی تنفس انسان، در حد کمال شرح داده شده است.
اکنون که یوگا در میان مردمان رواج بیشتری یافته، این کتاب میتواند بازگشتگاه و مرجعی باشد برای همه پزشکان، دانشجویان پزشکی، بخصوص مربیان یوگا و کسانی که به طور مرتب یوگا میورزند. با خواندن این کتاب، حتی به صورت گاهگاهی و یا بازگشت انتخابی به بخشهای مورد نظر، میتوان موارد کاربرد یا عدم کاربرد هر حرکتی را در یوگا دریافت، که اگر "کسی آناتومی را شناخت، بدن را شناخته است".
دیوید کولتر، نویسنده کتاب، معتقد است که "مهمترین موضوع یوگا انعطافپذیری و توان انجام حرکات مشکل نیست، بلکه آگاهی است، از این آگاهی کنترل و از کنترل، سرور، ظرافت و زیبایی حاصل میشود". او برای این کتاب برنده جایزه بینالمللی "بنجامین فرانکلین" به عنوان بهترین کتاب سال در زمینه سلامت و تندرستی شد.
@draghvami
1️⃣2️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی!"
دوستی داشتم که هروقت آب یخ میخورد، با صدای بلند میگفت: سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی!
منظور نظر او، آن سعید امامی معروف که بعد از جریان قتلهای زنجیرهای با واجبی خودش را خلاص کرده بودند، نبود، بلکه سعید امامی متخصص گوش، حلق و بینی، همکار نرمخوی، خوشاخلاق و طنّاز بیمارستان ما بود. او به شوخی برای دوستمان تعریف کرده بود که کسانی که با گرفتگی صدا مراجعه و نهایتا به تشخیص سرطان حنجره میرسند، عموما بهانه و شروعاش را با خوردن یک لیوان آبیخ میپندارند! همین شده بود که هروقت دوست ما آبیخ میخورد، به قول خودش، یاد حرف سعید امامی میافتاد، از ترس سرطان حنجره و حلق، آبیخ کوفتاش میشد و بلافاصله این ذکر را میگفت که: سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی که باعث و بانی کوفت شدن این لذت خداداد شده است! (از همینجا برای سلامتی دکتر سعید امامی، هرکجای دنیا که هست، آرزوی سلامتی میکنم و به حسن خُلق، طنز شیرین و گیرایش هزاران درود میفرستم)
در رشته ما، اورولوژی، هم دشنام و لعن فراوان است. ما به سبب تماس با چند ماده که جزو نجاسات محسوب میشوند، یعنی خون، ادرار، مدفوع و مایع منی، بسیار در معرض نجس شدن، نجسکردن و البته ناسزا شنیدن هستیم.
بعد از عمل جراحی پروستات، به هر روشی، بیمار برحسب دیر یا زود مراجعه کردن و نیز برحسب اندازه پروستات که در سر راه مثانه و مجرا قرار گرفته، مدت زمانی کوتاهی دچار بیاختیاری ادرار خواهد بود که جزو عوارض طبیعی عمل است و عموما تا جایی که باعث ترس بیمار و انصراف از عمل ناگزیرش نشود، از قبل به بیماران گوشزد میشود. در درصد بسیار اندکی از بیماران این بیاختیاری کمی طولانیتر میشود. هنگامیکه فرد بعد از این عمل به جای مقدسی چون مسجد و حرم میرود، یا در هنگام نماز خواندن و خم و راست شدن، قطرهای ادرار از او میچکد، طبق قوانین شرع وضویش باطل و تصمیمگیری در مورد ادامه نماز و زیارت یا قطع آن او را در دوراهی قرار میدهد که در هر دو حالت لعنت فرستادن به پزشک معالج را مجاز و بلکه واجب میشمارد! چرا که قطع نماز و زیارت موجب شرمندگی نزد اطرافیان و ادامه آنها باعث عذاب وجدان او خواهد شد و البته در مورد نماز، زحمت بجای آوردن قضای آن نیز به دوشاش خواهد افتاد که باز زمان خوبی است برای ارسال صلوات (بخوانید لعنت) به روح پزشک معالج و خانداناش.
پ ن: از نظر علمی، ادرار حتی از بزاق دهان پاکتر و بلکه کاملا استریل است، پیدا شدن حتی یک عدد میکرب در ادرار مستلزم درمان است. در میان ملل دنیا تنها مسلمانان هستند که به نجاسات دهگانه معتقد و برای آنها مثنوی هفتاد من مسئله و رساله بیان داشتهاند و همین نکته در بسیاری از انسانهای حتی سالم، موجبات بروز وسواسها و بیماریهای روحی متعددی شده و میشود.
@draghvami
https://t.me/draghvami
"سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی!"
دوستی داشتم که هروقت آب یخ میخورد، با صدای بلند میگفت: سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی!
منظور نظر او، آن سعید امامی معروف که بعد از جریان قتلهای زنجیرهای با واجبی خودش را خلاص کرده بودند، نبود، بلکه سعید امامی متخصص گوش، حلق و بینی، همکار نرمخوی، خوشاخلاق و طنّاز بیمارستان ما بود. او به شوخی برای دوستمان تعریف کرده بود که کسانی که با گرفتگی صدا مراجعه و نهایتا به تشخیص سرطان حنجره میرسند، عموما بهانه و شروعاش را با خوردن یک لیوان آبیخ میپندارند! همین شده بود که هروقت دوست ما آبیخ میخورد، به قول خودش، یاد حرف سعید امامی میافتاد، از ترس سرطان حنجره و حلق، آبیخ کوفتاش میشد و بلافاصله این ذکر را میگفت که: سلام بر حسین، لعنت بر سعید امامی که باعث و بانی کوفت شدن این لذت خداداد شده است! (از همینجا برای سلامتی دکتر سعید امامی، هرکجای دنیا که هست، آرزوی سلامتی میکنم و به حسن خُلق، طنز شیرین و گیرایش هزاران درود میفرستم)
در رشته ما، اورولوژی، هم دشنام و لعن فراوان است. ما به سبب تماس با چند ماده که جزو نجاسات محسوب میشوند، یعنی خون، ادرار، مدفوع و مایع منی، بسیار در معرض نجس شدن، نجسکردن و البته ناسزا شنیدن هستیم.
