چه غم دارد ز خاموشی، درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان، دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقهی آتش درین گرداب میگردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
هوشنگ ابتهاج؛ سایه
@draghvami
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان، دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقهی آتش درین گرداب میگردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
هوشنگ ابتهاج؛ سایه
@draghvami
1️⃣1️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۴)
"بهار" فرزند بزرگ خانواده و عزیز پدر بود و در تمام طول مدت زندان، اسارت و دوری، مکاتبات عاشقانه و زیبایی با هم داشتند. او هنوز نامههای پدر را بعنوان ارزشمندترین چیزهای زندگیاش همیشه با خود همراه دارد.
بهار هم مثل مادر، مشکلات بسیار زیادی منجمله سختی، نداری و آزارهای کلامی و غیرکلامی را، بخصوص پس از مرگ پدر تحمل کرد. خاطرات بسیار ناخوشایندی را، بخصوص از پشت درهای زندان وکیلآباد و در انتظار دیدار پدر تجربه کرد، علیرغم سن کمی که داشت، به گفته خودش، میتواند نقشه تمامی اتاقهای انتظار، ملاقات و تمامی محوطه زندان وکیلآباد مشهد را چشم بسته بکشد. داستان زندگی او خود داستان بسیار جالب و مفصل دیگری است و زمان دیگری میطلبد، شاید وقتی توفیق نوشتناش را بیابم. اما بطور خلاصه عرض کنم که او چند سال پس از مرگ پدر، در حالیکه تنها ۲۶ سال سن داشت به همراه همسر، کودکی شانزدهماهه و با مشکلات بسیار زیاد از ایران به ترکیه و پس از آن به فنلاند مهاجرت کرد اما در مدت کوتاهی خود را باز یافت. ابتدا بعنوان کارشناس اداره کار و توسعه اقتصادی، سپس کارشناس ارشد برنامهریزی در امور مهاجران، و در نهایت بعنوان کارشناس آموزش مهارتها به مهاجرین در آموزش و پرورش فنلاند استخدام شد. کار اصلیاش، کمک به مهاجرین بخصوص در ابتدای مهاجرت است. مهاجرین بخصوص زنان مهاجر، علاوه بر مهارتهای مختلف فنی نیازمند مهارتهای اجتماعی، تطبیق با محیط جدید، کاریابی، آموزش زبان و آموزش حرفههای مناسب نیز هستند، لذا در حال حاضر او سرپرستی مراکز متعدد اینگونه را بعهده دارد. طرحها و اقدامات او آنچنان تاثیرگذار بوده که برخی از آنان به کتابهای آموزش و پرورش فنلاند نیز راه یافته و به همه دانشآموزان آموزش داده میشود.
در حال حاضر علاوه بر مسئولیتهای فوق، عضو کنفدراسیون زنان فنلاند، عضو عالیترین سازمان تساوی حقوقی و جنسیتی فنلاند به ریاست رئیسجمهور فنلاند و نیز عضو هئیتمدیره سازمان بینالمللی زنان برای صلح و دموکراسی است.
او در سال ۲۰۱۷ بعنوان زن مهاجر سال در فنلاند و دو سال قبل هم بعنوان یکی از بیست زن تاثیرگذار فنلاند انتخاب گردید.
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد!
پایان
@draghvami
https://t.me/draghvami
درخشش (۴)
"بهار" فرزند بزرگ خانواده و عزیز پدر بود و در تمام طول مدت زندان، اسارت و دوری، مکاتبات عاشقانه و زیبایی با هم داشتند. او هنوز نامههای پدر را بعنوان ارزشمندترین چیزهای زندگیاش همیشه با خود همراه دارد.
بهار هم مثل مادر، مشکلات بسیار زیادی منجمله سختی، نداری و آزارهای کلامی و غیرکلامی را، بخصوص پس از مرگ پدر تحمل کرد. خاطرات بسیار ناخوشایندی را، بخصوص از پشت درهای زندان وکیلآباد و در انتظار دیدار پدر تجربه کرد، علیرغم سن کمی که داشت، به گفته خودش، میتواند نقشه تمامی اتاقهای انتظار، ملاقات و تمامی محوطه زندان وکیلآباد مشهد را چشم بسته بکشد. داستان زندگی او خود داستان بسیار جالب و مفصل دیگری است و زمان دیگری میطلبد، شاید وقتی توفیق نوشتناش را بیابم. اما بطور خلاصه عرض کنم که او چند سال پس از مرگ پدر، در حالیکه تنها ۲۶ سال سن داشت به همراه همسر، کودکی شانزدهماهه و با مشکلات بسیار زیاد از ایران به ترکیه و پس از آن به فنلاند مهاجرت کرد اما در مدت کوتاهی خود را باز یافت. ابتدا بعنوان کارشناس اداره کار و توسعه اقتصادی، سپس کارشناس ارشد برنامهریزی در امور مهاجران، و در نهایت بعنوان کارشناس آموزش مهارتها به مهاجرین در آموزش و پرورش فنلاند استخدام شد. کار اصلیاش، کمک به مهاجرین بخصوص در ابتدای مهاجرت است. مهاجرین بخصوص زنان مهاجر، علاوه بر مهارتهای مختلف فنی نیازمند مهارتهای اجتماعی، تطبیق با محیط جدید، کاریابی، آموزش زبان و آموزش حرفههای مناسب نیز هستند، لذا در حال حاضر او سرپرستی مراکز متعدد اینگونه را بعهده دارد. طرحها و اقدامات او آنچنان تاثیرگذار بوده که برخی از آنان به کتابهای آموزش و پرورش فنلاند نیز راه یافته و به همه دانشآموزان آموزش داده میشود.
