http://www.anthropology.ir/node/26449
«باد ما را خواهد برد» / دربارهی فیلم ماهی و گربه /
#نوشته #مقاله #باد_ما_را_خواهد_برد #ماهی_و_گربه #انسانشناسی_و_فرهنگ
«باد ما را خواهد برد» / دربارهی فیلم ماهی و گربه /
#نوشته #مقاله #باد_ما_را_خواهد_برد #ماهی_و_گربه #انسانشناسی_و_فرهنگ
Forwarded from فصل نامه هنر، ادب، گردش تزرو
درباره خواندن مجموعه ی "در سرزمینی دیگر" به قلم " آرزو مختاریان"/ شماره دوم فصلنامه سراسری هنر، ادب و گردش #تزرو
دربارهی خواندن در سرزمینی دیگر.pdf
94 KB
#نوشته #مقاله #از_گوشه_های_مدور #تزرو #تزرو_شماره_۲
متاسفانه مطلبی که برای فصلنامهی تزرو فرستاده بودم به شکل معوجی در این مجله چاپ شده است، این است که اصل متن را برای خواندن اینجا میگذارم.
متاسفانه مطلبی که برای فصلنامهی تزرو فرستاده بودم به شکل معوجی در این مجله چاپ شده است، این است که اصل متن را برای خواندن اینجا میگذارم.
مٙلِک فرمود تا هر دلسِتانی
فروگوید به نوبت داستانی
... فرنگیس اولین مٙرکب روان کرد
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیلِ سیمتن گفتا تذروی
به بازی بود در پایینِ سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذروِ نازنین را کرد نخجیر
عجبنوشِ شِکرپاسخ چنین گفت
که عنبربو گُلی در باغ بشکفت
بهشتیمُرغی آمد سوی گلزار
ربود آن عنبرینگل را به منقار
از آن بِه داستانی زد فلکناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر داد آشنایی
دو بِه بیند ز چشمی روشنایی
همیلا گفت کآبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
جوانشیری برآمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی
ز غارتگاه بیّاعان نهانی
درآمد دولت شاهی به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشهی تاج
سمنترکِ سمنبر گفت یک روز
جدا گشت از صدف دُرّی شبافروز
فلک در عقد شاهی بند کردش
به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزادِ پریرخ گفت ماهی
به نزهت بود در نخجیرگاهی
برآمد آفتابی زآسمان پیش
کشید آن ماه را در چنبرِ خویش
خُتنخاتون چنین گفت از سرِ هوش
که تنها بود شمشادی قصبپوش
بدو پیوست ناگه سروی آزاد
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهرملکِ دلبند
که زهره نیز تنها بود یکچند
سعادت برگشاد اقبال را دست
قرانِ مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرینانگبینی بود در جام
شهنشه روغنِ او شد به فرجام
اینجا خسرو فرمود که هر دلسِتانی به نوبت «داستان»ی فروگوید. ده دلسِتان؛ فرنگیس، سهیل، عجبنوش، فلکناز، همیلا، همایون، سمنترک، پریزاد، ختنخاتون، گوهرملک، به نوبت داستانی میگویند. ما که میخوانیم حیرت میکنیم که آب خوردن شیر مگر داستان است یا صید گلی به منقار مرغی.
جلوی «داستان» در لغتنامهی دهخدا آمده حکایت، نقل، قصه، سرگذشت، افسانه، دستان، ماجرا، ... ، «حادثه»، «واقعه» و گیومهها از من است. پس آنها دارند
واقعهای را، حادثهای را فرومیگویند. و این داستانها در ابتدا رخدادهای عادیاند. سادهاند. کوتاهند. ولی بعد یکی شیر به آب چشمه دهان تر میکند «ناگاه». و این «ناگاه» دمیدنِ عجب و حیرت است به رخدادهای عادی، تا قابل نقل شوند و سرگرم کنند. بیشتر سرگرم کنند چون آن رخدادهای بهگاه هم انگار قرار بوده سرگرم کنند یا شاید درآمدِ داستانهای سرگرمکنندهترند.
اولین داستان گنجیست در دل زمین، بذریست. فریدون آن گنج را و سخن را برداشت. داستان در آغاز بذر است و بعد به روی زمین میآید، نمو میکند، شاخوبر میگستراند، شمشاد و سرو میشود با شاخوبرهای انبوه سر به بالا برده. به آسمان و آفتاب و زهره میرسد.