بعد از عمل جراحی پروستات، به هر روشی، بیمار برحسب دیر یا زود مراجعه کردن و نیز برحسب اندازه پروستات که در سر راه مثانه و مجرا قرار گرفته، مدت زمانی کوتاهی دچار بیاختیاری ادرار خواهد بود که جزو عوارض طبیعی عمل است و عموما تا جایی که باعث ترس بیمار و انصراف از عمل ناگزیرش نشود، از قبل به بیماران گوشزد میشود. در درصد بسیار اندکی از بیماران این بیاختیاری کمی طولانیتر میشود. هنگامیکه فرد بعد از این عمل به جای مقدسی چون مسجد و حرم میرود، یا در هنگام نماز خواندن و خم و راست شدن، قطرهای ادرار از او میچکد، طبق قوانین شرع وضویش باطل و تصمیمگیری در مورد ادامه نماز و زیارت یا قطع آن او را در دوراهی قرار میدهد که در هر دو حالت لعنت فرستادن به پزشک معالج را مجاز و بلکه واجب میشمارد! چرا که قطع نماز و زیارت موجب شرمندگی نزد اطرافیان و ادامه آنها باعث عذاب وجدان او خواهد شد و البته در مورد نماز، زحمت بجای آوردن قضای آن نیز به دوشاش خواهد افتاد که باز زمان خوبی است برای ارسال صلوات (بخوانید لعنت) به روح پزشک معالج و خانداناش.
پ ن: از نظر علمی، ادرار حتی از بزاق دهان پاکتر و بلکه کاملا استریل است، پیدا شدن حتی یک عدد میکرب در ادرار مستلزم درمان است. در میان ملل دنیا تنها مسلمانان هستند که به نجاسات دهگانه معتقد و برای آنها مثنوی هفتاد من مسئله و رساله بیان داشتهاند و همین نکته در بسیاری از انسانهای حتی سالم، موجبات بروز وسواسها و بیماریهای روحی متعددی شده و میشود.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"فامیل نزدیک" (۱)
میاندیشم اگر میشد برخوردهایی را که مردم طی روزها و سالیان اخیر با روحانیون میکنند به قلم آورد، بهطور حتم چند جلد کتاب میشد. البته شایسته و بایستهتر آن است که خودشان این کار را انجام دهند، چون هم اشراف بیشتری به موارد یاد شده دارند و هم اگر توسط غیرروحانیون نوشته شود ممکن است شائبه غرض و مرض در آن بیابند.
خدا رفتگان همه را بیامرزد، فامیل نزدیکی داشتم بسیار شوخ و طنّاز که هروقت برای دیدار پدر و مادر به تهران میرفتم، حتما سری هم به او میزدم و گاه و بیگاه با یکدیگر بیرون هم میرفتیم. بسیار شبیه به کورش یغمایی بود، با همان چشمان درشت، ابروان پرپشت، سبیل و موی بلند اما حدود بیست سانت کوتاهتر از او! اغلب متوجه میشدم که مردم او را بهم نشان میدادند و تعجب میکردند چرا برخلاف تصورشان اینقدر کورش یغمایی قدکوتاه است!
در یکی از روزهایی که با هم سوار مترو شده بودیم، مثل همیشه جایی برای نشستن نبود، یک روحانی جوان، حدود ۲۱ یا ۲۲ ساله که ریش و سبیلاش هنوز کرکمانند و تُنُک بود، کنار ما ایستاده بود. ناگهان مردی پا به سن گذاشته، با موی و محاسن سفید، از جای خود برخاست و گفت: حاج آقا بفرمایید بنشینید! روحانی جوان بدون کوچکترین حرف و تشکری، در حالیکه لبخند رضایتمندانهای به لب داشت نشست. همه چپچپ نگاهی به هردو نفر کردند ولی طبق روال آن سالها (و شاید این سالها) دم بر نیاوردند. فامیل نزدیک ما بعد از چند دقیقه با صدای بلند (که معمول همیشهاش بود) رو بمن کرد و گفت: عباس میدونی از کی دروغ رواج پیدا کرده؟ من که او را میشناختم فوری شستم خبردار شد که منظوری دارد و با صدای آرام گفتم خیر، بلکه او را هم به آرام صحبت کردن دعوت کرده باشم. ولی او که حتی منتظر پاسخ دادن من نبود با صدای بلند ادامه داد که: از وقتی که ریا رواج پیدا کرد، از وقتی تقیّه باب شد، از وقتی که ما را مجبور کردند برای مقبولیت و خودی شدن تقیّه کنیم و دروغ بگوییم و ریا کنیم!
من از شرم حرفهای او، روحانی جوان از خشم، و مرد پا به سن گذاشتهی پاچهخوار از خجالت مثل لبو سرخ شدیم، اما ایستادگان و نشستگان اطراف ما خندیدند و چنان لبخند رضایتی به لب آوردند، تو گویی حرف دل ملتی را در چند کلام موجز به زبان آورده بود. هنوز لبخندها و نگاههای معنیدار مردم به دو مرد تمام نشده بود که باز از من پرسید: تو که مشهد تنها هستی برای غذا چه میکنی؟ گفتم از سلفسرویس بیمارستان استفاده میکنم. پرسید غذاش خوبه؟ گفتم ای بد نیست. با صدای بلند گفت: هرچی باشه از اون گند و گوهی که مادرت بهت میداد خیلی بهتره دیگه، نه؟!! و مثل همیشه، بعد از این حرف قهقههای بلند سر داد، صدای خنده من و اطرافیان هم به دنبال او بلند شد. گویی با این طنز، تلخی حقیقتی را که چند لحظه پیش بیان کرده بود تلطیف کرد.
پ ن: مادرم بهترین دستپخت دنیا را دارد، آدم طنّاز بهتر از هرکس حقیقت را میداند!
@draghvami
https://t.me/draghvami
"فامیل نزدیک" (۱)
میاندیشم اگر میشد برخوردهایی را که مردم طی روزها و سالیان اخیر با روحانیون میکنند به قلم آورد، بهطور حتم چند جلد کتاب میشد. البته شایسته و بایستهتر آن است که خودشان این کار را انجام دهند، چون هم اشراف بیشتری به موارد یاد شده دارند و هم اگر توسط غیرروحانیون نوشته شود ممکن است شائبه غرض و مرض در آن بیابند.
