🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
302 subscribers
113 photos
48 videos
5 files
165 links
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا می‌آیند…»

گاهی یک خاطره ساده می‌تواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته می‌نویسم، از حال، از آدم‌ها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفته‌ام
Download Telegram
سایه گفت...

سایه گفت:
بارها گفته‌ام که نمی‌توانم ایران را بی بودن شجریان تصور کنم. آنقدر زنده ماندم که این مصیبت را هم دیدم:
هر که را می‌خوانم از یاران ایام جوانی
خاک پاسخ می‌دهد زانسوی مرز زندگانی

شاید باید ده‌سال بگذرد که بتوانم شعری برای شجریان بگویم. برای بزرگی این مصیبت کلمه ندارم. کلماتم سست و ضعیف و کم و کوچک و پوک است. نمی‌تواند دردم را بگوید. عاجزم از بیان. باید سالها بگذرد...

سایه گفت:
به امید دیدار هرچند دیگر امیدی نیست.

از کانال تلگرامی میلاد عظیمی

@draghvami

https://t.me/draghvami
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
Paeiz
Hojat Ashrafzadeh
"پائیز عاشق است"
خواننده: حجت اشرف‌زاده

@draghvami
1️⃣1️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
راز رنگین‌کمانِ پائیز در تورنتو

هر پائیز، مبهوت رنگ‌های باشکوه و درخشان برگ درختان شده، از آن لذت می‌بریم. پائیز در کانادا و برخی کشورهای آمریکای شمالی، اگرچه اغلب عمر کوتاهی دارد، اما زیباییِ همین مدت کوتاه بسیار دلفریب است و تا آخرین لحظات هم آن را حفظ می‌کند. می‌توان در یک قاب، تمامی رنگهای رنگین‌کمان را در آن پیدا کرد. اگر گاه آسمان هم خود را به ناز، کمی لاجوردی‌تر کند، نیلی را هم می‌‌توان به این قاب زیبا اضافه کرد: نیلی و آبی در آسمان و بنفش، سبز، زرد، نارنجی و قرمز روی زمین و درختان!
مدت‌ها مبهوت این همه رنگ‌ و این همه تفاوت در پائیز بودم تا بالاخره با کمی تحقیق، درس زیست‌شناسی دبیرستان بخاطرم آمد و از این گذشته به راز رنگارنگی‌اش در تورنتو و آمریکای شمالی هم پی بردم :
کلروفیل، رنگدانه‌ی عامل سبزی در برگ‌ها، با گرفتن انرژی از خورشید و انجام فتوسنتز، گازکربنیک و آب را تبدیل به اکسیژن و کربوهیدرات‌ (قندها) برای مصرف درخت می‌کند. با کوتاه شدن روزها، کاهش دما و رطوبت هوا، از روزهای گرم و مرطوب تابستان به پائیزی خشک وارد می‌شویم که روزهایی گرم، اما شبهایی سرد (و نه هنوز یخبندان) دارد. در این زمان روند فتوسنتز یا تولید اکسیژن و قندها برای درخت متوقف می‌شود، در واقع این درخت است که دستور متوقف کردن عملیات را به برگ‌ها صادر می‌کند، چون به آب و مواد مغذی موجود در برگ‌ها برای تغذیه‌ی ریشه و ساقه خود در طول خواب آرام زمستانی‌ نیاز دارد. در نتیجه کلروفیل سبز، جای خود را به کاروتنوئیدها (رنگدانه مسئول رنگ زرد و نارنجی در گیاهان و میوه‌های زرد و نارنجی) و آنتوسیانید‌ها (رنگدانه‌ مسئول رنگ‌های قرمز و بنفش) می‌دهد. هرچه رنگ‌های قرمز بیشتر و زودتر ایجاد شوند، نشانه استرس بیشتر گیاه و کم‌ بودن مواد مغذی و نزدیک‌تر بودن به دوره سرما است و هرچه پائیز طولانی‌تر شود و بروز سرما به تعویق افتد، زیبایی و تنوع رنگ‌ها بیشتر و پایدار‌تر خواهد بود. در پایان پائیز، ناگهان باد می‌وزد، برگ‌های پائیزی در عرض مدت کوتاهی می‌ریزند و باز مناظر زیبا و چشم‌نواز دیگری می‌آفرینند. درختان لباس‌های نخی تابستان را از تن به در آورده، پشمی زمستانی به تن می‌کنند و آماده یخبندان می‌شوند. بالاخره پدیده یخبندان هم از راه می‌رسد و روند تغییر رنگ‌ها را به کلی متوقف می‌کند. از این پس، این اسکلت‌های بلور آجین، راست قامت، عریان و استوار، زمستانی سرد و طولانی را آغاز می‌کنند تا در بهار زنده‌تر و استوارتر دوباره از خواب برخیزند.
"آیا عریانی امسال این درخت، عریانی پارسال همین درخت است؟" (از مجموعه شعر "کتاب‌های آواره" از فریبرز شیرزادی، شاعر معاصر)

