مٙلِک فرمود تا هر دلسِتانی
فروگوید به نوبت داستانی
... فرنگیس اولین مٙرکب روان کرد
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیلِ سیمتن گفتا تذروی
به بازی بود در پایینِ سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذروِ نازنین را کرد نخجیر
عجبنوشِ شِکرپاسخ چنین گفت
که عنبربو گُلی در باغ بشکفت
بهشتیمُرغی آمد سوی گلزار
ربود آن عنبرینگل را به منقار
از آن بِه داستانی زد فلکناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر داد آشنایی
دو بِه بیند ز چشمی روشنایی
همیلا گفت کآبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
جوانشیری برآمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی
ز غارتگاه بیّاعان نهانی
درآمد دولت شاهی به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشهی تاج
سمنترکِ سمنبر گفت یک روز
جدا گشت از صدف دُرّی شبافروز
فلک در عقد شاهی بند کردش
به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزادِ پریرخ گفت ماهی
به نزهت بود در نخجیرگاهی
برآمد آفتابی زآسمان پیش
کشید آن ماه را در چنبرِ خویش
خُتنخاتون چنین گفت از سرِ هوش
که تنها بود شمشادی قصبپوش
بدو پیوست ناگه سروی آزاد
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهرملکِ دلبند
که زهره نیز تنها بود یکچند
سعادت برگشاد اقبال را دست
قرانِ مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرینانگبینی بود در جام
شهنشه روغنِ او شد به فرجام
اینجا خسرو فرمود که هر دلسِتانی به نوبت «داستان»ی فروگوید. ده دلسِتان؛ فرنگیس، سهیل، عجبنوش، فلکناز، همیلا، همایون، سمنترک، پریزاد، ختنخاتون، گوهرملک، به نوبت داستانی میگویند. ما که میخوانیم حیرت میکنیم که آب خوردن شیر مگر داستان است یا صید گلی به منقار مرغی.
جلوی «داستان» در لغتنامهی دهخدا آمده حکایت، نقل، قصه، سرگذشت، افسانه، دستان، ماجرا، ... ، «حادثه»، «واقعه» و گیومهها از من است. پس آنها دارند
واقعهای را، حادثهای را فرومیگویند. و این داستانها در ابتدا رخدادهای عادیاند. سادهاند. کوتاهند. ولی بعد یکی شیر به آب چشمه دهان تر میکند «ناگاه». و این «ناگاه» دمیدنِ عجب و حیرت است به رخدادهای عادی، تا قابل نقل شوند و سرگرم کنند. بیشتر سرگرم کنند چون آن رخدادهای بهگاه هم انگار قرار بوده سرگرم کنند یا شاید درآمدِ داستانهای سرگرمکنندهترند.
اولین داستان گنجیست در دل زمین، بذریست. فریدون آن گنج را و سخن را برداشت. داستان در آغاز بذر است و بعد به روی زمین میآید، نمو میکند، شاخوبر میگستراند، شمشاد و سرو میشود با شاخوبرهای انبوه سر به بالا برده. به آسمان و آفتاب و زهره میرسد.
اینها همه انگار درآمدیاند بر یازدهمین داستان که شاپورِ نقاش میگوید. و اینها همه در چیزهایی مشترکند، در تصاویر و مفاهیمی که فرجام کار در سخن شاپور معلوم میشوند. اینها در تصاحب کردن، غارت کردن، شکار کردن، عطش دهان به آب بردن است مشترکند. شاپور از این همه پس نقشی میزند:
به رنگآمیزی صنعت من آنم
که در حلوای ایشان زعفرانم
که یعنی او دیگر فقط نقل کننده نیست، بر نقلْ رنگ میپاشد، طعم، بر رخدادها. و داستان از اینجا شروع میشود. داستان از اینجا شروع شد که شاپور سخن را تازه کرد، داستان آنطور که ما میشناسیم.
