دوزیپوس
2.85K subscribers
10 photos
8 videos
34 files
26 links
کارشناسی‌ارشد روانشناسی اجتماعی دانشگاه لیدن هلند

@seeppxx

اگر مایل بودید، می‌توانید با حمایت مالی خود، پشتیبان ادامه‌ی نوشتن من باشید. این همراهی، هر چند اندک، برای من گران‌قدر است و به تداوم این راه جان و توان می‌بخشد.

https://ko-fi.com/seepx
Download Telegram
دوزیپوس
متن شماره ۵۵۳ دوستی نوشته بود: به‌قدر تجربه محدود من بخش زیادی از اطرافیانم که تراپی میرن کم‌کم به مخزن‌های انباشته از نفرتی تبدیل شدن که از خانواده و پارتنر و دوست و رفیق‌شون متنفرن. طبیعی‌ست که به‌عنوان یک دکتر شناخت جامعه در این زمینه نظراتی هم دارم که…
متن شماره ۵۵۳.۱
حتی اگر بپذیریم که شرارت درونی انسان از بیرون نشأت می‌گیرد، خود می‌تواند تبدیل به هیولایی که به او آسیب زده‌است، نشود؛ انسان، می‌تواند باشرافت‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کند.
@Dosipus
متن شماره ۵۵۴
شرارت ناشی از عدم پذیرش اختگی است.
@Dosipus
متن شماره ۵۵۵
‏در یک چیز زنان از مردان آزادترند: گفتن اینکه قربانی خشونت جنسی بوده‌اند.

مردان هنوز به خود اجازه نداده‌اند که از این رنج حرف بزنند؛ انگار موردخشونت جنسی قرار گرفتن، هویت مردانه را زیر سؤال می‌برد (عدم پذیرش اختگی).
@Dosipus
فضای روان‌کاوی، چه در ایران و چه در بسیاری نقاط جهان، اغلب فضایی بسته و ایزوله است؛ فضایی که در آن گفت‌وگو درباره کلیات روان‌درمانی چندان رایج نیست. بسیاری از فعالان این حوزه ترجیح می‌دهند صرفاً در دایره‌ای محدود سخن بگویند، و گاه رابطه‌ای شبه‌مرید و مرادی با مخاطبان خود برقرار می‌شود. در نتیجه، مباحث روان‌کاوی اغلب به تخصصی‌ترین ظرایف محدود می‌مانند. امری که البته لازمه‌ی پژوهش علمی و دقیق است، اما ناخواسته بر رازآلودگی و ابهام روان‌کاوی افزوده است.

هدف ما از ترجمه و انتشار این کتاب، کاستن از این ابهام بود؛ تلاشی برای گشودن درهای روان‌درمانی بالینی، از طریق مرور عمومی‌تر و روشن‌تر مقالات جاناتان شدلر. شدلر در آثارش نه تنها بر اصول بنیادی درمان روان‌پویشی تأکید دارد، بلکه به شکلی شفاف و مستند به نقد رویه‌های غالب، تعارضات گفتمانی در روان‌شناسی، و سوبرداشت‌های رایج نیز می‌پردازد.
در دوران تحصیل سپهر در دانشگاه لیدن، آنچه بیش از همه در مقایسه با فضای دانشگاهی ایران نظرمان را جلب کرد، تفاوت در سطح «فهم گفتمانی» بود. موضوع هوش، دانش، یا تلاش بیشتر دانشجویان نبود، بلکه مسأله درک این نکته بود که در علوم انسانی، از جمله روان‌شناسی و روان‌کاوی، دیدگاه‌های متعارض در دل هر گفتمان وجود دارند. این درکی است که هنوز برای بسیاری از دانشجویان در ایران ناآشنا یا حتی غیرقابل‌پذیرش است. به نظر می‌رسد وقتی یک سوال پرسیده شود و تو پاسخ دهی جواب قطعی‌ای وجود ندارد و بستگی دارد این سوال را از چه کسی بپرسی، دانشجویان جا می‌خورند. اگر صحبتی مبنی بر غلط بودن تحقیقاتی که از روش تجربی استفاده می‌کنند انجام دهی، حرفی زده‌ای که انگار کره زمین صاف است.

ترجمه این کتاب آسان نبود و زمان زیادی از ما گرفت. در تلاش بودیم که تا حد ممکن، از مداخله سوژگی مترجم پرهیز کنیم تا لحن و دغدغه‌های شدلر در ترجمه دست‌نخورده باقی بماند. انتخاب مقالات هم سخت و زمان‌بر بود.

نهایتاً از علی دستورانی به‌ویژه برای انجام بی‌نقص صفحه‌آرایی و ویرایش فنی، در کوتاه‌ترین زمان ممکن، قدردانیم.