@draghvami


https://t.me/draghvami
Audio
چشم‌های سبز، محمد نوری

@draghvami
1️⃣1️⃣8️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"فیروزه چشم‌ها" (۱)

از میان همه‌ی رنگ چشم‌ها، چشمان سبز و فیروزه‌ای، از آن جهت که در دنیا کمیاب‌تر و جزو اقلیت محسوب می‌شوند (تنها دو درصد از مردم کره زمین) توجهات زیادی را به خود جلب می‌کنند و بهرحال جذابیت غیرقابل انکاری دارند.
تحقیقات نشان داده که شوخ‌طبعی ذاتی، شیطنت، حاضرجوابی و بدیهه‌گویی از خصوصیات مشترک همه‌ی چشم‌سبزها است. خلاقیت، مستقل بودن، صبور و مرموز بودن و کمی هم حسادت! از دیگر خصوصیات این افراد است، همین و بس! اگر هرکدام از آن‌ها خصوصیت نامناسبی داشته باشند، اکتسابی است و برحسب تربیتی که در خانه، مدرسه و اجتماع داشته‌اند، مثل سایر آدم‌ها، کسب کرده‌اند.
در مشهد همکار عزیز‌ فیروزه‌چشمی داشتم که بسیار جنتلمن، محترم و شوخ بود. قد کوتاهی داشت و عادت داشت که به هنگام راه رفتن اغلب به دوردست‌ خیره می‌شد. هیچکس، حتی دوستان نزدیکش را نمی‌دید الّا اینکه به نام یا با صدای بلند سلامش کنند. آنگاه سری به منزله علیکم‌السلام تکان می‌داد، بی‌آنکه بداند سلام‌کننده کیست! گویی هنگام راه رفتن اصلا "حضور" نداشت و لابد به فکر نقشه‌ی راه بزرگی برای زندگی و آینده‌اش بود. اما هنگامی که "حضور" داشت و سرِ کیف بود، احدی از دست متلک‌ها و طنازی‌هایش در امان نبود.
اگر با همسرت برای ویزیت نزدش می‌رفتی، حتما شوخی زن و شوهری می‌کرد: "تو دفعه قبل که با یک خانم دیگه اومدی؟!" یا اینکه "پس آن خانمی که مدام میاد اورژانس دنبالت همسرت نیست؟! و بارها بین زن و شوهرها را شکرآب کرده بود!
اگر با دختر جوانت می‌رفتی، صحبت از عروس شدن می‌کرد و اینکه پدر پیری دارد که دنبال زن می‌گردد! یا اگر با پسرت می‌رفتی، برای مادر پیرش از او خواستگاری می‌کرد!
اصطلاحات مخصوصی هم برای خود داشت که همیشه بجا و به‌وقت بکار می‌برد، مثلا در توصیف پرستارانی که زیاد اشتباه می‌کردند می‌گفت: "ایشون مثل قطار تهران-گرمسارند" و وقتی از وجه تشابه می‌پرسیدیم، پاسخ می‌داد که: قدیم‌ها هرروز تنها یک قطار از مشهد به تهران می‌رفت و یک قطار از تهران به مشهد، اما اغلب این دو قطار در گرمسار با هم تصادف می‌کردند، این شخص هم، مثل همان قطارها، بارها و بارها از یک سوراخ گزیده می‌شود.
در پس هریک از این شوخی‌ها هم همیشه و بدون استثناء خنده‌ شیرین و بلندی سر‌ می‌داد طوری که طنز‌های تلخش هم شیرین می‌شد و کسی شوخی‌هایش را به دل نمی‌گرفت.
در توصیف حال و روز خود در روزهای تعطیل و بهره‌کشی همسر از وی در منزل، همیشه می‌گفت ما مثل خر کارخانه گچ‌پزی هستیم، روزهای جمعه که کارخانه تعطیل است برای اینکه تن‌پرور نشویم، ما را کنار رودخانه می‌برند و سنگ بارمان می‌کنند!
یکبار هم بخاطر دارم بیماری که برای عمل جراحی از جلوی اتاق پزشکان رد می‌شد و ایشان را دید، ملتمسانه گفت: جناب دکتر میشه الان برای محل کارم گواهی استعلاجی بدید؟ ایشان هم بدون لحظه‌ای مکث فرمودند: باشه چشم، حالا تو برو اگر از زیر عمل جان سالم به در بردی حتما برایت می‌نویسم!!

