مخ نویس
5.58K subscribers
253 photos
13 videos
9 files
279 links
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
Download Telegram
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
محمد منصور هاشمی دوست عزیز و ادیب و فیلسوف و فاضلم و هم بچه محل و هم‌کلاس دبستان و راهنمایی و دبیرستانم ،به من دستور داد تا برای "کافه سرو" سایتی که با خونِ دل و صفای باطن راه انداخته ،چیزی آماده کنم و با اینکه من سخنران‌خوبی نیستم و در حرف زدن افتضاحم ،چون کافه سرو را خیلی دوست دارم‌ ،نتوانستم بهانه بیاورم و از زیر بار این‌کار فرار کنم.
در مورد چیزهاییکه درباره مغز و اخلاق بلد بودم و خوانده بودم در کافه سرو ، حرفهایی زده ام و افاضاتی کرده ام.
اگر حالش را داشتید ببینید و بشنوید.
و البته مطالب بسیار بهتری از حرفهای من را در مورد همه چیز از زبان‌آدمهای واقعی حسابی و متخصص می توانید در کافه سرو پیدا کنید بخصوص اگر از "شنیدن " بیش از "خواندن " لذت می برید.
اگر در تلگرام‌ و اینستاگرامش هم عضو شوید ضرر نخواهید کرد.
اگر حرفهایم را شنیدید و حس کردید وقتتان را تلف کرده ام پیشاپیش از شما معذرت می خواهم.
از خانم پیمان پور هم‌که زحمت ضبط و فیلمبرداری کار را کشیدند و تپق های مرا سرهم بندی کردند تشکر می کنم و معذرت می خواهم.
سیبیلوی خجالتی(۱۷۵)

وقتِ نوارِ عصب و عضله دارد.
مرد نسبتا جوانیست قدبلند با ابروانی پر پشت و چهارشانه و سیببلو. از آن قیافه های مردانه و کمی خشن‌ و ترسناک ولی جنتلمن!
دفترش را نگاه می کنم نوشته:
نوار عصب و عضله اندامهای تحتانی
میگویم: لطفا کفش و جوراب و اگر پاچه های شلوارتان بالا نمی رود شلوارتان را در بیاورید و روی تخت دراز بکشید!
دفترچه را مُهر می کنم هنوز ایستاده مردد است مات به من نگاه می کند.
می گوید: جسارتا نمیشود کفش و جورابم را در نیاورم؟
می گویم:
نه که نمی شود پس چطور از پایتان نوار بگیرم؟
مِن مِن می کند و می گوید آخه از صبح پایم در کفش بوده و معذبم اجازه بدهید بروم پایم را بشورم برگردم!
یاد بیمار قبلی می افتم که علاوه بر عرق پا ظاهرا به علت سن بالا کم اختیاری ادرار هم داشت و تا ده دقیقه مجبور شدم در مطب را باز بگذارم تا مریض بعدی فکر نکند خودم بی اختیارم و با خودم گفتم بوی پا که برای ما پزشکان چیزی نیست.
گفتم: اشکالی ندارد اینجا همه همین مشکل را دارند لطفا سریعتر آماده شوید.
با تردید تسلیم شد از دو هفته پیش وقت گرفته بود. مشغول در آوردن کفش و جورابش شد و من هم پشت به او مشغول وارد کردن اسمش در کامپیوتر شدم.
استیمولاتور را برداشتم و برگشتم به سمت او تا سیم گراند را به پایش ببندم که نزدیک بود از خنده منفجر شوم.
دلیل این همه تردید و دودلی آقای سیبیلو معلوم شد.
قبل اینکه بزنم زیر خنده با خجالت و همان صدای کلفتش گفت:
اینها کارِ دختر کوچکم است خوشش می آید ناخن هایم را لاک بزند. هر ناخن هم‌باید یک رنگ باشد.
ترکیب بوی عرق پا و موهای پر پشت فرفری و سیاه و لاکهای رنگی !
دیگر وقتش بود... وقت ترکیدن خنده!

بیخود نیست شاعر می فرماید:
هرکی دختر داره جاش وسط بهشته
@draboutorab
حیوان سالاری(۱۷۷)

ما آدمها فکر می کنیم تافته های جدا بافته ای هستیم.
فکر می کنیم مه وخورشید و فلک در کارند فقط بخاطر ما!
سالها یقین داشتیم همه عالم دور سر ما در حال چرخیدن است و مرکز عالمیم و حتی وقتی معلوم شد زمین ما سیاره ای کوچک و بی اهمیت در بین میلیاردها کهکشان ست و دور خورشید می چرخد باز هم حاضر نشدیم از برج عاجِ انسانیت کمی پایین بیاییم و در کنار بقیه ی هستی روی زمین بنشینیم.
سالهای سال هرچه گفته ایم و نوشته ایم در مورد خودمان بوده قرنها هیچکس کاغذ و چرم را برای نوشتن در مورد کرمها و قورباغه ها و سگ ها تلف نمی کرد و فقط وقتی از حیوانات حرفی زده می شد که داستان آدمی هم در میان بود.
غیر آدمیزاد هیچوقت محل بحث و نظریه پردازی نبود.
حرف همیشه فقط درباره ی انسان بود و انسان.
ولی زیست شناسی بازی را به هم زد و ما آدمها را از تخت به زیر کشید و به ما فهماند که نه تنها مرکز عالم نیستیم بلکه جانوری هستیم از جانوران زمین مثل کرمها و مارها و میمونها.
زیست شناسی نشان داد فرق ما با شامپانزه ها تنها در ۲ درصد ژنهایمان ست.
نشان داد ژنهای شش قورباغه هنوز در گوشه ای از کروموزومهای ما جاخوش کرده اند.
نشان داد مهرِ مادری و فداکاری فقط مخصوص ما آدمها نیست.
زیست شناسی و در کل علوم تجربی مثل پزشکی و روانپزشکی علومی هستند که آرام و بی ادعا، بدون گنده گویی و پیچیده کردن سادگی های دنیا، برای تمام پرسش های هستی، پاسخ هایی آسان در آستین دارند.
