اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
Sepide
Javad Maroofi
"قطعه سپيده"
پیانوی استاد جواد معروفی(۱۲۹۱-۱۳۷٢)
در آواز ابوعطا و دستگاه شور
بر اساس تصنیفِ "دل هوس سبزه و صحرا ندارد" از عارف قزوينى
دل هوس سبزه و صحرا ندارد
میل به گلگشت و تماشا ندارد
دل سر همراهی با ما ندارد
خون شود این دل که شکیبا ندارد
@draghvami
پیانوی استاد جواد معروفی(۱۲۹۱-۱۳۷٢)
در آواز ابوعطا و دستگاه شور
بر اساس تصنیفِ "دل هوس سبزه و صحرا ندارد" از عارف قزوينى
دل هوس سبزه و صحرا ندارد
میل به گلگشت و تماشا ندارد
دل سر همراهی با ما ندارد
خون شود این دل که شکیبا ندارد
@draghvami
1️⃣0️⃣6️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
در دبستان و دبیرستانهای پسرانه، برای بچههایی که چثه نحیفی دارند یا اصولا اهل دعوا بار نیامدهاند، قلدری و گردنکلفتیِ شاگردان ناراحت و زورگو، همیشه یکی از کلانترین بیمها و چالشها بوده و هست.
در شبانهروزی البرز دوستی داشتیم احمدنام، اهل یکی از شهرهای استان یزد، لهجه نداشت بماند، که "تهرونی" غلیظ هم میشکست و به تقلید از ناصر ملکمطیعی، در اکثر فیلمهای فارسی آن زمان، کاملا شبیه کلاهمخملیها حرف میزد. چهار شانه، خوش قد و بالا، خوش قیافه، اغلب پیراهن سفید، با کت و شلوار مشکی میپوشید و عامدانه کت را به روی شانهها میانداخت. برای جلوگیری از افتادن کت از روی شانهها، مانوری به کار میبرد که او را چهار شانهتر و جاهلتر نشان میداد. بلوغ زودرس داشت و ریش و سبیلش چنان زودتر از تمام بچهها در آمده بود که به تدریج و با گذشت سالهای اول دبیرستان، تمام بدنش از پشم و مو پر شد. برای ما بچههای نازنازی که اغلب تا سال آخر دبیرستان هم ریش و سبیل حسابی و قابلی نداشتیم، مشاهدهی چنین تیپ و شخصیتی تعجبانگیز، و گاهی تحسین برانگیز بود. از اینکه در مقابل بچههای غیرشبانهروزی و بچههای زبلِ تهرون این چنین رفیق لوطیمنشی داشتیم به خود میبالیدیم. بارها پیش میآمد که توسط بچههای روزانه مورد اذیت و تمسخر قرار میگرفتیم، در چنین مواردی احمد را شیر میکردیم و جلو میانداختیم تا برای گوشمالی آنها همراه ما بیاید. احمدجان با کت روی شانه، مرشدوار به راه میافتاد، ما نیز ایوالله گویان، چون بچه مرشدی به دنبالش به راه میافتادیم. در انتظار دعوایی در خور بودیم، اما هنگامی که دشمن مردمآزار را نشان داده و دورهاش میکردیم، احمدجان بجای زهر چشم گرفتن و تیغ برکشیدن، در هیئت جوانمرد و ناصح مشفقی در میآمد و نصیحت میکرد که: عزیزانِ من، چرا با هم دعوا میکنید، چرا با هم دوست نمیشید؟! بیایید روی همدیگر را ببوسید و دیگر با هم دعوا نکنید! در حالیکه ما بیصبرانه خواستار بودیم او بیداوری، چک آبدار یا مشتی حواله مردم آزار نماید. این ماجرا چند بار که تکرار شد قید رفیق لوطیمنش خود را زدیم و از آن پس هم سعی میکردیم تا خودمان از پس چالشهای اینگونه برآییم و گلیم خود را از آب بیرون بکشیم!
همین احمد آقای جوانمرد این خصوصیت را هم داشت که همیشه از عصر جمعه که به شبانهروزی میآمد تا هفته بعد، برای قرض پول یکسره دستش پیش دوستان دراز بود. اگرچه مدام بدهیهای خود را صاف میکرد اما بهرحال به خاطر دستِ همیشه درازش، به او "احمدگدا" یا "جوانمردِ گدا" میگفتند!
ما انسانها همگی دارای مجموعهای از صفات خوب و بد هستیم و مدام روی طیفی که یک سرش "انسان کامل" است و سر دیگرش "کاملا انسان" (و نه شیطان)، در نوسانایم. صد البته این حرکت، سینوسی و منظم نیست، که مدام در حال قبض و بسط است. برآیند این نوسانها، مزاج، خلقوخو و منش ما را میسازد.
کاملا انسان بودن به همین معنی است، یعنی دارا بودن همه صفات نیک و بد، تا رسیدن به کیفیت و رفتار یک "انسان کامل". پذیرش "وضعیت انسانی" پذیرفتن همه انسانها است با همهی خطاها و کاستیهایشان!
@draghvami
https://t.me/draghvami
در دبستان و دبیرستانهای پسرانه، برای بچههایی که چثه نحیفی دارند یا اصولا اهل دعوا بار نیامدهاند، قلدری و گردنکلفتیِ شاگردان ناراحت و زورگو، همیشه یکی از کلانترین بیمها و چالشها بوده و هست.
در شبانهروزی البرز دوستی داشتیم احمدنام، اهل یکی از شهرهای استان یزد، لهجه نداشت بماند، که "تهرونی" غلیظ هم میشکست و به تقلید از ناصر ملکمطیعی، در اکثر فیلمهای فارسی آن زمان، کاملا شبیه کلاهمخملیها حرف میزد. چهار شانه، خوش قد و بالا، خوش قیافه، اغلب پیراهن سفید، با کت و شلوار مشکی میپوشید و عامدانه کت را به روی شانهها میانداخت. برای جلوگیری از افتادن کت از روی شانهها، مانوری به کار میبرد که او را چهار شانهتر و جاهلتر نشان میداد. بلوغ زودرس داشت و ریش و سبیلش چنان زودتر از تمام بچهها در آمده بود که به تدریج و با گذشت سالهای اول دبیرستان، تمام بدنش از پشم و مو پر شد. برای ما بچههای نازنازی که اغلب تا سال آخر دبیرستان هم ریش و سبیل حسابی و قابلی نداشتیم، مشاهدهی چنین تیپ و شخصیتی تعجبانگیز، و گاهی تحسین برانگیز بود. از اینکه در مقابل بچههای غیرشبانهروزی و بچههای زبلِ تهرون این چنین رفیق لوطیمنشی داشتیم به خود میبالیدیم. بارها پیش میآمد که توسط بچههای روزانه مورد اذیت و تمسخر قرار میگرفتیم، در چنین مواردی احمد را شیر میکردیم و جلو میانداختیم تا برای گوشمالی آنها همراه ما بیاید. احمدجان با کت روی شانه، مرشدوار به راه میافتاد، ما نیز ایوالله گویان، چون بچه مرشدی به دنبالش به راه میافتادیم. در انتظار دعوایی در خور بودیم، اما هنگامی که دشمن مردمآزار را نشان داده و دورهاش میکردیم، احمدجان بجای زهر چشم گرفتن و تیغ برکشیدن، در هیئت جوانمرد و ناصح مشفقی در میآمد و نصیحت میکرد که: عزیزانِ من، چرا با هم دعوا میکنید، چرا با هم دوست نمیشید؟! بیایید روی همدیگر را ببوسید و دیگر با هم دعوا نکنید! در حالیکه ما بیصبرانه خواستار بودیم او بیداوری، چک آبدار یا مشتی حواله مردم آزار نماید. این ماجرا چند بار که تکرار شد قید رفیق لوطیمنش خود را زدیم و از آن پس هم سعی میکردیم تا خودمان از پس چالشهای اینگونه برآییم و گلیم خود را از آب بیرون بکشیم!
همین احمد آقای جوانمرد این خصوصیت را هم داشت که همیشه از عصر جمعه که به شبانهروزی میآمد تا هفته بعد، برای قرض پول یکسره دستش پیش دوستان دراز بود. اگرچه مدام بدهیهای خود را صاف میکرد اما بهرحال به خاطر دستِ همیشه درازش، به او "احمدگدا" یا "جوانمردِ گدا" میگفتند!