@draghvami

https://t.me/draghvami
Chashmane Sabz
Abdolhossein Mokhtabad
چشمان سبز
خواننده عبدالحسین مختاباد

@draghvami
1️⃣1️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
فیروزه چشم‌ها (۲)
ادامه خاطره قبل:
در اتاق پزشکانِ اتاق عمل، کنجی بود که فقط با یک پرده از اتاق اصلی جدا می‌شد. اغلبِ متخصصین جراحی و بیهوشی که شب قبل کشیک بوده و تا صبح چشم بر هم نگذاشته بودند، در فاصله بین عمل‌های صبح، گاهی روی این تخت دراز می‌کشیدند و چرت کوتاهی می‌زدند. یکی از پزشکان شریف و پیشکسوت بیهوشی که معمولا بیش از بقیه نیازمند استراحت روی این تخت می‌شدند، هنگام خدمت در اتاق عمل بیمارستان دیگری، دچار ایست قلبی شد و علیرغم وجود جراح قلب و توراکس در اتاق عمل و شکافتن بلافاصله قفسه‌سینه برای ماساژ مستقیم قلب، عمرشان به دنیا نبود و به رحمت خدا رفتند. از آن پس آقای دکتر چشم سبز ما، نام این تختِ اتاق پزشکان را گذاشت "سکوی پرتاب"! و همیشه عنوان می‌کرد که هرکس وقت رفتن‌اش می‌شود، کم‌کم تمایل پیدا می‌کند تا روی این تخت استراحت کند.
از آن پس نه تنها پزشکان سالمند، که پزشکان جوانِ خسته‌ای که تا صبح پلک بر هم نزده بودند، در حضور دکتر فیروزه چشمِ حسودِ ما، جرئت خوابیدن روی این تخت را نداشتند، چرا که آن قدر از پشت پرده، تلقین پیری و نزدیکی به موت می‌کرد که فرد، نشسته چرت‌زدن را به هر خواب نوشینی بر روی تخت ترجیح می‌داد!
چند فیروزه چشمِ دیگر هم می‌شناسم که وجه شوخی و طنازی‌شان بسیار بر وجوه دیگرشان می‌چربد. از آن‌ها هم داستان زیاد دارم که بتدریج خواهم نوشت.