هر روز زیست شناسی قلمروهای جدیدی را بر روی نقشه ی علم ،فتح می کند‌.
جبر و اختیار ، آگاهی، خواب، جنون، شخصیت، صرع، تولید مثل، تکلم و حتی اخلاق همه تا پیش از زیست شناسی غارهای تاریکی بودند که در باره ی آنها برای هزاران سال ، هزاران صفحه فلسفه بافی و قصه گویی شده بود و ناگهان زیست شناسی تنها در عرض صدسال چهره واقعی آنها را آفتابی کرد.
حالا بعداز این مقدمه می خواهم پای سیاست را هم به زیست شناسی باز کنم یا بهترست بگویم پای زیست شناسی را به سیاست.
شاید فکر کنید رای گیری و دموکراسی و دیکتاتوری، اختراعِ آدمهاست.
ولی لئو گراسه زیست شناس در کتابش" چرا گورخرها راه راه شدند" داستانهایی ازحیوانات تعریف می کند که بی شباهت به سیاست ورزی نیست.
برای اینکه اعضای یک گروه به توافق برسند چند سیاست بیشتر وجود ندارد خواه آن گروه یک گله بوفالو باشند یا جمعی انسان متمدن !
یا باید یک نفر از گروه مستبدانه برای آنها تصمیم بگیرد یا به شیوه ای همگی به اجماع برسند یا یک گروه نخبه برای همه تصمیم بگیرند.
لابد فکر می کنید حتما در حیوانات راهی جز زور و استبداد وجود ندارد؟
ولی اشتباه می کنید.
تصمیم جمعی یا رای گیری یا همان دموکراسی شیوه ایست که تکامل هم گاهی از آن نفع می برد.
محاسبه ریاضی به ما می گوید اگر در یک گروه ۱۰۱ نفره که در یک صحرا گرفتار بی آبی شده اند برای انتخاب مسیر درستِ راست یا چپ برای رسیدن به برکه رای گیری شود( به فرض اینکه تک تک افراد گروه با توجه به تجربیات قبلی بتوانند در مورد درست بودن راهِ راست یا چپ حدس هایی بزنند) کافی ست احتمال انتخابِ مسیر درست برای هر نفر فقط ۶۰ درصد باشد یعنی فقط ۱۰ درصد بیشتر از شانس مطلق یا همان ۵۰ -۵۰ ! آنوقت احتمال اینکه در پایان این رای گیری از این ۱۰۱ نفر، مسیر درست انتخاب شود ،۹۹ درصد خواهد بود و این همان کاریست که بوفالوها برای انتخاب مسیر درستِ حرکت گله انجام می دهند.
بوفالوها با قرار دادن بدنشان در جهتی که فکر می کنند جهتِ صحیح است رای گیری می کنند و عجیب اینکه زاویه ای که در پایان رای گیری انتخاب می شود تنها با خطای ۳ درجه ،میانگین کل زوایای بدنهای آنهاخواهد بود.
در گوزن ها میانگین گیری نمی شود و فقط جهتِ اکثریت انتخاب می شود.
در زنبورها رای گیری برای انتخاب محل جدید کندو با یک رقص خاص توسط گروه برگزیده ای از زنبورها انجام می شود و در بعضی حیوانات مثل گوریل ها با در آوردن صدای خاص رای گیری انجام می شود و در آدمها با کاغذِ رای و صندوق!
البته مثل آدمها در دنیای حیوانات هم همه جا دموکراسی نیست و برای بعضی ها دیکتاتوری جواب می دهد.
مثلا در فیل ها، پیرترین فیل ماده در مورد مسیر حرکت گله مستبدانه تصمیم می گیرد این نوع دیکتاتوری در گونه هایی دیده می شود که عمری طولانی تر دارند و تجربه نقش مهم تری دارد مثل فیل ها که ۷۰ سال عمر می کنند.
در بین شیرها زور بازو حرف اول را میزند.
هیچ وقت فکر میکردید " تکامل" لوحِ افتخارِ کشف دموکراسی را پیش از ما آدمهای پر مدعا به بوفالو ها تقدیم کرده باشد؟
شاید همانطور که تصمیم گیری جمعی برای هر گونه ی جانوری به روشی خاص انجام می شود برای هر قوم و ملتی از انسانها هم روش خاصی از تصمیم گیری بهتر باشد.
شاید بعضی اقوام ،فیل هستند بعضی کشورها، بوفالو بعضی ملتها ،زنبور بعضی پلنگ بعضی نهنگ و بعضی گورخر!
و ما ایرانی ها لابد "بوفالو-فیل-پلنگ" !
@draboutorab
تسبیح مادربزرگ(۱۷۹)

مادربزرگ تقریبا برای هرکاری تسبیحش را برمی داشت و فاتحه ای می خواند و چشمانش را می بست و نیت می کرد و شروع می کرد به دوتا دوتا سوا کردن دانه ها تا به سر تسبیح برسد اگر در آخر یکی می ماند یعنی بد و اگر هیچی نمی ماند یعنی خوب آمده است.
لااقل روزی ده بار به تسبیح احتیاج پیدا می کرد.
مادربزرگ نازنینم مدیر عامل هیچ شرکتی نبود و قرار نبود روزی ده تصمیم سرنوشت ساز بگیرد کارهایی که برایش دانه تسبیح سوا می کرد از این قبیل بود:
امروز قرمه سبزی درست کنم خوب است یا نه؟
الان به طاهره خانم زنگ بزنم یا نه!
پیش فلان دکتر بروم یا نه و اگر رفته بودقرص هایش را بخورم یانه؟
مهمترین نقش تسبیح برای من در دوران کودکی تصمیم در مورد ماندن یا رفتن از خانه ما بود. روی دانه های تسبیح خیره می شدم و دعا می کردم دانه ای در آخر نماند و او بماند.
لابد می گویید این دیگر چه جور زندگی کردنی ست!؟
ولی راستش مادربزرگ در تمام عمرش همینطوری زندگی کرد و اتفاقا هیچ مشکل مهمی پیدا نکرد.
