Forwarded from عکس نگار
لشکر شــــکن ایل ، سـربرز دیار
یَــلِ بیـــرنون ، مـــرد روزگــــار
چین وَ جنگ دیو چوی اِسفنیار
تاریخـت مَنــی هَـر وَ یــادگـــار
شعر:رحمان عزیزی
یادی کنیم از شهید خفته در خون دلاور مردی بی نظیر یک مرد راستین کسی که از مرگ وسختی هراسی به دل راه نمی داد آری این مرد سیامک اسدیان عزیز
است افتخار ایل رشید بیرانوند واسطوره انسان های مبارز وآزاده یادش گرامی ونامش زنده باد
فرستنده:کیومرث اسدیان
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
یَــلِ بیـــرنون ، مـــرد روزگــــار
چین وَ جنگ دیو چوی اِسفنیار
تاریخـت مَنــی هَـر وَ یــادگـــار
شعر:رحمان عزیزی
یادی کنیم از شهید خفته در خون دلاور مردی بی نظیر یک مرد راستین کسی که از مرگ وسختی هراسی به دل راه نمی داد آری این مرد سیامک اسدیان عزیز
است افتخار ایل رشید بیرانوند واسطوره انسان های مبارز وآزاده یادش گرامی ونامش زنده باد
فرستنده:کیومرث اسدیان
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
Forwarded from بزرگان لرستان
تصویری دیده نشده از مرتضی خان اعظمی بزرگمرد تاریخ لرستان، از یاران دکتر محمد مصدق و رئیس جبهه ملی شاخه لرستان در واپسین سالهای عمرش. یادش تا ابد جاودان
#کانال_بزرگان_لرستان
@bozorganlorestan
#کانال_بزرگان_لرستان
@bozorganlorestan
Forwarded from 👑 ایل بزرگ بیرانوند 👑
تصویری دیده نشده از جوانی مرتضی خان اعظمی بزرگمرد تاریخ لرستان، از یاران دکتر مصدق بزرگ و رئیس جبهه ملی شاخه لرستان
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿
یادبود
سال گذشته در چنین روزی بانویی را از دست دادیم که وجودش برای تمام کسانی که ایشان را میشناختن باعث دلگرمی وقوت قلب بود این بانوی بزرگوار در ماه مهر متولد شد وبه همه مهر داد و در ماه مهر هم از میان مارفت.
بانو سلطنت اعظمی همچون بسیاری از زنان ومردان خاندانش بویژه همسر همدلش پرویز خان اعظمی ،برای سربلندوآزاد زیستن هزینه های بسیار زیادی پرداخت نمود . پدرش علیرضا خان اعظمی فرزند علیمردان خان بیرانوند بود .حکومت وقت علیرضا خان راکه به اذعان آگاهان ،جوانی مردمدار ،خوش فکر، دلیر واهل علم وادب بود ،در سالهای دهه اول ۱۳۰۰پس از ترور علیمردان خان ،علیرضا خان با خدعه ونیرنگ دستگیر شد وپس از محاکمه فرسایشی ناعادلانه به جوخه ی مرگ سپرده شد . از آن پس داستان غم انگیز تبعید وغربت که بخشی از تاریخ معاصر لرستان ماست، برای سلطنت اعظمی آغاز شد واین دختر کوچک به دور از مادر عزیزش مرضیه خانم،در آغوش گرم وپرمهر وپدرگونه عموی بزرگوارش مرتضی خان اعظمی که تا همیشه برایش عزیز ترین بود بزرگ شد.
به وصیت پدر آموختن را پی گرفت ، واز آموزگاران بسیاری از جمله عمه ی بزرگوارش مهین خانم اعظمی واز شرایط سخت و دشوار زندگی آموخت ،به گونه ایی که خود آموزگاری شد توانا که زندگی بسیاری از نزدیکان واطرافیان خود را دگرگون ساخت والگویی شد برای دیگران ونامش مترادف شد با عشق ومهر ،صلابت واستواری ،بزرگ منشی ومهربانی ومتانت ودر پیوند با این روح بلند هوشنگ وعمو زاده ها وعمه زاده وبرادر زادگانی سر برآورده که هریک خود بدل به انسانهای بزرگ روزگار شدند.