@draghvami

https://t.me/draghvami
1️⃣2️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سبز اندیشِ تندخوی (بخش اول)

سال‌ها قبل که تنها تعداد اندکی از مردم از غذای ارگانیک، مواد غذایی فرآوری‌شده، فوائد گیاه‌خواری، خام‌خواری و بطور کلی دائرة‌المعارف تغذیه مدرن اطلاع داشتند، در بلوار وکیل‌آباد مشهد، رستورانی افتتاح شد که مالک آن آقای "شین"، مدعی بود غذای ارگانیک و تازه سرو می‌کند، از گوشت، مرغ و ماهی منجمد پرهیز و از غذاهای کاملا طبیعی استفاده می‌کند. ایشان برخلاف سایر صاحب رستوران‌ها که فقط پشت پیشخوان و‌ دخل می‌نشینند تا پول دریافت کنند، بی هیچ ارتباطی با مشتریان، در تمام طول شب، از ورود اولین مشتری تا خروج آخرین نفر از رستوران، در صحنه حاضر بود و به روش خود مشتری‌مداری می‌کرد. روشی خاص خودش داشت، که در واقع در بسیاری از لحظات، به معنای امروزیِ آن، ضدحال و ضد مشتری‌مداری بود. در ساعات فعالیت رستوران، در کسوت یک فیلسوف و متخصص تغذیه، فرهیخته‌وار و البته مهربانانه و از سر خوش‌نیّتی، رستوران را تبدیل به صحنه‌ی سخنرانی‌های غرّای خود می‌کرد و لحظه‌ای مشتری‌ها را به حال خود نمی‌گذاشت تا از غذای‌شان لذت ببرند. مدام از میزی به میز دیگر می‌رفت و با صدای بلند شروع به ایراد خطابه در باب فواید غذای ارگانیک و سبزیجات تازه یا مضّرات گوشت یخ‌زده و نوشابه می‌کرد. در حالی که ظاهرا تنها با مشتریان یک میز حرف می‌زد ولی ایراد فرمایشات به نحوی بود که همه‌ی مشتریانِ منتظرِ غذا، یا در حال صرف غذا ناچار از گوش یا تماشا کردن بودند. مثلا اگر کسی نوشابه تمنا می‌کرد با صدای بلند فریاد می‌زد: چون هر شیشه نوشابه معادل هفده حبّه‌ی قند، شکر دارد و باعث بالا رفتن قند خون، ترشح انسولین و سیر شدن شما می‌شود، لذا حتی اگر شما بخواهید الان برایتان نمی‌آورم، چون هم مضّر است و هم باعث اختلال در هضم غذا می‌شود، اگر بعد از اتمام غذا خواستید برایتان خو‌اهم آورد، اما بدانید که بهترین نوشیدنی برای شما دوغ است!
در سر میز دیگری شعری در مورد غذا می‌خواند:
این گنبد بزرگ که مسجد شه است
سرپوش کوچکی است ز قاب طعام ما!!
و رد می‌شد. سر میز بعدی از طعم سس سالاد مخصوص‌ با گیاهان مختلف داد سخن می‌داد و در میز بعدی از ماستی می‌گفت که "کاکوتی" آن را خود با دست خود از کوه‌ها چیده، خشک کرده، پودر کرده و روی ماست‌ها پاشیده است!
کنار غذا برنج مختصری سرو می‌کرد و وای به حال مشتری اگر درخواست برنج اضافی می‌کرد. باز هم با صدای بلند چنان در باب مضرات زیاده‌روی در مصرف برنج و نشاسته‌جات برای روده‌ها و کبد و بزرگ شدن شکم سخنرانی می‌کرد که درخواست‌کننده بیچاره خیس عرق و پشیمان از درخواست بیجایش می‌شد. اگر کسی ته‌دیگ درخواست داشت، فرمایش می‌کرد که تا دورچین بشقابت را که از گیاهان مفید است، تمام نکنی از ته‌دیگ خبری نیست!
اگر کسی اعتراض می‌کرد که هوا گرم است، لطفا کولر یا پنکه را روشن کنید، می‌فرمود که سرما و گرما به عادت آدم‌ها بستگی دارد، ما به این هوا عادت کرده‌ایم، شما هم عادت می‌کنید!
اگر هم پیاز یا سیرترشی می‌خواستید، راجع به اخلاق و ادب اجتماعی و پرهیز از مصرف سیر و پیاز که باعث آزردن مشام دیگران می‌شود، خطابه‌ای ایراد می‌کرد.