ما انسانها همگی دارای مجموعهای از صفات خوب و بد هستیم و مدام روی طیفی که یک سرش "انسان کامل" است و سر دیگرش "کاملا انسان" (و نه شیطان)، در نوسانایم. صد البته این حرکت، سینوسی و منظم نیست، که مدام در حال قبض و بسط است. برآیند این نوسانها، مزاج، خلقوخو و منش ما را میسازد.
کاملا انسان بودن به همین معنی است، یعنی دارا بودن همه صفات نیک و بد، تا رسیدن به کیفیت و رفتار یک "انسان کامل". پذیرش "وضعیت انسانی" پذیرفتن همه انسانها است با همهی خطاها و کاستیهایشان!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣0️⃣7️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
روز بیست و دوم خرداد ۸۸، تنها چند روز از عمل جراحی سنگین من گذشته بود.
با قامتی خمیده، دولا دولا و با یک درن یا لوله که از شکمم بیرون آمده بود، به زحمت خود را به حوزه رایگیری رساندم و رای دادم. در حالیکه ساعت ۱۲ شب مهندس موسوی اعلام کرد که با اختلاف بسیار زیاد برنده انتخابات است، اما صبح روز بعد هنگامی که برای تعویض پانسمان بیدار شدم، پدرم گفت که احمدینژاد را برنده انتخابات اعلام کردهاند!
اگر تیم ملی فوتبال ایران ده بار در مقابل استرالیا میباخت آن قدر ناراحت نمیشدم که آن روز شدم!
انگار دنیا زیر و رو شده بود و انگار مصیبتی بزرگ چون غم از دست دادن عزیزی بر من حادث شده بود! باور نمیکردم آنچه را که میدیدم و میشنیدم.
تصور این که آن مردک مزوّر و دروغگو قرار است چهار سال دیگر هم رئیس جمهور ما باشد و چهار سال دیگر آبروی ایران و ایرانی را ببرد، برایم غیر قابل باور و غیر قابل تحمل مینمود.
اما شد، چهار سالِ او و نیز هشت سال پس از او هم گذشت.
در حالیکه دنیا هفت شهر عشق را گشت، هفت کهکشان جدید را کشف کرد و در صدد یافتن جایی برای زندگی در خارج از کره زمین است، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم!
روزگارا، تو اگر سخت بمن میگیری،
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
لیک باور دارم، دلخوشیها کم نیست.....
زندگی باید کرد!
@draghvami
 https://t.me/draghvami
روز بیست و دوم خرداد ۸۸، تنها چند روز از عمل جراحی سنگین من گذشته بود.
با قامتی خمیده، دولا دولا و با یک درن یا لوله که از شکمم بیرون آمده بود، به زحمت خود را به حوزه رایگیری رساندم و رای دادم. در حالیکه ساعت ۱۲ شب مهندس موسوی اعلام کرد که با اختلاف بسیار زیاد برنده انتخابات است، اما صبح روز بعد هنگامی که برای تعویض پانسمان بیدار شدم، پدرم گفت که احمدینژاد را برنده انتخابات اعلام کردهاند!
اگر تیم ملی فوتبال ایران ده بار در مقابل استرالیا میباخت آن قدر ناراحت نمیشدم که آن روز شدم!
انگار دنیا زیر و رو شده بود و انگار مصیبتی بزرگ چون غم از دست دادن عزیزی بر من حادث شده بود! باور نمیکردم آنچه را که میدیدم و میشنیدم.
تصور این که آن مردک مزوّر و دروغگو قرار است چهار سال دیگر هم رئیس جمهور ما باشد و چهار سال دیگر آبروی ایران و ایرانی را ببرد، برایم غیر قابل باور و غیر قابل تحمل مینمود.
اما شد، چهار سالِ او و نیز هشت سال پس از او هم گذشت.
در حالیکه دنیا هفت شهر عشق را گشت، هفت کهکشان جدید را کشف کرد و در صدد یافتن جایی برای زندگی در خارج از کره زمین است، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم!
روزگارا، تو اگر سخت بمن میگیری،
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
لیک باور دارم، دلخوشیها کم نیست.....
زندگی باید کرد!
@draghvami
 https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
Shorooe Nagahan
Alireza Ghorbani
شروع ناگهان
خواننده: علیرضا قربانی
آهنگساز: عیرضا افکاری
ترانهسرا: حسین غیاثی
خواننده: علیرضا قربانی
آهنگساز: عیرضا افکاری
ترانهسرا: حسین غیاثی
1️⃣0️⃣8️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"آزار جنسی"
این روزها در توئیتر طوفانی برای افشای آزارهای جنسی به راه افتاده که برای ایران در نوع خود منحصر بفرد و بسیار جدید است.
هنوز بسیاری از مردم ما هنگامی که حرف از آزار جنسی میشود تنها "تجاوز" به ذهنشان متبادر میشود و نمیدانند که حتی چشمک زدن، متلک گفتن، چشمچرانی، و لمس کردن بیاجازه مصداق آزار جنسی است
در همه اقشار این بیماران جنسی وجود دارند اما میاندیشم که بدترین و تاسفبارترین نوع آن، آزار جنسی کسی است که با اعتماد کامل بدنش را بعنوان بیمار در اختیار پزشک یا پیراپزشکی قرار داده تا او را معاینه کند، اما مورد آزار جنسی قرار گیرد.
در طول خدمتم از این موارد بسیار دیدهام که اگر توفیقی حاصل شود، بدانها هم خواهم پرداخت، اما موردی را که اشاره میکنم، بدترین موردی بود که در عمرم با آن برخورد داشتهام. در میان همکاران پزشکی داشتیم که بدون شک یک بیمار جنسی بود. هنگامی که با خانمی مقبول از نظر او (زیبایی ملاکش نبود!) مواجه میشد، چونان یک موشک بالیستیک بر هدف قفل میکرد و مسخ میشد. چنان رفتار دراماتیک و عجیبی پیدا میکرد که از فرط مسخرگی و رسوایی، همه شاهدان را به خنده میانداخت، اما فیالواقع جای گریستن داشت.
جناب دکتر تمام فعالیتهای طبیعیاش مختل و گویی هورمونهای بدنش تغییرات اساسی میکرد. به دنبال هدف میافتاد و تا به دامش نمیانداخت از پا نمینشست! مجرد یا متاهل، چاق یا لاغر، پیر یا جوان بودن هدف هیچ اهمیتی نداشت، مهم این بود که رادار، روی هدف قفل شده بود. از پس سالها همکاری نزدیک و علیرغم اسکن دقیقِ رفتار و احوالات ایشان، باز هم موفق نشدم که درک کنم حساسیت رادارشان به چگونه زنی است!
بارها و بارها زنانی را مشاهده کردم که با گریه از درمانگاه و اتاق ویزیت ایشان خارج میشدند، و چه بسیار خانمهایی که به مطب شخصی ایشان مراجعه و گریان و عصبانی خارج میشدند. آنها بهرحال برای کسی تعریف میکردند و به گوش بقیه میرسید، اما او بخاطر پزشک بودن، از مصونیت نانوشتهای برخوردار بود و لابد به ذهن همه خطور میکند که چرا گزارش نمیشد! نیازی به گزارش نبود، تقریبا تمام بیمارستان از صدر تا ذیل خبر داشتند. مطمئن هستم بسیار بیشتر از آنچه که ما میشنیدیم و خبر داشتیم، حراست و مدیران بالادستی اطلاع داشتند اما تا کسی شکایت رسمی در دادگستری و یا نظامپزشکی ثبت نمیکرد امکان برخورد با ایشان وجود نداشت، چون پزشک بود و کسی در باورش نمیگنجید از پزشک سوگندخوردهای چنین اعمالی سر بزند.
هفتهای نمیشد که دانشجوی دختری با گریه و شکایت از ایشان به من، بعنوان همکار نزدیکش، نیاورد . اما هیچ راه اصلاح و چارهای برای من متصور نبود، که اگر بود، حمل بر حسادت، سخنچینی یا رقابت میشد، اگرچه باکی نبود اما هیچگاه مؤثر نیفتاد. البته در بزنگاههایی به دام هم افتاد ولی ارادهای برای برخورد قاطع نبود و تنها از برخی مزایای اجتماعی همچون تدریس به دانشجویان محروم شد.
دلم میخواست نامش را مینوشتم، اما اولا به این دلیل که بازنشسته و از حیّز هرگونه انتفاعی! افتاده، و ثانیا چون امثال او زیادند، نیازی به ذکر نامش نیست اما امیدوارم کسانی که مورد آزار ایشون قرار گرفتهاند، این مطلب را ببینند و او را افشا کنند یا بطور خصوصی داستانشان را برای من بنویسند تا در اینجا به رشته تحریر در آورم.
