۸ آبان سالروز پرکشیدن فریدون اعظمی🌹
فرزند پرویزخان اعظمی وبانو سلطنت اعظمی.
گرامی باد یاد و خاطرۀ زنده یاد فریدون اعظمی🌹
@dr_azami
فرزند پرویزخان اعظمی وبانو سلطنت اعظمی.
گرامی باد یاد و خاطرۀ زنده یاد فریدون اعظمی🌹
@dr_azami
Forwarded from دکتر محمد مصدق
۷ ﺁﺑﺎﻥﻣﺎﻩﻣﻄﺎﺑﻖ ﺑﺎﺑﯿﺴﺖ ﻭﻧﻬﻢﺍﻛﺘﺒﺮﺭﻭﺯﺟﻬﺎﻧﯽﻛﻮﺭﻭﺵ ﻧﺎﻡﮔﺬﺍﺭﯼﺷﺪﻩﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦﺭﻭﺯ ﺑﻪﻣﻨﺎﺳﺒﺖﺗﻜﻤﯿﻞﺗﺼﺮﻑﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭﭘﺎﯾﺎﻥﺩﻭﺭﺍﻥﺳﺘﻤﮕﺮﯼ ﺩﺭﺩﻧﯿﺎﯼﺑﺎﺳﺘﺎﻥﺑﺮﻗﺮﺍﺭﺷﺪﻩﺍﺳﺖ.
@dr_mohammad_mossadegh
@dr_mohammad_mossadegh
Forwarded from عکس نگار
علیرضاخان اعظمی -فرزند ارشد علیمردان خان بیرانوند و پدر بانو سلطنت اعظمی و عموی دکتر هوشنگ اعظمی- که در سال 1314 در تهران اعدام شد.
علیرضاخان سرداری مبارز، متمایز و فرهیخته بود. علاوه بر شجاعت و دلاوری آنچه که علیرضاخان اعظمی را از سایر سرداران عصر خویش متمایز نموده بود علاقه ایشان به هنر، موسیقی و کتاب خوانی بود. معروف است که ایشان تار میزده... و علاقه زیادی به کتاب بینوایان ویکتور هوگو داشته است.
علیرضا خان در بسیاری از جنگ های ایل بیرانوند با نیروهای رضاشاه حضور داشت و از خود دلاوری ها نشان داد.
تنها کسی از بزرگان بیرانوند که حاضر شد به قیام دوباره طایفه زیدعلی در سال 1304 بپیوندد علیرضاخان اعظمی بود و به همراه بزرگان زیدعلی به کبیرکوه رفت (البته در همین زمان میرزا خان بیرانوند برادر شیخعلی خان نیز در پشتکوه ماند و تسلیم قوای دولت نشد)...
سرانجام علیرضاخان اعظمی در دی ماه 1314 به همراه نصراله خان بیرانوند و یداله خان بیرانوند در تهران اعدام شد.
متن:مظفر
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
علیرضاخان سرداری مبارز، متمایز و فرهیخته بود. علاوه بر شجاعت و دلاوری آنچه که علیرضاخان اعظمی را از سایر سرداران عصر خویش متمایز نموده بود علاقه ایشان به هنر، موسیقی و کتاب خوانی بود. معروف است که ایشان تار میزده... و علاقه زیادی به کتاب بینوایان ویکتور هوگو داشته است.
علیرضا خان در بسیاری از جنگ های ایل بیرانوند با نیروهای رضاشاه حضور داشت و از خود دلاوری ها نشان داد.
تنها کسی از بزرگان بیرانوند که حاضر شد به قیام دوباره طایفه زیدعلی در سال 1304 بپیوندد علیرضاخان اعظمی بود و به همراه بزرگان زیدعلی به کبیرکوه رفت (البته در همین زمان میرزا خان بیرانوند برادر شیخعلی خان نیز در پشتکوه ماند و تسلیم قوای دولت نشد)...
سرانجام علیرضاخان اعظمی در دی ماه 1314 به همراه نصراله خان بیرانوند و یداله خان بیرانوند در تهران اعدام شد.
