حیوان سالاری(۱۷۷)
ما آدمها فکر می کنیم تافته های جدا بافته ای هستیم.
فکر می کنیم مه وخورشید و فلک در کارند فقط بخاطر ما!
سالها یقین داشتیم همه عالم دور سر ما در حال چرخیدن است و مرکز عالمیم و حتی وقتی معلوم شد زمین ما سیاره ای کوچک و بی اهمیت در بین میلیاردها کهکشان ست و دور خورشید می چرخد باز هم حاضر نشدیم از برج عاجِ انسانیت کمی پایین بیاییم و در کنار بقیه ی هستی روی زمین بنشینیم.
سالهای سال هرچه گفته ایم و نوشته ایم در مورد خودمان بوده قرنها هیچکس کاغذ و چرم را برای نوشتن در مورد کرمها و قورباغه ها و سگ ها تلف نمی کرد و فقط وقتی از حیوانات حرفی زده می شد که داستان آدمی هم در میان بود.
غیر آدمیزاد هیچوقت محل بحث و نظریه پردازی نبود.
حرف همیشه فقط درباره ی انسان بود و انسان.
ولی زیست شناسی بازی را به هم زد و ما آدمها را از تخت به زیر کشید و به ما فهماند که نه تنها مرکز عالم نیستیم بلکه جانوری هستیم از جانوران زمین مثل کرمها و مارها و میمونها.
زیست شناسی نشان داد فرق ما با شامپانزه ها تنها در ۲ درصد ژنهایمان ست.
نشان داد ژنهای شش قورباغه هنوز در گوشه ای از کروموزومهای ما جاخوش کرده اند.
نشان داد مهرِ مادری و فداکاری فقط مخصوص ما آدمها نیست.
زیست شناسی و در کل علوم تجربی مثل پزشکی و روانپزشکی علومی هستند که آرام و بی ادعا، بدون گنده گویی و پیچیده کردن سادگی های دنیا، برای تمام پرسش های هستی، پاسخ هایی آسان در آستین دارند.
هر روز زیست شناسی قلمروهای جدیدی را بر روی نقشه ی علم ،فتح می کند.
جبر و اختیار ، آگاهی، خواب، جنون، شخصیت، صرع، تولید مثل، تکلم و حتی اخلاق همه تا پیش از زیست شناسی غارهای تاریکی بودند که در باره ی آنها برای هزاران سال ، هزاران صفحه فلسفه بافی و قصه گویی شده بود و ناگهان زیست شناسی تنها در عرض صدسال چهره واقعی آنها را آفتابی کرد.
حالا بعداز این مقدمه می خواهم پای سیاست را هم به زیست شناسی باز کنم یا بهترست بگویم پای زیست شناسی را به سیاست.
شاید فکر کنید رای گیری و دموکراسی و دیکتاتوری، اختراعِ آدمهاست.
ولی لئو گراسه زیست شناس در کتابش" چرا گورخرها راه راه شدند" داستانهایی ازحیوانات تعریف می کند که بی شباهت به سیاست ورزی نیست.
برای اینکه اعضای یک گروه به توافق برسند چند سیاست بیشتر وجود ندارد خواه آن گروه یک گله بوفالو باشند یا جمعی انسان متمدن !
یا باید یک نفر از گروه مستبدانه برای آنها تصمیم بگیرد یا به شیوه ای همگی به اجماع برسند یا یک گروه نخبه برای همه تصمیم بگیرند.
لابد فکر می کنید حتما در حیوانات راهی جز زور و استبداد وجود ندارد؟
ولی اشتباه می کنید.
تصمیم جمعی یا رای گیری یا همان دموکراسی شیوه ایست که تکامل هم گاهی از آن نفع می برد.
محاسبه ریاضی به ما می گوید اگر در یک گروه ۱۰۱ نفره که در یک صحرا گرفتار بی آبی شده اند برای انتخاب مسیر درستِ راست یا چپ برای رسیدن به برکه رای گیری شود( به فرض اینکه تک تک افراد گروه با توجه به تجربیات قبلی بتوانند در مورد درست بودن راهِ راست یا چپ حدس هایی بزنند) کافی ست احتمال انتخابِ مسیر درست برای هر نفر فقط ۶۰ درصد باشد یعنی فقط ۱۰ درصد بیشتر از شانس مطلق یا همان ۵۰ -۵۰ ! آنوقت احتمال اینکه در پایان این رای گیری از این ۱۰۱ نفر، مسیر درست انتخاب شود ،۹۹ درصد خواهد بود و این همان کاریست که بوفالوها برای انتخاب مسیر درستِ حرکت گله انجام می دهند.
بوفالوها با قرار دادن بدنشان در جهتی که فکر می کنند جهتِ صحیح است رای گیری می کنند و عجیب اینکه زاویه ای که در پایان رای گیری انتخاب می شود تنها با خطای ۳ درجه ،میانگین کل زوایای بدنهای آنهاخواهد بود.
در گوزن ها میانگین گیری نمی شود و فقط جهتِ اکثریت انتخاب می شود.
در زنبورها رای گیری برای انتخاب محل جدید کندو با یک رقص خاص توسط گروه برگزیده ای از زنبورها انجام می شود و در بعضی حیوانات مثل گوریل ها با در آوردن صدای خاص رای گیری انجام می شود و در آدمها با کاغذِ رای و صندوق!
البته مثل آدمها در دنیای حیوانات هم همه جا دموکراسی نیست و برای بعضی ها دیکتاتوری جواب می دهد.
مثلا در فیل ها، پیرترین فیل ماده در مورد مسیر حرکت گله مستبدانه تصمیم می گیرد این نوع دیکتاتوری در گونه هایی دیده می شود که عمری طولانی تر دارند و تجربه نقش مهم تری دارد مثل فیل ها که ۷۰ سال عمر می کنند.
در بین شیرها زور بازو حرف اول را میزند.
هیچ وقت فکر میکردید " تکامل" لوحِ افتخارِ کشف دموکراسی را پیش از ما آدمهای پر مدعا به بوفالو ها تقدیم کرده باشد؟
شاید همانطور که تصمیم گیری جمعی برای هر گونه ی جانوری به روشی خاص انجام می شود برای هر قوم و ملتی از انسانها هم روش خاصی از تصمیم گیری بهتر باشد.
شاید بعضی اقوام ،فیل هستند بعضی کشورها، بوفالو بعضی ملتها ،زنبور بعضی پلنگ بعضی نهنگ و بعضی گورخر!
و ما ایرانی ها لابد "بوفالو-فیل-پلنگ" !
@draboutorab
ما آدمها فکر می کنیم تافته های جدا بافته ای هستیم.
فکر می کنیم مه وخورشید و فلک در کارند فقط بخاطر ما!
سالها یقین داشتیم همه عالم دور سر ما در حال چرخیدن است و مرکز عالمیم و حتی وقتی معلوم شد زمین ما سیاره ای کوچک و بی اهمیت در بین میلیاردها کهکشان ست و دور خورشید می چرخد باز هم حاضر نشدیم از برج عاجِ انسانیت کمی پایین بیاییم و در کنار بقیه ی هستی روی زمین بنشینیم.
سالهای سال هرچه گفته ایم و نوشته ایم در مورد خودمان بوده قرنها هیچکس کاغذ و چرم را برای نوشتن در مورد کرمها و قورباغه ها و سگ ها تلف نمی کرد و فقط وقتی از حیوانات حرفی زده می شد که داستان آدمی هم در میان بود.
غیر آدمیزاد هیچوقت محل بحث و نظریه پردازی نبود.
حرف همیشه فقط درباره ی انسان بود و انسان.
ولی زیست شناسی بازی را به هم زد و ما آدمها را از تخت به زیر کشید و به ما فهماند که نه تنها مرکز عالم نیستیم بلکه جانوری هستیم از جانوران زمین مثل کرمها و مارها و میمونها.
زیست شناسی نشان داد فرق ما با شامپانزه ها تنها در ۲ درصد ژنهایمان ست.
نشان داد ژنهای شش قورباغه هنوز در گوشه ای از کروموزومهای ما جاخوش کرده اند.
نشان داد مهرِ مادری و فداکاری فقط مخصوص ما آدمها نیست.
زیست شناسی و در کل علوم تجربی مثل پزشکی و روانپزشکی علومی هستند که آرام و بی ادعا، بدون گنده گویی و پیچیده کردن سادگی های دنیا، برای تمام پرسش های هستی، پاسخ هایی آسان در آستین دارند.
هر روز زیست شناسی قلمروهای جدیدی را بر روی نقشه ی علم ،فتح می کند.
جبر و اختیار ، آگاهی، خواب، جنون، شخصیت، صرع، تولید مثل، تکلم و حتی اخلاق همه تا پیش از زیست شناسی غارهای تاریکی بودند که در باره ی آنها برای هزاران سال ، هزاران صفحه فلسفه بافی و قصه گویی شده بود و ناگهان زیست شناسی تنها در عرض صدسال چهره واقعی آنها را آفتابی کرد.
حالا بعداز این مقدمه می خواهم پای سیاست را هم به زیست شناسی باز کنم یا بهترست بگویم پای زیست شناسی را به سیاست.
شاید فکر کنید رای گیری و دموکراسی و دیکتاتوری، اختراعِ آدمهاست.
ولی لئو گراسه زیست شناس در کتابش" چرا گورخرها راه راه شدند" داستانهایی ازحیوانات تعریف می کند که بی شباهت به سیاست ورزی نیست.
برای اینکه اعضای یک گروه به توافق برسند چند سیاست بیشتر وجود ندارد خواه آن گروه یک گله بوفالو باشند یا جمعی انسان متمدن !
یا باید یک نفر از گروه مستبدانه برای آنها تصمیم بگیرد یا به شیوه ای همگی به اجماع برسند یا یک گروه نخبه برای همه تصمیم بگیرند.
لابد فکر می کنید حتما در حیوانات راهی جز زور و استبداد وجود ندارد؟
ولی اشتباه می کنید.
تصمیم جمعی یا رای گیری یا همان دموکراسی شیوه ایست که تکامل هم گاهی از آن نفع می برد.
محاسبه ریاضی به ما می گوید اگر در یک گروه ۱۰۱ نفره که در یک صحرا گرفتار بی آبی شده اند برای انتخاب مسیر درستِ راست یا چپ برای رسیدن به برکه رای گیری شود( به فرض اینکه تک تک افراد گروه با توجه به تجربیات قبلی بتوانند در مورد درست بودن راهِ راست یا چپ حدس هایی بزنند) کافی ست احتمال انتخابِ مسیر درست برای هر نفر فقط ۶۰ درصد باشد یعنی فقط ۱۰ درصد بیشتر از شانس مطلق یا همان ۵۰ -۵۰ ! آنوقت احتمال اینکه در پایان این رای گیری از این ۱۰۱ نفر، مسیر درست انتخاب شود ،۹۹ درصد خواهد بود و این همان کاریست که بوفالوها برای انتخاب مسیر درستِ حرکت گله انجام می دهند.
بوفالوها با قرار دادن بدنشان در جهتی که فکر می کنند جهتِ صحیح است رای گیری می کنند و عجیب اینکه زاویه ای که در پایان رای گیری انتخاب می شود تنها با خطای ۳ درجه ،میانگین کل زوایای بدنهای آنهاخواهد بود.
در گوزن ها میانگین گیری نمی شود و فقط جهتِ اکثریت انتخاب می شود.
در زنبورها رای گیری برای انتخاب محل جدید کندو با یک رقص خاص توسط گروه برگزیده ای از زنبورها انجام می شود و در بعضی حیوانات مثل گوریل ها با در آوردن صدای خاص رای گیری انجام می شود و در آدمها با کاغذِ رای و صندوق!
البته مثل آدمها در دنیای حیوانات هم همه جا دموکراسی نیست و برای بعضی ها دیکتاتوری جواب می دهد.
مثلا در فیل ها، پیرترین فیل ماده در مورد مسیر حرکت گله مستبدانه تصمیم می گیرد این نوع دیکتاتوری در گونه هایی دیده می شود که عمری طولانی تر دارند و تجربه نقش مهم تری دارد مثل فیل ها که ۷۰ سال عمر می کنند.
در بین شیرها زور بازو حرف اول را میزند.
هیچ وقت فکر میکردید " تکامل" لوحِ افتخارِ کشف دموکراسی را پیش از ما آدمهای پر مدعا به بوفالو ها تقدیم کرده باشد؟
شاید همانطور که تصمیم گیری جمعی برای هر گونه ی جانوری به روشی خاص انجام می شود برای هر قوم و ملتی از انسانها هم روش خاصی از تصمیم گیری بهتر باشد.
شاید بعضی اقوام ،فیل هستند بعضی کشورها، بوفالو بعضی ملتها ،زنبور بعضی پلنگ بعضی نهنگ و بعضی گورخر!
و ما ایرانی ها لابد "بوفالو-فیل-پلنگ" !
@draboutorab
https://telegra.ph/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-10-19-2
@draboutorab
@draboutorab
Telegraph
این یکی فروشی نیست
۱۷۸ این یکی فروشی نیست! (۱۷۸) با اینکه خودزنی و ایراد از ایران و ایرانی مُد روزست و کلی کلاس دارد ولی باور کنید من اصلا قصدم غر زدن و بدو بیراه گفتن به هیچکسی نیست.فقط می خواهم عصبانیتم را از وضع علم در ایران سر بعضیها خالی کنم. روی صحبتم با آنهاییست که…
تسبیح مادربزرگ(۱۷۹)
مادربزرگ تقریبا برای هرکاری تسبیحش را برمی داشت و فاتحه ای می خواند و چشمانش را می بست و نیت می کرد و شروع می کرد به دوتا دوتا سوا کردن دانه ها تا به سر تسبیح برسد اگر در آخر یکی می ماند یعنی بد و اگر هیچی نمی ماند یعنی خوب آمده است.
لااقل روزی ده بار به تسبیح احتیاج پیدا می کرد.
مادربزرگ نازنینم مدیر عامل هیچ شرکتی نبود و قرار نبود روزی ده تصمیم سرنوشت ساز بگیرد کارهایی که برایش دانه تسبیح سوا می کرد از این قبیل بود:
امروز قرمه سبزی درست کنم خوب است یا نه؟
الان به طاهره خانم زنگ بزنم یا نه!
پیش فلان دکتر بروم یا نه و اگر رفته بودقرص هایش را بخورم یانه؟
مهمترین نقش تسبیح برای من در دوران کودکی تصمیم در مورد ماندن یا رفتن از خانه ما بود. روی دانه های تسبیح خیره می شدم و دعا می کردم دانه ای در آخر نماند و او بماند.
لابد می گویید این دیگر چه جور زندگی کردنی ست!؟
ولی راستش مادربزرگ در تمام عمرش همینطوری زندگی کرد و اتفاقا هیچ مشکل مهمی پیدا نکرد.
اگر فرض را بر این بگیریم که نیروهای غیبی آنقدر بیکار نبودند که درباره خوب بودن یا بد بودن طبخ قرمه سبزی مادربزرگم دائم نظر بدهند پس مادربزرگ عمرش را با شانس گذراند.
آیا شانسی زندگی کردن اشتباه است و طبیعی نیست؟
لئو گراسه زیست شناس فرانسوی در این باره چیزهای جالبی برای گفتن دارد.
تا به حال به فرار غزال از چنگ پلنگ دقت کرده اید؟ سرعت پلنگ خیلی بیشتر از غزال است ولی چیزی که باعث می شود غزال در بیشتر فرارهایش گیر پلنگ نیفتد این نیست که پلنگ به پای غزال نمی رسد بلکه این است که به محض نزدیک شدن پلنگ ، غزال جهت پریدنش را تغییر می دهد و این تنها چیزیست که غزال را نجات می دهد.زیست شناسان الگوی تغییر مسیر غزال را در حین فرار بررسی کرده اند چپ راست چپ چپ.... هیچ الگوی مشخصی ندارد و کاملا تصادفی و غیرقابل پیشبینی ست.
به این فکر کنید که اگر این فرار و تغییر مسیر الگوی خاصی داشت آنوقت بعد از چند نسل پلنگ ها آن را یاد می گرفتند و نسل غزالها منقرض میشد. در مغز غزال نورونهایی هست که ظاهرا فقط برای کاملا تصادفی کردن تغییر مسیر در حین فرار تکامل پیدا کرده اند.
استفاده از شانس در طبیعت تنها محدود به غزال ها نیست. خیلی از ماهی ها اسپرمهایشان را بی هدف رها می کنند تا شانسی بارور شود. دانه های درختان و گلها هم خود را به دست باد می سپارند و هرچه باداباد می گویند. در جنگلهای آمازون در هر هکتار بیش از ۳۰۰ گونه درخت مختلف وجود دارداین نشان میدهد درختان دانه هایشان را با الگوی شانسی پخش می کنند.
آدمها همتا وقتی که مثل امروز اینقدر نمی دانستند برای تصمیم در مورد آنکه چه بکارند و کجا بروند و کی بروند دائما از طالع و طالع بینی و شیر یا خط استفاده می کردند.
ما آدمها با پیشرفت علم به جنگِ شانس رفته ایم و انگار قرار نیست دیگر هیچ کارمان اتفاقی و شانسی باشد درحالی که حیات و تکاملِ ما مدیون همین بازیِ شانس است.
ما حاصل قمار طبیعتیم.
تمامی حیات و تکامل متکی به تغییرات شانسی کوچک یعنی همان موتاسیون در ژن هاست.
تصور کنید اگر ۴ میلیارد سال پیش،آن سوپ اسید آمینه اولیه ای که در گوشه ای از زمین شکل گرفت قبل از اینکه شانسی برای بقا پیدا کند با برخورد یک شهاب سنگ در همان اول نابود میشد آنوقت هیچ زمانی شانس تبدیل شدن به ویروس و باکتری و موجود دوپایی مثل ما را پیدا نمی کرد.
یا فرض کنید اگر آن موتاسیونی که ۲میلیون سال پیش باعث بزرگ شدن مغز اجداد ما شد اتفاق نمی افتاد یا حتی اتفاق می افتاد ولی آن نوزادی که مغز بزرگتری داشت هنگام پریدن مادرش از درخت، از دستش ول میشد و فوت میکرد آنوقت ما آدمهاهیچ وقت بوجود نمی آمدیم.
"شانس" دیگر تنها یکپارازیت آماری نیست بلکه نیرویست که باعث رویدادهایی می شود که نمیتوان آن را پیش بینی کرد مثل تکامل.
فرق نیروی تکاملی که نام رمزش شانس است با سایر نیروهای طبیعت مثل نیروی خورشیدی یا اتمی تنها در پیش بینی ناپذیر بودنش است.
اخیرا فیزیکدانها شانس را به وضعیت برهم نهی کوانتومی ربط می دهند. پیچیده ست ولی تصور کنید یک ذره در آن واحد نه قرمز باشد نه آبی و بسته به شرایط تغییرکند و با فهم دقیق شرایط بتوان قرمز و آبی را پیشبینی کرد.