و در آخر از ثمین توحیدی، بابت اجازه استفاده از یکی از آثارش بر روی جلد کتاب و همراهی صمیمانه‌شان در بهینه‌سازی تصویر، بی‌نهایت سپاسگزاریم.

در پس این تلاش چیزی جز شور و علاقه نبود.
امیدواریم این مجموعه بتواند تغییر کوچکی در برخی نگاه‌ها و ذهنیت‌ها ایجاد کرده باشد.

با احترام
سپهر مقصودی و رامین صبا
راهنمای مطالعه:

مطالعه این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟
اگر علاقه‌مند به آشنایی با روان‌درمانی‌تحلیلی و غیرتحلیلی هستید، یا صرفاً در اندیشه آغاز این مسیر هستید، مطالعه فصل‌های یک، دو، سه، و یازده را توصیه می‌کنیم.

اگر مایلید به مباحث عمیق‌تر درباره خود روان‌درمانی و گفتمان‌های پیرامونی آن وارد شوید، فصل‌های پنج تا چهارده برای شما مناسب‌اند.

در کل، اگر نسبت به روان‌شناسی نگاهی بیش از حد خوش‌بینانه دارید و گمان می‌کنید تمامی گزاره‌های علمی صرفاً حاصل پیگیری حقیقت‌اند و عوامل مالی و سیاسی در آن‌ها نقشی ندارند، این کتاب ممکن است شما را به چالش بکشد و اذیت کند.

و اگر دغدغه آشنایی با مفهوم شخصیت در نگاه جاناتان شدلر را دارید، مطالعه فصل چهار می‌تواند برایتان مفید باشد. به‌ویژه بخش پایانی این فصل که به شکلی دقیق به بیماری‌های روانی ریشه‌دار در ویژگی‌های شخصیتی می‌پردازد.

این پروژه با هدف کسب درآمد انجام نشده است.
ما هیچ‌گاه قصد فروش کتاب را نداشتیم و از همه عزیزانی که به هر شکل از آن حمایت کرده‌اند، صمیمانه سپاسگزاریم. حتی ایده دریافت حمایت هم در آخرین روزها قبل از انتشار کتاب به ذهنمان رسید. این حجم از دریافت حمایت مالی برای ما کاملاً غیرمنتظره بود.

نهایتاً از همگی خوانندگان کتاب دعوت می‌کنیم که نظر خودشان را با ما درمیان بگذارند‌.

در صورت تمایل به حمایت:
از داخل ایران:
شماره کارت بانک سپه به نام سید رامین صبا:
5892-1015-3519-5727
مبالغ پیشنهادی:
۱۰۰ هزار تومان یا ۵ یورو (مبلغ پایه)
۳۰۰ هزار تومان یا ۱۰ یورو (مبلغ حمایتی)
از خارج از ایران:
برای دریافت اطلاعات پرداخت، لطفاً به سپهر پیام دهید. @Sepehrmagh

خواهشمندیم در صورت حمایت، رسید پرداخت را برای ما ارسال فرمایید.
Forwarded from دوزیپوس
یادمان رفته بود انسانیم.pdf
4.8 MB
کتاب «یادمان رفته بود انسانیم»، مجموعه مقالات جاناتان شدلر منتشر شد.

مترجمان: سپهر مقصودی و رامین صبا
@Dosipus
متن شماره ۵۵۶
‏برجسته‌ترین تناقض مربوط به روابط بین فردی در اختلال شخصیت مرزی این است که فرد با اینکه بیشترین ترسش از تنها شدن و رها شدن است، اما رفتارش طوری است که دیگران را وادار می‌کند او را تنها بگذارند.

‏تمایل به عدم صمیمیت، طرد شدن یا طرد کردن به خوبی می‌تواند خودش را کادوپیچ و زیبا کند. گاهی وقتی کسی در ابتدای رابطه قدم‌های صمیمیت را به جا برنمی‌دارد و با سرعت زیاد پیش می‌رود، بدون این که دیگری را بسنجد که چه می‌خواهد، هم مصداق تمایل برای طرد است.
@Dosipus
متن شماره ۵۵۷
‏در زمان‌هایی که لباس احساس گناه با درد و شرم دزدیده شده باشد، حل آسیب‌شناسی سخت‌تر است؛ چه برای بیمار، چه برای درمانگر.

‏احساس گناه در برابر شرم/درد

احساس گناه: ناشی از آزار دادن دیگری. پاسخی به اعمالی که موجب آسیب به دیگری شده‌اند.

شرم/درد: برخاسته از آسیب دیدن از سوی دیگری: تجربه‌ای مرتبط با تروما

احساس گناه: از سوی وجدان تحمیل می‌شود؛ نشانه‌ای از نقض مسئولیت اخلاقی فردی.

‏شرم: از سوی سوپرایگو تحمیل می‌شود؛ واکنشی به احساس شکست، که اغلب در پاسخ به دردی که دیگری وارد کرده شکل می‌گیرد.