متن:مظفر
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
نیما یوشیج درتولد یکسالگی پسرش: پسرم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی.. از این به بعد همه چیز جهان تکراریست جز #مهربانی
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
به یاد ﭘﺰﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ و زندگی ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ تنگدست ﻣﯽﺁﻓﺮید او کسی نبود جز #دکتر_هوشنگ_اعظمی
همیشه زنده است...
@dr_azami
همیشه زنده است...
@dr_azami
بانو منیر اعظمی فرزند مرتضی خان و شمسی خانم و خواهر دکتر هوشنگ اعظمی و زنده یاد توکل اسدیان فرزند صادق خان و گوهر زرینجویی.
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
تسلیت به مردم کرد و ملت ایران....
احتمال کشته شدن صدها و حتی هزاران تن از هممیهنان کرد در کرمانشاه و کردستان عراق در اثر زلزله 7 ریشتری اخیر...
متاسفانه بدلیل کوهستانی بودن مناطق زلزله زده و نبود امکانات؛ کمک و امدادرسانی به روستاهای زلزله زده سخت و به دشواری صورت میگیرد....
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
احتمال کشته شدن صدها و حتی هزاران تن از هممیهنان کرد در کرمانشاه و کردستان عراق در اثر زلزله 7 ریشتری اخیر...
متاسفانه بدلیل کوهستانی بودن مناطق زلزله زده و نبود امکانات؛ کمک و امدادرسانی به روستاهای زلزله زده سخت و به دشواری صورت میگیرد....
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
Forwarded from دکتر محمد مصدق
ﺗﺴﻠﯿﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ....
ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻦ
ﻗﻠﺐ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﮑﺴﺘﯽ؟
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ؟
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﻣﺎ ﮔﺸﻨﻪ ﻭ
ﻣﺎ ﺳﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ
"ﻣﻮﻻﻧﺎ "
@dr_mohammad_mossadegh
ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻦ
ﻗﻠﺐ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﮑﺴﺘﯽ؟
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ؟
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﻣﺎ ﮔﺸﻨﻪ ﻭ
ﻣﺎ ﺳﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ
"ﻣﻮﻻﻧﺎ "
@dr_mohammad_mossadegh
Forwarded from دکتر محمد مصدق
برگزیده ای از نوشته هوشنگ درمورد توکل اسدیان:
یاد توکل مرا با خود برد و برگرداند به سی و سه سال پیش در دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت، در آن آپارتمان کوچک نزدیک چهار راه تخت جمشید. بار اول بود خدایا یا بار دوم بود که توکل را می دیدم. با لبخند و شادی در چشم و دل که شیوه ی او بود، زود خودی شدم. توکل همه را خودی می کرد؛ چشم هایش تو را به خود میکشید: تو با منی، ای دوست بیا….
غروب آن روز، دیگرانِ فامیل هم آمدند و حرف دیگران هم پیش آمد اسم شُکرالله و سیامک یادم است. با این خانواده ی اسدیان و اعظمی و بیرانوند که نشستی و برخاستی بدان که چند نسل پُشت سر هم کشته دادهاند از عهد قاجار تا پهلویها تا اسلامیها.
چند بار دیگر هم توکل را دیدم طنین ”سلام“ با لهجهی لُری لکی که خیلی جدی هم میگفت هنوز در گوشم است.
توکل با چشمانِ پُر شوق و عشق، علاقهی همه را جلب میکرد.
آخرین بار در روزی روشن و آفتابی از اردیبهشت ماه سال پنجاه و نه من و گُلی با هم رفتیم خانه ی فرخنده و توکل در منطقه ی مسکونی کادرها و مهندسین هفت تپهی شوش.در آن سالهای پنجاه، چند هزار هکتار زمین و چند ده آبادی میاندوآب (میان کرخه و دز) از دهقانانِ حالا صاحب زمین، خریداری شده بود و رفته بود زیر پره ی گاوآهن صدها تراکتور شرکت عظیم کشت و صنعت ایران-کالیفرنیا، به سهامداری نراقی میلیونر ایرانی و شریکی آمریکایی.