من از کوانتوم سر در نمی آورم ولی امیدوارم فیزیکدانها مثل زیستشناسها این یک فقره را برای امثال ما بیچارگان عالم دست نخورده باقی بگذارند.
تصور کنید دنیایی را که در آن همه چیز قابل پیش بینی باشد و مثل چهل سال گذشته هر چهارسال ارزش پولتان نصف شود و مردم به چیزی به اسم شانس باور نداشته باشند آنوقت لابد دیگر هیچ کس حرف سیاستمداران را در بهبود اوضاع باور نخواهد کرد و باید همگی مثل نهنگها دسته جمعی خودکشی کنیم.
دنیا بدون نیروی شانس دنیای مزخرفی خواهد بود بخصوص که در آن دیگر مادربزرگی که برای ماندن پیش نوه اش تسبیح بیندازد، وجود نداشته باشد.
@draboutorab
مادربزرگ تقریبا برای هرکاری تسبیحش را برمی داشت و فاتحه ای می خواند و چشمانش را می بست و نیت می کرد و شروع می کرد به دوتا دوتا سوا کردن دانه ها تا به سر تسبیح برسد اگر در آخر یکی می ماند یعنی بد و اگر هیچی نمی ماند یعنی خوب آمده است.
لااقل روزی ده بار به تسبیح احتیاج پیدا می کرد.
مادربزرگ نازنینم مدیر عامل هیچ شرکتی نبود و قرار نبود روزی ده تصمیم سرنوشت ساز بگیرد کارهایی که برایش دانه تسبیح سوا می کرد از این قبیل بود:
امروز قرمه سبزی درست کنم خوب است یا نه؟
الان به طاهره خانم زنگ بزنم یا نه!
پیش فلان دکتر بروم یا نه و اگر رفته بودقرص هایش را بخورم یانه؟
مهمترین نقش تسبیح برای من در دوران کودکی تصمیم در مورد ماندن یا رفتن از خانه ما بود. روی دانه های تسبیح خیره می شدم و دعا می کردم دانه ای در آخر نماند و او بماند.
لابد می گویید این دیگر چه جور زندگی کردنی ست!؟
ولی راستش مادربزرگ در تمام عمرش همینطوری زندگی کرد و اتفاقا هیچ مشکل مهمی پیدا نکرد.
اگر فرض را بر این بگیریم که نیروهای غیبی آنقدر بیکار نبودند که درباره خوب بودن یا بد بودن طبخ قرمه سبزی مادربزرگم دائم نظر بدهند پس مادربزرگ عمرش را با شانس گذراند.
آیا شانسی زندگی کردن اشتباه است و طبیعی نیست؟
لئو گراسه زیست شناس فرانسوی در این باره چیزهای جالبی برای گفتن دارد.
تا به حال به فرار غزال از چنگ پلنگ دقت کرده اید؟ سرعت پلنگ خیلی بیشتر از غزال است ولی چیزی که باعث می شود غزال در بیشتر فرارهایش گیر پلنگ نیفتد این نیست که پلنگ به پای غزال نمی رسد بلکه این است که به محض نزدیک شدن پلنگ ، غزال جهت پریدنش را تغییر می دهد و این تنها چیزیست که غزال را نجات می دهد.زیست شناسان الگوی تغییر مسیر غزال را در حین فرار بررسی کرده اند چپ راست چپ چپ.... هیچ الگوی مشخصی ندارد و کاملا تصادفی و غیرقابل پیشبینی ست.
به این فکر کنید که اگر این فرار و تغییر مسیر الگوی خاصی داشت آنوقت بعد از چند نسل پلنگ ها آن را یاد می گرفتند و نسل غزالها منقرض میشد. در مغز غزال نورونهایی هست که ظاهرا فقط برای کاملا تصادفی کردن تغییر مسیر در حین فرار تکامل پیدا کرده اند.
استفاده از شانس در طبیعت تنها محدود به غزال ها نیست. خیلی از ماهی ها اسپرمهایشان را بی هدف رها می کنند تا شانسی بارور شود. دانه های درختان و گلها هم خود را به دست باد می سپارند و هرچه باداباد می گویند. در جنگلهای آمازون در هر هکتار بیش از ۳۰۰ گونه درخت مختلف وجود دارداین نشان میدهد درختان دانه هایشان را با الگوی شانسی پخش می کنند.
آدمها همتا وقتی که مثل امروز اینقدر نمی دانستند برای تصمیم در مورد آنکه چه بکارند و کجا بروند و کی بروند دائما از طالع و طالع بینی و شیر یا خط استفاده می کردند.
ما آدمها با پیشرفت علم به جنگِ شانس رفته ایم و انگار قرار نیست دیگر هیچ کارمان اتفاقی و شانسی باشد درحالی که حیات و تکاملِ ما مدیون همین بازیِ شانس است.
ما حاصل قمار طبیعتیم.
تمامی حیات و تکامل متکی به تغییرات شانسی کوچک یعنی همان موتاسیون در ژن هاست.
تصور کنید اگر ۴ میلیارد سال پیش،آن سوپ اسید آمینه اولیه ای که در گوشه ای از زمین شکل گرفت قبل از اینکه شانسی برای بقا پیدا کند با برخورد یک شهاب سنگ در همان اول نابود میشد آنوقت هیچ زمانی شانس تبدیل شدن به ویروس و باکتری و موجود دوپایی مثل ما را پیدا نمی کرد.
یا فرض کنید اگر آن موتاسیونی که ۲میلیون سال پیش باعث بزرگ شدن مغز اجداد ما شد اتفاق نمی افتاد یا حتی اتفاق می افتاد ولی آن نوزادی که مغز بزرگتری داشت هنگام پریدن مادرش از درخت، از دستش ول میشد و فوت میکرد آنوقت ما آدمهاهیچ وقت بوجود نمی آمدیم.
"شانس" دیگر تنها یکپارازیت آماری نیست بلکه نیرویست که باعث رویدادهایی می شود که نمیتوان آن را پیش بینی کرد مثل تکامل.
فرق نیروی تکاملی که نام رمزش شانس است با سایر نیروهای طبیعت مثل نیروی خورشیدی یا اتمی تنها در پیش بینی ناپذیر بودنش است.
اخیرا فیزیکدانها شانس را به وضعیت برهم نهی کوانتومی ربط می دهند. پیچیده ست ولی تصور کنید یک ذره در آن واحد نه قرمز باشد نه آبی و بسته به شرایط تغییرکند و با فهم دقیق شرایط بتوان قرمز و آبی را پیشبینی کرد.
من از کوانتوم سر در نمی آورم ولی امیدوارم فیزیکدانها مثل زیستشناسها این یک فقره را برای امثال ما بیچارگان عالم دست نخورده باقی بگذارند.
تصور کنید دنیایی را که در آن همه چیز قابل پیش بینی باشد و مثل چهل سال گذشته هر چهارسال ارزش پولتان نصف شود و مردم به چیزی به اسم شانس باور نداشته باشند آنوقت لابد دیگر هیچ کس حرف سیاستمداران را در بهبود اوضاع باور نخواهد کرد و باید همگی مثل نهنگها دسته جمعی خودکشی کنیم.
دنیا بدون نیروی شانس دنیای مزخرفی خواهد بود بخصوص که در آن دیگر مادربزرگی که برای ماندن پیش نوه اش تسبیح بیندازد، وجود نداشته باشد.
@draboutorab
👍1
عشقِ اجدادی(۱۸۰)
چرا به محض چسبیدن چند روز تعطیل به هم جاده های شمال قفل می شود؟
چرا اینهمه آدم ،خانه ی گرم و نرمشان را در شهر رها می کنند و کیلومترها رانندگی می کنند تا به چند درخت برسند؟
برای رسیدن به پاسخ، حواستان را به من بدهید و خیال کنید شما را با چشمان ِبسته به سفری دور و دراز برده ام و بعد از باز کردن چشمانتان خود را در جایی میبینید که در افقش قله های پوشیده از برف دیده می شود، آبشاری از آب جاریست و آنطرف تر دشتی پر از علفهای سبز و لاله های وحشی و در پایین دست دریاچه ای آبی رنگ خودنمایی می کند.
در بین علفزار، تک درختان زیبایی وجود دارد.
حالا من در حالی که شما بی تابِ رفتن به سوی این بهشت هستید به شما خواهم گفت: اینجا سیاره ای دیگر است و اینهایی که میبینید با اینکه واقعی هستند ولی پلاستیکی و مصنوعی اند.
هیچ موجود زنده ای حتی یک میکروب زنده در اینجا وجود ندارد! قله های پر از برفش سازه های بتنی سفیدکاری شده اند و علف ها و درختان و لاله ها همه ساخته ی پرینترهای سه بعدی نسل جدیدند و شما تنها موجود زنده در این سیاره هستید.
چه حالی به شما دست خواهد داد؟ ناگهان از بهشت به جهنم پرتاب خواهید شد.
چرا باید چنین حسی در ما وجود داشته باشد؟
چرا با وجود اینهمه گلهای پلاستیکی که با گلهای واقعی مو نمی زنند باز هم روزانه میلیاردها شاخه گل در دنیا تولید میشود؟
چرا فضای سبز شهرها را با چمن های مصنوعی و درختان و گلهای پلاستیکی تزئین نمی کنند؟
اینهمه آبیاری و کاشتن و هرس کردن و برگ جمع کردن و سم زدن و باغبان و کود و .. برای چیست؟
پاسخ این سوال در جیبِ زیست گرایان است.
زیست گرایی فرضیه ای ست در زیستشناسی که معتقد است انسان به واسطه ی سابقه اجدادی چندمیلیون ساله ی زندگی در طبیعت ، حتی اگر بر مشکلاتِ تکنیکی زندگی بدون طبیعت غلبه کند باز از نظر مغزی هنوز آمادگی زندگی بدون طبیعت را ندارد.
دوباره شما را به یک سفر، اما اینبار در تاریخ می برم!
دشتزارهایی سبز با تپه ماهورهای پوشیده از چمن و تک درختان زیبا و جوی های آب روان! ترکیبی که بیشترین طرفدار را در طراحی فضای سبز دارد.
تقریبا در همه پارک ها این چینش که شامل گستره ای از چمن و فواره و درختان با فاصله ست، رعایت می شود زیرا این ترکیب از نظر بیشتر آدمها زیباترین چینش است؟ اما چرا ؟
چرا پارکها را مثل جنگلهای آمازون با درختانی تو در تو طراحی نمی کنند؟ مگر اینها هم نمونه هایی از طبیعت نیستند؟
زیست گرایان می گویند علت در خاطره چندمیلیون ساله ما از زندگی در ساواناهای آفریقاست.
ما آدمها و اجداد ما قبل از این چند هزار سال اخیر که به خارج از افریقا مهاجرت کنیم و سپس شهرنشین شویم ،میلیونها سال در ساواناهای آفریقا زندگی و تکامل پیداکرده ایم و ساوانا یعنی دشتهایی وسیع با تک درختان سایه دار !
ذهن ما آدمها طوری تکامل پیدا کرده که چنین مناظری را زیبا تر ببیند.
ما آدمها هرچقدر هم که در برجهای بتونی خودمان راحت باشیم باز هم بدون طبیعت حس می کنیم چیزی در ذهنمان کم داریم.
ما در قفسهای بتنی زندگی می کنیم نه چون چنین زندگی کردنی را دوست داریم بلکه چون محکوم به این نوع زندگی هستیم.
پولدارها را ببینید اولین کاری که بعد از پولدار شدن می کنند خریدن سهمی از طبیعت است. یا ویلا می خرند یا خانه باغ یا به ییلاقات خارج از شهر مهاجرت می کنند.
آنهایی هم که پول فرار از شهرهای بتنی را ندارند ایوانها و پنجره هایشان را پر از گیاهانآپارتمانی می کنند و هروقت بتوانند سیزده به در راه می اندازند.
مکانیک ها هم بین آهن و روغن یک قفس پر از قناری آویزان می کنند.
اینها همه شاهدیست که ما آدمها بدون موجودات زنده دیگر و بدون طبیعت نمی توانیم زندگی کنیم. انگار یک حس باستانی در وجود ما هر روز به ما می گوید هیچوقت ساوانایی که دو میلیون سال در آن زندگی کردی را فراموش نکن! خیلی از بیماریها با مهاجرت به طبیعت خودبه خود درمان میشود.
ادوارد ویلسون که از او به عنوان پدر زیست گرایی یاد می شود در کتابش"در جستجوی طبیعت" نشانه های عجیبی از این میل اجدادی ما انسانها به طبیعت را به رخ مان می کشد.
او می گوید نه تنها زیبایی شناسی انسان ناشی از تکامل او در ساواناست بلکه منشا ترسها و کابوسها و خوابهای انسان را هم می توان تا دشت زارهای افریقا دنبال کرد.
چرا کابوسهای ما آدمهای شهر نشین که تقریبا هیچ وقت در عمرمان ممکن نیست گرفتار حیوانات وحشی شویم، اینقدر پُر از حیوانات وحشیست؟
راستی چرا آمارِ دیدنِ خوابِ بمب اتم یا تیر خوردن و زیر ماشین رفتن ، در ما آدمهایی که هفت جدمان، شهرنشین بوده اند ، خیلی کمتر از آمارِ دیدن خوابِ مار یا خوابِ افتادن از ارتفاع یا غرق شدن در آب است؟
ادامه دارد...
@draboutorab
چرا به محض چسبیدن چند روز تعطیل به هم جاده های شمال قفل می شود؟
چرا اینهمه آدم ،خانه ی گرم و نرمشان را در شهر رها می کنند و کیلومترها رانندگی می کنند تا به چند درخت برسند؟
برای رسیدن به پاسخ، حواستان را به من بدهید و خیال کنید شما را با چشمان ِبسته به سفری دور و دراز برده ام و بعد از باز کردن چشمانتان خود را در جایی میبینید که در افقش قله های پوشیده از برف دیده می شود، آبشاری از آب جاریست و آنطرف تر دشتی پر از علفهای سبز و لاله های وحشی و در پایین دست دریاچه ای آبی رنگ خودنمایی می کند.
در بین علفزار، تک درختان زیبایی وجود دارد.
حالا من در حالی که شما بی تابِ رفتن به سوی این بهشت هستید به شما خواهم گفت: اینجا سیاره ای دیگر است و اینهایی که میبینید با اینکه واقعی هستند ولی پلاستیکی و مصنوعی اند.
هیچ موجود زنده ای حتی یک میکروب زنده در اینجا وجود ندارد! قله های پر از برفش سازه های بتنی سفیدکاری شده اند و علف ها و درختان و لاله ها همه ساخته ی پرینترهای سه بعدی نسل جدیدند و شما تنها موجود زنده در این سیاره هستید.
چه حالی به شما دست خواهد داد؟ ناگهان از بهشت به جهنم پرتاب خواهید شد.
چرا باید چنین حسی در ما وجود داشته باشد؟
چرا با وجود اینهمه گلهای پلاستیکی که با گلهای واقعی مو نمی زنند باز هم روزانه میلیاردها شاخه گل در دنیا تولید میشود؟
چرا فضای سبز شهرها را با چمن های مصنوعی و درختان و گلهای پلاستیکی تزئین نمی کنند؟
اینهمه آبیاری و کاشتن و هرس کردن و برگ جمع کردن و سم زدن و باغبان و کود و .. برای چیست؟
پاسخ این سوال در جیبِ زیست گرایان است.
زیست گرایی فرضیه ای ست در زیستشناسی که معتقد است انسان به واسطه ی سابقه اجدادی چندمیلیون ساله ی زندگی در طبیعت ، حتی اگر بر مشکلاتِ تکنیکی زندگی بدون طبیعت غلبه کند باز از نظر مغزی هنوز آمادگی زندگی بدون طبیعت را ندارد.
دوباره شما را به یک سفر، اما اینبار در تاریخ می برم!
دشتزارهایی سبز با تپه ماهورهای پوشیده از چمن و تک درختان زیبا و جوی های آب روان! ترکیبی که بیشترین طرفدار را در طراحی فضای سبز دارد.
تقریبا در همه پارک ها این چینش که شامل گستره ای از چمن و فواره و درختان با فاصله ست، رعایت می شود زیرا این ترکیب از نظر بیشتر آدمها زیباترین چینش است؟ اما چرا ؟
چرا پارکها را مثل جنگلهای آمازون با درختانی تو در تو طراحی نمی کنند؟ مگر اینها هم نمونه هایی از طبیعت نیستند؟
زیست گرایان می گویند علت در خاطره چندمیلیون ساله ما از زندگی در ساواناهای آفریقاست.
ما آدمها و اجداد ما قبل از این چند هزار سال اخیر که به خارج از افریقا مهاجرت کنیم و سپس شهرنشین شویم ،میلیونها سال در ساواناهای آفریقا زندگی و تکامل پیداکرده ایم و ساوانا یعنی دشتهایی وسیع با تک درختان سایه دار !
ذهن ما آدمها طوری تکامل پیدا کرده که چنین مناظری را زیبا تر ببیند.
ما آدمها هرچقدر هم که در برجهای بتونی خودمان راحت باشیم باز هم بدون طبیعت حس می کنیم چیزی در ذهنمان کم داریم.
ما در قفسهای بتنی زندگی می کنیم نه چون چنین زندگی کردنی را دوست داریم بلکه چون محکوم به این نوع زندگی هستیم.
پولدارها را ببینید اولین کاری که بعد از پولدار شدن می کنند خریدن سهمی از طبیعت است. یا ویلا می خرند یا خانه باغ یا به ییلاقات خارج از شهر مهاجرت می کنند.
آنهایی هم که پول فرار از شهرهای بتنی را ندارند ایوانها و پنجره هایشان را پر از گیاهانآپارتمانی می کنند و هروقت بتوانند سیزده به در راه می اندازند.
مکانیک ها هم بین آهن و روغن یک قفس پر از قناری آویزان می کنند.
اینها همه شاهدیست که ما آدمها بدون موجودات زنده دیگر و بدون طبیعت نمی توانیم زندگی کنیم. انگار یک حس باستانی در وجود ما هر روز به ما می گوید هیچوقت ساوانایی که دو میلیون سال در آن زندگی کردی را فراموش نکن! خیلی از بیماریها با مهاجرت به طبیعت خودبه خود درمان میشود.
ادوارد ویلسون که از او به عنوان پدر زیست گرایی یاد می شود در کتابش"در جستجوی طبیعت" نشانه های عجیبی از این میل اجدادی ما انسانها به طبیعت را به رخ مان می کشد.
او می گوید نه تنها زیبایی شناسی انسان ناشی از تکامل او در ساواناست بلکه منشا ترسها و کابوسها و خوابهای انسان را هم می توان تا دشت زارهای افریقا دنبال کرد.
