مخ نویس
5.58K subscribers
253 photos
13 videos
9 files
279 links
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
Download Telegram
مغز راست-مغز چپ(قسمت اول) ۱۶۵

"بچه جان بزرگ شدی می خواهی چه‌کاره شوی ؟"
سالهاست این سوالِ بچه گانه چند جواب بیشتر ندارد.
دکتر ! مهندس ! وکیل ! خلبان!
شاید اخیرا هنرپیشه یا فوتبالیست هم به جوابها اضافه شده باشد ولی تا جایی که یادم هست در زمان ما تقریبا ۹۹ درصد بچه ها می خواستند دکتر یا مهندس شوند و البته پدرمادرها هم همین را از بچه ها می خواستند.
اگر فکر می کنید این پاسخ های تکراری فقط مخصوص بچه های ایرانی ست اشتباه می کنید.
تا همین چند سال پیش، جواب این سوال برای همه ی طبقه ی متوسط دنیا کم وبیش مانند جواب بچه های ایرانی بود.
ولی امروزه زمین بازی در حال عوض شدن است و ما به عنوان پدر یا مادر باید این را بدانیم.
قبل از اینکه برایتان بگویم چه ربطی بین آینده ی کاری فرزندانتان با چپ و راست مغز وجود دارد، به طور خلاصه توضیح می دهم که ما چه کارهایی را بیشتر با نیمکره ی چپ و چه کارهایی را بیشتر با نیمکره راست انجام‌می دهیم.
این تفاوت البته مثل جناح چپ و راست در سیاست نیست مثل سیاه و سفید و خیر و شر و حق و باطل و عشق و عقل هم‌ نیست.
نیمکره راست و چپ دو مغز کاملا جدا از هم‌ نیستند بلکه فقط با هم‌ تفاوت دارند مکمل هم‌ هستند و هردو لازم و ضروری اند.
ما با سمت چپ بیشترحرف می زنیم می خوانیم محاسبه می کنیم و با سمت راست بیشتر احساس می کنیم همدلی می کنیم و زیبایی را درک‌ می کنیم.
با چپ جزئیات را می بینیم و با راست کلیات را.
مثلا اگر قسمت راست ناحیه بینایی مغز صدمه ببیند و سمت چپ سالم باشد بیمار می تواند چشم و گوش و دهان و دندان شما ببیند ولی نمی تواند شما را به عنوان یک کل بشناسد.
چپ ، منطقی و محاسبه گر و تحلیلی و خطی و ترتیبی است و راست، احساسی و کلی نگر و شهودی.
اگر شبی قرار باشد مهمان به منزلتان بیاید و با وجود سفارش همسرتان یادتان رفته باشد میوه بخرید و وقتی به خانه برسید خانمتان با عصبانیت به شما بگوید : میوه نخریدی ! خودم مجبورم این وقت شب بروم فروشگاه میوه بخرم!!
با قسمت چپ مغزتان می فهمید همسرتان قرار است به فروشگاه برود و میوه بخرد چون شما فراموش کرده اید برای مهمانی امشب میوه بخرید ولی عصبانیت و طعنه ای که در حرف همسرتان وجود دارد را با نیمکره راستتان متوجه می شوید.
مغز چپ ما چیزی شبیه یک‌کامپیوتر است ولی با توان‌ محاسبه و حافظه ی کمتر!
ولی مغز راست کارهایی را می تواند انجام دهد که هنوز پیشرفته ترین کامپیوترها هم‌نمی توانند انجام‌دهند مثل تشخیص چهره ها یا لحن ها یا طعنه ها یا شوخی ها!
مهندس ها پزشک ها ریاضی دان ها وکیل ها بیشتر با سمت چپ مغزشان کار دارند ولی شاعرها و هنرپیشه ها و مخترعین و نقاش ها و داستان نویس ها با سمت راست مغزشان!
چپ وسواسی و دقیق است
راست آزاد و خلاق!
در کسانی که ارتباط دو نیمکره به علتی قطع شده این تفاوت در ذهن راست و چپ را بهتر می توان دید. آنها اگر به خرید لباس بروند وقتی به لباس های سمت چپ فروشگاه نگاه می کنند( که البته توسط سمت راست مغز دیده می شود) لباس های آزادتر و اسپرت تر و جلف تری را انتخاب می کنند ولی اگر به لباس های آویزان شده در سمت راست فروشگاه نگاه کنند یعنی با سمت چپ مغز خود تصمیم بگیرند بیشتر لباس های رسمی و مجلسی را انتخاب خواهند کرد.
حالا برگردیم به سوال اول !
بچه جان می خواهی چه کاره شوی؟
سالهاست سمت چپ مغز سلطان بلامنازع بازار کار بوده است ولی ظاهرا دوران این یکه تازی های نیمکره چپ به پایان رسیده است.
قبلا اگر فرزندان می توانستند دو عدد دو رقمی را با سرعت در هم ضرب کنند والدین به آینده اش امیدوار می شدند ولی امروز اگر فرزندتان نقاشی زیبایی کشید یا با چند تکه چوب کاردستی جالبی درست کرد یا داستانگوی خوبیست یا زود با دیگران دوست می شود ،باید خوشحال شوید!

ادامه دارد..
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست-مغز چپ(قسمت دوم)

آیا عصر دکتر‌-مهندس ها به پایان رسیده است؟
آیا به دورانی نزدیک‌ می شویم که جواب این سوال از کودکان که بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی چیزی به غیر از دکتر و مهندس باشد؟
پدرمادرهایی که دستی در بیزنس و فهمی از اقتصاد دارند از همین‌امروز دست به کار شده اند تا گزینه های دیگری را برای آینده ی بچه هایشان انتخاب کنند.
(منظورم البته ژن خوب و ارث پدری نیست این گزینه فقط مخصوص ایران خودمان است)
دانیل پینک در کتاب " ذهن کامل نو" پاسخی شبه نورولوژیک به این سوال می دهد که برخلاف همه ی کلیشه هایی ست که از کودکی در مغز ما فرو کرده اند.
او می گوید در هر دورانی از تاریخ بشر ، نیروی کار ،نوع خاصی از ذهن و بدن را انتخاب کرده است.
در همین فرهنگ‌خودمان‌ اگر دقت‌کنید میبینید چقدر استاندردها نه تنها عوض بلکه معکوس شده اند.
در مورد نیروی کار تا همین صد سال پیش قدرت بدنی حرف اول را می زد ولی با ادامه صنعتی شدن نیاز به زور بازو هر روز کمتر و کمتر شد. دیگر با وجود دستگاههای صنعتی غول آسا کسی به کارگر هیکلی نیازی نداشت.
بیشترین نیاز به کارگرانی بود که بتوانند غول های آهنی بزرگتر و بهتری را بسازند و محاسبه کنند. یعنی" کارگران دانش".
با اینکه دهه های اخیر نوع خاصی از ذهن که بیشتر متکی به نیمکره چپ مغزاست دست بالا را در بازار کار داشته اما کم کم این‌ نوع از ذهن در حال واگذاری قلمروی پادشاهی خود به نوع دیگری از مغزها و ذهن هاست.
بازار کار دهه های اخیر ، دنیای مغزهایی بوده که یا با اعداد انس داشتند یا حفظ کننده ها و دیکشنری های خوبی بودند همانهایی که در مسابقه برای پزشک شدن و مهندس عمران و برق و کامپیوتر شدن و وکیل شدن برنده می شدند.