دو سه سالی پیش از انقلاب، نمی دانم چه شد و چرا نراقی آن شرکت عظیم را رها کرد و برگشت کالیفرنیا.
توکل مهندس کشاورزی بود و سرپرست بخش هایی از کشت و کار همین شرکت. دهقانانِ لُر و عربِ حالا کارگرِ کشاورزی روزمزد یا تگهبان و ناطور، دختران و پسران خردسال و نوجوانِ وجینکار مزرعه، ”آقای مهندس توکل اسدیان“ را صاف و ساده توکل میگفتند و دوستش میداشتند.
درست سی سال پیش در چنین روزهایی بود که دم دمای غروب رفتم خانه ی دوستان و دانشجویان هوادار فدایی در شهر دانشگاهی ”پونا“ی هند. سالنی بود که در آن جا جمع می شدیم. روی میز بستهی روزنامه که تازه رسیده بود توجهم را جلب کرد. نشستم و ورق میزدم تا این که در صفحه ی ۲ کیهان هوایی، گوشه پایین سمت چپ صفحهی۲ چشمم افتاد به کلمه ی خرمآباد و خبری و این که یکی از عناصر …. خودسوزی کرد…. همان جا سرگذاشتم روی میز وسط سالن. زار گریستم از دل پُر. دوستان و رفقا دورم را گرفتند نگران و متاسف.در همه ی آن پنج سالی که در هند بودم تنها همین یک بار را به خاطر دارم که گریستم.
یاد توکل مرا با خود برد و برگرداند به سی و سه سال پیش در دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت، در آن آپارتمان کوچک نزدیک چهار راه تخت جمشید. بار اول بود خدایا یا بار دوم بود که توکل را می دیدم. با لبخند و شادی در چشم و دل که شیوه ی او بود، زود خودی شدم. توکل همه را خودی می کرد؛ چشم هایش تو را به خود میکشید: تو با منی، ای دوست بیا….
غروب آن روز، دیگرانِ فامیل هم آمدند و حرف دیگران هم پیش آمد اسم شُکرالله و سیامک یادم است. با این خانواده ی اسدیان و اعظمی و بیرانوند که نشستی و برخاستی بدان که چند نسل پُشت سر هم کشته دادهاند از عهد قاجار تا پهلویها تا اسلامیها.
چند بار دیگر هم توکل را دیدم طنین ”سلام“ با لهجهی لُری لکی که خیلی جدی هم میگفت هنوز در گوشم است.
توکل با چشمانِ پُر شوق و عشق، علاقهی همه را جلب میکرد.
آخرین بار در روزی روشن و آفتابی از اردیبهشت ماه سال پنجاه و نه من و گُلی با هم رفتیم خانه ی فرخنده و توکل در منطقه ی مسکونی کادرها و مهندسین هفت تپهی شوش.در آن سالهای پنجاه، چند هزار هکتار زمین و چند ده آبادی میاندوآب (میان کرخه و دز) از دهقانانِ حالا صاحب زمین، خریداری شده بود و رفته بود زیر پره ی گاوآهن صدها تراکتور شرکت عظیم کشت و صنعت ایران-کالیفرنیا، به سهامداری نراقی میلیونر ایرانی و شریکی آمریکایی.
دو سه سالی پیش از انقلاب، نمی دانم چه شد و چرا نراقی آن شرکت عظیم را رها کرد و برگشت کالیفرنیا.
توکل مهندس کشاورزی بود و سرپرست بخش هایی از کشت و کار همین شرکت. دهقانانِ لُر و عربِ حالا کارگرِ کشاورزی روزمزد یا تگهبان و ناطور، دختران و پسران خردسال و نوجوانِ وجینکار مزرعه، ”آقای مهندس توکل اسدیان“ را صاف و ساده توکل میگفتند و دوستش میداشتند.
