مخ نویس
5.58K subscribers
253 photos
13 videos
9 files
279 links
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
Rezaaboutorab55@yahoo.com
Download Telegram
موسیقی و نوروساینس قسمت سوم(۱۵۸)

یک غروب بارانی پائیزی، در حال برگشت از محل کار پشت فرمان اتومبیل و در حالیکه در یک راهبندان سنگین گیر افتاده ایم، رادیو را که یک ترانه یا قطعه موسیقی محبوبمان را پخش میکند روشن میکنیم. به ناگاه تمامی ناملایمات محیطی اطراف خود را فراموش کرده، و چه بسا با حرکات موزون انگشتان روی فرمان اتوموبیل سعی در همنوازی با نوای موسیقی داریم.
به راستی چه رازی در حرکات القایی بدن به دنبال گوش کردن موسیقی وجود دارد یا به عبارتی دیگر مکانیسم عملکردی رقص چیست؟ چگونه مغز ما بدنبال شنیدن یک نوای موزون کورتکس حرکتی را فعال میکند؟ قاعدتا این مساله باید توجیهی بر مبنای نوروساینس داشته باشد.
بنا به اعتقاد آریستوتل دو کنشی که قرابت نزدیک زمانی و/ یا مکانی دارند قطعا به یکدیگر مرتبطند. و یا به قول نوروسایکولوژیست بزرگ نیمه ابتدایی قرن بیستم Donald Hebb که میگوید:
Neurons, that fire together, wire together.
بنابراین باید پذیرفت که ارتباطات نورونی بین مرکز شنوایی و کورتکس حرکتی مغز وجود دارد.

امکان بهره گیری از تکنولوژی fMRI یافتن مسیرهای ارتباطی مغزی را هموارتر کرده است، و به مدد این تکنیک در دو دهه اخیر پاسخهای جامعی به سوال اخیر ما داده شده است.

۱- آیا غیر از بنی آدم سایر حیوانات قادر به درک موسیقی هستند؟
پاسخ تقریبا خیر است. فقط چند خویشاوند نزدیک تکاملی ما از بین پریماتها قابلیت بسیار محدود و اندک دریافت حس زیبایی شناسی موسیقی دارند. حتی این چند استثنا هم بین انتخاب یک‌محیط کاملا ساکت و بیصدا و اتاقی که در آن موسیقی پخش میشود ، قطعا گزینه اول را برمیگزینند.
مغز ما انسانها به گونه ای تکامل یافته که مرکز اولیه شنوایی (Heschl Gyrus یا شکنج هشل) ارتباط مستقیمی با مرکز حافظه دراز مدت و همچنین حافظه کارکردی یا هیپوکامپ دارد. محرکهای صوتی از آنجائیکه در زمان پایا نیستند جهت درک کامل توالی آنها نیازمند سیستمی هستیم که بتواند ورودی این لحظه را ثبت کند، آنرا در حافظه کارکردی نگه دارد، قادر به پیشگویی ورودی بعدی باشد و ارتباط منطقی بین سلسله زمانی محرکهای صوتی ایجاد کند تا در نهایت به درک درستی از این مجموعه برسد. ما انسانها این توانایی را داریم که یک جمله پیچیده و طولانی را که شاید چندین ده ثانیه طول بکشد را متوجه شویم و پاسخ لازمه را بدهیم. ما به یک سخنرانی طولانی کاندید ریاست جمهوری گوش میکنیم و در نهایت تصمیم میگیریم که فرد مناسبی است یا خیر.
درک موسیقی نیز وضعیتی نسبتا مشابه و البته کاملا پیچیده تر دارد.

۲- محل ورود آوای موسیقی همان شکنج هشل میباشد. این مرکز توسط یک منطقه کمربندی و در ورای آن یک لایه حاشیه ای ، یعنی لوب فوقانی تمپورال (STG)احاطه شده است. اما جهت درک توالی موسیقی STG از طریق دو مدار عصبی مجزا با لوبهای آهیانه (پاریتال) ، که محل دریافت محرکهای حسی محیطی است، و لوب تحتانی پیشانی(فرونتال) ، یا منطقه پیش حرکتی که صادر کننده و هماهنگ کننده دستورات حرکتی به موتور کورتکس هستند، بصورت مستقیم در ارتباط است. علاوه بر آن هسته های قاعده ای مغز ، که نقش مستقیم در فعال سازی سیستم پاداش بدنبال گوش فرادادن به موسیقی هستند، موجب پتانسیل عمل در سلولهای قشر مخچه میگردند.

۳- حاصل این ارتباطات پیچیده چیست؟
منطقه پیش حرکتی لوب پیشانی ، خصوصا شکنج اربیتوفرونتال سمت راست، تخصصی ترین مرکز مغز جهت دریافت محرکهای محیطی ، دسته بندی توالی آنها و ایجاد فرمان به کورتکس حرکتی جهت پاسخ متناسب با این محرکها میباشد. بالطبع پردازش موسیقی که یک قابلیت ویژه مغز ما انسانهاست، نیاز به چنین مرکز تخصصی جهت درک توالی اصوات و احساس شعف موسیقیایی دارد.

۴-مغز همواره، حتی هنگام خواب، در حال بمباران توسط محرکهای محیطی است، و در وهله مقتضی پاسخهای حسی یا حرکتی مناسب میدهد. بهمین علت زمانی که تمرکز بیشتری روی موسیقی داریم (مثل زمانی که با هدفون گوش میدهیم) ، واکنشهای ناخودآگاه حرکتی ما مشخص تر خواهند بود.

دکتر علی صنعتی
ادامه دارد
@draboutorab
مغز و نورو ساینس قسمت ۴ (۱۵۹)

همانگونه که ذکر شد موسیقی به مدد سیستم پاداش مغزی در انسانها ایجاد احساس لذت و شعف میکند. هنر والایی که حتی چنانچه آوایی محزون داشته باشد، وجد و سرور القا میکند.
اما مغز ما قادر به تشخیص انواع مختلف موسیقی میباشد؟ آیا هر نوای موسیقیایی به یک میزان احساس شعف بهمراه دارد؟
آیا مغز ما توانمند در درک تفاوت بین سمفونی پنجم مالر و یک ترانه شهرام شپره است؟

در اینجا قصد پیش کشیدن بحث زیبایی شناسی تئوریک موسیقی را نداریم ، اما سیستم پاداش نشان داده که خود یک منتقد هنری است.

مطالعات نوروساینس در این زمینه پاسخهای جالبی برای ما دارند.

۱- احساس لذت ناشی از موسیقی ارتباط مستقیم با فرهنگ، سطح آموزش، خاطرات ذخیره شده و میزان آشنایی فرد با هنر موسیقی دارد. قطعا کسی که بصورت حرفه ای موسیقی را دنبال میکند زیبایی شناسی ذهنی متفاوتی خواهد داشت. یا یک‌خاطره نوستالوژیک که تلاقی با یک ترانه داشته باشد، در احساس شعف ناشی از دوباره شنیدن آن قطعه بخصوص یا ترانه تاثیر گذار است.
در یک فرهنگ خاص نوعی از ژانر موسیقی اعتبار والایی دارد، مثل موسیقی Fadoدر نزد پرتقالی ها.
۲-حال شرایطی را در نظر بگیریم که یک فرد کاملا نرمال و دارای سلامت سیستم عصبی مرکزی ، یک قطعه موسیقی را برای بار اول گوش میکند.
پیشتر ذکر شد که سیستم پاداش مغزی مسوول نهایی احساس لذت است، و ما انسانها دارای قابلیت منحصر به فرد درک توالی آواها هستیم. مدارهای نورونی ادراک ذهنی موسیقی بصورت خلاصه در مباحث قبلی تشریح شده اند.

