🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
302 subscribers
113 photos
48 videos
5 files
165 links
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا می‌آیند…»

گاهی یک خاطره ساده می‌تواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته می‌نویسم، از حال، از آدم‌ها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفته‌ام
Download Telegram
1️⃣1️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب! ( بخش اول)

چند روز قبل سعادتی دست داد و به مناسبتی با یکی از اساتید قدیمی دبیرستان البرز، که بیشتر سالهای حضورش در البرز را در سمت ناظم گذرانده بود هم کلام شدیم. ایشان به گواهی همه دوستان در ادوار مختلف، یکی از مهربان‌ترین، صبورترین و متین‌ترین ناظم‌های البرز بودند، و می‌اندیشم با ذکر همین صفات، همه‌ البرزی‌های قبل انقلاب او را شناسایی کنند، بجز صفت "طنّازی" که آن را هم من به سایر محاسن ایشان اضافه می‌کنم، هیچیک از ما از آن اطلاعی نداشتیم، آخر به بچه که نمی‌خندند!
ایشان در مورد تاثیر انقلاب ۵۷ بر دبیرستان البرز، داستانی را با نهایت ظرافت تعریف کردند که خالی از لطف نیست از زبان خود ایشان بشنوید:

پس از انقلاب دکتر مجتهدی از فرط کم‌لطفی‌ها، ناملایمات و بی‌نظمی‌هایی که مشاهده کرد، از ریاست دبیرستان استعفا داد و با اینکه سنگ بنای شبانه‌روزی و سپس تمام دبیرستان البرز را به منزله سیستمی بسیار منظم و موثر پایه‌ریزی کرده بود و آن را عزیزتر از جان خود می‌داشت، اما با مشاهده کارهای نادرستی از قبیل اشغال شبانه‌روزی البرز و واگذاری‌اش به نهادی دیگر و نیز انتقال معلمین و جایگزین کرد‌ن‌شان بدون مشورت با ایشان، از فرط لاعلاجی و ناامیدی، عطای آن را به لقایش بخشید و خود را از رنجی که می‌برد خلاص کرد، گرچه تا پایان عمر فکر و ذکرش از تکه‌ی‌ جان و حاصل ۳۴ سال زحمتش جدا نمی‌شد و حتی تا زمانی که ایران بود، برای گل و گیاه و درختان دبیرستان، با سرایدار و باغبان مدرسه یکی به دو می‌کرد. یکبار در پاسخ باغبان جدید البرز که با جسارت تمام گفته بود: آقای دکتر شما دیگر سمتی در این مدرسه ندارید! فرموده بود تا وقتی من زنده‌ام در این دبیرستان حق دارم! و چه نکو گفت که هنوز پس از چهل و اندی سال، همه ما البرز را بنام البرز مجتهدی می‌شناسیم.
من اما هنوز تا سال ۱۳۶۰ در سمت ناظم دبیرستان باقی ماندم. با رفتن دکتر مجتهدی اوضاع بیشتر از قبل بهم ریخت، شرط معدل برای ثبت نام در البرز برداشته شد و دبیرستان محلی شد برای پارتی‌بازی و ترکتازی آدم‌های جدید و تازه به دوران رسیده، آدم‌های "تراز" انقلاب! هرکه پولش بیش، محبوب‌تر و هرکه زورش بیش، ثبت‌نامش زودتر! در حالیکه قبل از انقلاب، هیچیک از امرای ارتش و وزرا حتی به خود اجازه نمی‌دادند، که اعمال نفوذی بر دکتر مجتهدی بکنند. بارها وزرا به نخست وزیر یا وزیر دربار شکایت برده ‌بودند، اما بیفایده بود. قرار بود البرز الگویی شود برای سایر مدارس، اما در چشم بهم‌زدنی تبدیل شد به یک مدرسه بسیار معمولی! دیگر هیچ شاگردی نه از معلم حساب می‌برد، نه از من و نه از رئیس دبیرستان. ارزش‌هایی چون نظم، تربیت و آراستگی که قبل از انقلاب محترم و بلکه مقدس شمرده می‌شد، ارزش خود را از دست دادند و جای خود را به پلشتی و بی‌نظمی داد.
در فاصله سه سالی که بعد از انقلاب ناظم دبیرستان بودم اتفاقات عجیب و غریب زیاد داشتیم اما چند داستان بامزه به صورت سریالی، اما مرتبط به هم اتفاق افتاد که شنیدن‌ آن‌ها خالی از لطف نیست.

