1️⃣1️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
فیروزه چشمها (۲)
ادامه خاطره قبل:
در اتاق پزشکانِ اتاق عمل، کنجی بود که فقط با یک پرده از اتاق اصلی جدا میشد. اغلبِ متخصصین جراحی و بیهوشی که شب قبل کشیک بوده و تا صبح چشم بر هم نگذاشته بودند، در فاصله بین عملهای صبح، گاهی روی این تخت دراز میکشیدند و چرت کوتاهی میزدند. یکی از پزشکان شریف و پیشکسوت بیهوشی که معمولا بیش از بقیه نیازمند استراحت روی این تخت میشدند، هنگام خدمت در اتاق عمل بیمارستان دیگری، دچار ایست قلبی شد و علیرغم وجود جراح قلب و توراکس در اتاق عمل و شکافتن بلافاصله قفسهسینه برای ماساژ مستقیم قلب، عمرشان به دنیا نبود و به رحمت خدا رفتند. از آن پس آقای دکتر چشم سبز ما، نام این تختِ اتاق پزشکان را گذاشت "سکوی پرتاب"! و همیشه عنوان میکرد که هرکس وقت رفتناش میشود، کمکم تمایل پیدا میکند تا روی این تخت استراحت کند.
از آن پس نه تنها پزشکان سالمند، که پزشکان جوانِ خستهای که تا صبح پلک بر هم نزده بودند، در حضور دکتر فیروزه چشمِ حسودِ ما، جرئت خوابیدن روی این تخت را نداشتند، چرا که آن قدر از پشت پرده، تلقین پیری و نزدیکی به موت میکرد که فرد، نشسته چرتزدن را به هر خواب نوشینی بر روی تخت ترجیح میداد!
چند فیروزه چشمِ دیگر هم میشناسم که وجه شوخی و طنازیشان بسیار بر وجوه دیگرشان میچربد. از آنها هم داستان زیاد دارم که بتدریج خواهم نوشت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
فیروزه چشمها (۲)
ادامه خاطره قبل:
در اتاق پزشکانِ اتاق عمل، کنجی بود که فقط با یک پرده از اتاق اصلی جدا میشد. اغلبِ متخصصین جراحی و بیهوشی که شب قبل کشیک بوده و تا صبح چشم بر هم نگذاشته بودند، در فاصله بین عملهای صبح، گاهی روی این تخت دراز میکشیدند و چرت کوتاهی میزدند. یکی از پزشکان شریف و پیشکسوت بیهوشی که معمولا بیش از بقیه نیازمند استراحت روی این تخت میشدند، هنگام خدمت در اتاق عمل بیمارستان دیگری، دچار ایست قلبی شد و علیرغم وجود جراح قلب و توراکس در اتاق عمل و شکافتن بلافاصله قفسهسینه برای ماساژ مستقیم قلب، عمرشان به دنیا نبود و به رحمت خدا رفتند. از آن پس آقای دکتر چشم سبز ما، نام این تختِ اتاق پزشکان را گذاشت "سکوی پرتاب"! و همیشه عنوان میکرد که هرکس وقت رفتناش میشود، کمکم تمایل پیدا میکند تا روی این تخت استراحت کند.
از آن پس نه تنها پزشکان سالمند، که پزشکان جوانِ خستهای که تا صبح پلک بر هم نزده بودند، در حضور دکتر فیروزه چشمِ حسودِ ما، جرئت خوابیدن روی این تخت را نداشتند، چرا که آن قدر از پشت پرده، تلقین پیری و نزدیکی به موت میکرد که فرد، نشسته چرتزدن را به هر خواب نوشینی بر روی تخت ترجیح میداد!
چند فیروزه چشمِ دیگر هم میشناسم که وجه شوخی و طنازیشان بسیار بر وجوه دیگرشان میچربد. از آنها هم داستان زیاد دارم که بتدریج خواهم نوشت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سبز اندیشِ تندخوی (بخش اول)
سالها قبل که تنها تعداد اندکی از مردم از غذای ارگانیک، مواد غذایی فرآوریشده، فوائد گیاهخواری، خامخواری و بطور کلی دائرةالمعارف تغذیه مدرن اطلاع داشتند، در بلوار وکیلآباد مشهد، رستورانی افتتاح شد که مالک آن آقای "شین"، مدعی بود غذای ارگانیک و تازه سرو میکند، از گوشت، مرغ و ماهی منجمد پرهیز و از غذاهای کاملا طبیعی استفاده میکند. ایشان برخلاف سایر صاحب رستورانها که فقط پشت پیشخوان و دخل مینشینند تا پول دریافت کنند، بی هیچ ارتباطی با مشتریان، در تمام طول شب، از ورود اولین مشتری تا خروج آخرین نفر از رستوران، در صحنه حاضر بود و به روش خود مشتریمداری میکرد. روشی خاص خودش داشت، که در واقع در بسیاری از لحظات، به معنای امروزیِ آن، ضدحال و ضد مشتریمداری بود. در ساعات فعالیت رستوران، در کسوت یک فیلسوف و متخصص تغذیه، فرهیختهوار و البته مهربانانه و از سر خوشنیّتی، رستوران را تبدیل به صحنهی سخنرانیهای غرّای خود میکرد و لحظهای مشتریها را به حال خود نمیگذاشت تا از غذایشان لذت ببرند. مدام از میزی به میز دیگر میرفت و با صدای بلند شروع به ایراد خطابه در باب فواید غذای ارگانیک و سبزیجات تازه یا مضّرات گوشت یخزده و نوشابه میکرد. در حالی که ظاهرا تنها با مشتریان یک میز حرف میزد ولی ایراد فرمایشات به نحوی بود که همهی مشتریانِ منتظرِ غذا، یا در حال صرف غذا ناچار از گوش یا تماشا کردن بودند. مثلا اگر کسی نوشابه تمنا میکرد با صدای بلند فریاد میزد: چون هر شیشه نوشابه معادل هفده حبّهی قند، شکر دارد و باعث بالا رفتن قند خون، ترشح انسولین و سیر شدن شما میشود، لذا حتی اگر شما بخواهید الان برایتان نمیآورم، چون هم مضّر است و هم باعث اختلال در هضم غذا میشود، اگر بعد از اتمام غذا خواستید برایتان خواهم آورد، اما بدانید که بهترین نوشیدنی برای شما دوغ است!