و یعنی مغزهایی که نیمکره چپشان بهتر کار می کند.
ولی این معادله به سرعت در حال تغییر است حتی سریعتر از بی مصرف شدن نیروی کار بدنی !
این کارگران دانش که سالهاست نبض بازار کار را در دست دارند و زمانی تصور می شد تا ابد پادشاهان قلمروی کار خواهند بود رو به افول هستند و آینده ی خوبی در انتظارشان نخواهد بود آینده ای که در آن بچه های ما قرارست نیروهای کار آن باشند.
اینکه کارگرهای کارخانه یا کشاورزان جایشان را به دستگاهای صنعتی بدهند چیزیست که همین الان هم اتفاق افتاده ولی ظاهرا قرار است همین اتفاق در آینده ای نزدیک برای دکتر و مهندس ها یعنی همانهایی که کارگران دانش هستند هم بیفتد.
دانیل پینک پیشگویی می کند که به سه علت آینده ی کارگران دانش یعنی آنهایی که به اتکای نیمکره چپ مغزشان بهترین شغلها را تصاحب کرده اند تیره و تار خواهد شد.
ما به عنوان پدر و مادر باید در تشویق کودکانمان برای انتخاب شغل حتما به این نکته توجه کنیم.
سرعت تحولات دنیای امروز آنقدر سریع است که هیچ وقت نمی توان گفت هرچیزی که در زمان ما برای آینده خوب بوده امروز هم مفید است. ما باید کودکانمان را برای آینده خودشان آماده کنیم نه گذشته ی خودمان.
عامل اول‌ِ افول کارگران دانش" فراوانی " است. امروزه فراوانی کالا با پیشرفت های حیرت آور در تکنولوژی و بهینه سازی و ارزان سازی باعث شده رقابت اصلی در دنیای تجارت به جای تولید بیشتر در پیدا کردن مشتری بیشتر باشد. امروزه بازارها از نظر تعداد کالاها اشباع هستند و هیچ کمبودی در تولید ندارند و تنها چیزی که باعث کم و زیاد شدن فروش یک کالا می شود بیش از کیفیت آن کالا، طراحی آن است.
امروزه به ندرت حتی آفتابه ای را پیدا می کنید که تولید کننده آن به ظاهرش بی توجهی کرده باشد.
رییس جدید جنرال موتور وقتی می خواهد از برنامه ی جدیدش صحبت کند می گوید ما باید به یک کمپانی هنری تبدیل شویم. امروزه چیزی که باعث می شود فلان اتوموبیل را بخریم بیش از آنکه به آپشن های آن مربوط باشد به طراحی آن ربط پیدا میکند. ما حاضریم فقط برای قشنگی چراغ یک‌ماشین دوبرابر پول خرج کنیم.
اینها یعنی امروزه طراحی و هنر و تبلیغات و داستان پردازی شغل هایی پردرآمد تر از مهندسی و مدیریت خواهند بود. همان چیزی که مربوط به نیمکره ی راست ما می شود.
دومین بدشانسی کارگران دانشِ چپ مغز وجود قاره ای به نام آسیاست. اگر تا چندسال پیش کارگران ارزان آسیایی باعث بی کاری کارگران اروپایی و ایرانی میشدند که حاضر بودند فقط با پول یک وعده غذا در روز ۱۸ ساعت بی وقفه کار کنند امروزه همین بلا را کارگران دانش آسیایی ، یعنی همان دکتر ها و مهندسین هندی و چینی و بنگلادشی دارند بر سر طبقه متوسط دنیا می آورند زیرا با توجه به صفر شدن هزینه ی تماس از راه دور، پزشکان رادیولوژیست هندی از این طرف دنیا عکسهای ام آر آی آنطرف دنیا را با یک دهم قیمت گزارش می کنند و مهندسین کامپیوتر در بمبئی با یک دهم قیمت ،برنامه های شرکت های کامپیوتری بزرگ آن طرف دنیا را می نویسند.
ادامه دارد...
@draboutorab
👍1
مغز راست-مغزچپ( قسمت سوم)

اگرقرن بیستم، دوران‌ِ پیروزی مشاغل متکی به قدرتِ تفکر بر کارهای متکی به زور بازو بود، امروز زمانِ برتری هوش مصنوعی بر مغز است بخصوص اگر مغزتان را روی طول موجِ چپ تنظیم کرده باشید.
مشاغلی که متکی به نیمکره چپ هستند به سه علت در آینده در خطرند.
علت اول فراوانی ست که باعث شده بیش از آنکه نیاز به مهندسی برای افزایش تولید وجود داشته باشد، نیاز به متخصصی برای طراحی و زیبا کردن کالا باشد.
فراوانی به نیاز میلیاردها نفر، بیش از حد مورد نیاز پاسخ گفته است بنابراین در این فراوانی تنها‌چیزی که باعث تمایز و فروش کالای شما می شود زیبایی و طراحی آن است. شما امروز مشکلی در پیدا کردن موبایل یا آفتابه در بازار ندارید بلکه مشکل شما انتخاب آفتابه یا موبایل زیباتر و خوش دست ترست. علت دوم وجود کارگرهای دانش یعنی دکتر و‌مهندس های بیشمار آسیایی ست که با توجه به حذف هزینه های ارتباط و تماس با آن سوی کره زمین ، شغل های این طرف دنیا را با هزینه ای به مراتب کمتر اشغال میکنند.این باعث شده که یک‌میلیون شغل در فناوری آی تی در اروپا به نفع هند از دست برود و برنامه ی کامپیوتری که با ۷۰۰۰ دلار در اروپا‌نوشته می شود توسط یک مهندس ارزان هندی در آن طرف دنیا با کمتر ازهزار دلار نوشته شود.
یا به جای اینکه برای خواندن یک عکس ام آر آی به یک متخصص رادیولوژی ۱۰۰۰ دلار بدهند عکس را برای یک رادیولوژیست بنگلادشی بفرستند و با ۱۰۰ دلار قضیه را جمع و جور کنند.
ولی مهمتر از همه یعنی علت سوم افول مشاغل مربوط به نیمکره چپ، پیشرفت بی سابقه ی هوش مصنوعی ست. اولین‌نشانه های شکست‌مغز انسان‌از کامپیوتر وقتی ظاهر شد که گری کاسپارف از یک برنامه کامپیوتری در شطرنج شکست خورد. شطرنج یک نمونه واقعی از فعالیت‌نیمکره مغزچپ است.
سه حرفه ای که به شدت وابسته به چپ مغز هستند پزشکی، مهندسی و وکالت هستند یعنی همانهایی که به غلط آرزوی ما برای آینده فرزندانمان‌ است.
بخش مهمی از تشخیص پزشکی بر اساس الگوریتم هایی ست که با بله و نه مشخص می شود. برای تشخیص علت فلج یک پا می توان با چند سوال به جواب رسید مثلا آیا رفلکس پا کم شده یا زیاد! حس هم درگیر است یا نه؟ حاد بوده یا مزمن ؟ و در نهایت ام آر آی می خواهد یانه و اگر بله ام آر آی اش چه نشان می دهد؟
تمام این کارها را یک برنامه هوش مصنوعی در آینده می تواند انجام دهد.برنامه ای را تصور کنید که همه رفرنس ها و مقالات دنیا از اول تاریخ را خط به خط در حافظه اش دارد و الگوریتم‌های تشخیصی را هم یاد گرفته و بدون خستگی روزی میلیونها‌مریض می بیند و هر ثانیه به تجربیاتش اضافه می شود و از همه‌مهمتر عمر جاودان دارد. آیا با چنین دکتری می توان رقابت کرد؟
رشته هایی مثل رادیولوژی و پاتولوژی تا چندسال آینده کاملا در خطر انقراض هستند. هیچ عجیب نیست که دستگاه ام آر آی همان طور که عکس می گیرد تا چندسال دیگر تشخیص را هم‌ زیر عکس چاپ کند.