فرآیند احساس گناه در هر شخصی حضور دارد، فرآیند دوم نیز اگر در جامعه/فرهنگ/جهانی زندگی کنیم که روایت دوم را ترویج می‌دهد، می‌تواند کم کم در همه بروز یابد.

‏ترویج روایت دوم (روایت تروما) ناشی از عدم تمایل به روبه‌رو شدن با فرآیند اول (روایت احساس گناه) است.

بسیار سخت‌تر است که بپذیریم ما از این که به اطرافیانمان آسیب‌زده‌ایم، ناراحتیم تا به این فکر کنیم که دیگران به ما آسیب‌ زده‌اند.
@Dosipus
دوزیپوس
متن شماره ۵۵۶ ‏برجسته‌ترین تناقض مربوط به روابط بین فردی در اختلال شخصیت مرزی این است که فرد با اینکه بیشترین ترسش از تنها شدن و رها شدن است، اما رفتارش طوری است که دیگران را وادار می‌کند او را تنها بگذارند. ‏تمایل به عدم صمیمیت، طرد شدن یا طرد کردن به خوبی…
متن شماره ۵۵۶.۱

تشخیص هر نوع اختلالی صرفاً وقتی توسط متخصص انجام می‌شود، اعتبار دارد.

اگر فکر می‌کنید از این اختلال رنج می‌برید به شما توصیه می‌کنم که به یک درمانگر متمرکز بر انتقال (tfp) مراجعه کنید.

‏این درمانگر بعد از مرحله‌ی ارزیابی، وارد مرحله‌ی مشاوره برای انتخاب درمان مناسب برای شما که متناسب با مشکل شما و اهدافی که دارید، می‌شود.

اگر اهدافتان مشابه اهداف بلندپروازانه tfp بود، به شما این درمان را ارائه می‌دهد. وگرنه به سایر متخصصان ارجاع می‌دهد.

‏درمان‌های استاندارد دیگر این اختلال، رفتار‌درمانی دیالکتیک (dbt) است که البته کم در ایران پیدا می‌شود (شرایطی دارد که انجامش در ایران سخت و هزینه‌بر است)- نتایج این درمان نسبت به سایر درمان‌های استاندارد کمترین اثربخشی است.

‏درمان سوم استاندارد، درمان مدیریت روانپزشکی خوب (gpm) است. این درمان نیز در ایران وجود ندارد.

نهایتا چهارمین درمان استاندارد برای اختلال شخصیت مرزی درمان مبتنی بر ذهنی‌سازی (mbt) است. این درمان در ایران یافت می‌شود، اهداف کمتر بلندپروازانه‌ای نسبت به tfp دارد اما مناسب است.

‏باقی رویکردهای درمانی تا به امروز دارای شواهد تجربی کافی برای اثربخشی در درمان اختلال شخصیت مرزی نیستند.

‏بد نیست شاید به این موضوع نیز اشاره شود که بسیاری از متخصصات به علل مختلفی-نظیر عدم امکان ارائه درمان استاندارد برای این اختلال- سعی می‌کنند از تشخیص این اختلال استفاده نکنند. مثلا یکی از ویژگی‌های این اختلال تغییرات مود است. نه نظیر چیزی که دوقطبی می‌بینیم، ولی با ویژگی‌های ‏منحصر به فرد دیگری. اما بسیاری از روانپزشکان ترجیح می‌دهند که برای این دست از بیماران از تشخیص دوقطبی استفاده کنند تا بتوانند به آن‌ها دارو بدهند چون یا روان‌درمانی را کلاً قبول ندارند، یا فکر می‌کنند که بیمار به روان‌درمانی دسترسی ندارد یا دنبال فروش کالای خودشان هستند.

‏از آن طرف مثلا طرح‌واره‌درمانگران ترجیح می‌دهند به این افراد بگویند که شما مجموعه آن ۴ تا طرحواره را دارید و به آن شکل درمان را ارائه بدهند، غافل از این که طرح‌واره‌درمانی درمانی کارآمد برای اختلال شخصیت مرزی نیست (هر چند خودشان فکر می‌کنند هست، شواهد تجربی چیز دیگری می‌گوید).

‏این موضوعات باعث می‌شود که وقتی پای اختلالات شخصیت باز می‌شود، من به تشخیص‌گذاری دو دسته از روان‌درمانگران اعتماد کنم: روان‌درمانگران متمرکز بر انتقال (tfp) و روان‌درمانگران مبتنی بر ذهنی‌سازی (mbt). توصیه‌ام به شما هم مراجعه به این دو دسته از درمانگران است.
@Dosipus
متن شماره ۵۵۸
‏می‌دونم بعضی‌هاتون واقعاً می‌خواید باور کنید که روان‌درمانی می‌تونه مشکلات ریشه‌دار و طولانی رو توی چند هفته حل کنه.