بانو سلطنت روح بزرگی داشت باگذشت وامید دهنده بود .حضورش گرما بخش بود در زمهریر زمستان های سرد جور وجفا .مادری بود به معنی واقعی کلمه ،گرم وصمیمی وفداکار .تا می توانست کوشش نمود تا زنان جامعه پیرامون خود را توانمند سازد . دختران جوان رابه تحصیل وتحصیلات عالیه تشویق وترغیب مینمود .
در سالهای سخت رنج ومصیبت ودر بحبوحه افتادنهای سرو های بوستان زندگی اش بخصوص (فریدون فرخش )
همچون کوهی استوار ایستاد وبه دیگران ایستادگی آموخت .
تابود خوب بودن رو تداعی می کرد وروح زندگی می دمید ،حتی آنگاه که فراموشی قصد به فراموشی سپردنش راکرد.
اما امروز یقین داریم که روح بلندش در کالبد زمان جاری ،وروش ومنش اش در وجود فرزندان وهمه آنانی که در کنار (بانو سلطنت اعظمی ) بودند واز او آموختند ،در تداوم خواهد بود .
یادش گرامی
☘🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
یادبود
سال گذشته در چنین روزی بانویی را از دست دادیم که وجودش برای تمام کسانی که ایشان را میشناختن باعث دلگرمی وقوت قلب بود این بانوی بزرگوار در ماه مهر متولد شد وبه همه مهر داد و در ماه مهر هم از میان مارفت.
بانو سلطنت اعظمی همچون بسیاری از زنان ومردان خاندانش بویژه همسر همدلش پرویز خان اعظمی ،برای سربلندوآزاد زیستن هزینه های بسیار زیادی پرداخت نمود . پدرش علیرضا خان اعظمی فرزند علیمردان خان بیرانوند بود .حکومت وقت علیرضا خان راکه به اذعان آگاهان ،جوانی مردمدار ،خوش فکر، دلیر واهل علم وادب بود ،در سالهای دهه اول ۱۳۰۰پس از ترور علیمردان خان ،علیرضا خان با خدعه ونیرنگ دستگیر شد وپس از محاکمه فرسایشی ناعادلانه به جوخه ی مرگ سپرده شد . از آن پس داستان غم انگیز تبعید وغربت که بخشی از تاریخ معاصر لرستان ماست، برای سلطنت اعظمی آغاز شد واین دختر کوچک به دور از مادر عزیزش مرضیه خانم،در آغوش گرم وپرمهر وپدرگونه عموی بزرگوارش مرتضی خان اعظمی که تا همیشه برایش عزیز ترین بود بزرگ شد.
به وصیت پدر آموختن را پی گرفت ، واز آموزگاران بسیاری از جمله عمه ی بزرگوارش مهین خانم اعظمی واز شرایط سخت و دشوار زندگی آموخت ،به گونه ایی که خود آموزگاری شد توانا که زندگی بسیاری از نزدیکان واطرافیان خود را دگرگون ساخت والگویی شد برای دیگران ونامش مترادف شد با عشق ومهر ،صلابت واستواری ،بزرگ منشی ومهربانی ومتانت ودر پیوند با این روح بلند هوشنگ وعمو زاده ها وعمه زاده وبرادر زادگانی سر برآورده که هریک خود بدل به انسانهای بزرگ روزگار شدند.
بانو سلطنت روح بزرگی داشت باگذشت وامید دهنده بود .حضورش گرما بخش بود در زمهریر زمستان های سرد جور وجفا .مادری بود به معنی واقعی کلمه ،گرم وصمیمی وفداکار .تا می توانست کوشش نمود تا زنان جامعه پیرامون خود را توانمند سازد . دختران جوان رابه تحصیل وتحصیلات عالیه تشویق وترغیب مینمود .
در سالهای سخت رنج ومصیبت ودر بحبوحه افتادنهای سرو های بوستان زندگی اش بخصوص (فریدون فرخش )
همچون کوهی استوار ایستاد وبه دیگران ایستادگی آموخت .
تابود خوب بودن رو تداعی می کرد وروح زندگی می دمید ،حتی آنگاه که فراموشی قصد به فراموشی سپردنش راکرد.
اما امروز یقین داریم که روح بلندش در کالبد زمان جاری ،وروش ومنش اش در وجود فرزندان وهمه آنانی که در کنار (بانو سلطنت اعظمی ) بودند واز او آموختند ،در تداوم خواهد بود .
