🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
302 subscribers
113 photos
48 videos
5 files
165 links
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا می‌آیند…»

گاهی یک خاطره ساده می‌تواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته می‌نویسم، از حال، از آدم‌ها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفته‌ام
Download Telegram
شهرام ناظری
آتشی در نیستان
آتشی در نِیِستان نام آلبومی است که بر پایهٔ هم‌نوازی سه‌تار در سال ۱۳۶۷، با صدای شهرام ناظری و سرپرستی و آهنگسازی جلال ذوالفنون اجرا شده‌است. برخورداری از ریتم صحیح، متنی قوی و لحنی سوزان در این آلبوم، باعث شده تا آتشی در نیستان اثری بی‌بدیل باشد. آتشی در نیستان یکی از ماندگارترین آثار شهرام ناظری است.این آلبوم یکی از بهترین نمونه‌ها در دستگاه شور و آواز ابوعطا است.🍒
1️⃣0️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
آتش در نیستان!

چند روز قبل، ۲۸ مرداد ماه، سالگرد به آتش کشیده شدن سینما رکس آبادان بود که در آن حدود ۶۷۰ انسان، زنده‌زنده در آتش سوختند. قبل از انقلاب انگشت اتهام به سوی رژیم شاه نشانه رفت اما بعدها مشخص شد که کار انقلابیون افراطی بوده برای برانگیخته‌کردن احساسات مردم بر علیه شاه!
قبل از انقلاب، تنها و اصلی‌ترین راه اعتراض دانشجویان، تعطیل کردن کلاس‌ها، شکستن شیشه‌ها، بشقاب‌های سلف‌سرویس و بطور کلی تخریب اموال عمومی دانشگاه بود. یکی از دانشجویان دانشکده داروسازی که در سال ۵۲ وارد دانشکده داروسازی شده بود اما از همان زمان زندگی مخفی را برگزیده و بجای تحصیل داروسازی به تحصیلات حوزوی پرداخته بود، بالاخره در اوایل سال ۵۷ از خود رونمایی کرد و در آن سال‌ها "مجمع احیای تفکرات شیعی" را به راه انداخت. پس از انقلاب هم به سبب فعالیت‌ها و ارتباط نزدیک با بزرگان، به سرعت عضو شورای هفت نفره اولیه سپاه پاسداران خراسان و نیز نماینده مجلس شورا در دوره اول شد. تا پیش از انقلاب چندان اسمی از او نشنیده بودیم، اما بعد از رونمایی با کارهای افراطی‌اش بر سر زبان‌ها افتاد. قدبلند، با ریشی انبوه و نامرتب، چنانکه افتد و دانی، با پیراهنِ خاکستری دو جیب‌‌دار که روی شلوار کهنه‌‌ی شش‌جیبه‌اش می‌افتاد و با صندل اتافوکوی مندرس، لخ‌لخ کنان، همراه مریدانی که چون جوجه اردکانی زشت به دنبالش به راه می‌افتادند، وارد دانشکده‌های مختلف می‌شد و دانشجویان، بخصوص دختران را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد. نه با روی خوش و رأفت اسلامی، که با توهین‌آمیزترین رفتارها و عبارات!
اسم او عبدالحمید دیالمه بود! یکی از فعالیت‌های انقلابی او که به گوش همه رسید و افشا شد این بود که در تاریخ ۲۷ یا ۲۸ خردادماه سال ۵۷، ساعت شش صبح، او و همراهانش، با کلاه‌های پشمی (که فقط در سرمای سوزانِ آن سال‌های مشهد متداول بود و تا زیر چانه کشیده و تنها چشم‌ها دیده می‌شد) با شکستن قفل در ورودی، به دانشکده علوم دانشگاه مشهد حمله‌ور شده و تمامی شیشه‌‌ها، اموال، تجهیزات و تاسیسات آنجا را با کوکتل مولوتف به آتش کشیده و تخریب کردند. نگهبان دانشکده که مسئولیت حفاظت از اموال دانشکده را بعهده داشت و غافلگیر شده بود، از سر غیرت و عصبانیت آن‌ها را تعقیب کرد تا بالاخره کلاه از سر یکی از آنان برداشته، او را شناسایی کرد. اگر نگهبان آن‌ها را لو می‌داد، که می‌داد، علاوه بر مجازات سختی که در انتظارشان بود، "مجمع احیا تفکرات شیعی" نیز ضربه بزرگی می‌خورد، چرا که با شناخته شدنِ حتی یکی از آن‌ها بقیه هم لو می‌رفتند. لذا دیالمه و شرکای مجمع پس از مشاوره، تصمیم گرفتند تا همان روز دهان نگهبان را ببندند. بنابراین در یورش ناگهانی دیگری به دانشکده علوم او را به میان محوطه می‌کشانند، به دیرک پرچم وسط حیاط دانشکده می‌بندند و با کوکتل مولوتف به آتش می‌کشند و او را در میان ضجه‌‌های زن و فرزندانش زنده زنده در آتش می‌سوزانند. سپس در میان بهت حاضران، چنان که گویی دیکتاتور مستبدی را از تخت به زیر کشیده و به آتش کشیده‌اند، فاتحانه آن‌جا را ترک می‌کنند. این ماجرا درست دوماه قبل از حادثه سینما رکس آبادان اتفاق افتاد و چه بسا که انقلابیون کربلایی آبادان هم از او تاثیر گرفته باشند.
عبدالحمید دیالمه در هفتم تیرماه سال ۶۰ در انفجار حزب جمهوری اسلامی، در کنار هفتادو دو تنِ دیگر کشته شد تا‌، نمادی باشد برای این گونه خوانش از حادثه کربلا، و مصداقی بر این شعر معروف که: ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار....
در مشهد خیابانی قدیمی را به نامش کردند اما تا این تاریخ ندیدم، دو گوشم هم نشنید که کسی نام آن خیابان را بجای خسروی، شهید دیالمه بخواند!