چرا کابوسهای ما آدمهای شهر نشین که تقریبا هیچ وقت در عمرمان ممکن نیست گرفتار حیوانات وحشی شویم، اینقدر پُر از حیوانات وحشیست؟
راستی چرا آمارِ دیدنِ خوابِ بمب اتم یا تیر خوردن و زیر ماشین رفتن ، در ما آدمهایی که هفت جدمان، شهرنشین بوده اند ، خیلی کمتر از آمارِ دیدن خوابِ مار یا خوابِ افتادن از ارتفاع یا غرق شدن در آب است؟
ادامه دارد...
@draboutorab
تعبیر خواب ابن داروین(۱۸۱)
سال آخر دبیرستان قبل از کنکور تجربی خوابی دیدم که تبدیل به یکی از رازهای سر به مُهر زندگی ام شد.
خوابی معمولی ولی با تعبیری عجیب که باعث شد تا امروز این خواب برای من مثل یک راز باقی بماند.
خوابِ یک درخت پُر از آلو در باغچه خانه پدری!
به همین سادگی !
ولی وقتی کتاب تعبیر ابن سیرین را باز کردم نوشته بود:
دانیال نبی می فرماید درخت آلو در خواب، طبیبیست که نفعش به مردم می رسد.
سالها از آن خواب گذشت و من چیزهای زیادی درباره مکانیسم خواب و نا خودآگاه فردی و جمعی و کهن الگوهای یونگ و روانکاوی فروید خواندم ولی باز به هیچ استدلال دندانگیری که بدون مایه گذاشتن از آسمانها بتواند آن خواب درخت آلو را به صورت علمی برایم توضیح دهد ، نرسیدم.
خواب دیدن یکی از زمانهاییست که دست ناخودآگاه ما در آن رو می شود بخصوص درمرحله خواب REM یعنی مرحله ای از خواب عمیق که در آن قسمت پایین ساقه مغز (یعنی قسمت باستانی تر مغز) به مرز انفجار می رسد و تکانه هایی را در جهت بالا به قشر مغز می فرستد که سبب دیدن خوابهای عجیب و بازآفرینی درهم و برهم تجربه های گذشته می شود.
با همین نگرش هرچیزی در خواب نمادی از یک حس در بیداریست.
این چه معنایی دارد؟
آیا در گذشته ی دور بشر،درخت آلو کهن الگو یا نمادی از سلامتی در ناخودآگاه جمعی ما بوده است.
شاید بهترین راه پاسخ به راز خواب درخت آلوی من وارد کردن قانون احتمالات به این معادله باشد.
من سالهاست که خواب می بینم، شاید هرشب صدها خواب که تقریبا ۹۹و ۹ درصدش تعبیری ندارد و در خاطرم نمی ماند و آن تعداد کمی که تعبیر پذیرند را میتوان به حساب احتمالات گذاشت چون احتمال خیلی کم یک چیز( مثل تعبیر خواب درخت آلوی من ) به معنای ناممکن بودنش نیست.
ولی من اینهمه حرف نزدم که آخرِ سر داستان را به احتمالات حواله کنم.
بعد از خواندن فصل اول کتابِ در جستجوی طبیعت نوشته ادوارد ویلسون زیست شناس به این نتیجه رسیدم که ممکن است تعبیر بعضی از خوابها با فهم زیست شناسی از طبیعت کهن انسان ممکن باشد.
او در فصل اول کتاب درباره ی مارها می گویداسطوره های ما پُر است از مارهای دوسر ، مارهایی که روی شانه ی ضحاک در آمده اند و غذایشان فقط مغز سر مردان جوانست، مارهایی که آدم و حوا را فریب دادند.
چرا ما آنقدر در مورد مارها حرف می زنیم؟ چون از آنها می ترسیم! ما نه تنها از مارها بلکه از هر ریسمان سیاه و سفیدی که زیر پایمان وول بخورد می ترسیم!
ویلسون می گوید مغز ما طوری تکامل پیدا کرده که از مارها بترسد.
با اینکه مرگ و میر ناشی از گزیدگی مار در دنیای امروز بسیار کمتر از مبتلا شدن به یک بیماری نادر ژنتیکیست ولی بازهم ما از مارها بیش از تصادف با ماشین که اینقدر شایع است می ترسیم.
در تحقیقاتی که روی میمونها و شامپانزه ها که نیای مشترکی با ما دارند انجام شده مشخص شده که حتی میمونهایی که در آزمایشگاه بزرگ شده اند هم از یک ریسمان دراز و متحرک و پیچان می ترسند.
ولی لمورها نوعی از خویشاوندان ابتدایی میمونها که در جزیره ماداگاسکار، جزیره ای هیچ مار سمی بزرگی ندارد، تکامل پیدا کرده اند فاقد این ترس ذاتی از مار هستند.
احتمالا قصه را میتوان اینگونه تعریف کرد که در دورانهای دور که اجداد مشترک آدمها و میمونها زندگی می کردند، مارها از عوامل اصلی مرگ و میر این گونه بودند و بنابراین آنهایی که ژنِ ترس از چیزهایی به شکل مار را به ارث می بردند با احتمال بیشتر زنده می ماندند و بنابراین ژن ترس از مار ارزش تکاملی پیدا کرد و در آدمها و میمونها فراگیر شد.
ویلسون می گوید مغز ما ظرفیت های باستانی اش را حفظ کرده و ما هنوز در ناخودآگاه ذهنمان در دل جنگلهای ناپدید شده ی جهان و وسط آسمانخراشهای مرده ی بتنی گوش به زنگِ مارها و عنکبوت ها و وحشی ها ایستاده ایم.
حالابرگردیم به خواب !
یکی از شایعترین خوابهای ما ، خواب حیوانات وحشی بخصوص مار است در حالی که بیشتر ما و هفت جدمان سالهاست که از مارگزیدگی نمرده ایم و بیشتر بچه های شهرنشین ما هیچوقت یک مار واقعی را در طبیعت به چشم خود ندیده اند.
در یک تحقیق مشخص شده بسیاری از بچه ها در خواب حیواناتی را می بینند که در عمرشان آنها را ندیده اند.
خوابهای ما پُر از عناصریست که در دشتهای آفریقا درمیلیونها سال پیش وجود داشته است.
در خواب REM خبری از نوشتن ، خواندن، تایپ کردن ، تصادف کردن با ماشین، تیرخوردن و انفجار اتمی نیست.
در حالی که پُر از پرت شدن از صخره و غرق شدن و نیش مار خوردن و فرار از دست حیوانات وحشی است.
بعضی می گویند کابوسهای ما از هماناول نوعی تمرین مغز ما برای فرار کردن و جنگیدن و زنده ماندن در بیداری بوده اند.
حالا این شما و این خوابِ آلو!
امیدوارم کسی بین آلو و طبابت در اجداد چند میلیون ساله ما در جنگلهای آفریقا نمادی پیدا کند.
آیا شامپانزه ها هم خواب درخت آلو می بینند؟
اصلا در آفریقا آلو هست؟
@draboutorab
سال آخر دبیرستان قبل از کنکور تجربی خوابی دیدم که تبدیل به یکی از رازهای سر به مُهر زندگی ام شد.
خوابی معمولی ولی با تعبیری عجیب که باعث شد تا امروز این خواب برای من مثل یک راز باقی بماند.
خوابِ یک درخت پُر از آلو در باغچه خانه پدری!
به همین سادگی !
ولی وقتی کتاب تعبیر ابن سیرین را باز کردم نوشته بود:
دانیال نبی می فرماید درخت آلو در خواب، طبیبیست که نفعش به مردم می رسد.
سالها از آن خواب گذشت و من چیزهای زیادی درباره مکانیسم خواب و نا خودآگاه فردی و جمعی و کهن الگوهای یونگ و روانکاوی فروید خواندم ولی باز به هیچ استدلال دندانگیری که بدون مایه گذاشتن از آسمانها بتواند آن خواب درخت آلو را به صورت علمی برایم توضیح دهد ، نرسیدم.
خواب دیدن یکی از زمانهاییست که دست ناخودآگاه ما در آن رو می شود بخصوص درمرحله خواب REM یعنی مرحله ای از خواب عمیق که در آن قسمت پایین ساقه مغز (یعنی قسمت باستانی تر مغز) به مرز انفجار می رسد و تکانه هایی را در جهت بالا به قشر مغز می فرستد که سبب دیدن خوابهای عجیب و بازآفرینی درهم و برهم تجربه های گذشته می شود.
با همین نگرش هرچیزی در خواب نمادی از یک حس در بیداریست.
این چه معنایی دارد؟
آیا در گذشته ی دور بشر،درخت آلو کهن الگو یا نمادی از سلامتی در ناخودآگاه جمعی ما بوده است.
شاید بهترین راه پاسخ به راز خواب درخت آلوی من وارد کردن قانون احتمالات به این معادله باشد.
من سالهاست که خواب می بینم، شاید هرشب صدها خواب که تقریبا ۹۹و ۹ درصدش تعبیری ندارد و در خاطرم نمی ماند و آن تعداد کمی که تعبیر پذیرند را میتوان به حساب احتمالات گذاشت چون احتمال خیلی کم یک چیز( مثل تعبیر خواب درخت آلوی من ) به معنای ناممکن بودنش نیست.
ولی من اینهمه حرف نزدم که آخرِ سر داستان را به احتمالات حواله کنم.
بعد از خواندن فصل اول کتابِ در جستجوی طبیعت نوشته ادوارد ویلسون زیست شناس به این نتیجه رسیدم که ممکن است تعبیر بعضی از خوابها با فهم زیست شناسی از طبیعت کهن انسان ممکن باشد.
او در فصل اول کتاب درباره ی مارها می گویداسطوره های ما پُر است از مارهای دوسر ، مارهایی که روی شانه ی ضحاک در آمده اند و غذایشان فقط مغز سر مردان جوانست، مارهایی که آدم و حوا را فریب دادند.
چرا ما آنقدر در مورد مارها حرف می زنیم؟ چون از آنها می ترسیم! ما نه تنها از مارها بلکه از هر ریسمان سیاه و سفیدی که زیر پایمان وول بخورد می ترسیم!
ویلسون می گوید مغز ما طوری تکامل پیدا کرده که از مارها بترسد.
با اینکه مرگ و میر ناشی از گزیدگی مار در دنیای امروز بسیار کمتر از مبتلا شدن به یک بیماری نادر ژنتیکیست ولی بازهم ما از مارها بیش از تصادف با ماشین که اینقدر شایع است می ترسیم.
در تحقیقاتی که روی میمونها و شامپانزه ها که نیای مشترکی با ما دارند انجام شده مشخص شده که حتی میمونهایی که در آزمایشگاه بزرگ شده اند هم از یک ریسمان دراز و متحرک و پیچان می ترسند.
ولی لمورها نوعی از خویشاوندان ابتدایی میمونها که در جزیره ماداگاسکار، جزیره ای هیچ مار سمی بزرگی ندارد، تکامل پیدا کرده اند فاقد این ترس ذاتی از مار هستند.
احتمالا قصه را میتوان اینگونه تعریف کرد که در دورانهای دور که اجداد مشترک آدمها و میمونها زندگی می کردند، مارها از عوامل اصلی مرگ و میر این گونه بودند و بنابراین آنهایی که ژنِ ترس از چیزهایی به شکل مار را به ارث می بردند با احتمال بیشتر زنده می ماندند و بنابراین ژن ترس از مار ارزش تکاملی پیدا کرد و در آدمها و میمونها فراگیر شد.
ویلسون می گوید مغز ما ظرفیت های باستانی اش را حفظ کرده و ما هنوز در ناخودآگاه ذهنمان در دل جنگلهای ناپدید شده ی جهان و وسط آسمانخراشهای مرده ی بتنی گوش به زنگِ مارها و عنکبوت ها و وحشی ها ایستاده ایم.
حالابرگردیم به خواب !
یکی از شایعترین خوابهای ما ، خواب حیوانات وحشی بخصوص مار است در حالی که بیشتر ما و هفت جدمان سالهاست که از مارگزیدگی نمرده ایم و بیشتر بچه های شهرنشین ما هیچوقت یک مار واقعی را در طبیعت به چشم خود ندیده اند.
در یک تحقیق مشخص شده بسیاری از بچه ها در خواب حیواناتی را می بینند که در عمرشان آنها را ندیده اند.
خوابهای ما پُر از عناصریست که در دشتهای آفریقا درمیلیونها سال پیش وجود داشته است.
در خواب REM خبری از نوشتن ، خواندن، تایپ کردن ، تصادف کردن با ماشین، تیرخوردن و انفجار اتمی نیست.
در حالی که پُر از پرت شدن از صخره و غرق شدن و نیش مار خوردن و فرار از دست حیوانات وحشی است.
بعضی می گویند کابوسهای ما از هماناول نوعی تمرین مغز ما برای فرار کردن و جنگیدن و زنده ماندن در بیداری بوده اند.
حالا این شما و این خوابِ آلو!
امیدوارم کسی بین آلو و طبابت در اجداد چند میلیون ساله ما در جنگلهای آفریقا نمادی پیدا کند.
آیا شامپانزه ها هم خواب درخت آلو می بینند؟
اصلا در آفریقا آلو هست؟
@draboutorab
هنرِ خوب مُردن(۱۸۲) قسمت اول
با پشتی خمیده و عصا زنان وارد کلینیک می شود.
سوتِ سمعکش حتی گوش من را هم اذیت می کند چه برسد به خودش.
صورتش صاف و یک دست است نمی دانم بخاطر کهولت دیگر ریشش رشد نمی کند یا هنوز می تواند با این دستان لرزان در ۱۰۱ سالگی صورتش را به این تمیزی اصلاح کند؟
همیشه پیرمردی همراهش عصا زنان می آید... پسرش است.
معاینه تمام می شود و قرصهایش را نسخه می کنم و باز مثل هر بار همان سوال همیشگی را از من می پرسد:
دکتر پس من بالاخره کی می میرم؟
با تعارفهای همیشگی پاسخش را می دهم :
خدا نکنه ! نفرمایید !
می خواهم بگویم: انشالله صدسال عمر کنید ...که یادم می آید صد سال را رد کرده و نمی گویم.
می گوید همه جایش درد می کند هر قدمی که بر می دارد انگار صدها سوزن در مفاصلش فرو می رود.
اهل شعر و کتاب بوده ولی دیگر چشمانش یاری نمی کند.
گوشش هم بدون این سمعکی که دائم سوت می کشد تقریبا هیچ چیزی نمی شنود.
پیرمرد دوم یعنی پسرش عصازنان زیر بغلش را می گیرد و باز دمِ در، پدر مکثی می کند و می گوید:
دکتر !تو سیدی دعا کن! من تا ویزیت بعدی بمیرم!
نمی دانم چه بگویم. پسرش هم در تمام این مدت چیزی نمی گوید.
برای مشاوره به ICU می روم بیمار خانم ۵۰ ساله ایست که بار سومیست که در این یک ماه بستری می شود.
سرطان پیشرفته ای دارد که به مغزش متازتاز داده و با وجود چند رقم قرص ضد تشنج دیشب دوباره تشنج کرده و بستری شده ست.
بخاطر درگیری مغزی یک سال است نیمی از بدنش فلج ست و از ۶ ماه پیش بلع ندارد و غذا را از طیق لوله ای که مستقیم داخل روده اش کرده اند دریافت می کند. سوندی دائمی دارد بی اختیاراست و پوشک می شود ولی اگر قرص ها و مسکنها بگذارند هنوز هوش و حواسش سرِجا ست.
هربار از من می خواهد زودتر مرخصش کنم و هربار بچه هایش اصرار می کنند بیشتر نگه ش دارم.
معلوم نیست این رفت و برگشت تا چندماه یا سال دیگر ادامه پیدا کند.
آخر داستانِ این خانم را هم با احتمال بیش از ۹۹ درصد می شود حدس زد.
بعد از چندماه یا حداکثر یکسال رفت آمد در نهایت زیر دستگاه ونتیلاتور در حالی که با هر نفس دستگاه درد می کشد در یک شب گوشه ی آی سی یو در حالی که به هذیان افتاده بدون اینکه فرصت گفتن آخرین وصیت ها و آخرین دوستت دارم ها را داشته باشد ...
اصلا سالهاست به جز در فیلم های سینمایی از کسی نشنیده ام که عزیزشان در آخرین لحظات زندگی چه گفته است.
انگار "وصیت کردن " در نفسهای آخر سالهاست به تاریخ پیوسته است.
این داستانها را تعریف کردم تا سوالی را که همیشه در ذهنم بدون جواب مانده از شما بپرسم.
آیا اگر ما پزشکان نبودیم کیفیت زندگی (نه کمیت زندگی)بیماران لاعلاج تفاوتی می کرد؟
پزشکی مدرن هر کاری می کند تا آدمها را زنده نگه دارد به هر قیمتی و تا هر زمانی که بشود.
بسیاری از بیماران سرطانی داروهایی مصرف می کنند که باید برای تهیه ی آن تمام سرمایه یک عمر خانواده را خرج کنند فقط بخاطر اینکه مثلا با احتمال ۳۰ درصد یک سال به عمرشان اضافه شود یک سالی که دائما در مسیر رفت و برگشت در بیمارستان و خانه سپری می شود با داروهایی که آنها را پوست و استخوان و بی مو و بی ابرو می کند و باعث درد و تهوع شدید می شود.
بیماران لاعلاج و خانواده هایشان البته هیچوقت این کارها و هزینه ها را برای این نمی کنند که بیمارشان در درد و عذاب یکسال بیشتر عمر کند آنها امیدوارند عزیزشان نه یکسال بیشتر بلکه ۲۰ سال بیشتر عمر کند.
به قول آتول گاواندی در کتاب مرگ با تشریفات پزشکی ۹۹ درصد آنها می فهمند که دارند می میرند اما صددرصدشان امیدوارند هیچوقت نمیرند.
درست است که بهبود سرطان در بعضی بیماران حتی آنهایی که سرطانهای بدخیم دارند، غیر ممکن نیست ولی احتمالش به اندازه برنده شدن ده میلیون دلار در بلیط بخت آزمایی ست. آیا شما حاضرید که مرگ آبرومندانه و ۶ ماه زودتر را در خانه ی خودتان و کنار خانواده و گفتن و شنفتن آخرین دوستت دارمها را با احتمال برنده شدن بلیط بخت آزمایی عمر طولانی تر عوض کنید؟
البته امیدوار بودن عیبی ندارد ولی مشکل این است که کل عمارت پزشکی مدرن و درمان بیماریهای لاعلاج با خرج میلیاردها دلار، فقط برای برنده شدن این بلیط بخت آزمایی ساخته شده است.
دنیای مدرن معنی خیلی چیزها را دگرگون کرده است و از همه وحشتناک تر پزشکی مدرن معنای مرگ را! درواقع پزشکی "مرگ" را به کلی از معنا انداخته است.
مرگ در گذشته یک اتفاق بی محابا و ناگهانی بود.
مردم از بیماری میمردند بدون اینکه در بستر بمانند بدون اینکه اصلا بیمارستانی وجود داشته باشد بدون ونتیلاتور و شیمی درمانی و ماساژ قلبی!