یادش گرامی
☘🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
❤️وَ هَر دیوار خوئَه عسکت بکیشم
❤️اَرّه بیمــار خوئَه عسکت بکیشم
❤️امــیدی بین اَرّه ژار و فقیریــــل
❤️اَرّه هَر ژار خوئه عسکت بکیشم
📝 #رحمان_عزیزی
دکتر_هوشنگ_اعظمی_لرستانی
@dr_azami
❤️اَرّه بیمــار خوئَه عسکت بکیشم
❤️امــیدی بین اَرّه ژار و فقیریــــل
❤️اَرّه هَر ژار خوئه عسکت بکیشم
📝 #رحمان_عزیزی
دکتر_هوشنگ_اعظمی_لرستانی
@dr_azami
۸ آبان سالروز پرکشیدن فریدون اعظمی🌹
فرزند پرویزخان اعظمی وبانو سلطنت اعظمی.
گرامی باد یاد و خاطرۀ زنده یاد فریدون اعظمی🌹
@dr_azami
فرزند پرویزخان اعظمی وبانو سلطنت اعظمی.
گرامی باد یاد و خاطرۀ زنده یاد فریدون اعظمی🌹
@dr_azami
Forwarded from دکتر محمد مصدق
۷ ﺁﺑﺎﻥﻣﺎﻩﻣﻄﺎﺑﻖ ﺑﺎﺑﯿﺴﺖ ﻭﻧﻬﻢﺍﻛﺘﺒﺮﺭﻭﺯﺟﻬﺎﻧﯽﻛﻮﺭﻭﺵ ﻧﺎﻡﮔﺬﺍﺭﯼﺷﺪﻩﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦﺭﻭﺯ ﺑﻪﻣﻨﺎﺳﺒﺖﺗﻜﻤﯿﻞﺗﺼﺮﻑﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭﯼ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭﭘﺎﯾﺎﻥﺩﻭﺭﺍﻥﺳﺘﻤﮕﺮﯼ ﺩﺭﺩﻧﯿﺎﯼﺑﺎﺳﺘﺎﻥﺑﺮﻗﺮﺍﺭﺷﺪﻩﺍﺳﺖ.
@dr_mohammad_mossadegh
@dr_mohammad_mossadegh
Forwarded from عکس نگار
علیرضاخان اعظمی -فرزند ارشد علیمردان خان بیرانوند و پدر بانو سلطنت اعظمی و عموی دکتر هوشنگ اعظمی- که در سال 1314 در تهران اعدام شد.
علیرضاخان سرداری مبارز، متمایز و فرهیخته بود. علاوه بر شجاعت و دلاوری آنچه که علیرضاخان اعظمی را از سایر سرداران عصر خویش متمایز نموده بود علاقه ایشان به هنر، موسیقی و کتاب خوانی بود. معروف است که ایشان تار میزده... و علاقه زیادی به کتاب بینوایان ویکتور هوگو داشته است.
علیرضا خان در بسیاری از جنگ های ایل بیرانوند با نیروهای رضاشاه حضور داشت و از خود دلاوری ها نشان داد.
تنها کسی از بزرگان بیرانوند که حاضر شد به قیام دوباره طایفه زیدعلی در سال 1304 بپیوندد علیرضاخان اعظمی بود و به همراه بزرگان زیدعلی به کبیرکوه رفت (البته در همین زمان میرزا خان بیرانوند برادر شیخعلی خان نیز در پشتکوه ماند و تسلیم قوای دولت نشد)...
سرانجام علیرضاخان اعظمی در دی ماه 1314 به همراه نصراله خان بیرانوند و یداله خان بیرانوند در تهران اعدام شد.
متن:مظفر
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
علیرضاخان سرداری مبارز، متمایز و فرهیخته بود. علاوه بر شجاعت و دلاوری آنچه که علیرضاخان اعظمی را از سایر سرداران عصر خویش متمایز نموده بود علاقه ایشان به هنر، موسیقی و کتاب خوانی بود. معروف است که ایشان تار میزده... و علاقه زیادی به کتاب بینوایان ویکتور هوگو داشته است.
علیرضا خان در بسیاری از جنگ های ایل بیرانوند با نیروهای رضاشاه حضور داشت و از خود دلاوری ها نشان داد.
تنها کسی از بزرگان بیرانوند که حاضر شد به قیام دوباره طایفه زیدعلی در سال 1304 بپیوندد علیرضاخان اعظمی بود و به همراه بزرگان زیدعلی به کبیرکوه رفت (البته در همین زمان میرزا خان بیرانوند برادر شیخعلی خان نیز در پشتکوه ماند و تسلیم قوای دولت نشد)...