سادات مکرم سواره! عمر همگی مزید بادا
اولاد حسین اگر شمایید، حق با طرف یزید بادا!!

@draghvami

https://t.me/draghvami
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
Shahre Hasood
Ali Zand Vakili
شهر حسود
خواننده: علی زندوکیلی
آهنگ: علیرضا افکاری
شعر: حسین قیاسی

@draghvami
1️⃣1️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"درخشش" (۱)
پس از درج مطلب "آزار جنسی" در پست قبلی، یکی از همکاران قدیمی بیمارستان، مطلبی را برایم فرستادند که از وقتی خواندم، بار سنگینی بر روی دلم افتاد و تا نوشتن‌اش را به پایان نبردم قرار نگرفتم. حواسم را هرجا پرت می کردم باز پیش او می‌افتاد.

وقتی برای بار اول او را دیدم زن زیبایی بود با صورتی گرد و چشمانی درشت، حدود ۳۵ یا ۳۶ ساله که چین و چروک‌های‌ اندک صورتش، هنوز نتوانسته بود آثار زیباییِ جوانی‌ را از بین ببرد. اسمش آذر بود، شکسته‌تر و غمگین‌تر از سنش می‌نمود، با قدی نه چندان بلند، نه لاغر، نه چاق، اما سرخ و سفید. در مواجهه با دیگران، همیشه لبخندی به لب داشت، اما این لبخند با گذر رهگذر به زودی محو می‌شد و جای خود را به نگاهی متفکرانه و دوخته شده به دور می‌داد که نشان از مشغله‌ی فکری زیادش داشت ولی از حالت نگاهش چیزی دستگیرت نمی‌شد. گاهی از کنار آدم‌ها چنان رد می‌شد که گویی اصلا آن‌ها را نمی‌بیند!
بعدها که بخاطر علاقمندی مشترک‌مان، موسیقی اصیل ایرانی، آشناتر و صمیمی‌تر شدیم، علت غمگینی دائمی‌اش را سوال کردم، برایم درددل کرد که همسرش زندانی است، بار فرزندان دخترش را به دوش دارد و فکرش مدام مشغول آن‌ها است. سوالی در مورد علت زندانی بودن همسرش نکردم، او هم چیزی نگفت، اما آن موقع گناهش را شستم و قضاوتش کردم. خدا مرا ببخشد، اما اولین چیزی که به نظرم رسید و در میان مردمان آن زمان رایج بود، مضیقه‌های مالی و جرم مالی بود! اما همسرش زندانی سیاسی بود! مبارز آزادیخواهی که قبل از انقلاب هم بعلت مبارزه با رژیم شاه و همراهی با گروه‌های چپ، بمدت شش سال، بین سالهای ۴۸-۵۴ زندانی کشیده بود. پس از آزادی، به امید شروعی تازه، از آذر خواستگاری کرده و ازدواج کرده بودند. حاصل ازدواج‌شان تا پس از انقلاب و هنگام دستگیری مجدد در سال ۶۱، دو فرزند دختر بود. تا مدتی هم زندگی روال خوبی داشت، اما شور آزادگی و روح بلندش، به او اجازه نشستن در خانه نداد و پس از مدت کوتاهی مجددا دستگیر و زندانی شد و آذر در سن ۲۶ سالگی با دو دختر کوچک عملا بی‌سرپرست شد. پس از مدتی جستجو، به زحمت و با داشتن سیکل بعنوان کمک بهیار وارد بیمارستان شد و شروع به کار کرد.