ادامه دارد....

@draghvami


https://t.me/draghvami
1️⃣1️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب ( بخش دوم)

یک روز چند دقیقه پس از خوردن زنگ و رفتن معلمین و بچه‌ها به سر کلاس، با صدای داد و هوار و فریاد بلندِ یکی از معلمین جدیدالورود که تعلیمات دینی درس می‌داد، به گمان اینکه اتفاق غیرمترقبه‌ا‌ی افتاده، سراسیمه از دفتر خارج شدم و خود را به معلم مربوطه رساندم. او بر خلاف عرف و رسم معمول، همچنان فریاد می‌کشید و وقتی به من رسید، به آهستگی در گوشم گفت که در کلاس من کسی باد معده خود را خالی کرده که علاوه بر بهم خوردن نظم کلاس، بوی بسیار بدی هم در کلاس پیچیده است! در واقع اتفاق غیرمترقبه‌ای هم بود! پرسیدم آیا شما مطمئن هستید که بو مربوط به همین فقره باشد؟ گفت: "بله، مطمئنم، چون از نوع صدادارش بود!! آقا تا فرد خاطی معرفی نشود من به سر کلاس باز نمیگردم"
خوب طبیعی است که تشخیص هویت فرد خطاکار غیرممکن بود، در ضمن می‌دانستم حتی اگر بچه‌ها بدانند که این صدای مشکوک از جانب چه کسی صادر شده، او را لو نمی‌دهند‌، کار بیشتری هم از دست کسی بر نمی‌آمد. بنابراین سعی کردم با همین دلایل او را قانع کنم تا به کلاس باز‌گردد، اما زیربار نرفت و چون اوضاع را چنین دید، کیف و‌ کلاهش را برداشت و از مدرسه خارج شد و دیگر هیچوقت باز نگشت! بعدها شنیدیم که او رئیس دبیرستان مهمی در تهران شده است.
داستان دوم مربوط به معلم دیگری است که او هم جدیدا به البرز آمده بود و برای اعمال قدرت و کنترل کلاس چنان سخت می‌گرفت که گاهی از آن طرف پشت بام می‌افتاد! منجمله اینکه روزی یکی از بچه‌ها برای رفتن به دستشویی اجازه خواست و ایشان برای نشان دادن قدرتمندی خود به وی اجازه نداد، هرچه دانش‌آموز تقلّا و التماس کرد، فایده نکرد و اجازه خروج نیافت.
کلاس ایشان درست کنار دفتر من بود. این‌بار هم با شنیدن داد و فریاد و هوار ، با عجله از دفتر خارج شده، خود را به ایشان رساندم و عرض کردم: آقای محترم راه اعتراض در البرز چنین نیست، بلکه باید به آرامی کسی را به دنبال من بفرستید! اما ایشان بسیار عصبانی‌تر از این بود که به حرف‌های من گوش کند. مرا کشان‌کشان به کلاس خود برد که بیا و ببین چه شده! در جلوی کلاس و کنار تخته سیاه، آبگیر و برکه‌ای بدبو و زرد رنگ تشکیل شده بود که کاملا مشخص بود دانش‌آموزی که تنگش گرفته، از فرط فشار مثانه، مجرا را رها و جانش را خلاص کرده بود، اغلب کلاسها شیب ملایمی به سمت تخته سیاه داشتند!
در این مورد هم مجرم معلوم نبود، کسی هم حاضر به شهادت نشد، فلذا در این فقره هم معلم شال و‌کلاه و‌کیف را برداشت و از دبیرستان خارج شد و دیگر برنگشت. اما پس از مدت کوتاهی شنیدیم که این دبیر هم سرپرست آموزش و پرورش استان تهران شده است!
یک روز که همه معلمین در زنگ تفریح در دفتر نشسته بودند، صحبت از پست‌ها و منصب‌ها شد و حرف شایسته‌سالاری، خدمت همه معلمین حاضر عرض کردم که هرکس مشتاق پست و مقام است باید از گذشتگان بیاموزد و بعد شرح حال این دو معلم را باز گفتم و در پایان عرض کردم که هرکس که به دنبال پست وزارت است، بنده راه خوبی را پیشنهاد می‌کنم، و چون برخی مایل بودند، توضیح دادم که با توجه به اینکه دفع گاز معده و ادرار چنین پست‌هایی را باعث شده‌اند، هرکس دانش آموزی را مجبور کند آن "کار دیگر" را هم در کلاس بکند، حتما به وزارت خواهد رسید!
مرحوم استاد بوذری از اساتید معروف البرز که تعلیمات دینی، فقه و عربی درس میداد حضور داشتند، از بالای عینک ذره‌بینی‌اش، با اندکی غضب به من نگاه کرد، ریش پرفسوری‌اش را جنباند که: خیر آقا ما از این پست و مقام‌های بودار نخواستیم!!