در سر میز دیگری شعری در مورد غذا میخواند:
این گنبد بزرگ که مسجد شه است
سرپوش کوچکی است ز قاب طعام ما!!
و رد میشد. سر میز بعدی از طعم سس سالاد مخصوص با گیاهان مختلف داد سخن میداد و در میز بعدی از ماستی میگفت که "کاکوتی" آن را خود با دست خود از کوهها چیده، خشک کرده، پودر کرده و روی ماستها پاشیده است!
کنار غذا برنج مختصری سرو میکرد و وای به حال مشتری اگر درخواست برنج اضافی میکرد. باز هم با صدای بلند چنان در باب مضرات زیادهروی در مصرف برنج و نشاستهجات برای رودهها و کبد و بزرگ شدن شکم سخنرانی میکرد که درخواستکننده بیچاره خیس عرق و پشیمان از درخواست بیجایش میشد. اگر کسی تهدیگ درخواست داشت، فرمایش میکرد که تا دورچین بشقابت را که از گیاهان مفید است، تمام نکنی از تهدیگ خبری نیست!
اگر کسی اعتراض میکرد که هوا گرم است، لطفا کولر یا پنکه را روشن کنید، میفرمود که سرما و گرما به عادت آدمها بستگی دارد، ما به این هوا عادت کردهایم، شما هم عادت میکنید!
اگر هم پیاز یا سیرترشی میخواستید، راجع به اخلاق و ادب اجتماعی و پرهیز از مصرف سیر و پیاز که باعث آزردن مشام دیگران میشود، خطابهای ایراد میکرد.
@draghvami
https://t.me/draghvami
سبز اندیشِ تندخوی (بخش اول)
سالها قبل که تنها تعداد اندکی از مردم از غذای ارگانیک، مواد غذایی فرآوریشده، فوائد گیاهخواری، خامخواری و بطور کلی دائرةالمعارف تغذیه مدرن اطلاع داشتند، در بلوار وکیلآباد مشهد، رستورانی افتتاح شد که مالک آن آقای "شین"، مدعی بود غذای ارگانیک و تازه سرو میکند، از گوشت، مرغ و ماهی منجمد پرهیز و از غذاهای کاملا طبیعی استفاده میکند. ایشان برخلاف سایر صاحب رستورانها که فقط پشت پیشخوان و دخل مینشینند تا پول دریافت کنند، بی هیچ ارتباطی با مشتریان، در تمام طول شب، از ورود اولین مشتری تا خروج آخرین نفر از رستوران، در صحنه حاضر بود و به روش خود مشتریمداری میکرد. روشی خاص خودش داشت، که در واقع در بسیاری از لحظات، به معنای امروزیِ آن، ضدحال و ضد مشتریمداری بود. در ساعات فعالیت رستوران، در کسوت یک فیلسوف و متخصص تغذیه، فرهیختهوار و البته مهربانانه و از سر خوشنیّتی، رستوران را تبدیل به صحنهی سخنرانیهای غرّای خود میکرد و لحظهای مشتریها را به حال خود نمیگذاشت تا از غذایشان لذت ببرند. مدام از میزی به میز دیگر میرفت و با صدای بلند شروع به ایراد خطابه در باب فواید غذای ارگانیک و سبزیجات تازه یا مضّرات گوشت یخزده و نوشابه میکرد. در حالی که ظاهرا تنها با مشتریان یک میز حرف میزد ولی ایراد فرمایشات به نحوی بود که همهی مشتریانِ منتظرِ غذا، یا در حال صرف غذا ناچار از گوش یا تماشا کردن بودند. مثلا اگر کسی نوشابه تمنا میکرد با صدای بلند فریاد میزد: چون هر شیشه نوشابه معادل هفده حبّهی قند، شکر دارد و باعث بالا رفتن قند خون، ترشح انسولین و سیر شدن شما میشود، لذا حتی اگر شما بخواهید الان برایتان نمیآورم، چون هم مضّر است و هم باعث اختلال در هضم غذا میشود، اگر بعد از اتمام غذا خواستید برایتان خواهم آورد، اما بدانید که بهترین نوشیدنی برای شما دوغ است!
در سر میز دیگری شعری در مورد غذا میخواند:
این گنبد بزرگ که مسجد شه است
سرپوش کوچکی است ز قاب طعام ما!!
و رد میشد. سر میز بعدی از طعم سس سالاد مخصوص با گیاهان مختلف داد سخن میداد و در میز بعدی از ماستی میگفت که "کاکوتی" آن را خود با دست خود از کوهها چیده، خشک کرده، پودر کرده و روی ماستها پاشیده است!
کنار غذا برنج مختصری سرو میکرد و وای به حال مشتری اگر درخواست برنج اضافی میکرد. باز هم با صدای بلند چنان در باب مضرات زیادهروی در مصرف برنج و نشاستهجات برای رودهها و کبد و بزرگ شدن شکم سخنرانی میکرد که درخواستکننده بیچاره خیس عرق و پشیمان از درخواست بیجایش میشد. اگر کسی تهدیگ درخواست داشت، فرمایش میکرد که تا دورچین بشقابت را که از گیاهان مفید است، تمام نکنی از تهدیگ خبری نیست!
اگر کسی اعتراض میکرد که هوا گرم است، لطفا کولر یا پنکه را روشن کنید، میفرمود که سرما و گرما به عادت آدمها بستگی دارد، ما به این هوا عادت کردهایم، شما هم عادت میکنید!
اگر هم پیاز یا سیرترشی میخواستید، راجع به اخلاق و ادب اجتماعی و پرهیز از مصرف سیر و پیاز که باعث آزردن مشام دیگران میشود، خطابهای ایراد میکرد.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپ کوتاهی در مورد غذا
@draghvami
@draghvami
1️⃣2️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سبزاندیشِ تندخوی (بخش دوم)
برای پرداخت صورت حساب غذا هم جناب "شین" طرح منحصر به فردی داشت. ایشان صندوقدار نداشت، هنگامی که درخواست صورتحساب میشد، میپرسید چند نفرید؟ کاری به این نداشت که یکی جوجه کباب خورده، دومی ماهی و سومی کشک و بادمجان، فقط سوال میکرد چند نفرید؟!