خدا رفتگان همه را بیامرزد، فامیل نزدیکی داشتم بسیار شوخ و طنّاز که هروقت برای دیدار پدر و مادر به تهران میرفتم، حتما سری هم به او میزدم و گاه و بیگاه با یکدیگر بیرون هم میرفتیم. بسیار شبیه به کورش یغمایی بود، با همان چشمان درشت، ابروان پرپشت، سبیل و موی بلند اما حدود بیست سانت کوتاهتر از او! اغلب متوجه میشدم که مردم او را بهم نشان میدادند و تعجب میکردند چرا برخلاف تصورشان اینقدر کورش یغمایی قدکوتاه است!
در یکی از روزهایی که با هم سوار مترو شده بودیم، مثل همیشه جایی برای نشستن نبود، یک روحانی جوان، حدود ۲۱ یا ۲۲ ساله که ریش و سبیلاش هنوز کرکمانند و تُنُک بود، کنار ما ایستاده بود. ناگهان مردی پا به سن گذاشته، با موی و محاسن سفید، از جای خود برخاست و گفت: حاج آقا بفرمایید بنشینید! روحانی جوان بدون کوچکترین حرف و تشکری، در حالیکه لبخند رضایتمندانهای به لب داشت نشست. همه چپچپ نگاهی به هردو نفر کردند ولی طبق روال آن سالها (و شاید این سالها) دم بر نیاوردند. فامیل نزدیک ما بعد از چند دقیقه با صدای بلند (که معمول همیشهاش بود) رو بمن کرد و گفت: عباس میدونی از کی دروغ رواج پیدا کرده؟ من که او را میشناختم فوری شستم خبردار شد که منظوری دارد و با صدای آرام گفتم خیر، بلکه او را هم به آرام صحبت کردن دعوت کرده باشم. ولی او که حتی منتظر پاسخ دادن من نبود با صدای بلند ادامه داد که: از وقتی که ریا رواج پیدا کرد، از وقتی تقیّه باب شد، از وقتی که ما را مجبور کردند برای مقبولیت و خودی شدن تقیّه کنیم و دروغ بگوییم و ریا کنیم!
من از شرم حرفهای او، روحانی جوان از خشم، و مرد پا به سن گذاشتهی پاچهخوار از خجالت مثل لبو سرخ شدیم، اما ایستادگان و نشستگان اطراف ما خندیدند و چنان لبخند رضایتی به لب آوردند، تو گویی حرف دل ملتی را در چند کلام موجز به زبان آورده بود. هنوز لبخندها و نگاههای معنیدار مردم به دو مرد تمام نشده بود که باز از من پرسید: تو که مشهد تنها هستی برای غذا چه میکنی؟ گفتم از سلفسرویس بیمارستان استفاده میکنم. پرسید غذاش خوبه؟ گفتم ای بد نیست. با صدای بلند گفت: هرچی باشه از اون گند و گوهی که مادرت بهت میداد خیلی بهتره دیگه، نه؟!! و مثل همیشه، بعد از این حرف قهقههای بلند سر داد، صدای خنده من و اطرافیان هم به دنبال او بلند شد. گویی با این طنز، تلخی حقیقتی را که چند لحظه پیش بیان کرده بود تلطیف کرد.
پ ن: مادرم بهترین دستپخت دنیا را دارد، آدم طنّاز بهتر از هرکس حقیقت را میداند!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒 pinned «آلبالو، گیلاس های خاطرات (۱۲) رسول پرویزی نویسنده نامدار داستانهای کوتاه، کتابی داشت بنام شلوارهای وصله دار و در این کتاب داستانی بود بنام زنگ انشاء که در آن معلم از شاگردان خواسته بود نامه ای به پدر خود بنویسند و از او بخواهند که…»
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒 pinned «آلبالو، گیلاس های خاطرات (۱۲) رسول پرویزی نویسنده نامدار داستانهای کوتاه، کتابی داشت بنام شلوارهای وصله دار و در این کتاب داستانی بود بنام زنگ انشاء که در آن معلم از شاگردان خواسته بود نامه ای به پدر خود بنویسند و از او بخواهند که…»
1️⃣2️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"فامیل نزدیک" (۲)
این فامیل نزدیک من چه قبل و چه بعد از انقلاب هروقت آخوند و روحانی میدید گویی کهیر میزد و به خارخار میافتاد. یکبار با او در تاکسی نشسته بودیم. در راه، روحانی محترم و پا به سن گذاشتهای سوار تاکسی شد و کنار ما در عقب تاکسی نشست. پس از قدری سکوت فامیل نزدیک شروع به صحبتهای متفرقه کرد و یکباره بیمقدمه در میان حرفها گفت: ولی آقا این روحانیون محترم هم خیلی کارشون درستهها!
راننده خندید، از آیینه جلو ابتدا نگاهی به روحانی که لبخند رضایتمندانهای به لب آورده و منتظر باقی ماجرا و مثل همیشه منتظر شنیدن جملات متملّقانه بود، کرد و سپس نگاهی به فامیل نزدیک کرد و پرسید: چطور مگه آقا؟
فامیل نزدیک هم بلافاصله گفت: چون اینها خودشون میدونند که اون دنیا هیچ خبری نیست و هر آتشی که دلشون میخواد تو همین دنیا میسوزونند، من و شمائیم که از عاقبتمون تو اون دنیا میترسیم! و به دنبال این حرف قهقهه بلند و مستانهی همیشگیاش را سر داد که یعنی دارم شوخی میکنم. روحانی هم فارغ از اینکه در دلش چه خبر بود، خندید، آن را به شوخی گرفت و با حاضرجوابی معروف همیشگیشان بیت معروف خواجه حافظ را خواند که بله:
واعظان کین جمله در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند!
البته خیلی زود پیاده شد و من مطمئن بودم که در کنار خیابان منتظر تاکسی دیگری خواهد شد برای رسیدن به مقصد!
@draghvami
https://t.me/draghvami
"فامیل نزدیک" (۲)
این فامیل نزدیک من چه قبل و چه بعد از انقلاب هروقت آخوند و روحانی میدید گویی کهیر میزد و به خارخار میافتاد. یکبار با او در تاکسی نشسته بودیم. در راه، روحانی محترم و پا به سن گذاشتهای سوار تاکسی شد و کنار ما در عقب تاکسی نشست. پس از قدری سکوت فامیل نزدیک شروع به صحبتهای متفرقه کرد و یکباره بیمقدمه در میان حرفها گفت: ولی آقا این روحانیون محترم هم خیلی کارشون درستهها!