درست سی سال پیش در چنین روزهایی بود که دم دمای غروب رفتم خانه ی دوستان و دانشجویان هوادار فدایی در شهر دانشگاهی ”پونا“ی هند. سالنی بود که در آن جا جمع می شدیم. روی میز بستهی روزنامه که تازه رسیده بود توجهم را جلب کرد. نشستم و ورق میزدم تا این که در صفحه ی ۲ کیهان هوایی، گوشه پایین سمت چپ صفحهی۲ چشمم افتاد به کلمه ی خرمآباد و خبری و این که یکی از عناصر …. خودسوزی کرد…. همان جا سرگذاشتم روی میز وسط سالن. زار گریستم از دل پُر. دوستان و رفقا دورم را گرفتند نگران و متاسف.در همه ی آن پنج سالی که در هند بودم تنها همین یک بار را به خاطر دارم که گریستم.
3 آذرسالروز درگذشت توکل اسدیان فرزند صادق خان و گوهر زرینجویی. روحش شاد و یادش گرامی🌹
(در این عکس توکل اسدیان درکنار همسرش فرخنده اعظمی)
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@dr_azami
(در این عکس توکل اسدیان درکنار همسرش فرخنده اعظمی)
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@dr_azami
Forwarded from عکس نگار
خاطره ای از رادمنشی و روح بزرگ دکتر هوشنگ اعظمی
----------------------------------
یکی از دوستان دکتر اعظمی که خیاط بود تعریف میکرد(( اواخر اسفند ماه بود و به دلیل نزدیک شدن نوروز، لباسهای زیادی را باید برای مشتریها اماده میکردم.به همین دلیل مجبور بودم شبها تا دیروقت کار کنم؛ دریکی از این شب ها زن و مرد جوانی سراغ دکتر را از من گرفتند؛ چون مطب دکتر نزدیک مغازه خیاطی من بود، زن خیلی رنگ پریده بود و حال بدی داشت مرد گفت: شنیده ام دکتر اعظمی بعضی وقت ها تا دیروقت در مطبش کار میکند؟ دستم به دامنت زنم حال خوبی ندارد کمک کن و به دکتر اطلاع بده؛ از بخت بد ان زن و مرد ان ساعت شب دکتر در مطب نبود ؛ و زن و مرد نا امید به منزلشان برگشتند ، نیم ساعت بعد دکتر با ماشین جیپش امد به من سری بزند من وقتی دکتر را دیدم شرح ماجرا را برایش تعریف کردم؛ دکتر اعظمی ناراحت شد و ان شب به اتفاق هم تا نزدیکی صبح تمام خیابان های شهر را بدنبال ان زن و مرد گشتیم و سرانجام ان هارا نزدیک منزلشان در اخر شهر دیدیم ؛ دکتر با فداکاری و حوصله فراوان زن و مرد را سوار ماشین کرد و به مطب خودش برد و زن را معاینه کرد و از قفس داخل مطب داروهای زن را داد و بعد هم در کمال خونسردی و بردباری زن و مرد را به منزلشان در انتهای شهر رساند))
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
----------------------------------
یکی از دوستان دکتر اعظمی که خیاط بود تعریف میکرد(( اواخر اسفند ماه بود و به دلیل نزدیک شدن نوروز، لباسهای زیادی را باید برای مشتریها اماده میکردم.به همین دلیل مجبور بودم شبها تا دیروقت کار کنم؛ دریکی از این شب ها زن و مرد جوانی سراغ دکتر را از من گرفتند؛ چون مطب دکتر نزدیک مغازه خیاطی من بود، زن خیلی رنگ پریده بود و حال بدی داشت مرد گفت: شنیده ام دکتر اعظمی بعضی وقت ها تا دیروقت در مطبش کار میکند؟ دستم به دامنت زنم حال خوبی ندارد کمک کن و به دکتر اطلاع بده؛ از بخت بد ان زن و مرد ان ساعت شب دکتر در مطب نبود ؛ و زن و مرد نا امید به منزلشان برگشتند ، نیم ساعت بعد دکتر با ماشین جیپش امد به من سری بزند من وقتی دکتر را دیدم شرح ماجرا را برایش تعریف کردم؛ دکتر اعظمی ناراحت شد و ان شب به اتفاق هم تا نزدیکی صبح تمام خیابان های شهر را بدنبال ان زن و مرد گشتیم و سرانجام ان هارا نزدیک منزلشان در اخر شهر دیدیم ؛ دکتر با فداکاری و حوصله فراوان زن و مرد را سوار ماشین کرد و به مطب خودش برد و زن را معاینه کرد و از قفس داخل مطب داروهای زن را داد و بعد هم در کمال خونسردی و بردباری زن و مرد را به منزلشان در انتهای شهر رساند))
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
این ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻭﻝ ﺷﮑﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﻬﻮﺕ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﯾﮑﻤﺸﺖ ﻏﻀﺐ ﻭ ﯾﮑﻤﺸﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺑﮕﻮﺵ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
"ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ"
@dr_azami
"ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﯾﺖ"
@dr_azami
16 آذر روز دانشجو....