@draghvami
https://t.me/draghvami
"آزار جنسی"
این روزها در توئیتر طوفانی برای افشای آزارهای جنسی به راه افتاده که برای ایران در نوع خود منحصر بفرد و بسیار جدید است.
هنوز بسیاری از مردم ما هنگامی که حرف از آزار جنسی میشود تنها "تجاوز" به ذهنشان متبادر میشود و نمیدانند که حتی چشمک زدن، متلک گفتن، چشمچرانی، و لمس کردن بیاجازه مصداق آزار جنسی است
در همه اقشار این بیماران جنسی وجود دارند اما میاندیشم که بدترین و تاسفبارترین نوع آن، آزار جنسی کسی است که با اعتماد کامل بدنش را بعنوان بیمار در اختیار پزشک یا پیراپزشکی قرار داده تا او را معاینه کند، اما مورد آزار جنسی قرار گیرد.
در طول خدمتم از این موارد بسیار دیدهام که اگر توفیقی حاصل شود، بدانها هم خواهم پرداخت، اما موردی را که اشاره میکنم، بدترین موردی بود که در عمرم با آن برخورد داشتهام. در میان همکاران پزشکی داشتیم که بدون شک یک بیمار جنسی بود. هنگامی که با خانمی مقبول از نظر او (زیبایی ملاکش نبود!) مواجه میشد، چونان یک موشک بالیستیک بر هدف قفل میکرد و مسخ میشد. چنان رفتار دراماتیک و عجیبی پیدا میکرد که از فرط مسخرگی و رسوایی، همه شاهدان را به خنده میانداخت، اما فیالواقع جای گریستن داشت.
جناب دکتر تمام فعالیتهای طبیعیاش مختل و گویی هورمونهای بدنش تغییرات اساسی میکرد. به دنبال هدف میافتاد و تا به دامش نمیانداخت از پا نمینشست! مجرد یا متاهل، چاق یا لاغر، پیر یا جوان بودن هدف هیچ اهمیتی نداشت، مهم این بود که رادار، روی هدف قفل شده بود. از پس سالها همکاری نزدیک و علیرغم اسکن دقیقِ رفتار و احوالات ایشان، باز هم موفق نشدم که درک کنم حساسیت رادارشان به چگونه زنی است!
بارها و بارها زنانی را مشاهده کردم که با گریه از درمانگاه و اتاق ویزیت ایشان خارج میشدند، و چه بسیار خانمهایی که به مطب شخصی ایشان مراجعه و گریان و عصبانی خارج میشدند. آنها بهرحال برای کسی تعریف میکردند و به گوش بقیه میرسید، اما او بخاطر پزشک بودن، از مصونیت نانوشتهای برخوردار بود و لابد به ذهن همه خطور میکند که چرا گزارش نمیشد! نیازی به گزارش نبود، تقریبا تمام بیمارستان از صدر تا ذیل خبر داشتند. مطمئن هستم بسیار بیشتر از آنچه که ما میشنیدیم و خبر داشتیم، حراست و مدیران بالادستی اطلاع داشتند اما تا کسی شکایت رسمی در دادگستری و یا نظامپزشکی ثبت نمیکرد امکان برخورد با ایشان وجود نداشت، چون پزشک بود و کسی در باورش نمیگنجید از پزشک سوگندخوردهای چنین اعمالی سر بزند.
هفتهای نمیشد که دانشجوی دختری با گریه و شکایت از ایشان به من، بعنوان همکار نزدیکش، نیاورد . اما هیچ راه اصلاح و چارهای برای من متصور نبود، که اگر بود، حمل بر حسادت، سخنچینی یا رقابت میشد، اگرچه باکی نبود اما هیچگاه مؤثر نیفتاد. البته در بزنگاههایی به دام هم افتاد ولی ارادهای برای برخورد قاطع نبود و تنها از برخی مزایای اجتماعی همچون تدریس به دانشجویان محروم شد.
دلم میخواست نامش را مینوشتم، اما اولا به این دلیل که بازنشسته و از حیّز هرگونه انتفاعی! افتاده، و ثانیا چون امثال او زیادند، نیازی به ذکر نامش نیست اما امیدوارم کسانی که مورد آزار ایشون قرار گرفتهاند، این مطلب را ببینند و او را افشا کنند یا بطور خصوصی داستانشان را برای من بنویسند تا در اینجا به رشته تحریر در آورم.
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
شهرام ناظری
آتشی در نیستان
آتشی در نِیِستان نام آلبومی است که بر پایهٔ همنوازی سهتار در سال ۱۳۶۷، با صدای شهرام ناظری و سرپرستی و آهنگسازی جلال ذوالفنون اجرا شدهاست. برخورداری از ریتم صحیح، متنی قوی و لحنی سوزان در این آلبوم، باعث شده تا آتشی در نیستان اثری بیبدیل باشد. آتشی در نیستان یکی از ماندگارترین آثار شهرام ناظری است.این آلبوم یکی از بهترین نمونهها در دستگاه شور و آواز ابوعطا است.🍒
1️⃣0️⃣9️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
آتش در نیستان!
چند روز قبل، ۲۸ مرداد ماه، سالگرد به آتش کشیده شدن سینما رکس آبادان بود که در آن حدود ۶۷۰ انسان، زندهزنده در آتش سوختند. قبل از انقلاب انگشت اتهام به سوی رژیم شاه نشانه رفت اما بعدها مشخص شد که کار انقلابیون افراطی بوده برای برانگیختهکردن احساسات مردم بر علیه شاه!
قبل از انقلاب، تنها و اصلیترین راه اعتراض دانشجویان، تعطیل کردن کلاسها، شکستن شیشهها، بشقابهای سلفسرویس و بطور کلی تخریب اموال عمومی دانشگاه بود. یکی از دانشجویان دانشکده داروسازی که در سال ۵۲ وارد دانشکده داروسازی شده بود اما از همان زمان زندگی مخفی را برگزیده و بجای تحصیل داروسازی به تحصیلات حوزوی پرداخته بود، بالاخره در اوایل سال ۵۷ از خود رونمایی کرد و در آن سالها "مجمع احیای تفکرات شیعی" را به راه انداخت. پس از انقلاب هم به سبب فعالیتها و ارتباط نزدیک با بزرگان، به سرعت عضو شورای هفت نفره اولیه سپاه پاسداران خراسان و نیز نماینده مجلس شورا در دوره اول شد. تا پیش از انقلاب چندان اسمی از او نشنیده بودیم، اما بعد از رونمایی با کارهای افراطیاش بر سر زبانها افتاد. قدبلند، با ریشی انبوه و نامرتب، چنانکه افتد و دانی، با پیراهنِ خاکستری دو جیبدار که روی شلوار کهنهی ششجیبهاش میافتاد و با صندل اتافوکوی مندرس، لخلخ کنان، همراه مریدانی که چون جوجه اردکانی زشت به دنبالش به راه میافتادند، وارد دانشکدههای مختلف میشد و دانشجویان، بخصوص دختران را امر به معروف و نهی از منکر میکرد. نه با روی خوش و رأفت اسلامی، که با توهینآمیزترین رفتارها و عبارات!
اسم او عبدالحمید دیالمه بود! یکی از فعالیتهای انقلابی او که به گوش همه رسید و افشا شد این بود که در تاریخ ۲۷ یا ۲۸ خردادماه سال ۵۷، ساعت شش صبح، او و همراهانش، با کلاههای پشمی (که فقط در سرمای سوزانِ آن سالهای مشهد متداول بود و تا زیر چانه کشیده و تنها چشمها دیده میشد) با شکستن قفل در ورودی، به دانشکده علوم دانشگاه مشهد حملهور شده و تمامی شیشهها، اموال، تجهیزات و تاسیسات آنجا را با کوکتل مولوتف به آتش کشیده و تخریب کردند. نگهبان دانشکده که مسئولیت حفاظت از اموال دانشکده را بعهده داشت و غافلگیر شده بود، از سر غیرت و عصبانیت آنها را تعقیب کرد تا بالاخره کلاه از سر یکی از آنان برداشته، او را شناسایی کرد. اگر نگهبان آنها را لو میداد، که میداد، علاوه بر مجازات سختی که در انتظارشان بود، "مجمع احیا تفکرات شیعی" نیز ضربه بزرگی میخورد، چرا که با شناخته شدنِ حتی یکی از آنها بقیه هم لو میرفتند. لذا دیالمه و شرکای مجمع پس از مشاوره، تصمیم گرفتند تا همان روز دهان نگهبان را ببندند. بنابراین در یورش ناگهانی دیگری به دانشکده علوم او را به میان محوطه میکشانند، به دیرک پرچم وسط حیاط دانشکده میبندند و با کوکتل مولوتف به آتش میکشند و او را در میان ضجههای زن و فرزندانش زنده زنده در آتش میسوزانند. سپس در میان بهت حاضران، چنان که گویی دیکتاتور مستبدی را از تخت به زیر کشیده و به آتش کشیدهاند، فاتحانه آنجا را ترک میکنند. این ماجرا درست دوماه قبل از حادثه سینما رکس آبادان اتفاق افتاد و چه بسا که انقلابیون کربلایی آبادان هم از او تاثیر گرفته باشند.