۳-سیستم پاداش ویژگی جالبی به نام وضعیت پیشگویی دارد. یعنی قبل از پردازش یک محرک محیطی یا یک وضعیت بخصوص نوعی نتیجه گیری از آن را پیش بینی میکند. حال پیامد این وضعیت یا محرک میتواند بهتر یا بدتر از پیشگویی مغز ما باشد. چنانچه نتیجه ای بسیار بهتر از پیش بینی حاصل شود ، دوپامین کافی ترشح شده و احساس لذت وافری ایجاد میگردد و مغز آنرا به عنوان یک پدیده مثبت با ارزشمند جهت تکرار ثبت میکند.

۴- هنگام گوش فرادادن موسیقی ، Nucleus Accumbens بصورت فعال در حال پیشگویی آوای بعدی میباشد. حال یک ترانه معمولی پاپ با ریتمی ساده و تکرار شونده ، نتایج مایوس کننده ای برای این هسته مغزی بدنبال خواهد داشت. حال بالعکس یک قطعه موسیقی با هارمونی پیچیده و ریتم و توالی غیر تکرار شونده ، چاره ای برای Nucleus Accumbens جز ترشح وافر دوپامین بجا نخواهد گذاشت.

بنابراین این هسته قاعده ای مغز در شرایطی که تحت نفوذ خاطرات ثبت شده در همسایه اش هیپوکامپ و یا شرایط فرهنگی و ایجابی خاصی نباشد، حس زیبایی شناسانه شگرفی دارد.

دکتر علی صنعتی
ادامه دارد...
@draboutorab
مغز و نوروساینس قسمت۵ (۱۶۰)

لودویگ فن بتهفن ، موسیقیدان شهیر، میگوید: " هنگامی که کلمات باز میمانند، موسیقی آغاز میشود."
به راستی نقش کلمات و متن هنگام گوش فرادادن به موسیقی با کلام چیست؟ آیا جهت لذت بردن از یک ترانه یا قطعه الزاما باید متن را هم لغت به لغت درک کرد؟
چنانچه‌پاسخ مثبت باشد، به این معناست که فقط یک مسیحی دو آتشه از شنیدن پاسیون سن ماتیو اثر یوهان سباستین باخ لذت خواهد برد، و یا قبل از گوش کردن ترانه های Édith Piaf باید تسلط کامل به زبان فرانسه داشت. اما در واقع چنین نیست، فردی که نه تنها مسیحی نیست بلکه هیچ اعتقادی هم به کائنات ندارد شاید از استماع پاسیون سن ماتیو به احساس شعفی صد چندان یک کاردینال کلیسای جامع برسد. و یا کسی که ‌از زبان فرانسه به جز بله و خیر نمیداند شاید آهنگی از Édith Piaf را از یک شهروند عادی فرانسه بهتر درک کند.

در زمینه چگونگی دریافت حسی و زیبایی شناسانه شعر در مغز متاسفانه مطالعات زیادی در دست نیست. اما با ضریب اطمینان بسیار بالا میتوان گفت : اولا ادراک شعر در مدار مغزی کاملا متفاوتی با موسیقی صورت میپذیرد. ثانیا زیبایی شناسی شعر در مغز ارتباط بسیار مستحکمی با سطح آموزش ، فرهنگ و میزان آشنایی فرد با ادبیات دارد. یعنی چنانچه دو فرد با قابلیتهای ذهنی نرمال با زبان مادری متفاوت که هیچ آشنایی با زبان فارسی ندارند، روبروی خود بنشانیم و غزلی از حافظ برایشان بخوانیم ، مسلما هیچیک دریافتی نخواهند داشت. محرکهای صوتی از جنس شعر بعد از ادراک توسط مرکز شنوایی ، برخلاف موسیقی ، جهت پردازش به مرکز زبان در قسمت تحتانی لوب آهیانه چپ سپرده میشود. بعد از آواشناسی زبانی، شعر جهت بررسی بیشتر به سیستم پاداش مغزی تحویل داده میشود، البته نکته قابل توجه اینجاست که Nucleus Accumbens هنگام شنیدن شعر فعال نمیشود، بر خلاف موسیقی که فعالیت این هسته قاعده ای مغز عامل اصلی ترشح دوپامین با مکانیسم پیشگویی و پاداش است.

لذت شنیداری موسیقی جدای از متن صورت میگیرد و مغز انسان بدون نیاز به هیچ پیش شرطی قادر به درک زیبایی آن میباشد.

تفاوت دیگری که در ادراک موسیقی و شعر وجود دارد، فعال سازی شکنج سوپرامارژینال لوب آهیانه در هنگام شنیدن شعر میباشد. این شکنج مغزی تاثیر عملکردی مهمی در شناخت و همانندسازی اجتماعی دارد. شاید بهمین دلیل است که شاعران در دایره درون فرهنگی همواره نقش پررنگی دارند در حالیکه موسیقی عامل مهمی در ارتباطات بین فرهنگی دارد.
دکتر علی صنعتی

@draboutorab
Forwarded from Deleted Account
J.S.Bach# Erbarme dich.mp3
14.2 MB
مغز و نورو ساینس بخش پایانی(۱۶۱)

ما زمانی که حتی به یک موسیقی پرشور و کوبنده گوش میکنیم ، هر چند که ممکن است سعی در همنوازی به کمک حرکات عضلات داشته باشیم، ولی تقریبا قوای باصره مجازی یا به عبارتی تصویرسازی ذهنی و تخیل در حال استراحت باقی میماند. این در حالیست که هنگام گوش فرا دادن به یک قطعه شعری که سیستم پاداش را فعال کرده و برایمان شور و شعف به ارمغان میآورد، بصورت همزمان کاملا ناخودآگاه در حال تصویرسازی ذهنی هستیم و تخیلی زیبا و روشن از متن شعر در دنیای مجازی خود خلق میکنیم.

همانگونه که گفته شد، مسیر ادراک شعر و موسیقی و همچنین فرآیند تحریک سیستم پاداش مغزی آنها متفاوت میباشند. شعر بر خلاف موسیقی دو منطقه کورتکس خلفی مغز یعنی شکنج سوپرامارژینال آهیانه(که راجع به اثرات فعال سازی آن قبلا بحث شد) و پره کونئوس لوب پس سری میشود. شکنج پره کونئوس همسایه اصلی کورتکس بینایی است و ارتباطات پیچیده ای با کورتکس حرکتی و پیش حرکتی، هیپوکامپ و سیستم مزولیمبیک دارد. شما برای چند ثانیه به یک عکس خیره میشوید و سپس تصویر از جلوی چشمهایتان دور می گردد، حال شما هنگام توصیف این عکس و بازگویی جزئیات آن از شکنج پره کونئوس نیمکره غالب بهره می گیرید. این مرکز همچنین در هماهنگی با سیستم مزولیمبیک در ادراک درد نقش دارد. پره کونئوس مسوول ادراک آگاهی از خود میباشد، یعنی تصوری که ما از خود و شخصیت خود داریم. البته کارکرد اصلی مرتبط با بحث ما mental imagination است. یعنی ما با پردازش محرکهای محیطی یا ایمپالسهای حافظه در این مرکز قادر به یک تصویرسازی ذهنی هستیم.

این مساله تصویرسازی ذهنی شاید یکی از تفاوتهای بنیادین زیبایی شناسی ذهنی موسیقی و شعر باشد.

پانوشت: شاید بدلیل تفاوتهای ماهوی ادراک موسیقی و شعر ، و درگیری همزمان مرکز زبان و حافظه و همچنین قسمتهای خلفی کورتکس مغزی است، که هنگام مطالعه چنانچه موسیقی با کلام گوش کنیم، از توانایی تمرکز خود تا حدودی خواهیم کاست.
دکتر علی صنعتی

@draboutorab
حالا که نحوه ساخت instant view را از امیرعلی (پسر خاله جان ) یاد گرفتم ، می خواهم بعضی از پست هایی که بخاطر بلند بودن و محدودیت های تلگرام، مثله کرده بودم را در یک پست در قالب instant view ، جمع و جور کنم.
با اینکه کارم تکراری میشود ولی شاید بعضی ها هنوزحوصله نکردند پست های قدیمی را بخوانند.
اگر پیش خودتان می گویید :مگر lnstant view ساختن چه کاری داشت که این دکتره تا به حال بلد نبود ، لابد هنوز چیزی در مورد استعداد فاجعه بارِ ذاتی ما پزشکان در کار با کامپیوتر چیزی نشنیده اید.
کهیرِعلمی(۱۶۳)

آقای دکتر! شبکه خبر می گفت دانشمندان ایرانی درمان قطعی ام اس را کشف کردن؟
اخبار گفت با سلولهای بنیادی پارکینسون رو درمان می کنند؟
تلویزیون‌ گفت قطع نخاع رو ترمیم می کنن؟
اینکه رسانه ها به دنبال اخبار علمی هیجان انگیز باشند و پیازداغ اخبار علمی را داغ تر کنند در همه ی دنیا شایع است ولی اصرار عجیب صدا و سیمای ما در دادن اخبارعلمی دروغ از پیشرفت های محیر العقول دانشمندان ایرانی، داستان دیگریست.
شاید تا وقتی خودم‌ در یک رشته ی خاص تخصص نداشتم‌ نمی توانستم این حجم‌از دروغگویی را باور کنم.
برای ثبت در تاریخ فقط چند مورد از شاهکارهای صدا و سیما را که به چشم‌ِخودم دیدم برایتان تعریف می کنم.
رزیدنت بودم و دکتر لطفی با همکاری موسسه رویان، تِزِتحقیقاتی را با یکی از رزیدنت های سال بالاتر ما شروع کرده بود که هدفش بررسی تاثیر تزریق سلولهای بنیادی در داخل مایع نخاع بیماران مبتلا به ام اس بود. یکی از سه بیماری که این کار روی آنها انجام شده بود بیمارِ من‌ بود.
پسرجوانی بود مبتلا به ام اس که
یک روز بعد از تزریق سلولهای بنیادی دچار تب ۴۲ درجه و مننژیت شد و وقتی پونکسیون نخاع انجام شد چرکی بود که از سوزن بیرون می ریخت.
با هر مصیبتی بود عفونت را درمان کردیم و زنده ماند و بعد از آن هم دیگر جرات نکردیم کسی را وارد این تحقیق کنیم. چند ماه بعد من که به ندرت سر و کله ام‌‌ پای تلویزیون پیدا می شد از اتاقم اسم "بیمارستان شریعتی و تزریق سلول های بنیادی برای درمان ام اس" را شنیدم و خودم را به تلویزیون رساندم و از چیزی که دیدم نه یک شاخ بلکه هزاران شاخ درآوردم.
خبرنگار روپوش سفید شبکه خبر با آب و تاب از موفقیت دانشمندان ایرانی در بیمارستان شریعتی در درمان ام اس می گفت و کسی را نشان می داد که از روی ویلچر برخاسته و راه می رود.
دقت کردم، باورم نشد!
دوباره به صفحه تلویزیون چسبیدم و چشمانم را تیز کردم و از چیزی که دیدم کهیر زدم.
بیماری که به عنوان نجات یافته از ام اس با او مصاحبه می کرد همان پسر جوانی بود که به علت مننژیت ناشی از تزریق سلولهای بنیادی به مایع نخاعش داشت تلف می شد.
چند روز بعد خودش را در درمانگاه دیدم و پرسیدم اصلا تو کِی روی ویلچر بودی که از روی آن بلند شوی؟ گفت من که همیشه تا قبل از اینکه این بلا رو به سرم بیاورید و اون لعنتی رو توی نخاعم تزریق کنید روزی سه کیلومتر می دویدم و البته حالا هم دو کیلومتر راه می روم ولی اینکه از روی ویلچر بلند شوم و راه بروم ...خب نظر کارگردان برنامه بود.
در داستان دیگری صدا و سیما به یکی از اساتید ما که یک دوره ی یکساله اینترونشن عروق مغزی را در پاریس گذرانده بود و به ایران برگشته بود پیشنهاد داده بودند به جام جم بیاید و درموردش یک برنامه ی هیجان انگیز بسازند به شرطی که بگوید قرار دادن اِستِنت در رگ های مغز که او آن را در ایران شروع کرده برای اولین بار در جهان انجام شده است.
استاد ما که آدم حسابی بود توضیح داده بود که این کار بیست سال است در دنیا انجام می شود من‌چطور می توانم چنین دروغ بزرگی را جلوی دوربین بگویم آنوقت همکارانم من را مسخره خواهند کرد و متهم به حقه بازی می شوم و خلاصه معامله شان نشده بود البته کسانی هم بودند و هستند که عشق دوربینند و حاضرند آبروی علمی خود را فدای دیده شدن و شهرت بکنند.
مثلا در همان زمان رزیدنتی یک کار تحقیقی توسط همکاران جراح اعصاب در یکی از بیمارستانهای دانشگاه تهران شروع شده بود که همزمان با تزریق سلولهای بنیادی در نخاع برای ام اس همین کار را البته کمی پیچیده تر برای بیماران قطع نخاع انجام می دادند این کار روی ۱۲ نفر انجام شده بود و هنوز نتیجه ی آن معلوم نبود که ناگهان سر و کله دست اندرکاران این تحقیق در خبر شبکه اول با عنوان" درمان قطعی قطع نخاع توسط دانشمندان ایرانی"پیدا شد و فردای آن روز ما رزیدنت های از همه‌جا بی خبر با صف مریض های ویلچری در جلوی درِ درمانگاه روبرو شدیم که همگی آمده بودند توسط دانشمندان ایرانی که ما باشیم بعد از سالها از روی ولیچر بلند شوند.
صف این ویلچری های ساده باور تا سالها ادامه داشت و وقت ما ساعتها صرف این میشد به آنها توضیح دهیم که آن خبر دروغ بوده است.
آن دوران دوره ی معجزه ی هزاره سوم بود و قرار بود همه جای مملکت پر از معجزه باشد هم رییس جمهورش معجزه باشد هم پزشکش بزرگترین دانشمند دنیا باشد هم دختر ۱۵ ساله اش انرژی هسته ای تولید کند آن دوران گذشت ولی داغ دروغ گویی، بر پیشانیِ صدا و سیما ،انگار دیگر، پاک شدنی نیست.
چند ماه پیش موبایلم زنگ خورد و کسی گفت :سلام استاد دانشمند ! گفتم شما! معلوم شد از طرف صدا وسیما ست و من را به یکی از برنامه های پزشکی دعوت کرد البته در قبال دریافت چند ده میلیون ناقابل از من!
من که مدتهاست هروقت عبارت "استاد و دانشمند " را می شنوم کهیر میزنم ، شما را نمی دانم.
@draboutorab
ایام عزیز (100)