تنها کاری که کامپیوتر تا اطلاع ثانوی نمی تواند انجام دهد همدلی و برقرای رابطه عاطفی با بیمار است کاری که مربوط به نیمکره راست است. برعکس پزشکی ،پرستاری یکی از مهارتهاییست که پیشگویی می کنند در آینده یکی از مشاغل پردرآمد باشد زیرا با سمت راست مغز سر و کار دارد ، پرستاری مشمول فراوانی نمی شود ، هندی ها و چینی ها در آن طرف دنیا نمی توانند آن را از دستتان بقاپند و ربات ها هم‌هنوز مهربانی بلد نیستند.
در مورد مهندسی همین تهدید وجود دارد امروزه صفر تا صد محاسبات یک ساختمان را یک برنامه کامپیوتری انجام‌می دهد ولی معماری هنری آن ساختمان هنوز کار انسان است.
در مورد وکالت هم‌ یک موسسه خدماتی می تواند کار وکلا را انجام دهد مثلا سایتی وجود دارد که خود را اولین‌مرکزاینترنتی خدمات طلاق می داند. در واقع برنامه ایست که تمام کتاب قانون را حفظ است.
هوش مصنوعی فاتحه بسیاری از مشاغل دیگر را هم‌خواهد خواند. تا خودران شدن تمام‌خودروهای جهان احتمالا کمتر از بیست سال باقی مانده است این یعنی در زمانی که بچه های ما به سن کار برسند اصلا شغلی به اسم رانندگی وجود نخواهد داشت. برنامه گوگل ترانس لیت هم همین کار را با مترجمین و معلمین زبان های خارجی خواهد کرد. شما کافیست کتابی که می خواهید را داخل گوگل ترانس لیت کپی پیست کنید و فقط چند ثانیه کافیست تا ترجمه حاضر شود.
شغل فروشندگی با پیشروی آمازون یعنی توزیع و ارسال هرچیزی که می خواهید با یک کلیک به در خانه تان به تدریج حذف خواهد شد.
حسابداری و کار در بانک و بلیط فروشی هم به تاریخ خواهد پیوست.
در واقع در آینده با پیشرفت هوش مصنوعی ما با لشکری از بیکاران و انسان های بی مصرف روبرو خواهیم بود.
دنیادر آینده به یک اقلیت بسیار کوچک که صاحب نرم افزارها هستند و یک اکثریت بزرگِ بی مصرف تقسیم خواهد شد و احتمالا تنها کسانی کار خواهند داشت که کار بامغز راستشان را بلد باشند.
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغزراست-مغز چپ قسمت چهارم (۱۶۸)

وقتی می خواهیم ماشین بخریم به چه معیارهایی توجه می کنیم؟
سرعت؟ایمنی؟دور موتور؟ مصرف بنزین؟قیمت؟اسب بخار؟
همه معیارهای بالا مهم است ولی آن چیزی که در آخر شما را مطمئن می کند که فلان ماشین را انتخاب کنید و در واقع به آن لحظه ای می رسید که مغزتان تصمیم نهایی را می گیرد و انگار با یک جرقه! بله ی آخر را می گوید، هیچ کدام از این معیارهای حسابگرانه ی نیمکره چپ شما نیست بلکه" بله ی آخر" را وقتی از مغزتان می گیرید که نیمکره راست به شما می گوید:
" این ماشین قشنگ است! به دلم می نشیند! با اینکه مصرفش بالاست یا قیمتش مناسب نیست ولی دوستش دارم! همین ماشین را می خواهم!"
نمایشگاه های ماشین ، پر از ماشینهایی هستند که اصلا تکان نمی خورند هیچ کدام از مشتری ها قرار نیست چند دور با آنها رانندگی کنند و گاز و ترمز آنها را چک کنند.
نمایشگاه های ماشین فقط نمایشگاه دکوراسیون و طراحی ماشین هستند‌ موزه هایی که به جای تابلوی نقاشی پر از طرح های زیبای ماشینند.
دنیای امروز به لطف نیروی کار آسیایی و محاسبه و برنامه ریزی مهندسان و کامپیوترها همه ی ابزار زندگی ما را تا حد ممکن با کیفیت و ارزان کرده و تنها چیزی که برای رقابت بین تولید کننگان باقی مانده ، زیبایی و طراحی محصولات است.
امروزه وقتی یک کتری برقی می خرید تقریبا مطمئنید که کاری را که از او می خواهید به درستی انجام خواهد داد، این کتری حداکثر دوبار در روز قرارست به شما چای بدهد ولی ۲۴ ساعته در آشپزخانه شما ،جلوی چشمتان است ، پس باید زیبا باشد.
در برابر هر یک درصدی از فروش که صرف طراحی شود ۴ درصد سود فروش افزایش می یابد.
مدیر بی ام و می گوید ما اتومبیل نمی سازیم بلکه کار ما ساخت آثار هنری متحرک است.
امروز حتی اگر بخواهید تله موش تان بفروشید بیش از اینکه بتواند موش بکشد باید زیبا باشد.
ما آدمها معتاد به زیبایی هستیم البته به شرطی که نیازهای اولیه مان فراهم شده باشد.
شاید برای شکم گرسنه فرقی نکند ظرف غذایش چه شکلی باشد ولی امروزه که بیشتر مردم به حدی از رفاه و آرامش و فراوانی و حتی بیش از فراوانی رسیده اند (البته این شامل مملکت گل و بلبل ما نمی شود) دیگر اولویت هایی که از قدیم توسط نیمکره چپ تعیین می شدند، اهمیت خود را از دست داده اند.
البته حتی شکم گرسنه هم زیبایی را می شناسد وگرنه چرا باید در دیوار غارهای محل زندگی انسانهای ماقبل تاریخ اینهمه نقش و نگارِ قوچ و آهو و پلنگ ببینیم.
حالا که چینی ها و هندی ها و ربات ها به راحتی می توانند کارهای مرتبط بانیمکره چپ مغز را با قیمتی بسیار ارزان تر انجام دهند ما باید برای نجات آینده ی فرزندانمان و برای اینکه به لشکر کارگران دانش بی مصرف آینده اضافه نشوند آنها را هرچه بیشتر به آموختن کارهایی تشویق کنیم که با نیمکره راست انجام میشوند.
از نظر دانیل پینک نویسنده کتاب ذهن کامل نو، طراحی ،همدلی، داستان سرایی، بازی و معنا سازی مهارت هایی هستند که تا اطلاع ثانوی از دست لشکر تحصیلکرده های آسیایی و ربات های اوتیسمی در امان خواهند ماند.
دانیل پینک می گوید کودکانتان را تشویق کنید داستان سرهم‌ کنند! نقاشی کنند !کاردستی درست کنند! رمان بخوانند! شعر بگویند! ساز یاد بگیرند! فیلم ببینند! معاشرت کنند! دوست پیدا کنند و بازی کنند! حتی بازی کامپیوتری!
