دوسیه /// آرزو مختاریان
317 subscribers
146 photos
4 videos
42 files
35 links
دوسیه، پرونده، کارنما

https://t.me/ShahnamehRookhani
کانال روخوانیِ شاهنامه با آرزو
Download Telegram
«می‌خندی و بهار می‌رسد»
[بزبز قندی کیست
و چرا حاجی‌فیروز می‌خواهد او را بخنداند]


فصلنامه سمرقند/شماره دوم/ بهار ۱۴۰۱
bozbozEqandi.pdf
405.4 KB
می‌خندی‌وبهارمی‌رسد.pdf
-
از صدای خوردنِ قاشق‌ به بشقاب‌‌های چینی
گلسرخی
یا آبی
از میانِ یکی از پنجره‌ها
باز
با پرده‌های توری و پودهای نازک
که صدا از میانشان می‌گذرد
می‌رسد به من
که صبح به صبح
در بشقابِ غذای گربه‌ها برای زاغچه‌های سیاه و کمی سفید، مرغ و برنج و هویج پخته می‌گذارم
خوب لهیده
یا ازصدای کوبیدنِ چکشی در میانِ روز
به صفحه‌ای حلبی
یا تهِ قوس‌دار دیگچه‌ای در مطبخی سیاه
از میانِ جانِ گرفته و تاریک
از صدات که کردم و
از پرده‌های ضخیمِ تیره در تابستان
که نور نگذرد
و نه گرما
یا نه نور تو بیاید
نه صدا
تکان نمی‌خورم و
به منقارم گیر
ببر به روی چینه‌ی دیوار
آن دیوار
و آن یکی
دورتر
بکَن تکه‌ای از من و بخور
بپَر دوباره به ایوان
با چشمِ برّاقت
نگاهم کن
به منقارم بگیر و ببر
در آسمان نقطه‌ای سوزانم
خالم
چشمِ برّاقِ زاغم
سوزنی در استخوانم
مرجانی سرخ تهِ آبم
جزیره‌ای آهکی و سفید
مرغی آبی‌‌ام
با گردنِ سبزِ افراخته
در آفتاب
لمیده میانِ صدف
لؤلؤیی درخشانم
صامتم
دست نکشیده‌ام به صورتت
به پشتِ گردنت
دست نکشیده‌ام
در هوا گُمم

///
#Marc_Chagall
#Nude_with_Flower
//
سی‌ویکم #فروردین ۴۰۱#
https://www.instagram.com/p/Ccka02Yu9W9/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
کوه‌ها      آن جا       به کوه نمی‌ماندند
نه به میخ‌های فرو شده در زمین
آب از پنجه‌های پرنده‌ام       می‌چکید
هر جای اتاق نِشست
روز از دهانش
دشتی از صبحگاه       دشتی ازظهر و شام
دشتی دَوّار
بیرون می‌ماند
کاکلش زرد
چینه‌دانش سرخ
دانه‌های شن نزدِ من بود
دانه‌های خامِ ارزن
دانه‌های درشتِ برنج پخته
نزد من بود
پنجه‌های ترِ پرنده
بر کوه‌

///
اسفند ۰۰
https://www.instagram.com/p/CahpMXIux5K/?igshid=MDJmNzVkMjY=
thestoryofmydovecot-isaacbabel-revised.pdf
184.5 KB
«داستانِ گنجه‌کبوترِ من» / ایساک بابل/ ترجمه‌ی آرزو مختاریان
دوسیه /// آرزو مختاریان
thestoryofmydovecot-isaacbabel-revised.pdf
این داستان ترجمه‌ای‌ست از ترجمه‌ی انگلیسیِ والتر موریسون که نخست به سال ۱۹۵۷ چاپ شده و بعد در سال ۱۹۶۱ انتشارات پنگوئن آن را منتشر کرده است و من به همین نسخه‌ی انتشارات کتاب‌های پنگوئن دسترسی داشتم. در مقایسه با ترجمه‌ی پیتر کنستانتین که با ویرایش و نظر ناتالی بابل دخترِ ایساک بابل در سال ۲۰۰۲ منتشر شده، پیداست ترجمه‌ی قدیمی کاستی‌های زیادی دارد. ولی مواجهه‌ی من با این داستان به واسطه‌ی همین متن و ترجمه‌ی انگلیسی قدیمی والتر موریسون بوده است. خانم مژده دقیقی در مجموعه‌ی «عدالت در پرانتز» (انتشارات نیلوفر) این داستان را از ترجمه‌ی پیتر کنستانتین به فارسی ترجمه کرده که در دسترس است.