اما از قضا، یکی از چیزهایی که توی روان‌درمانی عمیق و معنادار می‌فهمیم اینه که صرفِ آرزو کردن باعث تحقق چیزی نمی‌شه. این همون چیزیه که بهش «اصل واقعیت» می‌گن.

-جاناتان شدلر
@Dosipus
متن شماره ۵۵۹
جنبش ضد روان‌پزشکی اساساً بر مکانیزم «دوپاره‌سازی»عمل می‌کند؛ نوعی طرز فکر ابتدایی که می‌گوید: «روان‌پزشکی کاملاً بد است، ما کاملاً خوب هستیم و قربانی شده‌ایم»؛ نگرشی که پیچیدگی‌ها را پنهان می‌کند و واقعیت را انکار می‌نماید.

-مارک روفالو
@Dosipus
متن شماره ۵۶۰
وجود نشانه‌های روان‌پریشانه‌ی خفیف یا گذرا که با «ناهمخوانی منِ خود» (ego-dystonic) تجربه می‌شوند، در غیاب هرگونه روان‌پریشی شدید و فراگیر در طول تاریخچه‌ی بیمار، نشانگر برجسته‌ای برای اختلال شخصیت مرزی است.

گاندرسون (۱۹۸۴) چند نوع از نشانه‌های روان‌پریشانه را که در بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی دیده می‌شوند برشمرده است، از جمله:

باورهای پارانویید، که بیشتر به صورت «ایده‌های ارجاع» (ideas of reference) و «هذیانِ حسادت» ظاهر می‌شوند. (پارانوییا تنها علامت روان‌پریشانه‌ای‌ست که در معیارهای فعلی DSM گنجانده شده است.)

تحریفات شنیداری و دیداری، از جمله توهمات (برای مثال، شنیدن نام خود یا صدای کوبیدن به در). گاندرسون فرض کرد که این پدیده‌ها اغلب نقش «بازسازی‌کننده‌ی ابژه» (object-restitutive) دارند.

پدیده‌های گسستگی (مثلاً احساس بیرون بودن از بدن خود).

سردرگمی در مرزهای خود (مثلاً احساس اینکه دیگران می‌توانند ذهن فرد را بخوانند یا بالعکس).
@Dosipus
متن شماره ۵۶۱
یکی از انتقادهای رایج نسبت به درمانگران، به‌ویژه در فضای عمومی، این است که برخی از آنان به‌منظور کسب سود مالی، فرآیند درمان را به‌طور غیرضروری طولانی می‌کنند. هرچند نمی‌توان منکر وجود درمانگران غیرحرفه‌ای شد که ممکن است به هر روشی برای افزایش درآمد متوسل شوند، اما به‌نظر می‌رسد طولانی‌کردن تصنعی درمان، الزاماً یکی از اقدامات رایج در میان آن‌ها نیست. این تصور بیشتر ناشی از نگرانی‌ها و اضطراب‌های پارانویید مراجعان و مخاطبان است تا برآمده از واقعیت.

در شرایط فعلی، تعداد درمانگران در ایران هنوز محدود است و تقاضا برای خدمات روان‌درمانی بیشتر از عرضه‌ی آن است. بسیاری از درمانگرانی که من می‌شناسم، تنها با فعالیتی اندک در شبکه‌های اجتماعی قادر به جذب شمار بالایی از مراجعان هستند و برخی حتی پیش از آن، دارای فهرست انتظار برای پذیرش مراجع جدیدند.

بر خلاف تصور رایج، به‌نظر می‌رسد که شماری از درمانگران غیرحرفه‌ای به دلیل اضطراب‌های درونی خود، تمایلی به پذیرش این واقعیت ندارند که ایجاد تغییرات معنادار در زندگی افراد نیازمند زمان و استمرار در درمان است. آن‌ها غالباً فاقد توانایی کافی در نگهداری و تحمل عاطفی مراجع (containment) هستند و به همین دلیل، رویکردی شتاب‌زده را در پیش می‌گیرند. در بسیاری از موارد، این وضعیت به طرد هوشیارانه یا ناهوشیارانه مراجع می‌انجامد؛ به این صورت که یا درمانگر به بهانه‌ای فرآیند درمان را قطع می‌کند، یا به‌گونه‌ای رفتار می‌کند که بیمار خود تصمیم به ترک درمان بگیرد و تصور کند این تصمیم صرفاً از سوی خودش اتخاذ شده است.
@Dosipus
طرح بحثی در باب اقبال اجتماعی به پدیده‌ی «تراپی» در ایران

✍️ سعید پایدارفرد

در سنت‌های فکری متأثر از هوسرل، فوکو و دیگر متفکران، میان نیت تأسیسی یک پدیده (نظیر دیسیپلین علمی یا حرفه‌ای) و کارکردهای تاریخی آن، تمایز روش‌شناختی مهمی قائل می‌شوند. از این منظر، نمی‌توان کارکرد اجتماعی و تاریخی یک پدیده را صرفاً بر اساس اهداف اولیه آن پیش‌بینی یا توجیه کرد. از نظر من، روان‌درمانی، به‌ویژه در فضای اجتماعی ایران، به عنوان یکی از مصادیق گسست میان "هدف اولیه" و "مصرف تاریخی" شایسته است که مورد بررسی‌های عمیق‌تر قرار بگیرد.

تا پیش از نیمه دوم دهه ۱۳۹۰، روان‌درمانی در ایران اگرچه به‌عنوان یک فعالیت حرفه‌ای حضور داشت، اما بسیار محدود بود و در ذهنیت جمعی عموم جامعه، بیش از آنکه به مثابه یک فرآیند درمانی فهمیده شود، به‌صورت نوعی «مشاوره کاربردی» در حوزه‌هایی نظیر ازدواج، تربیت فرزند، یا پیشرفت تحصیلی شناخته می‌شد.

این تصور عمومی، تا حد زیادی همسو با ساختار آکادمیک روان‌شناسی در ایران بود که از گذشته بیشتر بر گرایش‌های تربیتی-آموزشی تأکید داشت تا بر روان‌درمانی. بخش عمده‌ای از اساتید تأثیرگذار روانشناسی آکادمیک نیز از سنت‌های مرتبط با روان‌شناسی آموزشی و تربیت کودک آمده بودند (کاردان، سیاسی، هوشمند، منصور، دادستان، براهنی، سیف و...).

اما از اواسط دهه ۱۳۹۰ به بعد، با اوج‌گیری بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و معرفتی در جامعه ایران – به‌ویژه با تضعیف اقتدار نهادهای سنتی معنا، مانند مذهب – روان‌درمانی به مرور جایگاه تازه‌ای در میان بخش‌هایی از جامعه یافت. تراپی، بدون آن‌که لزوماً جایگزین مذهب باشد، در بسیاری از موارد به کارکردی شبیه به آن نزدیک شد: ابزاری برای پاسخ به پرسش‌های زیستی-معنایی، تصمیم‌گیری‌های شخصی، تنظیم روابط بین‌فردی، و مواجهه با رنج وجودی. در تجربه زیسته بسیاری از افراد، روان‌درمانگر جای مرجع دینی (از دفتر مرجع تقلید تا آخوند محله) را گرفت؛ همان افرادی که در گذشته پرسش‌های زیستی-اخلاقی خود را در تماس با دفتر مرجع تقلید در میان می‌گذاشتند، اکنون در جستجوی پاسخی از سوی «تراپیست» برآمده‌اند: با فلانی ازدواج کنم؟ با مادرم چگونه برخورد کنم؟ و...

این دگرگونی، نه تنها بر نحوه فهم عمومی از روان‌درمانی اثر گذاشت، بلکه بر کنش حرفه‌ای بسیاری از روان‌درمانگران نیز تأثیرگذار بود. از یک سو، برخی روان‌شناسان باسابقه که در گذشته بیشتر خود را در جایگاه تعلیم و تربیت می‌دیدند، اکنون در نقش روان‌درمانگر ظاهر شدند، بی‌آنکه لزوماً آموزش تخصصی در این زمینه دیده باشند. از سوی دیگر، بخشی از نسل جدید فارغ‌التحصیلان روان‌شناسی نیز، در فقدان زیرساخت آموزشی و نظارتی مناسب، تراپی را به سطح مشاوره‌های کوتاه‌مدت یا اظهارنظرهای توصیه‌محور تقلیل دادند.

از این منظر، نقدهایی که امروزه نسبت به وضعیت روان‌درمانی در ایران مطرح می‌شود، بهتر است نه در سطح نقد ماهوی روان‌درمانی، بلکه در سطح تحلیل کارکرد اجتماعی و تاریخی آن فهم شوند. مسأله اصلی، خود روان‌درمانی به‌مثابه یک رویکرد علمی-درمانی نیست، بلکه شکل و محتوایی است که در بستر تحولات اجتماعی ایران به خود گرفته است. به بیان دیگر، روان‌درمانی در ایران معاصر را باید به‌مثابه یک پاسخ تاریخی به بحران‌های معنایی، هویتی و نهادی تحلیل کرد؛ پاسخی که در مسیر بومی‌شدن خود، با دگردیسی‌هایی در معنا، کارکرد، و موقعیت اجتماعی مواجه شده است.