امروزه دیگر "ام بی ای" پرطرفدارترین رشته در آمریکا نیست بلکه جایش را "ام اف ای" یعنی کارشناسی ارشد هنرهای زیبا گرفته است.
در یک دهه اخیر تعداد گرافیست های آمریکا ده برابر شده یعنی چهار برابر مهندسان شیمی!
در چند سال اخیر تعداد کسانی که از راه داستان نوشتن یا ساز زدن امرار معاش می کنند دوبرابر شده است.
به جز طراحی، یکی دیگر از کارهایی که بیشتر با سمت راست مغز انجام می شود و فعلا از دست ربات ها و چینی ها در امان است داستان نویسی است. صنعت داستان‌ برای اقتصاد آمریکا سالی یک هزار میلیارد دلار ارزش دارد مقایسه کنید با کل فروش نفت ما در یک سال که معمولا به ۵۰ میلیارد دلار هم نمی رسد.
ادامه دارد....
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست- مغز چپ قسمت ۵ (۱۶۹)

ما آدمها ازهمان ماقبل تاریخ، شب ها که به غارمان بر می گشتیم داستان فرارمان از چنگالِ پلنگ های شمشیر دندان را برای هم تعریف می کردیم .
ما تشنه ی داستانیم.
ما با قصه هایمان زندگی می کنیم و با باور به آنها می میریم.
قصه ها گاهی جانمان را نجات می دهند مثل شهرزادِ قصه گو و گاهی هم ما را به کشتن می دهند.
چه جانهایی که درتاریخ ،فدای اثبات درستی یک داستان شده است.
بسیاری از اختلافات فرقه ای برسر درستی یا نادرستی تنها یک قصه شروع شده است.
بر سر این قصه که مریم باکره بوده یا نه ارتدوکس ها از کاتولیک ها جدا شدند.
هیچ دین و ملتی بدون قصه هایش معنی پیدا نمی کند.
تمدنهای زیادی بدون "چرخ "جلو رفته اند ولی هیچ تمدنی بدون داستانهایش نمی ماند.
اما در دنیای مدرن انگار قصه گویی از مُد افتاده است.
گویی قصه مال بچه ها و مادربزرگ‌هاست.
ولی ما بدون اینکه خودمان باور کنیم مثل بچه ها دلمان برای هر قصه ی پیش پا افتاده ای غنج می رود.
همهمه و شلوغی یک اتوبوس را در نظر بگیرید فقط کافیست یک نفر در یک‌گوشه ای قصه ای را شروع کندتا گوش همه تیز شود.
با اینکه فرمانروایی نیمکره چپ در این سالها باعث شده اهمیت قصه را فراموش کنیم ولی هنوز قصه مهمترین راه آموختنست.
داستان گویی که بیشتر وابسته به نیمکره راست است به ما کمک می کند اندیشه ی پیچیده ای را به شیوه ای آسان فهم تر و به یادماندنی تر در ذهنمان نگه داریم.
برخلاف چیزی که معلم ها خطاب به دانش آموزان می گویند که "من سر کلاس قصه نمی گویم" اتفاقا "قصه" بهترین درس ماست‌.
قصه مسیری ست به فهمیدن که از سمت چپ عبور نمی کند.
من به عنوان یک پزشک از خواندن یک کیس ریپورت یعنی داستان یک بیمار یا دیدن خود مریض خیلی بهتر می آموزم تا وقتی که کتاب رفرنس را باز می کنم و خصوصیات آن بیماری را در کتاب می خوانم زیرا آموختن و به خاطر آوردن با سمت راستِ مغز ساده تر و دلپذیرتر از انجام همین کار به صورت رسمی با نیمکره چپ است ،پس هیچکس فقط با کتاب پزشکی خواندن ،پزشک نمی شود.
مهمترین هنرِ پزشک، قصه شنیدن است.
من‌ فقط آن زمانهایی در تشخیص بیمار گل کاشته ام و توانسته ام بیماریهایی را تشخیص دهم که همکاران دیگر تشخیص نداده اند که با حوصله به داستان بیماران گوش داده ام و نه وقتی که یک کتاب قطور پزشکی را تمام کرده ام.
یعنی آنوقت که بیشتر از مغز راستم در طبابت استفاده کردم موفق تر بوده ام تا زمانی که فقط به مغز چپم تکیه کرده ام.
بیشتر شکایت و دلخوری بیماران از ما پزشکان هم در این است که چرا ما با آنها مثل یک مساله برخورد می کنیم نه یک داستان !
خیلی وقت ها بیمار خودش تشخیص را فریاد می زند اگر به او فرصتِ داستان سرایی بدهیم.
بیماران الگوریتم هایی نیستند که با بله یا نه حل شوند بلکه آدمهایی هستند که هریک قصه ای جداگانه دارند.
مثلا بعضی بیماران انگار کتاب خوانده اند و ام اس گرفته اند. هم دستشان گز گز می کند هم چشمشان تار می بیند ولی وقتی به داستانشان گوش می دهیم می فهمیم همه این علایم از وقتی شروع شده که هفته ی قبل، دوست نزدیکشان مبتلا به ام اس شده است اگر به داستان آنها با حوصله گوش کنیم میبینیم برخلاف علائم ام اس ،گز گز دست آنها فقط یک ثانیه طول کشیده و تاری دید آنها با عینک خوب شده است.
پزشکِ الگوریتمی وکامپیوتری که ذهنی اوتیسمی دارد ،در مواجه‌با چنین بیمارانی لابد سریع آژیرِ ام اس را به صدا در می آورد و آنها را بستری خواهد‌کرد ولی اگر همین بیماران نزد پزشکی بروند که خوب گوش می دهد فقط گفتن این جمله به آنها که "نگران نباش ! شما ام اس نداری و بخاطر دوستت خیالاتی شدی" بدون خرج اضافی، میتوان آنهارا درمان کرد. پس گوش دادن به داستانها، صرفه اقتصادی دارد و قصه ها میانبر های مغزند.
گاه باخواندن یک رمان یا دیدن یک فیلم به اندازه ده کتاب روانشناسی یاد می گیریم بدون‌اینکه خرج کتاب و مدرسه کنیم.
شرکتها ها هم‌ ،اهمیتِ قصه را فهمیده اند تاجایی که شرکت زیراکس برای آموزش تعمیرکارانش به داستان رو آورده یعنی به جای اینکه بگوید اگر کاغذ گیر کرد دنبال این سه علت بگردید دفترچه هایی از داستان کسانی را درست کرده که دستگاهشان خراب شده و جزوه هایی که اینطور شروع می شوند:
خانمی ۵۰ ساله به من زنگ زد صدای زیبایی داشت و گفت دستگاهش کاغذ را لوله می کند...
من‌در همین کانال خودم هم متوجه شدم که بیشترین بازدید ها مربوط به آن پست هاییست که در مورد بیمارانم داستانسرایی کرده ام و نه آن پست هایی که درباره ی یکی از جالبترین تحقیقات علمی مطلب نوشته ام !
داستان نه تنها فقط صنعتی ست که صدها برابر نفتِ خام ،ارزش دارد(بیش از هزار میلیارد دلار فقط در آمریکا) بلکه یکی از مهارتهای مغزیست که تا اطلاع ثانوی از دست ربات ها در امان خواهد ماند.