راننده خندید، از آیینه جلو ابتدا نگاهی به روحانی که لبخند رضایتمندانهای به لب آورده و منتظر باقی ماجرا و مثل همیشه منتظر شنیدن جملات متملّقانه بود، کرد و سپس نگاهی به فامیل نزدیک کرد و پرسید: چطور مگه آقا؟
فامیل نزدیک هم بلافاصله گفت: چون اینها خودشون میدونند که اون دنیا هیچ خبری نیست و هر آتشی که دلشون میخواد تو همین دنیا میسوزونند، من و شمائیم که از عاقبتمون تو اون دنیا میترسیم! و به دنبال این حرف قهقهه بلند و مستانهی همیشگیاش را سر داد که یعنی دارم شوخی میکنم. روحانی هم فارغ از اینکه در دلش چه خبر بود، خندید، آن را به شوخی گرفت و با حاضرجوابی معروف همیشگیشان بیت معروف خواجه حافظ را خواند که بله:
واعظان کین جمله در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند!
البته خیلی زود پیاده شد و من مطمئن بودم که در کنار خیابان منتظر تاکسی دیگری خواهد شد برای رسیدن به مقصد!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣8️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
فامیل نزدیک" (۳)
زمانی رسم بود کارمندان ادارات را داوطلبانه و اگر داوطلب نمیشد به زور و یا لطایفالحیل، حتی برای بازدید، به جبهه میبردند، فامیل نزدیک ما هم با همه ترسی که از جبهه داشت، برای استحکام موقعیتاش در اداره، بالاخره پذیرفت که یکهفته برای دیدن اوضاع جبهه داوطلباش کنند! در میانهی راه مطابق آنچه که معمول بود، برای نمازِ سروقت در رستوران بینراهی توقف کردند و کارمندان قبل از هر کاری، دستهجمعی آستینها را بالازده، پاشنه کفشها را خوابانده، جورابها در جیبهای شلوار، به نحوی که قدری از آن برای این که ریا نباشد، به بیرون آویزان بود، برای قضای حاجت و وضو به دستشویی رستوران هجوم آوردند.
فامیل نزدیک ما هم با اینکه اصلا اهل نماز نبود، برای اینکه همرنگ جماعت شود، آستینها را بالازد و وارد یکی از کابینهای دستشویی شد، غافل از اینکه بعلت نیمه بودن درب توالت، پاها از پایین و سرش از بالا کاملا دیده میشود. پس از قضای حاجت خارج شد و به محض خارج شدن، خود را مواجه با رئیس بسیج اداره دید که با اخم او را نگاه میکند. سلام کرد و رئیس به جای پاسخ با همان اخم پرسید: آقای یغمایی، میدونید که ایستاده شاشیدن در اسلام حرام است؟ فامیل نزدیک جواب داد بله قربان. رئیس دوباره پرسید پس چرا ایستاده شاشیدید؟!! فامیل نزدیک بلافاصله و بیمعطلی گفت: قربان مگه فقط برای شاشیدن میرن دستشویی؟ رئیس پرسید: پس برای چی میرن؟ او هم بیمعطلی پاسخ داد: برای گوزیدن قربان!!
تابلوی خنده اطرافیان، که همه او را به طنّازی میشناختند، و قیافه جناب رئیس در آن وضعیت نیاز به تصویر کردن ندارد!
پ ن: ایستاده ادرار کردن در اسلام حرام نیست، بلکه فقط مکروه است و نهی شده است که البته آن هم بر اساس احادیث و برای ظلم و ستمی است که ممکن است به بدن و سلامت آن روا داشته شود و احتمالا موجب بیماری شود. از نظر علمی اما ایستاده ادرار کردن هیچ تفاوتی با نشسته ادرار کردن ندارد و هیچ ضرری به بدن نمیرساند.
@draghvami
https://t.me/draghvami
فامیل نزدیک" (۳)
زمانی رسم بود کارمندان ادارات را داوطلبانه و اگر داوطلب نمیشد به زور و یا لطایفالحیل، حتی برای بازدید، به جبهه میبردند، فامیل نزدیک ما هم با همه ترسی که از جبهه داشت، برای استحکام موقعیتاش در اداره، بالاخره پذیرفت که یکهفته برای دیدن اوضاع جبهه داوطلباش کنند! در میانهی راه مطابق آنچه که معمول بود، برای نمازِ سروقت در رستوران بینراهی توقف کردند و کارمندان قبل از هر کاری، دستهجمعی آستینها را بالازده، پاشنه کفشها را خوابانده، جورابها در جیبهای شلوار، به نحوی که قدری از آن برای این که ریا نباشد، به بیرون آویزان بود، برای قضای حاجت و وضو به دستشویی رستوران هجوم آوردند.
فامیل نزدیک ما هم با اینکه اصلا اهل نماز نبود، برای اینکه همرنگ جماعت شود، آستینها را بالازد و وارد یکی از کابینهای دستشویی شد، غافل از اینکه بعلت نیمه بودن درب توالت، پاها از پایین و سرش از بالا کاملا دیده میشود. پس از قضای حاجت خارج شد و به محض خارج شدن، خود را مواجه با رئیس بسیج اداره دید که با اخم او را نگاه میکند. سلام کرد و رئیس به جای پاسخ با همان اخم پرسید: آقای یغمایی، میدونید که ایستاده شاشیدن در اسلام حرام است؟ فامیل نزدیک جواب داد بله قربان. رئیس دوباره پرسید پس چرا ایستاده شاشیدید؟!! فامیل نزدیک بلافاصله و بیمعطلی گفت: قربان مگه فقط برای شاشیدن میرن دستشویی؟ رئیس پرسید: پس برای چی میرن؟ او هم بیمعطلی پاسخ داد: برای گوزیدن قربان!!
تابلوی خنده اطرافیان، که همه او را به طنّازی میشناختند، و قیافه جناب رئیس در آن وضعیت نیاز به تصویر کردن ندارد!