دنیای مدرن از چند جهت معنای مرگ را ضربه فنی کرده است.
مرگی که قبلا معنای والایی مثل گذر به دنیایی والاتر را داشت حالا به پایانی برای همه چیز تبدیل شده است.
مرگ بزرگترین دشمن آدمها در دنیای جدید است دشمنی که همیشه پیروز می شود
ادامه دارد..
@draboutorab
با پشتی خمیده و عصا زنان وارد کلینیک می شود.
سوتِ سمعکش حتی گوش من را هم اذیت می کند چه برسد به خودش.
صورتش صاف و یک دست است نمی دانم بخاطر کهولت دیگر ریشش رشد نمی کند یا هنوز می تواند با این دستان لرزان در ۱۰۱ سالگی صورتش را به این تمیزی اصلاح کند؟
همیشه پیرمردی همراهش عصا زنان می آید... پسرش است.
معاینه تمام می شود و قرصهایش را نسخه می کنم و باز مثل هر بار همان سوال همیشگی را از من می پرسد:
دکتر پس من بالاخره کی می میرم؟
با تعارفهای همیشگی پاسخش را می دهم :
خدا نکنه ! نفرمایید !
می خواهم بگویم: انشالله صدسال عمر کنید ...که یادم می آید صد سال را رد کرده و نمی گویم.
می گوید همه جایش درد می کند هر قدمی که بر می دارد انگار صدها سوزن در مفاصلش فرو می رود.
اهل شعر و کتاب بوده ولی دیگر چشمانش یاری نمی کند.
گوشش هم بدون این سمعکی که دائم سوت می کشد تقریبا هیچ چیزی نمی شنود.
پیرمرد دوم یعنی پسرش عصازنان زیر بغلش را می گیرد و باز دمِ در، پدر مکثی می کند و می گوید:
دکتر !تو سیدی دعا کن! من تا ویزیت بعدی بمیرم!
نمی دانم چه بگویم. پسرش هم در تمام این مدت چیزی نمی گوید.
برای مشاوره به ICU می روم بیمار خانم ۵۰ ساله ایست که بار سومیست که در این یک ماه بستری می شود.
سرطان پیشرفته ای دارد که به مغزش متازتاز داده و با وجود چند رقم قرص ضد تشنج دیشب دوباره تشنج کرده و بستری شده ست.
بخاطر درگیری مغزی یک سال است نیمی از بدنش فلج ست و از ۶ ماه پیش بلع ندارد و غذا را از طیق لوله ای که مستقیم داخل روده اش کرده اند دریافت می کند. سوندی دائمی دارد بی اختیاراست و پوشک می شود ولی اگر قرص ها و مسکنها بگذارند هنوز هوش و حواسش سرِجا ست.
هربار از من می خواهد زودتر مرخصش کنم و هربار بچه هایش اصرار می کنند بیشتر نگه ش دارم.
معلوم نیست این رفت و برگشت تا چندماه یا سال دیگر ادامه پیدا کند.
آخر داستانِ این خانم را هم با احتمال بیش از ۹۹ درصد می شود حدس زد.
بعد از چندماه یا حداکثر یکسال رفت آمد در نهایت زیر دستگاه ونتیلاتور در حالی که با هر نفس دستگاه درد می کشد در یک شب گوشه ی آی سی یو در حالی که به هذیان افتاده بدون اینکه فرصت گفتن آخرین وصیت ها و آخرین دوستت دارم ها را داشته باشد ...
اصلا سالهاست به جز در فیلم های سینمایی از کسی نشنیده ام که عزیزشان در آخرین لحظات زندگی چه گفته است.
انگار "وصیت کردن " در نفسهای آخر سالهاست به تاریخ پیوسته است.
این داستانها را تعریف کردم تا سوالی را که همیشه در ذهنم بدون جواب مانده از شما بپرسم.
آیا اگر ما پزشکان نبودیم کیفیت زندگی (نه کمیت زندگی)بیماران لاعلاج تفاوتی می کرد؟
پزشکی مدرن هر کاری می کند تا آدمها را زنده نگه دارد به هر قیمتی و تا هر زمانی که بشود.
بسیاری از بیماران سرطانی داروهایی مصرف می کنند که باید برای تهیه ی آن تمام سرمایه یک عمر خانواده را خرج کنند فقط بخاطر اینکه مثلا با احتمال ۳۰ درصد یک سال به عمرشان اضافه شود یک سالی که دائما در مسیر رفت و برگشت در بیمارستان و خانه سپری می شود با داروهایی که آنها را پوست و استخوان و بی مو و بی ابرو می کند و باعث درد و تهوع شدید می شود.
بیماران لاعلاج و خانواده هایشان البته هیچوقت این کارها و هزینه ها را برای این نمی کنند که بیمارشان در درد و عذاب یکسال بیشتر عمر کند آنها امیدوارند عزیزشان نه یکسال بیشتر بلکه ۲۰ سال بیشتر عمر کند.
به قول آتول گاواندی در کتاب مرگ با تشریفات پزشکی ۹۹ درصد آنها می فهمند که دارند می میرند اما صددرصدشان امیدوارند هیچوقت نمیرند.
درست است که بهبود سرطان در بعضی بیماران حتی آنهایی که سرطانهای بدخیم دارند، غیر ممکن نیست ولی احتمالش به اندازه برنده شدن ده میلیون دلار در بلیط بخت آزمایی ست. آیا شما حاضرید که مرگ آبرومندانه و ۶ ماه زودتر را در خانه ی خودتان و کنار خانواده و گفتن و شنفتن آخرین دوستت دارمها را با احتمال برنده شدن بلیط بخت آزمایی عمر طولانی تر عوض کنید؟
البته امیدوار بودن عیبی ندارد ولی مشکل این است که کل عمارت پزشکی مدرن و درمان بیماریهای لاعلاج با خرج میلیاردها دلار، فقط برای برنده شدن این بلیط بخت آزمایی ساخته شده است.
دنیای مدرن معنی خیلی چیزها را دگرگون کرده است و از همه وحشتناک تر پزشکی مدرن معنای مرگ را! درواقع پزشکی "مرگ" را به کلی از معنا انداخته است.
مرگ در گذشته یک اتفاق بی محابا و ناگهانی بود.
مردم از بیماری میمردند بدون اینکه در بستر بمانند بدون اینکه اصلا بیمارستانی وجود داشته باشد بدون ونتیلاتور و شیمی درمانی و ماساژ قلبی!
دنیای مدرن از چند جهت معنای مرگ را ضربه فنی کرده است.
مرگی که قبلا معنای والایی مثل گذر به دنیایی والاتر را داشت حالا به پایانی برای همه چیز تبدیل شده است.
مرگ بزرگترین دشمن آدمها در دنیای جدید است دشمنی که همیشه پیروز می شود
ادامه دارد..
@draboutorab
هنرِ خوب مُردن - قسمت دوم
دم آخر - آخرین وصیتها - آخرین بوسه - آخرین دوستت دارم - اینها همه چیزهاییست که سالهاست به تاریخ پیوسته است، آنهم فقط بخاطر اینکه می خواهیم مدرن زندگی کنیم و بمیریم در زندگی مدرن، "مرگ" نه یک قسمت از زندگی و رفتن به زندگی بعد از مرگ ، بلکه دشمنِ زندگیست آنهم تنها دشمنی که همیشه پیروز می شود.
حلالیت خواستن در بستر مرگ، وصیت کردن، آخرین کلمات، آخرین نفس ها تبدیل شده به یک تلفن از طرف پرستار آی سی یو و گفتن یک متاسفم خشک و خالی و اینکه ما همه ی سعیمان را برای به زور زنده نگه داشتن عزیزتان کردیم و حتی بیست دقیقه عملیات احیا را کِش دادیم و البته نمی گوید که عزیزشان در آخرین لحظات عمرش بخاطر فشار تیم احیا ، دنده های سینه اش درحال خُرد شدن بوده و دستهایش پر از سِرُم و سوزن به جای اینکه سرِ عزیزی بر سینه و دستی در دستش باشد.
اینجاست که باز باید به این سوال برگردیم که ما پزشکان چرا حقوق می گیریم؟ حقوق می گیریم که به مردم خدمات بدهیم. آیا این خدمات شامل قمار کردن پس انداز یک عمر خانواده ها برای برنده شدن در لاتاریِ کمی بیشتر زنده ماندن هم هست؟
بیمارانی که مدتی بعد از یکحادثه مغزی اصلا به هوش نمی آیند به احتمال خیلی زیاد هیچوقت به هوش نخواهند آمد ولی کسی اجازه زنده نگه نداشتن آنها را نمی دهد.
آنها ممکن ست هفته ها و ماهها و سالها زیر دستگاه بمانند و در آخر بر اثر زخم بستر یا عفونت فوت کنند. داستانهایی که در مورد به هوش آمدن این جور آدمها بعد از چندسال در رسانه ها خوانده اید حکم همان برنده شدن بلیط بخت آزمایی را دارد.
اصلا انگار در دنیای مدرن مفهومی به نام مرگ طبیعی وجود ندارد. در گواهی فوت هیچ گزینه ای به اسم مرگ طبیعی نیست.
دکتر لطفی استادم ، تعریف می کرد روزی که مطبش خیلی شلوغ بوده و نوبت به یکی از بیماران نرسیده بود بیمار از پشت درِمطب فریاد میزده :دکتر لطفی! رفتم که به مرگ طبیعی بمیرم!
گویی" طبیعی مردن " گناهِ پزشک است. انگار تمام رسالت پزشکی در اینست که نگذاریم به هیچ قیمتی هیچکسی به مرگ طبیعی بمیرد و گرچه مرگ همیشه پیروز می شود ولی پزشکان فکر می کنند باید زمان آن را به هر قیمتی به تاخیر بیندازند.
آدمها فقط یکبار می میرند هیچ کس هیچ تجربه ای از مرگ ندارد ولی آیا نباید بتوانیم نوع مرگ و زمان و مکانش را حداقل تا حدی انتخاب کنیم؟
آیا این حق آدمها نیست که انتخاب کنند که آیا می خواهند در اتاق خودشان در تخت خودشان وقتی از پنجره به درخت چنار کهنسال حیاتشان نگاه می کنند و دستشان در دست عزیزشان است و آخرین کلماتشان را زمزمه می کنند بمیرند یا زیر دستگاه ونتیلاتور و زیر فشار دست تیم احیا!
چاره چیست؟
ما پزشکان به عنوان کارپردازان سلامتی باید در کنار درمان، گزینه ی دیگری را هم به بیماران لاعلاج پیشنهاد کنیم:
هیچ کاری نکردن!
آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش تعریف می کند که چطور پدرش که او هم جراح اورولوژی بوده نحوه مردنش را انتخاب کرده است.
پدر جراحش تا ۸۰ سالگی هنوز عمل می کرده و تنیس بازی می کرده تا روزی که متوجه میشود دست راستش دیگر قدرت سابق را ندارد و بعد از ام آر آی متوجه می شود توموری در نخاع گردنش دارد. نویسنده می گوید با وجود پزشک بودن، فقط آن زمان که جواب ام آر آی پدرش را میبیند متوجه میشود هیچکس نامیرا نیست حتی پدرش!
پدر اول به جراح مغز و اعصاب بیمارستان خودشان مراجعه می کند و او توصیه می کند فورا عمل شود چون تومورش خطرناک و تنها شانس او جراحی فوری ست البته خارج کردن تمام تومور ممکن نیست و امکان فلج شدن هم ۵۰ درصد است.
نویسنده توضیح می دهد که چطور پدرش از نحوه رفتارِ آن جراح خوشش نمی آید و سراغ جراح دیگری می رود و جراح دوم از او می پرسد چه انتظاری از جراحی دارد؟ و به او می گوید هنوز وقت دارد و جراحی فقط ممکن است چندسال به عمرش اضافه کند بدون اینکه تضمین کند که بعد از عمل بتواند تنیسش را بازی کند یا رانندگی کند.
پدر،" کاری نکردن" را انتخاب می کند.
تومور به کندی پیشرفت می کند، پدر دوسال وقت پیدا می کند که زندگی اش را جمع و جور کند و باز به سختی تنیس بازی کند ، خیریه اش در هند را سر و سامان دهد و وقتی دیگر راه رفتن برایش مشکل می شود و راکت را نمی تواند دستش بگیرد سراغ جراحش می رود و عمل می کند.
بعد از عمل کمی بهتر می شود ولی چند ماه بعد تومور باز هم بزرگتر می شود و
در نهایت به اصرار پسر با وجود مخالفت پدر ، تن به رادیوتراپی می دهد که وضعیت را بسیار بدتر می کند و پسر خود را هیچوقت نمیبخشد و در آخر پدر از پسر قول میگیرد که دیگر هیچ وقت تا زمان مرگ او را به بیمارستان نبرد.
نویسنده آخرین لحظات زندگی پدرش را وقتی عزیزانش دور تخت او جمع شده اند و او دستان آنها را یک به یک فشار میدهد به زیبایی در کتاب توصیف می کند و در نهایت پدر همانطور می میرد که آرزو داشته است.
ادامه دارد.
@draboutorab
دم آخر - آخرین وصیتها - آخرین بوسه - آخرین دوستت دارم - اینها همه چیزهاییست که سالهاست به تاریخ پیوسته است، آنهم فقط بخاطر اینکه می خواهیم مدرن زندگی کنیم و بمیریم در زندگی مدرن، "مرگ" نه یک قسمت از زندگی و رفتن به زندگی بعد از مرگ ، بلکه دشمنِ زندگیست آنهم تنها دشمنی که همیشه پیروز می شود.
حلالیت خواستن در بستر مرگ، وصیت کردن، آخرین کلمات، آخرین نفس ها تبدیل شده به یک تلفن از طرف پرستار آی سی یو و گفتن یک متاسفم خشک و خالی و اینکه ما همه ی سعیمان را برای به زور زنده نگه داشتن عزیزتان کردیم و حتی بیست دقیقه عملیات احیا را کِش دادیم و البته نمی گوید که عزیزشان در آخرین لحظات عمرش بخاطر فشار تیم احیا ، دنده های سینه اش درحال خُرد شدن بوده و دستهایش پر از سِرُم و سوزن به جای اینکه سرِ عزیزی بر سینه و دستی در دستش باشد.
اینجاست که باز باید به این سوال برگردیم که ما پزشکان چرا حقوق می گیریم؟ حقوق می گیریم که به مردم خدمات بدهیم. آیا این خدمات شامل قمار کردن پس انداز یک عمر خانواده ها برای برنده شدن در لاتاریِ کمی بیشتر زنده ماندن هم هست؟
بیمارانی که مدتی بعد از یکحادثه مغزی اصلا به هوش نمی آیند به احتمال خیلی زیاد هیچوقت به هوش نخواهند آمد ولی کسی اجازه زنده نگه نداشتن آنها را نمی دهد.
آنها ممکن ست هفته ها و ماهها و سالها زیر دستگاه بمانند و در آخر بر اثر زخم بستر یا عفونت فوت کنند. داستانهایی که در مورد به هوش آمدن این جور آدمها بعد از چندسال در رسانه ها خوانده اید حکم همان برنده شدن بلیط بخت آزمایی را دارد.
اصلا انگار در دنیای مدرن مفهومی به نام مرگ طبیعی وجود ندارد. در گواهی فوت هیچ گزینه ای به اسم مرگ طبیعی نیست.
دکتر لطفی استادم ، تعریف می کرد روزی که مطبش خیلی شلوغ بوده و نوبت به یکی از بیماران نرسیده بود بیمار از پشت درِمطب فریاد میزده :دکتر لطفی! رفتم که به مرگ طبیعی بمیرم!
گویی" طبیعی مردن " گناهِ پزشک است. انگار تمام رسالت پزشکی در اینست که نگذاریم به هیچ قیمتی هیچکسی به مرگ طبیعی بمیرد و گرچه مرگ همیشه پیروز می شود ولی پزشکان فکر می کنند باید زمان آن را به هر قیمتی به تاخیر بیندازند.
آدمها فقط یکبار می میرند هیچ کس هیچ تجربه ای از مرگ ندارد ولی آیا نباید بتوانیم نوع مرگ و زمان و مکانش را حداقل تا حدی انتخاب کنیم؟
آیا این حق آدمها نیست که انتخاب کنند که آیا می خواهند در اتاق خودشان در تخت خودشان وقتی از پنجره به درخت چنار کهنسال حیاتشان نگاه می کنند و دستشان در دست عزیزشان است و آخرین کلماتشان را زمزمه می کنند بمیرند یا زیر دستگاه ونتیلاتور و زیر فشار دست تیم احیا!
چاره چیست؟
ما پزشکان به عنوان کارپردازان سلامتی باید در کنار درمان، گزینه ی دیگری را هم به بیماران لاعلاج پیشنهاد کنیم:
هیچ کاری نکردن!
آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش تعریف می کند که چطور پدرش که او هم جراح اورولوژی بوده نحوه مردنش را انتخاب کرده است.
پدر جراحش تا ۸۰ سالگی هنوز عمل می کرده و تنیس بازی می کرده تا روزی که متوجه میشود دست راستش دیگر قدرت سابق را ندارد و بعد از ام آر آی متوجه می شود توموری در نخاع گردنش دارد. نویسنده می گوید با وجود پزشک بودن، فقط آن زمان که جواب ام آر آی پدرش را میبیند متوجه میشود هیچکس نامیرا نیست حتی پدرش!
پدر اول به جراح مغز و اعصاب بیمارستان خودشان مراجعه می کند و او توصیه می کند فورا عمل شود چون تومورش خطرناک و تنها شانس او جراحی فوری ست البته خارج کردن تمام تومور ممکن نیست و امکان فلج شدن هم ۵۰ درصد است.
نویسنده توضیح می دهد که چطور پدرش از نحوه رفتارِ آن جراح خوشش نمی آید و سراغ جراح دیگری می رود و جراح دوم از او می پرسد چه انتظاری از جراحی دارد؟ و به او می گوید هنوز وقت دارد و جراحی فقط ممکن است چندسال به عمرش اضافه کند بدون اینکه تضمین کند که بعد از عمل بتواند تنیسش را بازی کند یا رانندگی کند.
پدر،" کاری نکردن" را انتخاب می کند.
تومور به کندی پیشرفت می کند، پدر دوسال وقت پیدا می کند که زندگی اش را جمع و جور کند و باز به سختی تنیس بازی کند ، خیریه اش در هند را سر و سامان دهد و وقتی دیگر راه رفتن برایش مشکل می شود و راکت را نمی تواند دستش بگیرد سراغ جراحش می رود و عمل می کند.
بعد از عمل کمی بهتر می شود ولی چند ماه بعد تومور باز هم بزرگتر می شود و
در نهایت به اصرار پسر با وجود مخالفت پدر ، تن به رادیوتراپی می دهد که وضعیت را بسیار بدتر می کند و پسر خود را هیچوقت نمیبخشد و در آخر پدر از پسر قول میگیرد که دیگر هیچ وقت تا زمان مرگ او را به بیمارستان نبرد.