پس کودکانتان را به قصه گویی تشویق کنید و اگر معلمید قصه گوی خوبی باشید
"داستان" آینده ست
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست-مغزچپ قسمت۶(۱۷۰)

تصور کنید در ۴۰۰۰۰ سال پیش، با اعضای قبیله تان در یک جزیره ی دورافتاده اندونزی زندگی می کنید.
با دختر مورد علاقه تان سوار بر قایق پارویی خود،از جزیره دور می شوید و بخاطر شیطنت یا کنجکاوی به جای اینکه از سمت چپ جزیره که امن تر و شناخته شده است به دریا بزنید از سمت راست می روید، همان راهی که پیران قبیله همیشه شما را از رفتن به آن طرف می ترساندند.
طوفان می شود و قایق شما را به نقطه ی دوری هدایت می کند.
گم شده اید!
به امید نجات پارو می زنید روزها و شبها می گذرد به آخرین لحظات عمرتان نزدیک شده اید که ناگهان از دور چشمتان به یک خشکی می افتد.
برخلاف جزیره کوچکِ اجدادیتان این خشکی هیچ انتهایی ندارد.
آنجا استرالیاست و شما اولین کاشفان آن در چهل سال پیش خواهید بود.
شما‌ و آن‌ دختر ،جدِ تمام بومیان استرالیا خواهید شد زیرا جرات قدم گذاشتن در راههای نرفته را داشته اید.
حالا بجای اقیانوس و قاره ها، مغز را بگذارید و به جای قایق و طوفان و پارو زدن، سیم کشی عصبی را و آنوقت سفر شما به زبان عصب شناسی می شود خلاقیت!
خلاقیت یعنی رفتن‌ از راههای قبلا نرفته و ردشدن از مرزها!
خلاقیت یعنی چند رشته ای بودن! یعنی راست و چپ بودن و ظاهرا بیشتر با سمت راست مغز مربوط است.
گران ترین فوتبالیستهاچپ پاهایی(یعنی راست مغز)هستند که بتوانند با هر دو پابازی کنند.
بسیاری از بن بستهای مهندسی را کسانی گشوده اند که مهندس نبوده اند.
مهمترین کتاب ها را کسانی نوشته اند که از چند رشته نامربوط سر در می آوردند.
یکی از بهترین ترانه سراهای ما پزشک بود.
این یعنی اگر راست با چپ همدست شود زمینه ی خلاقیت مهیا خواهد شد و احتمال جرقه زدن" آهان !یافتم! " در مغز بیشتر می شود.
در یک مطالعه مشخص شده که یک نوع اختلال یادگیری یعنی دیسلکسی یا خوانش پریشی در میلیونرهای خودساخته ی موفق ۴ برابر بیشتر از جمعیت معیار شیوع دارد یعنی با وجود اینکه اختلال در خواندن که ناشی از اختلال در نیمکره چپ است نقص بزرگی ست ولی چون این نقص باعث می شود نیمکره راست بیشتر فعال شود در مجموع به نفع دارنگان این نقصان تمام میشود مثل کوری که بهتر می شنود یا کری که بهتر میبیند.
این یعنی صدمات مغز بخصوص در نیمکره چپ ، میتوانندخلاقیت زا باشند‌
هر جایی از مغز که کمتر کار کند ممکن است جای دیگری از مغز در جبران آن کم کاری میان بری پیدا کند و این یعنی گشایش راه تازه و در نتیجه خلاقیت!
بعضی از افراد نابینا آنقدر حس لامسه و شنوایی قوی یی دارند که می توانند با کمک آن فوتبال بازی کنند.
این قانون زیست شناسی ست اینکه هر مسیری از بدن کارش لنگ بزند راهی خاکی در بدن وجود دارد که در روز مبادا به سرعت آسفالت می شود.
در مغز این اتفاق به شکل به کار افتادن‌ راههای فرعی و روشن شدن مدارهاییست که تا به حال خاموش بوده اند مثل وقتی که در سفر آخرهفته در ترافیک جاده گیر می افتید و داخل اولین خاکی می پیچید و در بین راه، ناگهان به محلی می رسید که آنقدر زیباست که دیگر سفر اصلی را بی خیال می شوید‌.
خلاقیت یعنی رفتن از راه های نرفته و ندیده و سیمکشی بین نقاطی از مغز که پیش ازین به هم وصل نشده اند.
لازمه خلاقیت یک جور دیگر و چندجوربودن است.
بسیاری از مواد افیونی هم که کارشان مخلوط کردن حس های مختلف است با پیدا کردن راه ها و سیم کشی های جدید در مغز می توانند باعث خلاقیت شوند و اصلا به همین علت است که بسیاری از درخشانترین آثار هنری موسیقی تحت تاثیر افیونها ساخته می شوند.
خلاقیت و موفقیت در کسانی که به نوعی متفاوت هستند بیشترست مثلا باوجودی که شیوع چپ دستی( که معنایش غالب بودن نیمکره راست است) در کل جمعیت، کمتر از ۱۰ درصد است این نسبت در رییس جمهوران آمریکا ۸۰ درصد است که این یعنی" متفاوت بودن" شانس برنده شدن را زیاد می کند و نه فقط "بهتر بودن" !
خلاقیت فقط مربوط به راه رفتن در مرز های چپ و راست نیست هر مرز و هر تضادی می تواند شانسی برای کشف راه های جدید و خلاقیت باشد.
یکی از این تضادها و مرزها زنانگی و مردانگی است.
در یک آزمایش میزان زنانگی و مردانگی تعدادی جوان مشخص شد و معلوم شد زنانی که خشن تر و سلطه جوتر و پسرانی که حساس تر و کمتر ستیزه جو هستند خلاق ترند که یعنی فردی که از نظر روانی دو جنسیتی تَراست می تواند واکنش های غنی تر و متنوع تری را در مغزش سامان دهد و این راه رفتن در مرز زنانگی و مردانگی می تواند باعث خلاقیت شود.
جالب اینکه زنانگی بیشتر بردوش نیمکره راست و مردانگی بیشتر بردوش نیمکره چپ است.
حتی اگر دقت‌کنید از راه رفتن در مرز ایمان و کفر هم برداشتهای خلاقانه تری از دین، مثل" عرفان" زائیده می شود.
دکتر شفیعی کدکنی معتقد است عرفان نگاهی هنری به دین است اگر این جمله را به زبان عصب شناسی ترجمه کنیم می توان گفت عرفان،دینی ست که از کنارِ مرزهای نیمکره راست می گذرد.
ادامه دارد‌‌..
@draboutorab
👍1
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
محمد منصور هاشمی دوست عزیز و ادیب و فیلسوف و فاضلم و هم بچه محل و هم‌کلاس دبستان و راهنمایی و دبیرستانم ،به من دستور داد تا برای "کافه سرو" سایتی که با خونِ دل و صفای باطن راه انداخته ،چیزی آماده کنم و با اینکه من سخنران‌خوبی نیستم و در حرف زدن افتضاحم ،چون کافه سرو را خیلی دوست دارم‌ ،نتوانستم بهانه بیاورم و از زیر بار این‌کار فرار کنم.
در مورد چیزهاییکه درباره مغز و اخلاق بلد بودم و خوانده بودم در کافه سرو ، حرفهایی زده ام و افاضاتی کرده ام.
اگر حالش را داشتید ببینید و بشنوید.
و البته مطالب بسیار بهتری از حرفهای من را در مورد همه چیز از زبان‌آدمهای واقعی حسابی و متخصص می توانید در کافه سرو پیدا کنید بخصوص اگر از "شنیدن " بیش از "خواندن " لذت می برید.