و بعد در حالیکه به آسمان نگاه میکرد، که یعنی ذهن من در حال محاسبات دقیق است، به طور خیالی و آسمانی محاسبه میکرد، مبلغی میپراند و میگفت: بروید بیندازید در آن کیسه و به کیسه نایلون کهنه و پر از پولی اشاره میکرد که بر روی پیشخوان رستوران قرار داشت! با توجه به صدای بلند، مزاج بلغمی و غیر قابل پیشبینی ایشان، هیچکس پروای اعتراض نداشت. با این روال، مهمانانی که دَنگی دانگی به رستوران آمده بودند، به ناچار کل صورتحساب را تقسیم بر تعداد نفرات میکردند و کسی که کشکوبادمجان تناول کرده بود، کلاه گشادی به سرش میرفت!
با پر شدن این کیسه، یا هر یک تا دو ساعت یکبار، اقای "شین" با حرکتی کاملا نمایشی، و به نحوی که همه مشتریان متوجه آن شوند، کیسه را گرهی میزد و به حیاط مجاور که محل سکونتش بود پرتاب میکرد، که یعنی برای من پول همین قدر اهمیت دارد.
در کوتاه مدتی این رستوران تبدیل شد به یک جاذبه گردشگری که مشهدیها به جز خودشان، مهمانان مسافر خویش را هم به این رستوران میبردند تا پذیرایی منحصر به فرد صاحب رستوران را ببینند و سخنرانیهای علمی-تخصصیاش را گوش کنند. برخی از مشتریان که این نمایشها و سر و صداها را هنگام خوردن غذا برنمیتابیدند، بار اول و آخرشان بود که به آنجا میآمدند، برخی هم که به ارگانیک و باکیفیت بودن غذای رستوران باور داشتند، یا چون ما، دلشان برای تماشای نمایشهای آقای "شین" تنگ میشد، هرچند وقت یکبار سری به آنجا میزدند.
صحنههای توصیف شده، تصاویری است که در ذهن یک آدم فضول و کنجکاو، از آن رستوران ثبت شده، اما چیزی که نباید مغفول بماند، کوشش بیوقفه و قابل احترامی بود که آقای "شین" برای تنویر افکار عمومی میکرد، حتی به روش خاص خودش!
این طور که من شنیدهام، این رستوران هنوز دائر است، کاش باد به گوش آقای "شین" برساند که چقدر دلتنگ و سپاسگزارش هستم.
@daghvami
https://t.me/draghvami
سبزاندیشِ تندخوی (بخش دوم)
برای پرداخت صورت حساب غذا هم جناب "شین" طرح منحصر به فردی داشت. ایشان صندوقدار نداشت، هنگامی که درخواست صورتحساب میشد، میپرسید چند نفرید؟ کاری به این نداشت که یکی جوجه کباب خورده، دومی ماهی و سومی کشک و بادمجان، فقط سوال میکرد چند نفرید؟!
و بعد در حالیکه به آسمان نگاه میکرد، که یعنی ذهن من در حال محاسبات دقیق است، به طور خیالی و آسمانی محاسبه میکرد، مبلغی میپراند و میگفت: بروید بیندازید در آن کیسه و به کیسه نایلون کهنه و پر از پولی اشاره میکرد که بر روی پیشخوان رستوران قرار داشت! با توجه به صدای بلند، مزاج بلغمی و غیر قابل پیشبینی ایشان، هیچکس پروای اعتراض نداشت. با این روال، مهمانانی که دَنگی دانگی به رستوران آمده بودند، به ناچار کل صورتحساب را تقسیم بر تعداد نفرات میکردند و کسی که کشکوبادمجان تناول کرده بود، کلاه گشادی به سرش میرفت!
با پر شدن این کیسه، یا هر یک تا دو ساعت یکبار، اقای "شین" با حرکتی کاملا نمایشی، و به نحوی که همه مشتریان متوجه آن شوند، کیسه را گرهی میزد و به حیاط مجاور که محل سکونتش بود پرتاب میکرد، که یعنی برای من پول همین قدر اهمیت دارد.
در کوتاه مدتی این رستوران تبدیل شد به یک جاذبه گردشگری که مشهدیها به جز خودشان، مهمانان مسافر خویش را هم به این رستوران میبردند تا پذیرایی منحصر به فرد صاحب رستوران را ببینند و سخنرانیهای علمی-تخصصیاش را گوش کنند. برخی از مشتریان که این نمایشها و سر و صداها را هنگام خوردن غذا برنمیتابیدند، بار اول و آخرشان بود که به آنجا میآمدند، برخی هم که به ارگانیک و باکیفیت بودن غذای رستوران باور داشتند، یا چون ما، دلشان برای تماشای نمایشهای آقای "شین" تنگ میشد، هرچند وقت یکبار سری به آنجا میزدند.
صحنههای توصیف شده، تصاویری است که در ذهن یک آدم فضول و کنجکاو، از آن رستوران ثبت شده، اما چیزی که نباید مغفول بماند، کوشش بیوقفه و قابل احترامی بود که آقای "شین" برای تنویر افکار عمومی میکرد، حتی به روش خاص خودش!
این طور که من شنیدهام، این رستوران هنوز دائر است، کاش باد به گوش آقای "شین" برساند که چقدر دلتنگ و سپاسگزارش هستم.
@daghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
غیرت و تعصب ( بخش اول)
در غروب یکی از روزهای سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی)، در یکی از شهرهای جنوب کالیفرنیا در حال تماشای تلویزیون بودم، CNN در بخش خبری ویژه خود گزارش تکاندهندهای از جنگ ایران و عراق پخش کرد که در آن صحرایی مملو از جنازه را مرز این دو کشور را نشان میداد و به گفته گزارشگر، تعدادشان به حدود سیهزار نفر میرسید.فرمانده عراقی در گزارش خود، خبر از پیروزی بزرگ و دفع حمله ایرانیها را میداد و با افتخار میگفت: ما آنها را با مسلسل مثل خوشههای گندم درو میکردیم اما تعدادشان بیپایان بنظر میرسید و بدون هیچ استراتژی یا طرحی برای حمله، به مثابه گوشت دم توپ، بیوقفه، تمام نشدنی و مثل احمقها! به جلو میآمدند و چون برگ خزان به زمین میریختند. جنازهها در تمام آن صحرا پراکنده و اغلب آنها در حدود سنی خود ما، حدود ۲۲-۲۳ ساله، و یا جوانتر بودند.
برای هر انسانی دیدن این صحنه، بسیار رقتانگیز، تکاندهنده و تاسفآور بود، وای بر این که همخون و هموطن خودت باشند. گیج، مستاصل و بسیار خشمگین شده بودم، در مملکت غریب و در میان آن همه دانشجو به نوعی تحقیر شده بودم. حس استیصال و این که دستت از همه سو بسته است، بیش از همه آزارم میداد.
دوستی فلسطینی داشتم به نام "اسامه" که وقتی خبر را شنید به سراغم آمد و مرا که از خشم و بغض، سر به گریبان برده و به زانو میکوبیدم، از خانه بیرون برد و پیشنهاد کرد برای تحمل این غم به میخانه رفته و لبی تر کنیم. اتومبیل فیات فکسنی داشتم که سوار شده و به بار علیبابا رفتیم که پاتوق ما و بسیاری از دانشجویان آن شهر بود. قرار بود لبی به جام بزنیم و فقط آن را تر کنیم، اما چنان که افتد و دانی، از افزونی بغض و جراحت، کار به جایی رسید که او گفت یک جام دگر بگیر و من گفتم نتوانم. ساعت دو نیمه شب هنگامی که گارسون پشت بار، فریاد آخرین جام را برای تعطیل میخانه زد (last call for drinks)، سرخوش، کوک و ملنگ از آنجا بیرون زدیم. در پارکینگ، هنگامی که با "اسامه" به طرف اتومبیل میرفتیم، یکی از دانشجویان بنام "عبدالعزیز" که اهل عربستانسعودی بود و مرا به ایرانی بودن میشناخت، چون خرمگسی در معرکه پیدا شد و قبل از سوار شدن به اتومبیلش به صدای بلند مرا خطاب قرار داد و با خنده گفت: از دیدن این همه کشته و جنازه ایرانی بسیار خوشحال شدم! هرچه آب بر آتش خشم خود ریخته بودم بیاثر شد. گویی کسی چاشنی انفجاری مرا کشید و من مثل انبار باروتی منفجر شدم. پس از اینکه چند لیچار بار و نثارِ چند نسل از خانواده درجه یک و البته مونثاش کردم، فریاد زدم که: من همین امشب تکلیف و کار تو را مشخص و تمام میکنم! او سوار اتومبیل ترانسام مشکی و مدل بالایش شد و پا به فرار گذاشت. من اسامه را که کمتر نوشیده بود و قرار بود در بازگشت رانندگی را بعهده بگیرد کنار زده و خود پشت فرمان نشستم، پشت همان فیات فکسنی! به زودی به او رسیدم اما قبل از آنکه به اتومبیلش بکوبم، متوجه ما شد و پا را روی گاز گذاشت. با حداکثر سرعتی که امکان داشت تعقیبش کردم و تعقیب و گریز شروع شد. پس از طی چند بلوک و چهارراه و خیابان که سرسامآور از آنها گذشتیم، خوشبختانه پلیس آژیرکشان پشت سر ما ظاهر شد و هر دو اتومبیل را متوقف کرد و مرا از کار و دردسر بزرگی که ممکن بود دچارش شوم نجات داد. همه ما را پیاده کرد و من در عین مستی، با کمال احترام موضوع را برای افسر پلیس شرح دادم. آن گاه، باز هم با احترام، سوئیچ اتومبیل و مدارک و گواهینامه را تقدیم او کردم و عرض کردم که چند لحظه من را ببخشید! سنگ بزرگی از کنار جاده برداشتم و به قصد کشت، به سمت عبدالعزیز حملهور شدم و فریاد زدم: امشب اول تو را میکشم بعد به زندان میروم. عبدالعزیز وحشتزده پا به فرار گذاشت و وحشتزده درخواست کمک میکرد. در نهایت هم پشت افسران پلیس پناه گرفت تا نجات یافت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
غیرت و تعصب ( بخش اول)
در غروب یکی از روزهای سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی)، در یکی از شهرهای جنوب کالیفرنیا در حال تماشای تلویزیون بودم، CNN در بخش خبری ویژه خود گزارش تکاندهندهای از جنگ ایران و عراق پخش کرد که در آن صحرایی مملو از جنازه را مرز این دو کشور را نشان میداد و به گفته گزارشگر، تعدادشان به حدود سیهزار نفر میرسید.فرمانده عراقی در گزارش خود، خبر از پیروزی بزرگ و دفع حمله ایرانیها را میداد و با افتخار میگفت: ما آنها را با مسلسل مثل خوشههای گندم درو میکردیم اما تعدادشان بیپایان بنظر میرسید و بدون هیچ استراتژی یا طرحی برای حمله، به مثابه گوشت دم توپ، بیوقفه، تمام نشدنی و مثل احمقها! به جلو میآمدند و چون برگ خزان به زمین میریختند. جنازهها در تمام آن صحرا پراکنده و اغلب آنها در حدود سنی خود ما، حدود ۲۲-۲۳ ساله، و یا جوانتر بودند.
برای هر انسانی دیدن این صحنه، بسیار رقتانگیز، تکاندهنده و تاسفآور بود، وای بر این که همخون و هموطن خودت باشند. گیج، مستاصل و بسیار خشمگین شده بودم، در مملکت غریب و در میان آن همه دانشجو به نوعی تحقیر شده بودم. حس استیصال و این که دستت از همه سو بسته است، بیش از همه آزارم میداد.
