من هروقت توی این شهر گم میشم مسیر و میرم و میرم درنهایت میرسم به شب های روشن.
تو تمام ورکشاپ هایی که تا امروز رفتم (عطرسازی، هنگدرام، توت بگ، گل مخملی و یوگا) این آخری که لیپ گلاس بود ضعیف ترینش بود.
امروز بوسیدنی و دوست داشتنی بود از عصرش به بعد وقتی که این پسر اومد پیشم دنیا برام رنگی رنگی و قشنگ تر شد جوری که دلم میخواد تمام حس الانم و تک تک سکانس ها ذخیره بشه تو ذهنم، قبلش چنگی به دل نمیزد.
انقدر این حالتی که دارم خودمو کشف میکنم و دوست دارمممم که میبوسمش کاملا و در آغوشش میگیرم.
باز خوبه شوهر دارم وگرنه خیلی حرص میخوردم بابت پولایی که به اندام گاو میزنم.
روزی که همه چیزش داره خوب پیش میره واکنش مامانم: بذار وسایلش و بردارم روانشو از سالم بودن خارج کنم.
امروز خیلی از لحظات لذت بخشم و به ثبت نرسوندم یکیش آب بازی پی در پی با دختر خاله پسر خاله هام بود که تا مغز استخونم خیس شد ولی خیلی حال داد دومیشم والیبال بود به همراه کلی جیغ جیغ و سروصدا.