تصویری از دکتر هوشنگ اعظمی نماد مهر و انسانیت در زمان دانشجویی❤️
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
تصویری از دکتر هوشنگ اعظمی نماد مهر و انسانیت در زمان دانشجویی❤️
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
17 دی سالروز درگذشت آزادمرد جهان پهلوان تختی را گرامی میداریم
--------
ﺍﯾﻦ ﮔﻠﯿﻢ ﺗﯿﺮﻩ ﺑﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﺧﯿﺲ ﺧﻮﻥ ﺩﺍﻍ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﻭ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﻫﺎ
ﺭﻭﮐﺶ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺗﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ…
" ﺍﺧﻮﺍﻥ ﺛﺎﻟﺚ "
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
--------
ﺍﯾﻦ ﮔﻠﯿﻢ ﺗﯿﺮﻩ ﺑﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﺧﯿﺲ ﺧﻮﻥ ﺩﺍﻍ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﻭ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﻫﺎ
ﺭﻭﮐﺶ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﺗﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ…
" ﺍﺧﻮﺍﻥ ﺛﺎﻟﺚ "
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
Forwarded from دکتر محمد مصدق
@dr_mohammad_mossadegh
دکتر مصدق خطاب به سازمان دانشجویان جبهه ملی ایران فروردین 1343: ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﺠﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺟﺰ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
-----------------------
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﺸﺖ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﻣﺎﻩ 1343 ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﮐﻤﯿﺘﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
" .... ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﻮﻗﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺑﯽ ﺍﺛﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻭ ﺟﻤﻌـﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻭﻃﻨﭙﺮﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭﯾﻎ ﻧﻨﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺩ ﮔﺬ ﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺪﻑ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯿﺪ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪﺀ ﻓﻌـﻠﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﺪﻑ ﺭﻭﺯﺑﺮﻭﺯﺿﻌـﯿـﻒ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺑﺠﺎﺋﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺰ ﺍﺳﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﮕﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﻗﻮﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩﺀ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﻭ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﺕ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ .
ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺣﺪﻭﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﻈﺮﯾﺎﺗﯽ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻟﯽ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺴﺮ ﻣﯿﺒﺮﻡ ﮐﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ، ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻫﺮ ﺁﻥ ﺑﺼﻮﺭﺗﯽ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺠﺪﯾﺪ ﻧﻈﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﯽ ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻨﻤﺎﯾﺪ ﻭ ﺗﻌﯿﻦ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺍﺯ ﻭﻇﺎﺋﻒ ﻫﯿﺎﺕ ﺍﺟﺮﺍﺋﯿﻪ ﻭ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺘﯿﺪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﻔﯿﺪﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﺪ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻬﯿﺠﻮﺟﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ . ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺣﺰﺏ ﻭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﻨﺪ ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﯾﮏ ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺟﺒﻬﻪ ﺷﻮﻧﺪ ، ﺩﺭ ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺰﺑﻮﺭ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺟﺒﻬﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻃﻼﻉ ﻣﻮﮐﻠﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ .
ﻫﺮ ﺣﺰﺏ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﺪ ﻭ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻨﺤﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ . ﺻﻼﺡ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﻘﻂ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺗﻌـﺮﯾﻔـﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﯾﻨﺴﺖ :
ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﺠﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺟﺰ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﻗﻠﯿﻞ ﻭ ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺻﺎﺣﺐ ﻓﮑﺮ ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ، ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺠﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ
( ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ، ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ : ﻣﺤﻤﺪ ﺗﺮﮐﻤﺎﻥ ﺻﻔﺤﻪ 321 )
🔵 کانال دکتر مصدق
@dr_mohammad_mossadegh
دکتر مصدق خطاب به سازمان دانشجویان جبهه ملی ایران فروردین 1343: ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﺠﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺟﺰ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
-----------------------
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﺸﺖ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﻣﺎﻩ 1343 ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﮐﻤﯿﺘﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
" .... ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﻮﻗﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺑﯽ ﺍﺛﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻭ ﺟﻤﻌـﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻭﻃﻨﭙﺮﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭﯾﻎ ﻧﻨﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺩ ﮔﺬ ﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺪﻑ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯿﺪ . ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪﺀ ﻓﻌـﻠﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﺪﻑ ﺭﻭﺯﺑﺮﻭﺯﺿﻌـﯿـﻒ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺑﺠﺎﺋﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺰ ﺍﺳﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﮕﺬﺍﺭﻧﺪ .
ﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﻗﻮﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩﺀ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﻭ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﺕ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ .
ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺣﺪﻭﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﻈﺮﯾﺎﺗﯽ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻟﯽ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺴﺮ ﻣﯿﺒﺮﻡ ﮐﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ، ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻫﺮ ﺁﻥ ﺑﺼﻮﺭﺗﯽ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺠﺪﯾﺪ ﻧﻈﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻧﯽ ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻨﻤﺎﯾﺪ ﻭ ﺗﻌﯿﻦ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺍﺯ ﻭﻇﺎﺋﻒ ﻫﯿﺎﺕ ﺍﺟﺮﺍﺋﯿﻪ ﻭ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺘﯿﺪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﻔﯿﺪﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﺪ ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻬﯿﺠﻮﺟﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ . ﺍﺳﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺣﺰﺏ ﻭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﻨﺪ ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﯾﮏ ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺟﺒﻬﻪ ﺷﻮﻧﺪ ، ﺩﺭ ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺰﺑﻮﺭ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺟﺒﻬﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻃﻼﻉ ﻣﻮﮐﻠﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ .
ﻫﺮ ﺣﺰﺏ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﺪ ﻭ ﺗﺸﮑﯿﻼﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻨﺤﻞ ﻧﻤﺎﯾﺪ . ﺻﻼﺡ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﻘﻂ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺗﻌـﺮﯾﻔـﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺟﺒﻬﻪﺀ ﻣﻠﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﺍﯾﻨﺴﺖ :
ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻠﯽ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﺠﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺸﮑﯿﻼﺗﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﺟﺰ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﻗﻠﯿﻞ ﻭ ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺻﺎﺣﺐ ﻓﮑﺮ ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ، ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺠﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺼﺪﻕ
( ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺼﺪﻕ ، ﮔﺮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ : ﻣﺤﻤﺪ ﺗﺮﮐﻤﺎﻥ ﺻﻔﺤﻪ 321 )
🔵 کانال دکتر مصدق
@dr_mohammad_mossadegh
@dr_azami
نمونه ای از شجاعت و واکنش دکتر هوشنگ در برابر ظلم و جفای رژیم شاه به قلم خانم فریده کمالوند
---------------------
بعد از اتمام دوره آموزشی پیش از دبستان و استخدام در آموزش وپرورش خرم آباد در سال 1352 در مرکز جدیدالتأسیس آموزشهای پیش دبستان مشغول به کار شدم.