نسخه‌ی قبلیِ این ترجمه را یک سال پیش به سایتِ بانگ سپردم ولی در خواندنِ دوباره‌اش به خطاها و بی‌دقتی‌هایی برخوردم که سعی کردم اینجا و در این نسخه برطرف کنم تا آن‌جا که به چشمم آمدند.
YouMustKnowEveryThing.pdf
102.8 KB
«تو باید همه چیز بلد باشی»
ایساک بابل
ترجمه‌ی آرزو مختاریان
///

این داستان را اول بار ده سال پیش از پادکستِ سایتِ نیویورکر شنیدم که جرج ساندرز آن‌ را می‌خواند و در جا شیفته‌اش شدم.
داستان را ایساک بابل در سالِ 1915 در 21 سالگی‌اش نوشته.

You Must Know Everything / "You Must Know Everything" (stories 1915-1937) / Isaac Babel / Translated from Russian by Max Hayward / Edited by Natali Babel /
Farrar, Straus and Giroux / 1969
«مردِ نرمالی بود که داشت وارد میانسالی می‌شد. روزهای مانده‌اش انگشت‌شمار بودند. این را می‌دانست. ولی به آن فکر نمی‌کرد...»

#خون
#رادی_دویل #roddydoyle
#آزما / شماره ۱۲۳ / مرداد ۱۳۹۶
-
#ماکس_مولر در جایی از رساله‌اش «اسطوره‌شناسی تطبیقی» به مدد فیلولوژی و شواهد تاریخی نشان می‌دهد رسمِ زنده سوزاندن بیوه‌ها در هند، رسمِ کهن #هندواروپایی نبوده.
مولر می‌گوید:
از جمله کلماتی که کورسویی بر سازمان‌ِ ابتداییِ خانواده‌ در جوامع آریایی می‌افکنند یکی کلمه‌ی «بیوه» است. جایگاهِ #بیوه در زبان و قانون به رسمیت شناخته شده بوده و هیچ نشان و ردّی از اینکه در دورانِ نخستینِ این جوامع، آن زنی که شوهرش می‌مُرد می‌بایست همراه او بمیرد وجود ندارد. چنین رسمی اگر وجود می‌داشت، دیگر ضرورتی به پدید آمدنِ این عنوان نبود، یا دست‌کم عنوانش می‌بایست ارجاعی بدین رسم دهشتناک نشان می‌داد. «شوهر» یا «مرد» در سانسکریت "dhava"ست که به نظر نمی‌رسد در دیگر زبان‌های آریایی وجود داشته مگر شاید در سلتی. از "dhava" در سانسکریت نام «بیوه» شکل گرفته با حرف اضافه‌ی "vi" به معنی "بدون". پس "vidhavâ" یعنی بیوه، بی‌شوهر. این ترکیب در زبان‌هایی که کلمه‌ی "dhava" را از دست داده‌اند وجود دارد و پس قدمت این کلمه را نشان می‌دهد. اگر رسمِ بیوه‌سوزی در دورانِ ابتدایی این جوامع وجود می‌داشت این ترکیب "vidahavâ"، زنِ بی‌شوهر، در کار نبود چون قاعدتاً همه‌ی آن زن‌ها می‌بایست همراه شوهرانشان به کامِ مرگ رفته باشند.
وقتی دولت انگلستان رسم بیوه‌سوزی را ممنوع می‌‌کند [آن موقع هنوز پروگرسیوهای نسبی‌گرای فرهنگی به جانِ جهان نیفتاده بودند که فریاد بزنند رهایشان کنید، این فرهنگشان است و باید به فرهنگشان احترام بگذارید و غیره] نزدیک است شورش‌ها شود. برهمن‌های هندی معترض که این نص ودای ماست و ما این رسمِ مقدس را به‌جا می‌آوریم و شما باید به رسومِ ما احترام بگذارید. سرود و آیه‌‌اش را هم از ریگ‌ودا نقل می‌کردند. طُرفه این‌که کولبروک، سانسکریت‌پژوهِ بزرگ، این پاراگراف را طبق دیدگاه‌های آن‌ها ترجمه کرده: بگذارید این زنان، بیوگان نباشند ...و به آتش داخل شوند.
برطبق سرودهای #ریگ‌ودا و آیین‌های ودایی، زن جسدِ شوهرش را تا کومه‌ی آتش همراهی می‌کند. ولی سپس بدو دستور داده می‌شود شوهرش را ترک کند و به جهانِ زندگان بازگردد.
این سرود پس از آن سرودِ به خطا خوانده شده‌ی برهمنان آمده است. درواقع آن‌جا به زنانِ دیگری که در مراسم تدفین حاضرند گفته می‌شود پیش بروند و روغن بر آتش بریزند.
عبارتِ «مادران نخست به محراب بروند» در سانسکریت چنین است:
"â rohantu ganayo yonim agre"
ولی"agre' به دست برهمنان به "agneh"[آتش] تبدیل شده بود. تغییر کوچکی که جان‌های بسیاری را به کامِ شعله‌های #آتش کشاند.
https://www.instagram.com/p/CdyPegetFtN/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
گفتم این‌جا هرچند کوچک است ولی سه اتاق دارد و با این اتاقِ نشیمن می‌شود چهار تا. چشمم افتاد به درِ سفیدِ بسته‌ی دیگری با دسته‌ی سیاه. پرسیدم پشتِ این در چیست. چیست پشتِ این در. گفت قفسه‌ی کتاب. پرسیدم می‌شود بازش کنم. با سر اشاره کرد که بله. که بله می‌شود. دستگیره را چرخاندم و در را باز کردم. اتاق، روشن از نورِ روز بود، دیوارهاش سفید. وسطِ اتاق، فرشِ خوشرنگ ظریف، کنارش یک مبلِ راحتی. فقط یکی بود. وزنِ اتاق به هم می‌ریخت. یک مبلِ راحتی روبروی لابد قفسه‌های کتاب که پیدا نبودند. از آن‌جا که من بودم، دمِ در، پیدا نبودند. نعمان که بانیِ کاخِ خورنق بود ناگهان ملتفت شد که خواهد مُرد، روزی خواهد مُرد و زنده‌ای‌ست که به سوی مرگ می‌رود. گربه‌ها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند. و وقتِ غذای گربه‌ها بود.

Seated Figure, Tan Room ///#HenriMatisse
https://www.instagram.com/p/CeSn-FTtJtU/?igshid=MDJmNzVkMjY=
-
تریته‌
از «آن جایگاه که هفت پرتو خورشید می‌تابد»
آب‌ها را آزاد می‌کند
آب‌های رخشنده‌ی مواج را
گله‌ها را آزاد می‌کند
با چلک چلک زنگوله‌ها
در دشت‌های باران‌خورده‌ی پُربار

صدای گله پیدا شد، صدای گله پیدا شد
و آب‌های رخشنده
از کهکشان شیری سر وا کردند

تریته
با آن سه پرتوِ خورشید ...

این سو
علف‌های آب‌ندیده‌ی سوخته و
گله‌های گرسنه‌ی ساکت

-

Study of male hands and arms / Albrecht Durer (1504)
https://www.instagram.com/p/CP9yobsBrUc/?igshid=MDJmNzVkMjY=