@draghvami

https://t.me/draghvami
1️⃣2️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
سبزاندیشِ تندخوی (بخش دوم)

برای پرداخت صورت حساب غذا هم جناب "شین" طرح منحصر به فردی داشت. ایشان صندوقدار نداشت، هنگامی که درخواست صورت‌حساب می‌شد، می‌پرسید چند نفرید؟ کاری به این نداشت که یکی جوجه کباب خورده، دومی ماهی و سومی کشک و بادمجان، فقط سوال می‌کرد چند نفرید؟!
و بعد در حالیکه به آسمان نگاه میکرد، که یعنی ذهن من در حال محاسبات دقیق است، به طور خیالی و آسمانی محاسبه می‌کرد، مبلغی می‌پراند و می‌گفت: بروید بیندازید در آن کیسه و به کیسه نایلون کهنه و پر از پولی اشاره می‌کرد که بر روی پیشخوان رستوران قرار داشت! با توجه به صدای بلند، مزاج بلغمی و غیر قابل پیش‌بینی ایشان، هیچکس پروای اعتراض نداشت. با این روال، مهمانانی که دَنگی دانگی به رستوران آمده بودند، به ناچار کل صورتحساب را تقسیم بر تعداد نفرات می‌کردند و کسی که کشک‌وبادمجان تناول کرده بود، کلاه گشادی به سرش می‌رفت!
با پر شدن این کیسه، یا هر یک تا دو ساعت یکبار، اقای "شین" با حرکتی کاملا نمایشی، و به نحوی که همه مشتریان متوجه آن شوند، کیسه را گرهی می‌زد و به حیاط مجاور که محل سکونتش بود پرتاب می‌کرد، که یعنی برای من پول همین قدر اهمیت دارد.
در کوتاه مدتی این رستوران تبدیل شد به یک جاذبه گردشگری که مشهدی‌ها به جز خودشان، مهمانان مسافر خویش را هم به این رستوران می‌بردند تا پذیرایی منحصر به فرد صاحب رستوران را ببینند و سخنرانی‌های علمی-تخصصی‌اش را گوش کنند. برخی از مشتریان که این نمایش‌ها و سر و صداها را هنگام خوردن غذا برنمی‌تابیدند، بار اول و آخرشان بود که به آن‌جا می‌آمدند، برخی هم که به ارگانیک و باکیفیت بودن غذای رستوران باور داشتند، یا چون ما، دلشان برای تماشای نمایش‌های آقای "شین" تنگ می‌شد، هرچند وقت یکبار سری به آن‌جا می‌زدند.
صحنه‌های توصیف شده، تصاویری است که در ذهن یک آدم فضول و کنجکاو، از آن رستوران ثبت شده، اما چیزی که نباید مغفول بماند، کوشش بی‌وقفه‌ و قابل احترامی بود که آقای "شین" برای تنویر افکار عمومی می‌کرد، حتی به روش خاص خودش!
این طور که من شنیده‌ام، این رستوران هنوز دائر است، کاش باد به گوش آقای "شین" برساند که چقدر دلتنگ و سپاسگزارش هستم.

@daghvami

https://t.me/draghvami
غم یار - مختاباد
@shear_musighi
تصنیف غم یار
آهنگساز و خواننده: عبدالحسین مختاباد
شعر از بابا طاهر عریان

@draghvami
1️⃣2️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
غیرت و تعصب ( بخش اول)