مدیر این مرکز همسر یکی از رؤسای ادارات بود
که اتفاقا با ساواک هم در ارتباط بودند. ازهمان روزهای اول حضورم در آنجا از برخوردهایش کاملا آشکار بود که میانه خوبی با من ندارد. یک روز سرزده به کلاسم واردشد. فردای آن روزمستخدم رابه کلاسم فرستاد که : خانم مدیر گفته اند بیادفتر.
درجوابش گفتم که تا ساعت کلاس تمام نشود به دفتر نخوام آمد.
مشغول کارم بودم که ازپنجره کلاس دیدم ماشین اداره جلو درتوقف کردومعاون آموزش وپرورش که همه شهر می دانستند عامل ساواک است باچند نفر از آن پیاده شدندوبه دفتررفتند.
لحظه ای بعد دوباره مستخدم را فرستادند که به دفتر بروم وبازهم جواب قبلی رادادم واز همان مستخدم خواستم به همسرم(دکترهوشنگ اعظمی) تلفن بزند واو رادر جریان بگذارد.اوهم که دل خوشی از مدیر نداشت وخود وخانواده اش درهنگام بیماری به دکتر مراجعه می کردند، ازبیرون به دکترتلفن زده بود.
بعدازمدتی همسرم وارد شدوباحالتی کاملا عصبانی به دفتر رفت.
زنگ تفریح بود وبقیه معلمین جلودر دفتر اجتماع کرده بودند. وقتی وارد دفترشدم دیدم معاون آموزش وپرورش مشغول صحبت باهوشنگ است.من فقط این جمله را از دکتر هوشنگ شنیدم که میگفت:(( آقای...توخودت یک دزد به تمام معنا هستی وآن وقت برای تفتیش کلاس معلمها دستور صادر می کنی؟ من همیشه فکر می کردم که آموزش وپرورش جای بدی برای خدمت نیست،اما معلوم شد که باوجود رئیس ورؤسایی چون شماها اینجا هم به گند کشیده شده. من اجازه نمیدهم ازهمسرم بازجویی کنید.))
به من هم گفت:((فریده،آماده شوبرویم)) پس ازآن به اتفاق به منزل رفتیم.
شب همکارانم تلفن کردند وخبر دادند که بعد ازرفتن من وهوشنگ، به همگی آنها میگویند:((بایدشهادت بدهیدکه دکتراعظمی در دفتر مدرسه به معاون ورئس آموزش و پرورش توهین کرده وچون همه شماحضور داشته وشاهد توهینهایش بوده اید باید ورقه را امضاکنید))
اماهیچکدام ازمعلمین قبول نمیکنند که چنین چیزی بگویند وهمه منکر میشوندمیگویندکه حرفهای دکتر رانشنیده اند.معاون هم به شدت عصبانی میشودوآنهارا تهدید به توبیخ واخراج میکند.
وقتی دکترماجرا را میشنود،
خودش به اداره آموزش و پرورش می رود وبه معاون آموزش و پرورش
میگوید:((لازم نبود که معلمین را تهدید به اخراج کنی تابرایت بنویسندکه من گفته ام تودزدهستی، ازخودم می خواستی تابرایت می نوشتم))
آن گاه باحالتی تحکم آمیز
میگوید:((قلم وکاغذبده))
و
می نویسد;((معاون آموزش وپروش دزداست))
ونوشته رابه طرف معاون اداره پرت میکندو
می گوید:(( این هم نوشته به خط وامضای خودم،حالااقدام کن))
یک روزبعداز جریان دکتر به ساواک احضار وساعتها توبیخ وتهدیدشد.
درآنجاهم دکتررئیس ساواک به نام میرسپاسی را بی نصیب نگذاشت وبه
او
میگوید:((توهم جانی پستی بیش نیستی)
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
نمونه ای از شجاعت و واکنش دکتر هوشنگ در برابر ظلم و جفای رژیم شاه به قلم خانم فریده کمالوند
---------------------
بعد از اتمام دوره آموزشی پیش از دبستان و استخدام در آموزش وپرورش خرم آباد در سال 1352 در مرکز جدیدالتأسیس آموزشهای پیش دبستان مشغول به کار شدم.
