دوسیه /// آرزو مختاریان
317 subscribers
146 photos
4 videos
42 files
35 links
دوسیه، پرونده، کارنما

https://t.me/ShahnamehRookhani
کانال روخوانیِ شاهنامه با آرزو
Download Telegram

سرم را از درِ خانه برده بودم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بن‌بست برگشت دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل کرد دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره کرد و خیلی مودبانه پرسید ماشین را این‌جا پارک کرده‌ام، مشکلی برای رفت‌وآمدتان نیست؟ گفتم نه. گفت ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچه‌ی نه، ده ساله‌اش که بدنش کمی جلوتر از او آمده بود انداختم و گفتم خواهش می‌کنم. سرم را آوردم تو و در را بستم.
توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند می‌زدم. باید جلوی دختربچه‌‌اش که داشت نگاهم می‌کرد لبخند می‌زدم و می‌گفتم خواهش می‌کنم. آدمِ باملاحظه‌ای بود. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدم‌های گاه‌به‌گاهی که ماشین‌شان را وسط کوچه پارک می‌کنند و می‌روند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظه‌ای بود. باید چهره‌ی عبوسم را باز می‌کردم و لبخند می‌زدم. نباید زنش که عقب‌تر ایستاده بود و این پا و آن پا می‌کرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او می‌گفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمه‌ی کوتاه را می‌شنید به پدرش افتخار می‌کرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را می‌زدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم می‌کرد و می‌پرسید اجازه هست و وقتی روی صندلی‌ها می‌نشستند می‌گفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه می‌کرد. راستش چهره‌ی دختر یادم نیست. حتا چهره‌ی مرد را هم یادم نمی‌آید. من چهره‌ها را فراموش می‌کنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند می‌زدم و با مرد خداحافظی می‌کردم.


آرزو مختاریان | مهر ۴۰۴

Waiting | Aubrey Beardsley

یک تکه نان‌ شیرمالِ پارس را تمیز برش می‌زنم و می‌گذارم کنارِ فنجانِ چایم روی میز و نگاهشان می‌کنم. جان می‌دهد از این بالا ازشان عکس بگیرم. می‌نشینم روی صندلیِ راحتی. آفتابِ پاییز که بعدِ گرمای تابستانِ پُر از بی‌برقی‌ و بی‌کولری رسیده  و پشتِ شیشه‌های پنجره‌های قدی، روی ایوان پهن شده  به‌هرحال دلپذیر است. نان شیرمالم را آرام برمی‌دارم و گاز می‌زنم. همان طعمِ آشنای گاتاهای قنادیِ پارس. گمانم هیچ عوض نشده. گاتاهای جاهای زیادی را در اصفهان امتحان کرده‌ام ولی هیچ‌کدام این مزه‌ را ندارند. حتا آختامار هم گاتاهاش هیچوقت این مزه را نمی‌دهد، بقیه که بماند. البته طعم‌ها گاهی بهش نزدیک می‌شوند ولی همیشه یک چیزِ کوچکی کم دارند.

سرم را از درِ خانه می‌برم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بن‌بست برمی‌گردد دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل می‌کند دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره می‌کند و خیلی مودبانه می‌پرسد ماشین را این‌جا پارک کرده‌ام، مشکلی برای رفت‌وآمدتان نیست؟ می‌گویم نه. می‌گوید ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچه‌ی نه، ده ساله‌اش که بدنش کمی جلوتر از او آمده می‌اندازم و می‌گویم خواهش می‌کنم. سرم را می‌آورم تو و در را می‌بندم.

توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند می‌زدم. باید جلوی دختربچه‌‌اش که داشت نگاهم می‌کرد لبخند می‌زدم و می‌گفتم خواهش می‌کنم. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدم‌های گاه‌به‌گاهی که ماشین‌شان را وسط کوچه پارک می‌کنند و می‌روند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظه‌ای بود. باید چهره‌ی عبوسم را باز می‌کردم و لبخند می‌زدم. نباید زنش که عقب‌تر ایستاده بود و این پا و آن پا می‌کرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او می‌گفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمه‌ی کوتاه را می‌شنید به پدرش افتخار می‌کرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را می‌زدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم می‌کرد و می‌پرسید اجازه هست و وقتی روی صندلی‌ها می‌نشستند می‌گفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه می‌کرد. راستش چهره‌ی دختر یادم نیست. حتا چهره‌ی مرد را هم یادم نمی‌آید. من چهره‌ها را فراموش می‌کنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند می‌زدم و با مرد خداحافظی می‌کردم.

[ویرایش دوم]

درباره_عبارت_همه_را_به_یک_چشم_دیدن.pdf
1.8 MB
درباره عبارت "به یک چشم همه را دیدن"
آرزو مختاریان
فصلنامه بخارا / شماره‌ی ۱۷۰ / پاییز ۴۰۴
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی و سازِ سحر حبیبی
و شعر و صدای آرزو مختاریان
آرزو مختاریان | آذر ۴۰۴
آرزو مختاریان
آذر ۴۰۴
ترجمه‌ی دو شعر از من در شماره‌ی ۱۲۱ نشریه‌ی فرانسوی‌زبان اگزیت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«از آن زمان، همه ساله، مردمان در شب یلدا بیدار می‌ماندند و نمی‌گذاشتند خورشید در خوابِ عمیقِ مرگبار فرو برود. او را یاری می‌دادند و صدایش می‌زدند که طاقت بیاورد و زنده و بیدار بماند.»

[این کار، کوششی‌ست در نشان دادنِ چگونگیِ کاربردی کردنِ داده‌های مربوط با شب یلدا، مندرج در کانال «اسطوره‌شناسی با بهار مختاریان» از جمله مسائل نجومی و آیینی، با بازآفرینیِ روایی و یا تصویریِ آن‌ها.]

اقتباس و اجرا: آرزو مختاریان
آرزو مختاریان
یکم دی