عبدالحمید دیالمه در هفتم تیرماه سال ۶۰ در انفجار حزب جمهوری اسلامی، در کنار هفتادو دو تنِ دیگر کشته شد تا، نمادی باشد برای این گونه خوانش از حادثه کربلا، و مصداقی بر این شعر معروف که: ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار....
در مشهد خیابانی قدیمی را به نامش کردند اما تا این تاریخ ندیدم، دو گوشم هم نشنید که کسی نام آن خیابان را بجای خسروی، شهید دیالمه بخواند!
سادات مکرم سواره! عمر همگی مزید بادا
اولاد حسین اگر شمایید، حق با طرف یزید بادا!!
@draghvami
https://t.me/draghvami
آتش در نیستان!
چند روز قبل، ۲۸ مرداد ماه، سالگرد به آتش کشیده شدن سینما رکس آبادان بود که در آن حدود ۶۷۰ انسان، زندهزنده در آتش سوختند. قبل از انقلاب انگشت اتهام به سوی رژیم شاه نشانه رفت اما بعدها مشخص شد که کار انقلابیون افراطی بوده برای برانگیختهکردن احساسات مردم بر علیه شاه!
قبل از انقلاب، تنها و اصلیترین راه اعتراض دانشجویان، تعطیل کردن کلاسها، شکستن شیشهها، بشقابهای سلفسرویس و بطور کلی تخریب اموال عمومی دانشگاه بود. یکی از دانشجویان دانشکده داروسازی که در سال ۵۲ وارد دانشکده داروسازی شده بود اما از همان زمان زندگی مخفی را برگزیده و بجای تحصیل داروسازی به تحصیلات حوزوی پرداخته بود، بالاخره در اوایل سال ۵۷ از خود رونمایی کرد و در آن سالها "مجمع احیای تفکرات شیعی" را به راه انداخت. پس از انقلاب هم به سبب فعالیتها و ارتباط نزدیک با بزرگان، به سرعت عضو شورای هفت نفره اولیه سپاه پاسداران خراسان و نیز نماینده مجلس شورا در دوره اول شد. تا پیش از انقلاب چندان اسمی از او نشنیده بودیم، اما بعد از رونمایی با کارهای افراطیاش بر سر زبانها افتاد. قدبلند، با ریشی انبوه و نامرتب، چنانکه افتد و دانی، با پیراهنِ خاکستری دو جیبدار که روی شلوار کهنهی ششجیبهاش میافتاد و با صندل اتافوکوی مندرس، لخلخ کنان، همراه مریدانی که چون جوجه اردکانی زشت به دنبالش به راه میافتادند، وارد دانشکدههای مختلف میشد و دانشجویان، بخصوص دختران را امر به معروف و نهی از منکر میکرد. نه با روی خوش و رأفت اسلامی، که با توهینآمیزترین رفتارها و عبارات!
اسم او عبدالحمید دیالمه بود! یکی از فعالیتهای انقلابی او که به گوش همه رسید و افشا شد این بود که در تاریخ ۲۷ یا ۲۸ خردادماه سال ۵۷، ساعت شش صبح، او و همراهانش، با کلاههای پشمی (که فقط در سرمای سوزانِ آن سالهای مشهد متداول بود و تا زیر چانه کشیده و تنها چشمها دیده میشد) با شکستن قفل در ورودی، به دانشکده علوم دانشگاه مشهد حملهور شده و تمامی شیشهها، اموال، تجهیزات و تاسیسات آنجا را با کوکتل مولوتف به آتش کشیده و تخریب کردند. نگهبان دانشکده که مسئولیت حفاظت از اموال دانشکده را بعهده داشت و غافلگیر شده بود، از سر غیرت و عصبانیت آنها را تعقیب کرد تا بالاخره کلاه از سر یکی از آنان برداشته، او را شناسایی کرد. اگر نگهبان آنها را لو میداد، که میداد، علاوه بر مجازات سختی که در انتظارشان بود، "مجمع احیا تفکرات شیعی" نیز ضربه بزرگی میخورد، چرا که با شناخته شدنِ حتی یکی از آنها بقیه هم لو میرفتند. لذا دیالمه و شرکای مجمع پس از مشاوره، تصمیم گرفتند تا همان روز دهان نگهبان را ببندند. بنابراین در یورش ناگهانی دیگری به دانشکده علوم او را به میان محوطه میکشانند، به دیرک پرچم وسط حیاط دانشکده میبندند و با کوکتل مولوتف به آتش میکشند و او را در میان ضجههای زن و فرزندانش زنده زنده در آتش میسوزانند. سپس در میان بهت حاضران، چنان که گویی دیکتاتور مستبدی را از تخت به زیر کشیده و به آتش کشیدهاند، فاتحانه آنجا را ترک میکنند. این ماجرا درست دوماه قبل از حادثه سینما رکس آبادان اتفاق افتاد و چه بسا که انقلابیون کربلایی آبادان هم از او تاثیر گرفته باشند.
عبدالحمید دیالمه در هفتم تیرماه سال ۶۰ در انفجار حزب جمهوری اسلامی، در کنار هفتادو دو تنِ دیگر کشته شد تا، نمادی باشد برای این گونه خوانش از حادثه کربلا، و مصداقی بر این شعر معروف که: ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار....
در مشهد خیابانی قدیمی را به نامش کردند اما تا این تاریخ ندیدم، دو گوشم هم نشنید که کسی نام آن خیابان را بجای خسروی، شهید دیالمه بخواند!
سادات مکرم سواره! عمر همگی مزید بادا
اولاد حسین اگر شمایید، حق با طرف یزید بادا!!
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
اول موسیقی بعد زندگی!
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
لطفا ابتدا بزنید روی دکمه ▶️👇
1️⃣1️⃣0️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
"درخشش" (۱)
پس از درج مطلب "آزار جنسی" در پست قبلی، یکی از همکاران قدیمی بیمارستان، مطلبی را برایم فرستادند که از وقتی خواندم، بار سنگینی بر روی دلم افتاد و تا نوشتناش را به پایان نبردم قرار نگرفتم. حواسم را هرجا پرت می کردم باز پیش او میافتاد.
وقتی برای بار اول او را دیدم زن زیبایی بود با صورتی گرد و چشمانی درشت، حدود ۳۵ یا ۳۶ ساله که چین و چروکهای اندک صورتش، هنوز نتوانسته بود آثار زیباییِ جوانی را از بین ببرد. اسمش آذر بود، شکستهتر و غمگینتر از سنش مینمود، با قدی نه چندان بلند، نه لاغر، نه چاق، اما سرخ و سفید. در مواجهه با دیگران، همیشه لبخندی به لب داشت، اما این لبخند با گذر رهگذر به زودی محو میشد و جای خود را به نگاهی متفکرانه و دوخته شده به دور میداد که نشان از مشغلهی فکری زیادش داشت ولی از حالت نگاهش چیزی دستگیرت نمیشد. گاهی از کنار آدمها چنان رد میشد که گویی اصلا آنها را نمیبیند!
بعدها که بخاطر علاقمندی مشترکمان، موسیقی اصیل ایرانی، آشناتر و صمیمیتر شدیم، علت غمگینی دائمیاش را سوال کردم، برایم درددل کرد که همسرش زندانی است، بار فرزندان دخترش را به دوش دارد و فکرش مدام مشغول آنها است. سوالی در مورد علت زندانی بودن همسرش نکردم، او هم چیزی نگفت، اما آن موقع گناهش را شستم و قضاوتش کردم. خدا مرا ببخشد، اما اولین چیزی که به نظرم رسید و در میان مردمان آن زمان رایج بود، مضیقههای مالی و جرم مالی بود! اما همسرش زندانی سیاسی بود! مبارز آزادیخواهی که قبل از انقلاب هم بعلت مبارزه با رژیم شاه و همراهی با گروههای چپ، بمدت شش سال، بین سالهای ۴۸-۵۴ زندانی کشیده بود. پس از آزادی، به امید شروعی تازه، از آذر خواستگاری کرده و ازدواج کرده بودند. حاصل ازدواجشان تا پس از انقلاب و هنگام دستگیری مجدد در سال ۶۱، دو فرزند دختر بود. تا مدتی هم زندگی روال خوبی داشت، اما شور آزادگی و روح بلندش، به او اجازه نشستن در خانه نداد و پس از مدت کوتاهی مجددا دستگیر و زندانی شد و آذر در سن ۲۶ سالگی با دو دختر کوچک عملا بیسرپرست شد. پس از مدتی جستجو، به زحمت و با داشتن سیکل بعنوان کمک بهیار وارد بیمارستان شد و شروع به کار کرد.