در غروب یکی از روزهای سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی)، در یکی از شهرهای جنوب کالیفرنیا در حال تماشای تلویزیون بودم، CNN در بخش خبری ویژه خود گزارش تکان‌دهنده‌ای از جنگ ایران و عراق پخش کرد که در آن صحرایی مملو از جنازه را مرز این دو کشور را نشان می‌داد و به گفته گزارشگر، تعدادشان به حدود سی‌هزار نفر می‌رسید.فرمانده عراقی در گزارش خود، خبر از پیروزی بزرگ و دفع حمله ایرانی‌ها را می‌داد و با افتخار می‌گفت: ما آن‌ها را با مسلسل مثل خوشه‌‌های گندم درو می‌کردیم اما تعدادشان بی‌پایان بنظر می‌رسید و بدون هیچ استراتژی یا طرحی برای حمله، به مثابه گوشت دم توپ، بی‌وقفه، تمام نشدنی و مثل احمق‌ها! به جلو می‌آمدند و چون برگ خزان به زمین می‌ریختند. جنازه‌ها در تمام آن صحرا پراکنده و اغلب آن‌ها در حدود سنی خود ما، حدود ۲۲-۲۳ ساله، و یا جوان‌تر بودند.
برای هر انسانی دیدن این صحنه، بسیار رقت‌انگیز، تکان‌دهنده و تاسف‌آور بود، وای بر این که هم‌خون و هموطن خودت باشند. گیج، مستاصل و بسیار خشمگین شده بودم، در مملکت غریب و در میان آن همه دانشجو به نوعی تحقیر شده بودم. حس استیصال و این‌ که دستت از همه سو بسته است، بیش از همه آزارم می‌داد.
دوستی فلسطینی داشتم به نام "اسامه" که وقتی خبر را شنید به سراغم آمد و مرا که از خشم و بغض، سر به گریبان برده و به زانو می‌کوبیدم، از خانه بیرون برد‌ و پیشنهاد کرد برای تحمل این غم به میخانه رفته و لبی تر کنیم. اتومبیل فیات فکسنی داشتم که سوار شده و به بار علی‌بابا رفتیم که پاتوق ما و بسیاری از دانشجویان آن شهر بود. قرار بود لبی به جام بزنیم و فقط آن را تر کنیم، اما چنان که افتد و دانی، از افزونی بغض و جراحت، کار به جایی رسید که او گفت یک جام دگر بگیر و من گفتم نتوانم. ساعت دو نیمه شب هنگامی که گارسون پشت بار، فریاد آخرین جام را برای تعطیل میخانه زد (last call for drinks)، سرخوش، کوک و ملنگ از آنجا بیرون زدیم. در پارکینگ، هنگامی که با "اسامه" به طرف اتومبیل می‌رفتیم، یکی از دانشجویان بنام "عبدالعزیز" که اهل عربستان‌سعودی بود و مرا به ایرانی بودن می‌شناخت، چون خرمگسی در معرکه پیدا شد و قبل از سوار شدن به اتومبیلش به صدای بلند مرا خطاب قرار داد و با خنده گفت: از دیدن این همه کشته و جنازه ایرانی‌ بسیار خوشحال شدم! هرچه آب بر آتش خشم خود ریخته بودم بی‌اثر شد. گویی کسی چاشنی انفجاری مرا کشید و من مثل انبار باروتی منفجر شدم. پس از اینکه چند لیچار بار و نثارِ چند نسل از خانواده درجه یک و البته مونث‌اش کردم، فریاد زدم که: من همین امشب تکلیف و کار تو را مشخص و تمام می‌کنم! او سوار اتومبیل ترانس‌ام مشکی و مدل بالایش شد و پا به فرار گذاشت. من اسامه را که کمتر نوشیده بود و قرار بود در بازگشت رانندگی را بعهده بگیرد کنار زده و خود پشت فرمان نشستم، پشت همان فیات فکسنی! به زودی به او رسیدم اما قبل از آنکه به اتومبیلش بکوبم، متوجه ما شد و پا را روی گاز گذاشت. با حداکثر سرعتی که امکان داشت تعقیبش ‌کردم و تعقیب و گریز شروع شد. پس از طی چند بلوک و چهارراه و خیابان که سرسام‌آور از آن‌ها گذشتیم، خوشبختانه پلیس آژیرکشان پشت سر ما ظاهر شد و هر دو اتومبیل را متوقف کرد و مرا از کار و دردسر بزرگی که ممکن بود دچارش شوم نجات داد. همه ما را پیاده کرد و من در عین مستی، با کمال احترام موضوع را برای افسر پلیس شرح دادم. آن گاه، باز هم با احترام، سوئیچ اتومبیل و مدارک و گواهینامه را تقدیم او کردم و عرض کردم که چند لحظه من را ببخشید! سنگ بزرگی از کنار جاده برداشتم و به قصد کشت، به سمت عبدالعزیز حمله‌ور شدم و فریاد زدم: امشب اول تو را می‌کشم بعد به زندان می‌روم. عبدالعزیز وحشت‌زده پا به فرار گذاشت و وحشتزده درخواست کمک می‌کرد‌. در نهایت هم پشت افسران پلیس پناه گرفت تا نجات یافت.