در حال حاضر علاوه بر مسئولیتهای فوق، عضو کنفدراسیون زنان فنلاند، عضو عالیترین سازمان تساوی حقوقی و جنسیتی فنلاند به ریاست رئیسجمهور فنلاند و نیز عضو هئیتمدیره سازمان بینالمللی زنان برای صلح و دموکراسی است.
او در سال ۲۰۱۷ بعنوان زن مهاجر سال در فنلاند و دو سال قبل هم بعنوان یکی از بیست زن تاثیرگذار فنلاند انتخاب گردید.
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد!
پایان
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
Audio
یاد محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ آذربایجان و ایران، در ۲۷ شهریورماه سالروز درگذشتش گرامی باد.
هنگامی که سایه برای دیدار شهریار به تبریز رفت، شهریار غزلی برای یار دیرینش سرود و بعدها آن را با همراهی کمانچۀ مجتبی میرزاده در دستگاه ماهور به آواز خواند. این آواز نشاندهندۀ آشنایی خوب شهریار با موسیقی ایرانی است. او ردیف را میشناخت، سهتار مینواخت و دوستان موسیقیدانی چون ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و احمد عبادی داشت. در اشعار شهریار هم کاربرد واژهها و اصطلاحات موسیقایی چشمگیر است.
«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر غم از شعف و شعشعه لبریز آمد
مژدۀ یوسف گمگشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد
چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طربآمیز آمد
افق تنگ غمانگیز چه افتاد ای دل
که چنین در نظرم باز و دلانگیز آمد
دوست چون باد بهار از در هر باغ گذشت
سبزه افشان شد و گلبن همه گلبیز آمد
او گلی سرخ که سر زد به چو من برگی زرد
یا بهاری که به دلجویی پاییز آمد
شهریارا نه منم حلقۀ شعر تو به گوش
که فلک گوش به این شعر دلاویز آمد
#شهریار
@sayeoMusighi
@sedayemusicirani
هنگامی که سایه برای دیدار شهریار به تبریز رفت، شهریار غزلی برای یار دیرینش سرود و بعدها آن را با همراهی کمانچۀ مجتبی میرزاده در دستگاه ماهور به آواز خواند. این آواز نشاندهندۀ آشنایی خوب شهریار با موسیقی ایرانی است. او ردیف را میشناخت، سهتار مینواخت و دوستان موسیقیدانی چون ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و احمد عبادی داشت. در اشعار شهریار هم کاربرد واژهها و اصطلاحات موسیقایی چشمگیر است.
«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر غم از شعف و شعشعه لبریز آمد
مژدۀ یوسف گمگشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد
چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طربآمیز آمد
افق تنگ غمانگیز چه افتاد ای دل
که چنین در نظرم باز و دلانگیز آمد
دوست چون باد بهار از در هر باغ گذشت
سبزه افشان شد و گلبن همه گلبیز آمد
او گلی سرخ که سر زد به چو من برگی زرد
یا بهاری که به دلجویی پاییز آمد
شهریارا نه منم حلقۀ شعر تو به گوش
که فلک گوش به این شعر دلاویز آمد
#شهریار
@sayeoMusighi
@sedayemusicirani
🍃 فراموشی
آدم ها به فراموشی محتاج ترند تا به خاطره.
آدم ها از خاطرات، خنجر می سازند و با خنجرِ خاطره خط می اندازند روی همه چیز زندگی.
زندگی خجالت می کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس که تن و بدن و سر و صورتش خط خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک ترین چیز جهان است.
من حوصله خنجر و خاطره را ندارم.
من عضو قبیله بی خاطره ها هستم. مادر بزرگم اولین کسی بود که خنجرِ خاطراتش را دور انداخت و بعد از آن دور انداختن خنجرِ خاطرات در قبیله ما سنت شد.
دشمن به قبیله ما نزدیک می شود. سر سفره ما می نشیند. نان از سفره ما بر می دارد و می خندد.
ما هم می خندیدم؛ نه برای اینکه بزرگوار بوده ایم و او را بخشیده ایم، چون فراموش کرده ایم که او دشمن بود، نه دوست و این گونه است که ما قرن هاست که شادمانیم.
من همه خنده هایم را از دست فراموشی هدیه گرفته ام...
عرفان_نظرآهاری
@draghvami
آدم ها به فراموشی محتاج ترند تا به خاطره.
آدم ها از خاطرات، خنجر می سازند و با خنجرِ خاطره خط می اندازند روی همه چیز زندگی.
زندگی خجالت می کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس که تن و بدن و سر و صورتش خط خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک ترین چیز جهان است.
من حوصله خنجر و خاطره را ندارم.
من عضو قبیله بی خاطره ها هستم. مادر بزرگم اولین کسی بود که خنجرِ خاطراتش را دور انداخت و بعد از آن دور انداختن خنجرِ خاطرات در قبیله ما سنت شد.
دشمن به قبیله ما نزدیک می شود. سر سفره ما می نشیند. نان از سفره ما بر می دارد و می خندد.
ما هم می خندیدم؛ نه برای اینکه بزرگوار بوده ایم و او را بخشیده ایم، چون فراموش کرده ایم که او دشمن بود، نه دوست و این گونه است که ما قرن هاست که شادمانیم.
من همه خنده هایم را از دست فراموشی هدیه گرفته ام...
عرفان_نظرآهاری
@draghvami
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"تک ستاره"
برای استاد شجریان
به مناسبت هشتادمین زادروزشان
خواننده و مجسمه ساز: پگاه حاجیمحمدی
شعر: اسدالله اسدی
آهنگساز: علی امیرقاسمی
@draghvami
برای استاد شجریان
به مناسبت هشتادمین زادروزشان
خواننده و مجسمه ساز: پگاه حاجیمحمدی
شعر: اسدالله اسدی
آهنگساز: علی امیرقاسمی
@draghvami
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
1️⃣1️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب! ( بخش اول)
چند روز قبل سعادتی دست داد و به مناسبتی با یکی از اساتید قدیمی دبیرستان البرز، که بیشتر سالهای حضورش در البرز را در سمت ناظم گذرانده بود هم کلام شدیم. ایشان به گواهی همه دوستان در ادوار مختلف، یکی از مهربانترین، صبورترین و متینترین ناظمهای البرز بودند، و میاندیشم با ذکر همین صفات، همه البرزیهای قبل انقلاب او را شناسایی کنند، بجز صفت "طنّازی" که آن را هم من به سایر محاسن ایشان اضافه میکنم، هیچیک از ما از آن اطلاعی نداشتیم، آخر به بچه که نمیخندند!
ایشان در مورد تاثیر انقلاب ۵۷ بر دبیرستان البرز، داستانی را با نهایت ظرافت تعریف کردند که خالی از لطف نیست از زبان خود ایشان بشنوید:
پس از انقلاب دکتر مجتهدی از فرط کملطفیها، ناملایمات و بینظمیهایی که مشاهده کرد، از ریاست دبیرستان استعفا داد و با اینکه سنگ بنای شبانهروزی و سپس تمام دبیرستان البرز را به منزله سیستمی بسیار منظم و موثر پایهریزی کرده بود و آن را عزیزتر از جان خود میداشت، اما با مشاهده کارهای نادرستی از قبیل اشغال شبانهروزی البرز و واگذاریاش به نهادی دیگر و نیز انتقال معلمین و جایگزین کردنشان بدون مشورت با ایشان، از فرط لاعلاجی و ناامیدی، عطای آن را به لقایش بخشید و خود را از رنجی که میبرد خلاص کرد، گرچه تا پایان عمر فکر و ذکرش از تکهی جان و حاصل ۳۴ سال زحمتش جدا نمیشد و حتی تا زمانی که ایران بود، برای گل و گیاه و درختان دبیرستان، با سرایدار و باغبان مدرسه یکی به دو میکرد. یکبار در پاسخ باغبان جدید البرز که با جسارت تمام گفته بود: آقای دکتر شما دیگر سمتی در این مدرسه ندارید! فرموده بود تا وقتی من زندهام در این دبیرستان حق دارم! و چه نکو گفت که هنوز پس از چهل و اندی سال، همه ما البرز را بنام البرز مجتهدی میشناسیم.
من اما هنوز تا سال ۱۳۶۰ در سمت ناظم دبیرستان باقی ماندم. با رفتن دکتر مجتهدی اوضاع بیشتر از قبل بهم ریخت، شرط معدل برای ثبت نام در البرز برداشته شد و دبیرستان محلی شد برای پارتیبازی و ترکتازی آدمهای جدید و تازه به دوران رسیده، آدمهای "تراز" انقلاب! هرکه پولش بیش، محبوبتر و هرکه زورش بیش، ثبتنامش زودتر! در حالیکه قبل از انقلاب، هیچیک از امرای ارتش و وزرا حتی به خود اجازه نمیدادند، که اعمال نفوذی بر دکتر مجتهدی بکنند. بارها وزرا به نخست وزیر یا وزیر دربار شکایت برده بودند، اما بیفایده بود. قرار بود البرز الگویی شود برای سایر مدارس، اما در چشم بهمزدنی تبدیل شد به یک مدرسه بسیار معمولی! دیگر هیچ شاگردی نه از معلم حساب میبرد، نه از من و نه از رئیس دبیرستان. ارزشهایی چون نظم، تربیت و آراستگی که قبل از انقلاب محترم و بلکه مقدس شمرده میشد، ارزش خود را از دست دادند و جای خود را به پلشتی و بینظمی داد.
در فاصله سه سالی که بعد از انقلاب ناظم دبیرستان بودم اتفاقات عجیب و غریب زیاد داشتیم اما چند داستان بامزه به صورت سریالی، اما مرتبط به هم اتفاق افتاد که شنیدن آنها خالی از لطف نیست.
ادامه دارد....
@draghvami
https://t.me/draghvami
البرز پس از انقلاب! ( بخش اول)
چند روز قبل سعادتی دست داد و به مناسبتی با یکی از اساتید قدیمی دبیرستان البرز، که بیشتر سالهای حضورش در البرز را در سمت ناظم گذرانده بود هم کلام شدیم. ایشان به گواهی همه دوستان در ادوار مختلف، یکی از مهربانترین، صبورترین و متینترین ناظمهای البرز بودند، و میاندیشم با ذکر همین صفات، همه البرزیهای قبل انقلاب او را شناسایی کنند، بجز صفت "طنّازی" که آن را هم من به سایر محاسن ایشان اضافه میکنم، هیچیک از ما از آن اطلاعی نداشتیم، آخر به بچه که نمیخندند!
ایشان در مورد تاثیر انقلاب ۵۷ بر دبیرستان البرز، داستانی را با نهایت ظرافت تعریف کردند که خالی از لطف نیست از زبان خود ایشان بشنوید:
پس از انقلاب دکتر مجتهدی از فرط کملطفیها، ناملایمات و بینظمیهایی که مشاهده کرد، از ریاست دبیرستان استعفا داد و با اینکه سنگ بنای شبانهروزی و سپس تمام دبیرستان البرز را به منزله سیستمی بسیار منظم و موثر پایهریزی کرده بود و آن را عزیزتر از جان خود میداشت، اما با مشاهده کارهای نادرستی از قبیل اشغال شبانهروزی البرز و واگذاریاش به نهادی دیگر و نیز انتقال معلمین و جایگزین کردنشان بدون مشورت با ایشان، از فرط لاعلاجی و ناامیدی، عطای آن را به لقایش بخشید و خود را از رنجی که میبرد خلاص کرد، گرچه تا پایان عمر فکر و ذکرش از تکهی جان و حاصل ۳۴ سال زحمتش جدا نمیشد و حتی تا زمانی که ایران بود، برای گل و گیاه و درختان دبیرستان، با سرایدار و باغبان مدرسه یکی به دو میکرد. یکبار در پاسخ باغبان جدید البرز که با جسارت تمام گفته بود: آقای دکتر شما دیگر سمتی در این مدرسه ندارید! فرموده بود تا وقتی من زندهام در این دبیرستان حق دارم! و چه نکو گفت که هنوز پس از چهل و اندی سال، همه ما البرز را بنام البرز مجتهدی میشناسیم.
من اما هنوز تا سال ۱۳۶۰ در سمت ناظم دبیرستان باقی ماندم. با رفتن دکتر مجتهدی اوضاع بیشتر از قبل بهم ریخت، شرط معدل برای ثبت نام در البرز برداشته شد و دبیرستان محلی شد برای پارتیبازی و ترکتازی آدمهای جدید و تازه به دوران رسیده، آدمهای "تراز" انقلاب! هرکه پولش بیش، محبوبتر و هرکه زورش بیش، ثبتنامش زودتر! در حالیکه قبل از انقلاب، هیچیک از امرای ارتش و وزرا حتی به خود اجازه نمیدادند، که اعمال نفوذی بر دکتر مجتهدی بکنند. بارها وزرا به نخست وزیر یا وزیر دربار شکایت برده بودند، اما بیفایده بود. قرار بود البرز الگویی شود برای سایر مدارس، اما در چشم بهمزدنی تبدیل شد به یک مدرسه بسیار معمولی! دیگر هیچ شاگردی نه از معلم حساب میبرد، نه از من و نه از رئیس دبیرستان. ارزشهایی چون نظم، تربیت و آراستگی که قبل از انقلاب محترم و بلکه مقدس شمرده میشد، ارزش خود را از دست دادند و جای خود را به پلشتی و بینظمی داد.
در فاصله سه سالی که بعد از انقلاب ناظم دبیرستان بودم اتفاقات عجیب و غریب زیاد داشتیم اما چند داستان بامزه به صورت سریالی، اما مرتبط به هم اتفاق افتاد که شنیدن آنها خالی از لطف نیست.
ادامه دارد....
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣1️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب ( بخش دوم)
یک روز چند دقیقه پس از خوردن زنگ و رفتن معلمین و بچهها به سر کلاس، با صدای داد و هوار و فریاد بلندِ یکی از معلمین جدیدالورود که تعلیمات دینی درس میداد، به گمان اینکه اتفاق غیرمترقبهای افتاده، سراسیمه از دفتر خارج شدم و خود را به معلم مربوطه رساندم. او بر خلاف عرف و رسم معمول، همچنان فریاد میکشید و وقتی به من رسید، به آهستگی در گوشم گفت که در کلاس من کسی باد معده خود را خالی کرده که علاوه بر بهم خوردن نظم کلاس، بوی بسیار بدی هم در کلاس پیچیده است! در واقع اتفاق غیرمترقبهای هم بود! پرسیدم آیا شما مطمئن هستید که بو مربوط به همین فقره باشد؟ گفت: "بله، مطمئنم، چون از نوع صدادارش بود!! آقا تا فرد خاطی معرفی نشود من به سر کلاس باز نمیگردم"
خوب طبیعی است که تشخیص هویت فرد خطاکار غیرممکن بود، در ضمن میدانستم حتی اگر بچهها بدانند که این صدای مشکوک از جانب چه کسی صادر شده، او را لو نمیدهند، کار بیشتری هم از دست کسی بر نمیآمد. بنابراین سعی کردم با همین دلایل او را قانع کنم تا به کلاس بازگردد، اما زیربار نرفت و چون اوضاع را چنین دید، کیف و کلاهش را برداشت و از مدرسه خارج شد و دیگر هیچوقت باز نگشت! بعدها شنیدیم که او رئیس دبیرستان مهمی در تهران شده است.
داستان دوم مربوط به معلم دیگری است که او هم جدیدا به البرز آمده بود و برای اعمال قدرت و کنترل کلاس چنان سخت میگرفت که گاهی از آن طرف پشت بام میافتاد! منجمله اینکه روزی یکی از بچهها برای رفتن به دستشویی اجازه خواست و ایشان برای نشان دادن قدرتمندی خود به وی اجازه نداد، هرچه دانشآموز تقلّا و التماس کرد، فایده نکرد و اجازه خروج نیافت.
کلاس ایشان درست کنار دفتر من بود. اینبار هم با شنیدن داد و فریاد و هوار ، با عجله از دفتر خارج شده، خود را به ایشان رساندم و عرض کردم: آقای محترم راه اعتراض در البرز چنین نیست، بلکه باید به آرامی کسی را به دنبال من بفرستید! اما ایشان بسیار عصبانیتر از این بود که به حرفهای من گوش کند. مرا کشانکشان به کلاس خود برد که بیا و ببین چه شده! در جلوی کلاس و کنار تخته سیاه، آبگیر و برکهای بدبو و زرد رنگ تشکیل شده بود که کاملا مشخص بود دانشآموزی که تنگش گرفته، از فرط فشار مثانه، مجرا را رها و جانش را خلاص کرده بود، اغلب کلاسها شیب ملایمی به سمت تخته سیاه داشتند!
در این مورد هم مجرم معلوم نبود، کسی هم حاضر به شهادت نشد، فلذا در این فقره هم معلم شال وکلاه وکیف را برداشت و از دبیرستان خارج شد و دیگر برنگشت. اما پس از مدت کوتاهی شنیدیم که این دبیر هم سرپرست آموزش و پرورش استان تهران شده است!
یک روز که همه معلمین در زنگ تفریح در دفتر نشسته بودند، صحبت از پستها و منصبها شد و حرف شایستهسالاری، خدمت همه معلمین حاضر عرض کردم که هرکس مشتاق پست و مقام است باید از گذشتگان بیاموزد و بعد شرح حال این دو معلم را باز گفتم و در پایان عرض کردم که هرکس که به دنبال پست وزارت است، بنده راه خوبی را پیشنهاد میکنم، و چون برخی مایل بودند، توضیح دادم که با توجه به اینکه دفع گاز معده و ادرار چنین پستهایی را باعث شدهاند، هرکس دانش آموزی را مجبور کند آن "کار دیگر" را هم در کلاس بکند، حتما به وزارت خواهد رسید!
مرحوم استاد بوذری از اساتید معروف البرز که تعلیمات دینی، فقه و عربی درس میداد حضور داشتند، از بالای عینک ذرهبینیاش، با اندکی غضب به من نگاه کرد، ریش پرفسوریاش را جنباند که: خیر آقا ما از این پست و مقامهای بودار نخواستیم!!
@draghvami
https://t.me/draghvami
البرز پس از انقلاب ( بخش دوم)
یک روز چند دقیقه پس از خوردن زنگ و رفتن معلمین و بچهها به سر کلاس، با صدای داد و هوار و فریاد بلندِ یکی از معلمین جدیدالورود که تعلیمات دینی درس میداد، به گمان اینکه اتفاق غیرمترقبهای افتاده، سراسیمه از دفتر خارج شدم و خود را به معلم مربوطه رساندم. او بر خلاف عرف و رسم معمول، همچنان فریاد میکشید و وقتی به من رسید، به آهستگی در گوشم گفت که در کلاس من کسی باد معده خود را خالی کرده که علاوه بر بهم خوردن نظم کلاس، بوی بسیار بدی هم در کلاس پیچیده است! در واقع اتفاق غیرمترقبهای هم بود! پرسیدم آیا شما مطمئن هستید که بو مربوط به همین فقره باشد؟ گفت: "بله، مطمئنم، چون از نوع صدادارش بود!! آقا تا فرد خاطی معرفی نشود من به سر کلاس باز نمیگردم"
خوب طبیعی است که تشخیص هویت فرد خطاکار غیرممکن بود، در ضمن میدانستم حتی اگر بچهها بدانند که این صدای مشکوک از جانب چه کسی صادر شده، او را لو نمیدهند، کار بیشتری هم از دست کسی بر نمیآمد. بنابراین سعی کردم با همین دلایل او را قانع کنم تا به کلاس بازگردد، اما زیربار نرفت و چون اوضاع را چنین دید، کیف و کلاهش را برداشت و از مدرسه خارج شد و دیگر هیچوقت باز نگشت! بعدها شنیدیم که او رئیس دبیرستان مهمی در تهران شده است.
داستان دوم مربوط به معلم دیگری است که او هم جدیدا به البرز آمده بود و برای اعمال قدرت و کنترل کلاس چنان سخت میگرفت که گاهی از آن طرف پشت بام میافتاد! منجمله اینکه روزی یکی از بچهها برای رفتن به دستشویی اجازه خواست و ایشان برای نشان دادن قدرتمندی خود به وی اجازه نداد، هرچه دانشآموز تقلّا و التماس کرد، فایده نکرد و اجازه خروج نیافت.
کلاس ایشان درست کنار دفتر من بود. اینبار هم با شنیدن داد و فریاد و هوار ، با عجله از دفتر خارج شده، خود را به ایشان رساندم و عرض کردم: آقای محترم راه اعتراض در البرز چنین نیست، بلکه باید به آرامی کسی را به دنبال من بفرستید! اما ایشان بسیار عصبانیتر از این بود که به حرفهای من گوش کند. مرا کشانکشان به کلاس خود برد که بیا و ببین چه شده! در جلوی کلاس و کنار تخته سیاه، آبگیر و برکهای بدبو و زرد رنگ تشکیل شده بود که کاملا مشخص بود دانشآموزی که تنگش گرفته، از فرط فشار مثانه، مجرا را رها و جانش را خلاص کرده بود، اغلب کلاسها شیب ملایمی به سمت تخته سیاه داشتند!
در این مورد هم مجرم معلوم نبود، کسی هم حاضر به شهادت نشد، فلذا در این فقره هم معلم شال وکلاه وکیف را برداشت و از دبیرستان خارج شد و دیگر برنگشت. اما پس از مدت کوتاهی شنیدیم که این دبیر هم سرپرست آموزش و پرورش استان تهران شده است!
یک روز که همه معلمین در زنگ تفریح در دفتر نشسته بودند، صحبت از پستها و منصبها شد و حرف شایستهسالاری، خدمت همه معلمین حاضر عرض کردم که هرکس مشتاق پست و مقام است باید از گذشتگان بیاموزد و بعد شرح حال این دو معلم را باز گفتم و در پایان عرض کردم که هرکس که به دنبال پست وزارت است، بنده راه خوبی را پیشنهاد میکنم، و چون برخی مایل بودند، توضیح دادم که با توجه به اینکه دفع گاز معده و ادرار چنین پستهایی را باعث شدهاند، هرکس دانش آموزی را مجبور کند آن "کار دیگر" را هم در کلاس بکند، حتما به وزارت خواهد رسید!
مرحوم استاد بوذری از اساتید معروف البرز که تعلیمات دینی، فقه و عربی درس میداد حضور داشتند، از بالای عینک ذرهبینیاش، با اندکی غضب به من نگاه کرد، ریش پرفسوریاش را جنباند که: خیر آقا ما از این پست و مقامهای بودار نخواستیم!!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
متن آهنگ:
من از تو دل نمیبُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفتهای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانیام به خاطرت شکستهام
تو در سراب آیینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظهای که عشق را بدون من شناختی
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفتهای برو به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانیام به خاطرت شکستهام
من از تو دل نمیبُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفتهای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانیام به خاطرت شکستهام
تو در سراب آیینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظهای که عشق را بدون من شناختی
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفتهای برو به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانیام به خاطرت شکستهام
1️⃣1️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
نصیحتم کن، دلالتم کن، بگو که مرگ حق است، اما هرگز مخواه که بر مزار تازه آب خوردهی او گریه نکنم.
همدردی کن، دلداریم بده، اما هرگز مگو که گریه دردی را دوا نمیکند. گریه انسان برای شفای او نیست، از وفای اوست.....
اکنون لال شدهام! خنّاق گرفتهام،
نه زبان در دهان میچرخد، نه قلم در دست! آنچه باید گفت را، صاحبنظران گفتهاند و خواهند گفت، اما منِ بینظر لال شدهام!
نه آنچنان صاحبنظرم که از نیکوییاش گویم، نه آن چنان کم اثر در زندگیم بوده که حرفی نزنم. همچون یتیمی شدهام که مرگ پدر را باور ندارد. او پس از پدر، بیشترین منشأ اثر در زندگیم بوده، هرچه دارم و هستم از اوست.
سه غم آمد به جونم، هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
اسیری و غریبی چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار .......😢
@draghvami
https://t.me/draghvami
نصیحتم کن، دلالتم کن، بگو که مرگ حق است، اما هرگز مخواه که بر مزار تازه آب خوردهی او گریه نکنم.
همدردی کن، دلداریم بده، اما هرگز مگو که گریه دردی را دوا نمیکند. گریه انسان برای شفای او نیست، از وفای اوست.....
اکنون لال شدهام! خنّاق گرفتهام،
نه زبان در دهان میچرخد، نه قلم در دست! آنچه باید گفت را، صاحبنظران گفتهاند و خواهند گفت، اما منِ بینظر لال شدهام!
نه آنچنان صاحبنظرم که از نیکوییاش گویم، نه آن چنان کم اثر در زندگیم بوده که حرفی نزنم. همچون یتیمی شدهام که مرگ پدر را باور ندارد. او پس از پدر، بیشترین منشأ اثر در زندگیم بوده، هرچه دارم و هستم از اوست.
سه غم آمد به جونم، هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
اسیری و غریبی چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار .......😢
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🍒🖤🍒🖤🍒🖤🍒🖤🍒🖤
پیام تسلیت جناب آقای ایرج پزشکزاد، خالق دائیجان ناپلئون، به مناسبت درگذشت استاد شجریان
@draghvami
پیام تسلیت جناب آقای ایرج پزشکزاد، خالق دائیجان ناپلئون، به مناسبت درگذشت استاد شجریان
@draghvami
سایه گفت...
سایه گفت:
بارها گفتهام که نمیتوانم ایران را بی بودن شجریان تصور کنم. آنقدر زنده ماندم که این مصیبت را هم دیدم:
هر که را میخوانم از یاران ایام جوانی
خاک پاسخ میدهد زانسوی مرز زندگانی
شاید باید دهسال بگذرد که بتوانم شعری برای شجریان بگویم. برای بزرگی این مصیبت کلمه ندارم. کلماتم سست و ضعیف و کم و کوچک و پوک است. نمیتواند دردم را بگوید. عاجزم از بیان. باید سالها بگذرد...
سایه گفت:
به امید دیدار هرچند دیگر امیدی نیست.
از کانال تلگرامی میلاد عظیمی
@draghvami
https://t.me/draghvami
سایه گفت:
بارها گفتهام که نمیتوانم ایران را بی بودن شجریان تصور کنم. آنقدر زنده ماندم که این مصیبت را هم دیدم:
هر که را میخوانم از یاران ایام جوانی
خاک پاسخ میدهد زانسوی مرز زندگانی
شاید باید دهسال بگذرد که بتوانم شعری برای شجریان بگویم. برای بزرگی این مصیبت کلمه ندارم. کلماتم سست و ضعیف و کم و کوچک و پوک است. نمیتواند دردم را بگوید. عاجزم از بیان. باید سالها بگذرد...
سایه گفت:
به امید دیدار هرچند دیگر امیدی نیست.
از کانال تلگرامی میلاد عظیمی
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
1️⃣1️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
راز رنگینکمانِ پائیز در تورنتو
هر پائیز، مبهوت رنگهای باشکوه و درخشان برگ درختان شده، از آن لذت میبریم. پائیز در کانادا و برخی کشورهای آمریکای شمالی، اگرچه اغلب عمر کوتاهی دارد، اما زیباییِ همین مدت کوتاه بسیار دلفریب است و تا آخرین لحظات هم آن را حفظ میکند. میتوان در یک قاب، تمامی رنگهای رنگینکمان را در آن پیدا کرد. اگر گاه آسمان هم خود را به ناز، کمی لاجوردیتر کند، نیلی را هم میتوان به این قاب زیبا اضافه کرد: نیلی و آبی در آسمان و بنفش، سبز، زرد، نارنجی و قرمز روی زمین و درختان!