دوستی فلسطینی داشتم به نام "اسامه" که وقتی خبر را شنید به سراغم آمد و مرا که از خشم و بغض، سر به گریبان برده و به زانو میکوبیدم، از خانه بیرون برد و پیشنهاد کرد برای تحمل این غم به میخانه رفته و لبی تر کنیم. اتومبیل فیات فکسنی داشتم که سوار شده و به بار علیبابا رفتیم که پاتوق ما و بسیاری از دانشجویان آن شهر بود. قرار بود لبی به جام بزنیم و فقط آن را تر کنیم، اما چنان که افتد و دانی، از افزونی بغض و جراحت، کار به جایی رسید که او گفت یک جام دگر بگیر و من گفتم نتوانم. ساعت دو نیمه شب هنگامی که گارسون پشت بار، فریاد آخرین جام را برای تعطیل میخانه زد (last call for drinks)، سرخوش، کوک و ملنگ از آنجا بیرون زدیم. در پارکینگ، هنگامی که با "اسامه" به طرف اتومبیل میرفتیم، یکی از دانشجویان بنام "عبدالعزیز" که اهل عربستانسعودی بود و مرا به ایرانی بودن میشناخت، چون خرمگسی در معرکه پیدا شد و قبل از سوار شدن به اتومبیلش به صدای بلند مرا خطاب قرار داد و با خنده گفت: از دیدن این همه کشته و جنازه ایرانی بسیار خوشحال شدم! هرچه آب بر آتش خشم خود ریخته بودم بیاثر شد. گویی کسی چاشنی انفجاری مرا کشید و من مثل انبار باروتی منفجر شدم. پس از اینکه چند لیچار بار و نثارِ چند نسل از خانواده درجه یک و البته مونثاش کردم، فریاد زدم که: من همین امشب تکلیف و کار تو را مشخص و تمام میکنم! او سوار اتومبیل ترانسام مشکی و مدل بالایش شد و پا به فرار گذاشت. من اسامه را که کمتر نوشیده بود و قرار بود در بازگشت رانندگی را بعهده بگیرد کنار زده و خود پشت فرمان نشستم، پشت همان فیات فکسنی! به زودی به او رسیدم اما قبل از آنکه به اتومبیلش بکوبم، متوجه ما شد و پا را روی گاز گذاشت. با حداکثر سرعتی که امکان داشت تعقیبش کردم و تعقیب و گریز شروع شد. پس از طی چند بلوک و چهارراه و خیابان که سرسامآور از آنها گذشتیم، خوشبختانه پلیس آژیرکشان پشت سر ما ظاهر شد و هر دو اتومبیل را متوقف کرد و مرا از کار و دردسر بزرگی که ممکن بود دچارش شوم نجات داد. همه ما را پیاده کرد و من در عین مستی، با کمال احترام موضوع را برای افسر پلیس شرح دادم. آن گاه، باز هم با احترام، سوئیچ اتومبیل و مدارک و گواهینامه را تقدیم او کردم و عرض کردم که چند لحظه من را ببخشید! سنگ بزرگی از کنار جاده برداشتم و به قصد کشت، به سمت عبدالعزیز حملهور شدم و فریاد زدم: امشب اول تو را میکشم بعد به زندان میروم. عبدالعزیز وحشتزده پا به فرار گذاشت و وحشتزده درخواست کمک میکرد. در نهایت هم پشت افسران پلیس پناه گرفت تا نجات یافت.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
غیرت و تعصب ( بخش دوم)
برای پلیس، وضع من با رانندگی در حال مستی و این کارهای نامعقول و غیرطبیعی، کاملا مشخص بود، بنابراین اسامه را مامور کردند تا اتومبیل مرا به منزل ببرد، مرا هم توقیف و سوار اتومبیل پلیس کردند. همکار دیگر پلیس که باید در صندلی کنار راننده مینشست، به هر دلیلی، در صندلی عقب کنار من نشست و سر صحبت را باز کرد. من هم تا رسیدن به ایستگاه پلیس، با رویی گشاده و بسیار شمرده و آرام از سیر تا پیاز زندگی خودم، کشورم، جنگ ایران و عراق، گزارش CNN و توهینی که عبدالعزیز ناجوانمردانه بر من روا داشته بود را برایش شرح دادم. هنگام رسیدن به ایستگاه پلیس، در کمال تعجب متوجه شدم که پلیسی که کنار من نشسته بود به افسر نگهبان گفت: با این جوان با احترام برخورد کنید، با بقیه زندانیان یکجا نباشد، حداکثر دو ساعت هم بیشتر نگهش ندارید، در ضمن حتما برایش یک قهوه هم بیاورید!
کسانی که با پلیس آمریکا آشنایی دارند، یا صابون آنها به تنشان خورده باشد، میدانند که چنین اتفاقی بسیار نادر و گاهی در حد معجزه است. حداقل جریمه رانندگی در حال مستی با سرعت بالا چند صد دلار و تعلیق گواهینامه به مدت حداقل نود روز و توقیف اتومبیل است، ضمن اینکه در چنین جرمهایی باید در کلاسهای روانشناسی و یا کنترل و مدیریت خشم هم شرکت کند.
عبدالعزیز تا یک هفته در کالج حاضر نشد، چون شنیده بود که به تمام دوستان ایرانی و غیرایرانی سپردهام که فقط اورا نشانم دهند یا خبری از او برایم بیاورند. بعد از یک یا دو هفته بالاخره دوستان کویتی و اماراتی پادرمیانی کردند و من بعد از ناز و غمزه بسیار زیاد، بالاخره رضایت دادم تا طی مراسمی از خر مغرورِ شیطان پا به زمین بگذارم.
تصویری که از آن صحرای پر از جنازه ایرانیها در همان چند دقیقه گزارش دیدم، چون نقش بر سنگ در ذهنم حک شده و اثرات روحیاش، چون زخمی تازه، مثل روز اول باقی است.