سرانجام علیرضاخان اعظمی در دی ماه 1314 به همراه نصراله خان بیرانوند و یداله خان بیرانوند در تهران اعدام شد.
متن:مظفر
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@ilebeyranvand
نیما یوشیج درتولد یکسالگی پسرش: پسرم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی.. از این به بعد همه چیز جهان تکراریست جز #مهربانی
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
به یاد ﭘﺰﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ و زندگی ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ تنگدست ﻣﯽﺁﻓﺮید او کسی نبود جز #دکتر_هوشنگ_اعظمی
همیشه زنده است...
@dr_azami
همیشه زنده است...
@dr_azami
بانو منیر اعظمی فرزند مرتضی خان و شمسی خانم و خواهر دکتر هوشنگ اعظمی و زنده یاد توکل اسدیان فرزند صادق خان و گوهر زرینجویی.
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
تسلیت به مردم کرد و ملت ایران....
احتمال کشته شدن صدها و حتی هزاران تن از هممیهنان کرد در کرمانشاه و کردستان عراق در اثر زلزله 7 ریشتری اخیر...
متاسفانه بدلیل کوهستانی بودن مناطق زلزله زده و نبود امکانات؛ کمک و امدادرسانی به روستاهای زلزله زده سخت و به دشواری صورت میگیرد....
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
احتمال کشته شدن صدها و حتی هزاران تن از هممیهنان کرد در کرمانشاه و کردستان عراق در اثر زلزله 7 ریشتری اخیر...
متاسفانه بدلیل کوهستانی بودن مناطق زلزله زده و نبود امکانات؛ کمک و امدادرسانی به روستاهای زلزله زده سخت و به دشواری صورت میگیرد....
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
@dr_azami
Forwarded from دکتر محمد مصدق
ﺗﺴﻠﯿﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ....
ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻦ
ﻗﻠﺐ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﮑﺴﺘﯽ؟
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ؟
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﻣﺎ ﮔﺸﻨﻪ ﻭ
ﻣﺎ ﺳﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ
"ﻣﻮﻻﻧﺎ "
@dr_mohammad_mossadegh
ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﺒﯿﻦ
ﻗﻠﺐ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﮑﺴﺘﯽ؟
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ؟
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﻣﺎ ﮔﺸﻨﻪ ﻭ
ﻣﺎ ﺳﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ
"ﻣﻮﻻﻧﺎ "
@dr_mohammad_mossadegh
Forwarded from دکتر محمد مصدق
برگزیده ای از نوشته هوشنگ درمورد توکل اسدیان:
یاد توکل مرا با خود برد و برگرداند به سی و سه سال پیش در دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت، در آن آپارتمان کوچک نزدیک چهار راه تخت جمشید. بار اول بود خدایا یا بار دوم بود که توکل را می دیدم. با لبخند و شادی در چشم و دل که شیوه ی او بود، زود خودی شدم. توکل همه را خودی می کرد؛ چشم هایش تو را به خود میکشید: تو با منی، ای دوست بیا….
غروب آن روز، دیگرانِ فامیل هم آمدند و حرف دیگران هم پیش آمد اسم شُکرالله و سیامک یادم است. با این خانواده ی اسدیان و اعظمی و بیرانوند که نشستی و برخاستی بدان که چند نسل پُشت سر هم کشته دادهاند از عهد قاجار تا پهلویها تا اسلامیها.
چند بار دیگر هم توکل را دیدم طنین ”سلام“ با لهجهی لُری لکی که خیلی جدی هم میگفت هنوز در گوشم است.
توکل با چشمانِ پُر شوق و عشق، علاقهی همه را جلب میکرد.
آخرین بار در روزی روشن و آفتابی از اردیبهشت ماه سال پنجاه و نه من و گُلی با هم رفتیم خانه ی فرخنده و توکل در منطقه ی مسکونی کادرها و مهندسین هفت تپهی شوش.در آن سالهای پنجاه، چند هزار هکتار زمین و چند ده آبادی میاندوآب (میان کرخه و دز) از دهقانانِ حالا صاحب زمین، خریداری شده بود و رفته بود زیر پره ی گاوآهن صدها تراکتور شرکت عظیم کشت و صنعت ایران-کالیفرنیا، به سهامداری نراقی میلیونر ایرانی و شریکی آمریکایی.