پ ن: ایستاده ادرار کردن در اسلام حرام نیست، بلکه فقط مکروه است و نهی شده است که البته آن هم بر اساس احادیث و برای ظلم و ستمی است که ممکن است به بدن و سلامت آن روا داشته شود و احتمالا موجب بیماری شود. از نظر علمی اما ایستاده ادرار کردن هیچ تفاوتی با نشسته ادرار کردن ندارد و هیچ ضرری به بدن نمیرساند.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"فامیل نزدیک" (۴)
فامیل نزدیک ما رئیس حسابداری یکی از بیمارستانهای تحت پوشش دانشگاه تهران بود. روزی از روزها ریاست بیمارستان او را صدا کرد وگفت آقای یغمایی، فردا ریاست دانشگاه تهران و جمعی از معاونیناش برای بازدید به بیمارستان خواهند آمد. لطفا فردا یک ساعت زودتر از معمول به بیمارستان بیا که همه کارها را برای بازدید آماده و هماهنگ کنیم و درخواستهایی را که از ایشان داریم یککاسه کنیم. ایشان هم طبق روال همیشه که وقتی از اداره بیرون میآمد همه چیز را در آنجا بجا میگذاشت، با فراغ بال و بیهیچ اندیشهای به منزل رفت و اتفاقا فردا صبح علاوه بر اینکه همه چیز را فراموش کرده بود، هوس کرد تا پیاده به بیمارستان برود و طبیعی بود که برخلاف همیشه، یکساعت هم دیرتر به آنجا برسد. از آنطرف هم با رسیدن مهمانها، رئیس بیمارستان و تمام پرسنل زمین و زمان را به دنبال او گشته بودند و او را نیافته بودند (تلفن همراه هنوز باب نشده بود). وقتی پایش به در بیمارستان رسید، از نگهبان و تمامی پرسنل، همه، با لحنی هیجانزده میپرسیدند که اقای یغمایی کجایی که رئیس در به در به دنبال تو است!
تازه متوجه شد که چه خطایی کرده است و چه بلایی از این نسیان در انتظار او است. با توجه به تاکید زیادی که برای حضور به موقع به وی شده بود، با خود اندیشید که هیچ بهانهای پذیرفتنی نبوده و عذر بدتر از گناه خواهد بود. لذا وقتی وارد اتاق کنفرانسی شد که رئیس به همراه همه معاونین و مهمانها تشکیل جلسه داده بودند، مدت کوتاهی کنار در ایستاد و سرش را پایین انداخت. به محض اینکه چشم رئیس به او افتاد، از جا برخاست و فریاد کشید: آقای یغمایی معلوم هست که کجایید؟! فامیل نزدیک همانطور که سرش را پایین انداخته بود، جلوی آن همه مهمان عالیقدر، بدون اینکه برخلاف همیشه بخندد، با سری خم شده، خیلی جدی و با صدای بلند گفت: قربان گوه خوردم!!
صدای قهقهقه رئیس دانشگاه و مهمانان از این نحوه عذرخواهی چنان بلند شد که منشی رئیس وارد اتاق شد که علت را جویا شود! عاقبتِ جلسه و فامیل نزدیک ما ختم به خیر شد و رئیس به خاطر همین خوشمزگی، از سر تقصیراتش گذشت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
"فامیل نزدیک" (۴)
فامیل نزدیک ما رئیس حسابداری یکی از بیمارستانهای تحت پوشش دانشگاه تهران بود. روزی از روزها ریاست بیمارستان او را صدا کرد وگفت آقای یغمایی، فردا ریاست دانشگاه تهران و جمعی از معاونیناش برای بازدید به بیمارستان خواهند آمد. لطفا فردا یک ساعت زودتر از معمول به بیمارستان بیا که همه کارها را برای بازدید آماده و هماهنگ کنیم و درخواستهایی را که از ایشان داریم یککاسه کنیم. ایشان هم طبق روال همیشه که وقتی از اداره بیرون میآمد همه چیز را در آنجا بجا میگذاشت، با فراغ بال و بیهیچ اندیشهای به منزل رفت و اتفاقا فردا صبح علاوه بر اینکه همه چیز را فراموش کرده بود، هوس کرد تا پیاده به بیمارستان برود و طبیعی بود که برخلاف همیشه، یکساعت هم دیرتر به آنجا برسد. از آنطرف هم با رسیدن مهمانها، رئیس بیمارستان و تمام پرسنل زمین و زمان را به دنبال او گشته بودند و او را نیافته بودند (تلفن همراه هنوز باب نشده بود). وقتی پایش به در بیمارستان رسید، از نگهبان و تمامی پرسنل، همه، با لحنی هیجانزده میپرسیدند که اقای یغمایی کجایی که رئیس در به در به دنبال تو است!
تازه متوجه شد که چه خطایی کرده است و چه بلایی از این نسیان در انتظار او است. با توجه به تاکید زیادی که برای حضور به موقع به وی شده بود، با خود اندیشید که هیچ بهانهای پذیرفتنی نبوده و عذر بدتر از گناه خواهد بود. لذا وقتی وارد اتاق کنفرانسی شد که رئیس به همراه همه معاونین و مهمانها تشکیل جلسه داده بودند، مدت کوتاهی کنار در ایستاد و سرش را پایین انداخت. به محض اینکه چشم رئیس به او افتاد، از جا برخاست و فریاد کشید: آقای یغمایی معلوم هست که کجایید؟! فامیل نزدیک همانطور که سرش را پایین انداخته بود، جلوی آن همه مهمان عالیقدر، بدون اینکه برخلاف همیشه بخندد، با سری خم شده، خیلی جدی و با صدای بلند گفت: قربان گوه خوردم!!
صدای قهقهقه رئیس دانشگاه و مهمانان از این نحوه عذرخواهی چنان بلند شد که منشی رئیس وارد اتاق شد که علت را جویا شود! عاقبتِ جلسه و فامیل نزدیک ما ختم به خیر شد و رئیس به خاطر همین خوشمزگی، از سر تقصیراتش گذشت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣3️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
فامیلِ نزدیک (۵)
در دوران جنگ ایران و عراق، با فامیلِ نزدیک در تاکسی نشسته بودیم. وقتی یخمان کمی آب شد و سر صحبت را باز کردیم، راننده تاکسی هم شروع به حرف زدن کرد. در واقع مثل کسانی که با خود حرف میزنند، ایشان هم بیآنکه پاسخی از ما بطلبد، گویی داشت افکار خود را بلندبلند به زبان میآورد. یکنفس و بیوقفه از مسائل مختلف سیاسی-اجتماعی مثل گرانی، اعتیاد، طلاق، وضع اسفبارِ جوانان، دروغ و ریای مردمان سخنرانی میکرد و در پایان هر موضوعی، بدون استثناء، به عنوان نتیجهگیری، تقصیر را به گردن تمامی آخوندها و ملّاها میانداخت و صلواتی بر روح و قبرشان میفرستاد! ما فقط گوش میکردیم، در واقع حتی نفسی هم نمیگرفت تا ما حرف بزنیم!
