دوسیه /// آرزو مختاریان
317 subscribers
146 photos
4 videos
42 files
35 links
دوسیه، پرونده، کارنما

https://t.me/ShahnamehRookhani
کانال روخوانیِ شاهنامه با آرزو
Download Telegram
Forwarded from بارو
عیدِ ایرانی‌ها ـــــــــــــــــــــــــ
[رودرروییِ روشنفکران در دوره‌ی پهلوی با نمادهای فرهنگِ ایرانی]
ــــــــــ
نوشتهٔ آرزو مختاریان ــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیمین دانشور متولد سال ۱۳۰۰ در شیراز، دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۲۸، در سال ۱۳۲۹ با جلال آل احمد ازدواج می‌کند. در سال ۱۳۲۰ شهری چون بهشت را منتشر می‌کند که «عید ایرانی‌ها» از داستان‌های همین مجموعه است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در مواجهه با هر متنی تنها تکیه به همان متن نابسنده خواهد بود. هر متنی با متن‌های دیگری مرتبط است که می‌توانند در فهم و تفسیرِ آن متن به ما یاری رسانند. ژرار ژنت بحثِ مفصلی درباره‌ی این به‌هم‌پیوستگی متنی دارد. از نقل قول‌ها و تلمیح‌ها و تداعی‌ها و ارجاع‌های بینامتنی گرفته تا نوشته‌های روی جلد و مقدمه و عنوان و مصاحبه‌ها و نامه‌ها و آثارِ دیگرِ نویسنده و ارجاع‌های پیرامتنی(paratext). ژنت پیرامتنیت را در دو سطحِ peritext (پیرامونِ متن ولی درونِ کتاب) مثل عنوان و مقدمه، و epitext (پیرامونِ متن ولی بیرون از کتاب) مثلِ جنسیتِ نویسنده، خانواده‌ی نویسنده، مصاحبه‌ها، نامه‌ها و آثارِ دیگرِ نویسنده، و همچنین فضای زمانه‌اش، بررسی می‌کند. به گفته‌ی ژنت، پیرامتن در همه‌ی شکل‌هایش برسازنده‌ی گفتمانی‌ست بیرونی و کُمکی. منتقدی که معنای اثری مشخص را بازمی‌یابد، این کار را با ایجادِ رابطه‌ای میان اثر و نظامِ اندیشگانی و فرهنگیِ بیرونِ اثر انجام می‌دهد.

در این جستار بر آنم با یاری جُستن از ارجاع‌های پیرامتنی در بررسیِ متنِ داستانِ «عید ایرانی‌ها»ی سیمین دانشور به رودرروییِ روشنفکرانِ عصر پهلوی با نمادهای فرهنگِ ایرانی بپردازم.

عنوان یا نامِ داستان از عناصری‌ست که معمولاً پس از نوشته شدنِ داستان، از سوی نویسنده یا ناشر یا با همفکریِ دیگران برگزیده می‌شود. عنوان دلالت‌های بسیاری دارد که همگی بر خوانشِ ما از متن اثر می‌گذارند. ژنت می‌گوید داستانِ اولیسِ جویس را چگونه باید می‌خواندیم اگر نامِ آن «اولیس» نبود؟ عنوانِ «عید ایرانی‌ها» در نخستین برخورد ممکن است این‌گونه به ذهن متبادر ‌کند که دیگری‌ای غیر ایرانی و «خارجی» درباره‌ی عیدِ ایرانی‌ها می‌نویسد یا از چشم‌اندازِ شخصیتی غیرایرانی و خارجی در داستان یا از چشمِ ناظری بیرونی و فاصله‌گرفته روایت‌ می‌شود. هرچند در مواجهه با هر اوبژه‌ای فاصله گرفتن از آن به شناختِ بهترش کمک می‌کند ولی این‌جا و در این عبارت و شکلِ ترکیبش، این فاصله گرفتن فاصله گرفتنی از سرِ قضاوتی بی‌طرف نیست. عبارتِ «عید ایرانی‌ها» بر خلافِ مثلاً عبارتِ «جشن‌های ایرانی‌ها» یا «اعیادِ ایرانی» یا «سفره‌ی هفت‌سین ایرانی‌ها»، برای مخاطبِ فارسی‌زبانِ امروزی نه حالتی گزارش‌گونه و بی‌طرف، که نشانه‌ و باری کِنایی دارد؛ چیزی شبیه «عیدِ ایرانی‌جماعت» یا «حال و روزِ ایرانی‌ها». به قولِ اومبرتو اکو «شوربختانه «عنوان» در خود کلیدی‌ست به تفسیر».