@draghvami


https://t.me/draghvami
متن آهنگ:
من از تو دل نمی‌بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته‌ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانی‌ام به خاطرت شکسته‌‌ام
تو در سراب آیینه شبانه خنده می‌کنی
من شکست داده را خودت برنده می‌کنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز‌ها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه‌ای که عشق را بدون من شناختی
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته‌ای برو به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانی‌ام به خاطرت شکسته‌ام
1️⃣1️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

نصیحتم کن، دلالتم کن، بگو که مرگ حق است، اما هرگز مخواه که بر مزار تازه آب خورده‌ی او گریه نکنم.
همدردی کن، دلداریم بده، اما هرگز مگو که گریه دردی را دوا نمی‌کند. گریه انسان برای شفای او نیست، از وفای اوست.....
اکنون لال شده‌ام! خنّاق گرفته‌ام،
نه زبان در دهان می‌چرخد، نه قلم در دست! آنچه باید گفت را، صاحب‌نظران گفته‌اند و خواهند گفت، اما منِ بی‌نظر لال شده‌ام!
نه آنچنان صاحب‌نظرم که از نیکویی‌اش گویم، نه آن چنان کم اثر در زندگیم بوده که حرفی نزنم. همچون یتیمی شده‌ام که مرگ پدر را باور ندارد. او پس از پدر، بیشترین منشأ اثر در زندگیم بوده، هرچه دارم و هستم از اوست.
سه غم آمد به جونم، هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
اسیری و غریبی چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار .......😢


@draghvami

https://t.me/draghvami
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🍒🖤🍒🖤🍒🖤🍒🖤🍒🖤
پیام تسلیت جناب آقای ایرج پزشک‌زاد، خالق دائی‌جان ناپلئون، به مناسبت درگذشت استاد شجریان
@draghvami
سایه گفت...

سایه گفت:
بارها گفته‌ام که نمی‌توانم ایران را بی بودن شجریان تصور کنم. آنقدر زنده ماندم که این مصیبت را هم دیدم:
هر که را می‌خوانم از یاران ایام جوانی
خاک پاسخ می‌دهد زانسوی مرز زندگانی

شاید باید ده‌سال بگذرد که بتوانم شعری برای شجریان بگویم. برای بزرگی این مصیبت کلمه ندارم. کلماتم سست و ضعیف و کم و کوچک و پوک است. نمی‌تواند دردم را بگوید. عاجزم از بیان. باید سالها بگذرد...

سایه گفت:
به امید دیدار هرچند دیگر امیدی نیست.