نویسنده آخرین لحظات زندگی پدرش را وقتی عزیزانش دور تخت او جمع شده اند و او دستان آنها را یک به یک فشار میدهد به زیبایی در کتاب توصیف می کند و در نهایت پدر همانطور می میرد که آرزو داشته است.
ادامه دارد.
@draboutorab
هُنرِ خوب مُردن(قسمت آخر)
آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش "مرگ با تشریفات پزشکی "می گوید ما به عنوان پزشک و کارپرداز سلامت باید از بیمارانِ لاعلاج بپرسیم در این سالهای آخر چطور می خواهند زندگی کنند و چطور می خواهند بمیرند؟
مثلا یکی از بیمارانش که سرطان روده دارد به او می گوید من فقط در صورتی حاضرم برای چند ماه بیشتر زنده ماندن، تن به جراحی دهم که بتوانم بعد از عمل بستنی و کیک بخورم و خودم تا دستشویی بروم وگرنه تن به جراحی نمی دهم یا بیمار دیگری با سرطان متازتاتیک می گوید من فقط اگر مغزم درست کار کند و بتوانم کتابم را تمام کنم حاضرم زیر تیغ جراحی بروم.
نویسنده می گوید ما پزشکان، پیمانکاران بدنهای بیمارانمان هستیم آنها هستند که باید در مورد بدنشان تصمیم بگیرند و ما تنها باید آنها را راهنمایی کنیم.
ما وظیفه نداریم عمرِآدمها را به هر قیمتی طولانی کنیم.
بیماری دارم نود ساله که هنوز تنومند است آلزایمر دارد دیگر حتی بچه هایش را هم نمی شناسد شکاک است به زنش که ۸۰ ساله است هم شک دارد!
پوشک می شود، پیرزن کارهایش را می کند با اینکه مرد محترمی بوده اخیرا دست بزن پیدا کرده است. دیشب در اورژانس به علت ذات الریه بستری شده است اگر مدتی در آی سی یو بستری شود احتمالا زنده می ماند ولی نگهداری اش از قبل هم سخت تر خواهد شد.
اگر پیرمرد هوش وحواسش سر جا بود چه درمانی را انتخاب می کرد؟ آیا راضی به هیچ کاری نکردن می شد؟ زنش چه حق و حقوقی برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت او دارد؟
این سوالات در پزشکی مدرن لااقل در ایران اصلا قابل طرح نیست.
پزشکی ساخته نشده که راههای هیچ کار نکردن را پیشنهاد کند ، پزشکی فقط زنده نگه می دارد به هر قیمتی!
شما چه مرگی را انتخاب می کنید؟
البته اگر انتخاب بین مرگ و جاودانگی باشد شاید همه دومی را به هر قیمتی انتخاب کنند ولی انتخاب همیشه بین مرگ زودتر و مرگِ کمی دیرتر ست و هنوز گزینه ی دیگری که "مرگ "جزو آن نباشد وجود ندارد ولی زمان و مکان مرگ را که تا حدودی می توانیم انتخاب کنیم!
آیا شما می خواهید روی تخت خودتان کنار عزیزانتان وقتی به هوش هستید بمیرید یا در آی سی یو بیمارستان وقتی ماههاست در هذیان به سر می برید و چندین سوزن در دستتان و لوله ای در حلقتان فرو کرده اند؟
کاش میشد اصلا "مرگ " را هم انتخاب کرد مثل انتخابِ رفتن به یک سفر!
کاش میشد..
در یک روزی از عمر، وقتی دیگر در این زندگی کاری نداریم ...
وقتی سفرهایمان را رفته ایم ...
کتابهایمان خوانده ایم ...
بچه ها و نوه هایمان را به اندازه کافی دیده ایم...
فیلم هایمان را تماشا کرده ایم و همه ی کارها را جفت و جور کرده ایم ..
بعد از یک مهمانی باشکوه همراه عزیزانمان به قبرستان برویم و دم آخر همه را یک به یک و سرفرصت و در سلامتی کامل درآغوش بگیریم ، به هر کدام وصیتی کنیم، نکته ای بگوییم و چیزی به یادگار بدهیم و سپس موبایلمان را خاموش کنیم و با گردنی افراشته از زندگی خداحافظی کنیم و تابوتمان و گورمان و تقویم مرگمان را خودمان انتخاب کنیم .
کاش میشد !
ولی متاسفانه ژنهای ما طوری برنامه ریزی شده اند که تا لحظه آخر حریصِ زنده ماندن به هر قیمتی باشیم.
کاش میشد همان طور که بر بسیاری از جبرهای ژنی مان (مانند تولید مثل بیشتر با روش های ضد باروری )پیروز شدیم بر مقاومتمان برای بیهوده زنده ماندن هم پیروز شویم.
هیچ کلامی در بستر مرگ، زیباتر از کلام مولانا در دم آخر نیست که به پسرش می گوید.
خوشبختانه در آن زمان ما پزشکان هنوز آدمها را از بستر مرگ محروم نکرده بودیم وگرنه مولانا در حالی که زیر دستگاه ونتیلاتور بود جان می داد بدون اینکه چنین شعری برای ما به یادگار بگذارد:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا ،شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا! خواهی برو جفا کن!
بر شاهِ خوبرویان ،واجب، وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن! وفا کن
دردیست غیرِ مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم ؟ کین درد را دوا کن
درخواب ،دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست،اشارتم کرد که عزم ،سوی ما کن
گر اژدهاست بر رَه ،عشقست چون زمرد
کز برقِ این زمرد، وین دفعِ اژدها کن
ماییم و آب ِدیده ،در کنجِ غم ،خزیده
کز آب دیده ی ما صد جوی آسیا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
@draboutorab
آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش "مرگ با تشریفات پزشکی "می گوید ما به عنوان پزشک و کارپرداز سلامت باید از بیمارانِ لاعلاج بپرسیم در این سالهای آخر چطور می خواهند زندگی کنند و چطور می خواهند بمیرند؟
مثلا یکی از بیمارانش که سرطان روده دارد به او می گوید من فقط در صورتی حاضرم برای چند ماه بیشتر زنده ماندن، تن به جراحی دهم که بتوانم بعد از عمل بستنی و کیک بخورم و خودم تا دستشویی بروم وگرنه تن به جراحی نمی دهم یا بیمار دیگری با سرطان متازتاتیک می گوید من فقط اگر مغزم درست کار کند و بتوانم کتابم را تمام کنم حاضرم زیر تیغ جراحی بروم.
نویسنده می گوید ما پزشکان، پیمانکاران بدنهای بیمارانمان هستیم آنها هستند که باید در مورد بدنشان تصمیم بگیرند و ما تنها باید آنها را راهنمایی کنیم.
ما وظیفه نداریم عمرِآدمها را به هر قیمتی طولانی کنیم.
بیماری دارم نود ساله که هنوز تنومند است آلزایمر دارد دیگر حتی بچه هایش را هم نمی شناسد شکاک است به زنش که ۸۰ ساله است هم شک دارد!
پوشک می شود، پیرزن کارهایش را می کند با اینکه مرد محترمی بوده اخیرا دست بزن پیدا کرده است. دیشب در اورژانس به علت ذات الریه بستری شده است اگر مدتی در آی سی یو بستری شود احتمالا زنده می ماند ولی نگهداری اش از قبل هم سخت تر خواهد شد.
اگر پیرمرد هوش وحواسش سر جا بود چه درمانی را انتخاب می کرد؟ آیا راضی به هیچ کاری نکردن می شد؟ زنش چه حق و حقوقی برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت او دارد؟
این سوالات در پزشکی مدرن لااقل در ایران اصلا قابل طرح نیست.
پزشکی ساخته نشده که راههای هیچ کار نکردن را پیشنهاد کند ، پزشکی فقط زنده نگه می دارد به هر قیمتی!
شما چه مرگی را انتخاب می کنید؟
البته اگر انتخاب بین مرگ و جاودانگی باشد شاید همه دومی را به هر قیمتی انتخاب کنند ولی انتخاب همیشه بین مرگ زودتر و مرگِ کمی دیرتر ست و هنوز گزینه ی دیگری که "مرگ "جزو آن نباشد وجود ندارد ولی زمان و مکان مرگ را که تا حدودی می توانیم انتخاب کنیم!
آیا شما می خواهید روی تخت خودتان کنار عزیزانتان وقتی به هوش هستید بمیرید یا در آی سی یو بیمارستان وقتی ماههاست در هذیان به سر می برید و چندین سوزن در دستتان و لوله ای در حلقتان فرو کرده اند؟
کاش میشد اصلا "مرگ " را هم انتخاب کرد مثل انتخابِ رفتن به یک سفر!
کاش میشد..
در یک روزی از عمر، وقتی دیگر در این زندگی کاری نداریم ...
وقتی سفرهایمان را رفته ایم ...
کتابهایمان خوانده ایم ...
بچه ها و نوه هایمان را به اندازه کافی دیده ایم...
فیلم هایمان را تماشا کرده ایم و همه ی کارها را جفت و جور کرده ایم ..
بعد از یک مهمانی باشکوه همراه عزیزانمان به قبرستان برویم و دم آخر همه را یک به یک و سرفرصت و در سلامتی کامل درآغوش بگیریم ، به هر کدام وصیتی کنیم، نکته ای بگوییم و چیزی به یادگار بدهیم و سپس موبایلمان را خاموش کنیم و با گردنی افراشته از زندگی خداحافظی کنیم و تابوتمان و گورمان و تقویم مرگمان را خودمان انتخاب کنیم .
کاش میشد !
ولی متاسفانه ژنهای ما طوری برنامه ریزی شده اند که تا لحظه آخر حریصِ زنده ماندن به هر قیمتی باشیم.
کاش میشد همان طور که بر بسیاری از جبرهای ژنی مان (مانند تولید مثل بیشتر با روش های ضد باروری )پیروز شدیم بر مقاومتمان برای بیهوده زنده ماندن هم پیروز شویم.
هیچ کلامی در بستر مرگ، زیباتر از کلام مولانا در دم آخر نیست که به پسرش می گوید.
خوشبختانه در آن زمان ما پزشکان هنوز آدمها را از بستر مرگ محروم نکرده بودیم وگرنه مولانا در حالی که زیر دستگاه ونتیلاتور بود جان می داد بدون اینکه چنین شعری برای ما به یادگار بگذارد:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا ،شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا! خواهی برو جفا کن!
بر شاهِ خوبرویان ،واجب، وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن! وفا کن
دردیست غیرِ مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم ؟ کین درد را دوا کن
درخواب ،دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست،اشارتم کرد که عزم ،سوی ما کن
گر اژدهاست بر رَه ،عشقست چون زمرد
کز برقِ این زمرد، وین دفعِ اژدها کن
ماییم و آب ِدیده ،در کنجِ غم ،خزیده
کز آب دیده ی ما صد جوی آسیا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
@draboutorab
Forwarded from Reza A
کافه سرو
رضا ابوتراب: فراموشی: نگاهی از منظر مغز و اعصاب - کافه سرو
عشق(قسمت اول)
۱۸۳
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
نوشتن از "عشق " شاید حتی از نوشتن در مورد خدا هم سخت تر باشد. بخصوص اگر بخواهیم اول و آخر داستانِ عشق را در یک جمجمه یک کیلو و چند گرمی جا دهیم.
سالها پیش وقتی تازه تخصصم در نورولوژی را شروع کرده بودم حتی برای یک لحظه به این فکر نمی کردم که عشق هم می تواند تفسیر و توضیحی عصب شناسانه داشته باشد.
فکر می کردم "عشق" چیزی ورای پوست و گوشت و خون و مغزماست.
فکر می کردم :
ملت عاشق ز ملتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
هر روز بیمارانی را می دیدم که با صدمه به یک ناحیه از مغزشان دچار نواقص جسمی و ذهنی مشخصی می شوند مثلا با صدمه به نیمکره راست مخ ،دچار فلج دست و پای سمت چپ می شوند یا با صدمه به ناحیه بروکا دچار اختلال در ادای کلمات و با صدمه به ناحیه ورنیکه دچار اختلال فهم کلمات می شوند حتی دیده بودم که آنهایی که نواحی پیشانی مغزشان آب می رود یا صدمه می خورد دچار مشکلات اخلاقی می شوند ولی همه اینها به هیچ وجه باعث نشده بود ذره ای به " عشق "شک کنم تا اینکه آخرهای سال اول رزیدنتی یک روز صبح وقتی خودمان را برای معرفی بیماران شیفت قبلی به استاد لطفی آماده کرده بودیم او با یک مجله وارد اتاق شد و تا خواستیم پرونده ها را برای معرفی باز کنیم با هیجان گفت: اینها را ولش کنید! ببینید چه مقاله ای براتون آوردم !..و با آب تاب شروع کرد به تعریف خلاصه ای از مطالعه ای که در ایتالیا روی تعدادی عاشق انجام شده بود.
داستان این بود که از مغز چند عاشقِ دلداده برای اولین بار fmri گرفته بودند و فهمیده بودن فعالیت مغز آنها در بعضی قسمتها با بقیه آدمهای غیر عاشق فرق می کند و مهمتر از آن ، اینکه مغز بیشتر آنها بعد از ۱۸ تا ۲۴ ماه یعنی بعد از سرد شدن عشقشان به حالت طبیعی برگشته بود.
یادم می آید آن شب با اینکه شب قبلش کشیک سختی داشتم و تا صبح نخوابیده بودم ، اصلا خوابم نبرد.
این مقاله چون پتکی بود که مغزم را تکان داده بود. آن شب از وحشت این باور که عشق را هم مثل بیماریهای مغزی می شود در مغز رهگیری کرد چشم روی هم نگذاشتم و البته این ترس و وحشت بی دلیل هم نبود.
شاید اغراق آمیز باشد ولی من دیگر هیچوقت به آدمی که قبل از شنیدن این مقاله بودم باز نگشتم.
ترس من از مواجه با این واقعیت بود که اگر مداری عصبی برای عشق وجود دارد چرا نباید چنین مدارهایی برای معنویت ، ایمان، فداکاری و خیلی چیزهای دیگر وجود داشته باشد؟
نزدیک پانزده سال از آن روز می گذرد ولی هنوز آن حس بزرگ و با شکوه و وحشتی را که در مواجه با آن حقیقت در من ایجاد شد را از خاطر نبرده ام.
امروزه گفتن اینکه همه ی احساسات ما حتی عشق و معنویت و فداکاری مدار و نقشه ای در مغز دارند احتمالا برای خیلی ها حرف پیش پا افتاده ای ست ولی پانزده سال پیش حتی تکرار این فکر در خلوت هم جرات می خواست، لااقل برای من که آن زمان در هر لحظه ای از زندگی ام و در هر رفتار و گفتارم به حضور اراده ای نامرئی، ایمانی راسخ داشتم.
امروز آنقدر عصب شناسی پیشرفت کرده که گفتن اینکه "عشق " حاصل فعال شدن مدارهای خاصی در مغزست کسی را متعجب نمی کند ولی من با وجود این امیدوارم شما را با چیزهایی که می خواهم برایتان در مورد نورولوژی عشق بنویسم شگفت زده کنم.
فهم نورولوژی عشق به هیچ وجه باعث نخواهد شد دیگر نتوانید عاشق شوید و هرگز باعث نمی شود ذره ای شک در عشقتان نسبت به معشوقتان ایجاد شود.
همان طور که عدم اعتقاد به بهشت و جهنم شما را تبدیل به یک جنایتکار بی رحم و بی وجدان نمی کند زیرا چه بخواهید چه نخواهید چه مدارهای عشق را بلد باشید چه نباشید مغز کار خودش را در عاشق یا فارغ کردن شما انجام خواهد داد.
پس با خیال راحت بخوانید حتی اگر عاشقید یا می خواهید عاشق شوید.
ادامه دارد....
@draboutorab
۱۸۳
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
نوشتن از "عشق " شاید حتی از نوشتن در مورد خدا هم سخت تر باشد. بخصوص اگر بخواهیم اول و آخر داستانِ عشق را در یک جمجمه یک کیلو و چند گرمی جا دهیم.
سالها پیش وقتی تازه تخصصم در نورولوژی را شروع کرده بودم حتی برای یک لحظه به این فکر نمی کردم که عشق هم می تواند تفسیر و توضیحی عصب شناسانه داشته باشد.
فکر می کردم "عشق" چیزی ورای پوست و گوشت و خون و مغزماست.
فکر می کردم :
ملت عاشق ز ملتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
هر روز بیمارانی را می دیدم که با صدمه به یک ناحیه از مغزشان دچار نواقص جسمی و ذهنی مشخصی می شوند مثلا با صدمه به نیمکره راست مخ ،دچار فلج دست و پای سمت چپ می شوند یا با صدمه به ناحیه بروکا دچار اختلال در ادای کلمات و با صدمه به ناحیه ورنیکه دچار اختلال فهم کلمات می شوند حتی دیده بودم که آنهایی که نواحی پیشانی مغزشان آب می رود یا صدمه می خورد دچار مشکلات اخلاقی می شوند ولی همه اینها به هیچ وجه باعث نشده بود ذره ای به " عشق "شک کنم تا اینکه آخرهای سال اول رزیدنتی یک روز صبح وقتی خودمان را برای معرفی بیماران شیفت قبلی به استاد لطفی آماده کرده بودیم او با یک مجله وارد اتاق شد و تا خواستیم پرونده ها را برای معرفی باز کنیم با هیجان گفت: اینها را ولش کنید! ببینید چه مقاله ای براتون آوردم !..و با آب تاب شروع کرد به تعریف خلاصه ای از مطالعه ای که در ایتالیا روی تعدادی عاشق انجام شده بود.
داستان این بود که از مغز چند عاشقِ دلداده برای اولین بار fmri گرفته بودند و فهمیده بودن فعالیت مغز آنها در بعضی قسمتها با بقیه آدمهای غیر عاشق فرق می کند و مهمتر از آن ، اینکه مغز بیشتر آنها بعد از ۱۸ تا ۲۴ ماه یعنی بعد از سرد شدن عشقشان به حالت طبیعی برگشته بود.
یادم می آید آن شب با اینکه شب قبلش کشیک سختی داشتم و تا صبح نخوابیده بودم ، اصلا خوابم نبرد.
این مقاله چون پتکی بود که مغزم را تکان داده بود. آن شب از وحشت این باور که عشق را هم مثل بیماریهای مغزی می شود در مغز رهگیری کرد چشم روی هم نگذاشتم و البته این ترس و وحشت بی دلیل هم نبود.
شاید اغراق آمیز باشد ولی من دیگر هیچوقت به آدمی که قبل از شنیدن این مقاله بودم باز نگشتم.