خود را از چشمِ دیگری دیدن و کوشش برای نزدیک شدن به ناظری بیرونی، برای شناختِ خود امری‌ست اساسی، ولی در این داستان که گویا عیدِ ایرانی‌ها و خودِ ایرانی‌ها از نگاهِ آمریکایی‌های ساکن در ایران دیده می‌شوند، ما آن ناظرِ بیرونی، آن دیگری‌ای که نگاهش به ما، ما را به شناختی جامع از خود برساند، نمی‌بینیم. آمریکاییِ این داستان، آمریکایی‌ای‌ست پیش‌ساخته و برساخته‌ی گفتمانی سیاسی تحتِ تاثیرِ اندیشه‌های ضد امپریالیستی. یعنی ناظرِ بیرونی‌ای و از نگاهِ دیگری‌ای در کار نیست و همان نویسنده است که دارد با کلیشه‌های ذهنی‌اش و درواقع با کلیشه‌های گفتمانِ مسلطِ زمانه‌اش نگاه می‌کند.

جایی در داستان، وقتی سگ‌شان میکی گم شده است و پسرها نگرانند، مادرشان خانم نیکلسن زیر لبی می‌خندد و می‌گوید: «خیال‌تان راحت باشد، هیچ پاسبانی جرأت نمی‌کند سگِ قلاده‌دارِ یک نفر آمریکایی را بکُشد. بچه‌های کوچه هم همچین جُربزه‌ای ندارند». نعل به نعل تکرارِ گفته‌های گروه‌های مخالفِ حکومتِ وقتِ پهلوی مبنی بر این‌که کاپیتولاسیون در ایران احیا و دوباره برقرار شده است. درحالی‌که در واقعیت، کاپیتولاسیون پس از دوره‌ی قاجار و در دوره‌ی پهلویِ اول الغا شده بود و آنچه به خطا کاپیتولاسیون خوانده می‌شد مصونیتِ قضاییِ مستشارانِ امریکایی طبقِ کنوانسیونِ وین بود.

داستان این‌گونه آغاز می‌شود: «پسرها با مادرشان تصمیم گرفتند برای عیدِ ایرانی‌ها حاجی ‌فیروز را نو نَوار کنند. از بس از حاجی‌ فیروز خوش‌شان آمده بود سگ‌شان میکی از چشم‌شان افتاده بود.»


◄ [کلیک کنید: ادامهٔ متن را اینجا بخوانید]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

■ به «بارو» بپیوندید.

Telegram | Instagram
«می‌خندی و بهار می‌رسد»
[بزبز قندی کیست
و چرا حاجی‌فیروز می‌خواهد او را بخنداند]


فصلنامه سمرقند/شماره دوم/ بهار ۱۴۰۱
bozbozEqandi.pdf
405.4 KB
می‌خندی‌وبهارمی‌رسد.pdf
نشستنی-شاه‌فش.pdf
3.7 MB
نشستنی شاه‌فش: درباره‌ی "پای کرده به کَش" در بیتی از شاهنامه‌ی فردوسی

آرزو مختاریان

بخارا/ شماره ۱۶۷ / اسفند و فروردین ۱۴۰۴
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
باد تو را تو آورده بود
یا پرّ کوچکِ گنجشکی
در نیمروز
گلی نشکفته‌ی زرد
از پشتِ کوه
بیدار شدم و
هوا ساکن بود
چشم وا کردم و پلک نزدم و
هوا ساکن بود
تیر ۴۰۴ / آرزو مختاریان
مرداد ۴۰۴ / آرزو مختاریان
Forwarded from بارو
آن شنبه‌ که درباره‌اش می‌خواهم بنویسم شنبه‌ای در اولِ بهار بود. آن وقتِ سال آن هوای معتدل و ملایم را که، در روسیه‌ی مرکزی، آنچنان مطبوع فرازِ سرِ رودی آرام یا درّه‌ای رام است، ما نداشتیم. ما سوزِ سبُکِ هر از گاه وَزانی داشتیم، اشارتی به شور و اشتیاقِ سرمازده. آن موقع طفلی بیش نبودم و چیزی سرم نمی‌شد، ولی هیجان‌زده و با گونه‌های گُل‌انداخته مثلِ بقیه تحتِ تاثیرِ بهار بودم.