اگر در تلگرام‌ و اینستاگرامش هم عضو شوید ضرر نخواهید کرد.
اگر حرفهایم را شنیدید و حس کردید وقتتان را تلف کرده ام پیشاپیش از شما معذرت می خواهم.
از خانم پیمان پور هم‌که زحمت ضبط و فیلمبرداری کار را کشیدند و تپق های مرا سرهم بندی کردند تشکر می کنم و معذرت می خواهم.
سیبیلوی خجالتی(۱۷۵)

وقتِ نوارِ عصب و عضله دارد.
مرد نسبتا جوانیست قدبلند با ابروانی پر پشت و چهارشانه و سیببلو. از آن قیافه های مردانه و کمی خشن‌ و ترسناک ولی جنتلمن!
دفترش را نگاه می کنم نوشته:
نوار عصب و عضله اندامهای تحتانی
میگویم: لطفا کفش و جوراب و اگر پاچه های شلوارتان بالا نمی رود شلوارتان را در بیاورید و روی تخت دراز بکشید!
دفترچه را مُهر می کنم هنوز ایستاده مردد است مات به من نگاه می کند.
می گوید: جسارتا نمیشود کفش و جورابم را در نیاورم؟
می گویم:
نه که نمی شود پس چطور از پایتان نوار بگیرم؟
مِن مِن می کند و می گوید آخه از صبح پایم در کفش بوده و معذبم اجازه بدهید بروم پایم را بشورم برگردم!
یاد بیمار قبلی می افتم که علاوه بر عرق پا ظاهرا به علت سن بالا کم اختیاری ادرار هم داشت و تا ده دقیقه مجبور شدم در مطب را باز بگذارم تا مریض بعدی فکر نکند خودم بی اختیارم و با خودم گفتم بوی پا که برای ما پزشکان چیزی نیست.
گفتم: اشکالی ندارد اینجا همه همین مشکل را دارند لطفا سریعتر آماده شوید.
با تردید تسلیم شد از دو هفته پیش وقت گرفته بود. مشغول در آوردن کفش و جورابش شد و من هم پشت به او مشغول وارد کردن اسمش در کامپیوتر شدم.
استیمولاتور را برداشتم و برگشتم به سمت او تا سیم گراند را به پایش ببندم که نزدیک بود از خنده منفجر شوم.
دلیل این همه تردید و دودلی آقای سیبیلو معلوم شد.
قبل اینکه بزنم زیر خنده با خجالت و همان صدای کلفتش گفت:
اینها کارِ دختر کوچکم است خوشش می آید ناخن هایم را لاک بزند. هر ناخن هم‌باید یک رنگ باشد.
ترکیب بوی عرق پا و موهای پر پشت فرفری و سیاه و لاکهای رنگی !
دیگر وقتش بود... وقت ترکیدن خنده!

بیخود نیست شاعر می فرماید:
هرکی دختر داره جاش وسط بهشته
@draboutorab
حیوان سالاری(۱۷۷)

ما آدمها فکر می کنیم تافته های جدا بافته ای هستیم.
فکر می کنیم مه وخورشید و فلک در کارند فقط بخاطر ما!
سالها یقین داشتیم همه عالم دور سر ما در حال چرخیدن است و مرکز عالمیم و حتی وقتی معلوم شد زمین ما سیاره ای کوچک و بی اهمیت در بین میلیاردها کهکشان ست و دور خورشید می چرخد باز هم حاضر نشدیم از برج عاجِ انسانیت کمی پایین بیاییم و در کنار بقیه ی هستی روی زمین بنشینیم.
سالهای سال هرچه گفته ایم و نوشته ایم در مورد خودمان بوده قرنها هیچکس کاغذ و چرم را برای نوشتن در مورد کرمها و قورباغه ها و سگ ها تلف نمی کرد و فقط وقتی از حیوانات حرفی زده می شد که داستان آدمی هم در میان بود.
غیر آدمیزاد هیچوقت محل بحث و نظریه پردازی نبود.
حرف همیشه فقط درباره ی انسان بود و انسان.
ولی زیست شناسی بازی را به هم زد و ما آدمها را از تخت به زیر کشید و به ما فهماند که نه تنها مرکز عالم نیستیم بلکه جانوری هستیم از جانوران زمین مثل کرمها و مارها و میمونها.
زیست شناسی نشان داد فرق ما با شامپانزه ها تنها در ۲ درصد ژنهایمان ست.
نشان داد ژنهای شش قورباغه هنوز در گوشه ای از کروموزومهای ما جاخوش کرده اند.
نشان داد مهرِ مادری و فداکاری فقط مخصوص ما آدمها نیست.
زیست شناسی و در کل علوم تجربی مثل پزشکی و روانپزشکی علومی هستند که آرام و بی ادعا، بدون گنده گویی و پیچیده کردن سادگی های دنیا، برای تمام پرسش های هستی، پاسخ هایی آسان در آستین دارند.
هر روز زیست شناسی قلمروهای جدیدی را بر روی نقشه ی علم ،فتح می کند‌.
جبر و اختیار ، آگاهی، خواب، جنون، شخصیت، صرع، تولید مثل، تکلم و حتی اخلاق همه تا پیش از زیست شناسی غارهای تاریکی بودند که در باره ی آنها برای هزاران سال ، هزاران صفحه فلسفه بافی و قصه گویی شده بود و ناگهان زیست شناسی تنها در عرض صدسال چهره واقعی آنها را آفتابی کرد.
حالا بعداز این مقدمه می خواهم پای سیاست را هم به زیست شناسی باز کنم یا بهترست بگویم پای زیست شناسی را به سیاست.
شاید فکر کنید رای گیری و دموکراسی و دیکتاتوری، اختراعِ آدمهاست.
ولی لئو گراسه زیست شناس در کتابش" چرا گورخرها راه راه شدند" داستانهایی ازحیوانات تعریف می کند که بی شباهت به سیاست ورزی نیست.
برای اینکه اعضای یک گروه به توافق برسند چند سیاست بیشتر وجود ندارد خواه آن گروه یک گله بوفالو باشند یا جمعی انسان متمدن !
یا باید یک نفر از گروه مستبدانه برای آنها تصمیم بگیرد یا به شیوه ای همگی به اجماع برسند یا یک گروه نخبه برای همه تصمیم بگیرند.
لابد فکر می کنید حتما در حیوانات راهی جز زور و استبداد وجود ندارد؟
ولی اشتباه می کنید.
تصمیم جمعی یا رای گیری یا همان دموکراسی شیوه ایست که تکامل هم گاهی از آن نفع می برد.
محاسبه ریاضی به ما می گوید اگر در یک گروه ۱۰۱ نفره که در یک صحرا گرفتار بی آبی شده اند برای انتخاب مسیر درستِ راست یا چپ برای رسیدن به برکه رای گیری شود( به فرض اینکه تک تک افراد گروه با توجه به تجربیات قبلی بتوانند در مورد درست بودن راهِ راست یا چپ حدس هایی بزنند) کافی ست احتمال انتخابِ مسیر درست برای هر نفر فقط ۶۰ درصد باشد یعنی فقط ۱۰ درصد بیشتر از شانس مطلق یا همان ۵۰ -۵۰ ! آنوقت احتمال اینکه در پایان این رای گیری از این ۱۰۱ نفر، مسیر درست انتخاب شود ،۹۹ درصد خواهد بود و این همان کاریست که بوفالوها برای انتخاب مسیر درستِ حرکت گله انجام می دهند.