ادامه دارد ...

@draghvami


https://t.me/draghvami
1️⃣1️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۲)

مصیبت‌های بی‌شماری داشت، در چند جبهه می‌بایست همزمان می‌جنگید؛ جنگی برای تنازع بقا، کسب در آمد و نگهداری و حفظ دخترانش، جنگی برای مراجعات مکرر به دادسرا، دادگاه و زندان برای پیگیری کار همسرش، و از همه مهمتر جنگی طاقت‌سوز برای حفظ عفت و عصمت که اتفاقا در جمهوری اسلامی بسیارمشکل‌تر از زمان شاه شده بود. از نگاه و تعرض هیچ مردی در امان نبود، از یک طرف همکاران مرد محل کارش، از طرف دیگر قضات و منشی‌های دادسرا و دادگاه‌ها با آن نگاه‌های هیز و چندش آورشان که به بهانه‌های مختلف دست از آزار او برنمی‌داشتند!
زخم زبان و طعنه‌ی مدام آشنایان و بستگان نیز نمکی بود بر جراحت‌هایش‌!
تعریف می‌کرد هنگامی که برای پیگیری کار همسرش به دادسرا رفته بود، قاضیِ روحانیِ مسئول پرونده به او گفته بود تو اگر مسلمانی باید از همسر کافرت جدا شوی و دوباره ازدواج کنی، و بعد صدایش را پایین می‌آورد که اگر هم شوهر پیدا نکردی خودم می‌گیرمت! هر اتاقی در دادسرا همراه بود با متلک‌ها و آزارهای کلامی از این دست. در هربار مراجعه هم روز از نو، روزی از نو، چهره‌هایی جدید با آزارهای جدید! حجم وقاحت و دریدگی مردان قضا را از اینجا می‌شد دریافت که او همه این‌ مراجعاتش به دادسرا را به همراه مادر همسرش انجام می‌داد!
پس از انقلاب یک پزشک حزب‌اللهی دوآتشه رئیس بیمارستان شد. قدیمی‌تر‌ها می‌گفتند تا سالها با اسلحه در بیمارستان تردد می‌کرده، گناهش گردن راویان، ولی از بسیاری از همین قدیمی‌ها شنیدم که او با دادگاه انقلاب هم همکاری داشت و کارش این بود که از مرگ محکومین به اعدام اطمینان حاصل کند، حتی با شلیک تیر خلاص! اگرچه خود من که تا زمان بازنشستگی‌اش با او مراوده داشتم، هیچگاه نشنیدم از این اتهامات حرفی بزند یا از آن تبری بجوید.
هیبت بسیار ترسناکی داشت، قدِ بلند، ریش انبوه، رفتاری خشن (آن گونه که رسم انقلابیون آن زمان، چه مسلمان و چه چپی بود)، با نگاهی همیشه خیره به زمین، بخصوص هنگام صحبت با بانوان که نکند به گناه آلوده شود. انگشترهای عقیق و تسبیح‌ شاه‌مقصودش، که چه با صلوات و چه بی‌صلوات، همیشه در حال گردش بود، بسیار جلب توجه می‌کرد. همه این‌ها، به همراه شایعاتی که در موردش بود، او را ترسناک‌تر از آنچه بود جلوه می‌داد. بنظر می‌رسید خود او نیز چنین هیبت و تصویری را می‌پسندد چون هیچ کوششی برای تلطیفش، حتی به خنده و تبسمی، نمی‌کرد. با این همه دیانت و با این همه اوصافی که ذکرش رفت، متاسفانه با اتکا به حاشیه‌های امنی که داشت، به بدچشمی، هیزی، آزار جنسی و کلامی پرسنل و بیماران هم شهره بود. احدی از ترس اخراج یا آبرو، جرئت اعتراض و شکایت نداشت. البته اگر هم صدای‌شان به جایی می‌رسید، کسی این حرف‌ها را در مورد پزشکی با چنین سابقه و خصوصیات انقلابی باور نمی‌کرد. پرسنل و بیماران را چه با کلام، چه با تماس‌ و لمس بی‌مورد، مدام مورد آزار قرار می‌داد، هیچکس رغبت نداشت حتی لحظه‌ای با او تنها بماند. دست درازی‌های مکررش به بیماران بهرحال دائم به گوش پرسنل می‌رسید، و تا جای ممکن اجازه نمی‌دادند او با بیمار یا با یکی از پرسنل تنها بماند. در آشفته‌بازار اوائل انقلاب، هیچ مرجعی برای شکایت، یا گوشی برای شنیدن وجود نداشت، الا رئیس مستقیم خودت که او نیز معلوم نبود از کجا و از چه کسی دستور می‌گیرد! اگر هم مرجعی می‌یافتی، مطمئناً حق را به این رئیس صددرصد انقلابی می‌داد نه به پرسنل ترسان و لرزانی که خطر اخراج یا اتهام ضدانقلاب را چون شمشیری آخته، مدام بالای سر خود حس می‌کردند. به راستی هم عجیب بود؛ مردمی که از دل و جان، در تمامی مراحل با انقلاب و حتی جنگ همراهی کرده بودند، پس از مدتی با وضعیتی روبرو شدند که می‌بایست حق بدیهی خود، یعنی امکان تحصیل، کار، کسب و شغل خود را از این اقلیت زورگوی غاصب گدایی کنند، تو گویی ما همه بنده و این قوم خداوندانند!