کمی جلوتر از روی شانس و اقبال، یک روحانی جلوی تاکسی را گرفت. روحانی شیک، تروتمیز و میانسالی با ریشی به خوبی اصلاح شده و مرتب، با موهایی جوگندمی که از جلوی عمامه سفیدش بیرون زده و روی پیشانیِ مُهرنشاناش پریشان شده بود. سوار شد و جلو نشست. میاندیشم اینگونه عمامه سرکردن که در میان برخی روحانیون دیده میشود، نشانه نوعی تفاوت در نوع تفکر از نوع مثبتاش باشد، شاید هم نوعی ژستِ روشنفکر بودن !
باری وقتی یخ حاجآقا هم باز شد و نفس راحتی کشید از پیدا کردن تاکسی، آقای راننده بیتوجه به حرفهایی که تا لحظاتی قبل میزد، کانال خود را عوض کرد و شروع کرد به پاچهخواری!
-ارادتمندیم حاجآقا! مخلصیم حاجآقا، حاجآقا این صدام هم مثل آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنهها، بچههای بسیجی ما دارند دمار از روزگارش در میآرند، هرچقدر هم تو جبهه شیمیایی بزنه و موشک به تهران، باز هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه!
حاجآقا هم به منزله تائید، فاتحانه و با تبسمی از روی رضایت، سری به عنوان تصدیق تکان میدادند. راننده همچنان ادامه میداد و ما همچنان سکوت کرده بودیم، تنها گاهی با تبسمی معنادار به هم نگاه میکردیم.
ناگهان فامیلِ نزدیک بیمقدمه و پابرهنه وسط حرف راننده دوید و گفت:
ببخشید حاجآقا شما با آقای راننده آشنایی قبلی دارید؟
حاجآقا: نخیر بار اول است خدمتشان میرسم.
فامیلِ نزدیک: خیلی عجیبه، چون قبل از تشریففرمایی شما، ایشون داشتند ذکر خیر شما را میکردند و برای شما و آباء و اجدادتون صلوات میفرستادند و پدربیامرزی میگفتند!
حاجآقا برگشت، نگاهی به ما و سپس به آقای راننده کرد. فامیلِ نزدیک بدون هیچ تغییری در قیافه، تنها برای تلطیف حرفهایش، لبخند مختصری بر صورت داشت، اما من و آقای راننده هردو سرخ شده بودیم، اقای راننده از شرم و من از زور خندهای که عنقریب در حال انفجار بود. لحظاتی بعد حاجآقا بدون گفتن کوچکترین کلامی، در چهارراه پهلوی (سابق) از تاکسی پیاده شدند، در حالیکه موقع سوار شدن مقصد را میدان انقلاب گفتهبودند!
آقای راننده هم تا وقتی ما را پیاده کرد غرق تفکّر بود اما دیگر بلندبلند آنها را بیان نکرد.
ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملّت، زهی شریعت و کیش!
@draghvami
https://t.me/draghvami
فامیلِ نزدیک (۵)
در دوران جنگ ایران و عراق، با فامیلِ نزدیک در تاکسی نشسته بودیم. وقتی یخمان کمی آب شد و سر صحبت را باز کردیم، راننده تاکسی هم شروع به حرف زدن کرد. در واقع مثل کسانی که با خود حرف میزنند، ایشان هم بیآنکه پاسخی از ما بطلبد، گویی داشت افکار خود را بلندبلند به زبان میآورد. یکنفس و بیوقفه از مسائل مختلف سیاسی-اجتماعی مثل گرانی، اعتیاد، طلاق، وضع اسفبارِ جوانان، دروغ و ریای مردمان سخنرانی میکرد و در پایان هر موضوعی، بدون استثناء، به عنوان نتیجهگیری، تقصیر را به گردن تمامی آخوندها و ملّاها میانداخت و صلواتی بر روح و قبرشان میفرستاد! ما فقط گوش میکردیم، در واقع حتی نفسی هم نمیگرفت تا ما حرف بزنیم!
کمی جلوتر از روی شانس و اقبال، یک روحانی جلوی تاکسی را گرفت. روحانی شیک، تروتمیز و میانسالی با ریشی به خوبی اصلاح شده و مرتب، با موهایی جوگندمی که از جلوی عمامه سفیدش بیرون زده و روی پیشانیِ مُهرنشاناش پریشان شده بود. سوار شد و جلو نشست. میاندیشم اینگونه عمامه سرکردن که در میان برخی روحانیون دیده میشود، نشانه نوعی تفاوت در نوع تفکر از نوع مثبتاش باشد، شاید هم نوعی ژستِ روشنفکر بودن !
باری وقتی یخ حاجآقا هم باز شد و نفس راحتی کشید از پیدا کردن تاکسی، آقای راننده بیتوجه به حرفهایی که تا لحظاتی قبل میزد، کانال خود را عوض کرد و شروع کرد به پاچهخواری!
-ارادتمندیم حاجآقا! مخلصیم حاجآقا، حاجآقا این صدام هم مثل آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنهها، بچههای بسیجی ما دارند دمار از روزگارش در میآرند، هرچقدر هم تو جبهه شیمیایی بزنه و موشک به تهران، باز هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه!
حاجآقا هم به منزله تائید، فاتحانه و با تبسمی از روی رضایت، سری به عنوان تصدیق تکان میدادند. راننده همچنان ادامه میداد و ما همچنان سکوت کرده بودیم، تنها گاهی با تبسمی معنادار به هم نگاه میکردیم.
ناگهان فامیلِ نزدیک بیمقدمه و پابرهنه وسط حرف راننده دوید و گفت:
ببخشید حاجآقا شما با آقای راننده آشنایی قبلی دارید؟
حاجآقا: نخیر بار اول است خدمتشان میرسم.
فامیلِ نزدیک: خیلی عجیبه، چون قبل از تشریففرمایی شما، ایشون داشتند ذکر خیر شما را میکردند و برای شما و آباء و اجدادتون صلوات میفرستادند و پدربیامرزی میگفتند!
حاجآقا برگشت، نگاهی به ما و سپس به آقای راننده کرد. فامیلِ نزدیک بدون هیچ تغییری در قیافه، تنها برای تلطیف حرفهایش، لبخند مختصری بر صورت داشت، اما من و آقای راننده هردو سرخ شده بودیم، اقای راننده از شرم و من از زور خندهای که عنقریب در حال انفجار بود. لحظاتی بعد حاجآقا بدون گفتن کوچکترین کلامی، در چهارراه پهلوی (سابق) از تاکسی پیاده شدند، در حالیکه موقع سوار شدن مقصد را میدان انقلاب گفتهبودند!