اگر فرض را بر این بگیریم که نیروهای غیبی آنقدر بیکار نبودند که درباره خوب بودن یا بد بودن طبخ قرمه سبزی مادربزرگم دائم نظر بدهند پس مادربزرگ عمرش را با شانس گذراند.
آیا شانسی زندگی کردن اشتباه است و طبیعی نیست؟
لئو گراسه زیست شناس فرانسوی در این باره چیزهای جالبی برای گفتن دارد.
تا به حال به فرار غزال از چنگ پلنگ دقت کرده اید؟ سرعت پلنگ خیلی بیشتر از غزال است ولی چیزی که باعث می شود غزال در بیشتر فرارهایش گیر پلنگ نیفتد این نیست که پلنگ به پای غزال نمی رسد بلکه این است که به محض نزدیک شدن پلنگ ، غزال جهت پریدنش را تغییر می دهد و این تنها چیزیست که غزال را نجات می دهد.زیست شناسان الگوی تغییر مسیر غزال را در حین فرار بررسی کرده اند چپ راست چپ چپ.... هیچ الگوی مشخصی ندارد و کاملا تصادفی و غیرقابل پیشبینی ست.
به این فکر کنید که اگر این فرار و تغییر مسیر الگوی خاصی داشت آنوقت بعد از چند نسل پلنگ ها آن را یاد می گرفتند و نسل غزالها منقرض میشد. در مغز غزال نورونهایی هست که ظاهرا فقط برای کاملا تصادفی کردن تغییر مسیر در حین فرار تکامل پیدا کرده اند.
استفاده از شانس در طبیعت تنها محدود به غزال ها نیست. خیلی از ماهی ها اسپرمهایشان را بی هدف رها می کنند تا شانسی بارور شود. دانه های درختان و گلها هم خود را به دست باد می سپارند و هرچه باداباد می گویند. در جنگلهای آمازون در هر هکتار بیش از ۳۰۰ گونه درخت مختلف وجود دارداین نشان میدهد درختان دانه هایشان را با الگوی شانسی پخش می کنند.
آدمها هم‌تا وقتی که مثل امروز اینقدر نمی دانستند برای تصمیم در مورد آنکه چه بکارند و کجا بروند و کی بروند دائما از طالع و طالع بینی و شیر یا خط استفاده می کردند.
ما آدمها با پیشرفت علم به جنگِ شانس رفته ایم و انگار قرار نیست دیگر هیچ کارمان اتفاقی و شانسی باشد درحالی که حیات و تکاملِ ما مدیون همین بازیِ شانس است.
ما حاصل قمار طبیعتیم.
تمامی حیات و تکامل متکی به تغییرات شانسی کوچک یعنی همان موتاسیون در ژن هاست.
تصور کنید اگر ۴ میلیارد سال پیش،آن سوپ اسید آمینه اولیه ای که در گوشه ای از زمین شکل گرفت قبل از اینکه شانسی برای بقا پیدا کند با برخورد یک شهاب سنگ در همان اول نابود میشد آنوقت هیچ زمانی شانس تبدیل شدن به ویروس و باکتری و موجود دوپایی مثل ما را پیدا نمی کرد.
یا فرض کنید اگر آن موتاسیونی که ۲میلیون سال پیش باعث بزرگ شدن مغز اجداد ما شد اتفاق نمی افتاد یا حتی اتفاق می افتاد ولی آن نوزادی که مغز بزرگتری داشت هنگام پریدن مادرش از درخت، از دستش ول میشد و فوت میکرد آنوقت ما آدمهاهیچ وقت بوجود نمی آمدیم.
"شانس" دیگر تنها یک‌پارازیت آماری نیست بلکه نیرویست که باعث رویدادهایی می شود که نمیتوان آن را پیش بینی کرد مثل تکامل.
فرق نیروی تکاملی که نام رمزش شانس است با سایر نیروهای طبیعت مثل نیروی خورشیدی یا اتمی تنها در پیش بینی ناپذیر بودنش است.
اخیرا فیزیکدانها شانس را به وضعیت برهم نهی کوانتومی ربط می دهند. پیچیده ست ولی تصور کنید یک ذره در آن واحد نه قرمز باشد نه آبی و بسته به شرایط تغییرکند و با فهم دقیق شرایط بتوان قرمز و آبی را پیشبینی کرد.
من از کوانتوم سر در نمی آورم ولی امیدوارم فیزیکدانها مثل زیستشناسها این یک فقره را برای امثال ما بیچارگان عالم دست نخورده باقی بگذارند.
تصور کنید دنیایی را که در آن همه چیز قابل پیش بینی باشد و مثل چهل سال گذشته هر چهارسال ارزش پولتان نصف شود و مردم به چیزی به اسم شانس باور نداشته باشند آنوقت لابد دیگر هیچ کس حرف سیاستمداران را در بهبود اوضاع باور نخواهد کرد و باید همگی مثل نهنگها دسته جمعی خودکشی کنیم.
دنیا بدون نیروی شانس دنیای مزخرفی خواهد بود بخصوص که در آن دیگر مادربزرگی که برای ماندن پیش نوه اش تسبیح بیندازد، وجود نداشته باشد.
@draboutorab
👍1
عشقِ اجدادی(۱۸۰)

چرا به محض چسبیدن چند روز تعطیل به هم جاده های شمال قفل می شود؟
چرا اینهمه آدم ،خانه ی گرم و نرمشان را در شهر رها می کنند و کیلومترها رانندگی می کنند تا به چند درخت برسند؟
برای رسیدن به پاسخ، حواستان را به من بدهید و خیال کنید شما را با چشمان ِبسته به سفری دور و دراز برده ام و بعد از باز کردن چشمانتان خود را در جایی میبینید که در افقش قله های پوشیده از برف دیده می شود، آبشاری از آب جاریست و آنطرف تر دشتی پر از علفهای سبز و لاله های وحشی و در پایین دست دریاچه ای آبی رنگ خودنمایی می کند.
در بین علفزار، تک درختان زیبایی وجود دارد.