ترس من از مواجه با این واقعیت بود که اگر مداری عصبی برای عشق وجود دارد چرا نباید چنین مدارهایی برای معنویت ، ایمان، فداکاری و خیلی چیزهای دیگر وجود داشته باشد؟
نزدیک پانزده سال از آن روز می گذرد ولی هنوز آن حس بزرگ و با شکوه و وحشتی را که در مواجه با آن حقیقت در من ایجاد شد را از خاطر نبرده ام.
امروزه گفتن اینکه همه ی احساسات ما حتی عشق و معنویت و فداکاری مدار و نقشه ای در مغز دارند احتمالا برای خیلی ها حرف پیش پا افتاده ای ست ولی پانزده سال پیش حتی تکرار این فکر در خلوت هم جرات می خواست، لااقل برای من که آن زمان در هر لحظه ای از زندگی ام و در هر رفتار و گفتارم به حضور اراده ای نامرئی، ایمانی راسخ داشتم.
امروز آنقدر عصب شناسی پیشرفت کرده که گفتن اینکه "عشق " حاصل فعال شدن مدارهای خاصی در مغزست کسی را متعجب نمی کند ولی من با وجود این امیدوارم شما را با چیزهایی که می خواهم برایتان در مورد نورولوژی عشق بنویسم شگفت زده کنم.
فهم نورولوژی عشق به هیچ وجه باعث نخواهد شد دیگر نتوانید عاشق شوید و هرگز باعث نمی شود ذره ای شک در عشقتان نسبت به معشوقتان ایجاد شود.
همان طور که عدم اعتقاد به بهشت و جهنم شما را تبدیل به یک جنایتکار بی رحم و بی وجدان نمی کند زیرا چه بخواهید چه نخواهید چه مدارهای عشق را بلد باشید چه نباشید مغز کار خودش را در عاشق یا فارغ کردن شما انجام خواهد داد.
پس با خیال راحت بخوانید حتی اگر عاشقید یا می خواهید عاشق شوید.
ادامه دارد....
@draboutorab
عشق( قسمت دوم)
چرا عاشق می شویم؟
عنوان کتابیست که هلن فیشر متخصصِ عشق آن را نوشته است.
بله: متخصص عشق! مثل متخصص عفونت یا متخصص تاریخ!
تقریبا سال ۲۰۰۵ بود که دکتر لطفی با آنمقاله ی کذایی در مورد نورولوژیِ عشق ،وارد بخش نورولوژی بیمارستان شریعتی شد و ذهنم را برای همیشه تغییر داد و حالا فهمیدم محقق آن مقاله یعنی مقاله ای که مغز ۱۷ عاشق را fMRI کرده بود همین خانم هلن فیشر یا متخصص عشق و نویسنده کتابِ" چرا عاشق می شویم" است.
کتاب پُر از حرفهای جالب و هیجان انگیزست ولی اگر حوصله خواندن کتاب ۶۰۰ صفحه ای هلن فیشر را ندارید من آن را با زبان خودم برایتان تعریف می کنم.
اول باید تکلیف این قضیه را روشن کنیم که به چه کسی می گویند: عاشق؟
آیا عشق همان دوست داشتن بیش از حد است؟ البته که نیست!
تو ندانی که چیست لذت عشق
تا به تو ناگهان فرو ناید
تا عاشق نشوید هرگز معنی عشق را نخواهید فهمید.
سخت ترین کار عالم، توضیح حالت عاشقی برای کسی ست که تا به حال عاشق نشده چون وصفِ نور برای کورِ مادزاد! و راحت ترین کار شرح عاشقیست برای آنی که یکبار عاشق شده باشد.
خاقانی می گوید:
هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خونِ دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است
اما حالا که می خواهیم نورولوژی عشق را شرح دهیم باید تعریفی علمی ازعشق داشته باشیم.
هلن فیشر برای انتخاب عشاقی که قرار بوده داخل دستگاه fMRI بروند یک پرسشنامه طراحی کرده بود.
شما هم اگر هنوز شک دارید که عاشقید می توانید به این پرسشنامه نگاهی بیندازید.
- بدخواب شده ام و مدام به او فکر می کنم.
- او کاملا بی نقص است و اگر هم عیبی دارد بسیار بی اهمیت است.
- او بو و صدای خاصی دارد.
- وقتی حرف بامزه ای می شنوم دلم می خواهد زودتراو را ببینم و برایش تعریف کنم.
- وقتی پیش او می روم خیلی به خودم می رسم.
- وقتی زنگ می زند ضربان قلبم تند می شود.
-از همه ی خصوصیات او خوشم می آید.
-فکر او در هیچ زمانی از روز مرا رها نمی کند.
-به هر چیزی فکر می کنم در آخر یاد او می افتم.
- موقع حرف زدن با او دائم می ترسم حرف بدی زده باشم.
-وقتی از چیزی ناراحت است من هم ناراحت می شوم و وقتی شادست شاد می شوم.
- تا زنده ام هیچ وقت او را فراموش نمی کنم.
- دائم به این فکر می کنم که آیا او هم مرا دوست دارد؟
- سر کار تمرکز ندارم چون دائم او جلوی چشمم می آید.
- داشتن او برایم مهمتر از همه خانواده ست حتی پدر و مادرم.
- حرفها و کارهایش جزء به جزء در خاطرم می ماند.
- وقتی به این فکر می کنم که ممکنست به او نرسم آرزوی مرگ می کنم.
- گاهی پرخور و شادم گاهی افسرده و بی اشتها.
اگر عاشق باشید احتمالا تمام جوابهای شما به این پرسشنامه مثبتست.
اگر به این پرسشنامه دقت کنید و در حال حاضر به جای عاشق، عاقل باشید متوجه می شوید عشق فکریست مزاحم که دست از سر عاشق برنمی دارد،فکری که دائم تکرار می شود مثل وسواس! همان طور که یک آدم وسواسی دائم به این فکر می کند که آیا دستانم را برای بار دهُم بشورم یا نه؟عاشق هم دائم به این فکر می کند که معشوقش الان درچه حالیست و آیا برای بار دهُم به او زنگ بزنم یا نه؟
خصوصیت ذهنی دیگر عاشق، قضاوت نامربوط در مورد معشوق است. از چشم عاشق، معشوق زیباترین صورت و صدا و بو واخلاق را دارد انگار وقتی پای او در میان است مغز نمی تواند قضاوت درستی از معشوق داشته باشد عاشق هم کورست هم کر!
خاصیت دیگر عشق اعتیادست وقتی معشوق نیست عاشق بیقرارست خمارست ،حاضرست همه چیز را فدای یک لحظه دیدن معشوق کند. هرمانعی برای رسیدن به معشوق باید نادیده گرفته شود حتی پدر و مادر و آبرو و زن و شوهر و بچه!
خاصیت دیگر عشق رفت و برگشت بین شادی بی پایان و غم و ترس بی پایانست.
شعرای ما که متخصص ادبیات عشقند هم انگار به همه ی این خصوصیات نظر داشته اند
انوری می گوید:
عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
سپر خنجر بلا گشتن
هدف ناوک قضا بودن
بند معشوق چون به بستت پای
از همه بندها جدا بودن
زیر بار بلای او همه عمر
چون سر زلف او دوتا بودن
آفتاب رخش چو رخ بنمود
پیش او ذرهٔ هوا بودن
به همه محنتی رضا دادن
وز همه دولتی جدا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن
خب حالا چطور همه این خصوصیات را می شود همزمان در مغز یکنفر ایجاد کرد؟
اعتیاد و شور و انرژی را با باز کردن شیرِ "دوپامین"، تپش قلب و اضطراب و شجاعت را با زیاد کردن "اپی نفرین" و وسواس و غم و ناامیدی را با کم کردن "سروتونین" می توان در مغز روشن کرد.
یعنی همان تغییراتی که هلن فیشر می گوید در مغز آدمها موقع عاشق شدن می افتد.
در fMRI مغز عشاق، هسته دم دار فعال می شود یعنی جایی که معدنِ دوپامین است و در معتادان هم فعالست و همان نواحی خاموشند که در مغز وسواسی ها خاموشند و نواحی که مربوط به قضاوت هستند دچار اشکالند.
جالب نیست؟
ادامه دارد
@draboutorab
چرا عاشق می شویم؟
عنوان کتابیست که هلن فیشر متخصصِ عشق آن را نوشته است.
بله: متخصص عشق! مثل متخصص عفونت یا متخصص تاریخ!
تقریبا سال ۲۰۰۵ بود که دکتر لطفی با آنمقاله ی کذایی در مورد نورولوژیِ عشق ،وارد بخش نورولوژی بیمارستان شریعتی شد و ذهنم را برای همیشه تغییر داد و حالا فهمیدم محقق آن مقاله یعنی مقاله ای که مغز ۱۷ عاشق را fMRI کرده بود همین خانم هلن فیشر یا متخصص عشق و نویسنده کتابِ" چرا عاشق می شویم" است.
کتاب پُر از حرفهای جالب و هیجان انگیزست ولی اگر حوصله خواندن کتاب ۶۰۰ صفحه ای هلن فیشر را ندارید من آن را با زبان خودم برایتان تعریف می کنم.
اول باید تکلیف این قضیه را روشن کنیم که به چه کسی می گویند: عاشق؟
آیا عشق همان دوست داشتن بیش از حد است؟ البته که نیست!
تو ندانی که چیست لذت عشق
تا به تو ناگهان فرو ناید
تا عاشق نشوید هرگز معنی عشق را نخواهید فهمید.
سخت ترین کار عالم، توضیح حالت عاشقی برای کسی ست که تا به حال عاشق نشده چون وصفِ نور برای کورِ مادزاد! و راحت ترین کار شرح عاشقیست برای آنی که یکبار عاشق شده باشد.
خاقانی می گوید:
هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خونِ دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است
اما حالا که می خواهیم نورولوژی عشق را شرح دهیم باید تعریفی علمی ازعشق داشته باشیم.
هلن فیشر برای انتخاب عشاقی که قرار بوده داخل دستگاه fMRI بروند یک پرسشنامه طراحی کرده بود.
شما هم اگر هنوز شک دارید که عاشقید می توانید به این پرسشنامه نگاهی بیندازید.
- بدخواب شده ام و مدام به او فکر می کنم.
- او کاملا بی نقص است و اگر هم عیبی دارد بسیار بی اهمیت است.
- او بو و صدای خاصی دارد.
- وقتی حرف بامزه ای می شنوم دلم می خواهد زودتراو را ببینم و برایش تعریف کنم.
- وقتی پیش او می روم خیلی به خودم می رسم.
- وقتی زنگ می زند ضربان قلبم تند می شود.
-از همه ی خصوصیات او خوشم می آید.
-فکر او در هیچ زمانی از روز مرا رها نمی کند.
-به هر چیزی فکر می کنم در آخر یاد او می افتم.
- موقع حرف زدن با او دائم می ترسم حرف بدی زده باشم.
-وقتی از چیزی ناراحت است من هم ناراحت می شوم و وقتی شادست شاد می شوم.
- تا زنده ام هیچ وقت او را فراموش نمی کنم.
- دائم به این فکر می کنم که آیا او هم مرا دوست دارد؟
- سر کار تمرکز ندارم چون دائم او جلوی چشمم می آید.
- داشتن او برایم مهمتر از همه خانواده ست حتی پدر و مادرم.
- حرفها و کارهایش جزء به جزء در خاطرم می ماند.
- وقتی به این فکر می کنم که ممکنست به او نرسم آرزوی مرگ می کنم.
- گاهی پرخور و شادم گاهی افسرده و بی اشتها.
اگر عاشق باشید احتمالا تمام جوابهای شما به این پرسشنامه مثبتست.
اگر به این پرسشنامه دقت کنید و در حال حاضر به جای عاشق، عاقل باشید متوجه می شوید عشق فکریست مزاحم که دست از سر عاشق برنمی دارد،فکری که دائم تکرار می شود مثل وسواس! همان طور که یک آدم وسواسی دائم به این فکر می کند که آیا دستانم را برای بار دهُم بشورم یا نه؟عاشق هم دائم به این فکر می کند که معشوقش الان درچه حالیست و آیا برای بار دهُم به او زنگ بزنم یا نه؟
خصوصیت ذهنی دیگر عاشق، قضاوت نامربوط در مورد معشوق است. از چشم عاشق، معشوق زیباترین صورت و صدا و بو واخلاق را دارد انگار وقتی پای او در میان است مغز نمی تواند قضاوت درستی از معشوق داشته باشد عاشق هم کورست هم کر!
خاصیت دیگر عشق اعتیادست وقتی معشوق نیست عاشق بیقرارست خمارست ،حاضرست همه چیز را فدای یک لحظه دیدن معشوق کند. هرمانعی برای رسیدن به معشوق باید نادیده گرفته شود حتی پدر و مادر و آبرو و زن و شوهر و بچه!
خاصیت دیگر عشق رفت و برگشت بین شادی بی پایان و غم و ترس بی پایانست.
شعرای ما که متخصص ادبیات عشقند هم انگار به همه ی این خصوصیات نظر داشته اند
انوری می گوید:
عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
سپر خنجر بلا گشتن
هدف ناوک قضا بودن
بند معشوق چون به بستت پای
از همه بندها جدا بودن
زیر بار بلای او همه عمر
چون سر زلف او دوتا بودن
آفتاب رخش چو رخ بنمود
پیش او ذرهٔ هوا بودن
به همه محنتی رضا دادن
وز همه دولتی جدا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن
خب حالا چطور همه این خصوصیات را می شود همزمان در مغز یکنفر ایجاد کرد؟
اعتیاد و شور و انرژی را با باز کردن شیرِ "دوپامین"، تپش قلب و اضطراب و شجاعت را با زیاد کردن "اپی نفرین" و وسواس و غم و ناامیدی را با کم کردن "سروتونین" می توان در مغز روشن کرد.
یعنی همان تغییراتی که هلن فیشر می گوید در مغز آدمها موقع عاشق شدن می افتد.
در fMRI مغز عشاق، هسته دم دار فعال می شود یعنی جایی که معدنِ دوپامین است و در معتادان هم فعالست و همان نواحی خاموشند که در مغز وسواسی ها خاموشند و نواحی که مربوط به قضاوت هستند دچار اشکالند.
جالب نیست؟
ادامه دارد
@draboutorab
👍1
عشق (قسمت سوم)
کاش می شد دوباره عاشق شد
کاش می شد همیشه عاشق ماند.
عاشق شدن هیچوقت کار سختی نبوده و اصلا کاری که به اختیار ما نیست چه هنری می توان در آن دید؟
این عشق به اختیار نبود
عاشق نشوید اگر توانید
ولی برخلاف عاشق شدن، عاشق ماندن سخت ترین کار دنیاست.
آیا اگر کسی تا ابد عاشق نمانَد، باید به راستین بودن عشقش شک کرد؟
آیا نمی شود یک روز عاشق شد و یک روز فارغ؟
اهمیت تحقیقی که هلن فیشر روی مغز عشاق انجام داد بیش از آنکه مربوط به نشان دادن تغییرات مغز در زمان عاشقی باشد در فهم مدت ماندگاری این تغییرات است.
هلن فیشر عکس معشوق ها را به ۲۰ عاشق نشان داد و سپس یک عکس از فردی دیگر و آشنا را که عاشقش نبودند در حالی که زیر دستگاه fmri دراز کشیده بودند نشانشان داد.او فهمید
هسته دم دار مغز عشاق با دیدن عکس معشوق و نه عکس دیگر فعال می شود.
هسته دم دار همان جایی ست که دوپامین در مغز میریزد، محل پاداش ست و پر شدن مغز از دوپامین! محل ایجاد اعتیاد و انگیزه و میل دیوانه وار به معشوق و افتادن به دام عشقی دیوانه وار!
آنانکه نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند
اپی نفرین هم مثل دوپامین در مغز عشاق زیاد می شود، اپی نفرینی که باعث تپش قلب و لرزش دست و ترس می شود.
لحظه ی دیدار نزدیکست
باز می لرزد دلم دستم
و برعکس مغز عشاق از سروتونین خالی می شود که سبب می شود اشکِ عاشق ،دمِ مَشکش باشد
عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن
و کم شدن سروتونین علاوه بر غمگین کرد عاشق او را در دام وسواس فکری نسبت به معشوق می اندازد فکری که روز و شب نمی شناسد.
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت برندارم روز و شب
آن شبی که وعده کردی روزِ بعد
روز و شب را می شمارم ، روز و شب
همزمان با هلن فیشر گروه دیگری در جای دیگری از دنیا همین تحقیق را روی عشاق دیگری انجام دادند. نتیجه تقریبا مشابه بود ولی یک جای کار تفاوت می کرد.
در تحقیق دوم در بعضی مغزها به جای کودیت ناحیه اینسولا فعال بود. اینسولا محلیست برای ذخیره خاطرات عاطفی و شاید دفتر خاطرات مغز باشد.
هلن فیشر متوجه شد که آنهایی که به جای هسته دم دار اینسولایشان پرکار است آنهایی هستند که بیش از ۱۸ ماه از عاشق شدنشان گذشته است. در واقع شرایط ورود عشاق در تحقیق دوم تفاوت کوچکی با مطالعه او داشت و آن این بود که هلن فیشر فقط کسانی را وارد مطالعه کرده بود که یک روز تا ۱۸ ماه از عاشق شدنشان گذشته بود و متوسط دوران عاشقی آنها ۷ ماه بود در حالی که در مطالعه دوم افرادی وارد مطالعه شده بودند که به طور متوسط دوسال و نیم از عشقشان میگذشت و آنها همانهایی بودند که به جای هسته دم دار، اینسولایشان فعال بود. آنها در واقع دلبستگی و محبت ِعمیقی به معشوقشان داشتند ولی عشق رومانتیک در آنها رو به خاموشی گذاشته بود.
هلن فیشر این مرحله را "دلبستگی" نامید.
دلبسته ها دیگر به معشوق اعتیاد ندارند وسواس فکر کردن به معشوق هم ندارند دیگر با دیدن معشوق قلبشان تند نمی زند و نفسشان بند نمی آید و دستشان نمی لرزد. مغز آنها به جای دوپامین، اکسی توسین ترشح می کند.آنها دلبسته معشوق هستند دیوانه ی او نیستند ولی به او خیانت هم نمی کنند و این دلبستگی بر عکس عشق رومانتیک ،موقت نیست بلکه می تواند یک عمر بپاید.
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودانکس نشنیدم که در این کار بماند
آنها که بعد از ماه ها عاشقی از مرحله عشق رومانتیک به مرحله دلبستگی وارد میشوند کم کم می فهمند که معشوق آنها نه تنها تافته ی جدا بافته ای نیست بلکه مثل همه ی آدمهای دیگر پُر از عیب و نقص است
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم به او گشته تباه
عاشق نبوَد ز عیب معشوق آگاه
وقتی که دیگر قضاوت مغزشان در مورد معشوق به حالت عادی بر گشت می دانند که نه چشم او نه بوی او نه صدایش نه راه رفتنش نه خنده اش قشنگ ترین های دنیا نیست گرچه باز هم زیباست.