دو سه سالی پیش از انقلاب، نمی دانم چه شد و چرا نراقی آن شرکت عظیم را رها کرد و برگشت کالیفرنیا.
توکل مهندس کشاورزی بود و سرپرست بخش هایی از کشت و کار همین شرکت. دهقانانِ لُر و عربِ حالا کارگرِ کشاورزی روزمزد یا تگهبان و ناطور، دختران و پسران خردسال و نوجوانِ وجینکار مزرعه، ”آقای مهندس توکل اسدیان“ را صاف و ساده توکل میگفتند و دوستش میداشتند.
درست سی سال پیش در چنین روزهایی بود که دم دمای غروب رفتم خانه ی دوستان و دانشجویان هوادار فدایی در شهر دانشگاهی ”پونا“ی هند. سالنی بود که در آن جا جمع می شدیم. روی میز بستهی روزنامه که تازه رسیده بود توجهم را جلب کرد. نشستم و ورق میزدم تا این که در صفحه ی ۲ کیهان هوایی، گوشه پایین سمت چپ صفحهی۲ چشمم افتاد به کلمه ی خرمآباد و خبری و این که یکی از عناصر …. خودسوزی کرد…. همان جا سرگذاشتم روی میز وسط سالن. زار گریستم از دل پُر. دوستان و رفقا دورم را گرفتند نگران و متاسف.در همه ی آن پنج سالی که در هند بودم تنها همین یک بار را به خاطر دارم که گریستم.
یاد توکل مرا با خود برد و برگرداند به سی و سه سال پیش در دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت، در آن آپارتمان کوچک نزدیک چهار راه تخت جمشید. بار اول بود خدایا یا بار دوم بود که توکل را می دیدم. با لبخند و شادی در چشم و دل که شیوه ی او بود، زود خودی شدم. توکل همه را خودی می کرد؛ چشم هایش تو را به خود میکشید: تو با منی، ای دوست بیا….
غروب آن روز، دیگرانِ فامیل هم آمدند و حرف دیگران هم پیش آمد اسم شُکرالله و سیامک یادم است. با این خانواده ی اسدیان و اعظمی و بیرانوند که نشستی و برخاستی بدان که چند نسل پُشت سر هم کشته دادهاند از عهد قاجار تا پهلویها تا اسلامیها.
چند بار دیگر هم توکل را دیدم طنین ”سلام“ با لهجهی لُری لکی که خیلی جدی هم میگفت هنوز در گوشم است.
توکل با چشمانِ پُر شوق و عشق، علاقهی همه را جلب میکرد.
آخرین بار در روزی روشن و آفتابی از اردیبهشت ماه سال پنجاه و نه من و گُلی با هم رفتیم خانه ی فرخنده و توکل در منطقه ی مسکونی کادرها و مهندسین هفت تپهی شوش.در آن سالهای پنجاه، چند هزار هکتار زمین و چند ده آبادی میاندوآب (میان کرخه و دز) از دهقانانِ حالا صاحب زمین، خریداری شده بود و رفته بود زیر پره ی گاوآهن صدها تراکتور شرکت عظیم کشت و صنعت ایران-کالیفرنیا، به سهامداری نراقی میلیونر ایرانی و شریکی آمریکایی.
دو سه سالی پیش از انقلاب، نمی دانم چه شد و چرا نراقی آن شرکت عظیم را رها کرد و برگشت کالیفرنیا.
توکل مهندس کشاورزی بود و سرپرست بخش هایی از کشت و کار همین شرکت. دهقانانِ لُر و عربِ حالا کارگرِ کشاورزی روزمزد یا تگهبان و ناطور، دختران و پسران خردسال و نوجوانِ وجینکار مزرعه، ”آقای مهندس توکل اسدیان“ را صاف و ساده توکل میگفتند و دوستش میداشتند.
درست سی سال پیش در چنین روزهایی بود که دم دمای غروب رفتم خانه ی دوستان و دانشجویان هوادار فدایی در شهر دانشگاهی ”پونا“ی هند. سالنی بود که در آن جا جمع می شدیم. روی میز بستهی روزنامه که تازه رسیده بود توجهم را جلب کرد. نشستم و ورق میزدم تا این که در صفحه ی ۲ کیهان هوایی، گوشه پایین سمت چپ صفحهی۲ چشمم افتاد به کلمه ی خرمآباد و خبری و این که یکی از عناصر …. خودسوزی کرد…. همان جا سرگذاشتم روی میز وسط سالن. زار گریستم از دل پُر. دوستان و رفقا دورم را گرفتند نگران و متاسف.در همه ی آن پنج سالی که در هند بودم تنها همین یک بار را به خاطر دارم که گریستم.