مدیر این مرکز همسر یکی از رؤسای ادارات بود
که اتفاقا با ساواک هم در ارتباط بودند. ازهمان روزهای اول حضورم در آنجا از برخوردهایش کاملا آشکار بود که میانه خوبی با من ندارد. یک روز سرزده به کلاسم واردشد. فردای آن روزمستخدم رابه کلاسم فرستاد که : خانم مدیر گفته اند بیادفتر.
درجوابش گفتم که تا ساعت کلاس تمام نشود به دفتر نخوام آمد.
مشغول کارم بودم که ازپنجره کلاس دیدم ماشین اداره جلو درتوقف کردومعاون آموزش وپرورش که همه شهر می دانستند عامل ساواک است باچند نفر از آن پیاده شدندوبه دفتررفتند.
لحظه ای بعد دوباره مستخدم را فرستادند که به دفتر بروم وبازهم جواب قبلی رادادم واز همان مستخدم خواستم به همسرم(دکترهوشنگ اعظمی) تلفن بزند واو رادر جریان بگذارد.اوهم که دل خوشی از مدیر نداشت وخود وخانواده اش درهنگام بیماری به دکتر مراجعه می کردند، ازبیرون به دکترتلفن زده بود.
بعدازمدتی همسرم وارد شدوباحالتی کاملا عصبانی به دفتر رفت.
زنگ تفریح بود وبقیه معلمین جلودر دفتر اجتماع کرده بودند. وقتی وارد دفترشدم دیدم معاون آموزش وپرورش مشغول صحبت باهوشنگ است.من فقط این جمله را از دکتر هوشنگ شنیدم که میگفت:(( آقای...توخودت یک دزد به تمام معنا هستی وآن وقت برای تفتیش کلاس معلمها دستور صادر می کنی؟ من همیشه فکر می کردم که آموزش وپرورش جای بدی برای خدمت نیست،اما معلوم شد که باوجود رئیس ورؤسایی چون شماها اینجا هم به گند کشیده شده. من اجازه نمیدهم ازهمسرم بازجویی کنید.))
به من هم گفت:((فریده،آماده شوبرویم)) پس ازآن به اتفاق به منزل رفتیم.
شب همکارانم تلفن کردند وخبر دادند که بعد ازرفتن من وهوشنگ، به همگی آنها میگویند:((بایدشهادت بدهیدکه دکتراعظمی در دفتر مدرسه به معاون ورئس آموزش و پرورش توهین کرده وچون همه شماحضور داشته وشاهد توهینهایش بوده اید باید ورقه را امضاکنید))
اماهیچکدام ازمعلمین قبول نمیکنند که چنین چیزی بگویند وهمه منکر میشوندمیگویندکه حرفهای دکتر رانشنیده اند.معاون هم به شدت عصبانی میشودوآنهارا تهدید به توبیخ واخراج میکند.
وقتی دکترماجرا را میشنود،
خودش به اداره آموزش و پرورش می رود وبه معاون آموزش و پرورش
میگوید:((لازم نبود که معلمین را تهدید به اخراج کنی تابرایت بنویسندکه من گفته ام تودزدهستی، ازخودم می خواستی تابرایت می نوشتم))
آن گاه باحالتی تحکم آمیز
میگوید:((قلم وکاغذبده))
و
می نویسد;((معاون آموزش وپروش دزداست))
ونوشته رابه طرف معاون اداره پرت میکندو
می گوید:(( این هم نوشته به خط وامضای خودم،حالااقدام کن))
یک روزبعداز جریان دکتر به ساواک احضار وساعتها توبیخ وتهدیدشد.
درآنجاهم دکتررئیس ساواک به نام میرسپاسی را بی نصیب نگذاشت وبه
او
میگوید:((توهم جانی پستی بیش نیستی)
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
Forwarded from دکتر هوشنگ اعظمی لرستانی بیرانوند
نیما یوشیج درتولد یکسالگی پسرش: پسرم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی.. از این به بعد همه چیز جهان تکراریست جز #مهربانی
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami