Forwarded from دوسیه /// آرزو مختاریان
-
گفتم اینجا هرچند کوچک است ولی سه اتاق دارد و با این اتاقِ نشیمن میشود چهار تا. چشمم افتاد به درِ سفیدِ بستهی دیگری با دستهی سیاه. پرسیدم پشتِ این در چیست. چیست پشتِ این در. گفت قفسهی کتاب. پرسیدم میشود بازش کنم. با سر اشاره کرد که بله. که بله میشود. دستگیره را چرخاندم و در را باز کردم. اتاق، روشن از نورِ روز بود، دیوارهاش سفید. وسطِ اتاق، فرشِ خوشرنگ ظریف، کنارش یک مبلِ راحتی. فقط یکی بود. وزنِ اتاق به هم میریخت. یک مبلِ راحتی روبروی لابد قفسههای کتاب که پیدا نبودند. از آنجا که من بودم، دمِ در، پیدا نبودند. نعمان که بانیِ کاخِ خورنق بود ناگهان ملتفت شد که خواهد مُرد، روزی خواهد مُرد و زندهایست که به سوی مرگ میرود. گربهها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. و وقتِ غذای گربهها بود.
Seated Figure, Tan Room ///#HenriMatisse
https://www.instagram.com/p/CeSn-FTtJtU/?igshid=MDJmNzVkMjY=
گفتم اینجا هرچند کوچک است ولی سه اتاق دارد و با این اتاقِ نشیمن میشود چهار تا. چشمم افتاد به درِ سفیدِ بستهی دیگری با دستهی سیاه. پرسیدم پشتِ این در چیست. چیست پشتِ این در. گفت قفسهی کتاب. پرسیدم میشود بازش کنم. با سر اشاره کرد که بله. که بله میشود. دستگیره را چرخاندم و در را باز کردم. اتاق، روشن از نورِ روز بود، دیوارهاش سفید. وسطِ اتاق، فرشِ خوشرنگ ظریف، کنارش یک مبلِ راحتی. فقط یکی بود. وزنِ اتاق به هم میریخت. یک مبلِ راحتی روبروی لابد قفسههای کتاب که پیدا نبودند. از آنجا که من بودم، دمِ در، پیدا نبودند. نعمان که بانیِ کاخِ خورنق بود ناگهان ملتفت شد که خواهد مُرد، روزی خواهد مُرد و زندهایست که به سوی مرگ میرود. گربهها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. و وقتِ غذای گربهها بود.
Seated Figure, Tan Room ///#HenriMatisse
https://www.instagram.com/p/CeSn-FTtJtU/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
تریته
از «آن جایگاه که هفت پرتو خورشید میتابد»
آبها را آزاد میکند
آبهای رخشندهی مواج را
گلهها را آزاد میکند
با چلک چلک زنگولهها
در دشتهای بارانخوردهی پُربار
صدای گله پیدا شد، صدای گله پیدا شد
و آبهای رخشنده
از کهکشان شیری سر وا کردند
تریته
با آن سه پرتوِ خورشید ...
این سو
علفهای آبندیدهی سوخته و
گلههای گرسنهی ساکت
-
Study of male hands and arms / Albrecht Durer (1504)
https://www.instagram.com/p/CP9yobsBrUc/?igshid=MDJmNzVkMjY=
تریته
از «آن جایگاه که هفت پرتو خورشید میتابد»
آبها را آزاد میکند
آبهای رخشندهی مواج را
گلهها را آزاد میکند
با چلک چلک زنگولهها
در دشتهای بارانخوردهی پُربار
صدای گله پیدا شد، صدای گله پیدا شد
و آبهای رخشنده
از کهکشان شیری سر وا کردند
تریته
با آن سه پرتوِ خورشید ...
این سو
علفهای آبندیدهی سوخته و
گلههای گرسنهی ساکت
-
Study of male hands and arms / Albrecht Durer (1504)
https://www.instagram.com/p/CP9yobsBrUc/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
نه بَر کوهی ما را میگذاری
نه روز نو میشود
روز
تا عصر
تا سرِ شب
روز تمام میشود
و زیرِ آفتاب
گُل به نیلوفرِ پیچیدهی دورِ نردهها نخواهد ماند
شب همه چیز را به یاد میآوریم
از آن تیزیِ مُهرههای گردن
که از گوشتِ ساییده،
و از پوست
بیرون جهیده ناگهان و
کسی با دهانِ بازِ خونی خبر داده که نخوابیدهای
از این دنده
به آن دنده
از کوه
پایین غلتیدهای و
سپیدهای دمیده
که زیر آفتابَش
هیچچیز تازه نیست
-
مرداد ۰۰
https://www.instagram.com/tv/CXskcmCKDpA/?igshid=MDJmNzVkMjY=
نه بَر کوهی ما را میگذاری
نه روز نو میشود
روز
تا عصر
تا سرِ شب
روز تمام میشود
و زیرِ آفتاب
گُل به نیلوفرِ پیچیدهی دورِ نردهها نخواهد ماند
شب همه چیز را به یاد میآوریم
از آن تیزیِ مُهرههای گردن
که از گوشتِ ساییده،
و از پوست
بیرون جهیده ناگهان و
کسی با دهانِ بازِ خونی خبر داده که نخوابیدهای
از این دنده
به آن دنده
از کوه
پایین غلتیدهای و
سپیدهای دمیده
که زیر آفتابَش
هیچچیز تازه نیست
-
مرداد ۰۰
https://www.instagram.com/tv/CXskcmCKDpA/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
پرسیده بودی و یادم نیست چه پرسیده بودی. یا نپرسیده بودی و فقط گفته بودی. ولی من همیشه اقلیتِ ناچیزی بودهام. من همیشه مثل اقلیتِ ناچیز و نحیفی بودهام. نشسته روی نیمکتِ کلاس، دورم ردیفهای کناری، ردیفهای جلویی، ردیفهای پُشتی. فرو شده ته چاهی و چاهِ برآمدن نَه. کبوتری لهیده بر سجافِ سینهام، تخمِ ترکیدهای پاشیده به چشمم، کفِ زمین پُر از پَرهای نرمِ پرنده. همیشه من سه دست و پا داشتم، پنج چشم، با ابروهایی پهن. میدویدم و نفسزنان به پلههای مُسقفِ پشتِ درِ خانهای پناه میبردم از سیل، از ابرهای سنگینِ نزدیک به زمین.
https://www.instagram.com/p/CeiiUymN1-T/?igshid=MDJmNzVkMjY=
پرسیده بودی و یادم نیست چه پرسیده بودی. یا نپرسیده بودی و فقط گفته بودی. ولی من همیشه اقلیتِ ناچیزی بودهام. من همیشه مثل اقلیتِ ناچیز و نحیفی بودهام. نشسته روی نیمکتِ کلاس، دورم ردیفهای کناری، ردیفهای جلویی، ردیفهای پُشتی. فرو شده ته چاهی و چاهِ برآمدن نَه. کبوتری لهیده بر سجافِ سینهام، تخمِ ترکیدهای پاشیده به چشمم، کفِ زمین پُر از پَرهای نرمِ پرنده. همیشه من سه دست و پا داشتم، پنج چشم، با ابروهایی پهن. میدویدم و نفسزنان به پلههای مُسقفِ پشتِ درِ خانهای پناه میبردم از سیل، از ابرهای سنگینِ نزدیک به زمین.
https://www.instagram.com/p/CeiiUymN1-T/?igshid=MDJmNzVkMjY=
«مانه و ابژهی نقاشی»
میشل فوکو
ترجمهی آرزو مختاریان
نشر شوند
چاپ دوم
میشل فوکو
ترجمهی آرزو مختاریان
نشر شوند
چاپ دوم
-
نکند اناری که اینهمه وقت به درخت رسیده
ناگهان بیفتد و تاریک و گندیده باشد
خم نشده بودم و دیدم
تَرَکهاش سرخ نیستند و سیاهند
خم شدم و
دانههاش به هم تپیدند
پس آنهمه شب تا صبح
آنهمه تلنبارِ لباسهای روی جالباسیِ پشتِ در
آنهمه آب که پای شمشادهای برگدهنده رفت
برگهای روشن
برگهای تیره
-
/// مهر ۰۰
-
"Still Life with Pomegranate and Pears"///
Paul Cezanne
https://www.instagram.com/p/CUkNS2LKDrW/?igshid=MDJmNzVkMjY=
نکند اناری که اینهمه وقت به درخت رسیده
ناگهان بیفتد و تاریک و گندیده باشد
خم نشده بودم و دیدم
تَرَکهاش سرخ نیستند و سیاهند
خم شدم و
دانههاش به هم تپیدند
پس آنهمه شب تا صبح
آنهمه تلنبارِ لباسهای روی جالباسیِ پشتِ در
آنهمه آب که پای شمشادهای برگدهنده رفت
برگهای روشن
برگهای تیره
-
/// مهر ۰۰
-
"Still Life with Pomegranate and Pears"///
Paul Cezanne
https://www.instagram.com/p/CUkNS2LKDrW/?igshid=MDJmNzVkMjY=
Instagram
Instagram
-
آبهای زایندهرود
تا ساحلِ سبزی که برای نشستن بود
بالا آمده بودند و
آنجا
هنوز ننشسته بودم
که ناگهان این رگبار
این ابرهای بالای پلِ فلزی
هنوز ننشسته بودم و ناگهان این رگبار
///
شهریور ۴۰۱
https://www.instagram.com/p/CiKsQ9MN5iD/?igshid=MDJmNzVkMjY=
آبهای زایندهرود
تا ساحلِ سبزی که برای نشستن بود
بالا آمده بودند و
آنجا
هنوز ننشسته بودم
که ناگهان این رگبار
این ابرهای بالای پلِ فلزی
هنوز ننشسته بودم و ناگهان این رگبار
///
شهریور ۴۰۱
https://www.instagram.com/p/CiKsQ9MN5iD/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
نور از نشیبِ موهات
ای ماه
که بر سرِ ما
روزها و شبها میدرخشی
ای ماهِ رخشندهی کامل
بر راهپله و
نردبانِ محلِ گذر
ای رفته بر بام و
نیفتاده
با استخوانهای سفیدِ آفتابندیده
افشاندی
///
مهر ۱۴۰۱
https://www.instagram.com/p/CjXN0hXNYZE/?igshid=N2NmMDY0OWE=
نور از نشیبِ موهات
ای ماه
که بر سرِ ما
روزها و شبها میدرخشی
ای ماهِ رخشندهی کامل
بر راهپله و
نردبانِ محلِ گذر
ای رفته بر بام و
نیفتاده
با استخوانهای سفیدِ آفتابندیده
افشاندی
///
مهر ۱۴۰۱
https://www.instagram.com/p/CjXN0hXNYZE/?igshid=N2NmMDY0OWE=
-
ایستادهای و
چشمهات درشتند
زیبایی و
پاییز زرد و سرخ است
ریسهای از چراغهای ریزِ رنگی ریخته تا گردنت
برق میزنی
در شب
درختی و چه برگهایی
کفتری هستی در زمهریر
با قلبی تپنده و پرخون
از جلدت برون
از بالهای بلندِ سفیدِ صدفیات
افتاده کنارِ رود
من خواب رفتهام
مرا بلند کنید
و بر شاخه بگذارید
///
آبان ۴۰۱
#Bird
#jackson_pollock
https://www.instagram.com/p/ClDzU2otJN9/?igshid=NTFlZDUzZmM=
ایستادهای و
چشمهات درشتند
زیبایی و
پاییز زرد و سرخ است
ریسهای از چراغهای ریزِ رنگی ریخته تا گردنت
برق میزنی
در شب
درختی و چه برگهایی
کفتری هستی در زمهریر
با قلبی تپنده و پرخون
از جلدت برون
از بالهای بلندِ سفیدِ صدفیات
افتاده کنارِ رود
من خواب رفتهام
مرا بلند کنید
و بر شاخه بگذارید
///
آبان ۴۰۱
#Bird
#jackson_pollock
https://www.instagram.com/p/ClDzU2otJN9/?igshid=NTFlZDUzZmM=
Instagram
Instagram
خورَد_گاو_نادان_ز_پهلوی_خویش.pdf
1.1 MB
-
دربارهی مَثَلِ «خورَد گاوِ نادان زِ پهلوی خویش»
آرزو مختاریان
مجلهی #بخارا / شماره ۱۵۲/ مهر و آبان ۱۴۰۱
دربارهی مَثَلِ «خورَد گاوِ نادان زِ پهلوی خویش»
آرزو مختاریان
مجلهی #بخارا / شماره ۱۵۲/ مهر و آبان ۱۴۰۱