بوفالوها با قرار دادن بدنشان در جهتی که فکر می کنند جهتِ صحیح است رای گیری می کنند و عجیب اینکه زاویه ای که در پایان رای گیری انتخاب می شود تنها با خطای ۳ درجه ،میانگین کل زوایای بدنهای آنهاخواهد بود.
در گوزن ها میانگین گیری نمی شود و فقط جهتِ اکثریت انتخاب می شود.
در زنبورها رای گیری برای انتخاب محل جدید کندو با یک رقص خاص توسط گروه برگزیده ای از زنبورها انجام می شود و در بعضی حیوانات مثل گوریل ها با در آوردن صدای خاص رای گیری انجام می شود و در آدمها با کاغذِ رای و صندوق!
البته مثل آدمها در دنیای حیوانات هم همه جا دموکراسی نیست و برای بعضی ها دیکتاتوری جواب می دهد.
مثلا در فیل ها، پیرترین فیل ماده در مورد مسیر حرکت گله مستبدانه تصمیم می گیرد این نوع دیکتاتوری در گونه هایی دیده می شود که عمری طولانی تر دارند و تجربه نقش مهم تری دارد مثل فیل ها که ۷۰ سال عمر می کنند.
در بین شیرها زور بازو حرف اول را میزند.
هیچ وقت فکر میکردید " تکامل" لوحِ افتخارِ کشف دموکراسی را پیش از ما آدمهای پر مدعا به بوفالو ها تقدیم کرده باشد؟
شاید همانطور که تصمیم گیری جمعی برای هر گونه ی جانوری به روشی خاص انجام می شود برای هر قوم و ملتی از انسانها هم روش خاصی از تصمیم گیری بهتر باشد.
شاید بعضی اقوام ،فیل هستند بعضی کشورها، بوفالو بعضی ملتها ،زنبور بعضی پلنگ بعضی نهنگ و بعضی گورخر!
و ما ایرانی ها لابد "بوفالو-فیل-پلنگ" !
@draboutorab
تسبیح مادربزرگ(۱۷۹)

مادربزرگ تقریبا برای هرکاری تسبیحش را برمی داشت و فاتحه ای می خواند و چشمانش را می بست و نیت می کرد و شروع می کرد به دوتا دوتا سوا کردن دانه ها تا به سر تسبیح برسد اگر در آخر یکی می ماند یعنی بد و اگر هیچی نمی ماند یعنی خوب آمده است.
لااقل روزی ده بار به تسبیح احتیاج پیدا می کرد.
مادربزرگ نازنینم مدیر عامل هیچ شرکتی نبود و قرار نبود روزی ده تصمیم سرنوشت ساز بگیرد کارهایی که برایش دانه تسبیح سوا می کرد از این قبیل بود:
امروز قرمه سبزی درست کنم خوب است یا نه؟
الان به طاهره خانم زنگ بزنم یا نه!
پیش فلان دکتر بروم یا نه و اگر رفته بودقرص هایش را بخورم یانه؟
مهمترین نقش تسبیح برای من در دوران کودکی تصمیم در مورد ماندن یا رفتن از خانه ما بود. روی دانه های تسبیح خیره می شدم و دعا می کردم دانه ای در آخر نماند و او بماند.
لابد می گویید این دیگر چه جور زندگی کردنی ست!؟
ولی راستش مادربزرگ در تمام عمرش همینطوری زندگی کرد و اتفاقا هیچ مشکل مهمی پیدا نکرد.
اگر فرض را بر این بگیریم که نیروهای غیبی آنقدر بیکار نبودند که درباره خوب بودن یا بد بودن طبخ قرمه سبزی مادربزرگم دائم نظر بدهند پس مادربزرگ عمرش را با شانس گذراند.
آیا شانسی زندگی کردن اشتباه است و طبیعی نیست؟
لئو گراسه زیست شناس فرانسوی در این باره چیزهای جالبی برای گفتن دارد.
تا به حال به فرار غزال از چنگ پلنگ دقت کرده اید؟ سرعت پلنگ خیلی بیشتر از غزال است ولی چیزی که باعث می شود غزال در بیشتر فرارهایش گیر پلنگ نیفتد این نیست که پلنگ به پای غزال نمی رسد بلکه این است که به محض نزدیک شدن پلنگ ، غزال جهت پریدنش را تغییر می دهد و این تنها چیزیست که غزال را نجات می دهد.زیست شناسان الگوی تغییر مسیر غزال را در حین فرار بررسی کرده اند چپ راست چپ چپ.... هیچ الگوی مشخصی ندارد و کاملا تصادفی و غیرقابل پیشبینی ست.
به این فکر کنید که اگر این فرار و تغییر مسیر الگوی خاصی داشت آنوقت بعد از چند نسل پلنگ ها آن را یاد می گرفتند و نسل غزالها منقرض میشد. در مغز غزال نورونهایی هست که ظاهرا فقط برای کاملا تصادفی کردن تغییر مسیر در حین فرار تکامل پیدا کرده اند.
استفاده از شانس در طبیعت تنها محدود به غزال ها نیست. خیلی از ماهی ها اسپرمهایشان را بی هدف رها می کنند تا شانسی بارور شود. دانه های درختان و گلها هم خود را به دست باد می سپارند و هرچه باداباد می گویند. در جنگلهای آمازون در هر هکتار بیش از ۳۰۰ گونه درخت مختلف وجود دارداین نشان میدهد درختان دانه هایشان را با الگوی شانسی پخش می کنند.
آدمها هم‌تا وقتی که مثل امروز اینقدر نمی دانستند برای تصمیم در مورد آنکه چه بکارند و کجا بروند و کی بروند دائما از طالع و طالع بینی و شیر یا خط استفاده می کردند.
ما آدمها با پیشرفت علم به جنگِ شانس رفته ایم و انگار قرار نیست دیگر هیچ کارمان اتفاقی و شانسی باشد درحالی که حیات و تکاملِ ما مدیون همین بازیِ شانس است.
ما حاصل قمار طبیعتیم.
تمامی حیات و تکامل متکی به تغییرات شانسی کوچک یعنی همان موتاسیون در ژن هاست.
تصور کنید اگر ۴ میلیارد سال پیش،آن سوپ اسید آمینه اولیه ای که در گوشه ای از زمین شکل گرفت قبل از اینکه شانسی برای بقا پیدا کند با برخورد یک شهاب سنگ در همان اول نابود میشد آنوقت هیچ زمانی شانس تبدیل شدن به ویروس و باکتری و موجود دوپایی مثل ما را پیدا نمی کرد.
یا فرض کنید اگر آن موتاسیونی که ۲میلیون سال پیش باعث بزرگ شدن مغز اجداد ما شد اتفاق نمی افتاد یا حتی اتفاق می افتاد ولی آن نوزادی که مغز بزرگتری داشت هنگام پریدن مادرش از درخت، از دستش ول میشد و فوت میکرد آنوقت ما آدمهاهیچ وقت بوجود نمی آمدیم.
"شانس" دیگر تنها یک‌پارازیت آماری نیست بلکه نیرویست که باعث رویدادهایی می شود که نمیتوان آن را پیش بینی کرد مثل تکامل.
فرق نیروی تکاملی که نام رمزش شانس است با سایر نیروهای طبیعت مثل نیروی خورشیدی یا اتمی تنها در پیش بینی ناپذیر بودنش است.