اینها همه انگار درآمدیاند بر یازدهمین داستان که شاپورِ نقاش میگوید. و اینها همه در چیزهایی مشترکند، در تصاویر و مفاهیمی که فرجام کار در سخن شاپور معلوم میشوند. اینها در تصاحب کردن، غارت کردن، شکار کردن، عطش دهان به آب بردن است مشترکند. شاپور از این همه پس نقشی میزند:
به رنگآمیزی صنعت من آنم
که در حلوای ایشان زعفرانم
که یعنی او دیگر فقط نقل کننده نیست، بر نقلْ رنگ میپاشد، طعم، بر رخدادها. و داستان از اینجا شروع میشود. داستان از اینجا شروع شد که شاپور سخن را تازه کرد، داستان آنطور که ما میشناسیم.
#آرزومختاریان
#خسرووشیرین
فروگوید به نوبت داستانی
... فرنگیس اولین مٙرکب روان کرد
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیلِ سیمتن گفتا تذروی
به بازی بود در پایینِ سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذروِ نازنین را کرد نخجیر
عجبنوشِ شِکرپاسخ چنین گفت
که عنبربو گُلی در باغ بشکفت
بهشتیمُرغی آمد سوی گلزار
ربود آن عنبرینگل را به منقار
از آن بِه داستانی زد فلکناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر داد آشنایی
دو بِه بیند ز چشمی روشنایی
همیلا گفت کآبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
جوانشیری برآمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی
ز غارتگاه بیّاعان نهانی
درآمد دولت شاهی به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشهی تاج
سمنترکِ سمنبر گفت یک روز
جدا گشت از صدف دُرّی شبافروز
فلک در عقد شاهی بند کردش
به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزادِ پریرخ گفت ماهی
به نزهت بود در نخجیرگاهی
برآمد آفتابی زآسمان پیش
کشید آن ماه را در چنبرِ خویش
خُتنخاتون چنین گفت از سرِ هوش
که تنها بود شمشادی قصبپوش
بدو پیوست ناگه سروی آزاد
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهرملکِ دلبند
که زهره نیز تنها بود یکچند
سعادت برگشاد اقبال را دست
قرانِ مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرینانگبینی بود در جام
شهنشه روغنِ او شد به فرجام
اینجا خسرو فرمود که هر دلسِتانی به نوبت «داستان»ی فروگوید. ده دلسِتان؛ فرنگیس، سهیل، عجبنوش، فلکناز، همیلا، همایون، سمنترک، پریزاد، ختنخاتون، گوهرملک، به نوبت داستانی میگویند. ما که میخوانیم حیرت میکنیم که آب خوردن شیر مگر داستان است یا صید گلی به منقار مرغی.
جلوی «داستان» در لغتنامهی دهخدا آمده حکایت، نقل، قصه، سرگذشت، افسانه، دستان، ماجرا، ... ، «حادثه»، «واقعه» و گیومهها از من است. پس آنها دارند
واقعهای را، حادثهای را فرومیگویند. و این داستانها در ابتدا رخدادهای عادیاند. سادهاند. کوتاهند. ولی بعد یکی شیر به آب چشمه دهان تر میکند «ناگاه». و این «ناگاه» دمیدنِ عجب و حیرت است به رخدادهای عادی، تا قابل نقل شوند و سرگرم کنند. بیشتر سرگرم کنند چون آن رخدادهای بهگاه هم انگار قرار بوده سرگرم کنند یا شاید درآمدِ داستانهای سرگرمکنندهترند.
اولین داستان گنجیست در دل زمین، بذریست. فریدون آن گنج را و سخن را برداشت. داستان در آغاز بذر است و بعد به روی زمین میآید، نمو میکند، شاخوبر میگستراند، شمشاد و سرو میشود با شاخوبرهای انبوه سر به بالا برده. به آسمان و آفتاب و زهره میرسد.
اینها همه انگار درآمدیاند بر یازدهمین داستان که شاپورِ نقاش میگوید. و اینها همه در چیزهایی مشترکند، در تصاویر و مفاهیمی که فرجام کار در سخن شاپور معلوم میشوند. اینها در تصاحب کردن، غارت کردن، شکار کردن، عطش دهان به آب بردن است مشترکند. شاپور از این همه پس نقشی میزند:
به رنگآمیزی صنعت من آنم
که در حلوای ایشان زعفرانم
که یعنی او دیگر فقط نقل کننده نیست، بر نقلْ رنگ میپاشد، طعم، بر رخدادها. و داستان از اینجا شروع میشود. داستان از اینجا شروع شد که شاپور سخن را تازه کرد، داستان آنطور که ما میشناسیم.
#آرزومختاریان
#خسرووشیرین
Forwarded from شَوَند
شَوَند منتشر کرد: «مانه و ابژه ی نقاشی»، نویسنده میشل فوکو ، ترجمه ی آرزو مختاریان @shavandpublication