بد نیست به این مطلب هم اشاره کنم که در همان ایام معاملات بسیار بزرگ اسلحه، نفت و کوکائین، بین ایران، آمریکا، اسرائیل، لبنان و نیکاراگوئه مخفیانه در جریان بود که در نهایت در سال ۱۹۸۵ منجر به برملا شدن ماجرای ایران-کنترا (ماجرای مکفارلین)، رسوایی و زلزله سیاسی شد که چند کشور منجمله ایران را لرزاند.
این خاطره را یکی از دوستان که قریب پنجاه سال قبل با او در دبیرستان شبانهروزی البرز همکلاس و هماتاق بودیم، در مرور خاطرات این سالها به صورت شفاهی برایم بیان کرد که من هم با کمترین دخالت، قلمی و تقدیم کردم.
@draghvami
https://t.me/draghvami
غیرت و تعصب ( بخش دوم)
برای پلیس، وضع من با رانندگی در حال مستی و این کارهای نامعقول و غیرطبیعی، کاملا مشخص بود، بنابراین اسامه را مامور کردند تا اتومبیل مرا به منزل ببرد، مرا هم توقیف و سوار اتومبیل پلیس کردند. همکار دیگر پلیس که باید در صندلی کنار راننده مینشست، به هر دلیلی، در صندلی عقب کنار من نشست و سر صحبت را باز کرد. من هم تا رسیدن به ایستگاه پلیس، با رویی گشاده و بسیار شمرده و آرام از سیر تا پیاز زندگی خودم، کشورم، جنگ ایران و عراق، گزارش CNN و توهینی که عبدالعزیز ناجوانمردانه بر من روا داشته بود را برایش شرح دادم. هنگام رسیدن به ایستگاه پلیس، در کمال تعجب متوجه شدم که پلیسی که کنار من نشسته بود به افسر نگهبان گفت: با این جوان با احترام برخورد کنید، با بقیه زندانیان یکجا نباشد، حداکثر دو ساعت هم بیشتر نگهش ندارید، در ضمن حتما برایش یک قهوه هم بیاورید!
کسانی که با پلیس آمریکا آشنایی دارند، یا صابون آنها به تنشان خورده باشد، میدانند که چنین اتفاقی بسیار نادر و گاهی در حد معجزه است. حداقل جریمه رانندگی در حال مستی با سرعت بالا چند صد دلار و تعلیق گواهینامه به مدت حداقل نود روز و توقیف اتومبیل است، ضمن اینکه در چنین جرمهایی باید در کلاسهای روانشناسی و یا کنترل و مدیریت خشم هم شرکت کند.
عبدالعزیز تا یک هفته در کالج حاضر نشد، چون شنیده بود که به تمام دوستان ایرانی و غیرایرانی سپردهام که فقط اورا نشانم دهند یا خبری از او برایم بیاورند. بعد از یک یا دو هفته بالاخره دوستان کویتی و اماراتی پادرمیانی کردند و من بعد از ناز و غمزه بسیار زیاد، بالاخره رضایت دادم تا طی مراسمی از خر مغرورِ شیطان پا به زمین بگذارم.
تصویری که از آن صحرای پر از جنازه ایرانیها در همان چند دقیقه گزارش دیدم، چون نقش بر سنگ در ذهنم حک شده و اثرات روحیاش، چون زخمی تازه، مثل روز اول باقی است.
بد نیست به این مطلب هم اشاره کنم که در همان ایام معاملات بسیار بزرگ اسلحه، نفت و کوکائین، بین ایران، آمریکا، اسرائیل، لبنان و نیکاراگوئه مخفیانه در جریان بود که در نهایت در سال ۱۹۸۵ منجر به برملا شدن ماجرای ایران-کنترا (ماجرای مکفارلین)، رسوایی و زلزله سیاسی شد که چند کشور منجمله ایران را لرزاند.
این خاطره را یکی از دوستان که قریب پنجاه سال قبل با او در دبیرستان شبانهروزی البرز همکلاس و هماتاق بودیم، در مرور خاطرات این سالها به صورت شفاهی برایم بیان کرد که من هم با کمترین دخالت، قلمی و تقدیم کردم.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣2️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سالها قبل که کارمندان کشوری و لشکری، هم بعلت نیاز و هم به امید ترفیع، و البته حقوقی افزونتر، رنج انتقال به شهرهای مختلف را بر خود و خانواده هموار میکردند، پدر من هم یکی از آنها بود. کلاس سوم ابتدایی را که تمام کردم، پدرم به کرمانشاه منتقل شد. محل سکونت ما خانههای سازمانی بود که با اجاره نازلی در اختیار کارمندان غیر بومی قرار میگرفت. این خانهها در خارج از شهر و در شهرکی بنام "ششم بهمن" قرار داشت که بچههای کرمانشاهی به آن "شِشْتِ بهمن" میگفتند. با حیاطهایی با نردههای کوتاه، که از حیاط خودمان میشد حیاطِ ده خانه را در چپ و راست دید، آنقدر کوتاه که ما بچهها برای رفتن به خانه همسایه از این نردهها بالا میرفتیم.
به جهت نزدیک بودن به منزل، مدرسهای دولتی برایم انتخاب شد بنام "چالهچاله"، در کنار روستایی به همین نام، نزدیک خانههای سازمانی که توسط همان پیمانکاران، مدرن و تمیز ساخته شده بود. هر روز صبح بچههای شهرک "ششمبهمن" به صورت دستههای پنج تا ده نفره از هرکوچه، مثل کارگران کارخانه، شال و کلاه کرده راه میافتادیم و تا نزدیک مدرسه یک گروهان کامل را تشکیل میدادیم. بنابراین تقریبا دو دسته دانشآموز در این مدرسه وجود داشت، یکی فرزندان کارمندان ادارات دولتی مختلف، که قدری تمیزتر و اتوکشیدهتر مینمودند و دسته دوم بچههای کاملا روستایی با سر و وضعی فقیرانه. از همان بچهها که صورتشان از سوز و سرمای شدید کرمانشاه همیشه گل انداخته و لبهای گلیشان از خشکی و کمبود ویتامین ترکترک بود. لباسهای پشمی و ضخیم نیمدار یا دستباف مادر و مادربزرگ، به تنشان گریه میکرد و از لرزیدن مدامشان معلوم بود که به اندازه کافی گرم نیستند. اغلب آنها چکمههای لاستیکی بلند، مشکی و ارزان قیمت کفش ملی، به پا داشتند که گرچه اصلا محافظ سرما نبودند اما جورابهای پشمی چند لایهای که زیر آن میپوشیدند گرمشان میکرد. این چکمهها چنان متداول و مصون از برف و باران بودند که ما نیز برای همرنگی با جماعت پیجو و کُشتیار پدر و مادر میشدیم تا برایمان بخرند، اما زیر بار نمیرفتند و هر روز با کفشهای غرق در گِل به خانه باز میگشتیم . اغلب بجای کمربند، از نخ کنفی محکمی استفاده میکردند بنام نخ قند، که برای بستن کلهقندها بکار میرفت. نیمی از بچههای مدرسه اهل روستای فوق بودند و نامخانوادگی تمامی آنها، بجز چند استثناء، "چالهچاله" بود و همه با هم نسبت فامیلی داشتند.
