Forwarded from بارو
باری، در آن روزِ نامیمون، خودم را برای یک چمباتمهی طولانی بغل کرده بودم که پاترولِ پلیس داخل محوطهی بازِ کنارِ حیاطِ بازیِ ما راند. دو تا دیرکِ فلزیِ بلند وسطِ محوطه بود. عصرها موقعِ نمایشِ فیلم در محوطهی باز، یک تکه پارچهی سفید بینِ دو دیرک میکشیدند، آدمها دو ورِ پرده مینشستند و یک فیلمِ جنگیِ تکراری تماشا میکردند و دیالوگها را یکصدا با هم و همگام با قهرمانانِ فیلم ادا میکردند. محوطه هنگامِ روز در اختیارِ علفها و حشرات بود، و من از راندنِ ماشینِ پلیس به آنجا شگفتزده شده بودم. با بلندگو ساکنین را فرا خواندند ظرفِ ده دقیقه آنجا جمع شوند. زنان و مردانِ بازنشسته با صندلیهای تاشو و چارپایههاشان از ساختمانِ واحدهایشان بیرون آمدند. برخی حتا چتر بهمراه داشتند که از آفتابِ صبحگاهی در امانشان نگه دارد. صدای زنگِ برقیِ مدرسهی بغلی بلند شد. یک دقیقه بعد دانشآموزانِ تمامِ کلاسها از ساختمانِ مدرسه ریختند بیرون، هل میدادند و فریاد میکشیدند و به دستوراتِ معلمان گوش نمیدادند.
من آنقدر هیجانزده شده بودم که فراموش کردم چمباتمه بزنم. بلند شدم ایستادم و بینِ بچه مدرسهایها دنبالِ خواهرم گشتم. خاله وانگ از راه رسید و مرا از زمین بلند کرد. وحشت کرده بودم ولی وقت نداشت بد و بیراه بارم کند. مرا گذاشت آخرِ طنابِ بلندی که وقتی میخواستیم از کودکستان بیرون برویم میگرفتیم. طناب را گرفتم و شروع کردم هماهنگ با بچههای دیگر قدمرو کنم، بیصبرانه منتظر بودم ما را از حیاطِ بازی بیرون ببرند.
همینطور که واردِ محوطهی باز میشدیم، پیرمردها و پیرزنها دستی به سرمان میکشیدند و لپهایمان را میکشیدند. بقیه، بزرگسالهای جوانتر هم از واحدهای کاریِ مختلف از راه رسیده بودند. ما روی چمنها جلوی جلو نشستیم. کارگران داشتند با شاخههای بامبو و تختههای چوبی سنِ موقتی درست میکردند. بچههای مدرسهی ابتدایی پشتِ سرِ ما نشستند. عقب را نگاه کردم و خواهرم را در ردیفِ کلاسِ دوم پیدا کردم. برایش زبان درآوردم خوشحال از اینکه اندازهی من به سِن نزدیک نیست.
همینجور که منتظر بودیم خالهها بین خودشان پچپچ میکردند و کیسهی لقمههای توفویِ برشته را دور میگرداندند. مورچهی سیاهی را گرفتم و کفِ دستم گذاشتم، گذاشتم تا از انگشتهام بالا برود، کاری که والدینم گفته بودند نکنم چون به قول آنها دستِ من برای مورچهها زیادی داغ بود و مثل این است که روی آتش راه بروند. مورچه را تماشا میکردم که انگار آتش زیرش باشد دنبالِ راهِ خروجی میگشت تا از دستم خارج شود. وقتی از مورچه خسته شدم بهش تلنگری زدم و پشتِ گردنِ خاله وانگ که نه چندان دور از من نشسته بود فرود آمد. نفسم را حبس کردم، ولی سرش را برنگرداند. مکثی کردم و به نشانهی هشدار جیغ زدم «خاله، خاله»...
◄ کلیک کنید: متن کامل داستان ►
■ از داستان «این چه ربطی به من دارد؟» | نوشتهٔ ئییونلی | ترجمهٔ آرزو مختاریان | باروی داستان
B A R U
من آنقدر هیجانزده شده بودم که فراموش کردم چمباتمه بزنم. بلند شدم ایستادم و بینِ بچه مدرسهایها دنبالِ خواهرم گشتم. خاله وانگ از راه رسید و مرا از زمین بلند کرد. وحشت کرده بودم ولی وقت نداشت بد و بیراه بارم کند. مرا گذاشت آخرِ طنابِ بلندی که وقتی میخواستیم از کودکستان بیرون برویم میگرفتیم. طناب را گرفتم و شروع کردم هماهنگ با بچههای دیگر قدمرو کنم، بیصبرانه منتظر بودم ما را از حیاطِ بازی بیرون ببرند.