بیمار آقای مسن و محترمی با ظاهری مذهبی بود که همراه پسرش امروز به مطب آمده بود.
می گفت چند روز است عصرها نزدیک غروب از خود بی خود می شوم و با همه دعوا می کنم اصلا دست خودم نیست البته حواسم هست و بی هوش نیستم و همه کارهایی که می کنم را هم به خاطر دارم مثلا دیروز بدون دلیل با میوه فروش محلمان دعوا کردم و تا می خورد زدمش و بعد رفتم سراغ همسایه و او را هم بی دلیل کتک زدم باور کنید دست خودم نیست با زبان روزه فحش هایی می دهم که بعدا خجالت می کشم حتی همسایه را گاز گرفتم!
پسرش ادامه داد پدرم مرد آرامیست از کاسب های قدیمی محل است هیچوقت سابقه ی اینجور کارها و درگیری ها را نداشته و همه ما از این کارهایش تعجب می کنیم.
بعد هم کلی عکس از سی اسکن و ام آر آی و نوار مغز و آزمایش را گذاشت روی میز من!
همه چیز نرمال بود. معایناتش هم نرمال بود.
مرد ادامه داد دکتر دو روز است مجبور شدم روزه هایم را بخورم تا یک آب قند به من می دهند حالم خوب می شود راستی دیروز وقتی حالم بد بود رفتم اورژانس از من قند گرفتند 45 بود گفتند خیلی پایین است و دکتر اورژانس تعجب کرد که من با این قند چطور در کوما نیستم ؟
معما دیگرحل شده بود .
در کتابها خوانده بودم افت قند هر علامتی می تواند بدهد ولی کتک زدن دیگران با زبان روزه و گاز گرفتن را جایی نخوانده بودم.
پیام اخلاقی:
"لطفا در این ایام عزیز در صورتی که روزه هستید و دست بزن پیدا کرده اید و یا با زبان روزه می خواهید خرخره همه را بجوید و یا بدون سابقه قبلی بد دهن و فحاش شده اید و همسایه را گاز می گیرید ، اول قند خونتان را چک کرده و سپس هرچه سریعتر افطار کنید!"

از مرد پرسیدم امروز هم روزه ای؟
گفت: بله دکتر من در این 60 سال عمری که از خدا گرفته ام به جز همین دو روز یعنی دیروز و پریروز، هیچ روزه قرضی ندارم.
به ساعت نگاه کردم هنوز چندساعت تا غروب مانده بود.
به بیمار گفتم مغز شما سالم است مشکل شما فقط افت قند خون است!
لطفا تا من را هم کتک نزدی زودتر افطار کن!
https://t.me/draboutorab
مغز راست-مغز چپ(قسمت اول) ۱۶۵

"بچه جان بزرگ شدی می خواهی چه‌کاره شوی ؟"
سالهاست این سوالِ بچه گانه چند جواب بیشتر ندارد.
دکتر ! مهندس ! وکیل ! خلبان!
شاید اخیرا هنرپیشه یا فوتبالیست هم به جوابها اضافه شده باشد ولی تا جایی که یادم هست در زمان ما تقریبا ۹۹ درصد بچه ها می خواستند دکتر یا مهندس شوند و البته پدرمادرها هم همین را از بچه ها می خواستند.
اگر فکر می کنید این پاسخ های تکراری فقط مخصوص بچه های ایرانی ست اشتباه می کنید.
تا همین چند سال پیش، جواب این سوال برای همه ی طبقه ی متوسط دنیا کم وبیش مانند جواب بچه های ایرانی بود.
ولی امروزه زمین بازی در حال عوض شدن است و ما به عنوان پدر یا مادر باید این را بدانیم.
قبل از اینکه برایتان بگویم چه ربطی بین آینده ی کاری فرزندانتان با چپ و راست مغز وجود دارد، به طور خلاصه توضیح می دهم که ما چه کارهایی را بیشتر با نیمکره ی چپ و چه کارهایی را بیشتر با نیمکره راست انجام‌می دهیم.
این تفاوت البته مثل جناح چپ و راست در سیاست نیست مثل سیاه و سفید و خیر و شر و حق و باطل و عشق و عقل هم‌ نیست.
نیمکره راست و چپ دو مغز کاملا جدا از هم‌ نیستند بلکه فقط با هم‌ تفاوت دارند مکمل هم‌ هستند و هردو لازم و ضروری اند.
ما با سمت چپ بیشترحرف می زنیم می خوانیم محاسبه می کنیم و با سمت راست بیشتر احساس می کنیم همدلی می کنیم و زیبایی را درک‌ می کنیم.
با چپ جزئیات را می بینیم و با راست کلیات را.
مثلا اگر قسمت راست ناحیه بینایی مغز صدمه ببیند و سمت چپ سالم باشد بیمار می تواند چشم و گوش و دهان و دندان شما ببیند ولی نمی تواند شما را به عنوان یک کل بشناسد.
چپ ، منطقی و محاسبه گر و تحلیلی و خطی و ترتیبی است و راست، احساسی و کلی نگر و شهودی.
اگر شبی قرار باشد مهمان به منزلتان بیاید و با وجود سفارش همسرتان یادتان رفته باشد میوه بخرید و وقتی به خانه برسید خانمتان با عصبانیت به شما بگوید : میوه نخریدی ! خودم مجبورم این وقت شب بروم فروشگاه میوه بخرم!!
با قسمت چپ مغزتان می فهمید همسرتان قرار است به فروشگاه برود و میوه بخرد چون شما فراموش کرده اید برای مهمانی امشب میوه بخرید ولی عصبانیت و طعنه ای که در حرف همسرتان وجود دارد را با نیمکره راستتان متوجه می شوید.
مغز چپ ما چیزی شبیه یک‌کامپیوتر است ولی با توان‌ محاسبه و حافظه ی کمتر!
ولی مغز راست کارهایی را می تواند انجام دهد که هنوز پیشرفته ترین کامپیوترها هم‌نمی توانند انجام‌دهند مثل تشخیص چهره ها یا لحن ها یا طعنه ها یا شوخی ها!
مهندس ها پزشک ها ریاضی دان ها وکیل ها بیشتر با سمت چپ مغزشان کار دارند ولی شاعرها و هنرپیشه ها و مخترعین و نقاش ها و داستان نویس ها با سمت راست مغزشان!
چپ وسواسی و دقیق است
راست آزاد و خلاق!
در کسانی که ارتباط دو نیمکره به علتی قطع شده این تفاوت در ذهن راست و چپ را بهتر می توان دید. آنها اگر به خرید لباس بروند وقتی به لباس های سمت چپ فروشگاه نگاه می کنند( که البته توسط سمت راست مغز دیده می شود) لباس های آزادتر و اسپرت تر و جلف تری را انتخاب می کنند ولی اگر به لباس های آویزان شده در سمت راست فروشگاه نگاه کنند یعنی با سمت چپ مغز خود تصمیم بگیرند بیشتر لباس های رسمی و مجلسی را انتخاب خواهند کرد.
حالا برگردیم به سوال اول !
بچه جان می خواهی چه کاره شوی؟
سالهاست سمت چپ مغز سلطان بلامنازع بازار کار بوده است ولی ظاهرا دوران این یکه تازی های نیمکره چپ به پایان رسیده است.
قبلا اگر فرزندان می توانستند دو عدد دو رقمی را با سرعت در هم ضرب کنند والدین به آینده اش امیدوار می شدند ولی امروز اگر فرزندتان نقاشی زیبایی کشید یا با چند تکه چوب کاردستی جالبی درست کرد یا داستانگوی خوبیست یا زود با دیگران دوست می شود ،باید خوشحال شوید!

ادامه دارد..
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست-مغز چپ(قسمت دوم)

آیا عصر دکتر‌-مهندس ها به پایان رسیده است؟
آیا به دورانی نزدیک‌ می شویم که جواب این سوال از کودکان که بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی چیزی به غیر از دکتر و مهندس باشد؟
پدرمادرهایی که دستی در بیزنس و فهمی از اقتصاد دارند از همین‌امروز دست به کار شده اند تا گزینه های دیگری را برای آینده ی بچه هایشان انتخاب کنند.
(منظورم البته ژن خوب و ارث پدری نیست این گزینه فقط مخصوص ایران خودمان است)
دانیل پینک در کتاب " ذهن کامل نو" پاسخی شبه نورولوژیک به این سوال می دهد که برخلاف همه ی کلیشه هایی ست که از کودکی در مغز ما فرو کرده اند.
او می گوید در هر دورانی از تاریخ بشر ، نیروی کار ،نوع خاصی از ذهن و بدن را انتخاب کرده است.
در همین فرهنگ‌خودمان‌ اگر دقت‌کنید میبینید چقدر استاندردها نه تنها عوض بلکه معکوس شده اند.
در مورد نیروی کار تا همین صد سال پیش قدرت بدنی حرف اول را می زد ولی با ادامه صنعتی شدن نیاز به زور بازو هر روز کمتر و کمتر شد. دیگر با وجود دستگاههای صنعتی غول آسا کسی به کارگر هیکلی نیازی نداشت.
بیشترین نیاز به کارگرانی بود که بتوانند غول های آهنی بزرگتر و بهتری را بسازند و محاسبه کنند. یعنی" کارگران دانش".
با اینکه دهه های اخیر نوع خاصی از ذهن که بیشتر متکی به نیمکره چپ مغزاست دست بالا را در بازار کار داشته اما کم کم این‌ نوع از ذهن در حال واگذاری قلمروی پادشاهی خود به نوع دیگری از مغزها و ذهن هاست.
بازار کار دهه های اخیر ، دنیای مغزهایی بوده که یا با اعداد انس داشتند یا حفظ کننده ها و دیکشنری های خوبی بودند همانهایی که در مسابقه برای پزشک شدن و مهندس عمران و برق و کامپیوتر شدن و وکیل شدن برنده می شدند.
و یعنی مغزهایی که نیمکره چپشان بهتر کار می کند.
ولی این معادله به سرعت در حال تغییر است حتی سریعتر از بی مصرف شدن نیروی کار بدنی !
این کارگران دانش که سالهاست نبض بازار کار را در دست دارند و زمانی تصور می شد تا ابد پادشاهان قلمروی کار خواهند بود رو به افول هستند و آینده ی خوبی در انتظارشان نخواهد بود آینده ای که در آن بچه های ما قرارست نیروهای کار آن باشند.
اینکه کارگرهای کارخانه یا کشاورزان جایشان را به دستگاهای صنعتی بدهند چیزیست که همین الان هم اتفاق افتاده ولی ظاهرا قرار است همین اتفاق در آینده ای نزدیک برای دکتر و مهندس ها یعنی همانهایی که کارگران دانش هستند هم بیفتد.
دانیل پینک پیشگویی می کند که به سه علت آینده ی کارگران دانش یعنی آنهایی که به اتکای نیمکره چپ مغزشان بهترین شغلها را تصاحب کرده اند تیره و تار خواهد شد.
ما به عنوان پدر و مادر باید در تشویق کودکانمان برای انتخاب شغل حتما به این نکته توجه کنیم.
سرعت تحولات دنیای امروز آنقدر سریع است که هیچ وقت نمی توان گفت هرچیزی که در زمان ما برای آینده خوب بوده امروز هم مفید است. ما باید کودکانمان را برای آینده خودشان آماده کنیم نه گذشته ی خودمان.
عامل اول‌ِ افول کارگران دانش" فراوانی " است. امروزه فراوانی کالا با پیشرفت های حیرت آور در تکنولوژی و بهینه سازی و ارزان سازی باعث شده رقابت اصلی در دنیای تجارت به جای تولید بیشتر در پیدا کردن مشتری بیشتر باشد. امروزه بازارها از نظر تعداد کالاها اشباع هستند و هیچ کمبودی در تولید ندارند و تنها چیزی که باعث کم و زیاد شدن فروش یک کالا می شود بیش از کیفیت آن کالا، طراحی آن است.
امروزه به ندرت حتی آفتابه ای را پیدا می کنید که تولید کننده آن به ظاهرش بی توجهی کرده باشد.
رییس جدید جنرال موتور وقتی می خواهد از برنامه ی جدیدش صحبت کند می گوید ما باید به یک کمپانی هنری تبدیل شویم. امروزه چیزی که باعث می شود فلان اتوموبیل را بخریم بیش از آنکه به آپشن های آن مربوط باشد به طراحی آن ربط پیدا میکند. ما حاضریم فقط برای قشنگی چراغ یک‌ماشین دوبرابر پول خرج کنیم.
اینها یعنی امروزه طراحی و هنر و تبلیغات و داستان پردازی شغل هایی پردرآمد تر از مهندسی و مدیریت خواهند بود. همان چیزی که مربوط به نیمکره ی راست ما می شود.
دومین بدشانسی کارگران دانشِ چپ مغز وجود قاره ای به نام آسیاست. اگر تا چندسال پیش کارگران ارزان آسیایی باعث بی کاری کارگران اروپایی و ایرانی میشدند که حاضر بودند فقط با پول یک وعده غذا در روز ۱۸ ساعت بی وقفه کار کنند امروزه همین بلا را کارگران دانش آسیایی ، یعنی همان دکتر ها و مهندسین هندی و چینی و بنگلادشی دارند بر سر طبقه متوسط دنیا می آورند زیرا با توجه به صفر شدن هزینه ی تماس از راه دور، پزشکان رادیولوژیست هندی از این طرف دنیا عکسهای ام آر آی آنطرف دنیا را با یک دهم قیمت گزارش می کنند و مهندسین کامپیوتر در بمبئی با یک دهم قیمت ،برنامه های شرکت های کامپیوتری بزرگ آن طرف دنیا را می نویسند.
ادامه دارد...
@draboutorab
👍1
مغز راست-مغزچپ( قسمت سوم)

اگرقرن بیستم، دوران‌ِ پیروزی مشاغل متکی به قدرتِ تفکر بر کارهای متکی به زور بازو بود، امروز زمانِ برتری هوش مصنوعی بر مغز است بخصوص اگر مغزتان را روی طول موجِ چپ تنظیم کرده باشید.
مشاغلی که متکی به نیمکره چپ هستند به سه علت در آینده در خطرند.
علت اول فراوانی ست که باعث شده بیش از آنکه نیاز به مهندسی برای افزایش تولید وجود داشته باشد، نیاز به متخصصی برای طراحی و زیبا کردن کالا باشد.
فراوانی به نیاز میلیاردها نفر، بیش از حد مورد نیاز پاسخ گفته است بنابراین در این فراوانی تنها‌چیزی که باعث تمایز و فروش کالای شما می شود زیبایی و طراحی آن است. شما امروز مشکلی در پیدا کردن موبایل یا آفتابه در بازار ندارید بلکه مشکل شما انتخاب آفتابه یا موبایل زیباتر و خوش دست ترست. علت دوم وجود کارگرهای دانش یعنی دکتر و‌مهندس های بیشمار آسیایی ست که با توجه به حذف هزینه های ارتباط و تماس با آن سوی کره زمین ، شغل های این طرف دنیا را با هزینه ای به مراتب کمتر اشغال میکنند.این باعث شده که یک‌میلیون شغل در فناوری آی تی در اروپا به نفع هند از دست برود و برنامه ی کامپیوتری که با ۷۰۰۰ دلار در اروپا‌نوشته می شود توسط یک مهندس ارزان هندی در آن طرف دنیا با کمتر ازهزار دلار نوشته شود.
یا به جای اینکه برای خواندن یک عکس ام آر آی به یک متخصص رادیولوژی ۱۰۰۰ دلار بدهند عکس را برای یک رادیولوژیست بنگلادشی بفرستند و با ۱۰۰ دلار قضیه را جمع و جور کنند.
ولی مهمتر از همه یعنی علت سوم افول مشاغل مربوط به نیمکره چپ، پیشرفت بی سابقه ی هوش مصنوعی ست. اولین‌نشانه های شکست‌مغز انسان‌از کامپیوتر وقتی ظاهر شد که گری کاسپارف از یک برنامه کامپیوتری در شطرنج شکست خورد. شطرنج یک نمونه واقعی از فعالیت‌نیمکره مغزچپ است.
سه حرفه ای که به شدت وابسته به چپ مغز هستند پزشکی، مهندسی و وکالت هستند یعنی همانهایی که به غلط آرزوی ما برای آینده فرزندانمان‌ است.
بخش مهمی از تشخیص پزشکی بر اساس الگوریتم هایی ست که با بله و نه مشخص می شود. برای تشخیص علت فلج یک پا می توان با چند سوال به جواب رسید مثلا آیا رفلکس پا کم شده یا زیاد! حس هم درگیر است یا نه؟ حاد بوده یا مزمن ؟ و در نهایت ام آر آی می خواهد یانه و اگر بله ام آر آی اش چه نشان می دهد؟
تمام این کارها را یک برنامه هوش مصنوعی در آینده می تواند انجام دهد.برنامه ای را تصور کنید که همه رفرنس ها و مقالات دنیا از اول تاریخ را خط به خط در حافظه اش دارد و الگوریتم‌های تشخیصی را هم یاد گرفته و بدون خستگی روزی میلیونها‌مریض می بیند و هر ثانیه به تجربیاتش اضافه می شود و از همه‌مهمتر عمر جاودان دارد. آیا با چنین دکتری می توان رقابت کرد؟
رشته هایی مثل رادیولوژی و پاتولوژی تا چندسال آینده کاملا در خطر انقراض هستند. هیچ عجیب نیست که دستگاه ام آر آی همان طور که عکس می گیرد تا چندسال دیگر تشخیص را هم‌ زیر عکس چاپ کند.
تنها کاری که کامپیوتر تا اطلاع ثانوی نمی تواند انجام دهد همدلی و برقرای رابطه عاطفی با بیمار است کاری که مربوط به نیمکره راست است. برعکس پزشکی ،پرستاری یکی از مهارتهاییست که پیشگویی می کنند در آینده یکی از مشاغل پردرآمد باشد زیرا با سمت راست مغز سر و کار دارد ، پرستاری مشمول فراوانی نمی شود ، هندی ها و چینی ها در آن طرف دنیا نمی توانند آن را از دستتان بقاپند و ربات ها هم‌هنوز مهربانی بلد نیستند.
در مورد مهندسی همین تهدید وجود دارد امروزه صفر تا صد محاسبات یک ساختمان را یک برنامه کامپیوتری انجام‌می دهد ولی معماری هنری آن ساختمان هنوز کار انسان است.
در مورد وکالت هم‌ یک موسسه خدماتی می تواند کار وکلا را انجام دهد مثلا سایتی وجود دارد که خود را اولین‌مرکزاینترنتی خدمات طلاق می داند. در واقع برنامه ایست که تمام کتاب قانون را حفظ است.
هوش مصنوعی فاتحه بسیاری از مشاغل دیگر را هم‌خواهد خواند. تا خودران شدن تمام‌خودروهای جهان احتمالا کمتر از بیست سال باقی مانده است این یعنی در زمانی که بچه های ما به سن کار برسند اصلا شغلی به اسم رانندگی وجود نخواهد داشت. برنامه گوگل ترانس لیت هم همین کار را با مترجمین و معلمین زبان های خارجی خواهد کرد. شما کافیست کتابی که می خواهید را داخل گوگل ترانس لیت کپی پیست کنید و فقط چند ثانیه کافیست تا ترجمه حاضر شود.
شغل فروشندگی با پیشروی آمازون یعنی توزیع و ارسال هرچیزی که می خواهید با یک کلیک به در خانه تان به تدریج حذف خواهد شد.
حسابداری و کار در بانک و بلیط فروشی هم به تاریخ خواهد پیوست.
در واقع در آینده با پیشرفت هوش مصنوعی ما با لشکری از بیکاران و انسان های بی مصرف روبرو خواهیم بود.
دنیادر آینده به یک اقلیت بسیار کوچک که صاحب نرم افزارها هستند و یک اکثریت بزرگِ بی مصرف تقسیم خواهد شد و احتمالا تنها کسانی کار خواهند داشت که کار بامغز راستشان را بلد باشند.
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغزراست-مغز چپ قسمت چهارم (۱۶۸)

وقتی می خواهیم ماشین بخریم به چه معیارهایی توجه می کنیم؟
سرعت؟ایمنی؟دور موتور؟ مصرف بنزین؟قیمت؟اسب بخار؟
همه معیارهای بالا مهم است ولی آن چیزی که در آخر شما را مطمئن می کند که فلان ماشین را انتخاب کنید و در واقع به آن لحظه ای می رسید که مغزتان تصمیم نهایی را می گیرد و انگار با یک جرقه! بله ی آخر را می گوید، هیچ کدام از این معیارهای حسابگرانه ی نیمکره چپ شما نیست بلکه" بله ی آخر" را وقتی از مغزتان می گیرید که نیمکره راست به شما می گوید:
" این ماشین قشنگ است! به دلم می نشیند! با اینکه مصرفش بالاست یا قیمتش مناسب نیست ولی دوستش دارم! همین ماشین را می خواهم!"
نمایشگاه های ماشین ، پر از ماشینهایی هستند که اصلا تکان نمی خورند هیچ کدام از مشتری ها قرار نیست چند دور با آنها رانندگی کنند و گاز و ترمز آنها را چک کنند.
نمایشگاه های ماشین فقط نمایشگاه دکوراسیون و طراحی ماشین هستند‌ موزه هایی که به جای تابلوی نقاشی پر از طرح های زیبای ماشینند.
دنیای امروز به لطف نیروی کار آسیایی و محاسبه و برنامه ریزی مهندسان و کامپیوترها همه ی ابزار زندگی ما را تا حد ممکن با کیفیت و ارزان کرده و تنها چیزی که برای رقابت بین تولید کننگان باقی مانده ، زیبایی و طراحی محصولات است.
امروزه وقتی یک کتری برقی می خرید تقریبا مطمئنید که کاری را که از او می خواهید به درستی انجام خواهد داد، این کتری حداکثر دوبار در روز قرارست به شما چای بدهد ولی ۲۴ ساعته در آشپزخانه شما ،جلوی چشمتان است ، پس باید زیبا باشد.
در برابر هر یک درصدی از فروش که صرف طراحی شود ۴ درصد سود فروش افزایش می یابد.
مدیر بی ام و می گوید ما اتومبیل نمی سازیم بلکه کار ما ساخت آثار هنری متحرک است.
امروز حتی اگر بخواهید تله موش تان بفروشید بیش از اینکه بتواند موش بکشد باید زیبا باشد.
ما آدمها معتاد به زیبایی هستیم البته به شرطی که نیازهای اولیه مان فراهم شده باشد.
شاید برای شکم گرسنه فرقی نکند ظرف غذایش چه شکلی باشد ولی امروزه که بیشتر مردم به حدی از رفاه و آرامش و فراوانی و حتی بیش از فراوانی رسیده اند (البته این شامل مملکت گل و بلبل ما نمی شود) دیگر اولویت هایی که از قدیم توسط نیمکره چپ تعیین می شدند، اهمیت خود را از دست داده اند.
البته حتی شکم گرسنه هم زیبایی را می شناسد وگرنه چرا باید در دیوار غارهای محل زندگی انسانهای ماقبل تاریخ اینهمه نقش و نگارِ قوچ و آهو و پلنگ ببینیم.
حالا که چینی ها و هندی ها و ربات ها به راحتی می توانند کارهای مرتبط بانیمکره چپ مغز را با قیمتی بسیار ارزان تر انجام دهند ما باید برای نجات آینده ی فرزندانمان و برای اینکه به لشکر کارگران دانش بی مصرف آینده اضافه نشوند آنها را هرچه بیشتر به آموختن کارهایی تشویق کنیم که با نیمکره راست انجام میشوند.
از نظر دانیل پینک نویسنده کتاب ذهن کامل نو، طراحی ،همدلی، داستان سرایی، بازی و معنا سازی مهارت هایی هستند که تا اطلاع ثانوی از دست لشکر تحصیلکرده های آسیایی و ربات های اوتیسمی در امان خواهند ماند.
دانیل پینک می گوید کودکانتان را تشویق کنید داستان سرهم‌ کنند! نقاشی کنند !کاردستی درست کنند! رمان بخوانند! شعر بگویند! ساز یاد بگیرند! فیلم ببینند! معاشرت کنند! دوست پیدا کنند و بازی کنند! حتی بازی کامپیوتری!
امروزه دیگر "ام بی ای" پرطرفدارترین رشته در آمریکا نیست بلکه جایش را "ام اف ای" یعنی کارشناسی ارشد هنرهای زیبا گرفته است.
در یک دهه اخیر تعداد گرافیست های آمریکا ده برابر شده یعنی چهار برابر مهندسان شیمی!
در چند سال اخیر تعداد کسانی که از راه داستان نوشتن یا ساز زدن امرار معاش می کنند دوبرابر شده است.
به جز طراحی، یکی دیگر از کارهایی که بیشتر با سمت راست مغز انجام می شود و فعلا از دست ربات ها و چینی ها در امان است داستان نویسی است. صنعت داستان‌ برای اقتصاد آمریکا سالی یک هزار میلیارد دلار ارزش دارد مقایسه کنید با کل فروش نفت ما در یک سال که معمولا به ۵۰ میلیارد دلار هم نمی رسد.
ادامه دارد....
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست- مغز چپ قسمت ۵ (۱۶۹)