بچههای "چالهچاله"، مثل همه مردم روستا،در عین سادهزیستی، پر از صفا و صمیمیت بودند. سرگرمی خارج از مدرسهشان که ما را هم گاهی در آن شریک میکردند، جستجو در علفزارها برای یافتن ریشهها و ساقههای خوردنی گیاهان بود که بخوبی آنها را میشناختند، مثل نوعی خار بیابان که ساقهاش چون مغز کاهو شیرین بود یا نخود سبز با غلافش که در آن ناحیه به "بلبلینخود" معروف بود و توسط دستفروشان دورهگرد هم دستهدسته بفروش میرسید و ما با چه شوقی آنها را به صورت خام میل میکردیم. خاکشیر و آویشن هم فراوان در آن نواحی میرویید که آن را هم برای مادر میکندیم و به خانه میبردیم.
بچههای "چالهچاله" سرگرمی ناخوشایند دیگری هم داشتند که نه ما را به بازی میگرفتند و نه ما بچههای نازنازی تمایلی به شرکت در این سرگرمی خشن داشتیم، و آن شکار گنجشک با تیرکمان سنگی بود و هرکدام از آنها همیشه یک تیرکمان و چند سنگ کوچک برای پرتاب در جیب داشتند. پس از تعطیل شدن مدرسه، ما به منزل برمیگشتیم، اما آنها اغلب به دنبال شکار گنجشک میرفتند. روزی یکی از آنها که نامش شاهرخ چالهچاله بود، بسیار دوستانه و مهربانانه از من دعوت کرد تا برای شکار گنجشک، همراهیاش کنم اما من نه توانِ آزار گنجشکها را داشتم و نه مهارت و قابلیت شکار با تیرکمان! لذا عذرخواهی کردم. حدود دو ساعت بعد که باز از جلوی خانه ما میگذشت، از دور هر دو دست را پیروزمندانه و به نشانه فتح برایم بلند کرد، در حالی که تیرکمان را به گردن آویخته بود. به هر دستش پانزده تا بیست عدد گنجشکِ "بیسر" با نخ آویخته شده بود. تنها راه حلال کردن گنجشکی که با پر و بال خونین به زمین میافتاد، جدا کردن بلافاصله سر از بدنش بود.
آن روز دلم ریش شد و برای گنجشکها خیلی غصه خوردم و با خود اندیشیدم که این بچهها چه بیرحم و قسیالقلباند. اما سالها گذشت تا دریافتم شکار گنجشک برای بچههای چالهچاله، که خود قلبی به اندازه گنجشک داشتند، نه یک سرگرمی کودکانه، که از سر اجبار و برای بعهده گرفتن بخشی از "نانآوری" خانواده بود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
سالها قبل که کارمندان کشوری و لشکری، هم بعلت نیاز و هم به امید ترفیع، و البته حقوقی افزونتر، رنج انتقال به شهرهای مختلف را بر خود و خانواده هموار میکردند، پدر من هم یکی از آنها بود. کلاس سوم ابتدایی را که تمام کردم، پدرم به کرمانشاه منتقل شد. محل سکونت ما خانههای سازمانی بود که با اجاره نازلی در اختیار کارمندان غیر بومی قرار میگرفت. این خانهها در خارج از شهر و در شهرکی بنام "ششم بهمن" قرار داشت که بچههای کرمانشاهی به آن "شِشْتِ بهمن" میگفتند. با حیاطهایی با نردههای کوتاه، که از حیاط خودمان میشد حیاطِ ده خانه را در چپ و راست دید، آنقدر کوتاه که ما بچهها برای رفتن به خانه همسایه از این نردهها بالا میرفتیم.
به جهت نزدیک بودن به منزل، مدرسهای دولتی برایم انتخاب شد بنام "چالهچاله"، در کنار روستایی به همین نام، نزدیک خانههای سازمانی که توسط همان پیمانکاران، مدرن و تمیز ساخته شده بود. هر روز صبح بچههای شهرک "ششمبهمن" به صورت دستههای پنج تا ده نفره از هرکوچه، مثل کارگران کارخانه، شال و کلاه کرده راه میافتادیم و تا نزدیک مدرسه یک گروهان کامل را تشکیل میدادیم. بنابراین تقریبا دو دسته دانشآموز در این مدرسه وجود داشت، یکی فرزندان کارمندان ادارات دولتی مختلف، که قدری تمیزتر و اتوکشیدهتر مینمودند و دسته دوم بچههای کاملا روستایی با سر و وضعی فقیرانه. از همان بچهها که صورتشان از سوز و سرمای شدید کرمانشاه همیشه گل انداخته و لبهای گلیشان از خشکی و کمبود ویتامین ترکترک بود. لباسهای پشمی و ضخیم نیمدار یا دستباف مادر و مادربزرگ، به تنشان گریه میکرد و از لرزیدن مدامشان معلوم بود که به اندازه کافی گرم نیستند. اغلب آنها چکمههای لاستیکی بلند، مشکی و ارزان قیمت کفش ملی، به پا داشتند که گرچه اصلا محافظ سرما نبودند اما جورابهای پشمی چند لایهای که زیر آن میپوشیدند گرمشان میکرد. این چکمهها چنان متداول و مصون از برف و باران بودند که ما نیز برای همرنگی با جماعت پیجو و کُشتیار پدر و مادر میشدیم تا برایمان بخرند، اما زیر بار نمیرفتند و هر روز با کفشهای غرق در گِل به خانه باز میگشتیم . اغلب بجای کمربند، از نخ کنفی محکمی استفاده میکردند بنام نخ قند، که برای بستن کلهقندها بکار میرفت. نیمی از بچههای مدرسه اهل روستای فوق بودند و نامخانوادگی تمامی آنها، بجز چند استثناء، "چالهچاله" بود و همه با هم نسبت فامیلی داشتند.