ادامه دارد ...
@draghvami
https://t.me/draghvami
"درخشش" (۱)
پس از درج مطلب "آزار جنسی" در پست قبلی، یکی از همکاران قدیمی بیمارستان، مطلبی را برایم فرستادند که از وقتی خواندم، بار سنگینی بر روی دلم افتاد و تا نوشتناش را به پایان نبردم قرار نگرفتم. حواسم را هرجا پرت می کردم باز پیش او میافتاد.
وقتی برای بار اول او را دیدم زن زیبایی بود با صورتی گرد و چشمانی درشت، حدود ۳۵ یا ۳۶ ساله که چین و چروکهای اندک صورتش، هنوز نتوانسته بود آثار زیباییِ جوانی را از بین ببرد. اسمش آذر بود، شکستهتر و غمگینتر از سنش مینمود، با قدی نه چندان بلند، نه لاغر، نه چاق، اما سرخ و سفید. در مواجهه با دیگران، همیشه لبخندی به لب داشت، اما این لبخند با گذر رهگذر به زودی محو میشد و جای خود را به نگاهی متفکرانه و دوخته شده به دور میداد که نشان از مشغلهی فکری زیادش داشت ولی از حالت نگاهش چیزی دستگیرت نمیشد. گاهی از کنار آدمها چنان رد میشد که گویی اصلا آنها را نمیبیند!
بعدها که بخاطر علاقمندی مشترکمان، موسیقی اصیل ایرانی، آشناتر و صمیمیتر شدیم، علت غمگینی دائمیاش را سوال کردم، برایم درددل کرد که همسرش زندانی است، بار فرزندان دخترش را به دوش دارد و فکرش مدام مشغول آنها است. سوالی در مورد علت زندانی بودن همسرش نکردم، او هم چیزی نگفت، اما آن موقع گناهش را شستم و قضاوتش کردم. خدا مرا ببخشد، اما اولین چیزی که به نظرم رسید و در میان مردمان آن زمان رایج بود، مضیقههای مالی و جرم مالی بود! اما همسرش زندانی سیاسی بود! مبارز آزادیخواهی که قبل از انقلاب هم بعلت مبارزه با رژیم شاه و همراهی با گروههای چپ، بمدت شش سال، بین سالهای ۴۸-۵۴ زندانی کشیده بود. پس از آزادی، به امید شروعی تازه، از آذر خواستگاری کرده و ازدواج کرده بودند. حاصل ازدواجشان تا پس از انقلاب و هنگام دستگیری مجدد در سال ۶۱، دو فرزند دختر بود. تا مدتی هم زندگی روال خوبی داشت، اما شور آزادگی و روح بلندش، به او اجازه نشستن در خانه نداد و پس از مدت کوتاهی مجددا دستگیر و زندانی شد و آذر در سن ۲۶ سالگی با دو دختر کوچک عملا بیسرپرست شد. پس از مدتی جستجو، به زحمت و با داشتن سیکل بعنوان کمک بهیار وارد بیمارستان شد و شروع به کار کرد.
ادامه دارد ...
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣1️⃣1️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۲)
مصیبتهای بیشماری داشت، در چند جبهه میبایست همزمان میجنگید؛ جنگی برای تنازع بقا، کسب در آمد و نگهداری و حفظ دخترانش، جنگی برای مراجعات مکرر به دادسرا، دادگاه و زندان برای پیگیری کار همسرش، و از همه مهمتر جنگی طاقتسوز برای حفظ عفت و عصمت که اتفاقا در جمهوری اسلامی بسیارمشکلتر از زمان شاه شده بود. از نگاه و تعرض هیچ مردی در امان نبود، از یک طرف همکاران مرد محل کارش، از طرف دیگر قضات و منشیهای دادسرا و دادگاهها با آن نگاههای هیز و چندش آورشان که به بهانههای مختلف دست از آزار او برنمیداشتند!
زخم زبان و طعنهی مدام آشنایان و بستگان نیز نمکی بود بر جراحتهایش!
تعریف میکرد هنگامی که برای پیگیری کار همسرش به دادسرا رفته بود، قاضیِ روحانیِ مسئول پرونده به او گفته بود تو اگر مسلمانی باید از همسر کافرت جدا شوی و دوباره ازدواج کنی، و بعد صدایش را پایین میآورد که اگر هم شوهر پیدا نکردی خودم میگیرمت! هر اتاقی در دادسرا همراه بود با متلکها و آزارهای کلامی از این دست. در هربار مراجعه هم روز از نو، روزی از نو، چهرههایی جدید با آزارهای جدید! حجم وقاحت و دریدگی مردان قضا را از اینجا میشد دریافت که او همه این مراجعاتش به دادسرا را به همراه مادر همسرش انجام میداد!
پس از انقلاب یک پزشک حزباللهی دوآتشه رئیس بیمارستان شد. قدیمیترها میگفتند تا سالها با اسلحه در بیمارستان تردد میکرده، گناهش گردن راویان، ولی از بسیاری از همین قدیمیها شنیدم که او با دادگاه انقلاب هم همکاری داشت و کارش این بود که از مرگ محکومین به اعدام اطمینان حاصل کند، حتی با شلیک تیر خلاص! اگرچه خود من که تا زمان بازنشستگیاش با او مراوده داشتم، هیچگاه نشنیدم از این اتهامات حرفی بزند یا از آن تبری بجوید.
هیبت بسیار ترسناکی داشت، قدِ بلند، ریش انبوه، رفتاری خشن (آن گونه که رسم انقلابیون آن زمان، چه مسلمان و چه چپی بود)، با نگاهی همیشه خیره به زمین، بخصوص هنگام صحبت با بانوان که نکند به گناه آلوده شود. انگشترهای عقیق و تسبیح شاهمقصودش، که چه با صلوات و چه بیصلوات، همیشه در حال گردش بود، بسیار جلب توجه میکرد. همه اینها، به همراه شایعاتی که در موردش بود، او را ترسناکتر از آنچه بود جلوه میداد. بنظر میرسید خود او نیز چنین هیبت و تصویری را میپسندد چون هیچ کوششی برای تلطیفش، حتی به خنده و تبسمی، نمیکرد. با این همه دیانت و با این همه اوصافی که ذکرش رفت، متاسفانه با اتکا به حاشیههای امنی که داشت، به بدچشمی، هیزی، آزار جنسی و کلامی پرسنل و بیماران هم شهره بود. احدی از ترس اخراج یا آبرو، جرئت اعتراض و شکایت نداشت. البته اگر هم صدایشان به جایی میرسید، کسی این حرفها را در مورد پزشکی با چنین سابقه و خصوصیات انقلابی باور نمیکرد. پرسنل و بیماران را چه با کلام، چه با تماس و لمس بیمورد، مدام مورد آزار قرار میداد، هیچکس رغبت نداشت حتی لحظهای با او تنها بماند. دست درازیهای مکررش به بیماران بهرحال دائم به گوش پرسنل میرسید، و تا جای ممکن اجازه نمیدادند او با بیمار یا با یکی از پرسنل تنها بماند. در آشفتهبازار اوائل انقلاب، هیچ مرجعی برای شکایت، یا گوشی برای شنیدن وجود نداشت، الا رئیس مستقیم خودت که او نیز معلوم نبود از کجا و از چه کسی دستور میگیرد! اگر هم مرجعی مییافتی، مطمئناً حق را به این رئیس صددرصد انقلابی میداد نه به پرسنل ترسان و لرزانی که خطر اخراج یا اتهام ضدانقلاب را چون شمشیری آخته، مدام بالای سر خود حس میکردند. به راستی هم عجیب بود؛ مردمی که از دل و جان، در تمامی مراحل با انقلاب و حتی جنگ همراهی کرده بودند، پس از مدتی با وضعیتی روبرو شدند که میبایست حق بدیهی خود، یعنی امکان تحصیل، کار، کسب و شغل خود را از این اقلیت زورگوی غاصب گدایی کنند، تو گویی ما همه بنده و این قوم خداوندانند!