حالا من در حالی که شما بی تابِ رفتن به سوی این بهشت هستید به شما خواهم گفت: اینجا سیاره ای دیگر است و اینهایی که میبینید با اینکه واقعی هستند ولی پلاستیکی و مصنوعی اند.
هیچ موجود زنده ای حتی یک میکروب زنده در اینجا وجود ندارد! قله های پر از برفش سازه های بتنی سفیدکاری شده اند و علف ها و درختان و لاله ها همه ساخته ی پرینترهای سه بعدی نسل جدیدند و شما تنها موجود زنده در این سیاره هستید.
چه حالی به شما دست خواهد داد؟ ناگهان از بهشت به جهنم پرتاب خواهید شد.
چرا باید چنین حسی در ما وجود داشته باشد؟
چرا با وجود اینهمه گلهای پلاستیکی که با گلهای واقعی مو نمی زنند باز هم روزانه میلیاردها شاخه گل در دنیا تولید میشود؟
چرا فضای سبز شهرها را با چمن های مصنوعی و درختان و گلهای پلاستیکی تزئین نمی کنند؟
اینهمه آبیاری و کاشتن و هرس کردن و برگ جمع کردن و سم زدن و باغبان و کود و .. برای چیست؟
پاسخ این سوال در جیبِ زیست گرایان است.
زیست گرایی فرضیه ای ست در زیستشناسی که معتقد است انسان به واسطه ی سابقه اجدادی چندمیلیون ساله ی زندگی در طبیعت ، حتی اگر بر مشکلاتِ تکنیکی زندگی بدون طبیعت غلبه کند باز از نظر مغزی هنوز آمادگی زندگی بدون طبیعت را ندارد.
دوباره شما را به یک سفر، اما اینبار در تاریخ می برم!
دشتزارهایی سبز با تپه ماهورهای پوشیده از چمن و تک درختان زیبا و جوی های آب روان! ترکیبی که بیشترین طرفدار را در طراحی فضای سبز دارد.
تقریبا در همه پارک ها این چینش که شامل گستره ای از چمن و فواره و درختان با فاصله ست، رعایت می شود زیرا این ترکیب از نظر بیشتر آدمها زیباترین چینش است؟ اما چرا ؟
چرا پارکها را مثل جنگلهای آمازون با درختانی تو در تو طراحی نمی کنند؟ مگر اینها هم نمونه هایی از طبیعت نیستند؟
زیست گرایان می گویند علت در خاطره چند‌میلیون ساله ما از زندگی در ساواناهای آفریقاست.
ما آدمها و اجداد ما قبل از این چند هزار سال اخیر که به خارج از افریقا مهاجرت کنیم و سپس شهرنشین شویم ،میلیونها سال در ساواناهای آفریقا زندگی و تکامل پیداکرده ایم و ساوانا یعنی دشتهایی وسیع با تک درختان سایه دار !
ذهن ما آدمها طوری تکامل پیدا کرده که چنین مناظری را زیبا تر ببیند.
ما آدمها هرچقدر هم که در برجهای بتونی خودمان راحت باشیم باز هم بدون طبیعت حس می کنیم چیزی در ذهنمان کم داریم.
ما در قفسهای بتنی زندگی می کنیم نه چون چنین زندگی کردنی را دوست داریم بلکه چون محکوم به این نوع زندگی هستیم.
پولدارها را ببینید اولین کاری که بعد از پولدار شدن می کنند خریدن سهمی از طبیعت است. یا ویلا می خرند یا خانه باغ یا به ییلاقات خارج از شهر مهاجرت می کنند.
آنهایی هم که پول فرار از شهرهای بتنی را ندارند ایوانها و پنجره هایشان را پر از گیاهان‌آپارتمانی می کنند و هروقت بتوانند سیزده به در راه می اندازند.
مکانیک ها هم بین آهن و روغن یک قفس پر از قناری آویزان می کنند.
اینها همه شاهدیست که ما آدمها بدون موجودات زنده دیگر و بدون طبیعت نمی توانیم زندگی کنیم. انگار یک حس باستانی در وجود ما هر روز به ما می گوید هیچوقت ساوانایی که دو میلیون سال در آن زندگی کردی را فراموش نکن! خیلی از بیماریها با مهاجرت به طبیعت خودبه خود درمان میشود.
ادوارد ویلسون که از او به عنوان پدر زیست گرایی یاد می شود در کتابش"در جستجوی طبیعت" نشانه های عجیبی از این میل اجدادی ما انسانها به طبیعت را به رخ مان می کشد.
او می گوید نه تنها زیبایی شناسی انسان ناشی از تکامل او در ساواناست بلکه منشا ترسها و کابوسها و خوابهای انسان را هم می توان تا دشت زارهای افریقا دنبال کرد.
چرا کابوسهای ما آدمهای شهر نشین که تقریبا هیچ وقت در عمرمان ممکن نیست گرفتار حیوانات وحشی شویم، اینقدر پُر از حیوانات وحشیست؟
راستی چرا آمارِ دیدنِ خوابِ بمب اتم یا تیر خوردن و زیر ماشین رفتن ، در ما آدمهایی که هفت جدمان، شهرنشین بوده اند ، خیلی کمتر از آمارِ دیدن خوابِ مار یا خوابِ افتادن از ارتفاع یا غرق شدن در آب است؟
ادامه دارد...
@draboutorab
تعبیر خواب ابن داروین(۱۸۱)

سال آخر دبیرستان قبل از کنکور تجربی خوابی دیدم که تبدیل به یکی از رازهای سر به مُهر زندگی ام شد.
خوابی معمولی ولی با تعبیری عجیب که باعث شد تا امروز این خواب برای من مثل یک راز باقی بماند.
خوابِ یک درخت پُر از آلو در باغچه خانه پدری!
به همین سادگی !
ولی وقتی کتاب تعبیر ابن سیرین را باز کردم نوشته بود:
دانیال نبی می فرماید درخت آلو در خواب، طبیبیست که نفعش به مردم می رسد.