بچههای "چالهچاله"، مثل همه مردم روستا،در عین سادهزیستی، پر از صفا و صمیمیت بودند. سرگرمی خارج از مدرسهشان که ما را هم گاهی در آن شریک میکردند، جستجو در علفزارها برای یافتن ریشهها و ساقههای خوردنی گیاهان بود که بخوبی آنها را میشناختند، مثل نوعی خار بیابان که ساقهاش چون مغز کاهو شیرین بود یا نخود سبز با غلافش که در آن ناحیه به "بلبلینخود" معروف بود و توسط دستفروشان دورهگرد هم دستهدسته بفروش میرسید و ما با چه شوقی آنها را به صورت خام میل میکردیم. خاکشیر و آویشن هم فراوان در آن نواحی میرویید که آن را هم برای مادر میکندیم و به خانه میبردیم.
بچههای "چالهچاله" سرگرمی ناخوشایند دیگری هم داشتند که نه ما را به بازی میگرفتند و نه ما بچههای نازنازی تمایلی به شرکت در این سرگرمی خشن داشتیم، و آن شکار گنجشک با تیرکمان سنگی بود و هرکدام از آنها همیشه یک تیرکمان و چند سنگ کوچک برای پرتاب در جیب داشتند. پس از تعطیل شدن مدرسه، ما به منزل برمیگشتیم، اما آنها اغلب به دنبال شکار گنجشک میرفتند. روزی یکی از آنها که نامش شاهرخ چالهچاله بود، بسیار دوستانه و مهربانانه از من دعوت کرد تا برای شکار گنجشک، همراهیاش کنم اما من نه توانِ آزار گنجشکها را داشتم و نه مهارت و قابلیت شکار با تیرکمان! لذا عذرخواهی کردم. حدود دو ساعت بعد که باز از جلوی خانه ما میگذشت، از دور هر دو دست را پیروزمندانه و به نشانه فتح برایم بلند کرد، در حالی که تیرکمان را به گردن آویخته بود. به هر دستش پانزده تا بیست عدد گنجشکِ "بیسر" با نخ آویخته شده بود. تنها راه حلال کردن گنجشکی که با پر و بال خونین به زمین میافتاد، جدا کردن بلافاصله سر از بدنش بود.
آن روز دلم ریش شد و برای گنجشکها خیلی غصه خوردم و با خود اندیشیدم که این بچهها چه بیرحم و قسیالقلباند. اما سالها گذشت تا دریافتم شکار گنجشک برای بچههای چالهچاله، که خود قلبی به اندازه گنجشک داشتند، نه یک سرگرمی کودکانه، که از سر اجبار و برای بعهده گرفتن بخشی از "نانآوری" خانواده بود!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
قطعه «خیال خوش»
با صدای #علیرضا_قربانی
سروده #حسین_غیاثی
#علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
و مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
با صدای #علیرضا_قربانی
سروده #حسین_غیاثی
#علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
و مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
لطفا از این پس در مورد آهنگهای ارسالی با لایک و دیسلایک اظهار نظر فرمایید تا بتدریج به سمت انتخاب بهترین آهنگها برای سلیقههای مختلف اعضا محترم کانال برویم
ممنون دکتر اقوامی
ممنون دکتر اقوامی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
@draghvami
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
@draghvami
علیرضا قربانی -خیال خوش
@Jane_oshaagh
قطعه «خیال خوش»
با صدای علیرضا_قربانی
سروده حسین_غیاثی
علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
با صدای علیرضا_قربانی
سروده حسین_غیاثی
علیرضا_افکاری
آهنگساز و تنظیم
آرش_پاکزاد
میکس و مستر
شروین_مهاجر
(نوازنده کمانچه)
میلاد_محمدی
(نوازنده تار)
مازیار_مرتاضیه
(صدابردار)
@draghvami
تحقق یک آرزو
پس از سه سال کار شاق و بیوقفه برای ترجمه کتاب و دوسال طی طریق در راهروهای وزارت ارشاد برای حذف و اصلاح تصاویرِ حتی مردانهی کتاب، بالاخره آرزویم برای چاپ کتاب در زمان حیاتام محقق شد. شادیام را با همه کسانی که از صمیم قلب دوستشان دارم، به اشتراک میگذارم.
از عزیزانم در نشر گل آفتاب که برای اسلامیزه کردن عکسهای کتاب بناچار مجددا حرکات یوگا را با مربیان مردِ پوشیده بازسازی و عکاسی کردند، و از همه کسانی که مرا در این امر یاری کردند، کمال تشکر و امتنان را دارم.
@draghvami
پس از سه سال کار شاق و بیوقفه برای ترجمه کتاب و دوسال طی طریق در راهروهای وزارت ارشاد برای حذف و اصلاح تصاویرِ حتی مردانهی کتاب، بالاخره آرزویم برای چاپ کتاب در زمان حیاتام محقق شد. شادیام را با همه کسانی که از صمیم قلب دوستشان دارم، به اشتراک میگذارم.
از عزیزانم در نشر گل آفتاب که برای اسلامیزه کردن عکسهای کتاب بناچار مجددا حرکات یوگا را با مربیان مردِ پوشیده بازسازی و عکاسی کردند، و از همه کسانی که مرا در این امر یاری کردند، کمال تشکر و امتنان را دارم.
@draghvami