#آرزومختاریان
#خسرووشیرین
فروگوید به نوبت داستانی
... فرنگیس اولین مٙرکب روان کرد
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیلِ سیمتن گفتا تذروی
به بازی بود در پایینِ سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذروِ نازنین را کرد نخجیر
عجبنوشِ شِکرپاسخ چنین گفت
که عنبربو گُلی در باغ بشکفت
بهشتیمُرغی آمد سوی گلزار
ربود آن عنبرینگل را به منقار
از آن بِه داستانی زد فلکناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر داد آشنایی
دو بِه بیند ز چشمی روشنایی
همیلا گفت کآبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
جوانشیری برآمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی
ز غارتگاه بیّاعان نهانی
درآمد دولت شاهی به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشهی تاج
سمنترکِ سمنبر گفت یک روز
جدا گشت از صدف دُرّی شبافروز
فلک در عقد شاهی بند کردش
به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزادِ پریرخ گفت ماهی
به نزهت بود در نخجیرگاهی
برآمد آفتابی زآسمان پیش
کشید آن ماه را در چنبرِ خویش
خُتنخاتون چنین گفت از سرِ هوش
که تنها بود شمشادی قصبپوش
بدو پیوست ناگه سروی آزاد
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهرملکِ دلبند
که زهره نیز تنها بود یکچند
سعادت برگشاد اقبال را دست
قرانِ مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرینانگبینی بود در جام
شهنشه روغنِ او شد به فرجام
اینجا خسرو فرمود که هر دلسِتانی به نوبت «داستان»ی فروگوید. ده دلسِتان؛ فرنگیس، سهیل، عجبنوش، فلکناز، همیلا، همایون، سمنترک، پریزاد، ختنخاتون، گوهرملک، به نوبت داستانی میگویند. ما که میخوانیم حیرت میکنیم که آب خوردن شیر مگر داستان است یا صید گلی به منقار مرغی.
جلوی «داستان» در لغتنامهی دهخدا آمده حکایت، نقل، قصه، سرگذشت، افسانه، دستان، ماجرا، ... ، «حادثه»، «واقعه» و گیومهها از من است. پس آنها دارند
واقعهای را، حادثهای را فرومیگویند. و این داستانها در ابتدا رخدادهای عادیاند. سادهاند. کوتاهند. ولی بعد یکی شیر به آب چشمه دهان تر میکند «ناگاه». و این «ناگاه» دمیدنِ عجب و حیرت است به رخدادهای عادی، تا قابل نقل شوند و سرگرم کنند. بیشتر سرگرم کنند چون آن رخدادهای بهگاه هم انگار قرار بوده سرگرم کنند یا شاید درآمدِ داستانهای سرگرمکنندهترند.
اولین داستان گنجیست در دل زمین، بذریست. فریدون آن گنج را و سخن را برداشت. داستان در آغاز بذر است و بعد به روی زمین میآید، نمو میکند، شاخوبر میگستراند، شمشاد و سرو میشود با شاخوبرهای انبوه سر به بالا برده. به آسمان و آفتاب و زهره میرسد.
اینها همه انگار درآمدیاند بر یازدهمین داستان که شاپورِ نقاش میگوید. و اینها همه در چیزهایی مشترکند، در تصاویر و مفاهیمی که فرجام کار در سخن شاپور معلوم میشوند. اینها در تصاحب کردن، غارت کردن، شکار کردن، عطش دهان به آب بردن است مشترکند. شاپور از این همه پس نقشی میزند:
به رنگآمیزی صنعت من آنم
که در حلوای ایشان زعفرانم
که یعنی او دیگر فقط نقل کننده نیست، بر نقلْ رنگ میپاشد، طعم، بر رخدادها. و داستان از اینجا شروع میشود. داستان از اینجا شروع شد که شاپور سخن را تازه کرد، داستان آنطور که ما میشناسیم.