خاطره خوب دوران پر از دوپامین عاشقی به ذخیره ای برای روزگار طولانی دلبستگی تبدیل می شود.
پس با این حساب اگر فرزندتان عاشق جفت ناجوری شد یا اگر در ۵۰ سالگی با داشتن همسر و بچه ، عاشق جوانک بی ربط و ناجوری شدید که نام و ننگتان را بر باد خواهد داد چاره اش صبرست.
هسته دم دار نصیحت پذیر نیست.
عاشقان را به فراموش کردن عشق پند ندهید.
پند ارچه هزار سودمندست
چون عشق آمد چه جای پندست
دوسال صبر کنید، نصیحت نکنید و نشنوید و امیدوار باشید تا طبیعت کارش را انجام دهد.
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
در این مدت کاری نکنید که راه بازگشتی نداشته باشید.
اگر جفتتان جورست مبارکتان باشد و چه چیزی بهتر ازاین! با دوپامین خوش بگذرانید و منتظر رسیدن به دلبستگی و ترشح اکسی توسین باشید.
ولی چرا نمی شود همیشه عاشق ماند؟
ادامه دارد
@draboutorab
کاش می شد دوباره عاشق شد
کاش می شد همیشه عاشق ماند.
عاشق شدن هیچوقت کار سختی نبوده و اصلا کاری که به اختیار ما نیست چه هنری می توان در آن دید؟
این عشق به اختیار نبود
عاشق نشوید اگر توانید
ولی برخلاف عاشق شدن، عاشق ماندن سخت ترین کار دنیاست.
آیا اگر کسی تا ابد عاشق نمانَد، باید به راستین بودن عشقش شک کرد؟
آیا نمی شود یک روز عاشق شد و یک روز فارغ؟
اهمیت تحقیقی که هلن فیشر روی مغز عشاق انجام داد بیش از آنکه مربوط به نشان دادن تغییرات مغز در زمان عاشقی باشد در فهم مدت ماندگاری این تغییرات است.
هلن فیشر عکس معشوق ها را به ۲۰ عاشق نشان داد و سپس یک عکس از فردی دیگر و آشنا را که عاشقش نبودند در حالی که زیر دستگاه fmri دراز کشیده بودند نشانشان داد.او فهمید
هسته دم دار مغز عشاق با دیدن عکس معشوق و نه عکس دیگر فعال می شود.
هسته دم دار همان جایی ست که دوپامین در مغز میریزد، محل پاداش ست و پر شدن مغز از دوپامین! محل ایجاد اعتیاد و انگیزه و میل دیوانه وار به معشوق و افتادن به دام عشقی دیوانه وار!
آنانکه نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند
اپی نفرین هم مثل دوپامین در مغز عشاق زیاد می شود، اپی نفرینی که باعث تپش قلب و لرزش دست و ترس می شود.
لحظه ی دیدار نزدیکست
باز می لرزد دلم دستم
و برعکس مغز عشاق از سروتونین خالی می شود که سبب می شود اشکِ عاشق ،دمِ مَشکش باشد
عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی
همچنان بر سر وفا بودن
و کم شدن سروتونین علاوه بر غمگین کرد عاشق او را در دام وسواس فکری نسبت به معشوق می اندازد فکری که روز و شب نمی شناسد.
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت برندارم روز و شب
آن شبی که وعده کردی روزِ بعد
روز و شب را می شمارم ، روز و شب
همزمان با هلن فیشر گروه دیگری در جای دیگری از دنیا همین تحقیق را روی عشاق دیگری انجام دادند. نتیجه تقریبا مشابه بود ولی یک جای کار تفاوت می کرد.
در تحقیق دوم در بعضی مغزها به جای کودیت ناحیه اینسولا فعال بود. اینسولا محلیست برای ذخیره خاطرات عاطفی و شاید دفتر خاطرات مغز باشد.
هلن فیشر متوجه شد که آنهایی که به جای هسته دم دار اینسولایشان پرکار است آنهایی هستند که بیش از ۱۸ ماه از عاشق شدنشان گذشته است. در واقع شرایط ورود عشاق در تحقیق دوم تفاوت کوچکی با مطالعه او داشت و آن این بود که هلن فیشر فقط کسانی را وارد مطالعه کرده بود که یک روز تا ۱۸ ماه از عاشق شدنشان گذشته بود و متوسط دوران عاشقی آنها ۷ ماه بود در حالی که در مطالعه دوم افرادی وارد مطالعه شده بودند که به طور متوسط دوسال و نیم از عشقشان میگذشت و آنها همانهایی بودند که به جای هسته دم دار، اینسولایشان فعال بود. آنها در واقع دلبستگی و محبت ِعمیقی به معشوقشان داشتند ولی عشق رومانتیک در آنها رو به خاموشی گذاشته بود.
هلن فیشر این مرحله را "دلبستگی" نامید.
دلبسته ها دیگر به معشوق اعتیاد ندارند وسواس فکر کردن به معشوق هم ندارند دیگر با دیدن معشوق قلبشان تند نمی زند و نفسشان بند نمی آید و دستشان نمی لرزد. مغز آنها به جای دوپامین، اکسی توسین ترشح می کند.آنها دلبسته معشوق هستند دیوانه ی او نیستند ولی به او خیانت هم نمی کنند و این دلبستگی بر عکس عشق رومانتیک ،موقت نیست بلکه می تواند یک عمر بپاید.
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودانکس نشنیدم که در این کار بماند
آنها که بعد از ماه ها عاشقی از مرحله عشق رومانتیک به مرحله دلبستگی وارد میشوند کم کم می فهمند که معشوق آنها نه تنها تافته ی جدا بافته ای نیست بلکه مثل همه ی آدمهای دیگر پُر از عیب و نقص است
گویند که معشوق تو زشت است و سیاه
گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم به او گشته تباه
عاشق نبوَد ز عیب معشوق آگاه
وقتی که دیگر قضاوت مغزشان در مورد معشوق به حالت عادی بر گشت می دانند که نه چشم او نه بوی او نه صدایش نه راه رفتنش نه خنده اش قشنگ ترین های دنیا نیست گرچه باز هم زیباست.
خاطره خوب دوران پر از دوپامین عاشقی به ذخیره ای برای روزگار طولانی دلبستگی تبدیل می شود.
پس با این حساب اگر فرزندتان عاشق جفت ناجوری شد یا اگر در ۵۰ سالگی با داشتن همسر و بچه ، عاشق جوانک بی ربط و ناجوری شدید که نام و ننگتان را بر باد خواهد داد چاره اش صبرست.
هسته دم دار نصیحت پذیر نیست.
عاشقان را به فراموش کردن عشق پند ندهید.
پند ارچه هزار سودمندست
چون عشق آمد چه جای پندست
دوسال صبر کنید، نصیحت نکنید و نشنوید و امیدوار باشید تا طبیعت کارش را انجام دهد.
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
در این مدت کاری نکنید که راه بازگشتی نداشته باشید.
اگر جفتتان جورست مبارکتان باشد و چه چیزی بهتر ازاین! با دوپامین خوش بگذرانید و منتظر رسیدن به دلبستگی و ترشح اکسی توسین باشید.
ولی چرا نمی شود همیشه عاشق ماند؟
ادامه دارد
@draboutorab
👍2
عشق ( قسمت چهارم)
برای اینکه بفهمیم عشق چه دردی از انسانها دوا می کند بیایید به یکی از اجدادمان در آفریقا بر گردیم.
چرا باید مداری در مغز اجدادِ جنگل نشین ما ایجاد شود که نقشش این باشد که آنها را تنها عاشقِ یک نفر کند؟
شامپانزه ها روابط جنسی بسیار بی بند و باری دارند. تقریبا تمام نرها با تمام ماده ها رابطه جنسی دارند و احتمالا اجداد ما هم همینطور زندگی می کردند پس چه شد که آنها شروع به عاشق شدن کردند؟
اگر عاشق شدن، چیزی جز دیوانگی و میل و تعلق خاطر به یک جفت معمولی(که فقط عاشق فکر می کند تافته ی جدا بافته ایست) نیست چرا ژنهای عاشق شدن، میلیونها سال ، دوام آورده است؟
آیا عشق، تنها برای بالا بردن شانسِ تولید مثل ست؟
مگر شهوت، چه چیزی برای برآوردن این هدف، کم دارد؟
شامپانزه ها با کمکِ نیروی شهوت نسلشان را نجات می دهند بدون اینکه نیازی به عاشقی داشته باشند!
عشق چه مزیت تکاملی دارد؟
عشق یعنی برای مدتی تنها یک نفر را برگزیدن و خود را فدای او کردن!
ولی چرا باید طبیعت آدمها را طوری برنامه ریزی کند که فقط روی یک جفت تمرکز کنند؟
تنها سه درصد پستانداران تک همسری هستند و همه ی این سه درصد آنهایی هستند که نوزادانشان بیش از حد ضعیف و وابسته هستند.
مثلا بچه روباه ها، کر و کور به دنیا می آیند و اگر روباه نر در نگهداری از بچه ها کمک نکند بچه ها می میرند چون روباهِ مادر مجبور است تا مدتها از کنار بچه ها جُم نخورد و به آنها دائم شیر بدهد. زوج های روباه تا چهارسال ، پیش هم می مانند و به هم وفادارند ، یعنی تا وقتی که بچه ها بزرگ شوند.
بچه ی آدم تا ۱۸ سالگی و بلکه بیشتر نیاز به مراقبت دارد در چهارسال اول تقریبا همیشه مادر باید مراقبش باشد. در بومیان آمازون بچه ها معمولا تا ۴ سالگی شیر می خورند و برای جابجا شدن مداوم در جنگل، بغل مادرشان هستند این دوره ایست که پدر باید برای مادر و کودک غذا فراهم کند. پس احتمالا طبیعت ، مردانی را برای بقا انتخاب کرده که سالها به یک زن وفادار بمانند و در نگهداری از کودکی که حامل ژنهای آنهاست به زن کمک کنند یعنی ژنهای تمایل به تک همسری را داشته باشند و اینجاست که عاشق شدن و دلبستگی و وفاداری و تک همسری ارزش تکاملی پیدا کرده است.
بچه ی آدم خیلی ناقص و ناتوان به دنیا می آید چون سرِ بزرگ حاوی یک مغز کامل نمیتوانسته از رحم به سلامت عبور کند نوزاد باید نابالغ به دنیا می آمده و از طرفی امکان اینکه لگن زن بیش از این عریض شود از نظر طبیعت وجود نداشته چون آدمها تنها روی دوپا راه می روند. اگر لگن زنها بیش ازین بزرگ میشد آنوقت راه رفتن آنها بر روی دوپا را برایشان غیر ممکن میکرد در حالی که چنین محدودیتی برای چهارپایان وجود نداشته است و می توانستند بچه های کامل تری به دنیا بیاورند بچه هایی که بر خلاف بچه های انسان از روز اول تولد می توانند بدوند.
پس مغز بزرگ و لگن کوچک باعث کودک نارس شده و کودک نارس باعث نیاز به کمک پدر برای بزرگ کردن فرزندان شده است و نیاز به پدر باعث تکامل ژنهای تک همسری در انسان و در نتیجه اختراع مدار عشق و دلبستگی در مغز شده است.
ولی اگر عشق اینقدر ارزش تکاملی دارد چرا بیش از چندسال دوام نمی آورد؟
چون عشق پرخرج است.
وقتی عاشق می شویم تمام سلولهای ما چند شیفته کار می کنند و انرژی می سوزانند. اینکه عشق را به سوختن تشبیه می کنند اصلا اغراق آمیز نیست.
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
اُستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم
وقتی عاشق می شوید قلبتان تندتر می زند مغزتان با وسواس دائم در فکر معشوق انرژی مصرف می کند.
عاشقی خرج شما را زیاد می کند لاغر میشوید و همیشه احساس گرما می کنید.
شما نمی توانید بیش از چندسال عاشق باشید چون ممکن است از عشق تلف شوید. عشقی که زیاد طول بکشد شما را از زندگی و خواب و خوراک خواهد انداخت و با حیات و بقا منافات پیدا می کند و در واقع عشق طولانی به چیزی ضد هدف اصلی که طبیعت برایش تعریف کرده تبدیل می شود.
عشق تمرین و شروعیست برای دلبستگی و بهانه ایست برای شروع زندگی تک همسری!
دورانعاشقی گرچه کوتاهست ولی خاطراتی را در مغز عاشق حک می کند که باعث میشود مدارهای دلبستگی برای سالها در مغز او روشن نگه داشته شوند.
در دنیای مدرنِ امروز ،که شهوت در دسترس ترین مدار مغزی برای روشن کردن است ، مدار عشق بیش از پیش ارزش تکاملی خود را به رخ می کشد.
هنوز در همه جای دنیا، آدمها عاشق می شوند و تن به ازدواج و تعهدی دائمی به زوج خود می دهند در حالی که امروزه دیگر نه زن و نه مرد هیچ اجبار و اصرار فرهنگی و اقتصادی برای تشکیل خانواده و فرزندآوری ندارند بخصوص که روشن کردن مدار شهوت امروزه بیش از هر زمان دیگری در تاریخ، آسان شده است.
ولی عشق هنوز هم می تواند به مغز ما کلک بزند و در ذهن ما فریاد بزند:
عاشقش شو و تا ابد با یک نفر بمان!
ادامه دارد..
@draboutorab
برای اینکه بفهمیم عشق چه دردی از انسانها دوا می کند بیایید به یکی از اجدادمان در آفریقا بر گردیم.
چرا باید مداری در مغز اجدادِ جنگل نشین ما ایجاد شود که نقشش این باشد که آنها را تنها عاشقِ یک نفر کند؟
شامپانزه ها روابط جنسی بسیار بی بند و باری دارند. تقریبا تمام نرها با تمام ماده ها رابطه جنسی دارند و احتمالا اجداد ما هم همینطور زندگی می کردند پس چه شد که آنها شروع به عاشق شدن کردند؟
اگر عاشق شدن، چیزی جز دیوانگی و میل و تعلق خاطر به یک جفت معمولی(که فقط عاشق فکر می کند تافته ی جدا بافته ایست) نیست چرا ژنهای عاشق شدن، میلیونها سال ، دوام آورده است؟
آیا عشق، تنها برای بالا بردن شانسِ تولید مثل ست؟
مگر شهوت، چه چیزی برای برآوردن این هدف، کم دارد؟
شامپانزه ها با کمکِ نیروی شهوت نسلشان را نجات می دهند بدون اینکه نیازی به عاشقی داشته باشند!
عشق چه مزیت تکاملی دارد؟
عشق یعنی برای مدتی تنها یک نفر را برگزیدن و خود را فدای او کردن!
ولی چرا باید طبیعت آدمها را طوری برنامه ریزی کند که فقط روی یک جفت تمرکز کنند؟
تنها سه درصد پستانداران تک همسری هستند و همه ی این سه درصد آنهایی هستند که نوزادانشان بیش از حد ضعیف و وابسته هستند.
مثلا بچه روباه ها، کر و کور به دنیا می آیند و اگر روباه نر در نگهداری از بچه ها کمک نکند بچه ها می میرند چون روباهِ مادر مجبور است تا مدتها از کنار بچه ها جُم نخورد و به آنها دائم شیر بدهد. زوج های روباه تا چهارسال ، پیش هم می مانند و به هم وفادارند ، یعنی تا وقتی که بچه ها بزرگ شوند.
بچه ی آدم تا ۱۸ سالگی و بلکه بیشتر نیاز به مراقبت دارد در چهارسال اول تقریبا همیشه مادر باید مراقبش باشد. در بومیان آمازون بچه ها معمولا تا ۴ سالگی شیر می خورند و برای جابجا شدن مداوم در جنگل، بغل مادرشان هستند این دوره ایست که پدر باید برای مادر و کودک غذا فراهم کند. پس احتمالا طبیعت ، مردانی را برای بقا انتخاب کرده که سالها به یک زن وفادار بمانند و در نگهداری از کودکی که حامل ژنهای آنهاست به زن کمک کنند یعنی ژنهای تمایل به تک همسری را داشته باشند و اینجاست که عاشق شدن و دلبستگی و وفاداری و تک همسری ارزش تکاملی پیدا کرده است.
بچه ی آدم خیلی ناقص و ناتوان به دنیا می آید چون سرِ بزرگ حاوی یک مغز کامل نمیتوانسته از رحم به سلامت عبور کند نوزاد باید نابالغ به دنیا می آمده و از طرفی امکان اینکه لگن زن بیش از این عریض شود از نظر طبیعت وجود نداشته چون آدمها تنها روی دوپا راه می روند. اگر لگن زنها بیش ازین بزرگ میشد آنوقت راه رفتن آنها بر روی دوپا را برایشان غیر ممکن میکرد در حالی که چنین محدودیتی برای چهارپایان وجود نداشته است و می توانستند بچه های کامل تری به دنیا بیاورند بچه هایی که بر خلاف بچه های انسان از روز اول تولد می توانند بدوند.
پس مغز بزرگ و لگن کوچک باعث کودک نارس شده و کودک نارس باعث نیاز به کمک پدر برای بزرگ کردن فرزندان شده است و نیاز به پدر باعث تکامل ژنهای تک همسری در انسان و در نتیجه اختراع مدار عشق و دلبستگی در مغز شده است.
ولی اگر عشق اینقدر ارزش تکاملی دارد چرا بیش از چندسال دوام نمی آورد؟
چون عشق پرخرج است.
وقتی عاشق می شویم تمام سلولهای ما چند شیفته کار می کنند و انرژی می سوزانند. اینکه عشق را به سوختن تشبیه می کنند اصلا اغراق آمیز نیست.
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
اُستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم
وقتی عاشق می شوید قلبتان تندتر می زند مغزتان با وسواس دائم در فکر معشوق انرژی مصرف می کند.
عاشقی خرج شما را زیاد می کند لاغر میشوید و همیشه احساس گرما می کنید.
شما نمی توانید بیش از چندسال عاشق باشید چون ممکن است از عشق تلف شوید. عشقی که زیاد طول بکشد شما را از زندگی و خواب و خوراک خواهد انداخت و با حیات و بقا منافات پیدا می کند و در واقع عشق طولانی به چیزی ضد هدف اصلی که طبیعت برایش تعریف کرده تبدیل می شود.
عشق تمرین و شروعیست برای دلبستگی و بهانه ایست برای شروع زندگی تک همسری!
دورانعاشقی گرچه کوتاهست ولی خاطراتی را در مغز عاشق حک می کند که باعث میشود مدارهای دلبستگی برای سالها در مغز او روشن نگه داشته شوند.
در دنیای مدرنِ امروز ،که شهوت در دسترس ترین مدار مغزی برای روشن کردن است ، مدار عشق بیش از پیش ارزش تکاملی خود را به رخ می کشد.