همینطور که واردِ محوطهی باز میشدیم، پیرمردها و پیرزنها دستی به سرمان میکشیدند و لپهایمان را میکشیدند. بقیه، بزرگسالهای جوانتر هم از واحدهای کاریِ مختلف از راه رسیده بودند. ما روی چمنها جلوی جلو نشستیم. کارگران داشتند با شاخههای بامبو و تختههای چوبی سنِ موقتی درست میکردند. بچههای مدرسهی ابتدایی پشتِ سرِ ما نشستند. عقب را نگاه کردم و خواهرم را در ردیفِ کلاسِ دوم پیدا کردم. برایش زبان درآوردم خوشحال از اینکه اندازهی من به سِن نزدیک نیست.
همینجور که منتظر بودیم خالهها بین خودشان پچپچ میکردند و کیسهی لقمههای توفویِ برشته را دور میگرداندند. مورچهی سیاهی را گرفتم و کفِ دستم گذاشتم، گذاشتم تا از انگشتهام بالا برود، کاری که والدینم گفته بودند نکنم چون به قول آنها دستِ من برای مورچهها زیادی داغ بود و مثل این است که روی آتش راه بروند. مورچه را تماشا میکردم که انگار آتش زیرش باشد دنبالِ راهِ خروجی میگشت تا از دستم خارج شود. وقتی از مورچه خسته شدم بهش تلنگری زدم و پشتِ گردنِ خاله وانگ که نه چندان دور از من نشسته بود فرود آمد. نفسم را حبس کردم، ولی سرش را برنگرداند. مکثی کردم و به نشانهی هشدار جیغ زدم «خاله، خاله»...
◄ کلیک کنید: متن کامل داستان ►
■ از داستان «این چه ربطی به من دارد؟» | نوشتهٔ ئییونلی | ترجمهٔ آرزو مختاریان | باروی داستان
B A R U
Audio
در خیابانهای پهنِ شهر
راه که میروید
ببینید
تکه ابری سفید و نرم
بالای ساختمانی اداری
با شکم روی برقگیر افتاده و مُرده
و ببینید هیچکس در پیادهرو نایستاده
و همه راه میروند
حتا بُزی بالای کوه
میایستد و نگاهمان میکند
که راه میرویم
و نگاهمان به تکه ابرِ سفیدیست
که میجهد و بالاتر میرود و
نمیافتد
بر آن برفهای آب شدهی بیسرانجام
|||
شهریور ۴۰۴
آرزو مختاریان
راه که میروید
ببینید
تکه ابری سفید و نرم
بالای ساختمانی اداری
با شکم روی برقگیر افتاده و مُرده
و ببینید هیچکس در پیادهرو نایستاده
و همه راه میروند
حتا بُزی بالای کوه
میایستد و نگاهمان میکند
که راه میرویم
و نگاهمان به تکه ابرِ سفیدیست
که میجهد و بالاتر میرود و
نمیافتد
بر آن برفهای آب شدهی بیسرانجام
|||
شهریور ۴۰۴
آرزو مختاریان
درباره_عبارت_همه_را_به_یک_چشم_دیدن.pdf
1.8 MB
درباره عبارت "به یک چشم همه را دیدن"
آرزو مختاریان
فصلنامه بخارا / شمارهی ۱۷۰ / پاییز ۴۰۴
آرزو مختاریان
فصلنامه بخارا / شمارهی ۱۷۰ / پاییز ۴۰۴
□
سرم را از درِ خانه برده بودم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بنبست برگشت دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل کرد دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره کرد و خیلی مودبانه پرسید ماشین را اینجا پارک کردهام، مشکلی برای رفتوآمدتان نیست؟ گفتم نه. گفت ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچهی نه، ده سالهاش که بدنش کمی جلوتر از او آمده بود انداختم و گفتم خواهش میکنم. سرم را آوردم تو و در را بستم.
توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند میزدم. باید جلوی دختربچهاش که داشت نگاهم میکرد لبخند میزدم و میگفتم خواهش میکنم. آدمِ باملاحظهای بود. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدمهای گاهبهگاهی که ماشینشان را وسط کوچه پارک میکنند و میروند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظهای بود. باید چهرهی عبوسم را باز میکردم و لبخند میزدم. نباید زنش که عقبتر ایستاده بود و این پا و آن پا میکرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او میگفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمهی کوتاه را میشنید به پدرش افتخار میکرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را میزدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم میکرد و میپرسید اجازه هست و وقتی روی صندلیها مینشستند میگفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه میکرد. راستش چهرهی دختر یادم نیست. حتا چهرهی مرد را هم یادم نمیآید. من چهرهها را فراموش میکنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند میزدم و با مرد خداحافظی میکردم.
