امروز کار واقعا سخت بوووود.
دلم برای باشگاه تنگ شده.
خیلی شلوغ بودم از هفته ی پیش تا حالا و هنوز ادامه داره شلوغی تا آخر هفته اما کاملا به جون میخرم و اصلا ناراحتی ای در این باره ندارم.
دلم برای باشگاه تنگ شده.
خیلی شلوغ بودم از هفته ی پیش تا حالا و هنوز ادامه داره شلوغی تا آخر هفته اما کاملا به جون میخرم و اصلا ناراحتی ای در این باره ندارم.
وای من یکبار پسرعموم اومد کلی از کتابای کتابخونم انتخاب کرد که ببره بخونه بعد باز بیاره و تو رودربایستی گفتم ببر بعد از شام کتابا رو قایم کردم تا یادش بره اونم یادش رفت و نبرد 🙂↔️
امروز روز کار کردنم نیست روزیه که میخوام سکوت کنم و میخوام که از اجتماع دور باشم دلیلشم اینه که حال گیری توسط حراست لعنتی دانشگاه داشتیم و من دیگه حوصله ی کار کردن ندارم چون اعصاب ندارم با مردم سر و کله بزنم و بخوام بهشون توضیح بدم اصلا و اصلا اعصاب ندارم برای همین مرخصی فردا رو به خودم هدیه میدم.
تمام هفته جون میکنم که آخر هفته ها بتونم با خیال راحت به شغل اصلیم، یعنی پرنسس بودن، ادامه بدم.
همکارم میگفت اگه نمیتونی زیر شکمت و تخت کنی بیشر غذا بخور تا بالای شکمت باهاش تراز بشه. :))
کندال جنر رو تو تبلیغ نشون میداد مامانم گفت چقدر خوشگلهه ولی تو از اینم خوشگل تری ^ ^.
من همیشه تو تصوراتم خاله مجرده بودم که پایه همه فسادای خواهر زاده هاش هست و کلا دافیه برای خودش حق من بچه اول خانواده بودن نبود.
رقصیدن را متوقف نکنید.
باز اومدم ورکشاپ.
بزرگسالی یعنی، این لیوانه هم خوبه مثلش برا خونه م بگیرم ها.
من هروقت توی این شهر گم میشم مسیر و میرم و میرم درنهایت میرسم به شب های روشن.
تو تمام ورکشاپ هایی که تا امروز رفتم (عطرسازی، هنگدرام، توت بگ، گل مخملی و یوگا) این آخری که لیپ گلاس بود ضعیف ترینش بود.
امروز بوسیدنی و دوست داشتنی بود از عصرش به بعد وقتی که این پسر اومد پیشم دنیا برام رنگی رنگی و قشنگ تر شد جوری که دلم میخواد تمام حس الانم و تک تک سکانس ها ذخیره بشه تو ذهنم، قبلش چنگی به دل نمیزد.