@spaydarfard
دوزیپوس
متن شماره ۵۵۶ ‏برجسته‌ترین تناقض مربوط به روابط بین فردی در اختلال شخصیت مرزی این است که فرد با اینکه بیشترین ترسش از تنها شدن و رها شدن است، اما رفتارش طوری است که دیگران را وادار می‌کند او را تنها بگذارند. ‏تمایل به عدم صمیمیت، طرد شدن یا طرد کردن به خوبی…
متن شماره ۵۵۶.۲
‏در بسیاری از موارد، تشخیص‌های روان‌پزشکی برای برخی بیماران، کارکردی مشابه با مکانیسم دفاعی «گسست» دارند. به‌نظر می‌رسد هنگامی که فرد با رنجی روانی مواجه می‌شود، به‌جای تأمل بر ریشه‌های عمیق‌تری مانند حساسیت به طرد و تحقق ناهشیارانه‌ی آن در روابط بین‌فردی، ذهن او به‌سوی برچسب‌هایی ‏نظیر «اختلال شخصیت مرزی» کشیده می‌شود. گویی «گسست» (dissociation) یک امر، و «پیوست» (association) به امری دیگر رخ می‌دهد.

‏شاید شایسته‌تر باشد که، فارغ از هرگونه تشخیص بالینی که ممکن است داشته باشیم یا نداشته باشیم، به این نکته توجه کنیم: اگر در روابط بین‌فردی خود، نسبت به موضوعی ترس و حساسیتی مکرر و شدید را تجربه می‌کنیم، و این الگو در تعامل با افراد مختلف تکرار می‌شود، نباید آن را تصادفی تلقی کنیم. ‏چنین الگویی از علیت روان‌شناختی برخوردار است. به این معنا که ما، ناهشیارانه، موقعیت‌هایی را انتخاب و شکل می‌دهیم که آن تجربه‌ی دردناک در آن‌ها تکرار شود. ‏این نگاه، منکر وجود آزارگر یا طردکننده‌ی بیرونی نیست. بلکه بر آن است که وجود علیتی روان‌شناختی را نیز باید جدی گرفت. نادیده گرفتن این بُعد، ما را در چرخه‌های تکرارشونده و رنج‌آوری از روابط انسانی گرفتار می‌کند؛ چرخه‌هایی که اغلب به‌خطا، با برچسب «بدشانسی» توضیح داده می‌شوند.
@Dosipus
متن شماره ۵۶۲
در جمعیت عمومی، حدود ۳ درصد از افراد مبتلا به اختلال شخصیت ضداجتماعی (Antisocial Personality Disorder - ASPD) هستند. این اختلال یکی از جدی‌ترین و چالش‌برانگیزترین اختلالات شخصیت محسوب می‌شود که با الگوی پایدار بی‌تفاوتی نسبت به حقوق دیگران، و ناتوانی در تجربه احساس گناه یا پشیمانی همراه است.

میزان شیوع این اختلال در میان مردان به‌مراتب بیشتر از زنان است و در جمعیت‌های خاص مانند زندانیان، میزان آن می‌تواند تا ۷۰ درصد نیز برسد.

مک‌ویلیامز اشاره می‌کند که ساختار ضداجتماعی معمولاً در سطحی از سازمان شخصیتی مرزی قرار دارد، اما در آن نوعی بی‌تفاوتی عمیق نسبت به تجربه‌ی گناه، شرم یا مسئولیت‌پذیری دیده می‌شود. این افراد، برخلاف کسانی که دچار تعارض‌های درونی‌اند، کمتر دچار احساس عذاب وجدان می‌شوند؛ زیرا ابژه‌ی درونیِ اخلاقی در آنان یا بسیار ضعیف است، یا به‌طور کلی جایگزین شده با ابژه‌ای خشن، سادیستیک، یا بی‌اعتنا به واقعیت.

ویژگی‌هایی مانند استفاده‌ی مزمن از فرافکنی، انکار و شکستن پیوندهای عاطفی از مکانیزم‌های دفاعی رایج در این ساختار هستند. فرد برای حفظ حس کنترل و اجتناب از تجربه‌ی آسیب‌پذیری، به دیگران همچون ابژه‌هایی برای بهره‌کشی، سلطه یا تسلط نگاه می‌کند. رابطه، برای او نه فضایی برای پیوند، بلکه صحنه‌ای برای غلبه یا طرد است.

این افراد ممکن است با دزدیدن اخلاقی‌ترین ماسک‌ها، اعمال و رفتارهای ضدانسانی خود را توجیه کنند. به خصوص در شرایط امروز کشورمان، مراقبشان باشید.

@Dosipus
متن شماره ۵۶۳

تروما تجربه‌ای است که فرد را با اضطرابی فزاینده، احساس بی‌قدرتی، و تهدید نسبت به یکپارچگی روانی یا جسمانی خویش مواجه می‌سازد. از منظر نظریه‌ی روابط ابژه، تروما یک رویداد بیرونی است که در سطح درونی، ساختار روابط ابژه‌ی فرد را متزلزل می‌کند.