ادامه دارد...
@draghvami
https://t.me/draghvami
درخشش (۲)
مصیبتهای بیشماری داشت، در چند جبهه میبایست همزمان میجنگید؛ جنگی برای تنازع بقا، کسب در آمد و نگهداری و حفظ دخترانش، جنگی برای مراجعات مکرر به دادسرا، دادگاه و زندان برای پیگیری کار همسرش، و از همه مهمتر جنگی طاقتسوز برای حفظ عفت و عصمت که اتفاقا در جمهوری اسلامی بسیارمشکلتر از زمان شاه شده بود. از نگاه و تعرض هیچ مردی در امان نبود، از یک طرف همکاران مرد محل کارش، از طرف دیگر قضات و منشیهای دادسرا و دادگاهها با آن نگاههای هیز و چندش آورشان که به بهانههای مختلف دست از آزار او برنمیداشتند!
زخم زبان و طعنهی مدام آشنایان و بستگان نیز نمکی بود بر جراحتهایش!
تعریف میکرد هنگامی که برای پیگیری کار همسرش به دادسرا رفته بود، قاضیِ روحانیِ مسئول پرونده به او گفته بود تو اگر مسلمانی باید از همسر کافرت جدا شوی و دوباره ازدواج کنی، و بعد صدایش را پایین میآورد که اگر هم شوهر پیدا نکردی خودم میگیرمت! هر اتاقی در دادسرا همراه بود با متلکها و آزارهای کلامی از این دست. در هربار مراجعه هم روز از نو، روزی از نو، چهرههایی جدید با آزارهای جدید! حجم وقاحت و دریدگی مردان قضا را از اینجا میشد دریافت که او همه این مراجعاتش به دادسرا را به همراه مادر همسرش انجام میداد!
پس از انقلاب یک پزشک حزباللهی دوآتشه رئیس بیمارستان شد. قدیمیترها میگفتند تا سالها با اسلحه در بیمارستان تردد میکرده، گناهش گردن راویان، ولی از بسیاری از همین قدیمیها شنیدم که او با دادگاه انقلاب هم همکاری داشت و کارش این بود که از مرگ محکومین به اعدام اطمینان حاصل کند، حتی با شلیک تیر خلاص! اگرچه خود من که تا زمان بازنشستگیاش با او مراوده داشتم، هیچگاه نشنیدم از این اتهامات حرفی بزند یا از آن تبری بجوید.
هیبت بسیار ترسناکی داشت، قدِ بلند، ریش انبوه، رفتاری خشن (آن گونه که رسم انقلابیون آن زمان، چه مسلمان و چه چپی بود)، با نگاهی همیشه خیره به زمین، بخصوص هنگام صحبت با بانوان که نکند به گناه آلوده شود. انگشترهای عقیق و تسبیح شاهمقصودش، که چه با صلوات و چه بیصلوات، همیشه در حال گردش بود، بسیار جلب توجه میکرد. همه اینها، به همراه شایعاتی که در موردش بود، او را ترسناکتر از آنچه بود جلوه میداد. بنظر میرسید خود او نیز چنین هیبت و تصویری را میپسندد چون هیچ کوششی برای تلطیفش، حتی به خنده و تبسمی، نمیکرد. با این همه دیانت و با این همه اوصافی که ذکرش رفت، متاسفانه با اتکا به حاشیههای امنی که داشت، به بدچشمی، هیزی، آزار جنسی و کلامی پرسنل و بیماران هم شهره بود. احدی از ترس اخراج یا آبرو، جرئت اعتراض و شکایت نداشت. البته اگر هم صدایشان به جایی میرسید، کسی این حرفها را در مورد پزشکی با چنین سابقه و خصوصیات انقلابی باور نمیکرد. پرسنل و بیماران را چه با کلام، چه با تماس و لمس بیمورد، مدام مورد آزار قرار میداد، هیچکس رغبت نداشت حتی لحظهای با او تنها بماند. دست درازیهای مکررش به بیماران بهرحال دائم به گوش پرسنل میرسید، و تا جای ممکن اجازه نمیدادند او با بیمار یا با یکی از پرسنل تنها بماند. در آشفتهبازار اوائل انقلاب، هیچ مرجعی برای شکایت، یا گوشی برای شنیدن وجود نداشت، الا رئیس مستقیم خودت که او نیز معلوم نبود از کجا و از چه کسی دستور میگیرد! اگر هم مرجعی مییافتی، مطمئناً حق را به این رئیس صددرصد انقلابی میداد نه به پرسنل ترسان و لرزانی که خطر اخراج یا اتهام ضدانقلاب را چون شمشیری آخته، مدام بالای سر خود حس میکردند. به راستی هم عجیب بود؛ مردمی که از دل و جان، در تمامی مراحل با انقلاب و حتی جنگ همراهی کرده بودند، پس از مدتی با وضعیتی روبرو شدند که میبایست حق بدیهی خود، یعنی امکان تحصیل، کار، کسب و شغل خود را از این اقلیت زورگوی غاصب گدایی کنند، تو گویی ما همه بنده و این قوم خداوندانند!
ادامه دارد...
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
1️⃣1️⃣2️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۳)
آذر داستان ما هم دوسال پس از دستگیری همسرش، دچار بیماری شد و گذار پوستش به دباغخانه این رئیس افتاد. ایشان هنگام گرفتن شرح حال، به طور طبیعی از تجرّد یا تاهّل بیمار (چون بیماری زنانه داشت) و سپس از همسرش سوال میکند، او هم صادقانه و همچون درددل بیماری با پزشک، داستان زندانی بودن همسرش را بازگو میکند، علیالخصوص که او رئیس بیمارستان هم بود و به زعم آذرِ بیخبر از همهجا میبایستی همچون پدری از احوالات پرسنل خود با خبر میبود! و ای کاش نمیگفت، چرا که از همان روز به بعد آزارهای مکرر کلامی و غیرکلامی را شروع و عرصه را بر زن بیچاره تنگ میکند. هر بار او را به علتی صدا میکرد، ظاهراً برای کمک، اما با هدف دیگری او را به بالین بیمار میخواند. او هم هربار با زیرکی تمام، به نحوی از زیر دست او فرار میکرد. آذر از این دوران به عنوان یکی از تلخترین دورههای زندگیاش یاد میکند.
بالاخره همسرش پس از شش سال از زندان آزاد شد. بنظر میرسید که روز هجران و شب فرقت یار آخر شده و به زندگی آرامی بازگشته باشند، تا چند سال هم چنین بود، اما گویی چرخ روزگار برایش هنوز بازی داشت. در حالیکه با چهار دختر قد و نیمقد، زندگی تقریبا خوبی را میگذراندند، ناگهان روزی خبر آوردند که همسرش در تصادف رانندگی کشته شده است. او در این زمان ۴۲ ساله بود، هنوز هم که هنوز است، باور ندارد این حادثه تصادفی عادی بوده و هیچ عامل دیگری در آن دخیل نبوده باشد. آن طور که بعدها بهار، دختر بزرگش، برایم تعریف کرد، پدرش ظاهرا دیگر در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نداشت اما همیشه فکر میکرد تحت نظر و مراقبت است و این را مدام با خانواده در میان میگذاشت. از قضا چند ماه قبل از حادثهی تصادف، فردی بنام دکتر سپهری در زندگیشان پیدا شد و بسرعت صمیمی شده و به خانه و خانواده آنها راه پیدا میکند، اما پس از درگذشت پدر بطور کلی ناپدید میشود. بعدها یکی از خبرنگاران ایرانی مقیم خارج از کشور به بهار میگوید که چنین فردی با این نام و مشخصات، یکی از مظنونین اصلیِ شرکت در قتل پروانه و داریوش فروهر هم بوده است. بهرحال کشته شدن پدر بهار و همسر آذر تا امروز هم در پرده ابهام است.
در این زمان آذر چهار فرزند دختر داشت، نقش او بعنوان زنی مقاوم و پایدار، از این زمان به بعد پررنگتر هم شد. او این چهار دختر را به گونهای به زیر بال و پر خود گرفت و پرورش داد که هیچکدام به بهانه نبودن پدر نه دست از تحصیل بدارند و نه کوچکترین خللی در ارادهشان حاصل شود. اکنون این چهار دختر به گونهای موفقاند که هریک برای سرافراز کردن قبیلهای کافیاند. تنها یکی از آنها در تهران و باقی هریک در گوشهای از جهان، سکونت دارند.