از کانال تلگرامی میلاد عظیمی

@draghvami

https://t.me/draghvami
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
Paeiz
Hojat Ashrafzadeh
"پائیز عاشق است"
خواننده: حجت اشرف‌زاده

@draghvami
1️⃣1️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
راز رنگین‌کمانِ پائیز در تورنتو

هر پائیز، مبهوت رنگ‌های باشکوه و درخشان برگ درختان شده، از آن لذت می‌بریم. پائیز در کانادا و برخی کشورهای آمریکای شمالی، اگرچه اغلب عمر کوتاهی دارد، اما زیباییِ همین مدت کوتاه بسیار دلفریب است و تا آخرین لحظات هم آن را حفظ می‌کند. می‌توان در یک قاب، تمامی رنگهای رنگین‌کمان را در آن پیدا کرد. اگر گاه آسمان هم خود را به ناز، کمی لاجوردی‌تر کند، نیلی را هم می‌‌توان به این قاب زیبا اضافه کرد: نیلی و آبی در آسمان و بنفش، سبز، زرد، نارنجی و قرمز روی زمین و درختان!
مدت‌ها مبهوت این همه رنگ‌ و این همه تفاوت در پائیز بودم تا بالاخره با کمی تحقیق، درس زیست‌شناسی دبیرستان بخاطرم آمد و از این گذشته به راز رنگارنگی‌اش در تورنتو و آمریکای شمالی هم پی بردم :
کلروفیل، رنگدانه‌ی عامل سبزی در برگ‌ها، با گرفتن انرژی از خورشید و انجام فتوسنتز، گازکربنیک و آب را تبدیل به اکسیژن و کربوهیدرات‌ (قندها) برای مصرف درخت می‌کند. با کوتاه شدن روزها، کاهش دما و رطوبت هوا، از روزهای گرم و مرطوب تابستان به پائیزی خشک وارد می‌شویم که روزهایی گرم، اما شبهایی سرد (و نه هنوز یخبندان) دارد. در این زمان روند فتوسنتز یا تولید اکسیژن و قندها برای درخت متوقف می‌شود، در واقع این درخت است که دستور متوقف کردن عملیات را به برگ‌ها صادر می‌کند، چون به آب و مواد مغذی موجود در برگ‌ها برای تغذیه‌ی ریشه و ساقه خود در طول خواب آرام زمستانی‌ نیاز دارد. در نتیجه کلروفیل سبز، جای خود را به کاروتنوئیدها (رنگدانه مسئول رنگ زرد و نارنجی در گیاهان و میوه‌های زرد و نارنجی) و آنتوسیانید‌ها (رنگدانه‌ مسئول رنگ‌های قرمز و بنفش) می‌دهد. هرچه رنگ‌های قرمز بیشتر و زودتر ایجاد شوند، نشانه استرس بیشتر گیاه و کم‌ بودن مواد مغذی و نزدیک‌تر بودن به دوره سرما است و هرچه پائیز طولانی‌تر شود و بروز سرما به تعویق افتد، زیبایی و تنوع رنگ‌ها بیشتر و پایدار‌تر خواهد بود. در پایان پائیز، ناگهان باد می‌وزد، برگ‌های پائیزی در عرض مدت کوتاهی می‌ریزند و باز مناظر زیبا و چشم‌نواز دیگری می‌آفرینند. درختان لباس‌های نخی تابستان را از تن به در آورده، پشمی زمستانی به تن می‌کنند و آماده یخبندان می‌شوند. بالاخره پدیده یخبندان هم از راه می‌رسد و روند تغییر رنگ‌ها را به کلی متوقف می‌کند. از این پس، این اسکلت‌های بلور آجین، راست قامت، عریان و استوار، زمستانی سرد و طولانی را آغاز می‌کنند تا در بهار زنده‌تر و استوارتر دوباره از خواب برخیزند.
"آیا عریانی امسال این درخت، عریانی پارسال همین درخت است؟" (از مجموعه شعر "کتاب‌های آواره" از فریبرز شیرزادی، شاعر معاصر)

@draghvami


https://t.me/draghvami
Audio
چشم‌های سبز، محمد نوری

@draghvami
1️⃣1️⃣8️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"فیروزه چشم‌ها" (۱)