آقای راننده هم تا وقتی ما را پیاده کرد غرق تفکّر بود اما دیگر بلندبلند آنها را بیان نکرد.
ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملّت، زهی شریعت و کیش!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
پرواز سایه به خورشید تسلیتمان باد😢🖤
@draghvami
https://t.me/draghvami
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
پرواز سایه به خورشید تسلیتمان باد😢🖤
@draghvami
https://t.me/draghvami
نسل خوشبختی هستیم که جنبش کنونی یا انقلاب خشم زنان و جوانان را شاهدیم! این جنبش در ادامهی جنبشهای پیاپی این چنددهه بعد از انقلاب تاریخ رابطه ملت و دولت را عوض خواهد کرد. این چند کلمه را در توضیح این نکته مینویسم.
رژیم ولایی، میراثخوار رژیمهای دولتخدایی در قرن بیستم است. رژیمهایی که از آن فاشیسم و کمونیسم روسی و چینی و نازیسم بیرون آمد. رژیمهایی که دولت در آنها همهکاره است و مردم در آنها به ارشاد دولت و حزب فراگیر آن زندگی میکنند. این ماجرا یکبار برای همیشه تمام شده است. اسلامیسم در پایان عمر خود است. در موزه تاریخ در کنار فاشیسم و کمونیسم و امثال دولتهای کنفورمساز خواهد نشست. جنبش کنونی، اختاپوس غولآسای دولت را میپزد و میبلعد و چیزی از آن باقی نمیگذارد که بتواند دستاش را به هر جایی بند کند و مردم را در چنبره خود اسیر سازد.
شاهدش چیست؟ شاهدش این است که یکبار در ۱۳۷۶ مردم به دولت قاهرهی ولایت، نه گفتند و کسی را انتخاب کردند که ولایت نمیخواست. یکبار دیگر در ۱۳۸۸ در مقابل رای ولایت برای برکشیدن چاکر درگاه ایستادند. امروز هم که صدایشان از همهوقت بلندتر است و اعتراض و ایستادگیشان نظر جهان را به خود جلب کرده است. میتوانم گفت که حتی رای به بنیصدر هم نفی دولتخداییِ ولایت بود. گرچه به صورتی غریزی، مردم ایران در کورهی حوادث سالهای بعد رشد کردند، تغییر کردند، خود را شناختند.، شهروندانی مستقل شدند و سرانجام پوست ترکاندند و دوباره متولد شدند.
اما موضوع فقط سیاسی نیست. دولت قاهره در تمام ابعاد اختاپوسی خود شکست خورده است، نه امروز، که از چند دهه پیش. به یاد دارم که در دهه ۶۰ با برخی جوانان که پدرانشان از مقامات ردهی بالا بودند نشست و خاست داشتم. اول بار از یکی از آنها شنیدم که در مجلس عزاداری محرم، در تاریکی «بریک» میزدند! بیگانه افتادنِ جوانانِ خانوادههای حاکم، نشانه پیوستگی آنها با فرهنگ جوانان آن روزگار بود. برخیشان، دوست دختر داشتند و با کارت بسیج خود را در بزنگاهها نجات میدادند. حتی بعدها دخترانی که میخواستند آزادتر باشند یک کارت بسیج به دست میآوردند و در جایی که لازم بود از خطر بجهند، آن را رو میکردند. به یاد دارم که چطور محفلهای خانگیِ دانشجویی جای کلاسهای درس، محل گفتگوی آزاد دختر و پسر دانشجو بود. به یاد دارم وقتی در سر کلاسی، ضمن بحثی، شعری خواندم از متنی که در دست داشتم. دختری بلافاصله بعد از کلاس آمد و دفترم را گرفت که میخوانم و میآورم. روز دیگر گفت شعری که خواندی خظرناک بود، من دفتر را عمدا گرفتم که مبادا کسی دیگر آن را به بهانهای بگیرد و برایت دردسر شود و پروندهای برایت جور کنند. به یاد دارم که چگونه همان سالها شمار جوانانی که روزهای محرم در خانه میماندند تا با موسیقی دلخواه خود و با دوستان خود سر کنند، کم نبود. به یاد دارم گروههای جوانانی را که با هم به درکه میرفتیم یا در درکه میدیدیم و از هفت دولت آزاد بودند. به یاد دارم که در درکه گشتِ کمیته گذاشته بودند ولی اهل کوه و گردش به هم خبر میدادند تا از شرّ آنها ایمن بمانند. به یاد دارم که دوستی که با هم به درکه میرفتیم گفت این کمیتهچیها طوری به ما نگاه میکنند که گویی سربازانِ دشمنی اشغالگر هستند و ما همه مظنون به عضویت در نیروی مقاومت.
ما عضو نیروی مقاومت بودیم. زیر پوست شهر زندگی خودمان را میکردیم. همانطور که دوست داشتیم. نوارهای موسیقی را دست به دست میکردیم. نوارهای ویدئو را دست به دست میکردیم یا در خانه هم تماشا میکردیم. هر طور شده اهل مشروبات آن را به دست میآوردند. هر طور که باشد دختر و پسر با هم قرار و مدارشان را میگذاشتند. به هم یاد می دادند که اگر در اتومبیل با هم گرفتار شدند چه بگویند که از شرّ بسیجیان در امان بمانند. و یادم هست شبی که گلشیری در خانه یکی از استادان برجسته مست کرده بود، با چه ترفند شیرینی آن استاد او را سالم و بیخطر از ایستگاههای میان راه بسیج عبور داد و به خانه رساند. سالها بعد در آکسفورد در سمیناری حضور داشتم که تم اصلی آن این بود که چگونه رژیم ولایی عرصه عمومی را به عرصه خصوصی رانده است. بعدتر خودم گزارشهای متعددی از رستورانهای خانگی و فروشگاههای خانگی تولید و منتشر کردم که در آنها آزادی کامل برقرار بود. چیزی که در بیرون وجود نداشت.