اخیرا فیزیکدانها شانس را به وضعیت برهم نهی کوانتومی ربط می دهند. پیچیده ست ولی تصور کنید یک ذره در آن واحد نه قرمز باشد نه آبی و بسته به شرایط تغییرکند و با فهم دقیق شرایط بتوان قرمز و آبی را پیشبینی کرد.
من از کوانتوم سر در نمی آورم ولی امیدوارم فیزیکدانها مثل زیستشناسها این یک فقره را برای امثال ما بیچارگان عالم دست نخورده باقی بگذارند.
تصور کنید دنیایی را که در آن همه چیز قابل پیش بینی باشد و مثل چهل سال گذشته هر چهارسال ارزش پولتان نصف شود و مردم به چیزی به اسم شانس باور نداشته باشند آنوقت لابد دیگر هیچ کس حرف سیاستمداران را در بهبود اوضاع باور نخواهد کرد و باید همگی مثل نهنگها دسته جمعی خودکشی کنیم.
دنیا بدون نیروی شانس دنیای مزخرفی خواهد بود بخصوص که در آن دیگر مادربزرگی که برای ماندن پیش نوه اش تسبیح بیندازد، وجود نداشته باشد.
@draboutorab
👍1
عشقِ اجدادی(۱۸۰)

چرا به محض چسبیدن چند روز تعطیل به هم جاده های شمال قفل می شود؟
چرا اینهمه آدم ،خانه ی گرم و نرمشان را در شهر رها می کنند و کیلومترها رانندگی می کنند تا به چند درخت برسند؟
برای رسیدن به پاسخ، حواستان را به من بدهید و خیال کنید شما را با چشمان ِبسته به سفری دور و دراز برده ام و بعد از باز کردن چشمانتان خود را در جایی میبینید که در افقش قله های پوشیده از برف دیده می شود، آبشاری از آب جاریست و آنطرف تر دشتی پر از علفهای سبز و لاله های وحشی و در پایین دست دریاچه ای آبی رنگ خودنمایی می کند.
در بین علفزار، تک درختان زیبایی وجود دارد.
حالا من در حالی که شما بی تابِ رفتن به سوی این بهشت هستید به شما خواهم گفت: اینجا سیاره ای دیگر است و اینهایی که میبینید با اینکه واقعی هستند ولی پلاستیکی و مصنوعی اند.
هیچ موجود زنده ای حتی یک میکروب زنده در اینجا وجود ندارد! قله های پر از برفش سازه های بتنی سفیدکاری شده اند و علف ها و درختان و لاله ها همه ساخته ی پرینترهای سه بعدی نسل جدیدند و شما تنها موجود زنده در این سیاره هستید.
چه حالی به شما دست خواهد داد؟ ناگهان از بهشت به جهنم پرتاب خواهید شد.
چرا باید چنین حسی در ما وجود داشته باشد؟
چرا با وجود اینهمه گلهای پلاستیکی که با گلهای واقعی مو نمی زنند باز هم روزانه میلیاردها شاخه گل در دنیا تولید میشود؟
چرا فضای سبز شهرها را با چمن های مصنوعی و درختان و گلهای پلاستیکی تزئین نمی کنند؟
اینهمه آبیاری و کاشتن و هرس کردن و برگ جمع کردن و سم زدن و باغبان و کود و .. برای چیست؟
پاسخ این سوال در جیبِ زیست گرایان است.
زیست گرایی فرضیه ای ست در زیستشناسی که معتقد است انسان به واسطه ی سابقه اجدادی چندمیلیون ساله ی زندگی در طبیعت ، حتی اگر بر مشکلاتِ تکنیکی زندگی بدون طبیعت غلبه کند باز از نظر مغزی هنوز آمادگی زندگی بدون طبیعت را ندارد.
دوباره شما را به یک سفر، اما اینبار در تاریخ می برم!
دشتزارهایی سبز با تپه ماهورهای پوشیده از چمن و تک درختان زیبا و جوی های آب روان! ترکیبی که بیشترین طرفدار را در طراحی فضای سبز دارد.
تقریبا در همه پارک ها این چینش که شامل گستره ای از چمن و فواره و درختان با فاصله ست، رعایت می شود زیرا این ترکیب از نظر بیشتر آدمها زیباترین چینش است؟ اما چرا ؟
چرا پارکها را مثل جنگلهای آمازون با درختانی تو در تو طراحی نمی کنند؟ مگر اینها هم نمونه هایی از طبیعت نیستند؟
زیست گرایان می گویند علت در خاطره چند‌میلیون ساله ما از زندگی در ساواناهای آفریقاست.
ما آدمها و اجداد ما قبل از این چند هزار سال اخیر که به خارج از افریقا مهاجرت کنیم و سپس شهرنشین شویم ،میلیونها سال در ساواناهای آفریقا زندگی و تکامل پیداکرده ایم و ساوانا یعنی دشتهایی وسیع با تک درختان سایه دار !
ذهن ما آدمها طوری تکامل پیدا کرده که چنین مناظری را زیبا تر ببیند.
ما آدمها هرچقدر هم که در برجهای بتونی خودمان راحت باشیم باز هم بدون طبیعت حس می کنیم چیزی در ذهنمان کم داریم.
ما در قفسهای بتنی زندگی می کنیم نه چون چنین زندگی کردنی را دوست داریم بلکه چون محکوم به این نوع زندگی هستیم.
پولدارها را ببینید اولین کاری که بعد از پولدار شدن می کنند خریدن سهمی از طبیعت است. یا ویلا می خرند یا خانه باغ یا به ییلاقات خارج از شهر مهاجرت می کنند.
آنهایی هم که پول فرار از شهرهای بتنی را ندارند ایوانها و پنجره هایشان را پر از گیاهان‌آپارتمانی می کنند و هروقت بتوانند سیزده به در راه می اندازند.
مکانیک ها هم بین آهن و روغن یک قفس پر از قناری آویزان می کنند.
اینها همه شاهدیست که ما آدمها بدون موجودات زنده دیگر و بدون طبیعت نمی توانیم زندگی کنیم. انگار یک حس باستانی در وجود ما هر روز به ما می گوید هیچوقت ساوانایی که دو میلیون سال در آن زندگی کردی را فراموش نکن! خیلی از بیماریها با مهاجرت به طبیعت خودبه خود درمان میشود.
ادوارد ویلسون که از او به عنوان پدر زیست گرایی یاد می شود در کتابش"در جستجوی طبیعت" نشانه های عجیبی از این میل اجدادی ما انسانها به طبیعت را به رخ مان می کشد.
او می گوید نه تنها زیبایی شناسی انسان ناشی از تکامل او در ساواناست بلکه منشا ترسها و کابوسها و خوابهای انسان را هم می توان تا دشت زارهای افریقا دنبال کرد.
چرا کابوسهای ما آدمهای شهر نشین که تقریبا هیچ وقت در عمرمان ممکن نیست گرفتار حیوانات وحشی شویم، اینقدر پُر از حیوانات وحشیست؟
راستی چرا آمارِ دیدنِ خوابِ بمب اتم یا تیر خوردن و زیر ماشین رفتن ، در ما آدمهایی که هفت جدمان، شهرنشین بوده اند ، خیلی کمتر از آمارِ دیدن خوابِ مار یا خوابِ افتادن از ارتفاع یا غرق شدن در آب است؟
ادامه دارد...
@draboutorab