از منظر کرنبرگ، روان انسان در سال‌های اولیه‌ی رشد با روابطی سرشار از دوسوگرایی میان ابژه‌های «خوب» و «بد» شکل می‌گیرد. تجربه‌ی تروما، به‌ویژه اگر در دوران کودکی رخ دهد یا به عنوان روایتی از تاریخچه فرد به او خورانده شود، با تکرار ابژه‌های بد (پرخاشگر، تحقیرگر، بی‌ثبات) موجب تثبیت ساختارهای دفاعی بدوی نظیر «گسست»، «همانندسازی با پرخاشگر» و «وارون‌سازی نقش‌ها» می‌شود. در چنین ساختاری، فرد برای بقا و محافظت از انسجام روانی خویش، ناگزیر به پذیرش نقش پرخاشگر می‌شود تا از موضع قربانی فاصله بگیرد و حال دیگران را قربانی کند. نتیجه‌ی قدرت گرفتن افرادی که با نقش قربانی همانندسازی کرده باشند، نه گذشت و بخشش، بلکه در بسیاری از موارد، تبدیل شدن به آزارگر است.

همانندسازی با پرخاشگر مفهومی است که فروید معرفی کرد، اما کرنبرگ در نظریه‌ی سازمان شخصیت مرزی و ضداجتماعی آن را بسط داد. در این مکانیسم، فرد نه تنها با پرخاشگر همذات‌پنداری می‌کند، بلکه ارزش‌ها، شیوه‌های سلطه، و حتی نگاه او به دیگران را درونی می‌سازد. این همانندسازی غالباً با وارون‌سازی نقش‌ها همراه می‌شود: قربانی، نقش پرخاشگر را بر عهده می‌گیرد و دیگران را در جایگاه قربانی قرار می‌دهد. این فرآیند به فرد اجازه می‌دهد تا تجربه‌ی ضعف و تحقیر را از طریق بازنمایی آن در دیگری «جبران» کند، ولو به قیمت بازتولید خشونتی که خود از آن رنج برده است.

در سال‌های اخیر، با گسترش گفتمان‌های تروما‌محور، نوعی میل به تطهیر کامل فرد آسیب‌دیده از هرگونه مسئولیت شکل گرفته است. این گفتمان، با فرض اینکه قربانی همواره حق دارد، به نحوی ناخواسته، تجربه‌ی تروما را به هسته‌ی هویت فرد فرو می‌کاهد. نتیجه‌ی این نوع همدلی بی‌حد، سلب ظرفیت درک و تحلیل اخلاقی از خود فرد است؛ به این معنا که نه تنها پرخاشی که ممکن است فرد به دیگران منتقل کند نادیده گرفته می‌شود، بلکه اصولاً امکان گفت‌وگو درباره‌ی آن هم مسدود می‌شود. این فرایند، مانع از گذار از موضع پرخاشگر-قربانی به سوی ساختاری بالغ‌تر، یکپارچه‌تر و خاکستری در روابط ابژه می‌شود.

زمانی که قربانی به واسطه‌ی مکانیزم همانندسازی و حمایت اخلاقی بی‌قید، تبدیل به پرخاشگری جدید می‌شود، الگوی روابط ابژه به شکل دفاعی و بدوی باقی می‌ماند. همانندسازی با ابژه‌ی «بد» و بیرون‌افکنی ابژه‌ی «خوب» در دیگری، موجب استمرار ساختار «ما علیه آن‌ها» می‌شود. نتیجه‌ی این فرایند، تثبیت یک ساختار مرزی یا ضد‌اجتماعی (در وجود سرشت سطح پایین) در سطح فردی و در مقیاس کلان، شکل‌گیری ساختارهای اجتماعی و سیاسی با خصایص مشابه است.

اگر این دینامیک‌ها نه‌تنها در فرد، بلکه در حافظه‌ی جمعی و ساختار هویتی یک ملت نهادینه شوند، می‌توانند به شکل‌گیری یک دولت یا فرهنگ سیاسی منجر شوند که از جایگاه قربانی تاریخی، به بازیگر پرخاشگری بدل می‌شود که هرگونه مرز، محدودیت، یا مسئولیت را رد می‌کند. چنین نظامی، در سطح بین‌المللی، نه براساس تفاهم و روابط متقابل، بلکه براساس منطق «انتقام تاریخی» و دفاع تهاجمی عمل می‌کند. مرزهای اخلاقی، حقوقی، و حتی جغرافیایی برای چنین سوژه‌ای معنای چندانی ندارد (چون واقعیت به بیرون پرتاب شده است)، چراکه درونی‌سازی پرخاشگر و وارون‌سازی نقش‌ها، امکان سوگواری و ادغام تجارب دردناک در روان را از بین برده است.