@draghvami

https://t.me/draghvami
1️⃣2️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
غیرت و تعصب ( بخش دوم)

برای پلیس، وضع من با رانندگی در حال مستی و این کارهای نامعقول و غیرطبیعی، کاملا مشخص بود، بنابراین اسامه را مامور کردند تا اتومبیل مرا به منزل ببرد، مرا هم توقیف و سوار اتومبیل پلیس کردند. همکار دیگر پلیس که باید در صندلی کنار راننده می‌نشست، به هر دلیلی، در صندلی عقب کنار من نشست و سر صحبت را باز کرد. من هم تا رسیدن به ایستگاه پلیس، با رویی گشاده و بسیار شمرده و آرام از سیر تا پیاز زندگی خودم، کشورم، جنگ ایران و عراق، گزارش CNN و توهینی که عبدالعزیز ناجوانمردانه بر من روا داشته بود را برایش شرح دادم. هنگام رسیدن به ایستگاه پلیس، در کمال تعجب متوجه شدم که پلیسی که کنار من نشسته بود به افسر نگهبان گفت: با این جوان با احترام برخورد کنید، با بقیه زندانیان یکجا نباشد، حداکثر دو ساعت هم بیشتر نگهش ندارید، در ضمن حتما برایش یک قهوه هم بیاورید!
کسانی که با پلیس آمریکا آشنایی دارند، یا صابون آن‌ها به تنشان خورده باشد، می‌دانند که چنین اتفاقی بسیار نادر و گاهی در حد معجزه است. حداقل جریمه رانندگی در حال مستی با سرعت بالا چند صد دلار و تعلیق گواهینامه به مدت حداقل نود روز و توقیف اتومبیل است، ضمن اینکه در چنین جرم‌هایی باید در کلاس‌های روانشناسی و یا کنترل و مدیریت خشم هم شرکت کند.
عبدالعزیز تا یک هفته در کالج حاضر نشد، چون شنیده بود که به تمام دوستان ایرانی و غیرایرانی سپرده‌ام که فقط اورا نشانم دهند یا خبری از او برایم بیاورند. بعد از یک یا دو هفته بالاخره دوستان کویتی و اماراتی پادرمیانی کردند و من بعد از ناز و غمزه بسیار زیاد، بالاخره رضایت دادم تا طی مراسمی از خر مغرورِ شیطان پا به زمین بگذارم.
تصویری که از آن صحرای پر از جنازه ایرانی‌ها در همان چند دقیقه گزارش دیدم، چون نقش بر سنگ در ذهنم حک شده و اثرات روحی‌اش، چون زخمی تازه‌، مثل روز اول باقی است.
بد نیست به این مطلب هم اشاره کنم که در همان ایام معاملات بسیار بزرگ اسلحه، نفت و کوکائین، بین ایران، آمریکا، اسرائیل، لبنان و نیکاراگوئه مخفیانه در جریان بود که در نهایت در سال ۱۹۸۵ منجر به برملا شدن ماجرای ایران-کنترا (ماجرای مک‌فارلین)، رسوایی و زلزله سیاسی شد که چند کشور منجمله ایران را لرزاند.

این خاطره را یکی از دوستان که قریب پنجاه سال قبل با او در دبیرستان شبانه‌روزی البرز همکلاس و هم‌اتاق بودیم، در مرور خاطرات این سال‌ها به صورت شفاهی برایم بیان کرد که من هم با کمترین دخالت، قلمی و تقدیم کردم.

@draghvami

https://t.me/draghvami