سالها از آن خواب گذشت و من چیزهای زیادی درباره مکانیسم خواب و نا خودآگاه فردی و جمعی و کهن الگوهای یونگ و روانکاوی فروید خواندم ولی باز به هیچ استدلال دندانگیری که بدون مایه گذاشتن از آسمانها بتواند آن خواب درخت آلو را به صورت علمی برایم توضیح دهد ، نرسیدم.
خواب دیدن یکی از زمانهاییست که دست ناخودآگاه ما در آن رو می شود بخصوص درمرحله خواب REM یعنی مرحله ای از خواب عمیق که در آن قسمت پایین ساقه مغز (یعنی قسمت باستانی تر مغز) به مرز انفجار می رسد و تکانه هایی را در جهت بالا به قشر مغز می فرستد که سبب دیدن خوابهای عجیب و بازآفرینی درهم و برهم تجربه های گذشته می شود.
با همین نگرش هرچیزی در خواب نمادی از یک حس در بیداریست.
این چه معنایی دارد؟
آیا در گذشته ی دور بشر،درخت آلو کهن الگو یا نمادی از سلامتی در ناخودآگاه جمعی ما بوده است.
شاید بهترین راه پاسخ به راز خواب درخت آلوی من وارد کردن قانون احتمالات به این معادله باشد.
من سالهاست که خواب می بینم، شاید هرشب صدها خواب که تقریبا ۹۹و ۹ درصدش تعبیری ندارد و در خاطرم نمی ماند و آن تعداد کمی که تعبیر پذیرند را میتوان به حساب احتمالات گذاشت چون احتمال خیلی کم یک چیز( مثل تعبیر خواب درخت آلوی من ) به معنای ناممکن بودنش نیست.
ولی من اینهمه حرف نزدم که آخرِ سر داستان را به احتمالات حواله کنم.
بعد از خواندن فصل اول کتابِ در جستجوی طبیعت نوشته ادوارد ویلسون زیست شناس به این نتیجه رسیدم که ممکن است تعبیر بعضی از خوابها با فهم زیست شناسی از طبیعت کهن انسان ممکن باشد.
او در فصل اول کتاب درباره ی مارها می گویداسطوره های ما پُر است از مارهای دوسر ، مارهایی که روی شانه ی ضحاک در آمده اند و غذایشان فقط مغز سر مردان جوانست، مارهایی که آدم و حوا را فریب دادند.
چرا ما آنقدر در مورد مارها حرف می زنیم؟ چون از آنها می ترسیم! ما نه تنها از مارها بلکه از هر ریسمان سیاه و سفیدی که زیر پایمان وول بخورد می ترسیم!
ویلسون می گوید مغز ما طوری تکامل پیدا کرده که از مارها بترسد.
با اینکه مرگ و میر ناشی از گزیدگی مار در دنیای امروز بسیار کمتر از مبتلا شدن به یک بیماری نادر ژنتیکیست ولی بازهم ما از مارها بیش از تصادف با ماشین که اینقدر شایع است می ترسیم.
در تحقیقاتی که روی میمونها و شامپانزه ها که نیای مشترکی با ما دارند انجام شده مشخص شده که حتی میمونهایی که در آزمایشگاه بزرگ شده اند هم از یک ریسمان دراز و متحرک و پیچان می ترسند.
ولی لمورها نوعی از خویشاوندان ابتدایی میمونها که در جزیره ماداگاسکار، جزیره ای هیچ مار سمی بزرگی ندارد، تکامل پیدا کرده اند فاقد این ترس ذاتی از مار هستند.
احتمالا قصه را میتوان اینگونه تعریف کرد که در دورانهای دور که اجداد مشترک آدمها و میمونها زندگی می کردند، مارها از عوامل اصلی مرگ و میر این گونه بودند و بنابراین آنهایی که ژنِ ترس از چیزهایی به شکل مار را به ارث می بردند با احتمال بیشتر زنده می ماندند و بنابراین ژن ترس از مار ارزش تکاملی پیدا کرد و در آدمها و میمونها فراگیر شد.
ویلسون می گوید مغز ما ظرفیت های باستانی اش را حفظ کرده و ما هنوز در ناخودآگاه ذهنمان در دل جنگلهای ناپدید شده ی جهان و وسط آسمانخراشهای مرده ی بتنی گوش به زنگِ مارها و عنکبوت ها و وحشی ها ایستاده ایم.
حالابرگردیم به خواب !
یکی از شایعترین خوابهای ما ، خواب حیوانات وحشی بخصوص مار است در حالی که بیشتر ما و هفت جدمان سالهاست که از مارگزیدگی نمرده ایم و بیشتر بچه های شهرنشین ما هیچوقت یک مار واقعی را در طبیعت به چشم خود ندیده اند.
در یک تحقیق مشخص شده بسیاری از بچه ها در خواب حیواناتی را می بینند که در عمرشان آنها را ندیده اند.
خوابهای ما پُر از عناصریست که در دشتهای آفریقا درمیلیونها سال پیش وجود داشته است.
در خواب REM خبری از نوشتن ، خواندن، تایپ کردن ، تصادف کردن با ماشین، تیرخوردن و انفجار اتمی نیست.
در حالی که پُر از پرت شدن از صخره و غرق شدن و نیش مار خوردن و فرار از دست حیوانات وحشی است.
بعضی می گویند کابوسهای ما از همان‌اول نوعی تمرین مغز ما برای فرار کردن و جنگیدن و زنده ماندن در بیداری بوده اند.
حالا این شما و این خوابِ آلو!
امیدوارم کسی بین آلو و طبابت در اجداد چند میلیون ساله ما در جنگلهای آفریقا نمادی پیدا کند.
آیا شامپانزه ها هم خواب درخت آلو می بینند؟
اصلا در آفریقا آلو هست؟
@draboutorab
هنرِ خوب مُردن(۱۸۲) قسمت اول

با پشتی خمیده و عصا زنان وارد کلینیک می شود.
سوتِ سمعکش حتی گوش من را هم اذیت می کند چه برسد به خودش.