ادامه دارد...

@draghvami

https://t.me/draghvami
1️⃣1️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۳)

آذر داستان ما هم دوسال پس از دستگیری همسرش، دچار بیماری شد و گذار پوستش به دباغ‌خانه این رئیس افتاد. ایشان هنگام گرفتن شرح حال، به طور طبیعی از تجرّد یا تاهّل بیمار (چون بیماری زنانه داشت) و سپس از همسرش سوال می‌کند، او هم صادقانه و همچون درددل بیماری با پزشک، داستان زندانی بودن همسرش را بازگو می‌کند، علی‌الخصوص که او رئیس بیمارستان هم بود و به زعم آذرِ بی‌خبر از همه‌جا می‌بایستی همچون پدری از احوالات پرسنل خود با خبر می‌بود! و ای کاش نمی‌گفت، چرا که از همان روز به بعد آزارهای مکرر کلامی و غیرکلامی را شروع و عرصه را بر زن بیچاره تنگ می‌کند. هر بار او را به علتی صدا می‌کرد، ظاهراً برای کمک، اما با هدف دیگری او را به بالین بیمار می‌خواند. او هم هربار با زیرکی تمام، به نحوی از زیر دست او فرار می‌کرد. آذر از این دوران به عنوان یکی از تلخ‌ترین دوره‌های زندگی‌اش یاد می‌کند.
بالاخره همسرش پس از شش سال از زندان آزاد شد. بنظر می‌رسید که روز هجران و شب فرقت یار آخر شده و به زندگی آرامی بازگشته باشند، تا چند سال هم چنین بود، اما گویی چرخ روزگار برایش هنوز بازی داشت. در حالیکه با چهار دختر قد و نیم‌قد، زندگی تقریبا خوبی را می‌گذراندند، ناگهان روزی خبر آوردند که همسرش در تصادف رانندگی کشته شده است. او در این زمان ۴۲ ساله بود، هنوز هم که هنوز است، باور ندارد این حادثه تصادفی عادی بوده و هیچ عامل دیگری در آن دخیل نبوده باشد. آن طور که بعدها بهار، دختر بزرگش، برایم تعریف کرد، پدرش ظاهرا دیگر در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نداشت اما همیشه فکر می‌کرد تحت نظر و مراقبت است و این را مدام با خانواده در میان می‌گذاشت. از قضا چند ماه قبل از حادثه‌ی تصادف، فردی بنام دکتر سپهری در زندگی‌شان پیدا شد و بسرعت صمیمی شده و به خانه و خانواده آن‌ها راه پیدا می‌کند، اما پس از درگذشت پدر بطور کلی ناپدید می‌شود. بعدها یکی از خبرنگاران ایرانی مقیم خارج از کشور به بهار می‌گوید که چنین فردی با این نام و مشخصات، یکی از مظنونین اصلیِ شرکت در قتل پروانه و داریوش فروهر هم بوده است. بهرحال کشته شدن پدر بهار و همسر آذر تا امروز هم در پرده ابهام است.
در این زمان آذر چهار فرزند دختر داشت، نقش او بعنوان زنی مقاوم و پایدار، از این زمان به بعد پررنگ‌تر هم شد. او این چهار دختر را به گونه‌ای به زیر بال و‌ پر خود گرفت و پرورش داد که هیچکدام به بهانه نبودن پدر نه دست از تحصیل بدارند و نه کوچکترین خللی در اراده‌شان حاصل شود. اکنون این چهار دختر به گونه‌ای موفق‌اند که هریک برای سرافراز کردن قبیله‌ای کافی‌اند. تنها یکی از آن‌ها در تهران و باقی هریک در گوشه‌ای از جهان، سکونت دارند.
آذر از چند سال قبل مبتلا به کانسر کولون شده که پس از تحمل چندین عمل جراحی، هم اکنون در مشهد تحت شیمی‌درمانی و رادیوتراپی است، اما هنوز هم مثل قدیم روحیه بالا و شوخ خود را حفظ کرده و چنان امیدوار به زندگی است که مرگ و نیستی را به بازی و خجالت کشانده است. بی‌توجه به جوانی و میانسالی از دست رفته‌اش، هنوز پر از امید و عشق است و برایم نوشته که: "باید خورشید را شرمنده کنم از درخشش، باید زندگیم را با فرزندانم درخشان کنم" و می‌اندیشم که درخشش آذر، و البته همسرش، بیش از همه در فرزندانش تجلی یافته است.
درخشش بسیاری از آدم‌های بزرگ لزوما به توفیقات و جوایزی که در طول زندگی بدست می‌آورند نیست بلکه به آن چیزی است که پس از یک عمر زندگی پربار از خود بجای می‌گذارند که نام نیک و فرزند نکو و خلف یکی از آن‌ها است.