ما آدمها ازهمان ماقبل تاریخ، شب ها که به غارمان بر می گشتیم داستان فرارمان از چنگالِ پلنگ های شمشیر دندان را برای هم تعریف می کردیم .
ما تشنه ی داستانیم.
ما با قصه هایمان زندگی می کنیم و با باور به آنها می میریم.
قصه ها گاهی جانمان را نجات می دهند مثل شهرزادِ قصه گو و گاهی هم ما را به کشتن می دهند.
چه جانهایی که درتاریخ ،فدای اثبات درستی یک داستان شده است.
بسیاری از اختلافات فرقه ای برسر درستی یا نادرستی تنها یک قصه شروع شده است.
بر سر این قصه که مریم باکره بوده یا نه ارتدوکس ها از کاتولیک ها جدا شدند.
هیچ دین و ملتی بدون قصه هایش معنی پیدا نمی کند.
تمدنهای زیادی بدون "چرخ "جلو رفته اند ولی هیچ تمدنی بدون داستانهایش نمی ماند.
اما در دنیای مدرن انگار قصه گویی از مُد افتاده است.
گویی قصه مال بچه ها و مادربزرگ‌هاست.
ولی ما بدون اینکه خودمان باور کنیم مثل بچه ها دلمان برای هر قصه ی پیش پا افتاده ای غنج می رود.
همهمه و شلوغی یک اتوبوس را در نظر بگیرید فقط کافیست یک نفر در یک‌گوشه ای قصه ای را شروع کندتا گوش همه تیز شود.
با اینکه فرمانروایی نیمکره چپ در این سالها باعث شده اهمیت قصه را فراموش کنیم ولی هنوز قصه مهمترین راه آموختنست.
داستان گویی که بیشتر وابسته به نیمکره راست است به ما کمک می کند اندیشه ی پیچیده ای را به شیوه ای آسان فهم تر و به یادماندنی تر در ذهنمان نگه داریم.
برخلاف چیزی که معلم ها خطاب به دانش آموزان می گویند که "من سر کلاس قصه نمی گویم" اتفاقا "قصه" بهترین درس ماست‌.
قصه مسیری ست به فهمیدن که از سمت چپ عبور نمی کند.
من به عنوان یک پزشک از خواندن یک کیس ریپورت یعنی داستان یک بیمار یا دیدن خود مریض خیلی بهتر می آموزم تا وقتی که کتاب رفرنس را باز می کنم و خصوصیات آن بیماری را در کتاب می خوانم زیرا آموختن و به خاطر آوردن با سمت راستِ مغز ساده تر و دلپذیرتر از انجام همین کار به صورت رسمی با نیمکره چپ است ،پس هیچکس فقط با کتاب پزشکی خواندن ،پزشک نمی شود.
مهمترین هنرِ پزشک، قصه شنیدن است.
من‌ فقط آن زمانهایی در تشخیص بیمار گل کاشته ام و توانسته ام بیماریهایی را تشخیص دهم که همکاران دیگر تشخیص نداده اند که با حوصله به داستان بیماران گوش داده ام و نه وقتی که یک کتاب قطور پزشکی را تمام کرده ام.
یعنی آنوقت که بیشتر از مغز راستم در طبابت استفاده کردم موفق تر بوده ام تا زمانی که فقط به مغز چپم تکیه کرده ام.
بیشتر شکایت و دلخوری بیماران از ما پزشکان هم در این است که چرا ما با آنها مثل یک مساله برخورد می کنیم نه یک داستان !
خیلی وقت ها بیمار خودش تشخیص را فریاد می زند اگر به او فرصتِ داستان سرایی بدهیم.
بیماران الگوریتم هایی نیستند که با بله یا نه حل شوند بلکه آدمهایی هستند که هریک قصه ای جداگانه دارند.
مثلا بعضی بیماران انگار کتاب خوانده اند و ام اس گرفته اند. هم دستشان گز گز می کند هم چشمشان تار می بیند ولی وقتی به داستانشان گوش می دهیم می فهمیم همه این علایم از وقتی شروع شده که هفته ی قبل، دوست نزدیکشان مبتلا به ام اس شده است اگر به داستان آنها با حوصله گوش کنیم میبینیم برخلاف علائم ام اس ،گز گز دست آنها فقط یک ثانیه طول کشیده و تاری دید آنها با عینک خوب شده است.
پزشکِ الگوریتمی وکامپیوتری که ذهنی اوتیسمی دارد ،در مواجه‌با چنین بیمارانی لابد سریع آژیرِ ام اس را به صدا در می آورد و آنها را بستری خواهد‌کرد ولی اگر همین بیماران نزد پزشکی بروند که خوب گوش می دهد فقط گفتن این جمله به آنها که "نگران نباش ! شما ام اس نداری و بخاطر دوستت خیالاتی شدی" بدون خرج اضافی، میتوان آنهارا درمان کرد. پس گوش دادن به داستانها، صرفه اقتصادی دارد و قصه ها میانبر های مغزند.
گاه باخواندن یک رمان یا دیدن یک فیلم به اندازه ده کتاب روانشناسی یاد می گیریم بدون‌اینکه خرج کتاب و مدرسه کنیم.
شرکتها ها هم‌ ،اهمیتِ قصه را فهمیده اند تاجایی که شرکت زیراکس برای آموزش تعمیرکارانش به داستان رو آورده یعنی به جای اینکه بگوید اگر کاغذ گیر کرد دنبال این سه علت بگردید دفترچه هایی از داستان کسانی را درست کرده که دستگاهشان خراب شده و جزوه هایی که اینطور شروع می شوند:
خانمی ۵۰ ساله به من زنگ زد صدای زیبایی داشت و گفت دستگاهش کاغذ را لوله می کند...
من‌در همین کانال خودم هم متوجه شدم که بیشترین بازدید ها مربوط به آن پست هاییست که در مورد بیمارانم داستانسرایی کرده ام و نه آن پست هایی که درباره ی یکی از جالبترین تحقیقات علمی مطلب نوشته ام !
داستان نه تنها فقط صنعتی ست که صدها برابر نفتِ خام ،ارزش دارد(بیش از هزار میلیارد دلار فقط در آمریکا) بلکه یکی از مهارتهای مغزیست که تا اطلاع ثانوی از دست ربات ها در امان خواهد ماند.
پس کودکانتان را به قصه گویی تشویق کنید و اگر معلمید قصه گوی خوبی باشید
"داستان" آینده ست
@draboutorab
Forwarded from Reza A via @CommentsBot
مغز راست-مغزچپ قسمت۶(۱۷۰)