تروما، اگر به شکل سازنده‌ای سوگواری و ادغام نشود، می‌تواند به چرخه‌ای از خشونت، وارون‌سازی، و انکار بدل شود. گفتمان‌های تروما‌محور، اگر فاقد بینش روانکاوانه باشند، ممکن است ناخواسته به بازتولید همان خشونتی کمک کنند که در ابتدا علیه آن شکل گرفته‌اند. بازشناسی این فرآیند نه تنها برای درمان فردی، بلکه برای تحلیل ساختارهای سیاسی و فرهنگی در جهان معاصر حیاتی است.
@Dosipus
متن شماره ۵۶۴
در بیمارستان‌های روان‌پزشکی، تجربه جنگ می‌تواند به شیوه‌های گوناگون در محتوای هذیان‌های بیماران منعکس شود. بسته به ساختار روانی و اختلال اصلی، بیماران ممکن است واکنش‌های متفاوتی نسبت به واقعیت جنگ نشان دهند. برخی از الگوهای شایع عبارت‌اند از:

هذیان‌های حماسی یا تهورآمیز (در اختلالات شخصیت ضد اجتماعی یا برخی موارد مانیا):
برخی بیماران با ویژگی‌های ضداجتماعی یا گرایش‌های مانیک، در واکنش به جنگ، هذیان‌هایی با محتوای قهرمانانه و تهورآمیز ابراز می‌کنند. برای مثال، اصرار دارند که باید به جبهه اعزام شوند تا «شجاعت واقعی» خود را نشان دهند یا دیگران را با «واقعیت ترس» مواجه سازند.

هذیان‌های پارانوئید (در اختلالات پارانوئید یا اسکیزوفرنی پارانویید):
بیماران با گرایش‌های پارانوئید، جنگ را نوعی توطئه مستقیم علیه خود تفسیر می‌کنند. در ذهن آن‌ها، جنگ برای نابودی شخص خودشان طراحی شده یا آن‌ها را هدف اصلی حمله می‌دانند. این بیماران اغلب معتقدند که نیروهای متخاصم به دنبال آن‌ها هستند یا آن‌ها را عامل تعیین‌کننده جنگ می‌دانند.

بی‌تفاوتی هیجانی یا انکار (در اختلالات خلقی، به‌ویژه افسردگی شدید):
در برخی بیماران با اختلالات خلقی، به‌ویژه افسردگی، جنگ و پیامدهای آن فاقد معنا یا اهمیت تلقی می‌شوند. این بیماران ممکن است به شکل انکاری یا بی‌تفاوت نسبت به شرایط اضطراری بیرونی واکنش نشان دهند و جهان بیرون را از منظر یأس یا بی‌معنایی بنگرند.

هذیان‌های خودبزرگ‌بینانه یا کنترل (در اسکیزوفرنی یا مانیا):
گروهی دیگر از بیماران هذیان‌هایی با محتوای همه‌توانی یا کنترل بیان می‌کنند؛ برای مثال، ادعا می‌کنند که قادرند جنگ را متوقف کنند یا فرماندهی کل نیروهای درگیر را بر عهده بگیرند. این نوع هذیان‌ها معمولاً در چارچوب اختلالات سایکوتیک با زمینه خودبزرگ‌بینانه ظاهر می‌شوند.
@Dosipus
متن شماره ۵۶۵
‏در دل تجربه‌ی سنگین مردم ایران، خواستِ عدالت پژواکی‌ست از روانی که می‌کوشد رنج فقدان را تاب آورد و معنایی برای آن بیابد؛ و آنانی که به‌سوی انتقام متمایل می‌شوند، نه لزوماً از خشم، بلکه از زخمی ژرف و جهانی بی‌پناه سخن می‌گویند؛ روایتی از کسی که جایی برای سوگواری نیافته است.

امیدوارم لذت موقتی انتقام جای آرامش پس از دادخواهی را نگیرد.
@Dosipus
سلام دوستان.

احتمال می‌رود که اینترنت‌ها به‌سوی ملی شدن پیش بروند. برای همگی شما آرزوی سلامتی، و سربلندی دارم.

امید آن‌که میهن عزیزمان از این گذرگاه دشوار به سلامت عبور کند. از صمیم قلب، مهر همه‌تان را در دل دارم.

@Dosipus
💬 We’ve started an open support group for Iranian immigrants around the world in response to the ongoing Iran-Israel conflict.
This group is a space to connect, share, and support each other during these uncertain times.

🧠 A psychologist will be present in each session to help guide discussions and offer support.
I, Sepehr Maghsoudi, am one of the psychologists participating in these meetings.

🕒 We’ll hold meetings in different time zones (Europe and North America) to make it accessible for more people.

🌍 For now, the group is open only to Iranian immigrants, but we hope to also create support spaces for people inside Iran in the future. I will announce it here.

🗣 Language: Farsi

🔗 Join us for more information and updates:
https://t.me/+o7GgtMDBEZ84OGU8