□
آرزو مختاریان | مهر ۴۰۴
■
Waiting | Aubrey Beardsley
سرم را از درِ خانه برده بودم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بنبست برگشت دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل کرد دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره کرد و خیلی مودبانه پرسید ماشین را اینجا پارک کردهام، مشکلی برای رفتوآمدتان نیست؟ گفتم نه. گفت ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچهی نه، ده سالهاش که بدنش کمی جلوتر از او آمده بود انداختم و گفتم خواهش میکنم. سرم را آوردم تو و در را بستم.
توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند میزدم. باید جلوی دختربچهاش که داشت نگاهم میکرد لبخند میزدم و میگفتم خواهش میکنم. آدمِ باملاحظهای بود. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدمهای گاهبهگاهی که ماشینشان را وسط کوچه پارک میکنند و میروند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظهای بود. باید چهرهی عبوسم را باز میکردم و لبخند میزدم. نباید زنش که عقبتر ایستاده بود و این پا و آن پا میکرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او میگفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمهی کوتاه را میشنید به پدرش افتخار میکرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را میزدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم میکرد و میپرسید اجازه هست و وقتی روی صندلیها مینشستند میگفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه میکرد. راستش چهرهی دختر یادم نیست. حتا چهرهی مرد را هم یادم نمیآید. من چهرهها را فراموش میکنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند میزدم و با مرد خداحافظی میکردم.
□
آرزو مختاریان | مهر ۴۰۴
■
Waiting | Aubrey Beardsley
□
یک تکه نان شیرمالِ پارس را تمیز برش میزنم و میگذارم کنارِ فنجانِ چایم روی میز و نگاهشان میکنم. جان میدهد از این بالا ازشان عکس بگیرم. مینشینم روی صندلیِ راحتی. آفتابِ پاییز که بعدِ گرمای تابستانِ پُر از بیبرقی و بیکولری رسیده و پشتِ شیشههای پنجرههای قدی، روی ایوان پهن شده بههرحال دلپذیر است. نان شیرمالم را آرام برمیدارم و گاز میزنم. همان طعمِ آشنای گاتاهای قنادیِ پارس. گمانم هیچ عوض نشده. گاتاهای جاهای زیادی را در اصفهان امتحان کردهام ولی هیچکدام این مزه را ندارند. حتا آختامار هم گاتاهاش هیچوقت این مزه را نمیدهد، بقیه که بماند. البته طعمها گاهی بهش نزدیک میشوند ولی همیشه یک چیزِ کوچکی کم دارند.
سرم را از درِ خانه میبرم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بنبست برمیگردد دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل میکند دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره میکند و خیلی مودبانه میپرسد ماشین را اینجا پارک کردهام، مشکلی برای رفتوآمدتان نیست؟ میگویم نه. میگوید ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچهی نه، ده سالهاش که بدنش کمی جلوتر از او آمده میاندازم و میگویم خواهش میکنم. سرم را میآورم تو و در را میبندم.
توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند میزدم. باید جلوی دختربچهاش که داشت نگاهم میکرد لبخند میزدم و میگفتم خواهش میکنم. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدمهای گاهبهگاهی که ماشینشان را وسط کوچه پارک میکنند و میروند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظهای بود. باید چهرهی عبوسم را باز میکردم و لبخند میزدم. نباید زنش که عقبتر ایستاده بود و این پا و آن پا میکرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او میگفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمهی کوتاه را میشنید به پدرش افتخار میکرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را میزدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم میکرد و میپرسید اجازه هست و وقتی روی صندلیها مینشستند میگفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه میکرد. راستش چهرهی دختر یادم نیست. حتا چهرهی مرد را هم یادم نمیآید. من چهرهها را فراموش میکنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند میزدم و با مرد خداحافظی میکردم.
[ویرایش دوم]
■
یک تکه نان شیرمالِ پارس را تمیز برش میزنم و میگذارم کنارِ فنجانِ چایم روی میز و نگاهشان میکنم. جان میدهد از این بالا ازشان عکس بگیرم. مینشینم روی صندلیِ راحتی. آفتابِ پاییز که بعدِ گرمای تابستانِ پُر از بیبرقی و بیکولری رسیده و پشتِ شیشههای پنجرههای قدی، روی ایوان پهن شده بههرحال دلپذیر است. نان شیرمالم را آرام برمیدارم و گاز میزنم. همان طعمِ آشنای گاتاهای قنادیِ پارس. گمانم هیچ عوض نشده. گاتاهای جاهای زیادی را در اصفهان امتحان کردهام ولی هیچکدام این مزه را ندارند. حتا آختامار هم گاتاهاش هیچوقت این مزه را نمیدهد، بقیه که بماند. البته طعمها گاهی بهش نزدیک میشوند ولی همیشه یک چیزِ کوچکی کم دارند.