صورتش صاف و یک دست است نمی دانم بخاطر کهولت دیگر ریشش رشد نمی کند یا هنوز می تواند با این دستان لرزان در ۱۰۱ سالگی صورتش را به این تمیزی اصلاح کند؟
همیشه پیرمردی همراهش عصا زنان می آید... پسرش است.
معاینه تمام می شود و قرصهایش را نسخه می کنم و باز مثل هر بار همان سوال همیشگی را از من می پرسد:
دکتر پس من بالاخره کی می میرم؟
با تعارفهای همیشگی پاسخش را می دهم :
خدا نکنه ! نفرمایید !
می خواهم بگویم: انشالله صدسال عمر کنید ...که یادم می آید صد سال را رد کرده و نمی گویم.
می گوید همه جایش درد می کند هر قدمی که بر می دارد انگار صدها سوزن در مفاصلش فرو می رود.
اهل شعر و کتاب بوده ولی دیگر چشمانش یاری نمی کند.
گوشش هم بدون این سمعکی که دائم سوت می کشد تقریبا هیچ چیزی نمی شنود.
پیرمرد دوم یعنی پسرش عصازنان زیر بغلش را می گیرد و باز دمِ در، پدر مکثی می کند و می گوید:
دکتر !تو سیدی دعا کن! من تا ویزیت بعدی بمیرم!
نمی دانم چه بگویم. پسرش هم در تمام این مدت چیزی نمی گوید.
برای مشاوره به ICU می روم بیمار خانم ۵۰ ساله ایست که بار سومیست که در این یک ماه بستری می شود.
سرطان پیشرفته ای دارد که به مغزش متازتاز داده و با وجود چند رقم قرص ضد تشنج دیشب دوباره تشنج کرده و بستری شده ست.
بخاطر درگیری مغزی یک سال است نیمی از بدنش فلج ست و از ۶ ماه پیش بلع ندارد و غذا را از طیق لوله ای که مستقیم داخل روده اش کرده اند دریافت می کند. سوندی دائمی دارد بی اختیاراست و پوشک می شود ولی اگر قرص ها و مسکنها بگذارند هنوز هوش و حواسش سرِجا ست.
هربار از من می خواهد زودتر مرخصش کنم و هربار بچه هایش اصرار می کنند بیشتر نگه ش دارم.
معلوم نیست این رفت و برگشت تا چندماه یا سال دیگر ادامه پیدا کند.
آخر داستانِ این خانم را هم با احتمال بیش از ۹۹ درصد می شود حدس زد.
بعد از چندماه یا حداکثر یکسال رفت آمد در نهایت زیر دستگاه ونتیلاتور در حالی که با هر نفس دستگاه درد می کشد در یک شب گوشه ی آی سی یو در حالی که به هذیان افتاده بدون اینکه فرصت گفتن آخرین وصیت ها و آخرین دوستت دارم ها را داشته باشد ...
اصلا سالهاست به جز در فیلم های سینمایی از کسی نشنیده ام که عزیزشان در آخرین لحظات زندگی چه گفته است.
انگار "وصیت کردن " در نفسهای آخر سالهاست به تاریخ پیوسته است.
این داستانها را تعریف کردم تا سوالی را که همیشه در ذهنم بدون جواب مانده از شما بپرسم.
آیا اگر ما پزشکان نبودیم کیفیت زندگی (نه کمیت زندگی)بیماران لاعلاج تفاوتی می کرد؟
پزشکی مدرن هر کاری می کند تا آدمها را زنده نگه دارد به هر قیمتی و تا هر زمانی که بشود.
بسیاری از بیماران سرطانی داروهایی مصرف می کنند که باید برای تهیه ی آن تمام سرمایه یک عمر خانواده را خرج کنند فقط بخاطر اینکه مثلا با احتمال ۳۰ درصد یک سال به عمرشان اضافه شود یک سالی که دائما در مسیر رفت و برگشت در بیمارستان و خانه سپری می شود با داروهایی که آنها را پوست و استخوان و بی مو و بی ابرو می کند و باعث درد و تهوع شدید می شود.
بیماران لاعلاج و خانواده هایشان البته هیچوقت این کارها و هزینه ها را برای این نمی کنند که بیمارشان در درد و عذاب یکسال بیشتر عمر کند آنها امیدوارند عزیزشان نه یکسال بیشتر بلکه ۲۰ سال بیشتر عمر کند.
به قول آتول گاواندی در کتاب مرگ با تشریفات پزشکی ۹۹ درصد آنها می فهمند که دارند می میرند اما صددرصدشان امیدوارند هیچوقت نمیرند.
درست است که بهبود سرطان در بعضی بیماران حتی آنهایی که سرطانهای بدخیم دارند، غیر ممکن نیست ولی احتمالش به اندازه برنده شدن ده میلیون دلار در بلیط بخت آزمایی ست. آیا شما حاضرید که مرگ آبرومندانه و ۶ ماه زودتر را در خانه ی خودتان و کنار خانواده و گفتن و شنفتن آخرین دوستت دارمها را با احتمال برنده شدن بلیط بخت آزمایی عمر طولانی تر عوض کنید؟
البته امیدوار بودن عیبی ندارد ولی مشکل این است که کل عمارت پزشکی مدرن و درمان بیماریهای لاعلاج با خرج میلیاردها دلار، فقط برای برنده شدن این بلیط بخت آزمایی ساخته شده است.
دنیای مدرن معنی خیلی چیزها را دگرگون کرده است و از همه وحشتناک تر پزشکی مدرن معنای مرگ را! درواقع پزشکی "مرگ" را به کلی از معنا انداخته است.
مرگ در گذشته یک اتفاق بی محابا و ناگهانی بود.
مردم از بیماری میمردند بدون اینکه در بستر بمانند بدون اینکه اصلا بیمارستانی وجود داشته باشد بدون ونتیلاتور و شیمی درمانی و ماساژ قلبی!
دنیای مدرن از چند جهت معنای مرگ را ضربه فنی کرده است.
مرگی که قبلا معنای والایی مثل گذر به دنیایی والاتر را داشت حالا به پایانی برای همه چیز تبدیل شده است.