آذر از چند سال قبل مبتلا به کانسر کولون شده که پس از تحمل چندین عمل جراحی، هم اکنون در مشهد تحت شیمیدرمانی و رادیوتراپی است، اما هنوز هم مثل قدیم روحیه بالا و شوخ خود را حفظ کرده و چنان امیدوار به زندگی است که مرگ و نیستی را به بازی و خجالت کشانده است. بیتوجه به جوانی و میانسالی از دست رفتهاش، هنوز پر از امید و عشق است و برایم نوشته که: "باید خورشید را شرمنده کنم از درخشش، باید زندگیم را با فرزندانم درخشان کنم" و میاندیشم که درخشش آذر، و البته همسرش، بیش از همه در فرزندانش تجلی یافته است.
درخشش بسیاری از آدمهای بزرگ لزوما به توفیقات و جوایزی که در طول زندگی بدست میآورند نیست بلکه به آن چیزی است که پس از یک عمر زندگی پربار از خود بجای میگذارند که نام نیک و فرزند نکو و خلف یکی از آنها است.
ادامه دارد....
@draghvami
https://t.me/draghvami
درخشش (۳)
آذر داستان ما هم دوسال پس از دستگیری همسرش، دچار بیماری شد و گذار پوستش به دباغخانه این رئیس افتاد. ایشان هنگام گرفتن شرح حال، به طور طبیعی از تجرّد یا تاهّل بیمار (چون بیماری زنانه داشت) و سپس از همسرش سوال میکند، او هم صادقانه و همچون درددل بیماری با پزشک، داستان زندانی بودن همسرش را بازگو میکند، علیالخصوص که او رئیس بیمارستان هم بود و به زعم آذرِ بیخبر از همهجا میبایستی همچون پدری از احوالات پرسنل خود با خبر میبود! و ای کاش نمیگفت، چرا که از همان روز به بعد آزارهای مکرر کلامی و غیرکلامی را شروع و عرصه را بر زن بیچاره تنگ میکند. هر بار او را به علتی صدا میکرد، ظاهراً برای کمک، اما با هدف دیگری او را به بالین بیمار میخواند. او هم هربار با زیرکی تمام، به نحوی از زیر دست او فرار میکرد. آذر از این دوران به عنوان یکی از تلخترین دورههای زندگیاش یاد میکند.
بالاخره همسرش پس از شش سال از زندان آزاد شد. بنظر میرسید که روز هجران و شب فرقت یار آخر شده و به زندگی آرامی بازگشته باشند، تا چند سال هم چنین بود، اما گویی چرخ روزگار برایش هنوز بازی داشت. در حالیکه با چهار دختر قد و نیمقد، زندگی تقریبا خوبی را میگذراندند، ناگهان روزی خبر آوردند که همسرش در تصادف رانندگی کشته شده است. او در این زمان ۴۲ ساله بود، هنوز هم که هنوز است، باور ندارد این حادثه تصادفی عادی بوده و هیچ عامل دیگری در آن دخیل نبوده باشد. آن طور که بعدها بهار، دختر بزرگش، برایم تعریف کرد، پدرش ظاهرا دیگر در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نداشت اما همیشه فکر میکرد تحت نظر و مراقبت است و این را مدام با خانواده در میان میگذاشت. از قضا چند ماه قبل از حادثهی تصادف، فردی بنام دکتر سپهری در زندگیشان پیدا شد و بسرعت صمیمی شده و به خانه و خانواده آنها راه پیدا میکند، اما پس از درگذشت پدر بطور کلی ناپدید میشود. بعدها یکی از خبرنگاران ایرانی مقیم خارج از کشور به بهار میگوید که چنین فردی با این نام و مشخصات، یکی از مظنونین اصلیِ شرکت در قتل پروانه و داریوش فروهر هم بوده است. بهرحال کشته شدن پدر بهار و همسر آذر تا امروز هم در پرده ابهام است.
در این زمان آذر چهار فرزند دختر داشت، نقش او بعنوان زنی مقاوم و پایدار، از این زمان به بعد پررنگتر هم شد. او این چهار دختر را به گونهای به زیر بال و پر خود گرفت و پرورش داد که هیچکدام به بهانه نبودن پدر نه دست از تحصیل بدارند و نه کوچکترین خللی در ارادهشان حاصل شود. اکنون این چهار دختر به گونهای موفقاند که هریک برای سرافراز کردن قبیلهای کافیاند. تنها یکی از آنها در تهران و باقی هریک در گوشهای از جهان، سکونت دارند.
آذر از چند سال قبل مبتلا به کانسر کولون شده که پس از تحمل چندین عمل جراحی، هم اکنون در مشهد تحت شیمیدرمانی و رادیوتراپی است، اما هنوز هم مثل قدیم روحیه بالا و شوخ خود را حفظ کرده و چنان امیدوار به زندگی است که مرگ و نیستی را به بازی و خجالت کشانده است. بیتوجه به جوانی و میانسالی از دست رفتهاش، هنوز پر از امید و عشق است و برایم نوشته که: "باید خورشید را شرمنده کنم از درخشش، باید زندگیم را با فرزندانم درخشان کنم" و میاندیشم که درخشش آذر، و البته همسرش، بیش از همه در فرزندانش تجلی یافته است.
درخشش بسیاری از آدمهای بزرگ لزوما به توفیقات و جوایزی که در طول زندگی بدست میآورند نیست بلکه به آن چیزی است که پس از یک عمر زندگی پربار از خود بجای میگذارند که نام نیک و فرزند نکو و خلف یکی از آنها است.
ادامه دارد....
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
چه غم دارد ز خاموشی، درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان، دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقهی آتش درین گرداب میگردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
هوشنگ ابتهاج؛ سایه
@draghvami
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان، دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده است
که همچون حلقهی آتش درین گرداب میگردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی، سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
هوشنگ ابتهاج؛ سایه
@draghvami
1️⃣1️⃣3️⃣🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
درخشش (۴)
"بهار" فرزند بزرگ خانواده و عزیز پدر بود و در تمام طول مدت زندان، اسارت و دوری، مکاتبات عاشقانه و زیبایی با هم داشتند. او هنوز نامههای پدر را بعنوان ارزشمندترین چیزهای زندگیاش همیشه با خود همراه دارد.
بهار هم مثل مادر، مشکلات بسیار زیادی منجمله سختی، نداری و آزارهای کلامی و غیرکلامی را، بخصوص پس از مرگ پدر تحمل کرد. خاطرات بسیار ناخوشایندی را، بخصوص از پشت درهای زندان وکیلآباد و در انتظار دیدار پدر تجربه کرد، علیرغم سن کمی که داشت، به گفته خودش، میتواند نقشه تمامی اتاقهای انتظار، ملاقات و تمامی محوطه زندان وکیلآباد مشهد را چشم بسته بکشد. داستان زندگی او خود داستان بسیار جالب و مفصل دیگری است و زمان دیگری میطلبد، شاید وقتی توفیق نوشتناش را بیابم. اما بطور خلاصه عرض کنم که او چند سال پس از مرگ پدر، در حالیکه تنها ۲۶ سال سن داشت به همراه همسر، کودکی شانزدهماهه و با مشکلات بسیار زیاد از ایران به ترکیه و پس از آن به فنلاند مهاجرت کرد اما در مدت کوتاهی خود را باز یافت. ابتدا بعنوان کارشناس اداره کار و توسعه اقتصادی، سپس کارشناس ارشد برنامهریزی در امور مهاجران، و در نهایت بعنوان کارشناس آموزش مهارتها به مهاجرین در آموزش و پرورش فنلاند استخدام شد. کار اصلیاش، کمک به مهاجرین بخصوص در ابتدای مهاجرت است. مهاجرین بخصوص زنان مهاجر، علاوه بر مهارتهای مختلف فنی نیازمند مهارتهای اجتماعی، تطبیق با محیط جدید، کاریابی، آموزش زبان و آموزش حرفههای مناسب نیز هستند، لذا در حال حاضر او سرپرستی مراکز متعدد اینگونه را بعهده دارد. طرحها و اقدامات او آنچنان تاثیرگذار بوده که برخی از آنان به کتابهای آموزش و پرورش فنلاند نیز راه یافته و به همه دانشآموزان آموزش داده میشود.
در حال حاضر علاوه بر مسئولیتهای فوق، عضو کنفدراسیون زنان فنلاند، عضو عالیترین سازمان تساوی حقوقی و جنسیتی فنلاند به ریاست رئیسجمهور فنلاند و نیز عضو هئیتمدیره سازمان بینالمللی زنان برای صلح و دموکراسی است.