سرم را از درِ خانه میبرم بیرون و مردی بلند قد و کمابیش لاغراندام، از راهی که رفته بود از سرِ بنبست برمیگردد دو قدمی به سوی من و بدنش را مایل میکند دورادور و به پراید سفید تمیزش اشاره میکند و خیلی مودبانه میپرسد ماشین را اینجا پارک کردهام، مشکلی برای رفتوآمدتان نیست؟ میگویم نه. میگوید ببخشید مزاحم شدم. نگاهی به دختربچهی نه، ده سالهاش که بدنش کمی جلوتر از او آمده میاندازم و میگویم خواهش میکنم. سرم را میآورم تو و در را میبندم.
توی اتاق که آمدم گفتم ولی باید لبخند میزدم. باید جلوی دختربچهاش که داشت نگاهم میکرد لبخند میزدم و میگفتم خواهش میکنم. همینکه زنگ زده بود بپرسد، خلافِ آدمهای گاهبهگاهی که ماشینشان را وسط کوچه پارک میکنند و میروند به امان خدا، یعنی آدم باملاحظهای بود. باید چهرهی عبوسم را باز میکردم و لبخند میزدم. نباید زنش که عقبتر ایستاده بود و این پا و آن پا میکرد، وقتی بعد که شوهرش بهش رسیده بود و سه تایی وارد ساختمانِ مشاوره شده بودند به او میگفت حالا زنگ زدن هم نداشت که مرد زیر لب بگوید بهرحال. باید دختربچه که همین مکالمهی کوتاه را میشنید به پدرش افتخار میکرد. باید وقتی درِ اتاق مشاور را میزدند و مرد، کمی خودش را به جلو خم میکرد و میپرسید اجازه هست و وقتی روی صندلیها مینشستند میگفت ببخشید مزاحمتان شدیم، دختر با چشمانی درشت و لبخند به لب به مشاور نگاه میکرد. راستش چهرهی دختر یادم نیست. حتا چهرهی مرد را هم یادم نمیآید. من چهرهها را فراموش میکنم. ولی یادم هست دختربچه، بدنِ نوجوانِ منعطفش را کشیده بود جلوتر از پدرش و به من نگاه کرده بود. زن، پیراهن یا شالِ زرد رنگی داشت، زردِ روشن. حالا زنگ زدن هم نداشت. باید لبخند میزدم و با مرد خداحافظی میکردم.
[ویرایش دوم]
■
Forwarded from دوسیه /// آرزو مختاریان
درباره_عبارت_همه_را_به_یک_چشم_دیدن.pdf
1.8 MB
درباره عبارت "به یک چشم همه را دیدن"
آرزو مختاریان
فصلنامه بخارا / شمارهی ۱۷۰ / پاییز ۴۰۴
آرزو مختاریان
فصلنامه بخارا / شمارهی ۱۷۰ / پاییز ۴۰۴
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی و سازِ سحر حبیبی
و شعر و صدای آرزو مختاریان
و شعر و صدای آرزو مختاریان
Forwarded from اسطورهشناسی با بهار مختاریان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«از آن زمان، همه ساله، مردمان در شب یلدا بیدار میماندند و نمیگذاشتند خورشید در خوابِ عمیقِ مرگبار فرو برود. او را یاری میدادند و صدایش میزدند که طاقت بیاورد و زنده و بیدار بماند.»
[این کار، کوششیست در نشان دادنِ چگونگیِ کاربردی کردنِ دادههای مربوط با شب یلدا، مندرج در کانال «اسطورهشناسی با بهار مختاریان» از جمله مسائل نجومی و آیینی، با بازآفرینیِ روایی و یا تصویریِ آنها.]
اقتباس و اجرا: آرزو مختاریان
[این کار، کوششیست در نشان دادنِ چگونگیِ کاربردی کردنِ دادههای مربوط با شب یلدا، مندرج در کانال «اسطورهشناسی با بهار مختاریان» از جمله مسائل نجومی و آیینی، با بازآفرینیِ روایی و یا تصویریِ آنها.]
اقتباس و اجرا: آرزو مختاریان