از میان همه‌ی رنگ چشم‌ها، چشمان سبز و فیروزه‌ای، از آن جهت که در دنیا کمیاب‌تر و جزو اقلیت محسوب می‌شوند (تنها دو درصد از مردم کره زمین) توجهات زیادی را به خود جلب می‌کنند و بهرحال جذابیت غیرقابل انکاری دارند.
تحقیقات نشان داده که شوخ‌طبعی ذاتی، شیطنت، حاضرجوابی و بدیهه‌گویی از خصوصیات مشترک همه‌ی چشم‌سبزها است. خلاقیت، مستقل بودن، صبور و مرموز بودن و کمی هم حسادت! از دیگر خصوصیات این افراد است، همین و بس! اگر هرکدام از آن‌ها خصوصیت نامناسبی داشته باشند، اکتسابی است و برحسب تربیتی که در خانه، مدرسه و اجتماع داشته‌اند، مثل سایر آدم‌ها، کسب کرده‌اند.
در مشهد همکار عزیز‌ فیروزه‌چشمی داشتم که بسیار جنتلمن، محترم و شوخ بود. قد کوتاهی داشت و عادت داشت که به هنگام راه رفتن اغلب به دوردست‌ خیره می‌شد. هیچکس، حتی دوستان نزدیکش را نمی‌دید الّا اینکه به نام یا با صدای بلند سلامش کنند. آنگاه سری به منزله علیکم‌السلام تکان می‌داد، بی‌آنکه بداند سلام‌کننده کیست! گویی هنگام راه رفتن اصلا "حضور" نداشت و لابد به فکر نقشه‌ی راه بزرگی برای زندگی و آینده‌اش بود. اما هنگامی که "حضور" داشت و سرِ کیف بود، احدی از دست متلک‌ها و طنازی‌هایش در امان نبود.
اگر با همسرت برای ویزیت نزدش می‌رفتی، حتما شوخی زن و شوهری می‌کرد: "تو دفعه قبل که با یک خانم دیگه اومدی؟!" یا اینکه "پس آن خانمی که مدام میاد اورژانس دنبالت همسرت نیست؟! و بارها بین زن و شوهرها را شکرآب کرده بود!
اگر با دختر جوانت می‌رفتی، صحبت از عروس شدن می‌کرد و اینکه پدر پیری دارد که دنبال زن می‌گردد! یا اگر با پسرت می‌رفتی، برای مادر پیرش از او خواستگاری می‌کرد!
اصطلاحات مخصوصی هم برای خود داشت که همیشه بجا و به‌وقت بکار می‌برد، مثلا در توصیف پرستارانی که زیاد اشتباه می‌کردند می‌گفت: "ایشون مثل قطار تهران-گرمسارند" و وقتی از وجه تشابه می‌پرسیدیم، پاسخ می‌داد که: قدیم‌ها هرروز تنها یک قطار از مشهد به تهران می‌رفت و یک قطار از تهران به مشهد، اما اغلب این دو قطار در گرمسار با هم تصادف می‌کردند، این شخص هم، مثل همان قطارها، بارها و بارها از یک سوراخ گزیده می‌شود.
در پس هریک از این شوخی‌ها هم همیشه و بدون استثناء خنده‌ شیرین و بلندی سر‌ می‌داد طوری که طنز‌های تلخش هم شیرین می‌شد و کسی شوخی‌هایش را به دل نمی‌گرفت.
در توصیف حال و روز خود در روزهای تعطیل و بهره‌کشی همسر از وی در منزل، همیشه می‌گفت ما مثل خر کارخانه گچ‌پزی هستیم، روزهای جمعه که کارخانه تعطیل است برای اینکه تن‌پرور نشویم، ما را کنار رودخانه می‌برند و سنگ بارمان می‌کنند!
یکبار هم بخاطر دارم بیماری که برای عمل جراحی از جلوی اتاق پزشکان رد می‌شد و ایشان را دید، ملتمسانه گفت: جناب دکتر میشه الان برای محل کارم گواهی استعلاجی بدید؟ ایشان هم بدون لحظه‌ای مکث فرمودند: باشه چشم، حالا تو برو اگر از زیر عمل جان سالم به در بردی حتما برایت می‌نویسم!!

@draghvami

https://t.me/draghvami