صدها نمونه است، یکی دو تا نیست. هر کدام از ما نیز صدها نمونه دیگر از تجارب و مشاهدات خود داریم. هرگز فراموش نمیکنم که یکبار معاون ارشاد گفت که سیستم ویدئو در ایران بدون دخالت دولت در ظرف دوماه از نوار کوچک (بتا مکس) به نوار بزرگ (وی.اچ.اس) تغییر کرد. هنوز ماهواره نیامده بود و سرگرمی ما در خانه ها ویدئو بود. ماهواره هم که آمد، دیدیم چطور ناکام ماند با همه بازیهایی که سر مردم درآورد. آری دولت وانمود میکرد همه جا هست و بر همه چیز ناظر است، و نبود.
رژیم ولایی، میراثخوار رژیمهای دولتخدایی در قرن بیستم است. رژیمهایی که از آن فاشیسم و کمونیسم روسی و چینی و نازیسم بیرون آمد. رژیمهایی که دولت در آنها همهکاره است و مردم در آنها به ارشاد دولت و حزب فراگیر آن زندگی میکنند. این ماجرا یکبار برای همیشه تمام شده است. اسلامیسم در پایان عمر خود است. در موزه تاریخ در کنار فاشیسم و کمونیسم و امثال دولتهای کنفورمساز خواهد نشست. جنبش کنونی، اختاپوس غولآسای دولت را میپزد و میبلعد و چیزی از آن باقی نمیگذارد که بتواند دستاش را به هر جایی بند کند و مردم را در چنبره خود اسیر سازد.
شاهدش چیست؟ شاهدش این است که یکبار در ۱۳۷۶ مردم به دولت قاهرهی ولایت، نه گفتند و کسی را انتخاب کردند که ولایت نمیخواست. یکبار دیگر در ۱۳۸۸ در مقابل رای ولایت برای برکشیدن چاکر درگاه ایستادند. امروز هم که صدایشان از همهوقت بلندتر است و اعتراض و ایستادگیشان نظر جهان را به خود جلب کرده است. میتوانم گفت که حتی رای به بنیصدر هم نفی دولتخداییِ ولایت بود. گرچه به صورتی غریزی، مردم ایران در کورهی حوادث سالهای بعد رشد کردند، تغییر کردند، خود را شناختند.، شهروندانی مستقل شدند و سرانجام پوست ترکاندند و دوباره متولد شدند.
اما موضوع فقط سیاسی نیست. دولت قاهره در تمام ابعاد اختاپوسی خود شکست خورده است، نه امروز، که از چند دهه پیش. به یاد دارم که در دهه ۶۰ با برخی جوانان که پدرانشان از مقامات ردهی بالا بودند نشست و خاست داشتم. اول بار از یکی از آنها شنیدم که در مجلس عزاداری محرم، در تاریکی «بریک» میزدند! بیگانه افتادنِ جوانانِ خانوادههای حاکم، نشانه پیوستگی آنها با فرهنگ جوانان آن روزگار بود. برخیشان، دوست دختر داشتند و با کارت بسیج خود را در بزنگاهها نجات میدادند. حتی بعدها دخترانی که میخواستند آزادتر باشند یک کارت بسیج به دست میآوردند و در جایی که لازم بود از خطر بجهند، آن را رو میکردند. به یاد دارم که چطور محفلهای خانگیِ دانشجویی جای کلاسهای درس، محل گفتگوی آزاد دختر و پسر دانشجو بود. به یاد دارم وقتی در سر کلاسی، ضمن بحثی، شعری خواندم از متنی که در دست داشتم. دختری بلافاصله بعد از کلاس آمد و دفترم را گرفت که میخوانم و میآورم. روز دیگر گفت شعری که خواندی خظرناک بود، من دفتر را عمدا گرفتم که مبادا کسی دیگر آن را به بهانهای بگیرد و برایت دردسر شود و پروندهای برایت جور کنند. به یاد دارم که چگونه همان سالها شمار جوانانی که روزهای محرم در خانه میماندند تا با موسیقی دلخواه خود و با دوستان خود سر کنند، کم نبود. به یاد دارم گروههای جوانانی را که با هم به درکه میرفتیم یا در درکه میدیدیم و از هفت دولت آزاد بودند. به یاد دارم که در درکه گشتِ کمیته گذاشته بودند ولی اهل کوه و گردش به هم خبر میدادند تا از شرّ آنها ایمن بمانند. به یاد دارم که دوستی که با هم به درکه میرفتیم گفت این کمیتهچیها طوری به ما نگاه میکنند که گویی سربازانِ دشمنی اشغالگر هستند و ما همه مظنون به عضویت در نیروی مقاومت.
ما عضو نیروی مقاومت بودیم. زیر پوست شهر زندگی خودمان را میکردیم. همانطور که دوست داشتیم. نوارهای موسیقی را دست به دست میکردیم. نوارهای ویدئو را دست به دست میکردیم یا در خانه هم تماشا میکردیم. هر طور شده اهل مشروبات آن را به دست میآوردند. هر طور که باشد دختر و پسر با هم قرار و مدارشان را میگذاشتند. به هم یاد می دادند که اگر در اتومبیل با هم گرفتار شدند چه بگویند که از شرّ بسیجیان در امان بمانند. و یادم هست شبی که گلشیری در خانه یکی از استادان برجسته مست کرده بود، با چه ترفند شیرینی آن استاد او را سالم و بیخطر از ایستگاههای میان راه بسیج عبور داد و به خانه رساند. سالها بعد در آکسفورد در سمیناری حضور داشتم که تم اصلی آن این بود که چگونه رژیم ولایی عرصه عمومی را به عرصه خصوصی رانده است. بعدتر خودم گزارشهای متعددی از رستورانهای خانگی و فروشگاههای خانگی تولید و منتشر کردم که در آنها آزادی کامل برقرار بود. چیزی که در بیرون وجود نداشت.
صدها نمونه است، یکی دو تا نیست. هر کدام از ما نیز صدها نمونه دیگر از تجارب و مشاهدات خود داریم. هرگز فراموش نمیکنم که یکبار معاون ارشاد گفت که سیستم ویدئو در ایران بدون دخالت دولت در ظرف دوماه از نوار کوچک (بتا مکس) به نوار بزرگ (وی.اچ.اس) تغییر کرد. هنوز ماهواره نیامده بود و سرگرمی ما در خانه ها ویدئو بود. ماهواره هم که آمد، دیدیم چطور ناکام ماند با همه بازیهایی که سر مردم درآورد. آری دولت وانمود میکرد همه جا هست و بر همه چیز ناظر است، و نبود.