هنوز در همه جای دنیا، آدمها عاشق می شوند و تن به ازدواج و تعهدی دائمی به زوج خود می دهند در حالی که امروزه دیگر نه زن و نه مرد هیچ اجبار و اصرار فرهنگی و اقتصادی برای تشکیل خانواده و فرزندآوری ندارند بخصوص که روشن کردن مدار شهوت امروزه بیش از هر زمان دیگری در تاریخ، آسان شده است.
ولی عشق هنوز هم می تواند به مغز ما کلک بزند و در ذهن ما فریاد بزند:
عاشقش شو و تا ابد با یک نفر بمان!
ادامه دارد..
@draboutorab
❤1
عشق( قسمت پنجم)
منم که شُهره ی شَهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
حتی کم هوش ترین آدمها هم می فهمند که عشق و شهوت از یک جنس نیستند.
در قبایل دورافتاده آفریقایی هم برای عشق و شهوت کلمات جداگانه ای وجود دارد.
در تحقیقاتی که هلن فیشر با FMRI انجام داده ، مدارهای عشق و شهوت هیچ ربطی به هم نداشتند.
وقتی عشاق را در دستگاه FMRI قرار دادند و عکس محبوبشان را به آنها نشان دادند نواحی از مغز فعال شد که هیچ ارتباطی با نواحی با نشان دادن فیلم های پورن فعال میشد نداشت.
به قول سعدی
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگرست
قبلا گفتیم که سرانجامِ عشق میتواند آغاز دوران دلبستگی باشد ، حالتی که مدارهایش با عشق متفاوتست ولی چه رابطه ای بین عشق و شهوت و دلبستگی وجود دارد؟
مشخص شده علاوه بر اینکه این سه حالت در مغز مدارهای متفاوتی دارند هر کدام ازآنها هم با مواد شیمیایی- عصبی مختلفی کارشان را انجام می دهند.
عشق با افزایش دوپامین( بر وزن کوکائین چون اعتیاد به معشوق) و افزایش نوراپی نفرین(بر وزن آتشین با تپش قلب و اضطراب) و کاهش سروتونین(بر وزن اندوهگین با وسواس فکر کردن به معشوق) ارتباط دارد. "شهوت" با تستوسترون(هم در زن و هم در مرد) شعله می کشد و " دلبستگی" با اکسی توسین (مهر مادرانه و البته پدرانه) و وازوپرسین خود را در دلها جا میکند
رابطه این مولکولهای شیمیایی تا حدود زیادی رابطه عشق و شهوت و دلبستگی را توضیح می دهد.
مثلا دوپامین علاوه بر عاشق کردن باعث افزایش تستوسترون هم می شود بنابراین عجیب نیست که عشاق، آتشین مزاج تر باشند و البته همانطور که قبلا گفتم این به معنی یکی بودن مدارهای عشق و شهوت نیست .
تستوسترون بخصوص اگر خیلی بالا باشد می تواند تبدیل به دشمن شماره یک عشق شود مثلا ورزشکارانی که برای قوی تر شدن به خود آمپول تستوسترون تزریق می کنند با اینکه میل جنسیشان افزایش می یابد احتمال عاشق شدنشان خیلی کم میشود و بیشتر آنها در دوران ورزش حرفه ای تن به ازدواج نمیدهند و
آنهایی هم که ازدواجکرده اند بیشتر به همسران خود خیانت می کنند و آمار طلاق در آنها بالاترست.
خلاصه، اتوبوسِ شهوت معمولا در خیابان عشق ایستگاهی ندارد . افرادی که زندگی بی بندوباری دارند و شرکای جنسی متعددی دارند اغلب هیچ وقت تا آخر عمر عاشق نمی شوند.
البته داستان به همین سادگی ها هم نیست. چون گاهی رابطه جنسی می تواند به طور موقت باعث افزایش دوپامین شود و این افزایش ممکن است جرقه ای باشد برای روشن کردن مدار عشق در مغز!
پس هیچوقت با کسی که اصلا از او خوشتان نمی آید، رابطه جنسی برقرار نکنید چون ممکنست افزایش دوپامین ناشی از این رابطه ،کاردستِ مغزتان دهد و عاشق کسی شوید که دوسال بعد یعنی پس از خاموش شدن مدار عشق ،حتی تحمل یک روز زندگی کردن با او را نداشته باشید.
به بی رغبتی شهوت انگیختن
به رغبت بود خون خود ریختن
مدار دلبستگی با اکسی توسین و احتمالا وازوپرسین تحریک می شود و برخلاف عشق آتشین، می تواند تا پایان عمر یکسره روشن بماند و جالب اینکه با روشن شدن مدار دلبستگی و افزایش اکسی توسین، سطح تستوسترون به صورت قابل ملاحظه ای کم می شود.
اکسی توسین همان هورمونی ست که با مک زدن نوزاد و ترشح شیر در خون مادر آزاد می شود و نقش اصلی را در مهرِمادری و فرزندی دارد ولی این به این معنا نیست که مردها مهر پدری ندارند چون بعد از تولد فرزند و با اولین در آغوش کشیدن نوزاد، مقدار اکسیتوسین در خون پدر به مقدار عجیبی افزایش می یابد.
آقایانی که این تجربه را کرده باشند این حرف را به خوبی درک می کنند.( اگر مردید تجربه بغل کردن نوزادتان در روز اول تولدش را به هیچ وجه بخاطر ترس از انداختن او از دست ندهید!)
افزایش حس دلبستگی، تستوسترون را کاهش می دهد و این اتفاق توضیح می دهد که چرا بعد از بچه دار شدن ،میل جنسی زوج ها( چه مرد و چه زن )کاهش پیدا می کند.
با اینکه" دلبستگی و اکسی توسین" تا حد زیادی آب سردیست بر پیکر "شهوت و تستوسترون" ، ولی عجیب اینجاست که رابطه جنسی در زوجهایی که به هم دلبستگی دارند می تواند زنجیرِ دلبستگی را محکم تر از قبل کند. علتش این است که بلافاصله بعد از رسیدن به ارگاسم در رابطه جنسی، سطح اکسی توسین و وازوپرسین افزایش پیدا می کند و این باعث ایجاد حس یکی شدن و صمیمیت بین جفت ها میشود.
اگر می پرسید چرا رابطه بین عشق - شهوت و دلبستگی اینقدر پیچ در پیچ و عجیب است باید بدانید که این خصوصیتِ طبیعت و تکامل است.
سخن تا چند گویم پیچ در پیچ
تو را من دوست میدارم دگر هیچ
همه حالات ما انسانها از جمله عشق و شهوت با موتاسیون تصادفی ژنها و آزمون و خطای میلیونها سال زندگی به شکل امروز درآمده پس اگر تصور می کنید بعضی کارهای طبیعت، انگار طوری برنامه ریزی شده که برای خوردن یک لقمه باید قاشق را دور سرتان بچرخانید ،اصلا تعجب نکنید!
ادامه دارد...
@draboutorab
منم که شُهره ی شَهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
حتی کم هوش ترین آدمها هم می فهمند که عشق و شهوت از یک جنس نیستند.
در قبایل دورافتاده آفریقایی هم برای عشق و شهوت کلمات جداگانه ای وجود دارد.
در تحقیقاتی که هلن فیشر با FMRI انجام داده ، مدارهای عشق و شهوت هیچ ربطی به هم نداشتند.
وقتی عشاق را در دستگاه FMRI قرار دادند و عکس محبوبشان را به آنها نشان دادند نواحی از مغز فعال شد که هیچ ارتباطی با نواحی با نشان دادن فیلم های پورن فعال میشد نداشت.
به قول سعدی
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگرست
قبلا گفتیم که سرانجامِ عشق میتواند آغاز دوران دلبستگی باشد ، حالتی که مدارهایش با عشق متفاوتست ولی چه رابطه ای بین عشق و شهوت و دلبستگی وجود دارد؟
مشخص شده علاوه بر اینکه این سه حالت در مغز مدارهای متفاوتی دارند هر کدام ازآنها هم با مواد شیمیایی- عصبی مختلفی کارشان را انجام می دهند.
عشق با افزایش دوپامین( بر وزن کوکائین چون اعتیاد به معشوق) و افزایش نوراپی نفرین(بر وزن آتشین با تپش قلب و اضطراب) و کاهش سروتونین(بر وزن اندوهگین با وسواس فکر کردن به معشوق) ارتباط دارد. "شهوت" با تستوسترون(هم در زن و هم در مرد) شعله می کشد و " دلبستگی" با اکسی توسین (مهر مادرانه و البته پدرانه) و وازوپرسین خود را در دلها جا میکند
رابطه این مولکولهای شیمیایی تا حدود زیادی رابطه عشق و شهوت و دلبستگی را توضیح می دهد.
مثلا دوپامین علاوه بر عاشق کردن باعث افزایش تستوسترون هم می شود بنابراین عجیب نیست که عشاق، آتشین مزاج تر باشند و البته همانطور که قبلا گفتم این به معنی یکی بودن مدارهای عشق و شهوت نیست .
تستوسترون بخصوص اگر خیلی بالا باشد می تواند تبدیل به دشمن شماره یک عشق شود مثلا ورزشکارانی که برای قوی تر شدن به خود آمپول تستوسترون تزریق می کنند با اینکه میل جنسیشان افزایش می یابد احتمال عاشق شدنشان خیلی کم میشود و بیشتر آنها در دوران ورزش حرفه ای تن به ازدواج نمیدهند و
آنهایی هم که ازدواجکرده اند بیشتر به همسران خود خیانت می کنند و آمار طلاق در آنها بالاترست.
خلاصه، اتوبوسِ شهوت معمولا در خیابان عشق ایستگاهی ندارد . افرادی که زندگی بی بندوباری دارند و شرکای جنسی متعددی دارند اغلب هیچ وقت تا آخر عمر عاشق نمی شوند.
البته داستان به همین سادگی ها هم نیست. چون گاهی رابطه جنسی می تواند به طور موقت باعث افزایش دوپامین شود و این افزایش ممکن است جرقه ای باشد برای روشن کردن مدار عشق در مغز!
پس هیچوقت با کسی که اصلا از او خوشتان نمی آید، رابطه جنسی برقرار نکنید چون ممکنست افزایش دوپامین ناشی از این رابطه ،کاردستِ مغزتان دهد و عاشق کسی شوید که دوسال بعد یعنی پس از خاموش شدن مدار عشق ،حتی تحمل یک روز زندگی کردن با او را نداشته باشید.
به بی رغبتی شهوت انگیختن
به رغبت بود خون خود ریختن
مدار دلبستگی با اکسی توسین و احتمالا وازوپرسین تحریک می شود و برخلاف عشق آتشین، می تواند تا پایان عمر یکسره روشن بماند و جالب اینکه با روشن شدن مدار دلبستگی و افزایش اکسی توسین، سطح تستوسترون به صورت قابل ملاحظه ای کم می شود.
اکسی توسین همان هورمونی ست که با مک زدن نوزاد و ترشح شیر در خون مادر آزاد می شود و نقش اصلی را در مهرِمادری و فرزندی دارد ولی این به این معنا نیست که مردها مهر پدری ندارند چون بعد از تولد فرزند و با اولین در آغوش کشیدن نوزاد، مقدار اکسیتوسین در خون پدر به مقدار عجیبی افزایش می یابد.
آقایانی که این تجربه را کرده باشند این حرف را به خوبی درک می کنند.( اگر مردید تجربه بغل کردن نوزادتان در روز اول تولدش را به هیچ وجه بخاطر ترس از انداختن او از دست ندهید!)
افزایش حس دلبستگی، تستوسترون را کاهش می دهد و این اتفاق توضیح می دهد که چرا بعد از بچه دار شدن ،میل جنسی زوج ها( چه مرد و چه زن )کاهش پیدا می کند.
با اینکه" دلبستگی و اکسی توسین" تا حد زیادی آب سردیست بر پیکر "شهوت و تستوسترون" ، ولی عجیب اینجاست که رابطه جنسی در زوجهایی که به هم دلبستگی دارند می تواند زنجیرِ دلبستگی را محکم تر از قبل کند. علتش این است که بلافاصله بعد از رسیدن به ارگاسم در رابطه جنسی، سطح اکسی توسین و وازوپرسین افزایش پیدا می کند و این باعث ایجاد حس یکی شدن و صمیمیت بین جفت ها میشود.
اگر می پرسید چرا رابطه بین عشق - شهوت و دلبستگی اینقدر پیچ در پیچ و عجیب است باید بدانید که این خصوصیتِ طبیعت و تکامل است.
سخن تا چند گویم پیچ در پیچ
تو را من دوست میدارم دگر هیچ
همه حالات ما انسانها از جمله عشق و شهوت با موتاسیون تصادفی ژنها و آزمون و خطای میلیونها سال زندگی به شکل امروز درآمده پس اگر تصور می کنید بعضی کارهای طبیعت، انگار طوری برنامه ریزی شده که برای خوردن یک لقمه باید قاشق را دور سرتان بچرخانید ،اصلا تعجب نکنید!
ادامه دارد...
@draboutorab
👍1
عشق (قسمت ششم)
می گویند امروز روز عشاق ست
ولی اگر عاشق باشید برایتان هر روز، روز عشاق است و اگر عاشق نباشید با ولنتاین ولنتاین کردن حتی برای یک لحظه هم عاشق نخواهید شد.
در پستهای قبلی در مورد آنچه در مغز عشاق می گذرد چیزهایی گفتم ولی امروز به مناسبت روز ولنتاین می خواهم به آنهایی که هنوز عاشق نشده اند و می خواهند عاشق شوند چند فوت کوزه گری یاد دهم.
سوء تفاهمنشود منظورم آموزش مخ زنی نیست بلکه راه های عاشق شدن است.
قبلا فرق عشق و مخ زنی را گفته ام.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
می دانیم که دوپامین مهمترین مولکولی در مغزست که کار و بارش عاشق شدن است.
ترشح دوپامین به جز در مصرف کوکایین و عاشقی در کارهای هیجان انگیز و خطرناک هم افزایش پیدا می کند.
با این مقدمه حالا به این تحقیق توجه کنید!
در دره ای در ونکوور دو پُل متحرک وجود دارد که این دو پُل دو طرف یک دره ترسناک را به هم وصل می کنند. یکی از پل ها زهوار در رفته و ترسناک است و دومی عریض و امن.
محققین از چندین مرد خواستند از یکی از این پلها عبور کنند وسط این پلها زنی زیبا ایستاده بود که همدست محققین بود و پرسشنامه ای را به مردها میداد و از آنها می خواست آن را بعدا پر کنند. در واقع پرسشنامه فقط برای رد گم کنی بود. آن خانم تلفن خود را وسط هر دو پُل به مردها میداد و از آنها می خواست اگر سوالی برایشان پیش آمد با تلفن او تماس بگیرند.
از میان ۳۲ مردی که از پل ترسناک و باریک رد شده بودند نه نفرشان از منزل به آن خانم زنگ زده بودند (البته فکر بد نکنید آنها فقط درمورد پرسشنامه سوالاتی داشتند!! )
اما ازمیان مردانی که آن زن را روی پل مطمئن و امن ملاقات کرده بودند فقط دو نفر از مردها با آن زن تماس گرفتند.
این تحقیق می خواهد بگوید احتمال عاشق شدن در موقعیت های ترسناک و هیجان انگیز بیشترست.
مطالعات دیگر هم نشان می دهد زوج هایی که با هم دست به کارهای هیجان انگیز می زنند بیشتر عاشق همدیگرند. پس شاید این پسرهایی که در اتوبانها ویراژ می دهند و دخترهایی که داخل ماشینشان هستند را تا حد مرگ می ترسانند بدون اینکه از کارکرد مغز خبر داشته باشند در واقع دارند با تحریک ترشح دوپامین احتمال عاشق شدنشان را افزایش می دهند.
همه هدیه گرفتن را دوست دارند و ولنتاین واقعا بهانه ی خوبیست ولی احتمالا برای موفقیت در عاشقی بهتر از هدیه دادن ، ترساندن است!
فوت وفن های کوزه گری دیگر را میگذارم برای بعد
ادامه دارد...
@draboutorab
می گویند امروز روز عشاق ست
ولی اگر عاشق باشید برایتان هر روز، روز عشاق است و اگر عاشق نباشید با ولنتاین ولنتاین کردن حتی برای یک لحظه هم عاشق نخواهید شد.
در پستهای قبلی در مورد آنچه در مغز عشاق می گذرد چیزهایی گفتم ولی امروز به مناسبت روز ولنتاین می خواهم به آنهایی که هنوز عاشق نشده اند و می خواهند عاشق شوند چند فوت کوزه گری یاد دهم.
سوء تفاهمنشود منظورم آموزش مخ زنی نیست بلکه راه های عاشق شدن است.
قبلا فرق عشق و مخ زنی را گفته ام.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
می دانیم که دوپامین مهمترین مولکولی در مغزست که کار و بارش عاشق شدن است.
ترشح دوپامین به جز در مصرف کوکایین و عاشقی در کارهای هیجان انگیز و خطرناک هم افزایش پیدا می کند.
با این مقدمه حالا به این تحقیق توجه کنید!
در دره ای در ونکوور دو پُل متحرک وجود دارد که این دو پُل دو طرف یک دره ترسناک را به هم وصل می کنند. یکی از پل ها زهوار در رفته و ترسناک است و دومی عریض و امن.
محققین از چندین مرد خواستند از یکی از این پلها عبور کنند وسط این پلها زنی زیبا ایستاده بود که همدست محققین بود و پرسشنامه ای را به مردها میداد و از آنها می خواست آن را بعدا پر کنند. در واقع پرسشنامه فقط برای رد گم کنی بود. آن خانم تلفن خود را وسط هر دو پُل به مردها میداد و از آنها می خواست اگر سوالی برایشان پیش آمد با تلفن او تماس بگیرند.
از میان ۳۲ مردی که از پل ترسناک و باریک رد شده بودند نه نفرشان از منزل به آن خانم زنگ زده بودند (البته فکر بد نکنید آنها فقط درمورد پرسشنامه سوالاتی داشتند!! )
اما ازمیان مردانی که آن زن را روی پل مطمئن و امن ملاقات کرده بودند فقط دو نفر از مردها با آن زن تماس گرفتند.
این تحقیق می خواهد بگوید احتمال عاشق شدن در موقعیت های ترسناک و هیجان انگیز بیشترست.
مطالعات دیگر هم نشان می دهد زوج هایی که با هم دست به کارهای هیجان انگیز می زنند بیشتر عاشق همدیگرند. پس شاید این پسرهایی که در اتوبانها ویراژ می دهند و دخترهایی که داخل ماشینشان هستند را تا حد مرگ می ترسانند بدون اینکه از کارکرد مغز خبر داشته باشند در واقع دارند با تحریک ترشح دوپامین احتمال عاشق شدنشان را افزایش می دهند.
همه هدیه گرفتن را دوست دارند و ولنتاین واقعا بهانه ی خوبیست ولی احتمالا برای موفقیت در عاشقی بهتر از هدیه دادن ، ترساندن است!
فوت وفن های کوزه گری دیگر را میگذارم برای بعد
ادامه دارد...
@draboutorab