3 آذرسالروز درگذشت توکل اسدیان فرزند صادق خان و گوهر زرینجویی. روحش شاد و یادش گرامی🌹
(در این عکس توکل اسدیان درکنار همسرش فرخنده اعظمی)
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@dr_azami
(در این عکس توکل اسدیان درکنار همسرش فرخنده اعظمی)
#کانال_ایل_بزرگ_بیرانوند
👇
@dr_azami
Forwarded from عکس نگار
خاطره ای از رادمنشی و روح بزرگ دکتر هوشنگ اعظمی
----------------------------------
یکی از دوستان دکتر اعظمی که خیاط بود تعریف میکرد(( اواخر اسفند ماه بود و به دلیل نزدیک شدن نوروز، لباسهای زیادی را باید برای مشتریها اماده میکردم.به همین دلیل مجبور بودم شبها تا دیروقت کار کنم؛ دریکی از این شب ها زن و مرد جوانی سراغ دکتر را از من گرفتند؛ چون مطب دکتر نزدیک مغازه خیاطی من بود، زن خیلی رنگ پریده بود و حال بدی داشت مرد گفت: شنیده ام دکتر اعظمی بعضی وقت ها تا دیروقت در مطبش کار میکند؟ دستم به دامنت زنم حال خوبی ندارد کمک کن و به دکتر اطلاع بده؛ از بخت بد ان زن و مرد ان ساعت شب دکتر در مطب نبود ؛ و زن و مرد نا امید به منزلشان برگشتند ، نیم ساعت بعد دکتر با ماشین جیپش امد به من سری بزند من وقتی دکتر را دیدم شرح ماجرا را برایش تعریف کردم؛ دکتر اعظمی ناراحت شد و ان شب به اتفاق هم تا نزدیکی صبح تمام خیابان های شهر را بدنبال ان زن و مرد گشتیم و سرانجام ان هارا نزدیک منزلشان در اخر شهر دیدیم ؛ دکتر با فداکاری و حوصله فراوان زن و مرد را سوار ماشین کرد و به مطب خودش برد و زن را معاینه کرد و از قفس داخل مطب داروهای زن را داد و بعد هم در کمال خونسردی و بردباری زن و مرد را به منزلشان در انتهای شهر رساند))
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami
----------------------------------
یکی از دوستان دکتر اعظمی که خیاط بود تعریف میکرد(( اواخر اسفند ماه بود و به دلیل نزدیک شدن نوروز، لباسهای زیادی را باید برای مشتریها اماده میکردم.به همین دلیل مجبور بودم شبها تا دیروقت کار کنم؛ دریکی از این شب ها زن و مرد جوانی سراغ دکتر را از من گرفتند؛ چون مطب دکتر نزدیک مغازه خیاطی من بود، زن خیلی رنگ پریده بود و حال بدی داشت مرد گفت: شنیده ام دکتر اعظمی بعضی وقت ها تا دیروقت در مطبش کار میکند؟ دستم به دامنت زنم حال خوبی ندارد کمک کن و به دکتر اطلاع بده؛ از بخت بد ان زن و مرد ان ساعت شب دکتر در مطب نبود ؛ و زن و مرد نا امید به منزلشان برگشتند ، نیم ساعت بعد دکتر با ماشین جیپش امد به من سری بزند من وقتی دکتر را دیدم شرح ماجرا را برایش تعریف کردم؛ دکتر اعظمی ناراحت شد و ان شب به اتفاق هم تا نزدیکی صبح تمام خیابان های شهر را بدنبال ان زن و مرد گشتیم و سرانجام ان هارا نزدیک منزلشان در اخر شهر دیدیم ؛ دکتر با فداکاری و حوصله فراوان زن و مرد را سوار ماشین کرد و به مطب خودش برد و زن را معاینه کرد و از قفس داخل مطب داروهای زن را داد و بعد هم در کمال خونسردی و بردباری زن و مرد را به منزلشان در انتهای شهر رساند))
#کانال_دکتر_هوشنگ_اعظمی
👇
@dr_azami