ادامه دارد....

@draghvami

https://t.me/draghvami
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دلی در آتش
شعر از سایه
آهنگ مجید درخشانی
آواز سارا خدایار

@draghvami
چه غم دارد ز خاموشی، درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان، دریای آتش گشته از گردم

شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه‌ی آتش درین گرداب می‌گردم

به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پر دردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم

در آن شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شب‌چراغ عشق را در سینه پروردم

بر آری ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم

هوشنگ ابتهاج؛ سایه
@draghvami
1️⃣1️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۴)
"بهار" فرزند بزرگ خانواده و عزیز پدر بود و در تمام طول مدت زندان، اسارت و دوری، مکاتبات عاشقانه و زیبایی با هم داشتند. او هنوز نامه‌های پدر را بعنوان ارزشمندترین چیزهای زندگی‌اش همیشه با خود همراه دارد.
بهار هم مثل مادر، مشکلات بسیار زیادی منجمله سختی، نداری و آزارهای کلامی و غیرکلامی را، بخصوص پس از مرگ پدر تحمل کرد. خاطرات بسیار ناخوشایندی را، بخصوص از پشت درهای زندان وکیل‌آباد و در انتظار دیدار پدر تجربه کرد، علیرغم سن کمی که داشت، به گفته خودش، می‌تواند نقشه تمامی اتاقهای انتظار، ملاقات و‌ تمامی محوطه زندان وکیل‌آباد مشهد را چشم بسته بکشد. داستان زندگی او خود داستان بسیار جالب و مفصل دیگری است و زمان دیگری می‌طلبد، شاید وقتی توفیق نوشتن‌اش را بیابم. اما بطور خلاصه عرض کنم که او چند سال پس از مرگ پدر، در حالی‌که تنها ۲۶ سال سن داشت به همراه همسر، کودکی شانزده‌ماهه و با مشکلات بسیار زیاد از ایران به ترکیه و پس از آن به فنلاند مهاجرت کرد اما در مدت کوتاهی خود را باز یافت. ابتدا بعنوان کارشناس اداره کار و توسعه اقتصادی، سپس کارشناس ارشد برنامه‌ریزی در امور مهاجران، و در نهایت بعنوان کارشناس آموزش مهارت‌ها به مهاجرین در آموزش و پرورش فنلاند استخدام شد. کار اصلی‌اش، کمک به مهاجرین بخصوص در ابتدای مهاجرت است. مهاجرین بخصوص زنان مهاجر، علاوه بر مهارت‌های مختلف فنی نیازمند مهارت‌های اجتماعی، تطبیق با محیط جدید، کاریابی، آموزش زبان و آموزش حرفه‌های مناسب نیز هستند، لذا در حال حاضر او سرپرستی مراکز متعدد اینگونه را بعهده دارد. طرح‌ها و اقدامات او آن‌چنان تاثیرگذار بوده که برخی از آنان به کتاب‌های آموزش و پرورش فنلاند نیز راه یافته و به همه دانش‌آموزان آموزش داده می‌شود.
در حال حاضر علاوه بر مسئولیت‌های فوق، عضو کنفدراسیون زنان فنلاند، عضو عالی‌ترین سازمان تساوی حقوقی و جنسیتی فنلاند به ریاست رئیس‌جمهور فنلاند و نیز عضو هئیت‌مدیره سازمان بین‌المللی زنان برای صلح و دموکراسی است.
او در سال ۲۰۱۷ بعنوان زن مهاجر سال در فنلاند و دو سال قبل هم بعنوان یکی از بیست زن تاثیرگذار فنلاند انتخاب گردید.

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد!

پایان

@draghvami


https://t.me/draghvami
Audio
یاد محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ آذربایجان و ایران، در ۲۷ شهریورماه سالروز درگذشتش گرامی باد.
هنگامی که سایه برای دیدار شهریار به تبریز رفت، شهریار غزلی برای یار دیرینش سرود و بعدها آن را با همراهی کمانچۀ مجتبی میرزاده در دستگاه ماهور به آواز خواند. این آواز نشان‌دهندۀ آشنایی خوب شهریار با موسیقی ایرانی است. او ردیف را می‌شناخت، سه‌تار می‌نواخت و دوستان موسیقی‌دانی چون ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و احمد عبادی داشت. در اشعار شهریار هم کاربرد واژه‌ها و اصطلاحات موسیقایی چشمگیر است.

«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر غم از شعف و شعشعه لبریز آمد

مژدۀ یوسف گم‌گشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد

چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طرب‌آمیز آمد

افق تنگ غم‌انگیز چه افتاد ای دل
که چنین در نظرم باز و دل‌انگیز آمد

دوست چون باد بهار از در هر باغ گذشت
سبزه افشان شد و گلبن همه گلبیز آمد

او گلی سرخ که سر زد به چو من برگی زرد
یا بهاری که به دلجویی پاییز آمد

شهریارا نه منم حلقۀ شعر تو به گوش
که فلک گوش به این شعر دلاویز آمد
#شهریار

@sayeoMusighi

@sedayemusicirani
🍃 فراموشی

آدم ها به فراموشی محتاج ترند تا به خاطره.
آدم ها از خاطرات، خنجر می سازند و با خنجرِ خاطره خط می اندازند روی همه چیز زندگی.
زندگی خجالت می کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس که تن و بدن و سر و صورتش خط خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک ترین چیز جهان است.

من حوصله خنجر و خاطره را ندارم.
من عضو قبیله بی خاطره ها هستم. مادر بزرگم اولین کسی بود که خنجرِ خاطراتش را دور انداخت و بعد از آن دور انداختن خنجرِ خاطرات در قبیله ما سنت شد.

دشمن به قبیله ما نزدیک می شود. سر سفره ما می نشیند. نان از سفره ما بر می دارد و می خندد.
ما هم می خندیدم؛ نه برای اینکه بزرگوار بوده ایم و او را بخشیده ایم، چون فراموش کرده ایم که او دشمن بود، نه دوست و این گونه است که ما قرن هاست که شادمانیم.

من همه خنده هایم را از دست فراموشی هدیه گرفته ام...

عرفان_نظرآهاری

@draghvami
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"تک ستاره"
برای استاد شجریان
به مناسبت هشتادمین زادروزشان

خواننده و مجسمه ساز: پگاه حاجی‌محمدی
شعر: اسدالله اسدی
آهنگساز: علی امیرقاسمی

@draghvami
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
1️⃣1️⃣4️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب! ( بخش اول)

چند روز قبل سعادتی دست داد و به مناسبتی با یکی از اساتید قدیمی دبیرستان البرز، که بیشتر سالهای حضورش در البرز را در سمت ناظم گذرانده بود هم کلام شدیم. ایشان به گواهی همه دوستان در ادوار مختلف، یکی از مهربان‌ترین، صبورترین و متین‌ترین ناظم‌های البرز بودند، و می‌اندیشم با ذکر همین صفات، همه‌ البرزی‌های قبل انقلاب او را شناسایی کنند، بجز صفت "طنّازی" که آن را هم من به سایر محاسن ایشان اضافه می‌کنم، هیچیک از ما از آن اطلاعی نداشتیم، آخر به بچه که نمی‌خندند!
ایشان در مورد تاثیر انقلاب ۵۷ بر دبیرستان البرز، داستانی را با نهایت ظرافت تعریف کردند که خالی از لطف نیست از زبان خود ایشان بشنوید:

پس از انقلاب دکتر مجتهدی از فرط کم‌لطفی‌ها، ناملایمات و بی‌نظمی‌هایی که مشاهده کرد، از ریاست دبیرستان استعفا داد و با اینکه سنگ بنای شبانه‌روزی و سپس تمام دبیرستان البرز را به منزله سیستمی بسیار منظم و موثر پایه‌ریزی کرده بود و آن را عزیزتر از جان خود می‌داشت، اما با مشاهده کارهای نادرستی از قبیل اشغال شبانه‌روزی البرز و واگذاری‌اش به نهادی دیگر و نیز انتقال معلمین و جایگزین کرد‌ن‌شان بدون مشورت با ایشان، از فرط لاعلاجی و ناامیدی، عطای آن را به لقایش بخشید و خود را از رنجی که می‌برد خلاص کرد، گرچه تا پایان عمر فکر و ذکرش از تکه‌ی‌ جان و حاصل ۳۴ سال زحمتش جدا نمی‌شد و حتی تا زمانی که ایران بود، برای گل و گیاه و درختان دبیرستان، با سرایدار و باغبان مدرسه یکی به دو می‌کرد. یکبار در پاسخ باغبان جدید البرز که با جسارت تمام گفته بود: آقای دکتر شما دیگر سمتی در این مدرسه ندارید! فرموده بود تا وقتی من زنده‌ام در این دبیرستان حق دارم! و چه نکو گفت که هنوز پس از چهل و اندی سال، همه ما البرز را بنام البرز مجتهدی می‌شناسیم.
من اما هنوز تا سال ۱۳۶۰ در سمت ناظم دبیرستان باقی ماندم. با رفتن دکتر مجتهدی اوضاع بیشتر از قبل بهم ریخت، شرط معدل برای ثبت نام در البرز برداشته شد و دبیرستان محلی شد برای پارتی‌بازی و ترکتازی آدم‌های جدید و تازه به دوران رسیده، آدم‌های "تراز" انقلاب! هرکه پولش بیش، محبوب‌تر و هرکه زورش بیش، ثبت‌نامش زودتر! در حالیکه قبل از انقلاب، هیچیک از امرای ارتش و وزرا حتی به خود اجازه نمی‌دادند، که اعمال نفوذی بر دکتر مجتهدی بکنند. بارها وزرا به نخست وزیر یا وزیر دربار شکایت برده ‌بودند، اما بیفایده بود. قرار بود البرز الگویی شود برای سایر مدارس، اما در چشم بهم‌زدنی تبدیل شد به یک مدرسه بسیار معمولی! دیگر هیچ شاگردی نه از معلم حساب می‌برد، نه از من و نه از رئیس دبیرستان. ارزش‌هایی چون نظم، تربیت و آراستگی که قبل از انقلاب محترم و بلکه مقدس شمرده می‌شد، ارزش خود را از دست دادند و جای خود را به پلشتی و بی‌نظمی داد.
در فاصله سه سالی که بعد از انقلاب ناظم دبیرستان بودم اتفاقات عجیب و غریب زیاد داشتیم اما چند داستان بامزه به صورت سریالی، اما مرتبط به هم اتفاق افتاد که شنیدن‌ آن‌ها خالی از لطف نیست.

ادامه دارد....

@draghvami


https://t.me/draghvami
1️⃣1️⃣5️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
البرز پس از انقلاب ( بخش دوم)

یک روز چند دقیقه پس از خوردن زنگ و رفتن معلمین و بچه‌ها به سر کلاس، با صدای داد و هوار و فریاد بلندِ یکی از معلمین جدیدالورود که تعلیمات دینی درس می‌داد، به گمان اینکه اتفاق غیرمترقبه‌ا‌ی افتاده، سراسیمه از دفتر خارج شدم و خود را به معلم مربوطه رساندم. او بر خلاف عرف و رسم معمول، همچنان فریاد می‌کشید و وقتی به من رسید، به آهستگی در گوشم گفت که در کلاس من کسی باد معده خود را خالی کرده که علاوه بر بهم خوردن نظم کلاس، بوی بسیار بدی هم در کلاس پیچیده است! در واقع اتفاق غیرمترقبه‌ای هم بود! پرسیدم آیا شما مطمئن هستید که بو مربوط به همین فقره باشد؟ گفت: "بله، مطمئنم، چون از نوع صدادارش بود!! آقا تا فرد خاطی معرفی نشود من به سر کلاس باز نمیگردم"
خوب طبیعی است که تشخیص هویت فرد خطاکار غیرممکن بود، در ضمن می‌دانستم حتی اگر بچه‌ها بدانند که این صدای مشکوک از جانب چه کسی صادر شده، او را لو نمی‌دهند‌، کار بیشتری هم از دست کسی بر نمی‌آمد. بنابراین سعی کردم با همین دلایل او را قانع کنم تا به کلاس باز‌گردد، اما زیربار نرفت و چون اوضاع را چنین دید، کیف و‌ کلاهش را برداشت و از مدرسه خارج شد و دیگر هیچوقت باز نگشت! بعدها شنیدیم که او رئیس دبیرستان مهمی در تهران شده است.
داستان دوم مربوط به معلم دیگری است که او هم جدیدا به البرز آمده بود و برای اعمال قدرت و کنترل کلاس چنان سخت می‌گرفت که گاهی از آن طرف پشت بام می‌افتاد! منجمله اینکه روزی یکی از بچه‌ها برای رفتن به دستشویی اجازه خواست و ایشان برای نشان دادن قدرتمندی خود به وی اجازه نداد، هرچه دانش‌آموز تقلّا و التماس کرد، فایده نکرد و اجازه خروج نیافت.
کلاس ایشان درست کنار دفتر من بود. این‌بار هم با شنیدن داد و فریاد و هوار ، با عجله از دفتر خارج شده، خود را به ایشان رساندم و عرض کردم: آقای محترم راه اعتراض در البرز چنین نیست، بلکه باید به آرامی کسی را به دنبال من بفرستید! اما ایشان بسیار عصبانی‌تر از این بود که به حرف‌های من گوش کند. مرا کشان‌کشان به کلاس خود برد که بیا و ببین چه شده! در جلوی کلاس و کنار تخته سیاه، آبگیر و برکه‌ای بدبو و زرد رنگ تشکیل شده بود که کاملا مشخص بود دانش‌آموزی که تنگش گرفته، از فرط فشار مثانه، مجرا را رها و جانش را خلاص کرده بود، اغلب کلاسها شیب ملایمی به سمت تخته سیاه داشتند!
در این مورد هم مجرم معلوم نبود، کسی هم حاضر به شهادت نشد، فلذا در این فقره هم معلم شال و‌کلاه و‌کیف را برداشت و از دبیرستان خارج شد و دیگر برنگشت. اما پس از مدت کوتاهی شنیدیم که این دبیر هم سرپرست آموزش و پرورش استان تهران شده است!
یک روز که همه معلمین در زنگ تفریح در دفتر نشسته بودند، صحبت از پست‌ها و منصب‌ها شد و حرف شایسته‌سالاری، خدمت همه معلمین حاضر عرض کردم که هرکس مشتاق پست و مقام است باید از گذشتگان بیاموزد و بعد شرح حال این دو معلم را باز گفتم و در پایان عرض کردم که هرکس که به دنبال پست وزارت است، بنده راه خوبی را پیشنهاد می‌کنم، و چون برخی مایل بودند، توضیح دادم که با توجه به اینکه دفع گاز معده و ادرار چنین پست‌هایی را باعث شده‌اند، هرکس دانش آموزی را مجبور کند آن "کار دیگر" را هم در کلاس بکند، حتما به وزارت خواهد رسید!
مرحوم استاد بوذری از اساتید معروف البرز که تعلیمات دینی، فقه و عربی درس میداد حضور داشتند، از بالای عینک ذره‌بینی‌اش، با اندکی غضب به من نگاه کرد، ریش پرفسوری‌اش را جنباند که: خیر آقا ما از این پست و مقام‌های بودار نخواستیم!!


@draghvami


https://t.me/draghvami
متن آهنگ:
من از تو دل نمی‌بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته‌ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانی‌ام به خاطرت شکسته‌‌ام
تو در سراب آیینه شبانه خنده می‌کنی
من شکست داده را خودت برنده می‌کنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوز‌ها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه‌ای که عشق را بدون من شناختی
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته‌ای برو به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته
منی که در جوانی‌ام به خاطرت شکسته‌ام