او در سال ۲۰۱۷ بعنوان زن مهاجر سال در فنلاند و دو سال قبل هم بعنوان یکی از بیست زن تاثیرگذار فنلاند انتخاب گردید.
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد!
پایان
@draghvami
https://t.me/draghvami
درخشش (۴)
"بهار" فرزند بزرگ خانواده و عزیز پدر بود و در تمام طول مدت زندان، اسارت و دوری، مکاتبات عاشقانه و زیبایی با هم داشتند. او هنوز نامههای پدر را بعنوان ارزشمندترین چیزهای زندگیاش همیشه با خود همراه دارد.
بهار هم مثل مادر، مشکلات بسیار زیادی منجمله سختی، نداری و آزارهای کلامی و غیرکلامی را، بخصوص پس از مرگ پدر تحمل کرد. خاطرات بسیار ناخوشایندی را، بخصوص از پشت درهای زندان وکیلآباد و در انتظار دیدار پدر تجربه کرد، علیرغم سن کمی که داشت، به گفته خودش، میتواند نقشه تمامی اتاقهای انتظار، ملاقات و تمامی محوطه زندان وکیلآباد مشهد را چشم بسته بکشد. داستان زندگی او خود داستان بسیار جالب و مفصل دیگری است و زمان دیگری میطلبد، شاید وقتی توفیق نوشتناش را بیابم. اما بطور خلاصه عرض کنم که او چند سال پس از مرگ پدر، در حالیکه تنها ۲۶ سال سن داشت به همراه همسر، کودکی شانزدهماهه و با مشکلات بسیار زیاد از ایران به ترکیه و پس از آن به فنلاند مهاجرت کرد اما در مدت کوتاهی خود را باز یافت. ابتدا بعنوان کارشناس اداره کار و توسعه اقتصادی، سپس کارشناس ارشد برنامهریزی در امور مهاجران، و در نهایت بعنوان کارشناس آموزش مهارتها به مهاجرین در آموزش و پرورش فنلاند استخدام شد. کار اصلیاش، کمک به مهاجرین بخصوص در ابتدای مهاجرت است. مهاجرین بخصوص زنان مهاجر، علاوه بر مهارتهای مختلف فنی نیازمند مهارتهای اجتماعی، تطبیق با محیط جدید، کاریابی، آموزش زبان و آموزش حرفههای مناسب نیز هستند، لذا در حال حاضر او سرپرستی مراکز متعدد اینگونه را بعهده دارد. طرحها و اقدامات او آنچنان تاثیرگذار بوده که برخی از آنان به کتابهای آموزش و پرورش فنلاند نیز راه یافته و به همه دانشآموزان آموزش داده میشود.
در حال حاضر علاوه بر مسئولیتهای فوق، عضو کنفدراسیون زنان فنلاند، عضو عالیترین سازمان تساوی حقوقی و جنسیتی فنلاند به ریاست رئیسجمهور فنلاند و نیز عضو هئیتمدیره سازمان بینالمللی زنان برای صلح و دموکراسی است.
او در سال ۲۰۱۷ بعنوان زن مهاجر سال در فنلاند و دو سال قبل هم بعنوان یکی از بیست زن تاثیرگذار فنلاند انتخاب گردید.
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد!
پایان
@draghvami
https://t.me/draghvami
Telegram
🍒خاطرات آلبالو گیلاسی🍒
«خاطره مثل 🍒 گیلاس است؛ یکی را که برداری، چندتای دیگر هم با آن بالا میآیند…»
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
گاهی یک خاطره ساده میتواند از هزار تحلیل، بیشتر بگوید.
در کانال «خاطرات آلبالو گیلاسی» از گذشته مینویسم، از حال، از آدمها، سیاست، قدرت، و دردهایی که گاهی با یک لبخند گفتهام
Audio
یاد محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ آذربایجان و ایران، در ۲۷ شهریورماه سالروز درگذشتش گرامی باد.
هنگامی که سایه برای دیدار شهریار به تبریز رفت، شهریار غزلی برای یار دیرینش سرود و بعدها آن را با همراهی کمانچۀ مجتبی میرزاده در دستگاه ماهور به آواز خواند. این آواز نشاندهندۀ آشنایی خوب شهریار با موسیقی ایرانی است. او ردیف را میشناخت، سهتار مینواخت و دوستان موسیقیدانی چون ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و احمد عبادی داشت. در اشعار شهریار هم کاربرد واژهها و اصطلاحات موسیقایی چشمگیر است.
«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر غم از شعف و شعشعه لبریز آمد
مژدۀ یوسف گمگشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد
چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طربآمیز آمد
افق تنگ غمانگیز چه افتاد ای دل
که چنین در نظرم باز و دلانگیز آمد
دوست چون باد بهار از در هر باغ گذشت
سبزه افشان شد و گلبن همه گلبیز آمد
او گلی سرخ که سر زد به چو من برگی زرد
یا بهاری که به دلجویی پاییز آمد
شهریارا نه منم حلقۀ شعر تو به گوش
که فلک گوش به این شعر دلاویز آمد
#شهریار
@sayeoMusighi
@sedayemusicirani
هنگامی که سایه برای دیدار شهریار به تبریز رفت، شهریار غزلی برای یار دیرینش سرود و بعدها آن را با همراهی کمانچۀ مجتبی میرزاده در دستگاه ماهور به آواز خواند. این آواز نشاندهندۀ آشنایی خوب شهریار با موسیقی ایرانی است. او ردیف را میشناخت، سهتار مینواخت و دوستان موسیقیدانی چون ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و احمد عبادی داشت. در اشعار شهریار هم کاربرد واژهها و اصطلاحات موسیقایی چشمگیر است.
«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر غم از شعف و شعشعه لبریز آمد
مژدۀ یوسف گمگشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد
چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طربآمیز آمد
افق تنگ غمانگیز چه افتاد ای دل
که چنین در نظرم باز و دلانگیز آمد
دوست چون باد بهار از در هر باغ گذشت
سبزه افشان شد و گلبن همه گلبیز آمد
او گلی سرخ که سر زد به چو من برگی زرد
یا بهاری که به دلجویی پاییز آمد
شهریارا نه منم حلقۀ شعر تو به گوش
که فلک گوش به این شعر دلاویز آمد
#شهریار
@sayeoMusighi
@sedayemusicirani
🍃 فراموشی
آدم ها به فراموشی محتاج ترند تا به خاطره.
آدم ها از خاطرات، خنجر می سازند و با خنجرِ خاطره خط می اندازند روی همه چیز زندگی.
زندگی خجالت می کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس که تن و بدن و سر و صورتش خط خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک ترین چیز جهان است.
من حوصله خنجر و خاطره را ندارم.
من عضو قبیله بی خاطره ها هستم. مادر بزرگم اولین کسی بود که خنجرِ خاطراتش را دور انداخت و بعد از آن دور انداختن خنجرِ خاطرات در قبیله ما سنت شد.
دشمن به قبیله ما نزدیک می شود. سر سفره ما می نشیند. نان از سفره ما بر می دارد و می خندد.
ما هم می خندیدم؛ نه برای اینکه بزرگوار بوده ایم و او را بخشیده ایم، چون فراموش کرده ایم که او دشمن بود، نه دوست و این گونه است که ما قرن هاست که شادمانیم.
من همه خنده هایم را از دست فراموشی هدیه گرفته ام...
عرفان_نظرآهاری
@draghvami
آدم ها به فراموشی محتاج ترند تا به خاطره.
آدم ها از خاطرات، خنجر می سازند و با خنجرِ خاطره خط می اندازند روی همه چیز زندگی.
زندگی خجالت می کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس که تن و بدن و سر و صورتش خط خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک ترین چیز جهان است.
من حوصله خنجر و خاطره را ندارم.
من عضو قبیله بی خاطره ها هستم. مادر بزرگم اولین کسی بود که خنجرِ خاطراتش را دور انداخت و بعد از آن دور انداختن خنجرِ خاطرات در قبیله ما سنت شد.
دشمن به قبیله ما نزدیک می شود. سر سفره ما می نشیند. نان از سفره ما بر می دارد و می خندد.
ما هم می خندیدم؛ نه برای اینکه بزرگوار بوده ایم و او را بخشیده ایم، چون فراموش کرده ایم که او دشمن بود، نه دوست و این گونه است که ما قرن هاست که شادمانیم.
من همه خنده هایم را از دست فراموشی هدیه گرفته ام...
عرفان_نظرآهاری
@draghvami