همیشه راهِ مدرسه تا خانه را سرِ صبر طی می‌کردم. هر جواهرِ جواهرفروشی‌ را موشکافی می‌کردم و پوسترهای تئاتر را از بالا تا پایین می‌خواندم. یک‌بار که مشغولِ وارسیِ کُرست‌های صورتیِ کم‌رنگ با بندِ جوراب‌های‌ پُرچینِ مادام روزالی بودم تا آمدم راهم را بگیرم و بروم، محکم خوردم به محصّلِ بلندقدی با سبیلِ سیاهِ بزرگ. نیشش تا بناگوش باز بود، گفت: «خوب دید زدی؟ ها؟» سرخ شدم. دستی حکیمانه پشتم زد و مهربانانه گفت: «همین خط را برو رفیق. احسنت به تو! خیر پیش!» قاه قاه خندید و به روی پاشنه‌ی پا چرخید و دور شد. حسابی شرمزده شده بودم و یکراست راهیِ خانه شدم و دیگر هیچوقت دمِ فروشگاهِ مادام روزالی نایستادم به ویترینش زل بزنم.

قرار بود این شنبه‌ را در خانه‌ با مادربزرگم بگذرانم. مادربزرگ تهِ خانه، پشتِ آشپزخانه، اتاقِ خودش را داشت. گوشه‌ی اتاقش اجاقی بود؛ مادربزرگ همیشه سردش بود. هوای اتاقش همیشه داغ و گرفته بود، همین حالم را خراب می‌کرد و دلم می‌خواست بزنم به چاک. آن روز همه‌ی لوازمم ــ کتاب‌ها، پایه‌ی نوت و ویولون ــ را با خودم برداشتم و بردم به اتاقِ مادربزرگ. میز پیشاپیش برایم چیده شده بود. وقتی غذا می‌خوردم مادربزرگ یک گوشه‌ نشسته بود. هیچ کداممان یک کلمه حرف نزدیم. در بسته بود و ما تنها بودیم. غذای من کوفته‌ماهیِ سرد با تربِ کوهی بود ــ غذایی که برای خاطرش می‌ارزد یهودی شد ــ سوپِ غلیظ خوش‌طعم، گوشتِ بریان و پیاز، کاهو، سالادِ میوه، قهوه، پای، و سیب‌. تا ته خوردم. درست است که آدمِ خیالبافی بودم ولی بالاخره اشتها هم داشتم. مادربزرگ میز را تمیز کرد و اتاق تمیز و مرتب شد. گل‌های پژمرده‌حالی روی رفِ پنجره بودند. تنها موجوداتِ زنده‌ای که مادربزرگ دوست می‌داشت، پسرش و نوه‌ی پسریش و سگش می‌می و گل‌ها بودند. می‌می هم آمد تو، روی مبل خودش را گلوله کرد و فوری خوابش برد. بدجور خوابالو بود ولی سگِ خارق‌العاده‌ای بود ــ مهربان، معقول، کوچک و خوش قیافه. نژادِ پاگ با خزِ روشن. سرِ پیری‌اش هم چاق و وارفته نشده بوده و خودش را خوش‌تراش نگه داشته بود. همه‌ی عمرِ پانزده ساله‌اش را با ما زندگی کرد، از تولد تا مرگ، و طبیعتاً عاشقِ همه‌مان بود، بالاخص مادربزرگ، که آنقدر سختگیر و بی‌رحم بود. یک وقتِ دیگری قصه‌ی رفاقتِ بی‌سر و صدا و محرمانه‌‌شان را برایتان تعریف می‌کنم. قصه‌ی خوب و تأثرانگیز و لطیفی‌ست.

کلیک کنید: متن کامل داستان


■ از داستان «تو باید همه چیز بلد باشی» | نوشتهٔ ایساک بابل | ترجمهٔ آرزو مختاریان | باروی داستان


B A R U
Forwarded from بارو
باری، در آن روزِ نامیمون، خودم را برای یک چمباتمه‌ی طولانی بغل کرده بودم که پاترولِ پلیس داخل محوطه‌ی بازِ کنارِ حیاطِ بازیِ ما راند. دو تا دیرکِ فلزیِ بلند وسطِ محوطه بود. عصرها موقعِ نمایشِ فیلم در محوطه‌ی باز، یک تکه پارچه‌ی سفید بینِ دو دیرک می‌کشیدند، آدم‌ها دو ورِ پرده می‌نشستند و یک فیلمِ جنگیِ تکراری تماشا می‌کردند و دیالوگ‌ها را یکصدا با هم و همگام با قهرمانانِ فیلم ادا می‌کردند. محوطه هنگامِ روز در اختیارِ علف‌ها و حشرات بود، و من از راندنِ ماشینِ پلیس به آن‌جا شگفت‌زده شده بودم. با بلندگو ساکنین را فرا خواندند ظرفِ ده دقیقه آن‌جا جمع شوند. زنان و مردانِ بازنشسته با صندلی‌های تاشو و چارپایه‌‌هاشان از ساختمانِ واحد‌هایشان بیرون آمدند. برخی حتا چتر بهمراه داشتند که از آفتابِ صبحگاهی در امان‌شان نگه دارد. صدای زنگِ برقیِ مدرسه‌ی بغلی بلند شد. یک دقیقه بعد دانش‌آموزانِ تمامِ کلاس‌ها از ساختمانِ مدرسه ریختند بیرون، هل می‌دادند و فریاد می‌کشیدند و به دستوراتِ معلمان گوش نمی‌دادند.

من آنقدر هیجانزده شده بودم که فراموش کردم چمباتمه بزنم. بلند شدم ایستادم و بینِ بچه‌ مدرسه‌ای‌ها دنبالِ خواهرم گشتم. خاله وانگ از راه رسید و مرا از زمین بلند کرد. وحشت کرده بودم ولی وقت نداشت بد و بیراه بارم کند. مرا گذاشت آخرِ طنابِ بلندی که وقتی می‌خواستیم از کودکستان بیرون برویم می‌گرفتیم. طناب را گرفتم و شروع کردم هماهنگ با بچه‌های دیگر قدم‌رو کنم، بی‌صبرانه منتظر بودم ما را از حیاطِ بازی بیرون ببرند.

همینطور که واردِ محوطه‌ی باز می‌شدیم، پیرمردها و پیرزن‌ها دستی به سرمان می‌کشیدند و لپ‌هایمان را می‌کشیدند. بقیه، بزرگسال‌های جوان‌تر هم از واحدهای کاریِ مختلف از راه رسیده بودند. ما روی چمن‌ها جلوی جلو نشستیم. کارگران داشتند با شاخه‌های بامبو و تخته‌های چوبی سنِ موقتی درست می‌کردند. بچه‌های مدرسه‌ی ابتدایی پشتِ سرِ ما نشستند. عقب را نگاه کردم و خواهرم را در ردیفِ کلاسِ دوم پیدا کردم. برایش زبان درآوردم خوشحال از اینکه اندازه‌ی من به سِن نزدیک نیست.

همینجور که منتظر بودیم خاله‌ها بین خودشان پچ‌پچ می‌کردند و کیسه‌ی لقمه‌های توفویِ برشته را دور می‌گرداندند. مورچه‌ی سیاهی را گرفتم و کفِ دستم گذاشتم، گذاشتم تا از انگشت‌هام بالا برود، کاری که والدینم گفته بودند نکنم چون به قول آن‌ها دستِ من برای مورچه‌ها زیادی داغ بود و مثل این است که روی آتش راه بروند. مورچه را تماشا می‌کردم که انگار آتش زیرش باشد دنبالِ راهِ خروجی می‌گشت تا از دستم خارج شود. وقتی از مورچه خسته شدم بهش تلنگری زدم و پشتِ گردنِ خاله وانگ که نه چندان دور از من نشسته بود فرود آمد. نفسم را حبس کردم، ولی سرش را برنگرداند. مکثی کردم و به نشانه‌ی هشدار جیغ زدم «خاله، خاله»...

کلیک کنید: متن کامل داستان


■ از داستان «این چه ربطی به من دارد؟» | نوشتهٔ ئی‌یون‌لی | ترجمهٔ آرزو مختاریان | باروی داستان


B A R U
Audio
منوچهر

گفتار اندر نامه فرستادن سام نریمان به‌نزدیک شاه منوچهر




شاهنامه‌ی فردوسی



@shahnamehrookhani
آرزو مختاریان
شهریور ۴۰۴
Audio
در خیابان‌های پهنِ شهر
راه که می‌روید
ببینید
تکه ابری سفید و نرم
بالای ساختمانی اداری
با شکم روی برق‌گیر افتاده و مُرده
و ببینید هیچ‌کس در پیاده‌رو نایستاده
و همه راه می‌روند
حتا بُزی بالای کوه
می‌ایستد و نگاه‌مان می‌کند
که راه می‌رویم
و نگاه‌مان به تکه ابرِ سفیدی‌ست
که می‌جهد و بالاتر می‌رود و
نمی‌افتد
بر آن برف‌های آب شده‌ی بی‌سرانجام

|||
شهریور ۴۰۴
آرزو مختاریان