مرگ بزرگترین دشمن آدمها در دنیای جدید است دشمنی که همیشه پیروز می شود
ادامه دارد..
@draboutorab
هنرِ خوب مُردن - قسمت دوم

دم آخر - آخرین وصیتها - آخرین بوسه - آخرین دوستت دارم - اینها همه چیزهاییست که سالهاست به تاریخ پیوسته است، آنهم فقط بخاطر اینکه می خواهیم مدرن زندگی کنیم و بمیریم در زندگی مدرن، "مرگ" نه یک قسمت از زندگی و رفتن به زندگی بعد از مرگ ، بلکه دشمنِ زندگیست آنهم تنها دشمنی که همیشه پیروز می شود.
حلالیت خواستن در بستر مرگ، وصیت کردن، آخرین کلمات، آخرین نفس ها تبدیل شده به یک تلفن از طرف پرستار آی سی یو و گفتن یک متاسفم خشک و خالی و اینکه ما همه ی سعیمان را برای به زور زنده نگه داشتن عزیزتان کردیم و حتی بیست دقیقه عملیات احیا را کِش دادیم و البته نمی گوید که عزیزشان در آخرین لحظات عمرش بخاطر فشار تیم احیا ، دنده های سینه اش درحال خُرد شدن بوده و دستهایش پر از سِرُم و سوزن به جای اینکه سرِ عزیزی بر سینه و دستی در دستش باشد.
اینجاست که باز باید به این سوال برگردیم که ما پزشکان چرا حقوق می گیریم؟ حقوق می گیریم که به مردم خدمات بدهیم. آیا این خدمات شامل قمار کردن پس انداز یک عمر خانواده ها برای برنده شدن در لاتاریِ کمی بیشتر زنده ماندن هم هست؟
بیمارانی که مدتی بعد از یک‌حادثه مغزی اصلا به هوش نمی آیند به احتمال خیلی زیاد هیچوقت به هوش نخواهند آمد ولی کسی اجازه زنده نگه نداشتن آنها را نمی دهد.
آنها ممکن ست هفته ها و ماهها و سالها زیر دستگاه بمانند و در آخر بر اثر زخم بستر یا عفونت فوت کنند. داستانهایی که در مورد به هوش آمدن این جور آدمها بعد از چندسال در رسانه ها خوانده اید حکم همان برنده شدن بلیط بخت آزمایی را دارد.
اصلا انگار در دنیای مدرن مفهومی به نام مرگ طبیعی وجود ندارد. در گواهی فوت هیچ گزینه ای به اسم مرگ طبیعی نیست.
دکتر لطفی استادم ، تعریف می کرد روزی که مطبش خیلی شلوغ بوده و نوبت به یکی از بیماران نرسیده بود بیمار از پشت درِمطب فریاد میزده :دکتر لطفی! رفتم که به مرگ طبیعی بمیرم!
گویی" طبیعی مردن " گناهِ پزشک است. انگار تمام رسالت پزشکی در اینست که نگذاریم به هیچ قیمتی هیچکسی به مرگ طبیعی بمیرد و گرچه مرگ همیشه پیروز می شود ولی پزشکان فکر می کنند باید زمان آن را به هر قیمتی به تاخیر بیندازند.
آدمها فقط یکبار می میرند هیچ کس هیچ تجربه ای از مرگ ندارد ولی آیا نباید بتوانیم نوع مرگ و زمان و مکانش را حداقل تا حدی انتخاب کنیم؟
آیا این حق آدمها نیست که انتخاب کنند که آیا می خواهند در اتاق خودشان در تخت خودشان وقتی از پنجره به درخت چنار کهنسال حیاتشان نگاه می کنند و دستشان در دست عزیزشان است و آخرین کلماتشان را زمزمه می کنند بمیرند یا زیر دستگاه ونتیلاتور و زیر فشار دست تیم احیا!
چاره چیست؟
ما پزشکان به عنوان کارپردازان سلامتی باید در کنار درمان، گزینه ی دیگری را هم به بیماران لاعلاج پیشنهاد کنیم:
هیچ کاری نکردن!
آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش تعریف می کند که چطور پدرش که‌ او هم جراح اورولوژی بوده نحوه مردنش را انتخاب کرده است.
پدر جراحش تا ۸۰ سالگی هنوز عمل می کرده و تنیس بازی می کرده تا روزی که متوجه میشود دست راستش دیگر قدرت سابق را ندارد و بعد از ام آر آی متوجه می شود توموری در نخاع گردنش دارد. نویسنده می گوید با وجود پزشک بودن، فقط آن زمان که جواب ام آر آی پدرش را میبیند متوجه میشود هیچکس نامیرا نیست حتی پدرش!
پدر اول به جراح مغز و اعصاب بیمارستان خودشان مراجعه می کند و او توصیه می کند فورا عمل شود چون تومورش خطرناک و تنها شانس او جراحی فوری ست البته خارج کردن تمام تومور ممکن نیست و امکان فلج شدن هم ۵۰ درصد است.
نویسنده توضیح می دهد که چطور پدرش از نحوه رفتارِ آن جراح خوشش نمی آید و سراغ جراح دیگری می رود و جراح دوم از او می پرسد چه انتظاری از جراحی دارد؟ و به او می گوید هنوز وقت دارد و جراحی فقط ممکن است چندسال به عمرش اضافه کند بدون اینکه تضمین کند که بعد از عمل بتواند تنیسش را بازی کند یا رانندگی کند.
پدر،" کاری نکردن" را انتخاب می کند.
تومور به کندی پیشرفت می کند، پدر دوسال وقت پیدا می کند که زندگی اش را جمع و جور کند و باز به سختی تنیس بازی کند ، خیریه اش در هند را سر و سامان دهد و وقتی دیگر راه رفتن برایش مشکل می شود و راکت را نمی تواند دستش بگیرد سراغ جراحش می رود و عمل می کند.