#آرزومختاریان
#خسرووشیرین
Forwarded from شَوَند
شَوَند منتشر کرد: «مانه و ابژه ی نقاشی»، نویسنده میشل فوکو ، ترجمه ی آرزو مختاریان @shavandpublication
Forwarded from شَوَند
مانه و ابژه ی نقاشی/ میشل فوکو / ترجمهی آرزو مختاریان
ناشر: شَوَند / سال نشر: مهر 1396
مشخصات ظاهری: 98 صفحه، مصور، رنگی
فهرست کتاب:
توضیح ناشر
میشل فوکو: مانه و زایش تماشاگر/ نیکولا بوریو
مقدمه ی مترجم انگلیسی/ متیو بار
مانه و ابژه ی نقاشی/ میشل فوکو
1. فضای بوم
2. نورپردازی
3. مکان تماشاگر
پیوست: فوکو و هنر هتروتوپیایی/ پیتر جانسون
تصاویر
@shavandpublication
ناشر: شَوَند / سال نشر: مهر 1396
مشخصات ظاهری: 98 صفحه، مصور، رنگی
فهرست کتاب:
توضیح ناشر
میشل فوکو: مانه و زایش تماشاگر/ نیکولا بوریو
مقدمه ی مترجم انگلیسی/ متیو بار
مانه و ابژه ی نقاشی/ میشل فوکو
1. فضای بوم
2. نورپردازی
3. مکان تماشاگر
پیوست: فوکو و هنر هتروتوپیایی/ پیتر جانسون
تصاویر
@shavandpublication
http://www.anthropologyandculture.com/fa/هنر-و-ادبیات/3185-جَنین-دربارهی-فیلم-مالاریا-پرویز-شهبازی
#نوشته #جنین #مالاریا #پرویزشهبازی #انسانشناسی_و_فرهنگ
#نوشته #جنین #مالاریا #پرویزشهبازی #انسانشناسی_و_فرهنگ
Anthropologyandculture
جَنین (دربارهی فیلم مالاریا ساخته پرویز شهبازی)
جَنین* دربارهی فیلم مالاریا (پرویز شهبازی) آرزو مختاریان مالاریا مهمترین و مهلکترین بیماری انگلیست. یا انگل مهمانیست که از خون میزباناش تغذیه میکند، آنقدر تا او را بیخون کند. آذرخش مستاجریست که، پنهانی، وارد انباری صاحبخانهاش میشود و سیب
http://anthropology.ir/article/26449.html
#باد_ما_را_خواهد_برد
#دربارهی_فیلم_ماهی_و_گربه
کسانی که در محل اردوگاه تفریحی تردد میکنند مثل دختری که مدام رو به مردِ همسایه تکرار میکند اصلاً نمیداند اینجا چه خبر است ، اصلا نمیدانند آنجا چه خبر است. گاهی میپرسند اتفاقی افتاده؟ ولی نمیداند چه اتفاقی افتاده. نه میدانند و نه حتا اگر بدانند به یاد میآورند. گاهی خاطرهای مبهم و فرّار و مسطح از پیشانیشان رد میشود ولی خیلی زود فراموشاش میکنند. از وجود همسایه هاشان خبر ندارند. از کلبههایی که زیر آب رفته خبر ندارند. خبر ندارند اگر نجنبند آب آنجا را میگیرد، میبَرد. بدانند هم انگار فرقی نمیکند، بلد نیستند کاری کنند: کاری از دست من برنمیآید . کاری از دستهای نارسشان برنمیآید. از وجودِ خودشان خبر ندارند. نمیدانند چند نفرند. نمیدانند کی رفته، کی آمده. کی برگشته، کی برنگشته.
#باد_ما_را_خواهد_برد
#دربارهی_فیلم_ماهی_و_گربه
کسانی که در محل اردوگاه تفریحی تردد میکنند مثل دختری که مدام رو به مردِ همسایه تکرار میکند اصلاً نمیداند اینجا چه خبر است ، اصلا نمیدانند آنجا چه خبر است. گاهی میپرسند اتفاقی افتاده؟ ولی نمیداند چه اتفاقی افتاده. نه میدانند و نه حتا اگر بدانند به یاد میآورند. گاهی خاطرهای مبهم و فرّار و مسطح از پیشانیشان رد میشود ولی خیلی زود فراموشاش میکنند. از وجود همسایه هاشان خبر ندارند. از کلبههایی که زیر آب رفته خبر ندارند. خبر ندارند اگر نجنبند آب آنجا را میگیرد، میبَرد. بدانند هم انگار فرقی نمیکند، بلد نیستند کاری کنند: کاری از دست من برنمیآید . کاری از دستهای نارسشان برنمیآید. از وجودِ خودشان خبر ندارند. نمیدانند چند نفرند. نمیدانند کی رفته، کی آمده. کی برگشته، کی برنگشته.