تصور کنید در ۴۰۰۰۰ سال پیش، با اعضای قبیله تان در یک جزیره ی دورافتاده اندونزی زندگی می کنید.
با دختر مورد علاقه تان سوار بر قایق پارویی خود،از جزیره دور می شوید و بخاطر شیطنت یا کنجکاوی به جای اینکه از سمت چپ جزیره که امن تر و شناخته شده است به دریا بزنید از سمت راست می روید، همان راهی که پیران قبیله همیشه شما را از رفتن به آن طرف می ترساندند.
طوفان می شود و قایق شما را به نقطه ی دوری هدایت می کند.
گم شده اید!
به امید نجات پارو می زنید روزها و شبها می گذرد به آخرین لحظات عمرتان نزدیک شده اید که ناگهان از دور چشمتان به یک خشکی می افتد.
برخلاف جزیره کوچکِ اجدادیتان این خشکی هیچ انتهایی ندارد.
آنجا استرالیاست و شما اولین کاشفان آن در چهل سال پیش خواهید بود.
شما‌ و آن‌ دختر ،جدِ تمام بومیان استرالیا خواهید شد زیرا جرات قدم گذاشتن در راههای نرفته را داشته اید.
حالا بجای اقیانوس و قاره ها، مغز را بگذارید و به جای قایق و طوفان و پارو زدن، سیم کشی عصبی را و آنوقت سفر شما به زبان عصب شناسی می شود خلاقیت!
خلاقیت یعنی رفتن‌ از راههای قبلا نرفته و ردشدن از مرزها!
خلاقیت یعنی چند رشته ای بودن! یعنی راست و چپ بودن و ظاهرا بیشتر با سمت راست مغز مربوط است.
گران ترین فوتبالیستهاچپ پاهایی(یعنی راست مغز)هستند که بتوانند با هر دو پابازی کنند.
بسیاری از بن بستهای مهندسی را کسانی گشوده اند که مهندس نبوده اند.
مهمترین کتاب ها را کسانی نوشته اند که از چند رشته نامربوط سر در می آوردند.
یکی از بهترین ترانه سراهای ما پزشک بود.
این یعنی اگر راست با چپ همدست شود زمینه ی خلاقیت مهیا خواهد شد و احتمال جرقه زدن" آهان !یافتم! " در مغز بیشتر می شود.
در یک مطالعه مشخص شده که یک نوع اختلال یادگیری یعنی دیسلکسی یا خوانش پریشی در میلیونرهای خودساخته ی موفق ۴ برابر بیشتر از جمعیت معیار شیوع دارد یعنی با وجود اینکه اختلال در خواندن که ناشی از اختلال در نیمکره چپ است نقص بزرگی ست ولی چون این نقص باعث می شود نیمکره راست بیشتر فعال شود در مجموع به نفع دارنگان این نقصان تمام میشود مثل کوری که بهتر می شنود یا کری که بهتر میبیند.
این یعنی صدمات مغز بخصوص در نیمکره چپ ، میتوانندخلاقیت زا باشند‌
هر جایی از مغز که کمتر کار کند ممکن است جای دیگری از مغز در جبران آن کم کاری میان بری پیدا کند و این یعنی گشایش راه تازه و در نتیجه خلاقیت!
بعضی از افراد نابینا آنقدر حس لامسه و شنوایی قوی یی دارند که می توانند با کمک آن فوتبال بازی کنند.
این قانون زیست شناسی ست اینکه هر مسیری از بدن کارش لنگ بزند راهی خاکی در بدن وجود دارد که در روز مبادا به سرعت آسفالت می شود.
در مغز این اتفاق به شکل به کار افتادن‌ راههای فرعی و روشن شدن مدارهاییست که تا به حال خاموش بوده اند مثل وقتی که در سفر آخرهفته در ترافیک جاده گیر می افتید و داخل اولین خاکی می پیچید و در بین راه، ناگهان به محلی می رسید که آنقدر زیباست که دیگر سفر اصلی را بی خیال می شوید‌.
خلاقیت یعنی رفتن از راه های نرفته و ندیده و سیمکشی بین نقاطی از مغز که پیش ازین به هم وصل نشده اند.
لازمه خلاقیت یک جور دیگر و چندجوربودن است.
بسیاری از مواد افیونی هم که کارشان مخلوط کردن حس های مختلف است با پیدا کردن راه ها و سیم کشی های جدید در مغز می توانند باعث خلاقیت شوند و اصلا به همین علت است که بسیاری از درخشانترین آثار هنری موسیقی تحت تاثیر افیونها ساخته می شوند.
خلاقیت و موفقیت در کسانی که به نوعی متفاوت هستند بیشترست مثلا باوجودی که شیوع چپ دستی( که معنایش غالب بودن نیمکره راست است) در کل جمعیت، کمتر از ۱۰ درصد است این نسبت در رییس جمهوران آمریکا ۸۰ درصد است که این یعنی" متفاوت بودن" شانس برنده شدن را زیاد می کند و نه فقط "بهتر بودن" !
خلاقیت فقط مربوط به راه رفتن در مرز های چپ و راست نیست هر مرز و هر تضادی می تواند شانسی برای کشف راه های جدید و خلاقیت باشد.
یکی از این تضادها و مرزها زنانگی و مردانگی است.
در یک آزمایش میزان زنانگی و مردانگی تعدادی جوان مشخص شد و معلوم شد زنانی که خشن تر و سلطه جوتر و پسرانی که حساس تر و کمتر ستیزه جو هستند خلاق ترند که یعنی فردی که از نظر روانی دو جنسیتی تَراست می تواند واکنش های غنی تر و متنوع تری را در مغزش سامان دهد و این راه رفتن در مرز زنانگی و مردانگی می تواند باعث خلاقیت شود.
جالب اینکه زنانگی بیشتر بردوش نیمکره راست و مردانگی بیشتر بردوش نیمکره چپ است.
حتی اگر دقت‌کنید از راه رفتن در مرز ایمان و کفر هم برداشتهای خلاقانه تری از دین، مثل" عرفان" زائیده می شود.
دکتر شفیعی کدکنی معتقد است عرفان نگاهی هنری به دین است اگر این جمله را به زبان عصب شناسی ترجمه کنیم می توان گفت عرفان،دینی ست که از کنارِ مرزهای نیمکره راست می گذرد.
ادامه دارد‌‌..
@draboutorab
👍1