بعد از عمل کمی بهتر می شود ولی چند ماه بعد تومور باز هم بزرگتر می شود و
در نهایت به اصرار پسر با وجود مخالفت پدر ، تن به رادیوتراپی می دهد که وضعیت را بسیار بدتر می کند و پسر خود را هیچوقت نمیبخشد و در آخر پدر از پسر قول میگیرد که دیگر هیچ وقت تا زمان مرگ او را به بیمارستان نبرد.
نویسنده آخرین لحظات زندگی پدرش را وقتی عزیزانش دور تخت او جمع شده اند و او دستان آنها را یک به یک فشار میدهد به زیبایی در کتاب توصیف می کند و در نهایت پدر همانطور می میرد که آرزو داشته است.
ادامه دارد.
@draboutorab
هُنرِ خوب مُردن(قسمت آخر)

آتول گاواندی پزشک جراح هندی- آمریکایی در کتابش "مرگ با تشریفات پزشکی "می گوید ما به عنوان پزشک و کارپرداز سلامت باید از بیمارانِ لاعلاج بپرسیم در این سالهای آخر چطور می خواهند زندگی کنند و چطور می خواهند بمیرند؟
مثلا یکی از بیمارانش که سرطان روده دارد به او می گوید من فقط در صورتی حاضرم برای چند ماه بیشتر زنده ماندن، تن به جراحی دهم که بتوانم بعد از عمل بستنی و کیک بخورم و خودم تا دستشویی بروم وگرنه تن به جراحی نمی دهم یا بیمار دیگری با سرطان متازتاتیک می گوید من فقط اگر مغزم درست کار کند و بتوانم کتابم را تمام کنم حاضرم زیر تیغ جراحی بروم.
نویسنده می گوید ما پزشکان، پیمانکاران بدنهای بیمارانمان هستیم آنها هستند که باید در مورد بدنشان تصمیم بگیرند و ما تنها باید آنها را راهنمایی کنیم.
ما وظیفه نداریم عمرِآدمها را به هر قیمتی طولانی کنیم.
بیماری دارم‌ نود ساله که هنوز تنومند است آلزایمر دارد دیگر حتی بچه هایش را هم نمی شناسد شکاک است به زنش که ۸۰ ساله است هم شک دارد!
پوشک می شود، پیرزن کارهایش را می کند با اینکه مرد محترمی بوده اخیرا دست بزن پیدا کرده است. دیشب در اورژانس به علت ذات الریه بستری شده است اگر مدتی در آی سی یو بستری شود احتمالا زنده می ماند ولی نگهداری اش از قبل هم سخت تر خواهد شد.
اگر پیرمرد هوش وحواسش سر جا بود چه درمانی را انتخاب می کرد؟ آیا راضی به هیچ کاری نکردن می شد؟ زنش چه حق و حقوقی برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت او دارد؟
این سوالات در پزشکی مدرن لااقل در ایران اصلا قابل طرح نیست.
پزشکی ساخته نشده که راههای هیچ کار نکردن را پیشنهاد کند ، پزشکی فقط زنده نگه می دارد به هر قیمتی!
شما چه مرگی را انتخاب می کنید؟
البته اگر انتخاب بین مرگ و جاودانگی باشد شاید همه دومی را به هر قیمتی انتخاب کنند ولی انتخاب همیشه بین مرگ زودتر و مرگِ کمی دیرتر ست و هنوز گزینه ی دیگری که "مرگ "جزو آن نباشد وجود ندارد ولی زمان و مکان مرگ را که تا حدودی می توانیم انتخاب کنیم!
آیا شما می خواهید روی تخت خودتان کنار عزیزانتان وقتی به هوش هستید بمیرید یا در آی سی یو بیمارستان وقتی ماههاست در هذیان به سر می برید و چندین سوزن در دستتان و لوله ای در حلقتان فرو کرده اند؟
کاش میشد اصلا "مرگ " را هم انتخاب کرد مثل انتخابِ رفتن به یک سفر!
کاش میشد..
در یک روزی از عمر، وقتی دیگر در این زندگی کاری نداریم ...
وقتی سفرهایمان را رفته ایم ...
کتابهایمان خوانده ایم ...
بچه ها و نوه هایمان را به اندازه کافی دیده ایم...
فیلم هایمان را تماشا کرده ایم و همه ی کارها را جفت و جور کرده ایم ..
بعد از یک مهمانی باشکوه همراه عزیزانمان به قبرستان برویم و دم آخر همه را یک به یک و سرفرصت و در سلامتی کامل درآغوش بگیریم ، به هر کدام وصیتی کنیم، نکته ای بگوییم و چیزی به یادگار بدهیم و سپس موبایلمان را خاموش کنیم و با گردنی افراشته از زندگی خداحافظی کنیم و تابوتمان و گورمان و تقویم مرگمان را خودمان انتخاب کنیم .
کاش میشد !
ولی متاسفانه ژنهای ما طوری برنامه ریزی شده اند که تا لحظه آخر حریصِ زنده ماندن به هر قیمتی باشیم.
کاش میشد همان طور که بر بسیاری از جبرهای ژنی مان (مانند تولید مثل بیشتر با روش های ضد باروری )پیروز شدیم بر مقاومتمان برای بیهوده زنده ماندن هم پیروز شویم.
هیچ کلامی در بستر مرگ، زیباتر از کلام مولانا در دم آخر نیست که به پسرش می گوید.
خوشبختانه در آن زمان ما پزشکان هنوز آدمها را از بستر مرگ محروم نکرده بودیم وگرنه مولانا در حالی که زیر دستگاه ونتیلاتور بود جان می داد بدون اینکه چنین شعری برای ما به یادگار بگذارد:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا ،شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا! خواهی برو جفا کن!
بر شاهِ خوبرویان ،واجب، وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن! وفا کن
دردیست غیرِ مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم ؟ کین درد را دوا کن
درخواب ،دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست،اشارتم کرد که عزم ،سوی ما کن
گر اژدهاست بر رَه ،عشقست چون زمرد
کز برقِ این زمرد، وین دفعِ اژدها کن
ماییم و آب ِدیده ،در کنجِ غم ،خزیده
کز آب دیده ی ما صد جوی آسیا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

@draboutorab