مدتها مبهوت این همه رنگ و این همه تفاوت در پائیز بودم تا بالاخره با کمی تحقیق، درس زیستشناسی دبیرستان بخاطرم آمد و از این گذشته به راز رنگارنگیاش در تورنتو و آمریکای شمالی هم پی بردم :
کلروفیل، رنگدانهی عامل سبزی در برگها، با گرفتن انرژی از خورشید و انجام فتوسنتز، گازکربنیک و آب را تبدیل به اکسیژن و کربوهیدرات (قندها) برای مصرف درخت میکند. با کوتاه شدن روزها، کاهش دما و رطوبت هوا، از روزهای گرم و مرطوب تابستان به پائیزی خشک وارد میشویم که روزهایی گرم، اما شبهایی سرد (و نه هنوز یخبندان) دارد. در این زمان روند فتوسنتز یا تولید اکسیژن و قندها برای درخت متوقف میشود، در واقع این درخت است که دستور متوقف کردن عملیات را به برگها صادر میکند، چون به آب و مواد مغذی موجود در برگها برای تغذیهی ریشه و ساقه خود در طول خواب آرام زمستانی نیاز دارد. در نتیجه کلروفیل سبز، جای خود را به کاروتنوئیدها (رنگدانه مسئول رنگ زرد و نارنجی در گیاهان و میوههای زرد و نارنجی) و آنتوسیانیدها (رنگدانه مسئول رنگهای قرمز و بنفش) میدهد. هرچه رنگهای قرمز بیشتر و زودتر ایجاد شوند، نشانه استرس بیشتر گیاه و کم بودن مواد مغذی و نزدیکتر بودن به دوره سرما است و هرچه پائیز طولانیتر شود و بروز سرما به تعویق افتد، زیبایی و تنوع رنگها بیشتر و پایدارتر خواهد بود. در پایان پائیز، ناگهان باد میوزد، برگهای پائیزی در عرض مدت کوتاهی میریزند و باز مناظر زیبا و چشمنواز دیگری میآفرینند. درختان لباسهای نخی تابستان را از تن به در آورده، پشمی زمستانی به تن میکنند و آماده یخبندان میشوند. بالاخره پدیده یخبندان هم از راه میرسد و روند تغییر رنگها را به کلی متوقف میکند. از این پس، این اسکلتهای بلور آجین، راست قامت، عریان و استوار، زمستانی سرد و طولانی را آغاز میکنند تا در بهار زندهتر و استوارتر دوباره از خواب برخیزند.
"آیا عریانی امسال این درخت، عریانی پارسال همین درخت است؟" (از مجموعه شعر "کتابهای آواره" از فریبرز شیرزادی، شاعر معاصر)
@draghvami
https://t.me/draghvami
راز رنگینکمانِ پائیز در تورنتو
هر پائیز، مبهوت رنگهای باشکوه و درخشان برگ درختان شده، از آن لذت میبریم. پائیز در کانادا و برخی کشورهای آمریکای شمالی، اگرچه اغلب عمر کوتاهی دارد، اما زیباییِ همین مدت کوتاه بسیار دلفریب است و تا آخرین لحظات هم آن را حفظ میکند. میتوان در یک قاب، تمامی رنگهای رنگینکمان را در آن پیدا کرد. اگر گاه آسمان هم خود را به ناز، کمی لاجوردیتر کند، نیلی را هم میتوان به این قاب زیبا اضافه کرد: نیلی و آبی در آسمان و بنفش، سبز، زرد، نارنجی و قرمز روی زمین و درختان!
مدتها مبهوت این همه رنگ و این همه تفاوت در پائیز بودم تا بالاخره با کمی تحقیق، درس زیستشناسی دبیرستان بخاطرم آمد و از این گذشته به راز رنگارنگیاش در تورنتو و آمریکای شمالی هم پی بردم :
کلروفیل، رنگدانهی عامل سبزی در برگها، با گرفتن انرژی از خورشید و انجام فتوسنتز، گازکربنیک و آب را تبدیل به اکسیژن و کربوهیدرات (قندها) برای مصرف درخت میکند. با کوتاه شدن روزها، کاهش دما و رطوبت هوا، از روزهای گرم و مرطوب تابستان به پائیزی خشک وارد میشویم که روزهایی گرم، اما شبهایی سرد (و نه هنوز یخبندان) دارد. در این زمان روند فتوسنتز یا تولید اکسیژن و قندها برای درخت متوقف میشود، در واقع این درخت است که دستور متوقف کردن عملیات را به برگها صادر میکند، چون به آب و مواد مغذی موجود در برگها برای تغذیهی ریشه و ساقه خود در طول خواب آرام زمستانی نیاز دارد. در نتیجه کلروفیل سبز، جای خود را به کاروتنوئیدها (رنگدانه مسئول رنگ زرد و نارنجی در گیاهان و میوههای زرد و نارنجی) و آنتوسیانیدها (رنگدانه مسئول رنگهای قرمز و بنفش) میدهد. هرچه رنگهای قرمز بیشتر و زودتر ایجاد شوند، نشانه استرس بیشتر گیاه و کم بودن مواد مغذی و نزدیکتر بودن به دوره سرما است و هرچه پائیز طولانیتر شود و بروز سرما به تعویق افتد، زیبایی و تنوع رنگها بیشتر و پایدارتر خواهد بود. در پایان پائیز، ناگهان باد میوزد، برگهای پائیزی در عرض مدت کوتاهی میریزند و باز مناظر زیبا و چشمنواز دیگری میآفرینند. درختان لباسهای نخی تابستان را از تن به در آورده، پشمی زمستانی به تن میکنند و آماده یخبندان میشوند. بالاخره پدیده یخبندان هم از راه میرسد و روند تغییر رنگها را به کلی متوقف میکند. از این پس، این اسکلتهای بلور آجین، راست قامت، عریان و استوار، زمستانی سرد و طولانی را آغاز میکنند تا در بهار زندهتر و استوارتر دوباره از خواب برخیزند.
"آیا عریانی امسال این درخت، عریانی پارسال همین درخت است؟" (از مجموعه شعر "کتابهای آواره" از فریبرز شیرزادی، شاعر معاصر)
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام